با اینا تابستونو سر میکنم!
ما که خریدمان را از ترهبار میکنیم همیشه. اما دیروز فقط
برای کمی پیاز رفتهبودم همین میوهفروشی سر کوچه که چشمم به طالبیها افتاد و
گفتم میوه نداریم در خانه، بگذار یکی بگیرم تا فردا یا پسفردا که بروم ترهبار.
به رسم معمول دستی به چندتایی زدم و یکی را گذاشتم روی ترازو. فروشنده که لهجهی
کردی غلیظی هم دارد نگاهی به طالبی انداخت و با چشمهایی گرد پرسید: «خودت
برداشتی؟» درست متوجه سوالش نشدم. دوباره با چشمهایی گردتر با اشاره به همکارش
پرسید: «خودت برداشتی یا اون بهت داد؟» این بار سوال را فهمیدم اما متوجه منظورش
نشدم. فکر کردم چه جوابی بدهم بهتر است. به این نتیجه رسیدم که راستش را بگویم:
«خودم... چطوره؟ خوب نیست؟» سرش را نزدیک کرد و آرام گفت: «خیلی طالبی خوبیه!»
رفتارش مثل این پیرمردهای ۲۰۰سالهی کور فیلمهای اسطورهای
و رمانهای تاریخی است که ناگهان وسط جنگل پیداشان میشود و به نظر میرسد که همه
چیز را میدانند اما به جای این که عین آدم همه چیز را روشن توضیح بدهند، مدام با
هشدار دادن در مورد راه پیشرو یا بشارت آیندهای درخشان قضیه را پیچیدهتر و
البته دراماتیکترش میکنند.
گذاشتم به حساب بازارگرمی همیشگیش. با خنده پرسیدم: «حالا
اگه خوب نبود تقصیر شماست یا من؟» این بار نگاهش با کمی تهدید آمیخته شد: «میگم
خیلی خوبه طالبی!» خندهم خشکید. با احترام طالبی را آوردم و غسل دادم و در یخچال
گذاشتم.
امروز که ساعت ۲ بعدازظهر در گرما به خانه آمدم، رفتم
سراغش. با هزار سلام و صلوات گذاشتمش در سینی و از سر استرس و هیجان، آرام چاقوی
دوبچه را در پوستش فرو کردم. بوی شیرینی طالبی هوا را پر کرد. داخلش مثل نارگیل پر
از آب بود و تخمهها درش شناور و تسبیحگویِ کیفیت طالبی. آنقدر شیرین است که میشود
پوستش را به جای نبات در چای انداخت و شیرینش کرد. فهمیدم دیروز طرف واقعن چیزی
دیده بود در این.
از این به بعد دیگر ترهبار نمیروم. میصرفد کمی گرانتر
بخری اما این را بخری. مشتری دائمش میشوم. هر بار میروم سراغش و میگویم:
«رفیق! بیا چند تا دونه از این سیبزمینیها برام سوا کن.» نزدیک که شد آرام میگویم:
«مثل همون طالبیه»
پ.ن. یکی «طالبی» است. یکی «گرمک». تازه اصفهان به یک چیزی هم میگفتند «سمسوری» که نفهمیدم همان گرمک است یا همان طالبی یا اصلن یک چیز سومی بود برای خودش! من هیچ وقت فرق اینها را درست و درمان نفهمیدم. خواستم بگویم که همین الان شاید کل این داستان اصلن در مورد خربزه باشد جای طالبی!
به نظرم وجود دروازهبان در بازی فوتبال یک نقطه ضعف است. سخت است توضیح بدهم. شاید به همین دلیل، مدتها است که از گفتنش خودداری کردهام. جدا از این که چه دلایلی برایش دارم، مثل این است که یک نفر امروز بگوید حرف ب باید با چهار نقطه نوشته شود. حالا بیش از قرنی است دارند اینجوری مینویسند. تکلیف این همه کتاب با «ب یک نقطه» چیست؟ یا مثلن امروز اگر من بگویم که حرف ذ از الفبا حذف شود با وجودی که منطقی است، چون هر دو یک جور خوانده میشوند و تنها اتفاقی که میافتد این است که املای «لزیز» یا «زلت» عوض میشود و تازه خوبی مهمش این است که آن قیقاج ازلی بین «گزاردن» و «گذاشتن» هم حذف میشود، آنقدر اجرایش سخت است که همه سعی میکنند من را از خواستهام منصرف کنم. کاری که خیلی راحت هم انجام میشود. بنابراین با وجود هر دلیل قانعکنندهای، انگار اصلن نمیشود مطرحش کرد. حالا در این مورد هم همینطور است. هرچه من بگویم که دروازهبان باید حذف شود یا یک چارهی دیگری برای جایگزینیاش اندیشید، کی حاضر است مسابقه بدون دروازهبان برگزار (نه برگذار!) کند تا دیگران هم ببینند که نتیجه چقدر بهتر است؟ اما حالا اینها دلیل نمیشود استدلالم را نشنوید:
میگویم فوتبال نباید دروازهبان داشته باشد، چون چرا در یک بازی که یازده نفر در هر تیم حاضرند، یک نفر باید بر خلاف ده نفر دیگر که مثل هم هستند، قابلیت و آزادی ویژه داشته باشد و تازه آن هم این است که توپی را که هر کس به آن دست بزند خطا محسوب میشود، اینها میتوانند در آغوش بکشند! در کدام بازی دیگری چنین تبعیض و اختلافی را دیدهاید؟ (بازی عین آدم. نه بیسبال!!) حاصل این ویژگی -که من بهش نقطهضعف میگویم، وابستگی تقریبن بالای کار یک تیم به یک نفر شده؛ یعنی یک دروازهبان ضعیف یا یک اشتباه او میتواند کل حاصل کار ده نفر دیگر را به راحتی زیر سوال ببرد. این برای یک بازی تیمی اصلن ویژگی خوبی نیست... حالا اینکه برایش راهحلی سراغ دارم یا ندارم آیا تفاوتی هم ایجاد میکند؟ چارهای نداریم، جز این که با همین فوتبال بسازیم.
خرید میکردم. از در لواشی رد شدم. بوی نون تازه زد تو صورتم. من هم گرسنه بودم و دیدم تا بریم خونه و غذایی درست کنیم و... خلاصه که هوس کردم یه دونه نون بگیرم و شکم خیره رو مشغولش کنم تا موقع شام. یه نیگاهی کردم تو جیب پیرهنم یه پنجایی بود، دست گرفتم و رفتم تو گفتم آقا یه دونه نون بدید. نونوا، پای تنور اسکناس مندرس پنجاهی رو گرفت و پرسید: «یه دونه؟» خواستم بگم آره! یه دونه بیشتر نمیخوام و «کیپ د چنج»! و این صحبتا، که گفت: «دونهای صد و شصت تومنه! خدا بیامرزتش!» یه صف درازی هم تو بودند و همه حیرون و عاقل اندر سفیه به من مرفه نونسنگکخور نگاه میکردند. تازه یاد خبر گرونی نون افتادم و سعی کردم براشون توضیح بدم که آخرین باری که نون لواش خوردم کی بوده (هر چند خودشون فهمیده بودند!) و با سرعت هر چه بیشتر از اونجا زدم بیرون تا این آبروریزی رو تمومش کنم!
مشکل بعدی اما بزرگتره: ما هر طوری بود، گاه افسوس زمان بابا و بابابزرگ رو میخوردیم و شده، یه جوری باهاشون همدردی میکردیم. بچههامون اما این اراجیف ما رو اصلن باور میکنند؟
- دیوار بین اتاق ما و همسایه خیلی نازک است. عمده ضخامتش هم البته مربوط به کاغذ دیواریای است که هنگام بازسازی خانه روی دیوار کشیدیم و در مجموع آنقدر هست که فقط دید را از یک سمت به طرف دیگر سد کند. وگرنه بچهی همسایه اگر در آن اتاق دفتر مشقش را خطکشی کند، صدایش این سمت هم میآید. مساله اینجاست که همسایه بچهی کوچک ندارد. دو تا پسر حدود دبیرستانی و دم کنکور دارد.
• حدود دو سال پیش که به این خانه آمدیم، صاحبخانه که مالک کل ساختمان بود چون ما را در کار بازسازی خانه دید و از رشته تحصیلیمان خبردار شد به زعم خودش بهترین گزینه برای مدیریت آپارتمان فکسنیش را یافت. خودش که خیلی حوصله حساب و کتاب نداشت و هر بار کاغذی به دیوار میزد و سهم قبضهای پرداختشده و نظافت ساختمان را طلب میکرد و اگر گهگاه کاری پیش ميآمد رسیدگی میکرد. توضیح دادیم که ما هر دو ۳۶۵-۱۲-۳۰-۷-۲۴ مشغول هستیم و فرصتی حتا برای گرفتن پولمان هم نخواهیم داشت و... اما بالاخره من مدیر اجباری ساختمان شدم.
