X
تبلیغات
نيمه تاريك ماه
هوا یگانه سوزه.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 10:11 PM  توسط حسام دات كام  | 

    صف دراز پمپ بنزین، یک سمت‌ش خروجی اتوبان است و ماشین‌هایی که به سرعت از این باریکه می‌گذرند و سمت دیگرش باغی است بی‌صاحب و در و پیکر که «بیابان» برازنده‌ترش است و حالا هم که در این تاریکی فرقی ندارد درختان میوه‌اش ثمر می‌دهند یا نه. در این سرمایی که تاریکی‌اش را سنگین‌تر هم می‌کند دیگر فرقی نمی‌کند درختان لخت‌اش مثمرند یا نه. هوای داخل به گواهی نشان‌گر ساده‌ی تهویه، ۲۷ درجه است؛ دمای آسایش انسان. 
    چراغ‌های ترمز خاموش می‌شوند. صف تکانی می‌خورد و دوباره نور قرمز چشم را می‌زند. ژولیده‌ای از روبرو می‌آید. پیاده در سمت تاریک؛ هر چند نور ماشین‌ها کاملن روشن‌اش کرده‌اند. تا حالا معتاد ندیده‌ام؛ یعنی آدمی که بدانم به گواهی آزمایشی معتبر یا به اعتراف خودش -در صحت عقل- معتاد باشد. اما این آدم‌ها همیشه شمایل قطعی معتادند. نوشتم «ژولیده» اما در صحبت خودمان که باشد مثلن می‌گویم: «یه معتاد بود». با قاطعیت حتمی یک آزمایش ادرار می‌گویم. می‌لنگد و آستین پاره‌ی لباس ژنده‌اش را بالا زده تا باندپیچی دور دست لرزان‌اش آشکار باشد. همین دست -به ظاهر علیل- همه‌ی سرمایه‌اش است و تناقض‌آمیز است که با همین دست ناقص کار و کاسبی می‌کند. به سمت شیشه‌های تا آخر بسته و بخارگرفته درازش می‌کند. چیزی نمی‌گوید.    دستم مردد در آستانه‌ی جیب است. همان‌طور که عمق تصورناپذیر درماندگی‌اش را کنکاش می‌کنم به سرنوشت اسکناسی فکر می‌کنم که بود و نبودش در کیف پولم زیاد فرقی نمی‌کند: پول را بدهم که دودش کند؟ که مستقیم برود به جیب دلال مواد؟ که...؟ در همین زمان از کنار ماشین گذشته و لحظه‌ای هم برای دست مردد من درنگ نکرده. هنوز دستم آن‌جاست و هنوز دستش دراز است. حالا از آینه بغل می‌بینم‌ش؛ از پشت. «چه می‌دانی؟» شاید آرامش‌اش با مواد باشد. شاید همین الان مواد را بیش از غذا بخواهد. شاید می‌خواهد خرج کمپ ترک اعتیاد کند. شاید «خوشبختی»اش در لحظه‌‌ی نشئگی باشد. شاید... پول در دستم است. دارد برمی‌گردد. در آینه‌ی بغل؛ از روبرو. همان آینه‌ای که اجسام در آن... دوباره می‌گذرد. این دومین بار است سراغ ماشین‌هایی آمده که بار پیش جواب‌ش کرده‌اند. همان بار هم زیاد پاپی نشد. با همین بی‌خیالی و بی‌توجهی که الان دستش دراز است. انگار می‌داند تصمیم سرنشینان با التماس و چانه‌زدن عوض نمی‌شود.    چراغ‌ترمزها خاموش می‌شوند. صف به راه می‌افتد و این بار من از کنارش می‌گذرم که از سرما می‌لرزد. دود سیگارش از بخاری در فضای گرم ماشین می‌پیچد.



پ.ن. شب اولی که سرمای امسال استخوان‌سوز و شد، پشت چراغ قرمز در حالی که دماسنج ماشین اخطار یخ‌زدگی می‌داد دختربچه‌ای گل پلاسیده و داغانی را برای فروش عرضه می‌کرد. ثانیه‌شمار یک‌رقمی بود که سراغ من آمد. من هم به استناد شنیده‌ها و گزارش‌ها می‌دانم که بهتر است چیزی ازشان نخریم که پولش به جیب پدر و مادرهای معتادشان که بچه‌های‌شان را برای کاسبی سر چهارراه‌ها اجاره می‌دهند نرود و به تجربه هم فهمیده‌ام که پول خالی دادن به آن‌ها فایده‌ای ندارد چون نمی‌گیرند و احساس گدا بودن به‌شان می‌دهد. چیز خوردنی‌ای همراه نداشتم که دیده‌ام چقدر خوشحال‌شان می‌کند. آمدم راه بیافتم که استیصال و درماندگی‌اش از قانع‌کردن من به خرید گل‌اش، اول به التماس تبدیل شد و بعد به دهن‌کجی و ادا و بعد به مشت و لگد به شیشه و در ماشین. در آن لحظه هیچ چیز بیشتر از این که آن گل را ازش بخرم خوشحال‌ترش نمی‌کرد. جلوتر بچه‌ی زیر پنج‌-شش‌ساله‌ای دیدم که با تمام پهنای صورتش اشک می‌ریخت و رو به خیل ماشین‌های گذران فریاد می‌زد. همراه سیل ترافیک گذشتم و فکر کردم باید چه می‌کردم؟ سوارشان می‌کردم و می‌گرداندم‌شان؟ دقایقی در ماشین گرم‌شان می‌کردم؟ می‌رفتم و برای‌شان غذایی می‌خریدم؟ پولی به‌شان می‌دادم بلکه پدر و مادرشان از کرایه‌دادن بچه‌شان بی‌نیاز شوند؟... چه چیزی درمان‌شان است؟ چه چیز خوشحال‌شان می‌کند؟ حتا لحظه‌ای. پاسخ این پرسش همان‌قدر که دور می‌نماید آسان است. این که به ذهن نمی‌رسد دلیل‌مان شده برای بی‌تفاوتی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1392ساعت 11:18 PM  توسط حسام دات كام  | 

    برنامه‌ای بود در مذمت ماهواره با نام «اثیر» عنوان این بخش: «آینه‌های پوشالی»!!! (یک: باورتون می‌شه هنوز تلویزیون از این جور اسما می‌ذاره: رویای کبود، یخ در بهشت، عنکبوت شیشه‌ای، کابوس خبوس! و...) 
دختره خودش رو معرفی دقیق کرد؛ از شیراز، احتمالن چهار رفم آخر کد ملی‌ش رو هم گفت من نشنیدم. تعریف می‌کرد مادرش غمگین و افسرده بوده، خونه این و اون ماهواره دیده بودند، واسه این که شاد بشه، براش ماهواره خریدند!!!!! (دو: استفاده از ماهواره به عنوان درمان؟ احتمالن به دلیل شباهتش به قرص، اون هم قرص روان‌گردان!؟ احتمالن از سیگاری هم به دلیل شباهتش به شیاف، استفاده‌ی دارویی می‌کنند. اون هم برای درمان افسردگی!)
    بعد در یک روایت کلاسیک سه‌پرده‌ای‌طوری، وارد قسمت بعدی شد که رفتار مادر عوض شد: قبلش به همه‌ی کارای خونه می‌رسید، «غذاش همیشه سر وقت بود!» اما چون سریالای ماهواره رو می‌دید و دنبال می‌کرد... (سه: یعنی کیفیت فاضلابی سریالای تلویزیون عمدیه؟ یا اگه اسیر سریالای صدا وسیما بشی مباحه؟!) 
    خلاصه که مادره حواسش پرت بود و... همین دیگه! فکر کردید واقعن می‌تونستم بیش از این تحمل کنم و نگاه کنم!؟ یعنی واقعن آخرش چی می‌تونسته باشه؟! (چهار: فتوای جدید: ماهواره اگر باعث کاهش کیفیت سرویس‌دهی زن در خانه نشود، اشکال ندارد، هر چند بهتر است نباشد که مادر دل به کار بدهد!)

    یعنی تلویزیون ایران رو همین‌جوری از جلوش رد شی، نکته‌هاست که می‌پاشه تو صورتت!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 11:1 PM  توسط حسام دات كام  | 

    یه مگسه، یه هفته‌ست وارد خونه‌مون شده و بیرون نمی‌ره. شنبه -این تعطیلیا که تموم شد- می‌خوام برم براش شناسنامه بگیرم. دو روز پیش نشست رو میز، اومدم بزنم بکشمش، یهویی اشک تو چشام جمع شد و صداش زدم: «پسرم!» دیشب هم نشست رو پام با هم فیلم دیدیم. می‌خوام به سرپرستی بگیرمش. اسمش هم می‌ذارم «زلاتان»!

    نکن بابا! نکن! زلاتی نکن بابایی! حالا نه! کار دارم. اذیت نکن بچه!... [شترق!] توله‌سگ دوباره در رفت!... «بچه‌داری هم سخته ها!»


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1392ساعت 10:17 PM  توسط حسام دات كام  | 

این نوشته در شماره‌ی ۲۷ مجله خط‌خطی-شهریور ۹۲ منتشر شده است. قسمت‌های بعدی را در شماره‌های بعدی مجله بخوانید.
 
    چهار نظریه‌ی مطرح و بنیادین در مورد پیدایش و اختراع کلید وجود دارد که از چهار روش پژوهشی متفاوت به چهار نتیجه‌ی مختلف رسیده‌اند.
    ۱. روش ردیابی یا منشاشناسانه:
    منطقی‌ترین و بهترین روش یافتن منشا پدیده‌های نخستین، یافتن منشا پدیده‌های نخستین است. با استفاده از این روش پیچیده، برای یافتن نخستین کلید، بهتر است سراغ نخستین در بروید. اما درهای نخستین... یعنی اصلن در دوران نخستین هیچ دری وجود نداشته است. ببینید!











 
 
 
 
 
بالا:این مثلن یک در خیلی قدیمی که حتا بیرون و درونش مشخص نیست.
چب،بالا: این هم یک ساختمان بسیار کهنه‌ که نه تنها در ندارد. بلکه پیکر هم ندارد.
چپ،پایین: این هم که «دروازه» تخت همیشه جمشید خودمان است. همه جایش باز است! اصلا در ندارد. فوقش دو تا از این نگهبان‌ها با نیزه دم در می‌ایستاده‌اند.
  
 
    پروفسور فردین گل‌افشان، مدرس دانشگاه دورهام انگلستان که با نام هنری «فامیل دور» نیز فعالیت دارد در
این رابطه می‌گوید: «اگر به دنبال اولین در بروید در آن درمانید. بهتر است به جستجوی نخستین قفل باشید.» اما نتیجه‌ی تحقیق و مطالعه‌ی بیشتر در این زمینه، رسیدن به سوال دیگری از جنس آن معمای ازلی-ابدی مرغ و تخم‌مرغ خواهد شد: اول قفل بوده است یا کلید؟
 

 پروفسور فردین گل‌افشان معتقد است که نخستین در هیچ کلیدی نداشته است و کلیدها اصالت در را از بین برده‌اند.
 
 
     ۲. روش مورفولوژیک یا ریخت‌شناسانه:
    دکتر اوزه بیو فالانجی، محقق برجسته‌ی علوم مسطح، در مقاله‌ای در نشریه‌ی «علوم تجربی» سال سوم دبستان ۱۹۹۲، نظریه‌ای بروز داد که بنیان نظریات کلیدی را زیر سوال برد. او پس از سال‌ها تحقیق و مطالعه بر روی شکل کلید، به این نتیجه رسید که کلید از اره آمد پدید. [نثر مسجع رو داشتید!؟] مطالعه نمی‌خواست. کافی است نگاهی به شباهت‌شان بیاندازید.
این نظریه به دلیل این‌که وجود سوراخ ته کلید را به خوبی توجیه می‌کند، نسبت به دیگر نظریات برتری قابل توجهی دارد.
 
    او با استناد به مدارکی از شکل درهای اولیه، در زمانی که بشر تازه از غار به خانه آمده بوده، بیان می‌دارد که تا زمان اختراع قفل، بشر نه چندان اولیه برای بستن در از روش کوبیدن تخته بر در استفاده می‌کرده است. عین این کارتون‌ها. شب هم در را با اره باز می‌کرده است. کم‌کم از لحاظ امنیتی، برای هر خانه‌ای اره‌ی منحصر به فرد ساخته شد که دندانه‌هایش فقط مختص در همان خانه بود. این اره‌ها در واقع نخستین کلیدها بوده‌اند که پس از مدتی به شکل کلیدهای امروزی درآمدند.

