داشتم به لحظه­ي مرگ فكر مي­كردم. يا براي اين­كه منظورم را بهتر برسانم ؛ به لحظه­اي كه مرگ اتفاق مي­افتد. به نظرم مثل افتادن در دام آن اتفاقاتي است كه ناگهان مي­بينيد گندي بالا آمده و هيچ­كاري نمي­توانيد بكنيد (خصوصا اگر پيش از پيري مطلق بميريد). يعني ناگهان خود را مي­يابيد كه ديگر زنده نيستيد و...

 اين فكر درواقع از آن­جا آمد كه ديدم چقدر مسخره است كه شبي در خواب دچار گازگرفتگي شويد و از خواب بيدار شويد و ببينيد مرده­ايد! آن هم در اثر مثلا يك بي­احتياطي الكي. كمي فكر كنيد! اين طور نيست؟

اما چندي پيش از آن فكر مي­كردم به وضعيتي كه جسدم موقع مرگ دارد. اين فكر تقريبا هميشه و از مدت­ها پيش در ذهنم است. جسد متعفن در آپارتمان كه بويش همسايه­ها را از مرگ من مطلع مي­كند (و آن­هايي كه مي­خواهند جسد را ببرند بايد اول ، دو سه دست بالا بياورند!) يا جسدي كه بايد تكه-تكه از كف خيابان و از يك مسافت 12-13 متري ، آن هم از زير اتوبوسي كه شما را زير گرفته جمع شود و امثال اين­ها. اما هيچ­كدام به بدي اين نيستند كه موقع حمام يا خصوصا دست به آب ، زلزله خانه را روي سرتان خراب كند و در آن صورت جسد متفن را بعد از چند روز با چه وضعيتي از زير آوار بيرون مي­كشند!... براي همين هميشه سعي مي­كنم حمام و توالت­هايي سريع و كوتاه داشته باشم!

- اين پند را از من بشنويد : اگر «كار نيكو از پر كردن است» و اگر «كار را كه كرد،  آن كه تمام كرد.» و اگر مرگ پايان زندگي است. سعي كنيم خوشگل بميريم. نه؟! جوري كه يادگار بماند. چيزي در مايه­هاي «هپي­اند»!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۵ساعت 1:40 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

به جانت كز ميان جان ز جانت دوست­تر دارم – به حق دوستي جانا كه باور دار سوگندم

مكن رغبت به هر سويي به ياران پراكنده – كه من مهر دگر ياران ز هر سويي پراكندم

شراب وصلت اندر ده كه جام هجر نوشيدم – درخت دوستي بنشان كه بيخ صبر بركندم

به خواري در پيت سعدي چو گرد افتاده مي­گويد – پسندي بر دلم گردي كه بر دامانت نپسندم

سعدي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۵ساعت 12:41 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

آيا كس ديگري هست كه چانه­اش مثل پرويز پرستويي اين­قدر ضايع باشد و حتي لحظه­اي به فكر بازيگري بيافتد؟! كدام شما حتي اگر به اندازه­ي نصف گوهر خيرانديش زشت بوديد ، به دنبال بازيگري مي­رفتيد؟! حالا حساب كنيد چه استعدادهايي كه در خيابان­ها سرگردان و ناشناخته­اند. مي­دانيد چند تا قهرمان اسكي دارند در قلب كوير زندگي مي­كنند؟!...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۸۵ساعت 11:25 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

آن روز كه هادي چپردار در هفت نوشته بود : تا چند وقت ديگر هنگام جستجوي اطلاعات در اينترنت درباره­ي قرص Adult cold هم با پيغام «مشترك گرامي، دسترسي ...» روبرو مي­شويم بر اين گفته­ي طنز خنديديم و گذشتيم. اما ديروز دنبال زيرنويس براي فيلم “Fun with Dick and Jane” بودم كه ديدم همه­ي سايت­هاي جستجوي زيرنويس براي فيلم­هاي DivX غيرقابل­ورود شده­اند. نگران و ناراحت و عصبي ، به اين نكته مشكوك شدم كه سايت­ها تا زماني كه قرار است نتيجه­ي جستجو را نشان دهند كار مي­كنند و بعد پيغام ديده مي­شود.