- همسایه مذکور هم کمی بعد از ما ساکن شدند. من فقط با پدر خانواده برخورد داشتم و بقیه را هم فقط در راهرو دیده بودم. مرد خوب و محترم و سادهای بود اما به نظر خانوادهای بحرانزده میرسیدند. بارها سر و صدای دعوا از داخل خانهشان به راهرو و داخل کوچه هم کشیده میشد. البته این دعواها در یک مقطعی پیش آمد و بعدها به صورت ناگهانی قطع شد. انگار که نه مربوط به خود این خانواده که مشکل یکی از فامیلهای نزدیک بود که برای حل دعوا یا خود دعوا(!) به این خانه میآمدند. اما مشکلات ما با این همسایه قطع نشد.
• همانگونه که وعده داده بودیم، مدیرت ساختمان طبق پیشبینی ما پیش رفت؛ هر چند ماهی که پول کم میآوردیم، مجبور میشدیم زمانی بیابیم و پول قبضهای پرداختشده و سهم هر واحد را حساب و کتاب کنیم و دوباره کاغذی به دیوار بزنیم و... شارژی تعییننشده بود و چون یارانهها تازه هدفمند شده بود تصمیم گرفته بودم که مدتی به همان سیاق پیشین ادامه بدهیم تا ببینیم خرج ساختمان در هر سال حدودن چه میزانی است و بعد طی جلسهای شارژ تعیین کنیم و... خلاصه این شد که اولین جلسه را پس از مدتی بیش از یک سال برگزار کردیم.
- اولین مشکل ما با همسایه که بیشتر به صورت یک سوال برای ما در آمده بود این بود که چطور این خانواده این همه با هم دعوا میکنند. در هر زمانی از روز و شب، صدای فریاد و داد و بیداد بلند میشد و بعد با همان سرعت قطع میشد. این سوال مدتی بعد و با چند برخورد اتفاقی با رفتار خانواده جواب داده شد. مساله این بود که عادیترین گفتگوهای افراد در این خانه، با چنان صدای بلند و لحن شدیدی انجام میشد که به نظر میرسید دعوایی صورت گرفته است. مثلن درخواست مادر از پسر برای خرید شیر، هنگام بازگشت به خانه –با کمی اغراق البته!- به این شکل صورت میگرفت: گورت رو گم کردی، داری پیداش میکنی دوباره تن لشت رو بیاری تو خونه، دو تا شیر کم فاکینگ چرب هم بخر! (نقل به مضمون!) یعنی که این سر و صداها فارغ از آن دعواها بود. اینها گفتگوهای روزمره خانواده بودند. اما مشکل بعدی ما همچنان به صورت یک سوال بیپاسخ باقی مانده است.
• در آن اولین –و تا امروز آخرین- جلسه، مسالهای را که پیشتر در برخورد با تکتک همسایهها با آنها مطرح کرده بودم رسمن به اطلاعشان رساندم تا حجت را به صورت رسمی نیز با آنها تمام کرده باشم: این که لطفن توقعی از من نداشته باشید، چون واقعن من و همسرم، از صبح تا شب سر کار هستیم و به زحمت فرصتی برای رسیدگی به امور منزل داریم. (منظورم از امور، چیزهایی در حد لباس یا ظرفشستن است! امور بزرگترش که بماند.) درخواست کردم که با توجه به درگیری و مشغله همه همسایهها، کار اداره و مدیریت ساختمان را به صورت گروهی انجام بدهیم و دخل و خرجش با من باشد. مثال زدم که آن لامپ پاگرد فلان طبقه (اسم نمیبرم!) که سوخته است را دیگر من نباید عوض کنم؛ عوض کنید و فاکتورش را به من بدهید. سپس چند موردی هم در باب حفظ نظافت و نظم ساختمان گفتم، بدون این که بخواهم به صورت تحکمی و دستوری و مقرراتی و... باشد. مثلن گفتم اگر در راهپلهها گلدانی نمیگذاریم، حداقل کفش و دمپاییها را دم در نریزیم یا لااقل جفتشان کنیم! و چند مورد دیگر...
- اما آن مشکل دوم ما با همسایه یا همان سوال دوم، مربوط به لایفاستایل عجیب این خانواده است که کل فعالیتهایشان در همین اتاق مجاور اتاق خواب ما انجام میشود که نظر به قرینهبودن نقشه ساختمان، اتاق –حالا خواب یا بیداری- آنها هم هست؛ از گفتگوهای خانوادگی تا تماشای تلویزیون و البته هر گونه دعوای خانوادگی و بحث سیاسی-اجتماعی در همین اتاق صورت میگیرد. مادر همینجا سریال میبیند و پسرها همینجا فوتبال! (یک تلویزیون در سالن دارند که صدایش در راهرو میپیچد و داخل سالن شنیده میشود و این یکی تلویزیون که مدتی در جریان مناقشههای مختلف بر سر آن بودیم در این اتاق) در مورد مشکل اول یک توجیه این بود که خود ما اصولن سر و صدایی نداریم تا آنطرف شنیده شود. من آنقدر آرام حرف میزنم که لیلا داخل خانه هم به زور میشنود و کامپیوتر هم در آن یکی اتاق است و تلویزیون هم که به ندرت روشن میشود و صدای فیلم دیدنمان هم آنقدر کم است که حتا در راهپله هم نرود. به همین دلیل، همسایهها نمیدانند که حتا صدای زدن شارژر در پریز برق هم به این سمت منتقل میشود و هیچ ایدهای از میزان انتقال صدا ندارند تا سکوت را رعایت کنند یا حداقل ولوم (volume) را! اما اینکه چرا این خانواده از دیگر فضاهای خانهشان استفاده نمیکنند، هنوز برای ما سوال است. (هنوز مطمئن نیستم که آیا از حمام و توالت هم در همین اتاق استفاده میکنند یا نه!)
• این همه در آن جلسه کذایی حرف زدم تا در انتها، همسایهی بالایی با نگاه معناداری به خانهی ما بگوید: شما که اینقدر به خانهی خودتان رسیدهاید، چرا به ساختمان رسیدگی نمیکنید؟! تا من هم با عصبانیت فروخوردهی معناداری اشارهی معناداری به چراغ معنادار راهرو بیاندازم و بگویم آقای بهمان! همین چراغ را پس از بیش از یک سال، تازه دو روز پیش خریدیم و همین پیش پای شما نصبش کردم (خالی نبستم! واقعن همینطور بود) و در این یک سال، راهروی خانه به مثابه تونل تاریکی بود که کورسوی نور چراغ مطالعه از ته آن میوزید! مثل لامپ سردر لوکوموتیوی از روبرو. این کارهایی هم که انجام شده، مربوط به همان یک ماه اول پیش از ورود به خانه است که در شرایطی انجام شد که من آموزشی سربازی بودم و قریب به کل کارش را هم همسرم انجام داد. حالا من وقت و پول از کجا بیاورم راهرو را نقاشی کنم؟ فکر میکنید به فکر نیستم که کاری برای مشاعات فرسوده آپارتمان نمیکنم؟
- چندی بعد، در ایام نوروز، لیلا در اتاق خواب، صدای خانم همسایه را شنیده بود که به یکی از مهمانانشان میگفته: صد رحمت به مدیر ساختمان شما! مدیر ساختمان ما به همسایهها گفته در راهروها گل بگذارید! (و توجه دارید که حتا پذیرایی از مهمانان عید نوروز هم در همین اتاق انجام میشد.)
• در ایام عید که درصد احتمال حضور مهمان در خانهی ما دوبرابر شده و از یک در صد روز به دو درصد رسیده بود(!) با تنی چند از مهمانان، احوالات همین همسایگی را میگفتم: شرح همین برداشتهای رادیکال از نرمترین سخنان خودم را یا گلایه از اینکه از وقتی به این آپارتمان آمدهایم، تمرین آواز را جهت رعایت حال همسایگان کنار گذاشتهام اما این همسایه بغلی که هیچ، همسایه بالایی در مهمانیهایشان در ورودی را باز میگذارد چون گرم است و سر و صدا همه ساختمان را بر میدارد!