    ۳. روش کاربردشناسانه:
     از لحاظ کاربردی، کلید هر چیزی است که گشایش‌کننده، گشایش‌گر، گشاننده یا گشاینده باشد. تاریخ نشان می‌دهد که اسکندر مقدونی نخستین کسی است که از کلید استفاده کرده است؛ برای کشورگشایی. گروهی نیز معتقدند که نخستین کشورگشایان ایرانیان بوده‌اند که حتا از انواع متنوع کلید برای این کار استفاده می‌کرده‌اند. 
یک اسکندر مقدونی در حال کشورگشایی با کلید شمشیر


ایرانیان همیشه باستان در حال گشودن کشور با کلید تدبیر و دیگر کلیدها


    ۴. روش‌ معناگرا یا مفهوم‌شناسانه:
    یونانیان برای این که کم نیاورند نظریه‌ای را بروز دادند که طبق آن کلید در اصل یک مفهوم فلسفی و ذهنی بوده که اول بار توسط یونانیان باستان نهادینه شده و بعدها به صورت وسایل گشوننده و به شکل فیزیکی و عینی عرضه شده است. آن‌ها به کتاب «وقایع اتفاقیه در آتن» نوشته‌ی دریوس پرفیوس، تاریخ‌نگار ورژن ۲۰۰۰ قبل از میلاد اشاره دارند که بر اساس آن مردم یونان که از بحران‌های اقتصادی و بیکاری رنج می‌برده‌اند سر چهارراه جمع می‌شده‌اند و بعضی، از بیکاری فکر می‌کرده‌اند. به بیکارهایی که فکر می‌کرده‌اند «فیلسوف» می‌گفته‌اند. به آن‌ها که فکر نمی‌کردند هم هیچ‌چیز نمی‌گفتند؛ نهایت به‌شان می‌گفته‌اند: «بیکار» یا «کارگر فصلی». روش تفکر این فیلسوف‌ها این بوده که روی موضوعی کلید کنند. این‌ها اولین کلیدها بوده‌اند. 

    - کلید در عرصه‌ی سیاست:

    نمودار تغییرات فرمی و ظاهری انواع مختلف کلید در طول تاریخ بشریت، همپوشانی خیره‌کننده و نمادینی با تاریخ انواع سیاست‌ورزی دارد. به طوری که در دوره‌های قدیم، فقط یک کلید وجود داشته است: «شاه‌کلید». اما با پیشرفت‌های اجتماعی و سیاسی و همزمان با پیدایش دموکراسی، «دسته‌کلید» به عرصه‌ی ظهور می‌پیوندد. در دوران معاصر و با مخدوش‌شدن چهره‌ی دموکراسی در جوامع غربی، «صفحه‌کلید» از این سرزمین‌ها برخاسته است که با مطالعه‌ی بر روی آن، می‌توان لایه‌های زیرین این -به اصطلاح- دموکراسی را کنکاشیدن نمود.
 
 
 
    در ابتدای سال جاری، رییس‌جمهور جدیدی در کشور ایران انتخاب شده که نماد تبلیغاتی‌ش کلید بوده است. اما به نظر می‌رسد که همین کلیدهای صفحه‌کلید بیشتر به درد او خواهند خورد تا آن کلید کذایی. برخی صاحب‌نظران معتقدند که او باید به جای این کلید از کلیدهای Ctrl و Z  به صورت همزمان و طولانی استفاده کند. یک منبع مطلع نیز گفته رییس‌جمهور جدید پس از روی کارآمدن و مشاهده‌ی امور، کلیدش را با کلید  Esc عوض کرده است اما از طرفی گروهی از مشاوران سیاسی و اقتصادی، استفاده از این کلیدها و یا کلیدهای مشابه Backspace و Del و یا حتا Home را بی‌فایده دانسته و تنها کلیدهای مفید در این وضعیت را ترکیب Ctrl+Alt+Del می‌دانند.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 7:23 PM  توسط حسام دات كام  | 

روز سوم - پنج‌شنبه ۱۰ مرداد (۱ آگوست)

    روز قبل یکی از مسئولان هاستل را دیدم که با عجله در حال بازکردن سایه‌بان‌های جلوی در بود. پرسیدم: «می‌خواهد باران بیاید، نه؟» جواب مثبت داد و ادامه داد: «خیلی بهتر است. هوا سنگین شده.» گفتم این‌ها محلی‌اند و بلدند. اما تمام روز تو نخ ابر بودیم و خبری نشد. از پیاده‌روی طولانی شب قبل خسته بودیم. در چرت صبحگاهی، صدایی عجیب شنیدم. از رختخواب بیرون پریدم. رگبار می‌زد. هم آفتاب بود و هم باران می‌آمد. پریدیم زیر باران و خیس شدیم. تا ظهر به تناوب باران گرفت و پشت سرش آفتاب شد. به تناوب در این گرفتاری ماندیم که کدام را آرزو کنیم: رگبار غافلگیرکننده و طراوت‌بخش را یا آفتاب بعد از باران را که رطوبت مطبوعی به هوا می‌زد؟ یکی بهتر از دیگری. و باید بگویم استانبول در باران، وقتی روی نیمکت‌های توی پیاده‌روی جلوی هاستل نشسته باشی، فاصله‌ی زیادی با بهشت موعود ندارد.
    هاستل سلطان را پوریا پیشنهاد داد. خودش آن را از کتاب Lonely Planet پیدا کرده بود و یک بار هم آن‌جا رفته بود. این هاستل خودش به یکی از جذابیت‌های این سفر و یکی از نقاط دیدنی و خواستنی شهر استانبول تبدیل شد. مطمئنم اگر هر جای دیگری می‌بودیم این‌قدر به ما خوش نمی‌گذشت. مطمئنم بار دیگر که به استانبول بروم، سراغ جای دیگری نخواهم رفت.
    اتاق ما روی پشت بام بود. بنابراین پا که از اتاق بیرون می‌گذاشتی می‌توانستی مستقیم به هوای باز روی پشت بام بروی. مستقیم بروی زیر باران یا زیر آفتاب داغ یا در نسیم شامگاهی. این اطراف هر کس می‌توانسته، پشت بامش را به یک رستوران مرتب و شیک تبدیل کرده اما تراس یا همان پشت بام این هاستل، فضای به نسبت محقری است با نیمکت‌های نه چندان راحت اما با هوای عالی، نسیمی همیشگی از سوی دریا و چشم‌اندازی بی‌نظیر از مسجد آبی و دریای مرمره و بخش آسیایی و محیطی گرم. روزها بعضی می‌آیند و حین آفتاب گرفتن کتاب می‌خوانند و شب‌ها در تاریکی آبجو می‌خورند و می‌خندند. ارزش‌ش را دارد تا آن‌همه پله‌ی باریک و چرخان را تا طبقه پنجم بالا بیایی و وای‌فای اتاق ضعیف باشد اما از این فضای بی‌نظیر لذت ببری.


    دم در، صبح‌ها روی آن میز و صندلی‌های چوبی مفروش که می‌نشستی و صبحانه را که می‌خوردی، هوا که کمی گرم می‌شد و کرخت می‌شدی و جنب و جوش اول صبح ساکنان و مهمانان اطرافت که کمی آرام می‌گرفت و روی بالش‌ها لم می‌دادی، دوست داشتی تا خود صبح روز بعد همان‌جا رفت و آمد توریست‌ها به سمت ایاصوفیا و تردد ماشین‌ها بر کوچه‌های سنگفرش را تماشا کنی و آبجوی تگری سفارش بدهی و وقت بگذرانی.
    بین‌المللی بودن هاستل یکی از مهم‌ترین نکاتش بود. این‌جا دوستان و هم‌صحبتان موقت زیادی پیدا کردم. دو روز اول همه هلندی بودند و بعد ایتالیایی‌ها و اسپانیایی‌ها هجوم آوردند و بقیه روزها مملو از استرالیایی و نیوزلندی بود. مثلن آن پسر جوان هلندی [دیگر به بیست‌ساله‌ها می‌گویم جوان!] که صحبت با او را زمانی شروع کردم که یکی از مسئولان هاستل داشت به او در مورد دشواری ویزاگرفتن‌ش می‌گفت. ضمن توضیح این‌که ناخودآگاه حرف‌های‌شان را شنیده‌ام، پریدم وسط صحبت‌شان و گفتم: «فکر می‌کردم فقط ماییم که مشکل ویزا داریم.»
    این شرایط بین‌المللی البته همه‌اش هم جذابیت نیست. اول از همه، هنگام معرفی، حس ناخوشایند عدم اعتماد به نفس از ناشی از ایرانی‌بودن را به یادت می‌آورد و بعد وقتی از آن‌ها می‌پرسی که کدام کشورها بوده‌اند و معمولن نام نیمی از کشورهای اروپایی را ردیف پشت سر هم می‌شنوی، فقط می‌توانی به‌شان بگویی: «خیلی خوش‌شانسید.» چه خواهند فهمید که در چه قفسی گیر کرده‌ایم؟ خودمان هم تازه فهمیده‌ایم! تازه می‌فهمی که راحت سفر کردن چه نعمتی است. وقتی پسر ۲۰ ساله‌ی هلندی را می‌بینی که یک بار هم در دانشگاه تغییر رشته داده و حالا با درآمد کار دانشجویی، به همراه چهار دوست دختر از دوران دبیرستانش به این سفر آمده و چندین کشور دیگر را هم سر راه دیده. می‌گوید هزینه‌اش برایش سنگین بوده. می‌گویم من و همسرم هر دو معماریم و سی ساله و با چندین سال سابقه و پس‌انداز کار تمام وقت، تازه به این هاستل آمده‌ایم و هنوز سفر گرانی است برای ما. می‌پرسد چرا. می‌گویم شرایط اقتصادی بد. می‌پرسد چطور. چه بگویم؟ می‌گویم فرض کن تورم ۴۰ درصدی. انگار نشنیده: «چهار؟» می‌گویم: «فورتی!» می‌پرسد: «فورتین؟!» در حالی که با انگشت دارم روی میز یک چهار و صفر می‌کشم می‌گویم :«فوووووررررر تییییی!» باور نمی‌کند انگار! با افتخار اضافه می‌کنم که از رتبه‌های برتر دنیاییم. می‌پرسم تا کی خواهد ماند و به کجا خواهد رفت؟ موبایلش دستش است و همین‌طور که حرف می‌زند آن را هم مراقب است و می‌گوید که دارد برنامه‌هایش را با خانواده چک می‌کند چون قرار است مادربزرگش را ببینند و شاید مجبور باشد برگردد! احتمالن مادرش پیام داده «کجایی؟» گفته «استانبول» و حالا پیام مادرش آمده که «بسه پاشو بیا! می‌خواهیم بریم خونه مامان‌جون. سر راه هم شیر بخر!» پسر بیست‌ساله‌ای که چنین سفری را دارد تجربه می‌کند با من سی‌ساله‌ای که به ضرب و زور آمده‌ام کشور همسایه و برای یک سفر داخل کشور هم به کلی زمان‌بندی احتیاج دارم، زمین تا آسمان فرق داریم. تجربه‌مان از زندگی که قابل مقایسه نیست؛ شکی نیست که پختگی او از من بیشتر است. هم‌صحبتی‌ها هم لذت‌بخش است و هم گزنده!
    آدم‌های آن‌جا همه رفتارشان دوستانه است. پرسنل هاستل را می‌توانید فرض کنید که مجبورند، چون درآمدشان به این وابسته است. هرچند با اروپایی‌ها و با دختران، به خصوص آن‌ها که آخر شب‌ها مست‌اند مهربان‌ترند! بقیه هم اما راحت‌اند. روی پشت بام که لم داده‌ایم، بقیه که می‌آیند و می‌روند، در تاریکی هم باشد سلامی می‌کنند و می‌گذرند. راحت با هم دوست می‌شوند. راحت با هم خوش می‌گذرانند.
     گابریلا تنها کسی است در این هاستل که روی خوش به کسی نشان نمی‌دهد. جز من! توی بار کار می‌کند. صبح‌ها صبحانه می‌چیند و با هر حرکتش انگار دارد بلند فریاد می‌زند که این کار را دوست ندارد و سخت است. جوان است. یعنی زیاد هم سالخورده نیست. زجر کشیده است. شکسته. اهل اکوادور. از وقتی این را می‌فهمم، هر چه کلمه‌ی اسپانیایی بلدم را موقع سلام و احوالپرسی بیرون می‌ریزم. شوهرش ترک است. گابریلا تنها کسی است که از شنیدن نام ایران تعجب نمی‌کند. انگار اگر می‌گفتی آلمان یا بلغارستان یا مالزی هم همین واکنش را داشت. حدس می‌زنم تنها شنیدن نام کشورهای اسپانیایی‌زبان به خصوص آمریکای جنوبی‌ها واکنش‌اش را برانگیزد. می‌گویم راه درازی است. می‌گوید شش سال است خانواده‌اش را ندیده. می‌گویم خیلی سخت است. کم‌کم از ترش‌رویی‌اش کم می‌شود. روز آخر دارد با یک همزبان‌اش صحبت می‌کند. صبحانه‌برداشتن را لفت می‌دهم و گوش می‌کنم. تمام که می‌شود به او می‌گویم: زبان خیلی زیبایی دارید. دوست دارم بایستم و گوش کنم فقط. بدون ذره‌ای تعارف و شکست نفسی با لبخند و خوشحالی می‌گوید: «می‌دانم!» خلاصه که پشتکار زیادی خواست تا دلش به دست بیاید!


