تبليغاتX
نيمه تاريك ماه
There is no dark side of the moon, in fact it's all dark

این نوشته با اندک تغییری در شماره اردیبهشت ماهنامه طنز خط‌خطی چاپ شد.

بی.بی.سی. فارسی در اقدامی معلوم‌الحالانه در برنامه‌ای دست به انتخاب شخصیت‌هایی به عنوان بزرگان ایران‌زمین یازیده است که البته هم‌چون همیشه مشخص است سرمنشا این عمل دژخیمانه‌ی آنان از کجا آب می‌خورد. به همین رو و به قصد پاسخی مشت‌دردهانانه و ددمشنانه ابتدا هویت اصلی و پنهان این شخصیت‌ها را در معرض دید همگان افشا نموده تا پرده از پشت پرده این اقدام نرم بی.بی.سی.فارسی برافکنیم و سپس خود دست به انتخابات بزرگان ایران زمین می‌زنیم. برای این کار از بسیاری از شخصیت‌های دست اندر نظر و صاحب کار برای رای‌گیری و انتصاب بزرگترین شخصیت‌های واقعی و راستین ایران دعوت نمودیم تا با همکاری و هم‌فکری این لیست را تهیه کنند. (البته در پایان چون نظر آن‌ها با نظر ما مغایرت داشت آنان را کنار نهادیم و نظر خودمان را عرضه داشتیم. بالاخره ما خودمان مهندس هستیم و در همه امور واردنظر.)

    - کوروش کبیر: پادشاه ستم‌خیز و کشورگشا که پس از هر کشورگشایی با انتشار منشورهایی دست به تحریف تاریخ می‌زد. او خود را پادشاهی عادل می‌دانست در حالی که حتی یک سند هم پیرامون واریز یارانه نقدی به حساب ایرانیان در دوران او وجود ندارد. در توصیف شخصیت او همین بس که امروزه نقل بزم‌های سیاسی و غیرسیاسی ایرانیان لس‌آنجلس‌تبار است و گفته‌های –به اصطلاح- حکیمانه‌اش نقل شبکه‌های مجازی معاند.

    - فردوسی: عمده شهرت او در این است که حق انحصاری نشستن وسط میدان فردوسی را با حمایت لابی غرب به دست آورده و مشخص است که پسر بیسواد همسایه ما هم صبح تا شب وسط یک میدان مهم پایتخت بنشیند حکیم و معروف می‌شود! البته همین شهرت را نیز او حتمن مدیون رسانه‌های غربی است وگرنه چرا حوض وسط میدان ونک به عنوان شخصیت ایران‌زمین انتخاب نشد؟! وی مهم‌ترین اثرش «شاهنامه» را نیز با دزدیدن و کپی-پِیست استتوس‌های پهلوانان ایران باستان همچون رستم و زال و اسفندیار در پروفایل فیسبوک خودش و سپس جمع‌آوری و انتشار آن‌ها خلق کرد.

    - حافظ: فال فروشی بود در قرن هفتم-هشتم قجری همری که عمده درآمدش از فال‌فروشی در چهارراه‌های شیراز را خرج میگساری و بزم‌آرایی و باده گلگون می‌نمود. عده‌ای هم او را یک جاسوس بانفوذ خارجی می‌دانستند که حتی در مذاکرات خود می‌توانسته است سمرقند و بخارا را ببخشد. تربت او امروزه زیارتگه رندان جهان است.

    - ابن سینا: ایرانی ساکن دبی که داروخانه‌های زنجیره‌ای اداره می‌کرد و اعراب امارات به تازگی اسناد محل تولد و کسب او را رو کرده و هویت واقعی‌اش را برملا ساخته‌اند. در حقیقت پزشکی درباری بود که دسترسی بی‌پایان به داروهای گران‌قیمت، بیمه بدون محدودیت و مافیای ناصرخسرو داشت. من هم این همه امکانات داشتم پزشک موفقی می‌شدم.

    - زرتشت: گنجاندن او در بین بزرگان منتخب ایران‌زمین به دستان پشت پرده مافیای پارچه و پرده خیابان زرتشت و جهت تبلیغات برای این راسته صورت گرفته است وگرنه از بین ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر سراغ جرجیس نمی‌روند!

    - مصدق: بزرگترین خدمت او به هموطنانش این بوده که کاری کند که منجر به تعطیلی ۲۹ اسفند شود. آخر مرد حسابی ۲۹ اسفند کی سر کار می‌رود؟

و اما اکنون شخصیت‌ترین‌های واقعی ایران‌زمین به انتصاب ما:

    - نفت: بدون شک می‌توان به عنوان بزرگترین شخصیت و تاثیرگذارترین فرد در تاریخ ایران‌زمین به حساب‌ش آورد. تاثیرپذیری فرهنگ ایرانیان از نفت به حدی است که حتی آن را به سر سفره می‌برند. در عرصه سیاست خارجی نیز این سرمایه ملی در سرتاسر جهان شناخته‌شده و نام‌آور است و کشورهای غربی بسیاری مایل به وارد کردن این دستاورد بزرگ ایرانیان بوده و در صف آن زنبیل می‌نهند و پول خوب و کالای نامرغوبی هم برای‌ش می‌پردازند. شاعر گران‌قدر پارسی در ستایش او گفته است: «ای نفت همه بهانه از توست». تاثیر و نفوذ او حتی به دور‌ترین دوران پیش از باستان و حتی پیش از کشف نفت نیز باز می‌گردد. دورانی که آریاییان اصیل مهاجر به فلات مرکزی وارد شدند و پیر آنان عصا بر زمین کوبید و بویی کشید و گفت: «سرزمین خود را این‌جا بنا می‌کنیم» و چون علت از او جویا شدند، چشمکی زد و گفت: «بعدن می‌فهمید!» در روایت است که حتی کوروش ستم‌گشا نیز قلمرو خودش را بر اساس سرزمین‌هایی که بعدها نفت در آن کشف می‌شد انتخاب می‌کرد وگرنه اگر راست می‌گفت چرا نرفت مثلن تبت را بگشاید!؟

    - صدا و سیما: حضور فیزیکی آن به صورت جعبه جادویی در خانه هر ایرانی از حضور فیزیکی دیوان حافظ -بدون شک- بسیار بیشتر است اما حضور معنوی آن در قلب و جان و اعصاب میلیون‌ها ایرانی، بسیار بانفوذتر، سهمگین‌تر و جان‌فرساتر است. تاثیر آن در فرهنگ ایرانیان –مانند نفت- حتی تا تاثیر بر سفره و غذاهای ایرانی نیز پیشرفته است، به طوری که غذای ملی ایرانیان با الهام از سبک خاص و منحصر به فرد سریال‌های صدا و سیما تهیه شده است: آبگوشت. یکی از دلایل عدم نام‌آوری این شخصیت بزرگ را می‌توان در افتادگی ذاتی‌ش یافت؛ مانند نفت که شخصیتی افتاده دارد و همیشه در زیر زمین یا در بشکه زندگی می‌کند، صدا و سیما نیز خوی پهلوانی دارد و به احدی جز خودش اجازه تقدیر و تشکر از خودش را نمی‌دهد.

    - پیکان: اگرچه استعمار پیر با تحریف تاریخ سعی دارد این عنصر هویتی و ملی ایران را به نام خود مصادره کند اما در هر صورت اسناد بسیار تاریخی‌ای از اصالت این اسطوره ایرانی وجود دارد (این اسناد مانند بسیاری اشیا تاریخی ایران باستان، ‌توسط استعمارگران غربی به یغما رفته اما در موزه‌ها نگهداری نمی‌شود.) در چندین دهه یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین شخصیت‌های ایرانی بود چنان‌چه هر روزه در هر کوی و برزنی قابل مشاهده بود و محبوب‌ترین وسیله برای حمل و نقل عمومی به شمار می‌‌رفت. پس از مبارزه‌ای طولانی، پیکان پیر و خسته اسیر فشارهای نهادهای بین‌المللی تحت نفوذ اجنبی قرار گرفته و به موزه‌ها رانده شد اما حضور افسانه‌ای او در خیابان‌های کشور همچنان به صورت قلب تپنده هزاران پژو روآ و وانت باردو ادامه دارد.

    - آلودگی و ترافیک تهران: معروف است که اگر بال‌زدن پروانه‌ای در آمازون ممکن است به توفانی در فلان‌جا منتهی شود، ترافیک تهران حتمن در بزرگ‌ترین وقایع هر روزه تاثیرگذار است. چه بسیار طرح‌های مخرب و زیان‌باری که در ترافیک تهران دیر به مقصد رسیده و لغو شده‌اند و چه بسیار شهروندان بیهوده و فتنه‌گری که در تعطیلات شمال در اثر کمبود آلودگی، جان خود را از دست داده‌اند؛ از این رو نقش آلودگی و ترافیک پایتخت در سازندگی کشور انکار ناپذیر است. در پی کشف اهمیت این پدیده، دولت با افزایش محصولات ایران‌خودرو و سایپا و همچنین تولید بنزین مقرون به صرفه داخلی، در راستای سیاست‌های عدالت محور خود اآلودگی و ترافیک را به دیگر شهرهای کشور نیز توزیع نموده و وعده داده به زودی همه شهرستانی‌ها و روستاییان از این نعمات سازنده برخوردار شوند. در سال‌های گذشته حتی در فصول گرم هم واردات غبار و آلودگی از کشورهای همسایه انجام می‌شود تا شهروندان هوا به هوا نشوند و برای چشیدن طعم آلودگی شش ماه صبر نکنند.

    - اختلاس‌گر میلیونی: نمادی است از پیشرفت روزافزون ایران در عرصه‌های علمی و البته علم اقتصاد. اگر غربیان تمامی علوم و فن‌آوری‌ها را از خود ما ستانده و حالا از ما جلو زده‌اند، عرصه‌ی اختلاس عرصه‌ای است که غربی‌ها هیچ‌گاه، حرفی برای گفتن در آن نداشته‌اند. اختلاس‌گر هم مانند همه شخصیت‌های بزرگ ایرانی مرام و منش پهلوانی و افتاده‌ای دارد و هر بار که مدتی در صدر اخبار قرار می‌گیرد، برای گریز از شهرت و انگشت‌نماشدن دوباره در پس پرده‌ای از ابهام فرو رفته و البته هر بار در بازگشت‌اش دستاوردی سترگ‌تر از خود بروز می‌دهد. تا لحظه تهیه این لیست، آخرین دستاورد این شخصیت بزرگ، اختلاسی است که به دلیل تعدد صفرها، ذکر رقم دقیق آن در این مجال نمی‌گنجد.