- درست مدتی پس از همان ایام نوروز، ناگهان سر و صداهای این خانواده قطع شد. آنقدر ناگهانی و آنقدر ساکت که حتا مشکوک شدیم که شاید مرد، همسرش را کشته یا از خانه بیرون انداخته یا یک خودکشی دستهجمعی در کار بوده یا... اما از این تئوریهای جنایی-پلیسی که میگذشتیم و به تئوریهای واقعگرایانه میرسیدیم، این فرضیه مطرح میشد که حتمن یکی از افراد خانواده صدای ما را در راهرو هنگام گلایه نزد مهمانان شنیده است یا چنین چیزی و در نتیجه تازه فهمیدهاند که همه زیر و بم و تنور و سوپرانو زندگیشان این سوی دیوار شنیده میشود. مدتی را در سکوت و بهت و آرامش بودیم تا اینکه...
چندی پیش بود که خسته از یک بیخوابی طولانی، فرصتی در بعدازظهری پیدا کرده بودیم برای اندک استراحتی که برای من معمولن به صورت بیخوابی در تختخواب به جای بیخوابی پشت میز کامپیوتر در میآید. صدای همسایه را میشنیدم که تلفنی در مورد قرارداد اجارهی منزلش صحبت میکرد. از اول قرار بود فقط چند ماهی موقت آنجا باشند اما به یک سال و بیشتر کشیده شدهبود و حالا ظاهرن باید از اینجا بروند. میدانستم به دنبال خانه است و حتا پیگیری خرید خانه از مسکن مهر هشتگرد یا چنین جایی هم کرده بود. در همان جلسه کذایی وقتی از شغل همسایهها پرسیدم گفت که دهانه مغازهی کوچکی در بازار داشته که آشنایی، سرش کلاه گذاشته و ورشکست شده و زندگیش را از دست داده و حالا در آژانس کار میکند. (البته به این صورت که همیشه در خانه است و اگر موردی باشد، میرود و دوباره به خانه برمیگردد. تا آنموقع رفت و آمدهای مکرر او با ماشین، یکی دیگر از سوالات ما در مورد این همسایه بود.) نمیفهمیدم جریان چیست اما مشخص بود که مشکلی وجود دارد. ده-بیست دقیقهای بعد، صدای نالههایی ممتد از اتاق بلند شد. زن همسایه در اتاق گریه میکرد. لیلا هم از خواب بیدار شد و پس از آن، من بیرون اتاق بودم که سر و صدای دعوای شدیدی، بعد از مدتها، بلند شد. لیلا میگفت شنیده که زن، پریشان، مرد را عامل بدبختیاش میخوانده و طلاق میخواسته و مرد به او خواهش و التماس میکرده که فقط به خاطر بچهها تحمل کند و... شب بدی بود.
* برای بسیاری از ما که فقر، به صورت کارتونخوابها یا کودکان سر چهارراه تعریف شده است، بد نیست بدانیم فقر یا فشارهای اقتصادی شاید در همین همسایگیمان هم به صورتهایی که هیچگاه تجربه نکردهایم و ساده میپنداریمشان وجود داشتهباشد. مشکلات و مسائلی که امروزه یافتنشان به چندان جستجو و دردسری احتیاج ندارد و هزاران مشکل روحی و روانی و خانوادگی و اجتماعی دیگر در پی دارند که جامعه عصبی و روانپریش این روزها را پدید آوردهاند.
خواب دیدم مخفف اسم ژان-لوک گدار میشه JPG. چه باحال! بیدار شدم دیدم نه نمیشه. دوباره خوابیدم.
دکتر مثلن خیر سرش یه آرام بخش خیلی ضعیف داد که شبی نصفش رو بخورم، راحت بخوابم. فقط پنج-شیش روز خوردم، الان یه هفته بیشتره نخوردم اثرش هنوز نپریده. همون هفته اول، یه شب خوابام مانگا شده بود! تمام شب داشتم کارتون ژاپنی میدیدم. هیش کدوم کاراکترها من نبودم. رکوردی بود برای خودم در زمینهی خوابای بیسر و ته.
خلاصه اگه کسی دنبال راه ارزون و بیدردسر و کمخطر واسه هایشدنه، اسم قرصه رو بهش بگم!
طرف داره با شورلت کوروتش توی کوچههای شهرک غرب ویراژ میده. خودش حتمن پیشتر جادهی خلوتی گیر آوردهبوده که اونجا پاش رو تا ته رو پدال فشار بده اما اینجا، تا میآد یه ذره گاز بده که صدای ترسناکِ دوستداشتنی موتور بلند شه تا همهی شهرک بشنوند، میرسه به یکی از این سرعتگیرهای تپهای و میکوبه رو ترمز و با بیشترین احتیاط ممکن و کمترین سرعت هم باز صدای گیرکردن سپرهای جلو و عقب به آسفالت گوشخراشه. ما هم وایسادیم گوشهای و میخندیم و مسخرهش میکنیم که «آخه جای این ماشین اینجاست؟»
خب! این هم سرگرمی و تفریح ماست در طبقه متوسط.
صبح فردای شانزدهمین سالگرد تولد پسرم،۱ از خواب که بیدار میشود صدایش میکنم: «من تو کتابخونهام بابا. بیا!»۲ من تا آن موقع حدود پنجاهسالم خواهد بود؛ حداقل. وارد که میشود بلند میشوم و میروم سراغ آن بخش کتابخانه که قفسه بالاییاش درهای شیشهایای دارد که همیشه قفل است. کلیدش را از داخل کشوی همیشه قفل برمیدارم و بازش میکنم. همانطور که از پشت شیشه هم پیداست، ردیفی از صفحههای موسیقی آنجاست اما آنطور که از پشت شیشه نمیتوان فهمید (با توجه به این که صفحهها عطف ندارند) همهی آنها آلبومهای پینکفلوید هستند.۳ جایش را حفظم. دست میبرم و صفحه «نیمه تاریک ماه» The Dark Side of The Moon را بر میدارم. رویش هیچ عنوان و توضیحی نیست. جلدش صفحهای سیاه است که بر آن تصویری از تجزیه نور در عبور از داخل یک منشور نقش بسته (همین تصویری که این گوشه به عنوان لوگوی وبلاگ میبینید.) با همه این تخیلات و خوشبینیام امیدوارم که پسرم تا شانزدهسالگی اسمی از پینکفلوید نشنیده باشد. چند ثانیهای آن را در برابر دیدگان –امیدوارم- متحیر۴ پسرم نگه میدارم و میگویم: «پسر! (میتوانم اسمش را هم صدا کنم!) این یکی از بهترین آلبومای موسیقی کل تاریخه؛ پینک فلویده.» صفحه را برمیدارم و در دستگاه پخش میگذارم و اجازه میدهم در این زمان خوب در جلد صفحه شناور بشود. اشاره میکنم بنشیند و خودم هم روبرویش. پخش آغاز میشود و تا زمان آغاز آهنگ «زمان» “Time” ساکت مینشینم و او هم –امیدوارم- که از بهت شنیدن آلبوم نتواند صحبتی بکند. درست پیش از آغاز صدای تیکتاک ساعتها و بعد طنین زنگهایشان (خوشبختانه او مثل من پیشزمینهی احمقانهی موسیقی تیتراژ برنامه رادیویی «تقویم تاریخ» را ندارد که سالها تلاش برای فراموشی لازم بود تا پاک شود.) نگاهی عمیق به او میاندازم و میگویم: «این آهنگ زندگی پدرت رو دگرگون کرد.» و او کنجکاوتر میشود و...
اما با کاربرد همه این تخیلات خوشبینانه و حتی چندین برابرش، نمیتوانم تصور کنم که پسرم که شانزده سال هر روز بیرون از خانه و یا حتی درون خانه و در اینترنت («بیرون از خانه»ی مجازی. البته باز با این تصور ناممکن که تا آن زمان اینترنت تعطیل نشده و او اصلا بداند که اینترنت چیست!) با هجوم انبوهی از موسیقیهای چرت و پرتی روبروست که در حال حاضر بهترینهایشان امثال لیدیگاگا Lady Gaga و اینها هستند (حالا ایرانیهایشان جای خود!) و خدا میداند این روند تا –حداقل- شانزده سال دیگر به کجاها ختم شود و حتما از همان راه اینترنت یا هزاران دم و دستگاه مختلفی که الان ام.پی.تری پلیر و آی.پادند و خدا میداند تا آن زمان چه باشد، اسم پینکفلوید و بعضی آهنگهایشان را هم شنیده، حتی تا زمان تمامشدن آهنگ اول آلبوم تحمل و همراهی کند. بلند میشود و سخن سبکی میگوید و من بر میآشوبم و وسط اتاق اولین و آخرین بار دستم را رویش را بلند میکنم و محکمترین سیلی را به صورتش میزنم و فریاد میزنم: «از خونه من برو بیرون! برو گمشو!» او هم کیف کولیش را پشتش میاندازد۵ و از خانه بیرون میرود. لیلا سر میرسد و نگاهی عجیب به من میکند. نگاهی که هم سرزنش در آن است و هم درکی عمیق تا استخوان من. میداند که دنبال او رفتن هم فایدهای ندارد و اشکهایش بیصدا جاری میشوند.