منظره دریای مرمره (ساحل سیرکجی) از پشت بام هاستل

    روز آخر که داشتیم هاستل را ترک می‌کردیم، تقریبن همه‌ی کارکنان هاستل از ما می‌خواهند که برای‌شان در سایت TripAdvisor.com ریویو بنویسیم. تعجب می‌کنم. همین الان، دم در چندین گواهینامه‌ی دریافت رتبه از سایت‌های مختلف را نصب کرده‌اند. یکی از هاستل‌های مناسب استانبول هستند. روزها در حالی که بقیه رستوران‌ها در آن راسته به رهگذران آویزان می‌شوند تا تبدیل به مشتری‌شان کنند، این‌جا نیمکت‌های دم درش همیشه شلوغ‌اند و شب‌ها که بقیه هتل‌ها سوت و کورند و دم در مگس می‌پرانند، این‌جا پر از آدم است و تا ساعت‌ها پس از نیمه‌شب که بقیه، کرکره‌ها را پایین کشیده‌اند این‌جا هنوز پرجنب و جوش است. فکر می‌کنم چقدر رقابت آزاد و مشتری‌مداری می‌تواند کیفیت خدمات را بالا ببرد. این‌که چقدر برای حفظ خودشان در رتبه‌های بالا هم دارند فعالیت می‌کنند برایم خیلی جالب است. فکرش را می‌کنم که اعتماد به نفس ناشی از چنین استقبالی در نمونه‌های مشابه وطنی به چه رفتارها و بی‌احترامی‌هایی می‌توانست ختم شود و بعد دوباره نمی‌خواهم فکر ایران را بکنم. می‌خواهم فقط فکر این‌جا را بکنم!
    هر شب، حتا اگر از نیمه‌شب هم گذشته باشد، حتا اگر خستگی امان‌مان ندهد، باز هم مستقیم نمی‌روم به اتاق. دم در می‌نشینم و فقط به صدای زبان‌های مختلف گوش می‌کنم، تلویزیون که همیشه دارد فوتبال یا موزیک‌ویدیو بدون صدا پخش می‌کند تماشا می‌کنم و یا به قول محمد، «در پوستین خلق می‌افتم.» و تا وقتی چشم‌هایم روی هم نرود دل نمی‌کنم و به رختخواب نمی‌روم.

- لینک ضمیمه: پانورامای ۳۶۰ درجه؛ منظره از تراس پشت بام هاستل سلطان

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 8:12 PM  توسط حسام دات كام  | 


- روز دوم - چهار‌شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۲ (۳۱ جولای ۲۰۱۳):

    من آدم بدشانسی نیستم. البته این لزومن هم به این معنی نیست که خوش‌شانس‌ام. یعنی نمی‌دانم معیار سنجش شانس دقیقن باید چه باشد. معمولن موفقیت‌ها و دستاوردها را به پای توانایی و سزاواری خودمان می‌نویسیم و شکست‌ها را به حساب بدشانسی می‌گذاریم. به هرحال من شانس‌های بزرگی در زندگی داشته‌ام اما داستان بدشانسی‌هایم هم مشهور است. از قضیه‌ی تصمیم به خریدن هارد اکسترنال که منجر به این شد که تایلند، مرکز اصلی تولید هارد را سیل ببرد گرفته تا همین ماه پیش که درست پس از این‌که فقط آمار چگونی سفر به گرجستان را از یکی از دوستان گرفتم، گرجستان شرط ویزا برای سفر ایرانی‌ها گذاشت.
    منظور از این مقدمه این‌که این سفر هم از این قاعده مستثنا نبود. از همان زمان که ولع گرفتن کارت پایان‌خدمت و به پیروی از آن، اجازه‌ی خروج از کشور با نزدیک‌تر شدن به پایان خدمت سربازی بیشتر و بیشتر می‌شد، جریان سیر صعودی قیمت دلار آغاز شد و عبور آن از مرز دو هزار تومان با گرفتن کارت پایان خدمت و عبور آن از مرز سه هزار تومان با گرفتن پاسپورت همزمان شد. بنابراین سفر ارزان‌قیمتی که گاه با خریدهای انجام شده و یا فروختن ارزهای مسافرتی، دارای سود مالی هم می‌شد، به یک سفر با پیش‌نیاز پس‌انداز و برنامه‌ریزی مالی تبدیل شد و البته قضیه به همین‌جا ختم نشد. درست زمانی که تاریخ سفرمان را قطعی کردیم، شورش‌ها در استانبول آغاز شد و دلهره‌ی به هم خوردن کنسرت و سفر هم. با نزدیک‌ترشدن به تاریخ سفر به نظر می‌رسید که قضیه چندان هم جدی نیست و کم‌کم این ماجراها فراموش شدند تا روزی که پا به میدان تقسیم گذاشتیم.

    تصور من از میدان تقسیم که پیش از این شورش‌ها هم البته یکی از نقاط معروف و شناخته‌شده‌ی استانبول به شمار می‌رفت، هر چه بود این میدان خلوت و بی‌سروصدای فعلی نبود. میدان بزرگی است که غیر از پله‌های ایستگاه مترو و آن مجسمه‌ی بی‌ریخت آتاتورک و دوستان چیز دیگری در آن وجود ندارد و با وجودی که در بلندی قرار گرفته، چشم‌انداز ویژه‌ای هم ندارد. تاکسی‌ها آرام دور میدان می‌چرخند و گوشه‌ گوشه‌اش هم منتظر مسافرند.

ناآرامی در خیابان استقلال، کمی پایین‌تر از میدان تقسیمناآرامی در خیابان استقلال، کمی پایین‌تر از میدان تقسیم

    رفتیم به سمت خیابان استقلال تا از فضای زنده و سرحال‌ش استفاده ببریم و شاید خریدی هم بکنیم. همان‌جا بود که چشم‌مان به نیروهای پلیس مستقر در گوشه‌ی میدان و سپس نیروهای پنهان‌شده در یکی از گوشه‌های فرعی افتاد و فهمیدیم که هنوز آتش زیر خاکستر گرم است. پایین‌تر متوجه گروهی از جوانان شدیم که وسط خیابان آتشی به پا کرده بودند و سر و صدا به راه انداخته بودند. چندان جدی به نظر نمی‌رسیدند و سر و وضع‌شان هم بیشتر به جوانانی می‌خورد که از سر ماجراجویی بلوایی به پا کرده باشند تا این‌که درد و اعتراضی داشته باشند. ناگهان اما جو ملتهب شد و ما هم ابتدا به عادت مالوف‌مان دوربین و موبایل‌ها را برای فیلم‌گرفتن در آوردیم (کاری که کمتر کسی در آن‌جا انجام می‌داد.) و همین که دیدیم کرکره‌ی مغازه‌ها دارد پایین می‌آید، ماندن را صلاح ندیدیم و برگشتیم. ماشین‌ها و گروه کوچکی از نیروهای ضد شورش به سمت پایین خیابان راه افتادند و کار به پاشیدن آب و شلیک گاز اشک‌آور رسید. چندان که دو نفر از دوستان که قرار بود از پایین خیابان به ما ملحق شوند، پشت این آوار ماندند.

    به میدان تقسیم برگشتیم و سراغ یکی از جذابیت‌هایی رفتیم که هر جایی جز کشور خودمان که باشیم، فقط برای ما و نه کس دیگری، همان نقشی را بازی می‌کند که موزه‌ها و بناهای تاریخی و هر جای دیدنی دیگری برای هر گردشگری بازی می‌کند: رفتن به اغذیه‌فروشی‌ها و فست‌فودهای جهانی معروف یکی از جاذبه‌های سفر خارج است برای ما ایرانی‌ها! در سفرهای قبلی کاری کرده بودیم که مک‌دونالد نخورده از دنیا نرویم و حالا نوبت این بود که بفهمیم استارباکس که می‌گویند چیست. این جوری در یک چیز با ینگه‌دنیانشینان برابر می‌شویم. قهوه‌ی آمریکایی معروف را در پارک گزی نوشیدیم؛ همان‌جایی که همه‌ی این دعواها بر سر آن شروع شده است و الان فراموش‌شده به نظر می‌رسد. چراغ‌های پارک خاموش است؛ حتمن از ترس تجمعات. ما هم در همان ورودی پارک، زیر نور کم چراغ‌های میدان تقسیم می‌نشینیم و تا قهوه سرد شود بحث سیاسی بر سر کابینه‌ی دولت جدید می‌کنیم که در همین‌روزها، آغاز به کار خواهد کرد.

منظره میدان تقسیم از ورودی پارک گزی
میدان تقسیم از ورودی پارک گزی

   شب از ایستگاه کاباتاش پیاده به سمت هاستل می‌رویم. تجربه‌ی پیاده‌روی شبانه در استانبول اصلن ترسناک نیست؛ به شرط آن‌که وارد کوچه و پس‌کوچه‌ها نشوی. خسته‌ایم اما نمی‌شود این تجربه را از دست داد. روی پل گالاتا منظره‌ی بی‌نظیر شهری را تماشا می‌کنیم که قصد آرام‌گرفتن در این ساعت شب هم ندارد. عده‌ای در حال ماهیگیری‌اند. مساجدش بیش از دیگر جاها نورافشانی می‌کنند. روز، رشته‌هایی از چراغ‌ها را می‌بینیم که بین دو گلدسته‌ی مساجد کشیده شده‌اند و افسوس می‌خورم که این سنت ریسه‌بستن انگار به سنت‌های واجب‌الاجرای اسلام در همه نقاط تبدیل شده است. شب که چراغ‌ها روشن می‌شود می‌بینیم که این‌ها از آن ریسه‌های رنگاوارنگ مرسوم کشورمان نیستند. شعارهایی با مزامین مذهبی را تبلیغ می‌کنند. روی «مسجد جدید» نوشته: «لا اله الا الله» و روی «مسجد آبی» این جمله را می‌شود ترجمه کرد: «زکات مال را افزایش می‌دهد.» شب‌های بعد بعضی شعارها عوض می‌شوند.

    اطراف سلطان احمد از همه‌جا شلوغ‌تر است. ماه رمضان است و هر شب برنامه‌هایی پس از اذان مغرب بر پاست. تا به هاستل برسیم از جمع زنان محجبه می‌گذریم و بعد از کنار گروهی از توریست‌های چشم‌بادامی و سپس از خلوت جفت‌های جوان ترک و آخر از میان میزهایی که با جوانان اروپایی خندان و مست پر شده است. مثل سرزدن به فست‌فودهای معروف، تجربه‌ی آدم‌هایی که عقاید مختلف دارند و زبان و سر و وضع متفاوت، اما کاری با هم ندارند که هیچ، در کنار هم خوش‌ترین لحظات را تجربه می‌کنند هم از آن چیزهایی است که فقط بیرون از کشور می‌شود تجربه‌اش کرد. بیرون از جایی که هموطن با هموطن، همشهری با همشهری و همسایه با همسایه «دشمن» است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 11:19 PM  توسط حسام دات كام  | 

    نردبان را یکی از بزرگترین اختراعات بشری می‌دانند. پروفسور گیلبرت جان‌فزا، استاد دیرینولوژی (دیرینه‌شناسی) دانشگاه باستان آمریکا معتقد است که پس از کشف آتش و حتا بالاتر از اختراع چرخ، نردبان مهم‌ترین دستاورد انسان اولیه بوده است: «چون مثلا شما ببین چرخ را که اختراع کردند حداقل تا زمان اختراع گاری چه‌قدر طول کشید؟ خیلی هزار سال! تو این فاصله چرخ به هیچ دردی نخورد اما نردبان از همان زمان برای رفتن به پشت‌بام غار مورد استفاده بود.»