    - آقا زاده: این یکی را سفارش کردند بگذاریم ته لیست!

توضیح واضحات: البته قوانین سخت و پاگیر دست ما را بسته بود و شخصیت‌های بزرگی مثل دوبی یا یوآن، تنها به این بهانه که بزرگ‌ترین شخصیت‌های ایرانی باید حتمن ایرانی باشند از فهرست کنار گذاشته شدند اما جا دارد به این وسیله از همه این بزرگان نیز تقدیر ویژه به جا آوریم.

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 1:3 PM | لینک  | 


روایت معتبر داریم تو جهنم همه‌ش عصر جمعه است.
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 7:49 PM | لینک  | 

    البته من هم کیفی پیدا می‌کردم با یک میلیارد پول، می‌بردم پس می‌دادم. ۵ میلیارد هم بود همین کار را می‌کردم. اصلن هر چه پول بیشتر درش بود انگیزه‌ام بیشتر بود تا صاحب‌ش را پیدا کنم ببینم آن خرفتی که یک میلیارد را داخل کیف می‌گذارد و بعد توی جوب ولش می‌کند چه شکلی است، همان سامسونت را محکم بکوبم توی مخش!

    ولی کل قضیه به نظرم ترفندی بود از تهیه‌کنندگان «نارنجی پوش» برای فروش فیلم‌شان!

    (در راستای این خبر)

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 2:56 PM | لینک  | 

    سال گذشته تلاش بسیاری کردم تا ویژه‌نامه‌ای برای اسکار آماده کنم و مجموعه‌ای از نوشته‌های پراکنده‌ام در مورد فیلم‌های –عمدتا اسکاری- که در آن زمان دیده بودم را در فرصتی بنویسم و این‌جا بگذارم. وقت نشد که نشد. با اعطای جایزه به فرهادی، نوشته‌های عجولانه‌ای را به آن مناسبت نوشتم و ویژه‌نامه اسکار دیگر پرید! اما باز ننشستم و سعی کردم نوشته‌ها را جمع و جور کنم و حداقل تا پیش از پایان سال این کار نیمه‌تمام را کامل کنم که باز نشد. تعطیلات عید می‌توانست فرصت خوبی باشد اما نبود! در سال جدید دنبال نوشته‌ای بودم که بتوانم وبلاگ را در سال جدید با آن کلید بزنم و مجموعه‌نظراتی در مورد فیلم‌هایی که اواخر سال پیش دیده بودم بهانه و نوشته‌ی خوبی می‌توانست باشد اما چون دیدم به درازا می‌کشد، منتظر آن نماندم و چندین نوشته در سال جدید منتشر شد و... حالا مشخص است که دیگر باید قطع امید کنم.

    می‌خواستم از رویکرد هم‌زمان چند فیلم به صورت کمابیش نوستالژیک به خود موضوع «سینما» در این سال بنویسم در فیلم‌هایی دوست‌داشتنی و خوب مانند «The Artist» و «Rango» (به دلیل ارجاعات فراوان و ستایش‌گرانه‌اش به سینما) و یا در فیلمی ناامیدکننده و ضعیف مثل «Hogo». از این که «Drive» چقدر غافلگیرانه خوب بود، «MoneyBall» قابل انتظار خوب بود و «Contagion» چقدر قابل انتظار بد! «The Descendants» در اندازه‌ی دیگر آثار الکساندر پین Alexander Payne نبود اما همچنان خوب. می‌خواستم بنویسم که «Midnight In Paris» هیچ چیز خاصی نبود. مثل همه‌ی فیلم‌های وودی آلن Woody Allen و دقیقن به همین دلیل دوست‌داشتنی! (البته همین که وودی آلن خارج از نیویورک فیلم بسازد، اتفاق خارق‌العاده‌ای است. چه برسد که پاریس باشد.) اما به هیچ‌وجه لایق جایزه‌ی بهترین فیلم‌نامه سال هالیوود نبود. به خصوص در رقابت با فیلم ما! و تازه این‌ها فقط فیلم‌های اسکاری بودند که امسال سعی کردم همه را پیش از اسکار ببینم چون به این نتیجه رسیدم که فیلم‌های هالیوودی را باید همان موقع دید وگرنه اکثرن جذابیت‌شان را از دست می‌دهند. می‌خواستم از خیلی فیلم‌های دیگر بگویم اما دیگر از وقت گفتن همه گذشته است اما یک چیز را دلم نمی‌آید ننویسم:

 

    سال گذشته سال اصغر فرهادی و فیلم موفق‌ش بود و چقدر بدشانس بودند آن‌هایی که سال گذشته فیلم ساخته‌بودند و چقدر بخت سیاهی داشتند آن‌هایی که بهترین آثارشان را در این سال ساختند و چقدر غیرمنصفانه‌ است که آثار ماندگاری در چنین مواقعی کاملن قدرنادیده می‌مانند و چه بسا به فراموشی سپرده می‌شوند. سال گذشته یکی از بهترین آثار سینمای ایران در کنار «جدایی نادر از سیمین» اکران شد و در هیاهوی آن فیلم گم شد: «یه حبه قند». هنوز دست نوشته‌ها و چرک‌نویس‌های یادداشت‌های فراوانی که در ستایش و تحلیل‌ش نوشته‌ بودم دم دستم است که مثل خیلی چیزهای دیگر وقت نکردم بنویسم‌شان اما به هر حال کمترین کاری که می‌توانم انجام بدهم یادآوری دوباره این فیلم دوست‌داشتنی است با کارگردانی و فیلمبرداری بی‌نظیر و بسیار فراتر از سینمای ایران. همان‌طور که مثلن فیلمنامه اصغر فرهادی بود و هر دوی این‌ها می‌توانند استانداردهای سینمای ایران را ارتقا بدهند.

    همه‌ی این‌ها را برای قدردانی از رضا میرکریمی نوشتم و البته برای سعید پورصمیمی برای شخصیت بی‌نظیری که خلق کرد.

 
    منبع این عکس: سایت رسمی «یه حبه قند»

 


برچسب‌ها: یه حبه قند, رضا میرکریمی
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 5:15 PM | لینک  | 

پیرو پست پیشین پیرامون روز معمار و بعضی بحث و اشارات پیش‌آمده در شبکات اجتماعی لازم دیدم چند کلامی در حد توضیح و بیان نظر و دیدگاه شخصی و نه برای آغاز یک بحث بنویسم. (البته از آن استقبال می‌کنم اما هم این‌جا کمی سخت است و هم در آن صورت احتمالن شیوه‌ی طرح موضوع متفاوت خواهد بود.)

    خودم چندان روز معمار را جدی نمی‌گیرم یا نمی‌گرفتم. کمی برای فرار از این جو تگ کردن و دسته‌گل‌فرستادن و در نوشابه باز کردن و «آرشیتکت! آرشیتکت!»کردن‌ها! هنوز که هنوز است وقتی از من می‌پرسند کارت چیست می‌گویم «در دانشگاه معماری خوانده‌ام.» آن روزها که دانشجو بودیم پر کردن فرم‌ها راحت‌تر بود. جلوی شغل می‌نوشتم «دانشجو» یا «دانشجوی معماری» و حالا هم با اکراه تمام عبارت «مهندس معمار» را به کار می‌برم. «مهندس» را اول‌ش اضافه می‌کنم که هم به مدرک استدلال شود و هم مهم‌تر: برای این که «معمار» خالی نباشد! علاوه بر نوعی از قداست و بلندمرتبگی که برای این عنوان در نظرم وجود دارد، نوعی فوبیا هم نسبت به آن پیدا کرده‌ام. حالا این که به خودم بگویم «آرشیتکت» که... هه! اگر معمار یا همین آرشیتکت بودن جذابیت و جلوه‌ی خاصی دارد، حتمن مربوط به این‌جا نمی‌شود که ما داریم هنوز برای جا انداختن شغل‌مان و برشمردن ارزش‌ها و اصلن اثبات لزوم وجودش تلاش می‌کنیم و سر و کله می‌زنیم. مال همان اروپایی-آمریکایی‌هاست که معتقدند آرشیتکت‌ها س*کس*ی‌ترین‌ها هستند! ضمن آن‌که وقتی به آن کسی که مثلن گنبد شیخ لطف‌الله را ساخته معمار می‌گویند، من حالا حالاها «دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی معماری در دانشگاه» خواهم ماند. اگر در آینده‌ای دور حداقل ۵۰ سال کار معماری مستمر و مفید و زاینده پشت سرم دیدم، آن‌گاه شاید اجازه‌ی این گستاخی را به خودم بدهم که از جمعی از صاحب‌نظران دعوت کنم تا بررسی کنند آیا صلاحیت آن را دارم که معمار خطاب شوم یا نه. تازه اگر این فوبیا از بین نرفته یا حتی بدتر نشده باشد. به هرحال به دلیل وجود این حساسیت‌هاست که فکر کردم نکند کسی این طور در مورد من فکر کند که طرف روز معمار به خودش گرفته و... نه! گفتم: چندان این روز را جدی نمی‌گرفتم. این طرح نما که پایین تصویرش را گذاشته‌ام همین هفته‌ی پیش آماده شده بود۱و قصد داشتم که روند طراحی‌اش را این‌جا، این طور خلاصه و با کمی طنز نشان دهم و این بهانه‌ای شد. «روز معمار» بهانه‌ی خوبی می‌شود برای یک همدلی و شاید حتی اتحاد صنفی که بتوان مطالبات و فعالیت‌های دیگری را از پی آن طرح کرد. اصراری ندارم حتمن در تقویم بیاید –که اگر بیاید چه بهتر. اما همین‌که در این روز می‌توان به بهانه‌ای حرفی از معماری زد تا شاید این کنجکاوی و در پی آن این آگاهی در جامعه ایجاد شود که معماری بد (معماری بد دیگر چیست؟! وقتی به «ساختمان سازی» بگویند «معماری» نتیجه همین می‌شود!) چطور در زندگی‌شان تاثیر می‌گذارد و چطور معماری می‌تواند در بهبود گوشه‌گوشه‌ی زندگی و لحظه‌لحظه‌اش موثر باشد، خود فرصتی است غنیمت. شاید خیلی از بهبودی‌ها از همین نقطه آغاز شوند. دوستی پرسیده بود اصلن چرا باید روز معمار داشته باشیم. مگر روز نقاش یا مکانیک هم داریم؟ خب اولن روز پزشک و پرستار و کارمند و... هم داریم که در تقویم هم هستند. دو این‌که بالاخره این یک خواسته‌ی صنفی است و معدن‌چیان و مهندسان شیمی هم می‌توانند پیرو ثبت روزشان شوند. ما مخالفتی نداریم! اما سوم و مهم‌تر از همه به دلیل اهمیت دست‌کم‌گرفته‌شده‌ی معماری است. همین تاثیر و تاثرات بین معماری و انسان و جامعه که مثنوی‌ها در باب آن سروده شده اما هنوز ب بسم‌الله آن هم در کشور ما نوشته یا شنیده نشده است. این که به گفته دوست‌مان نسبت میان شیخ‌بهایی و معماری و روز معمار هم چندان روشن نیست هم موضوع مهمی است که تا روز معمار بیشتر جا نیافتاده باید فکری برای‌ش کرد. سخن کوتاه کنم:

این عکس مربوط به یکی از تاق‌های مسجد جامع ساوه است. البته چنین ترکیبی از آجر و نگین‌های گچی (اگر اسم تخصصی‌تری دارد، متاسفانه نمی‌دانم). را می‌توانید در بسیاری از بناهای هم‌دوره‌ی آن هم ببینید اما این تصویر که مدت‌هاست پس‌زمینه‌ی مانیتور من است و به تازگی قاب شد و به دیوار خانه هم آویزان شد، نمونه‌ای از هدف و حسرت من در معماری است. این کار را به معمار، بنّا، آجرچین، عمله یا هر کس دیگری که خالق واقعی آن بوده نسبت بدهیم، برای من حیرت‌آور است در میزان ظرافت و سلیقه و عشق و هنر و خلاقیتی که در آن به کار رفته. با اندک مصالح قابل تامین در دل کویر، شاید معمار حتی نظرات و دیدگاه‌ها و تئوری‌ها و جهان‌بینی‌های‌ش را هم در آن گذاشته، آن‌جا که هر از چندگاهی یکی از این نگین‌ها، واژه «الله» با خط بنایی هستند؛ انگار که تک‌تک ذرات بنای این مسجد ذکرگوی هستند. انگار که نام خدا در لابه‌لای همه اجزای این ساختمان جاری است یا گویی این خداست که این بنا را ساخته و حافظ آن در تک‌تک آجرهای‌ش است. این‌که کمتر دانش منقول و مکتوبی از این معماران به جا مانده دردناک است اما اگر آن‌ها از نیاکان ما بوده‌اند من تا روزی که در جستجو لابه‌لای‌ روح و خونم، ذره‌ای از آن ظرافت و عشق و هنر و سلیقه که شاید به من به ارث رسیده را بیابم، محال است خودم را هم‌کیش آنان بدانم و خودم را «معمار». مطابق یک کلیشه‌ی معمول باید خودم را پیشاپیش مبری بدانم از این نسبت که مدعی‌م نجات در بازگشت به معماری سنتی است (گرچه مطمئن هم نیستم غلط باشد!) اما تا آن روز که یک آپارتمان چهارطبقه معمولی بسازم و دست و دلم نلرزد از این که مبادا خطایی کرده باشم و ساکنین خانه هر روز و هر لحظه از نتیجه‌ی خطای من (که می‌تواند حتی ده‌سانتی‌متر کوچک بودن یک راهرو باشد) در عذاب باشند، معمار نخواهم بود و حتی دانش‌آموخته‌ی معماری هم نخواهم بود. من هنوز دانشجوی معماری‌م.

پ.ن. اصلن معماری چیه بابا! سینما رو بچسب!!


۱- این فقط بخش کوچکی از ماجراست. فقط طرح نماست. طرح اصلی بماند.

برچسب‌ها: معماری, روز معمار, معماری سنتی, دانشجوی معماری
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 6:11 PM | لینک  | 

    به مناسبت روز «معمار» که در روایتی گفته شده امروز است و البته خود معمار جماعت خودشان را خیلی در این روز تحویل می‌گیرند اما آحاد جامعه آن را جزو روزهای هفته هم حساب نیاورده و حتی حمله به فیضیه قم را در تقویم‌ها می‌آورند اما این روز را نه، پستی مناسبتی آماده نموده‌ام پیرامون افسانه ازلی-ابدی معمار و کارفرما که بدون هیچ توضیحی به صورت بصری به سمع شما می‌رسد:

    کارفرما برای آپارتمان پنج‌طبقه (شامل یک واحد دوبلکس، یک واحد همکف، یک طبقه پارکینگ و زیرزمین استخر) طرح و نمایی می‌خواست که در کل شهرک راه‌آهن و حتی منطقه ۲۲ تک و نمونه باشد. بعد از کار بسیار، ایده این بود که نیمی از طبقه سوم به صورت حیاط اختصاصی واحد دوبلکس (مالک) طراحی شود و یکی از چند گزینه برای طرح اولیه نما هم این بود:

    البته از آن‌جایی که کمابیش از احوالات و سلایق کارفرما مطلع شده و متوجه بودیم که این نما بسیار پرهزینه خواهد بود، همان زمان این گزینه را که به سلیقه خودمان هم نزدیک‌تر بود به عنوان فاز صفر ارائه دادیم:

    سرتان را درد نیاورم. بالاخره کارفرما حرف دل خودش را زد: نمای «رومن» می‌خواهد و ستون دوست دارد. این هم طرح نهایی که فعلن مراحل جواز را طی می‌کند.

در کل دوره‌ی حرفه‌ای و اصلن در تمام عمر هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم که به طراحی چنین چیزی دست ببرم!... البته خدایی بد هم نشدها!


برچسب‌ها: معمار, معماری, کارفرما, روز معمار
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 4:47 PM | لینک  | 

    خواب دیدم مخفف اسم ژان-لوک گدار می‌شه JPG. چه باحال! بیدار شدم دیدم نه نمی‌شه. دوباره خوابیدم.

    دکتر مثلن خیر سرش یه آرام بخش خیلی ضعیف داد که شبی نصفش رو بخورم، راحت بخوابم. فقط پنج-شیش روز خوردم، الان یه هفته بیشتره نخوردم اثرش هنوز نپریده. همون هفته اول، یه شب خوابام مانگا شده بود! تمام شب داشتم کارتون ژاپنی می‌دیدم. هیش کدوم کاراکترها من نبودم. رکوردی بود برای خودم در زمینه‌ی خوابای بی‌سر و ته.
    خلاصه اگه کسی دنبال راه ارزون و بی‌دردسر و کم‌خطر واسه های‌شدنه، اسم قرصه رو بهش بگم!

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 10:52 AM | لینک  | 

    حکایت است یکی از متمولان را خانه‌ای بود به غایت مجلل که سالخورده گشته بودی و ظاهر مکدر. معمار۱ بیاورد و بر خانه گماشت تا دستی بر آن کشد به نوساختن اندود و بازسازد به تازه‌نمودن سیمای. پس اول روز کلنگ بر سردرخانه زدی و جمله را مخروبه ساختی. صاحب‌خانه در اندیشه او را بازپرسید که این چیست. پاسخ بداد که تعجیل مکن و به تماشا باش آن مهندس۲ که منم. دگر روز هشتی خانه ویران بکردی و دیگر بار صاحب‌خانه و اهل خانه پیش آمدند که «مهندس! چون کنی؟» معمار داستان تازه کرد و از آنان صبوری طلبید و دانش عرضه بداشت. پس روز بعد به سرای درآمد و تیشه بر دیوار و ستون زده و همه تاق‌های اندرونی فرود آورد. اصحاب و همسایگان، صاحب‌خانه را بشتافتند که دست این معمار بازدار. او را فروگذار که در بازسازی خانه، به تمامی خرابه‌اش ساخت. صاحب‌خانه انگشت بر دهان بر آن ویرانه ایستاده پاسخ بدادی: مصلحت نباشد باز ساختن این ویرانه را به کس جز معمار سپردن که وی را فن، برساختن است. پس او را بحلم به کار خویش هر چه اوفتد.

چـــون کـه در خانــــه مـا را نه فرمان اســت    خادم و صاحب ســـرای یکسان است
در پــــی بـازســـازی‌ش اندیـــشه مکــن    خانــه از پــای‌بســـت ویــران است


۱. اوستا بنا، پیمونکار، بساز بفروش، دلال مصالح و... هر آن‌کس که رزق از ساختمان برد و او را تحصیلات دانشگاهی یا علم نباشد که معماری مگر دانش است که سواد خواهد؟ ارزنی تجربه است و مابقی بیزنس.
۲. آن که او را دانش انتهایی نباشد و افق بی‌پایان توانایی را چشم نظاره نکند و از این رو دست به هر کار تواند زدن.

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 2:31 PM | لینک  | 


کباب ترکی فست‌فوده؟
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 7:50 PM | لینک  | 

    طرف داره با شورلت کوروت‌ش توی کوچه‌های شهرک غرب ویراژ می‌ده. خودش حتمن پیش‌تر جاده‌ی خلوتی گیر آورده‌بوده که اون‌جا پاش رو تا ته رو پدال فشار بده اما این‌جا، تا می‌آد یه ذره گاز بده که صدای ترسناکِ دوست‌داشتنی موتور بلند شه تا همه‌ی شهرک بشنوند، می‌رسه به یکی از این سرعت‌گیرهای تپه‌ای و می‌کوبه رو ترمز و با بیشترین احتیاط ممکن و کمترین سرعت هم باز صدای گیرکردن سپرهای جلو و عقب به آسفالت گوش‌خراشه. ما هم وایسادیم گوشه‌ای و می‌خندیم و مسخره‌ش می‌کنیم که «آخه جای این ماشین این‌جاست؟»
    خب! این هم سرگرمی و تفریح ماست در طبقه متوسط.

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 11:38 PM | لینک  | 

    امروز ۱۹/۱/۹۱ بود. يك روز استثنايي. تاريخي كه مثل هر روز و هر تاریخ دیگری نه تنها در هزاران سال عمر بشر كه حتي در كل تاريخ كائنات هم نظیر ندارد (به شرط آن‌که مبدا تاریخ عوض نشود!) اما تفاوت مهم و بزرگ و تاثیرگذار آن با روزهای دیگر این است که تاریخ امروز را اگر از اول به آخر یا آخر به اول بخوانید، هر دو یکی می‌شود؛ چه هیجان‌انگیز! نه!؟ امروز فرصت خوبی بود برای این که ازدواج کنیم –تا تاریخ‌ش «جالب» شود. فرصت خوبی بود برای برپایی جشن ولنتاین و فرصت خوبی بود برای انجام کارهای روزمره. الان آخرین ساعات این روز است. شاید کمی دیر است برای یادآوری اما نگران نباشید! امسال چنین روزی هر ماه برگزار می‌شود. (به جز دی و اسفند. ۹ فروردین هم که گذشت) یعنی ۹ فرصت دیگر! اما اگر فرصت یک‌ساله هنوز برای برنامه‌ریزی برپایی درخور این روزهای خاطره‌انگیز کم است، می‌توانید روی سال دیگر هم حساب کنید که ۲۹هم هر ماهش (دوباره به جز دی و اسفند) چنین موقعیت‌های بی‌نظیری را در اختیارتان خواهد گذاشت.