حالا تمام اینها را من چطوری باید برای مادرم توضیح بدهم که از من انتظار اولین نوهاش را دارد؟! چطور باید به یک مادر خوب گفت که پسرش پدر خوبی نمیتواند باشد و چرا؟۶
۱- دخترم هم نه. توضیح چراییش را باید بعد از خواندن متن در آخرین پانویس بخوانید!
۲- من اگر نتوانم برنامهریزی کنم که تا زمان –حداکثر- شانزدهسالگی پسرم مالک یا ساکن خانهای نباشم که حداقل یک اتاق کتابخانه داشته باشد اصلا بچهدار نمیشوم.
۳- تا زمان شانزدهسالگی پسرم و متعاقب همان فرض پیشین آنقدر پول و زمان داشتهام که مجموعهای از صفحهها یا در نهایت سی.دی.های پینکفلوید را گیر آورده باشم. تا اینجا که با خریدن اولین سی.دی.شان شروع کردهام(!) و حداقل شانزده سال دیگر وقت دارم!
۴- بخشی از حیرتش احتمالا به این دلیل است که او تا حالا سی.دی. هم ندیده. چه برسد به صفحه گرامافون!
۵- میدانم توجیهی ندارد اما توجیه سینمایی که دارد. آن زنها هستند که وقتی میخواهند بیرون بروند چمدان خالی برمیدارند و لباسها را درونش میریزند. پسرها باید کولی را پشتشان بیاندازند و بروند.
۶- حالا باید توضیح پانویس اول را بدهم: همین که در ابتدای داستان نمیتوانم بگویم بچهام و باید بگویم «پسرم» که شامل «دخترم» نباشد و فقط میتوانم برای پسرم پینکفلوید را معرفی کنم یعنی که پدر خوبی نیستم. وقتی نمیتوانم با دخترم چنین لحظهای داشته باشم یعنی که بین بچهها فرق میگذارم!
سطفن هافکنغ (Stephen Hawking جهت اطلاعات افزونتر ز.ک. به اینجا) فرمود پس از سالیان دراز آموختن و اندوختن دانش فراوان بر روی هم و اندیشه و غور در احوال دنیا نیک دریافتهام که این هستی به خودی خویشتن پدیدار گشته و هیچ آفریدگار نادیده و ناشناختهای نیز وجود مینداشته و ندارد. پس هر آن کس که بر وجود نیرویی ماورایی اصرار ورزد، نادانی بیش نباشد...
وانگهی یکی از مستمعان بانگ برآورد: از کجا بدانیم که راست بگویی. ما را معجزتی باید.
هافکنغ :|
دیگر گندش در حال درآمدن است! (گرچه همین الانش هم کاملا در آمده!). هر محصولی، از درزگیر پنجره گرفته تا نرمافزار حسابداری و اسنیک(!) با طعم پیتزا را با قرعهکشی و تعیین جایزههای متنوع و مهمتر از آن متفاوت با دیگران تبلیغ میکنند. انگار بعد از راهاندازی خط تولید، هیچ فکر و دغدغهای نیست مگر خلق یک جایزه متفاوت با «رقیبان». بعضی پورشه و برخی ب.ام.و. جایزه میدهند و دیگران اسکانیا و کاترپیلار. بعضی میلیونها اسکناسهای معطر در میلییونها گونیهای برنج میدهند و برخی هم شش سال اقامت رایگان در سواحل زیبای استخر خانه سالمندان...
قدیم فقط بانکها بودند. منطقی است (منطقی؟!... کدام منطق!؟) یا حداقل قابل توجیه است که بانکی که میخواهد در ما انگیزهای بیافریند تا پول خود را به او بدهیم تا با آن سود کسب کند و البته یک شاهی از آن سود را هم به ما ندهد، نمیتواند تنها روی خیرخواهی و انگیزههای قرضالحسنانه و البته حماقت و سادگی ما ویراژ دهد و باید چشم به ایجاد چنین انگیزههای جرینگیای هم برای افزایش سیل مشتریان از نوع «نظر به استقبال گسترده هموطنان» داشته باشد و چهبسا ارجحیت و اولویت و اکثریت را بر این مبنا قرار دهد. اما دیگران چرا؟
از قیاس بانکها با این تولیدیها و کارخانهها و مشابهانشان و با استفاده از استدلال «دو چیز مساوی با یک چیز خود مساویند» فقط به این نتیجه میرسیم که از خرید این همه محصولاتِ «جایزه به پیوست»، مثل سپردنِ بدونِ سودِ پول به بانک، هیچ سودی نصیب خریدار و مشتری نشده و این تنها منفعت فروشنده است که ارضا میشود. رقابتی وجود ندارد و اصلا کیفیتی وجود ندارد که بر سر آن رقابتی باشد و اصلا تقاضایی برای کیفیت نیست که عرضه شود و انگیزهای برای خریدن هیچ محصولی نیست، مگر امید به بلعیدن تصادفی پولی قلنبه و بادآورده از برندهشدن در یکی از همین بختآزماییهای متعدد.
آقا یه نفر به ما بگه، اینایی که عکس اموات و متوفایان و تازهدرگذشتگان یا اعلامیه مجلس ترحیمشون رو پشت شیشه ماشینشون میچسبونند، به چه هدفیه؟ آیا این رسم و عرفیه که وظیفهای رو –مثل صلوات فرستادن یا فاتحهخوندن- به ما واجب میکنه؟!... اگه این طوره زودتر خبر کنید که اون دنیا یقه مون رو نگیرند!
«سیاه»لشگران
چه کسی میداند خداوند در هنگام اختراع یا آفرینش کلاغ به چه میاندیشید؟ یا بهتر بگویم پیش از آفرینش آن به چه میاندیشید، که دست به این کار زد!؟ ایده انجام یک کار متفاوت، به صورت خلق یک پرنده سیاه رنگ یا بدصدا یا زشت، ایده سادهای است که ممکن است به ذهن هر کسی برسد؛ از اویی صحبت میکنیم که خداوندگار «خلاقیت» است و چنین ایدههایی بیش از اینها برایش پیش پا افتاده است که حتی دست به اجرایش بزند و حتما ایده و انگیزه بهتری، منجر به خلق کلاغ شده است. ضمن این که پرندههای سیاه و یا زشتتر و بدصداتر از کلاغ هم داریم.
اگر خداوند را حتی خالق غیرمستقیم «سینما» هم ندانیم و کاملا مسئولیت اختراع سینما را به انسان بسپاریم (و البته که خدا در خلوت خودش سالها منتظر ماند تا اشرف مخلوقاتش سینما را بیافریند و جمله خودش را از زبان او بشنود، وقتی که در برابر پرده نقرهای و تصاویر سحرآمیزش ایستاده و به خود آفرین میگوید.) به نظرم کلاغ، ادای دینی بود توسط خالقِ خالقِ تصاویر متحرک، به خود سینما! (و حتی به کل هنر و ادبیات همه ادوار تاریخ بشر.)
شاید بر سر اینکه آیا کلاغ پرحضورترین جانور –به جز انسان!- در همه آثار و هنرهای مکتوب و مصور و مصوت(!؟) هست یا نیست بحث باشد۱ اما در بین جانداران و به ویژه پرندگان، بیشک کلاغ بیشترین پتانسیل «درام» را داراست. حضور همیشه فضاسازش در سینما به صورت تکی یا گروهی و حتی فقط حضور صوتی تاثیرگذارش به کنار، خاطره فراموش نشدنی حضورشان در غروبهای اول پاییز که ناگهان دستهجمعی بالای سرمان ظاهر میشدند را به یاد بیاورید. کیف مدرسه بر پشت به خانه بازمیگشتیم و شاید به همین دلیل بود که فکر میکردیم آنها هم دارند به جایی «برمیگردند». آسمان ناگهان سیاه میشد و صدایشان کوچهها را پر میکرد و انگار که پرده سینما را بالای سرمان پهن کرده باشند، همه تعلیق و هیجان و اضطراب بود از نوع سینماییش. آخر نفهمیدیم کجا بودهاند و کجا میروند؛ کلاغها انگار مکگافین زندگی ما بودند که به فاصله یک سال تکرار میشدند و این معما کشش و جاذبه زندگی ما بود برای فرا رسیدن پاییز بعدی. معمایی که آنقدر حل نشد تا... میگویند کلاغها از این خرابشده رفتهاند اما انگار ما که دیگر به مدرسه برنمیگردیم، کلاغها هم جایی برنمیگردند!