     با این حال، برخی از مورخان ایرانی، اختراع نردبان را به ایرانیان کمی پیش از باستان نسبت داده‌اند. آن‌ها معتقدند که انسان عصر حجر نردبان را اختراع نکرده است چون شما هیچ فسیل نردبان از آن دوران دیده‌اید تا حالا؟! (البته در جواب مورخان عصر حجری هم می‌گویند که حالا فسیل آتش هم نیست؛ یعنی آتش هم کشف نشده است؟) در هر صورت مورخان ایرانی به بخشی از متن کتاب «داستان پرواز در سرزمین کوروش بزرگ» نوشته‌ی فضل‌الله مترقی استناد دارند که ترجمه‌ای است از یک متن تاریخی به زبان خیلی باستانی و در آن اشاره به تلاش ناموفق «هلیاشمذ» از فک و فامیل‌های داریوش سوم شده: «چون بامداد پدید آمد، هلیاشمذ به سر کوه شد و بانگ برآورد که: هم‌اکنون! این منم. هلیاشمذ. پسر گوبرز. [گوبرز: معاون وزیر فن‌آوری و ارتباطات داریوش سوم] که از فراز این قله به پرواز درخواهم آمد.» در ادامه آمده که او از کوه نگاهی می‌اندازد و ارتفاع را مناسب نمی‌بیند. برآوردش این‌چنین بوده که اگر به ارتفاع مناسبی دست پیدا کند و از همان‌جا بپرد، به پرواز در خواهد آمد. پس می‌رود چوب می‌آورد روی هم می‌چیند تا برود بالاتر. این‌جا او به طور ناخودآگاه و ناخواسته، اولین نردبان ثبت‌شده در تاریخ را می‌سازد: «دو چوب بلند ستون ساخت و هر چوب کوتاه را با میخی بر این چوب و میخی بر آن، استوار همی کرد و پا بر آن نهاد تا چوب بعد. و این چنین چندان بالا برفت که چشم او را دیدن نتوانست. چون به بلندای شد، نگاه به پایین افکند و سخت بر خویش بگرخید! پس از همان‌جا پایین بیامد.» وی در مصاحبه‌ای که در صفحات گلی «پاسارگاد نیوز» شماره‌ی ۲۸۳، سال چهارم، امرداد ۲۴۳۳ پیش از میلاد ثبت شده است دلیل پایین آمدن‌ش را مساعد نبودن آب و هوا برای فرود عنوان کرد اما هیچ اشاره‌ای به این‌که بر سر اولین نردبان بسیار بلند تاریخ چه آمده است نشده است.

- ریشه‌ی لغوی:
    زبان‌شناسان بسیاری تلاش کرده‌اند ریشه‌ي واژه‌ی نردبان را -که در بعضی منابع «نردبوم» هم گفته شده- بیابند. آنان این واژگان را کنار هم نهادند: «نردبان، نگهبان، اتوبان، ساربان، تمبان» و نتیجه‌ای نگرفتند! و چون مطمئن نشدند که این واژه فارسی است، سپردندش به فرهنگستان زبان تا آن‌ها نیز واژه‌ی «از هر سرش که بگذاری، بالا توانی رفتنانه» را به جای «نردبان» پیشنهاد کنند.

- پیشرفت نردبان در طول تاریخ:
    در طول تاریخ فرهنگ‌های مختلف و تمدن‌های مختلف در ارتقاء فنی و کیفی نردبان کوشیده‌اند.

 

  اما بزرگترین پیشرفت در این مسیر، اضافه‌شدن امکان پایین‌آمدن از نردبان بود. نردبان‌های نخستین تنها برای بالارفتن طراحی شده بودند و شخصی که از نردبان بالا می‌رفت، یا باید از آن بالا می‌پرید پایین یا همان بالا می‌ماند. بعدها برای پایین‌آمدن از نردبان، هر کس با خودش یک مار بالا می‌برد و مار او را پایین می‌آورد. بازی مار و پله در واقع بازمانده‌ی همین دوران است و شاهدی بر این مدعا. نخستین بار جوزپه کامپالدو، گچ‌کار اهل ناپل قرن سیزدهم میلادی بود که از نردبان پایین آمد، عین آدم! او که برای ابزارزنی و گچ‌کاری کنتراتی ویلای حاکم جنوا رفته بود شمال، از نردبان بالا رفته بود که ناگهان متوجه شد مارش کار نمی‌کند. دو ساعتی را همان بالا با کمچه و ابزار، به مار ور رفت اما موفق به تعمیرش نشد. این شد که تصمیم گرفت از همان راهی که آمده بود برگردد. او طی یک فرآیند پیچیده و خطرناک سه ساعته، این مسیر را پایین آمد و این شد که نردبان کامل شد. 

 
- نردبان و تاثیرات آن در زندگی بشر:
    نردبان در زندگی روزانه‌ی انسان امروز کاربردهای بسیاری دارد که به چشم نمی‌آید. خیلی عجیب نیست. اما نقش تاثیرگذار آن در لحظات حساس و تاریخی و بسیار مهمی از تاریخ بشریت نادیده‌ گرفته شده است. هندلی، شاعر بزرگ قرن سه ونیم در یکی از قصاید تحلیلی خود به یکی از مهم‌ترین بزنگاه‌های تاریخی بشر نگاهی می‌اندازد: 

«گر نبودی نردبان اندر بهشت/ سیب را آدم چون بچید از آن درخت؟»

البته در این یک زمینه اگر آن نردبان می‌شکست و آن سیب کوفتی چیده نمی‌شد خیلی بهتر بود تا الان که توی این... بگذریم! مقایسه‌ی این دو تصویر نیز نشان می‌دهد که اگر نردبان نبود ممکن بود اولین قدم انسان بر ماه به اولین مخ انسان بر ماه تبدیل شود!

- نردبان امروز و انواع آن:
 
    امروزه نردبان دارای انواع چوبی، فلزی، دو سیب، میوه‌ای، خاردار و غیره است. نردبان ترقی یکی از انواعی است که در کشور خود موفق به تولید آن شده‌ایم.

- نردبان آینده:
    دانشمندان معتقدند که با توجه به این‌که زمان بسیار درازی است که نردبان به همین شکل کنونی ساخته می‌شود، بعید است که تغییر شگرفی نیز در آن حاصل شود و در کل به نظر می‌رسد که پس از اختراع «خرپشته» که امروزه مهم‌ترین راه دسترسی به پشت‌بام است، فلسفه‌ی وجودی نردبان نیز زیر سوال رفته و از این رو نمی‌توان آینده‌ی روشن و امیدوارکننده‌ای برای آن متصور شد.


برچسب‌ها: نردبان, اختراعات و اکتشافات, علم
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1392ساعت 2:26 PM  توسط حسام دات كام  | 

- روز اول - سه‌شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۲ (۳۰ جولای ۲۰۱۳):

    بخش مهمی از تصور من از ترکیه، به خاطرات سال‌های دور پدر و بعضی دیگر از آشنایان مرتبط است که در سال‌های جوانی‌شان، اکثرن پیش از تغییر رژیم و بسیاری پیش از ازدواج به این کشور همسایه سفر کرده بودند. بخشی هم از «آدم برفی» و یا جام جهانی ۹۸ فرانسه. البته ترکیه همیشه مقصد گردشگران ایرانی بوده و در سال‌های اخیر و با افزایش رفت و آمد -یا بهتر است بگویم افزایش رفتن- دانشجویان و مهاجران به آمریکا (و کانادا؛ پس از بسته‌شدن سفارت آن در تهران) شمار کسانی که به اجبار هم شده، سفری به ترکیه داشته‌اند زیاد شد و جزییاتی هم به آن تصورات قدیمی اضافه شد. با این حال نهایتن تصور من از کشور عثمانیان اسبق، یک کشور جهان سومی در حال توسعه بود مثل خودمان که سی سالی که ما عقب‌گرد کردیم را آرام به پیش رفته‌اند و به زور انگیزه‌ی اروپایی‌شدن هم که شده، بخشی از استانبول را اروپا کرده‌اند و مثل ما هم گاه از گنده‌گوزی‌های جهان‌سومی می‌کنند؛ مثل نامزدی برای المپیک ۲۰۲۰.

نمای غرق در دود و مه استانبول از پنجره‌ی هواپیمای در حال فرود

    هواپیما مدتی است که دارد بالای سر پهنه‌ی عظیمی می‌چرخد که از شواهد امر و ارتفاع کم پرواز مشخص است مقصد ما است: استانبول. پیشتر هم نقشه‌ها و عکس‌های هوایی شهر را که می‌دیدم، متوجه شده بودم که این قول بزرگ آسیایی-اروپایی، تهران عظیم‌الجثه را به «شهرستان» تبدیل می‌کند بس که بزرگ است! نزدیک‌تر که می‌شویم، منظر شهرهای اروپایی با رنگ و لعاب آب و هوایی مدیترانه‌ای دیده می‌شود؛ سقف‌های شیروانی سفالی، پوشش گیاهی نه چندان فشرده و ساختمان‌های بلند و مدرن که در دوردست از پشت آلودگی و مه خود را نشان می‌دهند و البته تفاوت بزرگ، مساجد سفید سنگی و یک‌شکل که پراکنده‌اند.    فرودگاه آتاتورک تمیز و مرتب است. انتظاری هم جز این نیست برای فرودگاه یک شهر توریستی بزرگ. ساختن یک فرودگاه مرتب و تمیز نگه‌داشتن‌ش کار چندانی ندارد. (بماند که ما از پس همین کار هم برنیامده‌ایم.) ایستگاه مترو درون فرودگاه است. سوار می‌شویم و کم‌کم به عمق شهر نفوذ می‌کنیم. حومه‌ی شهر و بزرگراه‌ها تا این‌جای کار من را یاد میلان می‌اندازد زمانی که از فرودگاه به سمت شهر می‌رفتیم. اولین چیزی که چشم‌مان را می‌گیرد، ساختمان‌های بی‌قواره‌ای است که نام «مرکز تجارت جهانی استانبول» بر آن است. با همان بی‌سلیقگی و زمختی مخصوص معماری کشور خودمان. جلوتر هم که می‌رویم، شلوغی نماهای شهری، همه ما را یاد تهران می‌اندازد؛ هر چند این‌جا تابلوهای با حروف لاتین و تراموا و ماشین‌های روز دنیا، پیش از کمپرسورهای نصب‌شده روی نماها به چشم می‌خورد. با خودم می‌گویم :«همین است دیگر. کمی شیک فقط.»    کم‌کم به ایستگاه سلطان احمد که می‌رسیم، ورق برمی‌گردد. حال و هوا کاملن اروپایی شده. پیاده که می‌شویم مطابق آن‌چه انتظار داشتیم، خودمان دنبال خیابان و هاستل می‌گردیم. بعید است کسی انگلیسی بداند. راننده‌ی تاکسی‌ای کنار خیابان به فارسی خوش و بش می‌کند! از آن‌چه که یک نفر به ترکی برایم توضیح داد دو سه تا اسم خاص متوجه شدم و از حرکات دستش که سعی می‌کرد تمام کوچه‌پس‌کوچه‌ی پیش روی‌مان را در هوا برایم بازنمایی کند چیزهایی متوجه می‌شوم و راه می‌افتیم و از مسیری اشتباهی و کمی دورتر به مکان اقامت می‌رسیم. این کوچه‌ی سنگ‌فرش، با کافه-رستوران‌هایی تمیز و مرتب در چپ و راست، نماهای رنگ‌شده و با اندک ماشین‌هایی که رد می‌شوند، دیگر یک شهر آسیایی، همین کنار دست ما نیست. این‌جا حالا قلب اروپا است که فقط سر ظهر صدای اذان از دو سه تا مسجد آن بلند می‌شود.

    گفته بودند گرم است و شرجی، گفته بودند مواظب جیب‌برها باشیم، گفته بودند رانندگی‌ها در ترکیه، یکی از تنها چیزهای آشنایی است که آن‌جا خواهیم دید اما: هوا گرم است ولی در سایه نه. ظهر است دیگر! رطوبت‌ش اگر صفا نداشته باشد، اذیت نمی‌کند و رانندگی‌ها اروپایی‌ترین چیزی است که می‌بینی! ناهار روز اول، دونر معروف است در یکی از کوچه‌های فرعی نزدیک مسجد آبی. میان ازدحام توریست‌ها و رقابت ترک‌ها برای جلب مشتری. با احترام می‌گوید که ماه رمضان است و مشروب سرو نمی‌شود. هوا در این سایه عالی است و هنوز نرسیده  فهمیدیم که استانبول بهشت است. حتا پیش از دیدن ساحل مرمره. حتا پیش از سفر با قایق و دیدن جزایرش. حتا پیش از گشت شبانه در بخش آسیایی. حتا پیش از لذت بردن مداوم از وقت‌گذرانی روی میزهای مزین به فرش‌های قرمز روبروی هاستل میان جمعی از مردم از گوشه گوشه‌ی دنیا. حتا پیش از پرسه در ازدحام میدان تقسیم و خیابان استقلال. استانبول در نگاه اول ما را عاشق خودش کرد.


خیابان آکبیک Akbiyik Cd که هاستل ما در آن واقع شده بود در یک روز بارانی

برچسب‌ها: سفرنامه, ترکیه, استانبول
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 5:6 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

هوا را از من بگیر! نیشت را هم ببند!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1392ساعت 2:21 PM  توسط حسام دات كام  | 

خداحافظ بیست و چندسالگی!