    امروز، مجموعه‌ی این روزهای تاریخی و یا هر روز، اصلن همین فردا (اگر امروز را از دست دادید) فرصت خوبی است برای یادآوری و بزرگداشت «آزادی».

 *عنوان نوشته مطلع غزلی است از ه.ا.سایه

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 10:38 PM | لینک  | 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت/ آن مواعید که کردی بخورد توی سرت
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 10:34 PM | لینک  | 

طبعش آن‌چنان بلند و جایگاه‌ش چنان رفیع و همچنان دل و فکرش، و گفتارش به یاد مردم‌ش
فریادش آن‌چنان رسا، در همان حال که سرشار از مدارا است و لطافت و مهر
کلامش آن‌چنان نافذ، در عین سادگی و ظرافت واژگان
چنان اوفتاده در آن حال که سربلندترین است
و حضورش آن‌چنان پیروزمندانه و غرورآفرین و بیان‌ش آن‌چنان هوشمندانه
که حتی کینه‌توزترین و کوته‌فکرترین و سیاه‌ذهن‌ترین‌ها نیز انگار نتوانسته‌اند با همه کژتابی‌های‌شان –اگر تحسین نمی‌کنند- در برابر این موفقیت بر مواضع پیشین خود بایستند و سنگ‌ها و چوب‌ها و نیزه‌ها و دشنام‌ها بر زمین نهاده‌اند.

می‌ستایمت که نشان دادی چقدر راه آموختن و بالیدن و انسانیت طولانی است و امید دادی که شدنی است.


برچسب‌ها: اصغر فرهادی, جدایی نادر از سیمین, اسکار
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 3:53 PM | لینک  | 

    بعد از آن همه جایزه و تحسین و با مرور کوتاهی بر بازتاب موفقیت‌ها و نقدها و اظهارنظرها پیرامون «جدایی نادر از سیمین» -به ویژه در آمریکا- کاملن می‌شد کسب جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی توسط این فیلم، از آکادمی هنر و علوم سینمایی آمریکا را حدس زد –یا به عبارت بهتر پیش‌بینی کرد. بنابراین هیجان من بیشتر بابت نامزدی فیلم در بخش بهترین فیلمنامه بود که خودش خجسته‌ترین و بزرگترین و نادرترین اتفاقات بود.۱ در لحظه اعلام نام فیلم توسط ساندرا بولاک نیز، واکنش خاصی نشان ندادم (که بیشتر برای رعایت حال همسایگان بود! که با توجه به واکنش شدید‌اللحن دوستان همراه، که فریاد شوق من چیزی از آن کم نمی‌کرد و بر آن نمی‌افزود، کاش خودم را بروز داده بودم!) اما وقتی سخنان او بر روی سن خاتمه یافت، حس تحسین من نسبت به این هنرمند بزرگ، بلکه این انسان بزرگ سراسر وجود من را فرا گرفت. صبح که دوباره مراسم ضبط‌شده را دیدم و روز بعد که بر پیشخوان روزنامه‌فروشی‌ها، همه‌جا اصغر فرهادی بود و اسکارش، واقعا عظمت این لحظه بر من تاثیر گذاشت و بغضی عجیب را در گلویم احساس کردم.
    آدم احساسی‌ای نیستم (اگرچه شاید در بسیاری موارد به راحتی تحت تاثیر قرار بگیرم. به ویژه وقتی پای سینما در میان باشد.) و نمی‌خواهم از این متن‌های ملی، میهنی، ناسیونالیستی بروز بدهم. هنوز هم چیز جدید و دلیل تازه‌ای برای افتخار و غرور به ایرانی بودنم نمی‌بینم و البته هیچ‌گاه شرمی هم از ایرانی بودنم نداشته‌ام (مهم‌ترین دلیلش این است که سال‌هاست در کشوری جز وطنم ایران نبوده‌ام.) و به این راحتی هم نمی‌توانم دستاوردهای فرد دیگری را به هر دلیلی به خودم بچسبانم. به‌ویژه آن‌که خودم رویای سینماگرشدن دارم. معمولن موفقیت‌های دیگران هم به این راحتی من را خوشحال نمی‌کند و در این مورد علاوه بر این که شدیدن به موقعیت اصغر فرهادی غبطه می‌خورم و در واقع به او حسودی‌ام می‌شود، باید سر دشمنی با او هم برگیرم که یکی از رویاهای همیشگی من را که می‌خواستم اولین برنده ایرانی اسکار باشم را بر باد داد!! اما احساسی که داشتم فقط و فقط برای بزرگی و افتخار این مرد است که شایسته‌ترین است برای ایستادن بر این قله بلند. آن‌گاه که گفت:

«سلام به مردم خوب سرزمینم

At this time, many Iranians from all over the world are watching us and I imagine them to be very happy. They are happy not just because of an important award or a filmmaker. But At a time [that] the talk of war, intimidation and aggression is exchanged between politicians, the name of their county, Iran, is spoken here through her glorious culture, a rich and ancient culture that has been hidden under the heavy dust of politics. I proudly offer this award to the people of my country, the people who respect all cultures and civilizations and despise hostility and resentment.»

«در این هنگام، بسیاری از ایرانیان از سراسر جهان به تماشای ما نشسته‌اند و تصور می‌کنم که همه بسیار خوشحال‌ند. شادی آنان نه فقط برای یک جایزه مهم و یا یک فیلمساز است بلکه از آن رو است که در زمان بگو مگو بر سر جنگ و تهدید و پرخاشگری میان سیاستمداران، نام کشورشان ایران این‌جا به واسطه فرهنگ پرافتخارشان برده می‌شود؛ فرهنگی غنی و کهن که مدت‌ها است زیر غبار سیاست‌بازی مدفون شده است. مفتخرم که این جایزه را به مردم کشورم تقدیم کنم. مردمی که به همه فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام می‌گذارند و با دشمنی و نفرت دشمن‌اند.»

    تحسین و احترام، تعظیم و به پاخاستن در برابر اویی که با سال‌ها تلاش در کسب دانش و اندوختن تجربه و پیمودن یک به یک پله‌های اعتلا و موفقیت، با صبوری در برابر همه مشکلات و در برابر همه دشمنی‌ها و موانع و... به بالاترین جایگاه‌های ممکن رسید و آن‌گاه که همه چشم‌ها به او دوخته بود و هر گاه که میلیون‌ها گوش شنوا داشت، یک بار «من» نگفت. در عوض جایزه‌اش را به مردم‌ش تقدیم کرد و حالا من هم در آن سهمی دارم.
    سزاوار است ستایش اویی که به تنهایی راهی را پیمود و در جایی ایستاد که بار دیگر ارمغان نایابی و فراموش‌شده‌ای برای مردم ایران بیاورد و همه را تقدیم آنان کند: شادی و همدلی را. مردمی که سال‌هاست فراموش کرده‌اند می‌توانند برای یک موضوع و یک دستاورد واحد خوشحال شوند و کف بزنند و فریاد بکشند و دشمنی‌ها را فراموش کنند و دردها را برای –هر چند- لحظاتی کنار بگذارند.

    به افتخار بزرگی اصغر فرهادی و برای همه‌ی زیبایی‌های سینما.



۱ -  شب اسکار اعلام کردم که اگر این جایزه به اصغر فرهادی داده شود، خودم را از تراس پایین می‌اندازم! باید از همکاری اعضای آکادمی در حفظ جانم تشکر کنم!

برچسب‌ها: اصغر فرهادی, جدایی نادر از سیمین, اسکار
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 3:38 PM | لینک  | 

به بهانه اشتیاق برای نوشتن چندین‌باره در مورد «جدایی نادر از سیمین» و برای مقایسه شباهت‌های ناموجود آن با The Help:

    این متن پیش از مراسم اسکار نوشته شد.

    از همان آغاز حضور بین‌المللی شاهکار اصغر فرهادی –و مانند بسیاری از حضورهای بین‌المللی دیگر سینمای‌مان- سوالی که گاه و بیگاه به ذهن می‌رسید این بود که «مخاطب غیرایرانی چه می‌فهمد از ظرافت‌ها و پیچیدگی‌های این اثر؟»۱ اما هر چه ویترین افتخارات این فیلم پربارتر و وزین‌تر می‌شد، دانستم که اگرچه ممکن است به عنوان مثال در مورد سکانسی مانند جایی که نادر از ترمه معانی کلمات را از کتاب درسی‌ش می‌پرسد و راضیه سر می‌رسد، برای رساندن اوج ظرافت و زیبایی و کارکرد روایتی آن هم نه، بلکه فقط برای ترجمه متن، حداقل به یک کتابچه نیاز باشد؛ اما آن‌چه از ورای این داستان برمی‌آید و بر روان و ذهن مخاطب می‌نشیند، آن‌قدر عمیق و انسانی است که گاه نه به بسترهای فرهنگی متناسب و مساوی برای جاگرفتن نیاز دارد و نه تفاوت‌های اجتماعی و فردی انسان‌هایی از گوشه‌گوشه دنیا می‌تواند مانعی برای این مبادلات انسانی –و نه لزوما فرهنگی و اجتماعی- باشد. فقر در هر جایی و هر طبقه‌ای معنایی دارد اما هر کس با همان برداشت فردی (و البته با پیش‌زمینه اجتماعی خودش) می‌تواند به رنج و درد ناشی از آن راه ببرد. دروغ در هر گوشه دنیا ترجمه‌ای دارد اما انگار که فطرت یکسان انسانی، چالشی یکسان برای آن خلق می‌کند. و شاید موضوعی رنگارنگ‌تر از پدران و مادران و فرزندان‌شان در دنیا نباشد اما گویی درک رابطه نادر و سیمین و ترمه، حداقل نزدیک به آن‌چه یک ایرانی حس می‌کند، برای غیرایرانیان کار پیچیده‌ای هم نبوده است.
البته اصلن نیازی به این پیش‌گفتار نبود تا به این برسم که بارها و بارها در تماشای فیلم‌های خارجی این سوال را از خود می‌پرسم که «من چه می‌دانم از این فیلم؟» و هر چند آشناترین فیلم‌های خارجی، آمریکایی‌ها هستند اما پای فیلمی مانند The Help که می‌رسد باز هم پاسخی نزدیک به «هیچ» برای این سوال دور از ذهن نیست. بستر تاریخی روایت داستان برای من که تازه سال‌ها پس از آن، این سوی دنیا به دنیا آمده‌ام، خیلی ناآشنا است و بستر اجتماعی و فرهنگی متفاوت آن هم؛ آمریکای زمان روایت داستان، تفاوت‌های بسیاری با همین آمریکای فعلی دارد که فط چیزهایی از آن می‌‌دانم و موضوعی مانند «نژادپرستی» یا به عبارت دقیق‌تر «تبعیض نژادی» عمر چندان زیادی –حداقل به مفهوم امروزی آن- در کشور ما ندارد و تجربه‌ای نیست که من از نزدیک لمس‌ش کرده باشم و آن‌هایی را هم که دیده‌ام بسیار متفاوت با موضوعی است که در آمریکا وجود دارد.
    اما این‌جا نیز مسائل انسانی طرح‌شده، مسائلی هستند که هدف سازندگان فیلم برای تاثیرگذاری بر مخاطبان‌ را در مورد بینندگان خارجی هم برآورده می‌کند، هرچند نکات بسیاری برای ما کشف‌نشده یا گنگ باقی بماند و هر چند این تاثیرپذیری متفاوت باشد با آن‌چه سازندگان این اثر در پی آن بوده‌اند. ما نیز در این سوی کره زمین، برداشتی از فقر، دختری که می‌خواهد برخلاف جریان مرسوم جامعه مستقل بماند و برای اهداف‌ش مبارزه می‌کند، احساس مادرانه خدمت‌کار نسبت به بچه‌هایی که بزرگ‌شان می‌کند و فراتر از این‌ها تساوی انسان‌ها از هر رنگ و نژاد و زبان و طبقه و دیگر موضوعاتی که با دیدن این فیلم در ذهن مطرح می‌شود داریم که از هر جایی از دنیا انگشتی بر آن‌ها گذاشته شود، ذات یکسان انسانی را بیدار می‌کند.