تشکر میکنم از اصغر فرهادی و فیلمش که نشان دادند «Perfectionism» غیرممکن نیست و به ما دلگرمی دادند.
نمیدانم اسمش را چه بگذارم یا چگونه ترجمهاش کنم اما این همان چیزی است که یا با نام «واقعبینی» و «واقعگرایی» از آن بر حذرت میدارند یا به بهانههایی مثل «زمانبر بودن» و غیره، ناممکن میدانندش و حتی تهمت «ایدهآلطلبیت» میزنند.
پ.ن. نه! جدّن!؟
مسئول كارگزینی دوباره مرور سریعی روی همه برگهها میكند و آنها را روی میز میگذارد. سرش را بالا میآورد و میگوید: «رزومه پربار و مفصلی دارید آقای مشایی. به سن شما نمیآید كه این همه مسئولیت را در طول زندگی... گذرانده باشید.» مشایی لبخندی برای نمایش اعتماد به نفسش میزند: «همه را با هم داشتهام جناب.»
اما او به نظر سرسختتر از این است كه با این جمله تحت تاثیر قرار بگیرد. چند لحظه همانطور خیره به مشایی میماند. بعد دوباره كاغذها را بر میدارد، روی صندلی عقب میرود و اینبار بیهدف آنها را ورق میزند و میپرسد: «چه چیز باعث شد فكر كنید كه برای راهنمایی گردشگران در تخت جمشید مناسب هستید؟»
مشایی این بار برای نمایش اعتماد به نفس بیشترش، لبخند را حذف میكند: «من تئوریسینم.» مسئول كارگزینی با همان نگاه بیتفاوت به او زل زده. مشایی ادامه میدهد: «تئوریسین تاریخ...»
نگاه سرد از پشت میز دارد اعتماد به نفس مشایی را نازل میكند. انگار این تیرها در این سنگ فرو نمیرود. حالا باید مساله را احساسی كند تا در او اثرگذار باشد. با صدای لرزان و كمی بلند ادامه میدهد: «من همه چیزم را به خاطر «مكتب ایرانی» از دست دادم. [به كاغذهای روی میز اشاره میكند] همه این شغلها و زندگی و مقام و پول و... جانم را برای «مكتب ایرانی» و همین [دستش را در هوا تكان میدهد] تخت جمشید و كوروش و داریوش و... اینا(!) به خطر انداختم...»
چك و چك
دستهایم میچكند.
عرق نمیكنم...
آری عزیزم!
گرمم است،
اما نه!
ذوب هم نمی شوم.
دارم «آب» می شوم.
از این دندان بیگناه، پیشتر هم چیزهایی نوشته بودم. این بار اتفاقی دیگر باعث شد تا دوباره داستانش را بازگو كنم، تقريبا با همان مضمون:
«دندان عقل»: كی این اسم را روی بیمصرفترین دندانی گذاشته كه دیرتر از همه میآید و اول از همه باید از شرش خلاص شد!؟! دندان عقل سمت راست فك پایینیام، به شكل غریب و نه البته نادری، به صورت افقی به منصه بروز رسیده است (گرچه هنوز جزء كوچكی از این كوه یخ به ظهور نائل شده) و دكتر چند سالی پیش رای به بركندناش داده بود. این «رای» را «حكم» من باید لازم الاجرايش میكرد كه پس از مدتها كه در دادگاه خاك میخورد، بنا به اضطرار و با چندین فوریت، با نادیده انگاشتن موانع و بهانهها، میرود كه به سرعت به «فرمان» تبدیل شود.
اولین تاثیرش را آن روز گذاشت كه سر دندانام حین جویدن لقمهای نان پرید و مشاهدات شهودی خود بنده و نتایج علمی خانم دكتر هم بر این نكته صحه گذاردند كه فشار دندان عقل نافرمان، در حال تخریب نظم نسبی دندانهای ردیف پایین است و با تنگتركردن عرصه، دندان وسطی، خواسته یا ناخواسته در حال خروج از صف است. این دندانها از ابتدای سربرآوردنشان چندان منظم هم نبودند. شاید در پی دندان بر لثه ساییدنهای مكرر كه بزرگتران هشدار داده بودند كه سبب كج در آمدن دندانها -تا ثریا!- خواهد شد و بنده در دلم به این ادعاها میخندیدم و آن را در زمره همه آن امر و نهیهای بیهوده بزرگترانانه(!) طبقهبندی میكردم.
رشد دندانهای اصلی در یك سكوت كامل خبری اتفاق افتاد. كجیشان آن قدر نبود كه از روبرو به چشم بیاید و فقط خودم كه از مقطع یا همان پلان نگاهشان میكردم میفهمیدم كه هیچ جفتشان در یك راستا آرام نگرفتهاند. از كنگرههای نامنظمی كه بر سیب گاز زده و یا شیرینی پرخامه به جای میگذاشتند هم میشد چنین نتیجهای گرفت. شاید دلیل علمی دیگری، جز لیسیدن لثه بیدندان(!) داشت اما بعید بود پدر و مادر چنین اعتقادی میداشتند، اگر از آنها رسیدگی به این دندانهای رقصان را میخواستم! شاید هم متوجه شده بودند و گوشمالی فرزند و مذمت بر كار انجامشده را بیهوده میدانستند.
به هرحال حكایتهای هولناك كهن و قدیمی كودكی و یا داستانهای رعبانگیز جدید و معاصر با موضوع كشیدن دندان عقل كه همگی پر از خون و خشونت و آب چشم بودند، گامهای من را برای رفتن نزد «دندانعقلكش» (فحش نیست! باید شغلی باشد.) سست و لرزان كه نه، به زمین میزد! توضیح و توجیه من این است كه من فقط دو بار تجربه دندانپزشكی داشتهام؛ یك بار، آن هم پس از معاینه همین دندان فراری، چند دندان را پر كرده بودم و تنها مورد دندانكشیام (این هم ناسزا نیست! حالتی است مفعولی!) به همان كودكی بر میگشت، آن هم شاید از فرط سلامت دندان شیریای كه با پایان یافتن مهلت قانونیاش، مسند خود رها نمیكرد و دندان جدید هم حاضر به تحمل نبوده و به تكیهگاه او حملهور شده بود و دیكتاتور با گازانبر دكتر بركنار شد (خداوند نصیب كند!). آیا به من حق نمیدهید بترسم؟ (حق دادنی نیست. گرفتنی است!) ترسم نریخته است از دندانپزشكی، كه هنوز حتی بارقههایی از ترسم از آمپول را نيز در خود میبینم، از بس كم برخورد داشتهام.
میترسیدم یا نمیترسیدم، ترسم مجاز و موجه و قانونی بود یا نبود، با نوعی سهلانگاری با خود ميگفتم: حالا این نظم نداشته دندانها، كمی هم بر هم بخورد، چه اشكالی دارد؟ من كه نه مجری تلویزیون هستم و نه میخواهم بازیگری كنم. تحملاش میكنم. (اولا حالا شاید قسمت شد. دوم: مگر آدم باید حتما در انظار كثیر عموم باشد كه منظم بودناش واجب شود؟)
اگر خودم را آگاهانه در نادانی و فراموشی فرو برده بودم، ناخودآگاه و كمابیش میدانستم كه آن روز دردناك موعود فرا خواهد رسید، دیر یا دیرتر! چرا از اول این كار را نكردم؟ حالا فشار دندان عقل یاغی را هر لحظه حس میكنم، كه سهلانگاریام در تنبیهاش، گستاخترش كرده و حركت دندانِ فرّار زبانبسته را تندتر و جای خالی وانهاده در قفایاش را هر دم فراختر. (نمیدانم باید خوشحال باشم كه به سمت جلو رفته و تصمیم نگرفته به جای فرار از میان ردیف دندانها به گوشه دنج دهان پناه ببرد!؟) این فشار را هر آن حس میكنم، به ویژه همین چند ساعت پیش كه چنان لبام را گاز گرفتم كه لذت تمام خوردنهای چند هفته اخیر را بر باد داد!!
خدایا! میدانی و من بهتر میدانم كه قدر سلامتیام را نمیدانم. (میدانی كه این كه نوشتم از «ناشكری» و «شكایت» بری است. فقط داستانكی و شرح حالی بود.) پس، از آن معرفت و رفاقتی كه میدانم و میدانی كه زیادش را داری، كمی خرج كن و این نعمت را از ما نگیر اما به نیازمنداناش ببخش!