    آن عکس را بهتر از آن خانه یادم است. خانه، خانه‌ای بود که پدر پس از سال‌ها زحمت طاقت‌فرسا در گرمای تحمل‌ناپذیر کویت با کار در ساختمان‌ها و پس‌انداز دستمزد در ایران ساخته بود و ما برگشتیم و در آن نشستیم. آن زمان «خانه اصفهان» بهترین محل بود و خانه ما در حاشیه آن محل و آن‌قدر بزرگ که هیچ چیز دیگر از یک خانه و یک زندگی نخواهیم. راهرویی داشت که با شیب تند پله‌ها، می‌رفت به اتاق پدر و مادر، در نیم‌طبقه‌ی روی پارکینگ. یک سمتش دیوار این یکی اتاق بود و آن سمتش دکور چوبی تلویزیون. روی آن دیوار، بالا که می‌رفتی سمت راست، درست بالای دومین یا سومین پله آن قاب عکس بود.
    قابش از این قاب‌های زرد -مثلن طلایی- رنگ بود با آن پروفیل‌های آلومینیومی که لبه‌های فارسی‌برش همیشه یا دست را زخم می‌کردند یا لباسی را پاره. یک پاسپارتوی بدرنگ داشت که دورش دو تا خط مشکی چرخیده بود و درون قاب عکس پدر بود؛ سیاه و سفید. فکر کنم همین عکسی که روی شناسنامه‌اش است. اگر همان نیست، خیلی هم فرقی ندارد: پرسنلی ساده. سه رخ هم نیست. پدر مستقیم به دست عکاس کنار لنز خیره بود. یک کاپشن چرمی مشکی به تن داشت. سبیل‌های پدر در عکس‌ها، از بیست سالگی به این سو، دسته‌هایش کوتاه‌تر می‌شوند تا برسد به این سبیل معمولی الانش که از چهل‌سالگی تقریبن فقط سفید می‌شود اما فرمش همان است. آن سبیل اما سبیل میانه‌ی راه بود. خوب به یاد دارم که پدر در آن عکس سی سالش بود.
    سی سالگی در آن زمان یک جور سرزمین ناشناخته بود. یک جور جاذبه‌ی کشف کردنی مثل غار علیصدر. یک پدیده‌ی شکفت‌انگیز مثل اهرام سه‌گانه‌ی مصر. یک ویژگی مرموز و کشف‌نکردنی داشت مثل همان اهرام که فقط در کتاب‌ها عکسش را می‌دیدی و داستان‌های مرموزش را می‌خواندی اما خیلی دور از دسترس. سی‌سالگی عین همین اهرام بود. جایی که در بچگی دوست داشتم بروم ببینم و برگردم. راهش دراز بود. سختی‌ای هم نداشت. با مرور زمان پیش آمد. حالا به آن رسیده‌ام. پای اهرام سه‌گانه‌ی سه دهه زندگی با سنگ زمان روی سنگ زمان گذاشتن. حالا می‌خواهم برگردم. دیگر نه برایم مرموز است و نه هیجان‌انگیز. سنگ است در بیابان. سایه‌ای هم ندارد. می‌خواهم برگردم. نمی‌خواهم بروم یا بمانم. می‌خواهم برگردم.
    آن زمان پدرم در سی‌سالگی یک کوه مرموز شگفت‌انگیز و دست‌نیافتنی بود. سه تا پسر داشت و بعد از کلی کار و زحمت خانه ساخته بود و چند سال دیگر هم کار کرد و مغازه‌ای خرید و سرمایه‌ای به هم زد. (بماند که همه را هم از دست داد.) مرد بود. داستان بود. کتاب بود. کلی حرف بود. من الان به آن‌جایی رسیده‌ام که او بود و... اهرام پدرکجا و آرامگاه‌های سه‌گانه‌ و محقر آمال و آرزوهای من کجا؟!

    نگاهی به نوشته‌های همین وبلاگ در این تاریخ در سال‌های گذشته بیاندازید، ترس من از مواجه‌شدن با این تاریخ در سال ۹۲ را بیشتر درک خواهید کرد اما در طول آخرین سال از دهه‌ی سوم زندگی‌ام، سعی کردم با آن کنار بیایم و جور دیگری به آن نگاه کنم. به قول لیلا سی سالگی دیگر جای اشتباه‌کردن و وقت‌تلف‌کردن نیست. می‌خواهم سی سال تجربه را بریزم به پای همه‌ی آمال و آرزوهایی که در این چند سال یا نشد یا نکردم. در آستانه‌ی آغاز چهارمین دهه، امیدوارم. امید آخرین سنگ باقی‌مانده است. امید آن گور اسرارآمیز هسته‌ی اهرام است. امید انگیزه‌ی من است در این ده سال پیش رو که ده سال دیگر در چنین روزی، باید در همان تابوت سنگی بگذارمش و در سنگین‌ش را در تاریکی رویش بکشم و از آن راه مخفی بیرون بیایم و سر به بیابان بگذارم و پشت سر را هم نگاه نکنم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 11:49 PM  توسط حسام دات كام  | 

- پدر: صد دفه گفتم پرانتز باز می‌کنی، دوباره ببندش!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 11:44 PM  توسط حسام دات كام  | 

     سرانجام آمادئوس Amadeus را دیدم. این «سرانجام» را دست کم نگیرید که داستان طولانی‌ای پشت آن است که به سال‌های پیش از آغاز و یا سال‌های آغازین هزاره‌ی سوم میلادی برمی‌گردد اما در هر صورت نقل آن، واگویه‌ای شخصی خواهد بود که برای خودم هم جذابیت ندارد! خلاصه که بالاخره دیدم‌ش و پیش از هر چیز بگویم: هنوز هم پوستر فیلم است که بیش از هر چیز دیگر فیلم برای من جذاب است.

 

 

    آمادئوس فیلم خوبی است اما خوب‌بودن برای این که تماشای یک فیلم لذت‌بخش باشد کافی نیست. نه که لذت‌بخش نباشد. بهتر است این طور بگویم: خیلی بیشتر از این امکان داشت از این فیلم لذت ببرم؛ از فیلمی در مورد موسیقی. فیلم، فیلم بی‌نقصی است. متن بی‌نظیر، زیر ریتم کند آن تا حدودی ضعیف شده اما البته این کندی برای نشان‌دادن صحنه‌های متعدد اجرای موسیقی و اپرا و نمایش در فیلم، اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد. (ضمن آن‌که من نسخه‌ی کارگردان این فیلم را دیدم که ۴۰ دقیقه از نسخه‌ی اکران‌شده‌ی آن طولانی‌تر است و شاید لازم نباشد تاکید کنم که ریتم کند، اصلن به معنای طولانی‌بودن فیلم نیست.) بالاخره این فیلم هم مربوط به حدود سی سال پیش است و در این مدت ذائقه‌ی سینمایی هم بسیار تغییرکرده است. فیلم‌دیدن و لذت‌بردن سی سال پیش کجا و فیلم‌های این دوره کجا. اما همه‌ی این‌ها و شاید بعضی دلایل کوچک و بزرگ دیگر آن چیزی نیست که می‌خواهم به آن اشاره کنم و برای روشن‌تر شدن آن باید مثالی از چند فیلم دیگر بزنم:

    فیلم‌های بسیاری در مورد و یا براساس موسیقی راک ساخته شده است. از مستندهایی که به نام Rockumentary شناخته می‌شوند که چند تایی از آن‌ها را در طی سال‌های گذشته، یکی از معروف‌ترین کارگردانان هالیوودی، مارتین اسکورسیزی ساخته، در مورد باب دیلن Bob Dylan و یا رولینگ استونز Rolling Stones تا فیلم‌هایی که در مورد زندگی ستاره‌ی راک است (مانند The Doors و یا Walk The Line که زندگی جانی کش Johnny Cash را روایت می‌کند - که البته ستاره‌ی راک نیست اما نزدیک است!- و یا Crazy Heart که روایتی از یک خواننده‌ی کانتری غیرواقعی و داستانی است.) و یا فیلم‌هایی که کلن داستانی هستند و بر اساس روایت‌ها و یا در بستر دوره‌های تاریخی و فراز و نشیب این موسیقی ساخته می‌شوند. اما از میان همه‌ی این‌ها سه نمونه را در طی یک بازه‌ی زمانی نه چندان کوتاه اخیر دیده‌ام که هنوز لذتِ متفاوتِ دیدن‌شان آن‌قدر تازه است که دوست دارم دوباره بروم سراغ‌شان. یک نگاه و معرفی کوتاه از هر سه:

۱. School of Rock:

     این فیلم همان چیزی است که در نگاه اول به نظر می‌رسد: یک فیلم مدرسه‌ای کلیشه‌ای. اما صبر کنید! به نظر نمی‌رسد مخاطبان این فیلم بچه‌ها و نوجوانان آمریکایی باشند که فیلم بخواهد با شیوه‌های شعاری و نخ‌نمای به سبک صدا و سیمای خودمان آن‌ها را از دنیای پر زرق و برق موسیقی پاپ روز جدا کرده و به آغوش موسیقی -باز هم پر زرق و برق!- راک بیاندازد. این فیلم با حضور جک بلک Jack Black دوست‌داشتنی که خود یک راکر قهار است (جدا از اطلاعات اندکی که از گروه راک کوچکش دارم، هیچ بازیگر توانمندی نمی‌تواند این نوع لذت‌بردن از موسیقی راک را فقط بازی کند. باید حتمن این‌کاره باشد. و او هم این‌کاره است!) یک ویدیوی آموزشی نحوه‌ی صحیح ارتباط برقرارکردن و لذت‌بردن از موسیقی راک است برای آن‌هایی که این موسیقی را تا کنون نپسندیده‌اند و البته یک مرور گذرا و سرشار از لحظات دلپذیر برای راک‌بازها؛ جایی که معلم قلابی، سلیقه‌ی موسیقی بچه‌ها را تحقیر می‌کند، از این‌که مثلن آن‌ها لدزپلین Led Zeppelin را نمی‌شناسند متحیر و ناامید می‌شود و یا استیل و اداهای نوازندگان گیتار را به بچه‌هایی که تا دیروز سازهای کلاسیک می‌نواخته‌اند یاد می‌دهد و بسیاری لحظات خوب و لذت‌بخش دیگر.

‫‫۲.‌ Pirate Radio (The Boat That Rocked):‫

    داستان فیلم در زمانی می‌گذرد که موسیقی راک اند رول به اوج دوران محبوبیت‌ش رسیده است و هنوز نهادهای دولتی و غیردولتی بسیاری سعی در ممنوع‌کردن آن دارند. در سال‌های پایانی دهه شصت، یک رادیوی مشهور و پرشنونده موسیقی راک اند رول، برای در امان ماندن از قوانین بریتانیا که کار آن‌ها را غیرقانونی کرده است، از یک قایق، خارج از آب‌های بریتانیا اقدام به پخش امواج می‌کند و هنوز بسیاری از مسئولان سعی دارند به نوعی جلوی آن‌ها را بگیرند. فیلم پر از هیجان و سرخوشی، به ویژه از نوع بی‌بندوباری‌های مرسوم این دوره است. برخورد آدم‌هایی که همه از یک نوع نیستد اما همه یک علاقه دارند و در یک قایق زندگی می‌کنند بر بستر دوران طلایی موسیقی راک اند رول. یا شاید این داستان خودش بستری شده است برای شنیدن این موسیقی و نگاهی به این‌که چطور راهش را در میان جامعه با وجود فشار اجتماع و قدرت سیاسی باز کرده است.

۳. Almost Famous:
     کارگردان فیلم، کامرون کرو Cameron Crowe پیش از آن‌که کارگردانی مطرح در هالیوود باشد، یک روزنامه‌نگار موسیقی راک بوده که کار خود را از نوجوانی آغاز کرده بوده است. این فیلم بر اساس شخصیت و تجارب خود او و با استفاده از نام یک گروه غیرمشهور در دهه‌ی شصت، ساخته شده است. داستان نوجوانی که زیر دست مادر اخلاق‌مدار خود، شروع به نوشتن در مورد موسیقی ممنوعه‌ی راک می‌کند و کم‌کم کارش بالا گرفته و با یک گروه راک در تورشان همراه می‌شود و وارد دنیای موسیقی راک و پشت‌صحنه‌های آن می‌شود. تجربه‌هایی از اوج لذت گرفته تا هولناک‌ترین رفتارهای غیرانسانی را با آن‌ها تجربه می‌کند. فضای دهه‌ی شصت به همراه موسیقی‌های اصیل استفاده شده‌ی این دوران در فیلم، روی یک فیلمنامه‌ی عالی، پر از شخصیت‌های دوست‌داشتنی از این فیلم، یک فیلم عالی خلق کرده است.