    شاید هیچ‌یک از فیلمسازان نام‌برده به دنبال طرح این موضوعات یا به دنبال تاثیرگذاری نبوده‌اند و صرفا داستانی گفته‌اند اما وقتی در این شرایط وخیم، اصغر فرهادی نماینده خواسته یا ناخواسته فرهنگی کشورمان شده و جایزه‌ها را از سراسر دنیا درو می‌کند، خودش هم نمی‌تواند روی سکوی افتخار، به این موضوع اذعان نکند؛ به برابری انسان‌ها و تفاوت‌هایی که سیاست‌مداران و قدرت‌مندان تلاش برای پررنگ‌تر کردن آن‌ها دارند. (البته نقل به مضمون)

   پ.ن. (پس از مراسم اسکار): شکوهمندی سینما برای یکی از بهترین رسانه‌هایی که می‌تواند به زبانی هرچند نامشترک از ویژگی‌های مشترک انسانی بگوید، توسط ساندرا بولاک پیش از اهدا جایزه بهترین فیلم خارجی هم این‌گونه توصیف شد: 
به زبان آلمانی (ترجمه‌شده در زیرنویس):

‪‪"No matter what language they are in, mov‪ies are a shared experience that unites us all. They speak to the common humanity in all of us.‪"

«فیلم‌ها، فارغ از این که به چه زبانی باشند، تجربه‌ای مشترک‌اند که همه ما را متحد می‌کنند. آن‌ها با انسانیت مشترک درون همه ما صحبت می‌کنند.»

‫(ترجمه به زبان انگلیسی از زبان خودش: "Regardless of what country they are from, movies speak to all of us through their captivating images and wonderful stories. “)‫


۱ . این سوال با پاسخ روشن «هیچ!» وقتی ترجمه‌های انگلیسی حافظ و خیام را می‌خوانی هم مطرح می‌شود. امری که در سال‌های اخیر من را حتی نسبت به خواندن ترجمه رمان‌های خارجی نیز بدبین کرده اما وقتی رمان انگلیسی‌زبان هم می‌خوانم مدام از خود می‌پرسم «من چقدر دارم چیزی را که باید می‌فهمم؟»

برچسب‌ها: اصغر فرهادی, جدایی نادر از سیمین, اسکار
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 3:31 PM | لینک  | 

داشتم ویژه‌نامه‌ای برای اسکار امسال درست می‌کردم تا پیش از مراسم منتشرش کنم. اگرچه اسکار را جایزه خیلی ارزشمندی نمی‌دانم (چون معمولن با دیدگاه هالیوودی و با کج‌سلیقگی اهدا می‌شود. حالا اگر دست‌های پشت‌پرده و سیاست‌های خصمانه‌ای هم در آن هست، افشای‌ش بماند با هموطنانی که کم در این مورد حرف نمی‌زنند.) اما در هر صورت  بزرگترین رخداد سینمایی هر سال جهان را نه می‌توان انکار کرد و نه می‌شود از کنار آن بدون توجه گذاشت. (در جام جهانی فوتبال هم همیشه بهترین تیم آن دوره قهرمان نمی‌شود اما نمی‌توان از اهمیت قهرمانی آن ذره‌ای کم کرد.) در آن ویژه‌نامه مفصل‌تر به این موضوع پرداخته بودم و در کنار پرداختن به چند فیلم مطرح امسال، خودم را مهیای اسکار «جدایی نادر از سیمین» کرده بودم که پیشاپیش جایزه‌اش مسجل شده بود. (با وجود تمامی واکنش‌های مثبت به آن، در مقابل بی‌سر و صدا بودن دیگر رقبای آن) اما حالا هم فضا خیلی عوض شده است و هم قصد دارم چند تایی دیگر از فیلم‌ها را هم ببینم و در فرصت مناسب نوشته‌هایی مناسب، به ویژه در مورد فیلم "The Artist" تهیه کنم. حالا دور دور اصغر فرهادی است و من این ویژه‌نامه ناقابل را به او تقدیم می‌کنم.


برچسب‌ها: اصغر فرهادی, جدایی نادر از سیمین, اسکار
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 3:17 PM | لینک  | 

    دو روزه سرعت اینترنت شده عین این فیلمای علمی-تخیلی هست، سرعت اینترنت‌شون اونقد خفته، ویدیوچت که می‌کنن یارو سه‌بعدی وسط اتاق ظاهر می‌شه. تازه مث اونا پارازیت هم نداره، تصویر طرف هی بپره.

    ‫پ.ن. یکی هم نداریم اون ور آب باش چت کنیم، بپرم بغلمش کنم از توش رد شم، ‫بعدش امبرسد (embarrassed) شم.


برچسب‌ها: اینترنت ملی, افتخار ملی, خوشبختی, آزادی
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 12:39 PM | لینک  | 

«گویند رمز عشق مگویید و مشنوید/ مشکل حکایتی است که تقریر می‌کنند» حافظ

حالا بیاید دور هم جمع شیم و رمز عشق بگیم و بشنفیم.

 


برچسب‌ها: اکتیویستانسیونیسم, حافظ
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 11:52 AM | لینک  | 

«من درین گوشه
که از دنیا بیرون‌ست،
آسمانی به سرم نیست.
از بهاران خبرم نیست
آنچه می‌بینم
دیوار است.
آه!
این سخت سیاه
آنچنان نزدیک‌ست
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را برمی‌گرداند.
ره چنان بسته
که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند.»

بخشی از شعر «ارغوان» از ه.ا.سایه (عنوان نوشته نیز از همین شعر برگرفته شده است.)

    نمی‌خواهم فکر کنید از آن‌هایی بوده‌ام که هر هفته سه روزش را در کتابفروشی نشر چشمه پلاس بوده یا پاتوق همیشگی‌ام خیابان انقلاب روبروی دانشگاه یا زیر پل کریم‌خان بوده است. این را هم همین اول بگویم که شاید تعداد کتاب‌هایی که در طول یک سال گذشته یا حتی دو سال گذشته خوانده‌ام را بتوانم با یک دست بشمارم اما البته این به دلیل گرفتاری‌های‌م بوده وگرنه هنوز اگر از جلوی ده کیوسک روزنامه‌فروشی گذشته باشم جلوی یازدهمی هم می‌ایستم و روزنامه‌ها و مجله‌های اخته‌شده و رنجور را نگاه می‌کنم و اگر گذرم به همان خیابان انقلاب بخورد یا برای خرید هدیه‌ای به کتابفروشی‌ای بروم، دست و دلم با دیدن کتاب‌ها می‌لرزد و هر چه هم به کوه کتاب‌های در صف خوانده‌شدن فکر کنم باز دست خالی بیرون نمی‌آیم. اما مساله این‌ها نیست...

    هنوز درک و هضم این خبر برای من مشکل است: بستن نشر چشمه، به هر اسم و به هر سببی که وزارت جفنگ و اجحاف یا هر نهاد متولی دیگری روی‌ش می‌گذارد. نمی‌توانم بپذیرم. هنوز منتظر شنیدن خبر تکذیب‌ش هستم یا امید به دیدار زمانی که کتاب جدیدشان منتشر شود و از قول یکی از مسئولان‌ش بشنوی که با لبخند معناداری می‌گوید راهی پیدا کرده و مانعی را دور زده و...