يك پيشنهاد به عنوان ميان­پرده : نهايت هوش خود را براي يافتن احمقانه­ترين دلايل خرج كنيد! خصوصا وقتي سر و كارتان با كارهايي بيافتد كه خودمان (ايروني­هاي عزيز) در آن دست­اندركارند و به ويژه وقتي دست دولت فخيمه­ي ايران در كار باشد!

نتيجه­ي عمل به دستورالعمل بالا آن بود كه پس از حذف كلمه­ي Dick ۱ از جستجو ، زيرنويس­هاي متعدد بود كه رو شد! داشتم آتش مي­گرفتم! مسلما نه از خوشحالي! آقاجان فيلتر كنيد ، اما آخر اين چه وضعي است!!!...

به هرحال مثل همه­ي چيزهاي ضايع ديگرمان(!) به اين وضعيت فيلترينگ هم كاملا عادت كرده­ايم. خيلي بد است كه عادت كنيم به كمبودها و نقايصي كه يا خود مسبب آنيم يا براي­مان ايجاد كرده­اند. كلا عادت كردن چيز بدي است... بگذريم!

 



1 – بارها گفته­ام كه اگر بپرسند دوست داري دوباره به شكلي كاملا نو به دنيا بيايي ، پاسخم تنها به يك دليل منفي است ؛ كه ممكن است پنجاه-پنجاه دوباره پسر از آب در بيايم و يك در هزار در انگليسي ، آمريكايي ، جايي متولد شوم و يك در هزار پدر و مادرم نامم را Richard بگذارند و يك در پنج نفر من را Dick صدا كنند. از اين ضايع­تر؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۸۵ساعت 11:20 PM  توسط حسام دات كام  | 

حق­قُن­ناس

حقُّنّاس

حققُنناس

حق­النّاس

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۵ساعت 11:4 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

تحليل­ها و صحبت­هاي اصلي­ام درباره­ي اين داستان را بعدا مي­فرستم (چون خيلي طولاني شدند.) حالا خود حكايت را بخوانيد تا...

 

نمي­دانم آن گفتگو پيشتر آغاز شده بود و من از نيمه­ي كار آن را شنيدم ، يا همان جور آغاز شد. همان­جور كه راننده در سكوت پر از هياهوي خيابان ، دستي به صورتش كشيد ، روي فرمان خم شد و بعد دوباره به روبرو خيره شد و از داروي چندرغاز توماني­اي گفت كه ناياب است. نه ناياب! كم­ياب. آن­جا كه يابيده مي­شود به صد و بيست و اندي مي­فروشند. ناصرخسروي پرآوازه. «براي دخترم كه مادر ندارد. كه منِ پدرش مجروح جنگي­ام. كه موتور به­اش زد و دنده­اش را شكست و طحالش را پاره كرد.»خيره به انتهاي خيابان است. جايي حتي دورتر از آن­جا كه خورشيد دارد در نارنجي غمگين­اش فرو مي­رود. و حتي غمي از نارنجي هم عميق­تر ، از غرق­شدن و محو شدن در خاكستري دود. جثه­ي كوچك­اش در كت و شلوار محقرش پيچيده شده و در صندلي بزرگ ماشين فرو رفته و همه در اتاق بزرگ سمند گم شده­اند. اگر خيره به روبرو است و به مخاطبين­اش نگاه نمي­كند از آن نيست كه پشت سر او نشسته­اند. فكر مي­كند؟ خجالت مي­كشد؟ رنج مي­كشد؟ همه­ي موارد؟ هيچ­كدام؟!... به هرحال جز حرف­زدن ، حداقل يك كار ديگر هم مي­كند! صحبت­ها را فقط سوال حيرت­آميز خانمي كه وسط نشسته مي­شكند : «صد و بيست و اندي براي يك آمپول؟»

- «دكتر گفت تا ساعت شش رساندي ، رساندي. وگرنه كار خداست.»