     از بین این سه فیلم فقط سومی است که فیلم خوبی به شمار می‌رود. آن دو فقط فیلم‌هایی معمولی هستند که... فکر می‌کنم برای این‌که منظور من را از ردیف‌کردن این سه فیلم، پشت سر آمادئوس بهتر درک کنید لازم است یک نکته‌ی کلیدی را خیلی کوتاه توضیح دهم: موسیقی‌های مورد علاقه‌‌ی من فقط راک و سنتی‌اند. موسیقی کلاسیک را فقط دوست دارم اما آن فاز و ارتباطی را که با آن دو دارم، هرگز با موسیقی کلاسیک نداشته‌ام. الان موسیقی کلاسیک فقط گاهی اوقات سکوت آخر شب‌ها را پر می‌کند، آن هم اگر در حال نوشتن و یا خواندن باشم. خلاصه که وقتی آمادئوس را می‌دیدم، هیچ لحظه‌ای را مشابه آن لحظه تجربه نکردم که آن معلم قلابی در «مدرسه راک» سی.دی. The Dark Side of The Moon -Pink Floyd  را به آن دختر سیاه‌پوستی که قرار بود صدای پس‌زمینه‌ی گروه باشد داد و گفت آهنگ The Great Gig In The Sky را گوش کن تا بفهمی صدا یعنی چی. (نقل به مضمون) من از زندگی موتزارت هیچ نمی‌دانستم و در زمان دیدن فیلم هم نمی‌دانستم چه میزان از این داستان، بر اساس واقعیت است و چقدر بر اساس نمایشنامه‌ای داستانی. پس از دیدن آن بود که فهمیدم حتا اشاره‌های تاریخی‌ای به شکل خندیدن آزاردهنده‌ی او هم وجود دارد. من باید حتمن یک «کلاسیک باز» باشم تا وقتی اشاره می‌شود که او می‌خواهد اپرایی را بر اساس یک متن ممنوعه بسازد و آن را به صورت پنهانی پیش می‌برد، قلبم بتپد و به هیجان بیایم که الان دارم مراحل شکل‌گیری کدامیک از شاهکارهای موسیقی کلاسیک را می‌بینم. باید آن‌قدر موتزارت شنیده باشم که بدانم حین شنیدن هر آهنگ آشنایی در فیلم هم باید چگونه و چطور لذت ببرم و حتا زمزمه‌اش کنم. باید کلاسیک‌باز باشم تا حتا از اداهای رهبر ارکسترها هم لذت ببرم. نمی‌توانم بگویم حسرت‌ش به دلم ماند اما می‌دانم که می‌شود از این فیلم بیش از این‌ها لذت برد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 10:34 PM  توسط حسام دات كام  | 

هان ای دل عبرت‌بین! از دیده نظر کن هان!
هان هان ها ها هان را، آیینه‌ی عبرت دان!


[اتود اولیه‌ی خاقانی برای بیت معروفش؛ وقتی هنوز مصمم نشده بود که ایوان مدائن بیشتر عبرت‌آموزه یا تخت جمشید یا اردوگاه آشویتز.]
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 5:2 PM  توسط حسام دات كام  | 

- من یه چیزی تو پرانتز بگم؟

- نه! این‌جا جا نیست. همون جا بگو!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت 11:43 AM  توسط حسام دات كام  | 

- داری می‌ری اون پرانتز رو هم ببند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392ساعت 2:40 PM  توسط حسام دات كام  | 

اینایی که تو اتوبان از روبرو می‌آن و با چراغ‌زدن و گاهی حتا با حرکت دست علامت می‌دن که جلوتر پلیس هست...

هیچی دیگه! همینا! واقعن هر چی فکر کردم یه چیزی در موردشون بگم، هیچی به ذهنم نرسید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 12:14 PM  توسط حسام دات كام  | 

یه کافی‌شاپ بزنم توش شربت «خورد و خاکشیر» بدم. خنک!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1392ساعت 3:58 PM  توسط حسام دات كام  | 

با اینا تابستونو سر می‌کنم!

ما که خریدمان را از تره‌بار می‌کنیم همیشه. اما دیروز فقط برای کمی پیاز رفته‌بودم همین میوه‌فروشی سر کوچه که چشمم به طالبی‌ها افتاد و گفتم میوه نداریم در خانه، بگذار یکی بگیرم تا فردا یا پس‌فردا که بروم تره‌بار. به رسم معمول دستی به چندتایی زدم و یکی را گذاشتم روی ترازو. فروشنده که لهجه‌ی کردی غلیظی هم دارد نگاهی به طالبی انداخت و با چشم‌هایی گرد پرسید: «خودت برداشتی؟» درست متوجه سوال‌ش نشدم. دوباره با چشم‌هایی گردتر با اشاره به همکارش پرسید: «خودت برداشتی یا اون بهت داد؟» این بار سوال را فهمیدم اما متوجه منظورش نشدم. فکر کردم چه جوابی بدهم بهتر است. به این نتیجه رسیدم که راست‌ش را بگویم: «خودم... چطوره؟ خوب نیست؟» سرش را نزدیک کرد و آرام گفت: «خیلی طالبی خوبیه!»
رفتارش مثل این پیرمردهای ۲۰۰ساله‌ی کور فیلم‌های اسطوره‌ای و رمان‌های تاریخی است که ناگهان وسط جنگل پیداشان می‌شود و به نظر می‌رسد که همه چیز را می‌دانند اما به جای این که عین آدم همه چیز را روشن توضیح بدهند، مدام با هشدار دادن در مورد راه پیش‌رو یا بشارت آینده‌ای درخشان قضیه را پیچیده‌تر و البته دراماتیک‌ترش می‌کنند.
گذاشتم به حساب بازارگرمی همیشگی‌ش. با خنده پرسیدم: «حالا اگه خوب نبود تقصیر شماست یا من؟» این بار نگاه‌ش با کمی تهدید آمیخته شد: «می‌گم خیلی خوبه طالبی!» خنده‌م خشکید. با احترام طالبی را آوردم و غسل دادم و در یخچال گذاشتم.
امروز که ساعت ۲ بعدازظهر در گرما به خانه آمدم، رفتم سراغش. با هزار سلام و صلوات گذاشتم‌ش در سینی و از سر استرس و هیجان، آرام چاقوی دوبچه را در پوستش فرو کردم. بوی شیرینی طالبی هوا را پر کرد. داخلش مثل نارگیل پر از آب بود و تخمه‌ها درش شناور و تسبیح‌گویِ کیفیت طالبی. آن‌قدر شیرین است که می‌شود پوستش را به جای نبات در چای انداخت و شیرین‌ش کرد. فهمیدم دیروز طرف واقعن چیزی دیده بود در این.
از این به بعد دیگر تره‌بار نمی‌روم. می‌صرفد کمی گران‌تر بخری اما این را بخری. مشتری دائم‌ش می‌شوم. هر بار می‌روم سراغ‌ش و می‌گویم: «رفیق! بیا چند تا دونه از این سیب‌زمینی‌ها برام سوا کن.» نزدیک که شد آرام می‌گویم: «مثل همون طالبیه»

 


پ.ن. یکی «طالبی» است. یکی «گرمک». تازه اصفهان به یک چیزی هم می‌گفتند «سمسوری» که نفهمیدم همان گرمک است یا همان طالبی یا اصلن یک چیز سومی بود برای خودش! من هیچ وقت فرق این‌ها را درست و درمان نفهمیدم. خواستم بگویم که همین الان شاید کل این داستان اصلن در مورد خربزه باشد جای طالبی!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 4:4 PM  توسط حسام دات كام  | 

«جام می و خون دل هر یک به کسی دادند»... به ما گی هم نرسید!
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1392ساعت 4:19 PM  توسط حسام دات كام  | 

شیخ معتدل و مرطوب!
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 12:1 PM  توسط حسام دات كام  | 

     تعطیلات عید، اصفهان از روزهای سوزان تابستانی‌اش که توی خیابان دلار هم ریخته باشند از خانه بیرون نمی‌روی دلگیرتر بود. یا از روزهای آخر تابستان که چنان بادی می‌آید که اگر دلاری هم باشد با خود می‌برد و آن‌قدر خاک بلند می‌شود که کوه صفه از پای کوه هم پیدا نیست.
    امسال به نظر می‌آمد دیگر آب پاکی را ریخته‌اند روی دست ملت و برای عید هم آب را باز نکرده‌اند. شهر در عید آن‌قدر شلوغ است که اصلن به مرکز شهر نمی‌روم اما دو سه باری هم که از روی پل وحید رد می‌شدم فقط روبرو را نگاه می‌کردم که نگاهم به کف خاک رودخانه نیافتد. انگار رودخونه لخت بود. انگار شهر لخت بود. مثل میت سفید؛ نگاهت را می‌دزدی که میت برهنه را نبینی. خلاصه سعی کردم تصویر روزهای پرآب‌ش را در ذهنم زنده کنم و برگشتم.
    دیروز اول صبح بابا اس.ام.اس. داده: «سلام صبح به خیر. آب را باز کرده‌اند الان نزدیک پل وحیده. روز خوبی داشته باشید» زنده باشی زنده‌رود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 12:42 PM  توسط حسام دات كام  | 

اخبار بخش بین‌ال-بعضی-ملل

    مدیر بین‌المللی بخش بین‌الملل جشنواره‌ی بین‌المللی، از حضور بین‌المللی انبوهی از فیلم‌ها، از بیش از دو کشور بین‌المللی خبر داد و گفت: «فیلم‌های بسیار زیادی از سه کشور، تقاضای شرکت‌شان توسط ما به خودمان ارائه شد.» وی در پاسخ خبرنگاری که سوال بی‌ربطی پرسیده بود سکوت کرد و به جای آن افزود: «عمده‌ی این فیلم‌ها از کشور چین هستند.» حضار الکی تعجب کردند و او ادامه داد: «ما ترجیح دادیم که درخواست فیلم‌های هالیوودی برای شرکت در این جشنواره را با توجه به اختلافات ارزشی-فرهنگی و دشمنی دیرینه‌ی ما با آمریکا، رد کرده و به دنبال جایگزین‌های مناسبی باشیم.»
    به گفته‌ی این مقام، نام برخی از این فیلم‌ها عبارت‌ند از:Ternimator ، Titamic، Chawcheng Redemption، بتمنگ، سکوت اره‌ها، Light Club، The Matriz (از ۱ تا ۴۰)، مادرخوانده، بد زشت خوب، سرنوشت شگفت‌انگیز املی پویانگ چانگ، اسپایدرمانگ،... در میان آن‌ها حتا کپی‌های ارزان‌قیمتی از فیلم‌های شاخص خودمان نیز وجود دارد. مثل: رنگ گیلاس، گاب، جدایی یانگ از پنگ، جعفرخان از پکن برگشته و... 
    او در ادامه با اشاره به این‌که تولید فیلم در کشور خودمان دیگر به صرفه نیست اطمینان داد: «با واردات این محصولات، دیگر خیال‌مان از بابت فیلم، برای چند جشنواره‌ی آینده راحت است و با ذخایر ارزشمند فیلم، حتا نوسانات ارز نیز بر کیفیت جشنواره بی‌اثر خواهد بود. مردم خیال‌شان راحت باشد.» وی ابراز امیداوری کرد تا با امضای تفاهم‌نامه‌هایی با کشور چین، زین پس یک سری فیلم بدون اسم از چین به صورت انبوه وارد شوند و همین‌جا نام‌های ایرانی بخورند و وارد بازار کشور شوند. همچنین از تهیه‌ی لیستی شامل اسامی و عکس بازیگران معروف و پرطرفدار ایرانی خبر داد و گفت این لیست به «وزارت ارشاد انبوه چین» ارائه شده تا بازیگران چینی این فیلم‌ها مطابقت بیشتری با ستاره‌های داخلی داشته باشند. این مدیر بین‌المللی یکی از مهم‌ترین دلایل این کار را دستمزد بسیار پایین این بازیگران به نسبت ستاره‌های داخلی برشمرد و در حالی که انگشتان‌ش با لبان‌ش بازی می‌کرد گفت: «یه دونه محمدرضا گلزار زده‌اند؛ ممممماه! با دلار سه تومنی برامون سه تا فیلم بازی می‌کنه، ۸۰ هزار تومن، پنش تا ۱۳۰ تومن.» یکی از خبرنگاران از مشکل تفاوت اندازه و شکل چشم چینی‌ها پرسید. در پاسخ او به تکنولوژي‌های نوین امروزی اشاره کرد که با نصب عینک‌های شبه سه‌بعدی چشم‌های بازیگران گشاد می‌شود.
    به گفته‌ی این مقام مسئول، انبوهی از فیلم‌های هندی نیز در ازای پول نفت که برای هندی‌ها قابل پرداخت نبوده وارد شده است. منتها چون با مقدار زیادی ادویه وارد شده‌اند، بوی ادویه گرفته‌اند که بد هم نیست. هرچند ما با فیلم‌های بودار یا زیادی تند مشکل داریم. فیلم‌های ترکی نیز ته‌مانده‌ی فیلم و سریال‌هایی بوده که شبکه‌های ماهواره‌ای، همه را دست‌چین کرده بودند و چون ته‌باری بوده‌اند، فروشنده گفته: «همه را در هم بردار ببر! ارزون حساب می‌کنم.» لذا همه برای پخش در جشنواره انتخاب شده‌اند؛ در هم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 1:36 PM  توسط حسام دات كام  | 

این نوشته به صورت خلاصه در شماره‌ی بیستم «خط‌خطی» چاپ شد. این متن کامل است:

امسال با توجه به افزایش سطح کیفی فیلم‌ها و جشنواره، سیمرغ‌ها در هر ژانر به بلوری‌ترین شکل ممکن به برگزیده‌ی همان ژانر متعلق می‌شوند. لیست برگزیدگان به این شرح است:

- گنجیشک بلورین بهترین فیلم کودکان: «موش بخورتت!»