دلمون لك زد واسه اين كه يه بار، روزنامهايهاي سر چارراه، مثل تو فيلما، داد بزنند: «روزنامه! روزنامه!... جديدترين خبرها»
پ.ن. حالا خيلي هم نميخواد خبراي آن چناني باشه. در حد همينا كافيه: «روزنامه! روزنامه! آخرين تحولات منطقه... مصوبه جديد مجلس... جزييات هدفمندسازي يارانهها اعلام شد.»
بوي تورم را ازهمين آغاز سال ميشود شنيد. بدجوري هم! دستفروشي كه بساطش را هر روز اين جا پهن ميكرد و شعارش همه چيز هزار تومن بود، حالا كمي بالاتر رفته و قيمتش را كرده هزار و پانصد!
ميزانِ اندكِ افرادي كه در روزهاي ابري و باراني با خود چتر حمل ميكنند شايد از ميزان اندك آيندهنگري و برنامهريزي در ميان مردم خبر بدهد... گرچه، روز پيش وقتي در ميان آن برف شديد، احدي را در خيابان با چتر نديدم، اين نتيجهگيري بايد متوجه خصلت ديگري در ميان مردم باشد كه نميدانم چيست و يا بايد چه بنمامماش.
نيازي نيست حتما از جزييات پرواز و فرود آپولو 11 كه منجر به اولين سفر انسان به ماه شد خبر داشته باشيد يا تصاويرش را ديده باشيد. كافي است كمي به كليات اين سفر پيچيده و دشوار و منحصر به فرد فكر كنيد تا به اوج عظمت كار مهندسي آن پي ببريد؛ فرستادن چند انسان به ماه و بازگرداندن سالم آنها، در شرايطي كه اولا به دليل هزينههاي مالي و البته جاني، اين تلاش تنها يك بار صورت ميپذيرد (يعني بايد فقط يك بار صورت بپذيرد). «آزمون و خطا» نه، جايي براي كوچكترين خطا و يا عدم پيشبيني هم وجود ندارد. ضمنا فرود بايد بر نقطهاي صورت بگيرد كه دسترسياي به آن وجود نداشته و حتي شرايط بيوزني نيز براي تمرين و يا امتحان قابل بازسازي نيست. سفينه هم بايد تمام شرايط را براي رفتن، فرود و بازگشت و فرود در زمين، در عين سبكي و ايمني و راحتي و حمل تجهيزات و... داشته باشد. نميدانم. شايد هم كار سادهاي باشد. من چون اطلاع و تخصص كافي ندارم، كار را بزرگ ميپندارم و اين كار، فقط به هزينه و زمان احتياج داشته باشد. اما وقتي به اين فكر ميكنم كه تمام اين اتفاقات در سال 1969 رخ دادهاند، خيلي بعيد ميدانم كه كار مشكلي نبوده باشد!... يعني كار «غيرممكن» است! چقدر دقت و انديشه و محاسبات مهندسي، اين را ممكن كرده است؟
البته من اصلا دوست ندارم كه چندين سال ديگر، آمريكاييها پرده از نمايش سينماييوارشان در فريب دادن (و البته سرگرم كردن) مردم در سال 69 ميلادي بردارند و اعتراف كنند كه آن فرود، شويي بيش نبوده كه در يكي از استوديوهاي هاليوود، فيلمبرداري و مستقيما براي مردم سراسر جهان پخش شده است! مطلقا هم اين فرضيه (بيشتر شبيه شوخي) را رد نميكنم.

كمي دور از شوخي، اين به سطح يك كره ديگر بيشتر شبيه است يا فضايي بازسازيشده با نورهاي استوديويي و دكورهاي نه چندان عظيم؟!
گرچه از آنجايي كه اين موفقيت، همان مشت سنگين و نهايي براي ناك-آوت كردن شوروي در رقابت فضايي جنگ سرد به شمار ميرفت (يا بهتر است به خط پايان اين رقابت تنگاتنگ تشبيهاش كنم) بعيد ميدانم روسها بعد از اين همه سال، سندي علمي و يا گاف بزرگي براي اثبات غيرواقعي بودن آن قدمها بر ماه نيافته باشند. اما همه اين حرفها هم مقدمه است.
روزي كه در مستندي درباره اين سفر بزرگ، صحنههايي از پرتاب آن موشك را ميديدم، عظمت لحظه، مو بر اندامم راست كرد. با تمام وجود خودم را در ميان مردمي احساس كردم كه با هيجان و نگراني، در اطراف آن محل گرد آمده و شاهد غرش و آتشبازي آن كاروان عظيم بودند و پرواز و فرودش را جشن گرفتند. در حالي كه نه تنها از فرهنگ و زبان با آنها بيگانه بودم بلكه اين اتفاق، سالها پيش از وجود من رخ داده بود. مني كه از همان كودكي، شعار و آرزوي مرگ براي بانيان اين پروژه، در دهانام گذاشته ميشد و ميچرخيد.
با كمال افتخار و خودخواهي و بدون جلب و رضايت و حتي بدون اطلاع صاحبان اصلي اين دستاورد، بزرگي و عظمت اين كار بزرگ را چنان ديدم كه آن را به نام بشريت زده و خود را در آن سهيم بدانم و بعد به انسانبودن خودم افتخار كنم.
آيا خداوند هنوز هم –براي آفرينش بشر- به خودش آفرين ميگويد؟
اينكه انتظار داشته باشم رانندگان تاكسي در ماشين، موسيقي اسفنديار منفردزاده و صداي فرهاد گوش كنند (سي.دي. موسيقي فيلم گوزنها ساخته مسعود كيميايي) ممكن است توقع زيادي به نظر برسد (كه به نظرم نيست.) اما ميتوان آرزو داشت كه حداقل تعدادشان كمي بيشتر از 1 در 237،000 ۱باشد. حداقل دو برابر مثلا!
داشتم فكر ميكردم اگر به جاي سمند، پيكان زير پايش بود، احتمالا سنت قديمي تودوزي را هم ترك نكرده بود و الان زير تلقهاي شفاف روي درها، عكس كيميايي يا وثوقي و غريبيان را هم ميشد ديد. صندلي جلو كه خالي ميشود، ميپرم جلو. گپي بزنيم. تشكر ميكنم ازش بابت موسيقياش. براي بازشدن صحبت ميپرسم: «گوزنها است، نه؟» جواب ميدهد: «آره! اسفندياره» اوه! كار بالا گرفت. طرف «مسعود باز» نيست، «اسفنديار باز» است! همان موقع موبايلاش زنگ ميزند و تا جايي كه پياده ميشوم هنوز حرف ميزند. خداحافظي ميكنم و وسط حرفهاياش براي رفتن به بيمارستاني و رساندن كسي و آوردن ديگري، سري تكان ميدهد.
۱ . گزارش آماري سالانه مركز تحقيقات بيوسوسايولوجيكال گونههاي نادر در سال 1388!
اصراري ندارم حتما اسمي روي آن بگذارم اما براي اين كه بهتر توصيفش كنم دنبال تركيب مناسبي ميگردم؛ نميدانم يكجور خودآزاري لذت بخش بود يا يك سرگرمي دردناك...
هواي اصفهان كه همان موقع هم خشك بود (اگر الان خشكتر نشده باشد.) سوز زمستانهايش هم چندان فرقي نكرده. اما زمان دبستان، شايد چون همهي راه را پياده ميرفتم و ميآمدم، گاهي بدون دستكش، دستهايم خشك و زبر ميشد. بدجور. اما ديگر تجربهاش نكردم. احتمالا چون بعد از دبستان با سرويس به مدرسه ميرفتم، دستكش گرم دست ميكردم و گهگاه كرم هم ميزدم. به هرحال خود آن دستهاي زبر تازگيها و تنوعهايي داشت. تجربهاي نه لزوما خوشايند اما تازه و نادر بودنشان –مثل خيلي از تجربيات ديگر- لذتهاي خاص خود را به آن ميداد. مثلا پشت دستهايم كه زبر بودند را به صورتم ميماليدم يا وقتي اين دستها به لباسهاي پشمي گير ميكردند و گاه گولهاي كوچك از لباس به آن ميچسبيد. اما آن سرگرمي دستساز اصلي اين بود: دستم را مشت ميكردم و به آن خيره ميشدم. مشتم را محكمتر ميكردم تا پوست دستم از دو سمت كشيده شود. بعد همراه سوزش عجيبي در پوست سله بستهام، سرخي خون از ميان تركها بيرون ميزد و هرچه مشت محكمتر ميشد سوزش و قرمزي هم بيشتر ميشد. بعد از دقايقي، لختههاي ظريف خون روي همين شيارها ميماند و پوستم خشونت و زمختي دوستداشتنياي پيدا ميكرد! نميدانم چطور بود كه هيچوقت موقع انجام اين فرآيند نسبتا كوتاه، به سوزش و عذاب بعدش هم فكر نميكردم.