    دیشب پس از مدت‌ها نیم‌ساعتی زمان خالی یافتم برای پرسه‌زدن. نیم‌ساعتی که نه به کاری اختصاص یافته بود و نه به درد کاری می‌خورد! رفتم خانه کتاب ابن سینا (شهرک غرب). چهار تا میز وسط هست که روی‌شان کتاب‌های روز و کتاب‌های پرفروش چیده می‌شود و روی یکی از این چهار تا فقط کتاب‌های نشر چشمه بود با آن جلدهای قشنگ و لوگوی ساده دوست‌داشتنی‌اش روی پیشانی کتاب. حیران به آن منظره نگاه می‌کردم و تصور جای خالی‌شان ممکن نبود. فرقی نمی‌کرد که مشتری کتاب باشم یا برای خریدن هدیه ولنتاین رفته باشم. فرقی نمی‌کرد که روزهای قبل هم شاید دست به خرید یکی از آن کتاب‌ها نمی‌بردم و دیشب هم با حالی که می‌دانستم این کتاب‌های برابر چشمم بالقوه نایاب تلقی می‌شوند هیچ‌کدام را نخریدم. فرقی نمی‌کند که شما کتاب‌خوان هستید یا نه. فرقی نمی‌کند که عشق اول من سینما است و سینما را مدتی است چنان تیشه‌ای به ریشه‌اش زده‌اند که دیر یا زود همین پیکره خشکیده‌اش هم به زمین می‌افتد و مسئولان فرهنگی کشور دور آتش کنده‌اش هلهله و پایکوبی خواهند کرد. فرقی نمی‌کند شما روشنفکر نباشید و به فرهنگ علاقه داشته باشید یا نه. آهای! این صدای فریاد را که باید بشنود؟ چه کس هم آوای‌ش می‌شود؟ آهای! حاکمان! آی دولتمردان و مسئولان! آی دست‌اندرکاران و ای همه حامیان تندرو و کندرو! چه می‌کنید؟ چه دارید می‌کنید؟ موسیقی کشور که نفس‌های احتضارش را هم بازدم کرد و سینما هم که تعطیل خواهد شد و نقاشی و... هر آن چیز دیگری که با همه مظاهر فرهنگی و هنری کردید، کردید اما کار به کتاب‌سوزانی که برسد (چه فرقی می‌کند که در میدان شهر بسوزند یا در آتش تعطیلی و بحران‌های مالی متعاقب آن) زمان فریاد است. آی مردم اکنون زمان فریاد است که اگر عرصه ترک‌تازی این‌ها به قلمرو کتاب برسد، وقتی آن‌چنان زین محکم داشته باشند که به سراغ کتاب‌ها بیایند و از بستن یکی از بزرگترین و موفق‌ترین انتشارات آغاز کنند (هر چند می‌دانیم که اولی نیست اما این انگار دورانی تازه است.) و وقتی تیغ خونین را بر کتاب‌ها فرود آورند دیگر سکوت جایز نیست. این خطر را همه باید احساس کنید. همه پشت‌تان بلرزد. آی آن گوش شنوا کجاست؟ این بانگ را همه باید به آن برسانند. فرقی هم نمی‌کند شما کتاب‌خوانید، دانشجویید، بازاری هستید یا راننده تاکسی یا...

آی! دست از کتاب‌ها دیگر بدارید.

 


برچسب‌ها: کتاب, نشر چشمه, کتاب‌سوزی
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 10:51 AM | لینک  | 

این بخش دوم نوشته‌ طنزی است که در مجله «خط‌خطی» چاپ شد. اگر بخش اول آن را نخوانده‌اید مطمئن باشید که چیز خیلی زیادی را از دست داده‌اید پس سریعا در این لینک مطالعه‌اش کنید. زمان انتشار مطلب، پایان تابستان بود و صحبت کردن از پشه مناسبتی داشت. چون با تاخیر در این جا منتشرش می‌کنم قاعدتا دیگر مناسبتی ندارد!... پشه در این سرما!؟
در بخش قبلی دیدید که چی شد. حالا ادامه آن و معرفی سلاح‌های کشتار جمعی پشه‌گان:

    سلاح‌های کشتار جمعی پشه‌گان:

    - پشه‌کش: یکی از اولین اختراعات شناخته‌شده بشر سلاحی به نام «پشه‌کش» بوده است که انسان نخستین چنان همت و انگیزه عظیمی را در همان دوران اولیه برای پیشرفت و تکامل این اسلحه به خرج داد که اکنون پس از گذشت این همه قرون و اعصار و دستیابی انسان به انواع پیشرفت‌های تکنولوژیک و به ویژه در حالی که هر روز گونه‌های جدیدی از سلاح‌های پیشرفته معرفی می‌شوند، این تنها اختراع بشر است که هنوز در همان شکل اولیه‌اش به کار می‌رود. این امر نشان‌دهنده آن است که این وسیله چنان دقیق و حساب‌شده (با همان دانش ابتدایی انسان اولیه) طراحی شده و به عملکرد خود پاسخ می‌دهد که لزوم هیچ تغییری در آن تا کنون حس نشده و هیچ ضعف و کاستی‌ای نیز برای زدودن از آن دیده نمی‌باشد.


 از چپ به راست (ایستاده، افتاده، خوابیده): یک انسان نئونادالتال با پشه‌کش اولیه‌اش به جنگ پشه می‌رود و شکست می‌‌خورد و جماعتی از پشه‌ها به او هجوم می‌برند. پس از این آزمایش‌ها بود که انسان نئونادال‌تال با کوچک‌ترکردن سوراخ‌های پشه‌کش اولیه، فن‌آوری آن را کامل نموده و به شکل نهایی این اسلحه دست یافت.

    اما با وجود تمامی قابلیت‌های «پشه‌کش» وقت آن رسیده است که به فکر جایگزینی برای آن باشیم؛ چرا که با توجه به همین تاریخچه مختصری که بیان شد، این وسیله کاملا به عنوان یک «آلت قتاله» -و نه چیز دیگر- شناخته شده و شما حتی با در دست گرفتن آن، یک «قاتل» بالقوه هستید و اگر در این حالت مورد سوال قرار بگیرید، بسیار بعید به نظر می‌رسد بتوانید توضیح و توجیه قابل قبول و محکمه‌پسندی برای آلت قتاله‌ای که در دست دارید پیدا کنید. چرا که چنان که مستحضرید «پشه‌کش» نه آن قدرها شبیه بادبزن است و نه مثلا شبیه وسیله‌ای برای آبیاری گل‌ها.

ادامه مطلب را با کلیک بر این زیر که نوشته «ادامه مطلب» بخوانید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 12:36 PM | لینک  | 

    صبح فردای شانزدهمین سالگرد تولد پسرم،۱ از خواب که بیدار می‌شود صدای‌ش می‌کنم: «من تو کتابخونه‌ام بابا. بیا!»۲ من تا آن موقع حدود پنجاه‌سالم خواهد بود؛ حداقل. وارد که می‌شود بلند می‌شوم و می‌روم سراغ آن بخش کتابخانه که قفسه بالایی‌اش درهای شیشه‌ای‌ای دارد که همیشه قفل است. کلیدش را از داخل کشوی همیشه قفل برمی‌دارم و بازش می‌کنم. همان‌طور که از پشت شیشه هم پیداست، ردیفی از صفحه‌های موسیقی آن‌جاست اما آن‌طور که از پشت شیشه نمی‌توان فهمید (با توجه به این که صفحه‌ها عطف ندارند) همه‌ی آن‌ها آلبوم‌های پینک‌فلوید هستند.۳ جای‌ش را حفظم. دست می‌برم و صفحه «نیمه تاریک ماه» The Dark Side of The Moon را بر می‌دارم. روی‌ش هیچ عنوان و توضیحی نیست. جلدش صفحه‌ای سیاه است که بر آن تصویری از تجزیه نور در عبور از داخل یک منشور نقش بسته (همین تصویری که این گوشه به عنوان لوگوی وبلاگ می‌بینید.) با همه این تخیلات و خوشبینی‌ام امیدوارم که پسرم تا شانزده‌سالگی اسمی از پینک‌فلوید نشنیده باشد. چند ثانیه‌ای آن را در برابر دیدگان –امیدوارم- متحیر۴ پسرم نگه می‌دارم و می‌گویم: «پسر! (می‌توانم اسم‌ش را هم صدا کنم!) این یکی از بهترین آلبومای موسیقی کل تاریخه؛ پینک فلویده.» صفحه را برمی‌دارم و در دستگاه پخش می‌گذارم و اجازه می‌دهم در این زمان خوب در جلد صفحه شناور بشود. اشاره می‌کنم بنشیند و خودم هم روبروی‌ش. پخش آغاز می‌شود و تا زمان آغاز آهنگ «زمان» “Time” ساکت می‌نشینم و او هم –امیدوارم- که از بهت شنیدن آلبوم نتواند صحبتی بکند. درست پیش از آغاز صدای تیک‌تاک ساعت‌ها و بعد طنین زنگ‌های‌شان (خوشبختانه او مثل من پیش‌زمینه‌ی احمقانه‌ی موسیقی تیتراژ برنامه رادیویی «تقویم تاریخ» را ندارد که سال‌ها تلاش برای فراموشی لازم بود تا پاک شود.) نگاهی عمیق به او می‌اندازم و می‌گویم: «این آهنگ زندگی پدرت رو دگرگون کرد.» و او کنجکاوتر می‌شود و...

    اما با کاربرد همه این تخیلات خوشبینانه و حتی چندین برابرش، نمی‌توانم تصور کنم که پسرم که شانزده سال هر روز بیرون از خانه و یا حتی درون خانه و در اینترنت («بیرون از خانه»‌ی مجازی. البته باز با این تصور ناممکن که تا آن زمان اینترنت تعطیل نشده و او اصلا بداند که اینترنت چیست!) با هجوم انبوهی از موسیقی‌های چرت و پرتی روبروست که در حال حاضر بهترین‌های‌شان امثال لیدی‌گاگا Lady Gaga و این‌ها هستند (حالا ایرانی‌های‌شان جای خود!) و خدا می‌داند این روند تا –حداقل- شانزده سال دیگر به کجاها ختم شود و حتما از همان راه اینترنت یا هزاران دم و دستگاه‌ مختلفی که الان ام.پی.تری پلیر و آی.پادند و خدا می‌داند تا آن زمان چه باشد، اسم پینک‌فلوید و بعضی آهنگ‌های‌شان را هم شنیده، حتی تا زمان تمام‌شدن آهنگ اول آلبوم تحمل و همراهی کند. بلند می‌شود و سخن سبکی می‌گوید و من بر می‌آشوبم و وسط اتاق اولین و آخرین بار دستم را روی‌ش را بلند می‌کنم و محکم‌ترین سیلی را به صورت‌ش می‌زنم و فریاد می‌زنم: «از خونه من برو بیرون! برو گمشو!» او هم کیف کولی‌ش را پشت‌ش می‌اندازد۵ و از خانه بیرون می‌رود. لیلا سر می‌رسد و نگاهی عجیب به من می‌کند. نگاهی که هم سرزنش در آن است و هم درکی عمیق تا استخوان من. می‌داند که دنبال او رفتن هم فایده‌ای ندارد و اشک‌های‌ش بی‌صدا جاری می‌شوند.