خلاصه‌ی فیلم: امین بچه‌ی زرنگی است که موش می‌خورتش!
یادداشت منتقد: با وجود ارزش‌های بصری و تکنیکی فیلم، به خصوص در صحنه‌ی پایانی و جایی که موش امین را می‌خورد و تکه‌های امین از لای دندان‌های موش روی زمین می‌ریزد، فیلم نمی‌تواند منطق جهان داستانی خود را برپا ساخته و به تماشاگر انتقال دهد. به طوری که این سوال پس از خروج مخاطب از سالن سینما در ذهن او باقی می‌ماند که: «موش که آدم نمی‌خورد که.»

- لک‌لک بلورین بهترین فیلم درام خانوادگی: «یک زندگی هیجان‌انگیز»

خلاصه فیلم: فیلم نمایش گزیده‌ای از روزهای تکراری زندگی مشترک یک زوج است که هر روز مرد بلند می‌شود و با همان لباسی که در رختخواب خوابیده سر کار می‌رود و زن هم با همان لباس می‌رود سبزی می‌خرد و دوباره می‌آید آشپزی می‌کند. مرد یک جوان رعنای خوش سیما و خوش‌تیپ است که تمام فکر و ذکرش خانواده‌اش است و تا حالا به هیچ زن دیگری حتا به چشم خواهری هم نگاه نکرده است. (یعنی به ثانیه‌شمار چراغ قرمز سر چهارراه بیشتر نظر دارد تا مثلن منشی شرکت) از طرف دیگر ...

 

[ادامه‌ی متن را با کلیک بر لینک «ادامه مطلب» بخوانید.]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 2:40 AM  توسط حسام دات كام  | 


یارو از کوزه خلیفه آب می‌خوره.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 11:25 AM  توسط حسام دات كام  | 

این نوشته خارج از روال نوشته‌های این وبلاگ است. هرچند به نظر خودم نیست و مثل همیشه دلنوشته است. چیزهایی که دوست دارم بنویسم از هر دری. البته درِ سیاست دری است که کمتر بر آن کوفته‌ام. هر چند به نظر خودم این نوشته سیاسی نیست اما این روزها نفس‌کشیدن هم سیاسی است، وقتی سم حاصل از سوختن بنزین‌های ساخت داخل که در نتیجه‌ی سیاست‌های داخلی و خارجی حکومت و دولت مجبور به تولید آن شده‌ایم و مصلحت است که کسی از کیفیت آن نداند را وارد ریه‌ها می‌کنیم. قرار خودم با خودم این بوده است که این‌جا حرف‌هایی بزنم و واژه‌هایی را بنویسم که در چارچوب قوانین و موازین کشور باشد. به همین دلیل است که یک سرویس وبلاگ داخلی را انتخاب کرده‌ام که هر زمان لازم شد درش را ببندند و به اسم مستعار نوشتن‌ام هم برای مخفی ماندن هویت‌م نیست که به دست‌آوردن‌ش کار سختی نیست و اگر هم لازم شد، راضی به زحمت کسی نیستم؛ از من بخواهید، اسم و رسم‌م را بدانید! سیاسی نمی‌نویسم. می‌خواهم از دوستان بنویسم و از هم‌وطنان و از درد مشترک. هم‌چنان در چارچوب همان قوانین هستم، هرچند بسیارند کسانی که مدام خارج آن پرسه می‌زنند، شاید برای جمع کردن دیگران، داخل‌ش. می‌خواهم از دردها و اخباری بگویم که منابع‌ش همه‌ی خبرگزاری‌ها و روزنامه‌های رسمی داخل هستند و بعضی هم اخبار موثق شنیده و نقل‌شده‌ی نهایتن دست دوم، نه خبرگزاری‌های غیررسمی داخلی یا خارجی. این نوشته نه خارج از عرف و قوانین است و نه سیاسی است و نه هیچ چیز جدیدی دارد. این نوشته فقط یک مقایسه است میان دو خبر که در یک روز شنیدم:

    خبر اول: دایره‌ی قربانیان خشونت و سرکوب انگار هر روز دارد نزدیک‌تر و این گوشه‌ی امن ما هر روز دارد تنگ‌تر می‌شود. این بار دیگر قربانی را می‌شناسم. کرامت را دیده بودم زیاد. دوست و رفیق نبودیم اما انگار حکایت ما دارد می‌شود حکایت همان کسی که هر روز یکی از نزدیکان و دوستان‌ش را بردند و دم برنیاورد و روزی که سراغ خود او آمدند دیگر کسی نمانده بود که بخواهد فریادی کند. شاید نفر بعدی از میان دوستان باشد و شاید روزی نوبت من شود و آن‌گاه کسی نخواهد بود که خبر من را برساند و کسی هم نخواهد ماند که زیر آن Like بزند. کرامت را به قیافه می‌شناختم و شاید هم سلام و علیکی هم می‌کردیم گاهی اما مگر فرقی هم می‌کند؟ با هم در یک دانشکده درس می‌خواندیم، با هم در یک خوابگاه شب‌ها را صبح می‌کردیم. دوستان مشترکی داشتیم که چند روزی است برای‌ش سوگ‌نامه می‌نویسند. هر دو از شهری دیگر به پایتخت آمده بودیم. اصلن با هم در یک کشور زندگی می‌کردیم... مگر همین ترس از بسته‌ترشدن روزافزون این حلقه‌ی امن باشد که من را به نوشتن وادارد وگرنه این‌ها را آن روز باید می‌نوشتم که ستار قربانی و بهشتی شد. او هم مثل من «وبلاگ‌نویس» بود. آن قربانی، همان زمان، می‌شد خود من باشم. این‌ها را باید خیلی پیش‌تر می‌نوشتم؛ از اولین باری که یک «هم‌وطن» یک «ایرانی» قربانی شد. به هر علتی. به سهو یا عمد. به دستور یا خودسرانه... همه‌ی آن‌ها می‌شد دوست من باشند یا خود من.

    خبر دوم: ‌نشریه‌ی فوریز Forbes لیستی منتشر کرده است با عنوان «۳۰ زیر ۳۰» که در رشته‌های مختلفی مانند موسیقی، علم و پزشکی، تحصیل، بازاریابی، ورزش و... در هر بخش شامل نام سی جوان زیر سی سال است که از نظر تهیه‌کنندگان این لیست می‌توانند دنیا را تغییر بدهند. در بخش تکنولوژی، نام چهار جوان ایرانی-تبار دیده می‌شود و یکی از آن‌ها برای من آشنا است. بابک پهلوانهفت سال هم‌مدرسه‌ای من بود. اما فقط در پیش‌دانشگاهی بود که هم‌کلاس شدیم و تازه داشت سلام و علیک و آشنایی‌ای بین ما پیش می‌آمد که خبر رسید در لاتاری گرین‌کارد آمریکا برنده شده‌اند و درست در اوج زمانی که ما منتظر آوار اولین سد بزرگ (کنکور) بر سرمان بودیم او پر کشید ینگه‌ی دنیا. دوست و رفیق من نبود. شاید حتا الان من را نشناسد. الان یک آمریکایی است که فقط تبار ایرانی دارد و دارد برای یک شرکت آمریکایی، به اسم آمریکا، پول و افتخار می‌آفریند و من حتا همکلاسی بودن را هم نمی‌توانم دلیلی کنم برای افتخار به او. چه برسد به ایرانی بودنم. از اول هم از آن آدم‌هایی به نظر می‌رسید که روزی -به قول معروف- «کسی می‌شود». اما آن‌چه که توجه من را بیشتر به این خبر دوم جلب کرد و بر داغ و سوز خبر اول افزود، همین هم‌زمان‌شدن و مقایسه‌ی ناگزیر بود میان آن‌که رفت و آن که ماند. همین حقیقت هر روز روشن‌تر و این تناقض هر روز پیچیده و ژرف‌تر. این‌که آیا از این گوشه‌ی امن به امان و فرصت پناه ببریم (بگریزیم) یا بمانیم و جسدمان در وان حمام متعفن و تکه‌تکه شود.

دیگر مقایسه‌ها بماند. که فراوان‌ند و دم دست و هر روز هم بر میزان‌شان افزوده می‌شود. این‌که در روزگاری که دعواها و خط و نشان‌کشیدن‌ها میان مفسدان اقتصادی، هر روز با تهدیدها به افشاگری‌ها داغ و داغ‌تر می‌شود و در حالی که همه‌شان همزمان در این خاک قدم می‌زنند و می‌خورند و دروغ می‌گویند، انگار کرامت است که جای‌شان را تنگ کرده و جای‌ش در وان حمام است. این که در همین روزها، در حالی که مناقشه بر سر پرداخت مبلغ بنزین هواپیماها به قربانی‌شدن زمان و اعصاب مسافران‌شان ختم شده است، قانون‌گزاران مشغول تصویب ممنوعیت پرواز در زمان اذان بوده‌اند. در همین زمان که با زوج و فرد کردن گذرگاه‌های شهر، بی‌تدبیری خود را بر سر شهروندان آوار می‌کنند و به خیال خود که شهر از زهر و آلودگی پاک شده است از افتخارآفرینی در جهان و آینده می‌گویند و... مقایسه کم نیست. نتیجه‌گیری اما؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 10:55 AM  توسط حسام دات كام  | 

تو کز محنت دیگران بی‌غمی! خیلی خری!

- سعدی قاطی -

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1391ساعت 2:10 PM  توسط حسام دات كام  | 

این مطلب برای «خط‌خطی» نوشته شد و به دلیل حساسیت موضوع ترجیح داده شد نرود برای چاپ!

    شرکت در لاتاری گرین‌کارد یکی از آن کارهایی است که همه می‌دانند و انگار هیچ‌کس نمی‌داند. یک قبحی دارد. مثل این‌که وسط یک مهمانی، در خانه‌ای که درِ توالت‌ش درست وسط سالن پذیرایی باز می‌شود، یک بنده‌خدایی هر ده-پانزده‌دقیقه از جلوی همه رد می‌شود و می‌رود آن تو اما هیچ‌کس نمی‌پرسد که «ببخشید مشکلی دارید؟» همه می‌دانند که او مشکل‌ش چیست اما بهتر است صدای‌ش در نیاید. حالا مهمانی‌ای را فرض کنید که همه‌ی حضار دم در توالت صف کشیده‌اند و برای لحظه‌ای آن را خالی نمی‌گذارند و هیچ‌کس از آن یکی نمی‌پرسد که «شما حالتون خوبه؟». البته طبیعی است. در بازی‌ای که تنها قانون و قاعده و معیارش شانس است، تنها تاکتیک بازی هم این می‌شود که تا می‌شود به شرکت‌کنندگان اضافه نکرد. حالا ما که ذاتن پنهان‌کار هم هستیم و این شرم از آشکارکردن «ولع در ترک کشور» یا «اشتیاق رفتن به ینگه‌ی دنیا» هم خودش کافی است تا این موضوع به رازی تبدیل شود که همه می‌دانندش.
    برای من اما مساله چیز دیگری بود. سال‌های پیش، وقتی بحث لاتاری پیش می‌آمد، جواب من این بود: «من اگه برنده بشم، می‌فروشم می‌رم آمریکا [خصب]۱» به یکی از دوستان هم گفتم: «من که هیچ مغزی نیستم که بخوام فرار کنم. [خصب]» در جواب یک غیر دوست هم گفتم: «در ایران آزادی مطلق هست. می‌خوام برم ببینم بقیه جاها چه خبره. [جدی۲]» برای همین، وقتی امسال تصمیمی کبرا گرفتم برای شرکت در لاتاری (یا به عبارتی مجبور به تصمیم شدم) باید نهایت مراقبت را می‌داشتم تا کسی بویی نبرد؛ خیلی ضایع می‌شد. اما البته همه چیز آن‌طور که فکر می‌کردم پیش نرفت.