حالا يا از هواي تهران است كه ديگر پوست دستانم به آن شرايط وخيم دچار نميشوند يا اين هم از دستهي همهي آن چيزهايي است كه با گذشت زمان محو و ناپديد ميشوند كه ديگر نه دستهايم آنقدر زبر و خشك ميشوند كه بشود پوستش را تركاند! و هم تا گوشهاي از پوست دستم خشك و زخم ميشود ياد كرم ميافتم و بعد از چند روز همهي زخمهاي سربرنياورده خوب ميشوند. آن روز اما نميدانم چه شد كه اين خاطرات دوباره با سرخي خون از ميان پوستم بيرون زدند...
چهار سال عادت كرديم به سرافكندگي و از بين رفتن منزلت انسان و جامعه. از چندين روز پيش و در ميان اين مناظرهها اعلام كردم كه ملت با مواجهه با اين كانديداها، به ويژه در تقابل موسوي و احندينزاد، تقابل فرهيختگي و بلاهت، حجت برشان تمام شده و من هم با ملت اتمام حجت كردم؛ كه اگر تا امروز مرتب منتقد شعور پايين اجتماعي و فرهنگي مردم بودهام و خود را در پي ايرانيبودنم، محكوم به تحمل اين اوضاع و مسئول در برابر ارتقاءش ميديدم، در صورت انتخاب مجدد همين رييسجمهور، دیگر سند رسمي در تاييد محکومیتم برای زندگی در ميان مشتي [...] را امضا شده و مستند تحويل ميگیرم و لحظهاي در كوچ از وطنم ترديد نخواهم کرد كه اميدي به بهبود مردمش نخواهم ديد و اگر باشد، من براي عمري كه يك بار حق استفادهاش را دارم، برنامههاي ديگري دارم.
اين چند روز اما، با ديدن شور و شوق مردم در مخالفت با رييسجمهور فعلي و اين جمعيت و اين هياهو، ايمان آوردم كه احندينزاد رفتني است و ديگر رايي ندارد و اين را همه جا جاز زدم كه «تمام شد». او به اندازهي نيمي از مخالفانش هم راي ندارد. اينها همه جوسازي است1. با خود گفتم چرا باور نكنم يا حداقل تصور نكنم و اميد نداشته باشم كه مردم هنوز وجدان و فكر و شعور دارند. حداقل بخش زيادي از آنها؟
در قسمتي از فيلم دوم تبليغاتي مير حسين، آنجا كه پيرو نمايش استقبال مردم از او، تصاويري از شهرهاي مهم و تاريخي كشور نشان داده ميشد؛ شيراز، اصفهان، يزد... از یک هیجان عجیبی مو بر تنم سيخ شد! به خود آمدم كه هنوز ميتوانم به ايراني بودنم، به اين كه رييسجمهوري فرهيخته و دوستداشتني و دانا دارم افتخار كنم. هنوز ميتوانیم سرمان را بلند كنیم.
ليلا با ديدن تصوير زيبايي از سي و سه پل و زايندهرود اصفهان عزيز گفت: واقعا شهر قشنگي داريد. گفتم: من در اصفهان زندگي كردهام و ميدانم كه زندگي در شهري كه بتواني به آن افتخار كني چه معنايي دارد. پس خوب ميدانم زندگي در كشوري كه به آن افتخار كني چه معنايي دارد.
1 - ميدانم كه مراجعهي دوباره به اين مطالب اگر هر اتفاق ديگري افتاده باشد، بسيار سوزاننده خواهد بود. اما مطمئنم كه از گفتنش پشيمان نميشوم چون به آن ايمان دارم.
يك لحظه اميد به تحقق آن آرزوي يك لحظهاي
آن زمان كه تازه زمزمههاي حضور مير حسين موسوي در انتخابات رياست جمهوري امسال آغاز شده بود، در كنارش سخني از احتمال توافق و اجماع دو جناح «اصولگرايان» و «اصلاحطلبان» هم بر او وجود داشت. براي يك لحظه به اين فكر كردم كه آيا ممكن است؟ تصور اين كه اين دو جناح فارغ از اختلافاتشان كه آنها را به دشمنان خوني يكديگر تبديل كرده، با در نظرگرفتن مصلحت واقعي كشور بتوانند به اتحاد و همفكري برسند، در اين وانفساي ياس و نااميديِ حاكم، بسيار رويايي، آرماني، خواستني(!) و اميدواركننده به نظر ميرسيد و برقي از اميد و نشاط مردم را در تاريكي فضاي فكري اجتماعي تجسم ميكرد. (صرفنظر از اينكه اين اجماع بر چه شخصي با چه ويژگيهايي حاصل ميشد. خواه موسوي، خواه هر شخص ديگري، نفس اين اتفاق مهم بود.) افسوس كه اين اتفاق حتي در حد يك روياي اميدواركننده هم تنها براي لحظهاي دوام داشت و اين دشمني، به خصوص با يكدندگي جناح حاكم، تنها شيب سقوط مملكت به قعر درهي نابساماني و انزوا و... را افزايش ميدهد و «اميد» به يك واژهي مجازي تبديلشده و «تغيير» فقط در راستاي بدتر شدن ممكن است.
هر كسي سخني
مدتها از راهاندازي شبكهي فارسي ميگذرد و بارها خواستهام به عناوين مختلف در مورد آن بنويسم. من با گفتگوها و نقدها و گمانهزنيها، بر دلايل سياسي يا فرهنگي راهاندازي اين شبكه از سوي اين انگليسيهاي نابكار و ناقلا! كاري ندارم. با محتواي اين شبكه و اخبار و گزارشهاي آن هم. جدا از اين كه اميدوارم راهاندازي اين شبكه با چنين استاندارد بالاي كيفيت بصري و فرمي و محتوايي و... بتواند تاثيري بر بالارفتن سطح توقع و نگاه ملت ايران براي دوري از ديگر شبكههاي ماهوارهاي (كه ميتوان صد در صدشان را به سطلآشغال نسبت داد1!) و همچنين ايجاد انگيزه براي مسئولان راديو-تلويزيون ملي براي بالابردن كيفيت اين همه شبكهي هر يك فاجعهانگيزتر از ديگري (به خصوص شبكهي خبر) داشته باشد، حرف اصلي من در مورد اين شبكه چيز ديگري است كه با ذكر دو مثال كوچك آن را شرح ميدهم:
- بدترين بخش برنامههاي «بي.بي.سي» كه در عين حال از فرط لزوم وجودش نميتوانم راي به پاكشدنش بدهم(!) بخش «صداي شما» است. اين لزوم و اين بدترين بودنش از آنجا ميآيد كه بدترين مجريان را كه همان ما ايرانيان هستيم دارد! چرا كه نشاندهندهي سطح پايين ديدگاهها و تحليلهاي سياسي يا غير سياسي ما و سطح پايين چگونگي برقراري گفتمان (همان ديالوگ) و عدم وجود اخلاق و انديشهي درست انتقاد و نقد پذيري در بين ما است. مثلا يك بار موضوع برنامه بحث بر سر آمدن و نيامدن خاتمي در انتخابات اين دوره بود. در كل زمان برنامه از روشنفكرنماياني كه با حرفهاي دهانپركن وقت برنامه را ميگرفتند تا آنها كه با شيوهي تاكسيالكتيك2(!) سخن ميگفتند، هيچ يك حتي اشارهاي به اين موضوع نكردند كه خاتمي در چه زماني و چه شرايطي و براي مقابله با چه كسي قصد دارد به ميدان بيايد. و در نتيجه همه يا ميگفتند خاتمي بايد كلا از صحنهي روزگار محو شود يا ميگفتند كه بايد جايش با رهبر فعلي عوض شود!!
- همين دو قطبي بودن و سياه-سفيد بودن ديدگاههاي ما در هر زمينه يكي از بزرگترين آسيبهاي رفتار اجتماعي ما است. يك بار بينندهاي، در نامهاي آتشين، به بهانهي چرند بودن محسن نامجو و موسيقياش، پس از پخش مستند «آرامش با ديازپام ده» ساختهي سامان سالور دامنهي انتقادات و ناسزاگويي و استدلالاتش را به فرمايشي بودن شبكهي بي.بي.سي و اين كه اينها هم از همانها پيروي ميكنند و شما هم از همانها هستيد كه اينها آنها هستند(!!) كشاند...