پس خيره به روبرو ، شايد ساعت آفتابي خورشيد را نگاه مي­كند. لحظه­هاي دلهره را سپري. ادامه مي­دهد كه به طرف گفتم از صبح يك ميليون و مقداري خرج كرده­ام. صد و كمي برايم مانده. چهارده تومانش را نگه مي­دارم براي بازگشتن به كرج. (دختر در بيمارستان كرج است.) به همين نود و خورده­اي بفروش... «قبول نكرد. الله اكبر. چه مملكتي است؟ چه­مردمي؟...» پرسش بعدي خانم جوان اين بار فريادوار است : «پس از آن­جا دست­خالي برگشته­ايد؟ دارو را نخريديد؟ الان چقدر كم داريد؟» چهارده تومن ناقابل. خانم كيف پول­اش را در مي­آورد. چهارده تا اسكناس هزاري. آن را روي... روي همان چيزي كه بين دو صندلي سمند است و نه اسمي دارد و نه معلوم است به چه دردي مي­خورد مي­گذارد. (چند دقيقه بعد هم همه از آن رو سر مي­خورند و مي­ريزند كف ماشين) راننده به خواهش و التماس مي­افتد كه نمي­تواند اين پول را قبول كند و خانم جواب مي­دهد : «من كه نگفتم خداي نكرده شما گدا هستيد.» (خانم ريدي با اين حرف زدنت! يا كمك نكن يا طرفت را هم ضايع نكن!) راننده هم تعارف الكي مي­كند كه من چطور پول را پس بدهم. (خودش هم ضايع مي­كند. از اول معلوم بود كه داستانت را فقط براي ذكر مصيبت تعريف نمي­كني. حالا كه دارند كمكت مي­كنند ، با اين حرف­ها خودت را كوچك نكن. خدا را شكر كن.) و البته كار را از اين هم ضايع­تر مي­كند؛ فورا زنگ مي­زند به طرف و مي­گويد پول جور شد! تعارف­هايش خيلي زشت بود! خانم جوان مي­گويد محل كارم نزديك است. شماره­ام را مي­دهم. چند مشكل وجود دارد:

1 – «خودكار ندارم.» روان­نويس مشكي­ام در جيبم است. به او مي­دهم. از شوخي هميشگي «اگر به جاي خودكار روان­نويس باشد اشكال ندارد؟!» فاكتور مي­گيرم!

2 – كاغذ؟! نديدم از كجا رسيد.

3 – مشكل سوم جدي­تر است. خانم شماره تلفن­اش را فراموش كرده و از اين موضوع شديدا عرق شرمساري مي­ريزد چنان­كه بوي عرق همه­جا  را پر مي­كند! سرت را بالا بگير خانم. تو يك قهرمان نوع­دوستي هستي! زنگ مي­زند و از دوستش شماره­اش را مي­پرسد. اگر مي­دانست كه كناردستي­اش چند بار به دليل فراموش كردن شماره­اش منكر وجود موبايلش شده اين­قدر خجالت نمي­كشيد!!

همه­چيز به خوبي و خوشي تمام شد. روان­نويسم را كه وسيله­ي مشاركت من در يك امر خير بوده پس مي­گيرم و پياده مي­شوم. آخرين حرف­هاي راننده اين بود : «خدايا! آن اسمش مرد است ، اين خانم هم...» (شايد رويش نشد بگويد «ضعيفه» يا اصلا نمي­خواست چنين چيزي بگويد. اما جمله­ي ناتمام­اش منظور را رساند.) ديگر برنگشتم نگاه كنم ، اما مطمئنم كه او هنوز به روبرو خيره بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۵ساعت 8:28 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

«قرعه­كشي اين ماه با هزاران جوايز ارزنده و غير ارزنده!...»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۵ساعت 8:3 PM  توسط حسام دات كام  | 

نمي­خواهم بگويم كه پيش­بيني كرده­ام يا امداد غيبي­اي ، چيزي. اما سند و دليل و مدرك دارم كه دنيا دارد به آخر مي­رسد. مي­شود حدس زد، نتيجه گرفت يا پيش­بيني كرد. ماجرا اين است:

ديشب. نزديك­هاي طلوع آفتاب بود. (اين يعني امروز صبح، نه ديشب!) شنيدم زمين داشت صحبت مي­كرد. با ماه. با ماه حرف مي­زدند. خيلي آرام. من شنيدم. زبان­شان را بلدم. سال­ها پيش در يك كتاب چيني خواندم و ياد گرفتم. البته آن موقع هنوز چيني بلد نبودم! اما... به هرحال (بگذاريد وارد جزييات نشويم!) شنيدم كه مي­گفتند: «تا كي بايد بازيچه­ي دست خورشيد باشيم؟ من روي تو ، تو روي من ، سايه بياندازيم و مسخره و مضحكه و تيارت جماعت ساكن زمين و ماه باشيم؟» (ديديد گفتم روي ماه حيات هست! ...ببخشيد! قرار شد وارد جزييات نشويم. اين هم براي خود موضوعي است. بعدا در موردش مي­نويسم!) خلاصه قرار مي­گذاشتند كه يك طوري روي خورشيد سايه بياندازند. با كار گروهي و با خواستن توانستن است و با پارتي و پول! نمي­دانم ولي همه­ي ما با همان يك­ذره­اي كه از فيزيك و نجوم و اين­ها مي­دانيم ، متوجه مي­شويم كه اين كار، اين تصميم ، فاجعه است! يعني مي­شود حدس زد ، استدلال و نتيجه­گيري كرد. قابل پيش­بيني است!...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۵ساعت 12:3 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