    حالا تمام این‌ها را من چطوری باید برای مادرم توضیح بدهم که از من انتظار اولین نوه‌اش را دارد؟! چطور باید به یک مادر خوب گفت که پسرش پدر خوبی نمی‌تواند باشد و چرا؟۶


۱- دخترم هم نه. توضیح چرایی‌ش را باید بعد از خواندن متن در آخرین پانویس بخوانید!
۲- من اگر نتوانم برنامه‌ریزی کنم که تا زمان –حداکثر- شانزده‌سالگی پسرم مالک یا ساکن خانه‌ای نباشم که حداقل یک اتاق کتابخانه داشته باشد اصلا بچه‌دار نمی‌شوم.
۳- تا زمان شانزده‌سالگی پسرم و متعاقب همان فرض پیشین آن‌قدر پول و زمان داشته‌ام که مجموعه‌ای از صفحه‌ها یا در نهایت سی.دی.های پینک‌فلوید را گیر آورده باشم. تا این‌جا که با خریدن اولین سی.دی.شان شروع کرده‌ام(!) و حداقل شانزده سال دیگر وقت دارم!
۴- بخشی از حیرت‌ش احتمالا به این دلیل است که او تا حالا سی.دی. هم ندیده. چه برسد به صفحه گرامافون!
۵- می‌دانم توجیهی ندارد اما توجیه سینمایی که دارد. آن زن‌ها هستند که وقتی می‌خواهند بیرون بروند چمدان خالی برمی‌دارند و لباس‌ها را درون‌ش می‌ریزند. پسرها باید کولی را پشت‌شان بیاندازند و بروند.
۶- حالا باید توضیح پانویس اول را بدهم: همین که در ابتدای داستان نمی‌توانم بگویم بچه‌ام و باید بگویم «پسرم» که شامل «دخترم» نباشد و فقط می‌توانم برای پسرم پینک‌فلوید را معرفی کنم یعنی که پدر خوبی نیستم. وقتی نمی‌توانم با دخترم چنین لحظه‌ای داشته باشم یعنی که بین بچه‌ها فرق می‌گذارم!

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 12:6 PM | لینک  | 

    چه امسال آن‌طور که پیش‌بینی شده آخر دنیا باشد یا نباشد. چه شما به ادیان الهی و غیرالهی که پایان دنیا را نوید داده‌اند معتقد باشید یا نباشید. این جهان... یا حداقل این کره خاکی که ما در آن می‌زی‌ایم دیر یا زود یا به دست آفریدگارش به پایان خواهد رسید یا به دست انسان وارث آن به نابودی کشیده خواهد شد.
    در هر صورت از همین الان کاملا مشخص است که این انسان توانایی برقراری حکوت خدا بر زمین را که نداشت. لیاقت جانشینی او را هم که اصلا نداشت و نه تنها شایستگی خود برای بازگشت به بهشت –به روایتی هبوط کرده از آن- را هم احراز نکرد بلکه حتی نتوانست همین کره پست خاکی را هم صحیح و سالم نگه دارد –باز هم هیچ!- حداقل به نابودی و خون و ظلم و آتش و سیاهی و کثافت نکشاندش.

    همه هم مسئولیم.

    به هر حال امسال پایان دنیا هست یا نیست. پروژه انبوه‌سازی در جهنم برای اسکان ابنا بشر آماده بهر‌ه‌برداری است.


برچسب‌ها: 2012, پایان دنیا, کریسمس
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 5:4 PM | لینک  | 

    این‌جا دائم رادیو آوا گوش می‌دند... «گوش می‌دند» یعنی که همین‌جوری رادیو روشنه و ناله می‌کنه دیگه! صدا و سیما خیر سرش مثلن کار فرهنگی کرده رادیو درست کرده صبح تا شب موسیقی پخش کنه؛ یعنی تو این مدت حتی یک بار هم نشنیدم (وقتی می‌گم حتی یه بار هم نشنیدم دقیقا و واقعا منظورم اینه که حتی یه بار هم نشنیدم!) اسمی ببره که این بخت برگشته کی بود که می‌خوند یا «آهنگی بشنوید از فلانی». بیشتر در راستای اشاعه دزدی و ترویج فرهنگ بی در و پیکری صدا و سیما است. در عوض هر ۵ دقیقه یه بار می‌گه رادیو آوا بسیار زیباست و در خدمت شماست و به دوستان‌تان گوشزد و پیشنهاد کنید و انتقادات و نظرات‌تان را پیامک پرتاب کنید و از این حرفا.

 


برچسب‌ها: رادیو آوا, صدا و سیما, کپی‌رایت, حق مالکیت معنوی
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 4:48 PM | لینک  | 

   سطفن هافکنغ (Stephen Hawking جهت اطلاعات افزون‌تر ز.ک. به این‌جا) فرمود پس از سالیان دراز آموختن و اندوختن دانش فراوان بر روی هم و اندیشه و غور در احوال دنیا نیک دریافته‌ام که این هستی به خودی خویشتن پدیدار گشته و هیچ آفریدگار نادیده و ناشناخته‌ای نیز وجود می‌نداشته و ندارد. پس هر آن کس که بر وجود نیرویی ماورایی اصرار ورزد، نادانی بیش نباشد...

وانگهی یکی از مستمعان بانگ برآورد: از کجا بدانیم که راست بگویی. ما را معجزتی باید.

هافکنغ  :|

 

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 4:39 PM | لینک  | 

در بخش پایانی، به حوادثی خواهیم پرداخت که به اشغال لانه روباه پیر موسوم گشت. از خلال یک گزارش تصویری موشکافانه به دنبال دلایل بی‌نظمی‌های به وجود آمده جستجو خواهیم نمود و خواهیم دید که بالاخره نیروی انتظامی هم کوتاهی‌هایی داشته که در حد ریش‌تراش هم نبوده و کاملا قابل چشم‌پوشی هستند.

در این بخش به این پاسخ جواب خواهیم داد(!) که:
پس بالاخره چه شد که شلوغ شد و سفارت سقوط کرد؟ نیروی انتظامی چه خطاها و کوتاهی‌هایی داشت؟


ابتدا نیروی انتظامی در آرامش دست به آرایش نظامی زد. سرمربی این تیم در اعتراف خبری بعد از بازی افزود: ما حریف را دست کم گرفته بودیم!


در ادامه با پرتاب نارنجک و مواد محترقه توسط عده کثیری از دانشجونماها، داور برای دقایقی بازی را متوقف کرد و جمعیت برای او شیر سماور مسالت نمودند! همان سرمربی ادامه داد: ما از گاز اشک‌آور استفاده نکردیم چون راضی نبودیم یه قطره اشک از چشم دانشجویی بچکد.


عده‌ای با سیاه‌نمایی تابلوی سفارت، پلیس را در تشخیص اهمیت استراتژیک مکان مورد محافظت دچار سردرگمی و تردید نمودند.

مامور اول: حالا این‌جا کجا هست ما اومدیم مواظبش باشیم؟
مامور بعدی: نمی‌دونم! مثکه سفارت یه جزیره‌ایه در غرب آفریقا!

 


یکی از افرادی که هنوز دستگیر و در حال بازجویی است.
- بازجو: «خداییش چی‌کار داشتی می‌کردی؟! درامز می‌زدی!؟»
-دانشجو: «نه سرکار! من رو چه به این قرطی بازیا! من ورزش باستانی کار می‌کنم، میل می‌زنم!»

گزارش کامل را در ادامه مطلب تماشا کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 9:4 AM | لینک  | 

    در این بخش به این بررسی پرداخت خواهیم نمود که نیروی انتظامی چه وظایفی داشته و آن روز چه کرد و خواهیم دید که نیروی انتظامی حتی بسیار فراتر از توان و وظیفه‌اش به مددرسانی اشتغال داشته و تعامل بسیار خوبی میان خود و شهروندان اعم از مردم همیشه فارس و غیره داشته است. (گزارش کامل را در ادامه مطلب بخوانید)

در این بخش به این سوال پاسخ خواهیم داد:
نیروی انتظامی چگونه به وظایفش انجام رسید!؟

    در واقع در آن روز اصلا هیچ نیازی به حضور نیروی انتظامی دیده نمی‌شد و هر چه بود حماسه آفرینی حضور شهروندان در همکاری با پلیس بود. به تصاویر که بنگرید هیچ اتفاق خاصی را در جریان مشاهده نمی‌کنید.


عده‌ای به صورت خودجوش برای همکاری با نیروی انتظامی در طرح جمع‌آوری دیش‌های حامل ماهواره آمده بودند.


سانس شب برای خانم‌ها بود. البته تعداد مراجعین خواهر، اندک‌تر بود و ازدحامی نیافرید.

نیروی انتظامی حتی مراقبت بسیار شدیدی از حقوق حیوانات می‌نمود. شهروندان که جای خود!

یا مراقبت از اموال ملکه انگلیس:

نیروی انتظامی، به شدت از در سفارت مراقبت می‌کرد.


گزارش کامل را با کلیک بر لینک ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 12:1 PM | لینک  | 

    حالا که هفته‌ای از جوشیدن عده‌ای دانشجو در برابر سفارت انگلستان و سررفتن‌شان داخل سفارت می‌گذرد، وقت آن است که نگاهی به دور از هیاهوی رسانه‌ای به این پدیده حالا کاملا –پس از جوشیدن- جاافتاده و آماده سرو بیاندازیم. در پاسخ به سوال معاندان که به نیروی انتظامی خرده می‌گیرند، مروری دوباره خواهیم نمود بر تصاویر به دست آمده از آن جوشش تا ببینیم این بیگانه‌ها هستند که به این موضوع دامن چین‌چین می‌زنند و آن را حمله‌ای ددمشیانه وانمود می‌کنند و نیروی انتظامی نیز هیچ‌گونه کوتاهی‌ای در بر نداشته است. (گزارش کامل را در ادامه مطلب ببینید)

در بخش اول به این سوال پاسخ می‌دهیم:
چه شد که جمعیت شدیدی در برابر سفارت جمع شد؟


در ابتدا جمعیت در سالگرد پیروزی تیم فوتبال ایران بر استرالیا، جهت شادی و هلهله ناشی از پیروزی‌های تیم والیبال ایران بیرون آمده بودند تا اعتراض خود را بدارند که چرا همه‌ش شادی خودجوش برای فوتبال؟ چند سال دیگر باید منتظر بمانیم تا فوتبال به جام جهانی برود و بجوشیم؟ آن‌ها سفارت انگلیس را بدین منظور انتخاب نمودند که انگلیسی‌ها به عنوان مهد فوتبال، اصلا به جام جهانی والیبال نرفته‌بودند! جمعیت در بیانیه منتشرنشده‌ای اذعان داشتند: «دلتون آب!»