    ...ادامه داستان را با کلیک بر لینک ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 12:8 PM  توسط حسام دات كام  | 

    حالا که این‌قدر بحث پایان دنیا داغه، همه به فکر این‌ند که تا دنیا تموم نشده چی‌کار کنند. من اما تو فکر بودم که تو اون دنیا و توی زندگی بعدی می‌خوام چی باشم. زد و یه درصد دنیا تموم شد. زد و یه درصد جای نماز و روزه ازت پرسیدند: «به اختیار خودت. می‌خوای چی باشی؟ ده ثانیه وقت داری!» (بالاخره اون همه جمعیت و ازدحام، همین ده ثانیه هم زیاده.) هر چند من برای همین انتخابم هم بیش از پنج ثانیه وقت نذاشتم؛ می‌خوام یه گربه باشم که یه روز سرد که از این بارونای خیلی ریز و نم‌نم می‌زنه که اصلن اسم بارون هم نمی‌شه روشون گذاشت، یه کاپوت گرم گیر بیارم و روش ولو شم و چرت بزنم.
    اگه دنیا، طبق پیش‌بینی‌ها، دو هفته‌ی دیگه تموم نشد، مجبورم تو همین دنیا آرزوم رو عملی کنم. پس اگه یه روز سرد زمستون که یه نم برفی رو زمین بود، دیدید یه مرد نیم‌گنده‌ای رو کاپوت ماشین‌تون دراز به دراز لم داده، اول صداش کنید. اگه من نبودم اون وقت با چوب بزنیدش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 6:2 PM  توسط حسام دات كام  | 

در سالگرد حادثه‌ی جانگداز و غرورافزای تسخیر لانه‌ی جاسوسی روباه پیر توسط دانشجویانی جان بر کف، منتخبی از عکس‌نبشته‌های سه قسمتی سال پیش در قالب یک پست دوباره منتشر می‌شود. چون واقعن این واقعه ارزش‌ مرور دوباره را دارد. لینک پست‌های کامل در انتهای مطلب موجود است.

    حالا که مدتی از جوشیدن عده‌ای دانشجو در برابر سفارت انگلستان و سررفتن‌شان داخل سفارت می‌گذرد، وقت آن است که نگاهی به دور از هیاهوی رسانه‌ای به این پدیده حالا کاملا –پس از جوشیدن- جاافتاده و آماده سرو بیاندازیم. در پاسخ به سوال معاندان که به نیروی انتظامی خرده می‌گیرند، مروری دوباره خواهیم نمود بر تصاویر به دست آمده از آن جوشش تا ببینیم که این بیگانه‌ها هستند که به این موضوع دامن چین‌چین می‌زنند و آن را حمله‌ای ددمشیانه وانمود می‌کنند. نیروی انتظامی نیز هیچ‌گونه کوتاهی‌ای در بر نداشته است.

در بخش اول به این سوال پاسخ می‌دهیم:
چه شد که جمعیت شدیدی در برابر سفارت جمع شد؟


در ابتدا جمعیت در سالگرد پیروزی تیم فوتبال ایران بر استرالیا، جهت شادی و هلهله ناشی از پیروزی‌های تیم والیبال ایران بیرون آمده بودند تا اعتراض خود را بدارند که چرا همه‌ش شادی خودجوش برای فوتبال؟ چند سال دیگر باید منتظر بمانیم تا فوتبال به جام جهانی برود و بجوشیم؟ آن‌ها سفارت انگلیس را بدین منظور انتخاب نمودند که انگلیسی‌ها به عنوان مهد فوتبال، اصلا به جام جهانی والیبال نرفته‌بودند! جمعیت در بیانیه منتشرنشده‌ای اذعان داشتند: «دلتون آب!»


عده‌ای از طرفداران خودپوش توم فیتبال انگلیس هم در صحنه حاضر شدند و توپی که وین رونی به دست خودش روی آن نوشته بود: «مرگ بر انگلیس» را به معرض همگان نهادند.


در پی رواج موج فرار مغزها، جوانان دانشجوی بسیاری جلوی سفارت جمع گشتند که خبرهای مسرت‌بخش‌شان نه تنها از این جمعیت نکاست، بلکه نکاست! چون بقیه هم که کلاس‌شان تعطیل شد آمدند. دانشجو بیکار، کجا بهتر از سفارت؟


در پی بحران مالی در انگلیس، سفارت مزبور که با این بحران جعبه دنده نرم می‌کند، چوب حراج به اجناس‌ش زده بود تا خرج فرم و زن و بچه رو بده! او از یکی از دانشجویان مسلط به انگلیس جهانخوار دعوت کرد تا تا این اجناس را بفروشد!
قیمت پایه: دشت اوله! بده در راه خدا!


این جمعیت افزون مشکلات بسیاری را برای دانشجویان ارباب رجوع افزون کرده بود.


سفارت مذکور تلاش کرد با راه‌های مختلفی مانند استفاده از تابلوی «توقف بیجا مانع کسب است» جمعیت را متلاشی کند.


در این‌جا هم تابلوی «خطر مرگ ممنوع» را بر سر در سفارت نصب کرده‌اند بلکه از ازدهان جمعیت کاسته گردد. پیام این تصویر برای خانواده‌ها و والدین این است که انگلیس جای بدی است. بچه‌تان را نفرستید.


شلوغی و ازدحام که باشد، دستفروش‌ها هم –مثل دست‌فروش‌های مترو- سر و کله‌شان پیدا شده و به جمعیت مزدحم می‌حفزویند! در این تصویر، دستفروشی، تی-شرت مناسبتی می‌فروشد. مشتری‌ها هم مجبور شده‌اند بروند بالا دست بزنند، جنس‌ش را امتحان کنند.


دستفروشا که می‌آن، متکدیان هم می‌آن دیگه.


با ازدحوم بیشتر جمعیت، دیگر روی زمین جا نبود سوزن بندازی، لذا جمعیت رفتند روی در سوزن بندازند.


ایناها! (دانشجویان در حال انداختن سوزن داخل سفارت!)

 

در این بخش به این سوال پاسخ خواهیم داد:
نیروی انتظامی چگونه به وظایفش انجام رسید!؟

    در این بخش به این بررسی پرداخت خواهیم نمود که نیروی انتظامی چه وظایفی داشته و آن روز چه کرد و خواهیم دید که نیروی انتظامی حتی بسیار فراتر از توان و وظیفه‌اش به مددرسانی اشتغال داشته و تعامل بسیار خوبی میان خود و شهروندان اعم از مردم همیشه فارس و غیره داشته است.

در واقع در آن روز اصلا هیچ نیازی به حضور نیروی انتظامی دیده نمی‌شد و هر چه بود حماسه آفرینی حضور شهروندان در همکاری با پلیس بود. به تصاویر که بنگرید هیچ اتفاق خاصی را در جریان مشاهده نمی‌کنید.

 
عده‌ای به صورت خودجوش برای همکاری با نیروی انتظامی در طرح جمع‌آوری دیش‌های حامل ماهواره آمده بودند.


یک کارمند سفارت در حال تنظیم دوربین مدارچرخش


یک شهروند دانشجو در حال بازی مفرح فریزبی


سانس شب برای خانم‌ها بود. البته تعداد مراجعین خواهر، اندک‌تر بود و ازدحامی نیافرید.

اما با این وجود نیروی انتظامی مراقبت دقیقی بر اوضاع داشت و به نهایت مراقبت حال شهروندان را مواظبت نمود.
صحنه‌هایی از این همیاری سراسر مهربانی و دلسوزی را مشاهده کنید:




نیروی انتظامی حتی مراقبت بسیار شدیدی از حقوق حیوانات می‌نمود. شهروندان که جای خود!


و بر خلاف باور عمومی، پلیس ایران هیچ مخالفتی با گرافیتی ندارد.
(حاج آقا آدرس وب‌سایت می‌نویسه!؟ من که هر چی فکر کردم کلمه انگلیسی یادم نیومد که توش دو ‫تا w پشت سر هم باشه!)

پلیس مراقبت شدیدی، حتا از اموال ملکه انگلیس داشت:

اما پشت این ظاهر حلبی، نیروی انتظامی در مواقع لازم اقتدار خود را بدون گذشت و دلسوزی و با استحکام بالا نشان داده و ذره‌ای از وظایف خود کوتاهی نکرد:

نیروی انتظامی، به شدت از در سفارت مراقبت می‌کرد.

 


و بر خلاف دانشجویانی که واحدهای زبان‌شان را درست و درمان پاس نکرده بودند، نیروهای انتظامی به زبان مسلط بوده، از این فرصت برای ارتقای سطح زبان خود استفاده کردند و تعامل فرهنگی مناسبی با کارمندان سفارت داشتند:

‪-Is this your dog?
‪-No! It's my aunt's! What do they do?
‪-They are students?
‪-What do they study?
‪-They study Vandalism Engineering... گواهی اشتغال به تحصیل چی می‌شد؟!

 

در بخش پایانی، به حوادثی خواهیم پرداخت که به اشغال لانه روباه پیر موسوم گشت. از خلال یک گزارش تصویری موشکافانه به دنبال دلایل بی‌نظمی‌های به وجود آمده جستجو خواهیم نمود و خواهیم دید که بالاخره نیروی انتظامی هم کوتاهی‌هایی داشته که در حد ریش‌تراش هم نبوده و کاملا قابل چشم‌پوشی هستند.

در این بخش به این پاسخ جواب خواهیم داد که:
پس بالاخره چه شد که شلوغ شد و سفارت سقوط کرد؟ نیروی انتظامی چه خطاها و کوتاهی‌هایی داشت؟


ابتدا نیروی انتظامی در آرامش دست به آرایش نظامی زد. سرمربی این تیم در اعتراف خبری بعد از بازی افزود: ما حریف را دست کم گرفته بودیم!


در ادامه با پرتاب نارنجک و مواد محترقه توسط عده کثیری از دانشجونماها، داور برای دقایقی بازی را متوقف کرد و جمعیت برای او شیر سماور مسالت نمودند! همان سرمربی ادامه داد: ما از گاز اشک‌آور استفاده نکردیم چون راضی نبودیم یه قطره اشک از چشم دانشجویی بچکد.


عده‌ای با سیاه‌نمایی تابلوی سفارت، پلیس را در تشخیص اهمیت استراتژیک مکان مورد محافظت دچار سردرگمی و تردید نمودند.

مامور اول: حالا این‌جا کجا هست ما اومدیم مواظبش باشیم؟
مامور بعدی: نمی‌دونم! مثکه سفارت یه جزیره‌ایه در غرب آفریقا!


چنان‌چه در بخش‌های پیشین نیز اشاره گشت، نیروی انتظامی وظایف دیگری را نیز مجبور شد انجام بدهد که خود مخل نیروی انتظامی‌شان بود! مثلا در این‌جا پلیس وظیفه ماموران سازمان‌های بشر دوستانه و آمبولانس را نیز با هم در برداشته است و به فردی که از سفارت انگلستان تقاضای پناهندگی کرده پناه می‌دهد!

البته نباید از نقش سیاه‌نمایی‌ها و عناصری که سعی در بر هم‌زدن آشوب ایجاد شده داشتند بگذریم. این‌جا استثنائا در گذشت لذتی نیست!


مثل این دانشجوی نفوذی که با محکم به چترش برخورد می‌کند تا پلیس را بدنام کند.


یکی از افرادی که هنوز دستگیر و در حال بازجویی است.
- بازجو: «خداییش چی‌کار داشتی می‌کردی؟! درامز می‌زدی!؟»
-دانشجو: «نه سرکار! من رو چه به این قرطی بازیا! من ورزش باستانی کار می‌کنم، میل می‌زنم!»

 
در ادامه پلیس مجبور شد برای کاستن از فشار افکار دانشجویان، در را باز کند تا عده‌ای بروند داخل سفارت ببینند خاک انگلیس و آسمان‌ش چه رنگی است.
افسر پلیس: «دانشجویان عزیز توجه داشته باشند! پلیس هیچ مسئولیتی در قبال اشیاء قیمتی نخواهد داشت.»


اولین دسته از دانشجویان مشارکت کرده در تور بازدید از سفارت انگلیس، خیلی خوشحال به آغوش وطن می‌خزند! البته از آن‌جایی که سفارت خاک کشور محسوب می‌شود، گردشگران از سفر خارجی‌شان سوغاتی نیز آوردند. پلیس نظارت می‌کند اشیاء قیمتی‌ای از سفارت خارج نشود.

اما همه این‌ها باعث نمی‌شود که به کوتاهی‌های نیروی انتظامی اشاره نکنیم:

مثلا بعضی از ماموران خوب توجیه نبودند:


بی‌نظمی‌هایی مانند این تابلوی سر و ته هم در محوطه دیده شد.

خوشبختانه این حادثه تلفات دیگری نداشت. 

 

لینک پست‌های کامل:
بخش اول . بخش دوم . بخش پایانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 5:28 PM  توسط حسام دات كام  |