نمي­خواهم از اوضاع حسابي خراب مملكت بگويم و نظري بدهم. (خصوصا گرانی و گوجه فرنگی!) چرا كه خرابي و علتش چون روز روشن است و تحليل­گر هم بسيار. اين نمونه را بشناسید :

 

در صف نانوايي همه از سر ناچاري و ناخودآگاه، به نانوا و شاگردش خيره­اند. موضوع جذابي هم نيست، اما گفتم كه، از سر ناچاري! چانه­ها آماده مي­شوند و آن­سو خميرها كش مي­آيند و به تنور مي­روند. فكر مي­كنم اصلا دوست ندارم جاي آن­ دو نفر باشم؛ كاركردن زير نظر ده­ها جفت چشم منتظر! تا نان­ها پخته شود ، شاطر در كار آماده­كردن خمير براي نوبت بعدي است. يك گوني آرد مي­ريزد و پيمانه­ي بزرگي را از ماده­ي سفيدي پر مي­كند و به آن اضافه مي­كند. باز در فكرم كه اين نمك بود يا جوش­شيرين، كه كناردستي مي­گويد: «همه­ي موادش شد جوش­شيرين كه!» اول صبح حوصله ندارم نظريه­ي امكان پنجاه­درصدي نمك­بودن اين ماده را مطرح كنم. سري تكان مي­دهم و صدايي خارج مي­كنم هر دو به نشانه­ي تاييد! مرد بلافاصله ادامه مي­دهد : «مملكتي كه گوجه­فرنگي 1500تومان باشد...» جمله­ي ناتمامش هزاران معنا و مفهوم داشت! سر مي­گردانم و به او نگاه مي­كنم. خيره مي­شوم. زل مي­زنم. زبانم بند آمده. نگاهم ، نگاهي است سفيه اندر عاقل! نمي­پرسم «چه ربطي دارد؟» حتما او بيش­تر از اين­ها مي­داند و كنجكاو نمي­شوم چون حتما مساله بيش از ادراك من حقير است! نان بربري را قاپ مي­زنم و مي­پرم توي خانه و موسيقي گوش مي­دهم بلكه از اين فشار پيچيدگي اوضاع مملكت...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۸۵ساعت 11:37 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

    فرض کنید مدل موی عجیب و غریبی زده اید و راه افتاده اید توی خیابان... نه! بگذارید مثال دیگری بزنم: فرض کنید لباسی که تازه خریده اید را به تن کرده­اید. این لباس، جیغ یا جلف نیست! اما متفاوت است و به واسطه­ی متفاوت بودنش چشم­گیر. حالا این که هر یک از دوستان چه نظری می­دهند، بماند. فرض کنید آن روز دوستی را نمی­بینید. تنها در خیابان قدم می­زنید. چراغ قرمز است و همراه جمعیتی منتظر سبز شدن­اش هستید ٬ که بغل­دستی­تان رو به شما می­گوید:«لباس قشنگی است. به شما می­آید.» به طرف صدا بر می­گردید. مرد پا به سن گذاشته ای است، با سبیل ساده ، پیراهنی با رنگ روشن که چند روز پیش اتو شده ، کیف چرمی رنگ و رو رفته در دست و... قبل از این که دنبال جزییات دیگری بگردید یا به عکس­العمل دیگری فکر کنید چراغ سبز شده است و با تکان دادن سر و تعارف زیر لب، راه می­افتید.   