در پی رواج موج فرار مغزها، جوانان دانشجوی بسیاری جلوی سفارت جمع گشتند که خبرهای مسرت‌بخش‌شان نه تنها از این جمعیت نکاست، بلکه نکاست! چون بقیه هم که کلاس‌شان تعطیل شد آمدند. دانشجو بیکار، کجا بهتر از سفارت؟


شلوغی و ازدحام که باشد، دستفروش‌ها هم –مثل دست‌فروش‌های مترو- سر و کله‌شان پیدا شده و به جمعیت مزدحم می‌حفزویند! در این تصویر، دستفروشی، تی-شرت مناسبتی می‌فروشد. مشتری‌ها هم مجبور شده‌اند بروند بالا دست بزنند، جنس‌ش را امتحان کنند.

گزارش کامل را در با کلیک بر لینک ادامه مطلب (این زیر!) ببینید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 5:24 PM | لینک  | 

شاید دیگر نیازی نباشد تاکید کنم که همیشه خواسته‌ام این وبلاگ غیرسیاسی بماند. به هزار دلیل. اما حالا که دیگر این قاعده را چندین بار شکسته‌ام، باید قانونی ناموجود تلقی‌ش کنم. هر بار حرف‌هایی هستند که این‌جا می‌مانند و نمی‌شود پایین‌شان داد و باید گفت. هر روز جنجال و ماجرایی تازه. هر روز احساس امنیت و ثبات کمتر و هر روز نگرانی و تشویش افزون و هر روز خشم و ناراحتی‌ای که به عقده‌هامان افزوده می‌شود و فریادی که خورده می‌شود. این بار اما اشغال سفارت انگلستان. حرکتی که ابعاد پیامدهای‌ش، خیلی بیشتر از آن است که بتوان حرفی نزد. ما که انگ مزدور اجنبی و انگلیس بودن -به همراه هزاران لقب و صفت افتخارآمیز دیگر- به‌مان چسبیده، بگذار این را هم بگوییم که آش نخورده و دهان سوخته نباشیم. به چه کسی قسم بخوریم که باور کنید این حرف‌های ما هم از سر دلسوزی برای همین خاک است.

    ۱. نمی‌فهمم! پس عقلانیت و خرد و منطق کجاست؟ آن هم در چنین عرصه حساس و مهمی؟ «همشهری» تیتر زده: «تجلی احساسات ضد انگلیسی» شاید بهترین توصیف باشد؛ «تجلی احساسات». آن همه رجزخوانی و دشمن‌تراشی و تهییج افکار ملت و «مرگ بر» پراکنی و... نتیجه‌اش همین تصمیمات و تحرکات هیجانی مخرب است (اگر آن را برنامه‌ای تنظیم‌شده ندانیم) برای ارضای احساسات غلیان‌کرده‌ی عده‌ای که یا خودسر هستند یا خودجوش اما اثرگذارترین هستند در تصمیمات کشور. عرض کردم! شما می‌توانید بنده را طرفدار استعمار پیر بدانید اما نه من خیری از این اجنبی‌ها دیده‌ام و نه شما –به عنوان یک ایرانی و هموطن- بیشتر از من از ایشان کشیده‌اید. آن روز که ایراد گرفتن به ادبیات رییس‌جمهور را سیاسی دانستند، نمی‌دیدند که منظور انتقاد از ادبیات و فرهنگی لمپنی است که انگار هر چه برای دیگر کشورهای دنیا بیشتر شاخ و شانه بکشی و با الفاظ چاله‌میدانی‌تری خطاب‌شان کنی، شجاع‌تری و سیاست‌مدارتر و هر روز هم در بین مردم و مسئولان فراگیرتر و پررنگ‌تر می‌شود. نمی‌دانم چطور باید گفت: حرف را هر چند حق هم باشد باید در جای خود و به شکل مناسب‌ش زد. حرف حق را عربده نمی‌زنند! (جواب سیلی دشمنی‌ها و سنگ تحریم‌ها را هم اگر نمی‌خواهیم بنا به توصیه‌های فراموش‌شده فرهنگی-دینی‌مان با لبخند بدهیم، حداقل چنین منجنیقی جواب‌ش نیست!) جهان هم چه بخواهیم، چه نخواهیم، قوانین و دیپلماسی‌ای دارد که حتی تندترین رفتارها هم بهتر است از مجرای آن انجام شود تا اثرگذاتر و شنیده شود. مثالی بزنم: اگر امروز فردی در خانه‌تان آمد و ادعا کرد که این ملک من است، چه می‌کنید؟ به مراجع قانونی ارجاعش می‌دهید یا با چماق به سرش می‌زنید؟ حتی اگر بدانید که دادگاه عادلی وجود ندارد یا این که آن طرف دادگاه را به نفع خود خواهد خرید، آیا باز هم به خشونت غیر انسانی متوسل می‌‌شوید؟ تا آن شخص و آن دادگاه به جای آن‌که برای عمل غیرقانونی‌شان به زحمت جعل سند و مدرک بیافتند، سر شکسته و اظهر من الشمس(!) مدعی را به دادگاه ببرند که حتی هیات منصفه هم دهان‌ش بسته شود؟ که «اگر حق با توست، پس خشونت دیگر چرا»؟

    ۲. نمی‌فهمم! بالاخره تصمیم‌گیرنده و قانون‌گذار و مجری و قاضی در این کشور کیست؟ این قدر مملکت بی‌صاحب شده که عده‌ای –مثلا دانشجو- وارد سفارت کشور دیگری شوند که همان خاک کشور دیگر است؟ حرکتی که می‌تواند مقدمه جنگی باشد که سرنوشت میلیون‌ها انسان بی‌خبر و بی‌گناه هموطن را زیر و زبر می‌کند. برخلاف شما، این میلیون‌ها نفر زندگی بی‌دغدغه و همان اندکی نفس را می‌خواهند، نه خون و خونریزی و جنگی ایدئولوژیک را که تشنه آغازش هستید.
    مجلسِ سراسر مردمی و باغیرت‌مان که همین چند روز پیش رای به کاهش روابط داد. رییس‌جمهور ۲۴ میلیونی هم که به همین سخنان ضد غربی شهره است و رهبر هم که در صف اول مبارزه با استکبار است. پس دیگر این اقدام خودسرانه، خودجوش یا هر چیز دیگر اما مسلما غیرقانونی و زشت برای چیست؟ اشغال و آشوب و ناامنی چرا؟ ظاهرا این افراد در سفارت نشسته‌اند و گفته‌اند مگر به اذن رهبر بیرون نخواهند آمد. یعنی با اجازه او وارد شده‌اند؟ (اگر رهبر مخالف باشد که دیگر...) مگر کشور ساز و کار و دم و دستگاه ندارد؟ همه دستگاه‌ها که خدا را شکر ولایت‌مدارند؛ نمی‌شد و بهتر نبود از رهبر بخواهید که از دولت بخواهد به صورت رسمی و دیپلماتیک سفارت انگلیس را ببندد؟

    ۳. نمی‌فهمم! همین چند روز پیش رزمایش و قدرت‌نمایی بسیج و پلیس ضد شورش بود. یادمان هم نرفته که وزارت اطلاعات و بسیج و دیگر ارگان‌های امنیتی-نظامی، فتنه ۸۸ را با آن همه گستردگی‌ش جمع کردند. پس اگر نمی‌توانند جلوی عده‌ای دانشجوی غیرمسلح را بگیرند که به دو عدد در هجوم نیاورند، آیا نباید پشت‌مان از این همه ناکارآمدی بلرزد؟ آیا نباید احساس ناامنی کرد؟ شاید بگویید این‌ها همان بسیجیان بودند اما اولا: پس نیروی انتظامی چه می‌کند؟ مشغول دید زدن دختران و زنان هستند برای سوا کردن بدحجاب‌ها؟ یا روی پشت‌بام‌ها دیش جمع می‌کنند؟! دوم: اگر متعاقب پاراگراف اول، بسیج را به دو دسته احساسی و منطقی تقسیم کنیم، نقش بخش منطقی‌شان در این واقعه چه بود؟ نقش رهبری و فرماندهی‌شان چیست؟
    صحنه خودرو آتش زدن و شکستن شیشه‌ها خیلی برای‌م آشنا بود. چه تبحری! انگار بار اول‌شان نیست. خبره‌اند! فکر کنم یادم آمد: آن زمان که عده‌ای به سکوت در خیابان قدم می‌زدند، همین جماعت، آتش‌گرفتن چند سطل آشغال و شکستن چند شیشه را بهانه کردند برای به خانه راندن همه آن‌هایی که سلاحی که نداشتند هیچ، زبان‌شان را هم در کام گرفته بودند. آن همه موتورسوارانی که دسته دسته رعب و وحشت در دل شهروندان می‌انداختند، آن‌ها که در پیاده‌روها به فریاد «حیدر! حیدر!» قدرت‌نمایی می‌کردند، آن‌ها که از مردم فیلم‌ می‌گرفتند، با صورت‌های پوشیده، تفنگ و باتون‌شان را به‌سان فیلم‌های رزمی و جنگی هالیوودی به رخ مردم می‌کشیدند و با شوکر برقی پیاده‌روها را خلوت می‌کردند... این همه نیروی امنیتی، در چنین غائله امنیتی کجا بودند؟ آیا وارد خاک کشور دیگری شدن (در حالی که راه‌های بسیار دیگری، آسان‌تر و اثرگذارتر از آن وجود دارد.) برای امنیت ملی و جان و ناموس کشور خطرناک‌تر است یا به خیابان آمدن مشتی سوسول لجن سبز؟! آیا جور خوابیدن رگ‌های غیرت بیرون‌زده را کشور و مردم‌ش باید بدهند؟

    ۴. نمی‌فهمم! عکس‌های حمله به سفارت را که می‌بینم، چهره اسلام ربانی و دین رحمت را درش نمی‌بینم. غارت و شکستن در و دیوار و شیشه و آتش و دود و بالا رفتن از دیوار و... با پرچم «یا حسین» تکان‌دادن و نوحه‌خوانی. آیا مفهوم انقلابی‌بودن و پیروی از قیام عاشورا، فقط متوسل‌شدن به خشونت است؟ تندروی است؟ به تصور غیرایرانی‌ها و نامسلمان‌ها از دیدن این تصاویر که فکر می‌کنم، به «اسلام‌ستیزی»‌شان حق می‌دهم! بیشتر که فکر می‌کنم، می‌بینم مدت‌هاست جز پرخاش و دشمنی و کینه و خشونت و شمشیری که برای همه –خودی و غیرخودی- از رو بسته شده، چیزی از این اسلام ندیده‌ام... چهره رئوف‌ش بماند.

نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 11:58 AM | لینک  | 


اصلاح الگوی پسرفت
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 3:49 PM | لینک  | 

این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است
...و ما را نامسلمان!
نوشته شده توسط حسام دات كام در ساعت 3:48 PM | لینک  |