    مطمئنم آن مرد را به زودی فراموش می­کنید. از اول هم چیز مهمی به نظر نمی­رسید. اما اگر راننده­ی تاکسی و یک مرد بیست و چند ساله­ی کت و شلوار پوشیده در بانک هم، همین طور اظهار نظر کنند چه؟

    -باز هم بی تفاوت؟ شاید خوشحال شوید از این که لباس منحصر به فردی دارید که چشم همه را گرفته؟

به خاطر سلیقه­ی خوبتان سرتان را بالا بگیرید؟! شاید کم­کم احساس کنید که در بین مردم بیشتر دیده می­شوید؟ حس خوبی است... یا نه! معذب شده­اید. وقتی کنار پیاده­رو با تلفن همراه صحبت می­کنید، مراقب حرکاتتان هستید و حس می­کنید مردم دارند حرف­هایتان را گوش می­کنند یا... به مردمی که از روبرو می­آیند نگاه می­کنید. چشم­هایی که تعقیب­تان می­کنند یا سرهایی که برمی­گردند تا لباس­تان را ببینند. نکند که... اگر از لباس من خوش­شان آمد، چرا یک نفر نپرسید از کجا خریده­ام اش؟ نکند داشتند مسخره­ات می­کردند؟ نه! به آن­ها نمی­آمد چنین آدم­هایی باشند. حالا اگر با یک پسر دبیرستانی با موهایی که روی سرش سیخ شده­اند و کله­اش را شکل آناناس کرده­اند روبرو شوید، که با لبخند کوچکی کنج لب به شما خیره شده، یا او هم از لباس­تان تعریف ­کند... آن­وقت نظریه­ی مسخره کردن تقویت می­شود!....

    - بی تفاوت! درست است. من که برای مردم زندگی نمی­کنم! جلوی حرف مردم را که نمی­شود گرفت. هزار چیز می­گویند و...

   

 

    سرهایمان را پایین انداخته­ایم و از کنار هم می­گذریم. یا بالا گرفته­ایم و مهم نیست برای­مان که مردم چه می­گویند و چه فکر می­کنند. شما را که آن لباس عجیب را به تن کرده­اید را می­بینیم و... نمی­خواهیم، نمی­توانیم یا روی­مان نمی­شود نظر بدهیم. البته می­دانیم برای او هم مهم نیست. پس با سرهای بالا یا پایین از کنار هم می­گذریم. و شما، آن مرد یا زن با لباس عجیب و غریب، خیلی دوست دارید نظر واقعی آن چند نفر را بدانید، یا هنوز فکر می­کنید که همه لباس­تان را دوست دارند.    

 


* نام فیلمی از ایرج کریمی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۵ساعت 11:50 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

اين گفتگو هر جايي مي­تواند اتفاق بيافتد. هر جايي به جز يك ديوانه­خانه و ميان دو ديوانه. چون جدي است. جدا جدي است. به قول رفيق­مان : «به جد!»

 

[متاسفانه از اول گفتگو همراه نبوديم!]

- ...

- كي گفته كلاغ­ها بايد شب­ها بخوابند؟

- اما دليل نمي­شود تمام شب را تا خود طلوع آفتاب روي درخت كاج بدقواره روبروی خانه بنشينند و قارقار كنند. (یا غار غار کنند!)

- ببين! تا حالا كه سر و صداشان را نشنيده بودي مي­دانستي شب­ها بيدارند؟ هيچ به فكر افتاده بودي؟ نپرسيدي شب­ها چه مي­كنند؟...

- آه! نه! چقدر زندگي سخت است. مسئوليت ، مسئوليت ، مسئوليت... حالا بايد نگران كلاغ­ها هم باشم. چون انگار كس ديگري نيست. كس ديگري نيست كه باشد! «نگران» منظورم است! نگران باشد... شايد براي همين سرو صدا مي­كنند. يك جور اعلام حضور. تلاش براي ديده شدن. همه چيز از آن عقده­ي حقارت لعنتي شروع شد...

و چند دقيقه­ي بعد ادامه داد :

- ببينم؟ اگر من يك روزي بخواهم ديده شوم. جلب توجه كنم. يا... يا اگر شب­ها بخواهم اعلام كنم كه بيدارم ، بايد چه صدايي در بياورم؟ تو دوست داري چه صدايي باشد؟ يا... با كدام صدا من را مي­شناسي؟ ...خواهي شناخت؟!

 

 


* عنوان رماني از ميلان كوندرا

[با تشکر از تذکر شوپه برای تصحیح عنوان]

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن ۱۳۸۵ساعت 10:58 PM  توسط حسام دات كام  |