به اين دو مثال از آن جهت اشاره كردم كه به يكي از نكات مثبت، قابل توجه و آموختني اين شبكه اشاره كنم و يكي از ملموسترين مثالهايش را از برنامهي «كوك» بياورم و آن مهلتدادن به هر كسي، براي سخنگفتن، فارغ از وجود هر گونه فيلتري است. در اين برنامه اخبار و گزارشهايي از هرگونه موسيقياي ميتوان يافت: از موسيقي پاپ لسآنجلسي و رپ زيرزميني داخلي تا موزيسينهاي جز و راك ايراني.3 اينكه در كنار گزارشها و اخبار از موسيقي پرطرفدار، زماني هم براي موسيقيهاي فرهيختهتر –كه معمولا كمطرفدارتر هستند- يا موسيقيهايي كه متفاوتبودنشان دليلي براي تقاضاي كم بر آنها است در نظر گرفته ميشود، نوعي فضاي رقابتي و حق انتخاب گستردهاي براي طرفداران حرفهاي و غيرحرفهاي موسيقي ايجاد ميكند كه بالارفتن سطح سليقه و تقاضاي موسيقيايي، هنري و حتي فرهنگي هم از پيامدهاي آن است.
به هرحال اين نكتهاي است كه تنها براي جريان حاكم بر رسانهها و سياستهاي فرهنگي ما آموختني نيست، بلكه براي همهي ما مردم عادي كه معمولا فيلتر سفت و سختي از جنس «پرستيدن-دشمني» براي آنچه ميپسنديم و نميپسنديم در ذهن داريم هم نكتهها دارد.
[1] - و البته ذكر يك نكتهي فرعي مهم نيز واجب مينمايد كه برخورداري از اين سطح بالاي كيفيت تنها به حمايت و پشتوانهي مالي يك تامينكنندهي قوي مربوط نيست كه شبكهي «صداي آمريكا» هم با پشتوانهي دولت آمريكا داراي سطح كيفيت بسيار نازلي، به خصوص در ظاهر است كه آن را شديدا سطحي و سردستي مينماياند.
[2] - «تاكسيالكتيك» واژهي من-درآوردي بنده است با تركيب واژگان «تاكسي» و «ديالكتيك» كه اشاره به شيوهي گفتمان و منطق و استدلال مردمان عادي دارد از جنسي كه معمولا در تاكسيها اتفاق ميافتد و همه با آن آشنايي داريم. براي آشنايي بيشتر(!) به بخش «تاكسيالكتيك» در آرشيو موضوعي وبلاگ مراجعه كنيد.
[3] - اگرچه انتقاداتي هم ميتوان وارد كرد از جمله اينكه به موسيقي سنتي بسيار كم پرداخته ميشود (كه شايد دليلش اجراي كم موسيقي سنتي در خارج از كشور باشد) و يا پرداخت بيش از حد به موسيقي سخيف و بيارزش لسآنجلسي (كه آن هم وجود تقاضاي بالا براي اين موسيقي و اين نكته كه به هرحال بدنهي موسيقي پاپ و مردمي ما از اين جنس موسيقي است ميتواند توجيه مناسبي برايش باشد. گرچه به نظر ميآيد كه اين توجه بيارتباط با سليقهي مجري برنامه نيز نيست).
نميتوانيد تصور كنيد... خيلي سخت است تصور كرد كه دو ماه ديگر، اين آقاي دانشجو، محصولي يا هر كس ديگري كه سخنگوي وزارت كشور باشد در حال خواندن نتايج انتخابات، نام موسوي يا كروبي كه سهل است، حتي نام محسن رضايي يا هر كس ديگري غير از احمدينژاد را ببرد!... يعني صورت آنها را تصور كنيد در حالي كه دارند نام نفر اول را كه هر كسي جز رييسجمهور فعلي است ميخوانند... اصلا غير ممكن است! نميشود واقعا تصور كرد. حالا هر اتفاقي بيافتد و هر كس كه اصلح باشد و هر كس كه راي بياورد و نياورد.
البته منظور من از اين نوشته نه شبهه در سلامت انتخابات است!! نه طرفداري از فرد خاصي و نه تحريم و نه... اصلا نميخواهم اين كورسوي اميدي كه در اين مدت باقي مانده را كور كنم، هر چند كه بيهوده يا باهوده! باشد... اما دلخوش كردن يا استرس اين دو ماهه را هم... به هرحال بگذاريد تا آخرين لحظه اميدوار باشيم چون چهار سال ديگر زمان خيلي زيادي است!...
بازخواني و ثبت برگهايي از خاطرات ديگران (خاطراتي ننوشته و نشنيده و رو به فراموشي)
اين مطلب را سال پيش نوشتم. قرار بود پيوست این مطلب باشد يا در حقيقت آن مطلب پيشوستي براي اين بود! به هر حال به دلايلي كه مهمترينش طولاني بودن اين مطلب بود آن را منتشر نكردم. هنوز طولاني است. اما خواندنش ميتواند... جذاب؟ مفيد؟ خوب؟... يا نميدانم چه باشد!... شما بگوييد!
مقدمه: در ابتداي مطلب پاراگرافي در معرفي مهندس اميدي نوشته بودم كه فقط به اين خلاصهاش ميكنم كه او... -اين كه معمار بزرگي از ديد من است در برابر اين نكته كه چقدر انسان والايي است چندان مهم نيست!- از آنجور آدمهايي است كه در اين دوره به جاي تعريفكردن از آنها بايد از اينكه هنوز چنين انسانهايي وجود دارند ابراز تعجب كنيم!
ايدهي اصلي اين نوشته، ثبت بخشي از تاريخ بود كه از زبان مهندس اميدي در بيان خاطراتش از دوران جنگ شنيده شد. در ميان صحبتهايش ناگهان با خود گفتم اين بخشي از تاريخ است كه سخت است بتوان نمونهي ثبتشده يا تحريف نشدهاش را جاي ديگري پيدا كرد... به گونهاي احساس مسئوليت كردم. احساس يك «رسالت» در ثبت و ضبط بعضي حقايق. در كنار اين ايدهي اصلي هم گريزي به نوعي تحليل و نقد اجتماعي هم خواهد شد. به همين دلايل نوشته وحدت خاصي نداشته و كمي پراكنده است:
آغاز خاطره: در سالهاي آخر جنگ روزي به بهانهي حضور در سخنراني رفيقدوست او و بسياري ديگر از دانشجويان را سوار اتوبوسي ميكنند و به سالني ميبرند. ابتدا مكان سخنراني به ورزشگاه آزادي تغيير مييابد و آنجا هم وقتي از سخنران خبري نميشود همه را سوار اتوبوس ميكنند و مستقيم به مرز ميبرند و در آنجا مطلع ميشوند كه اين همان طرح شش ماهه1 است كه بيخبر و به زور عازمش شدهاند. دنبالهي داستان را -در ادامه مطلب- از زبان او نقل ميكنم:
«اخلاق» در جنگ دهكدهي جهاني اول(!)
شما كه دوست نداريد از عبارات از فرط استفادهشدن، تهوع آور(!) «عصر ارتباطات» و «دهكدهي جهاني» و اينها استفاده كنم اما آيا واقعا ميتوان باور كرد؛ حرف كسي را كه بگويد اتفاقات جهان به او ربطي ندارد، در حالي كه هر روز، خواسته يا ناخواسته، با حجم انبوهي از اين اخبار و اطلاعات بمباران ميشود؟ آيا اينكه بيشتر خبرها را، به خصوص نوع سياسياش را، پيگيري و تحليل كنيم تا بتوانيم نظر بهتر و دقيقتري داشته باشيم واقعا اهميتي دارد؟ آيا اينكه ما در رابطه با فجايع اخير اتفاقافتاده در غزه با كسي مخالف يا موافق باشيم يا همدردي بكنيم، تفاوتي ميكرد و ميكند؟ حالا كه ظاهرا بحران تمامشده چطور؟
بسياري در طول اين جنگ اظهار نظرها كردند. من اما بهتر ديدم «نظر»ي نداشته باشم. اگر حماس در خانهي مردم پنهان ميشد، آيا كار اشتباهي بود؟ آيا اين دليل خوبي براي ويرانكردن خانههاي آنها و به ناچار كشتهشدن غيرنظاميان بود؟ آيا آنها ميتوانستند به جاي اين، در برابر رادارها و ماهوارههاي دشمنشان به يك پايگاه نظامي بروند تا با مصرف تنها يك بمب كمي بزرگ، خيال جامعهي جهاني راحت شود؟! آيا اگر فلسطينيها بعد از تحمل يك ظاهرا آتشبس و در حقيقت يك محاصره به اينجايشان رسيد، اسراييليها حق نداشتند به اينجايشان برسد!؟ آيا بايد بررسي كرد كه آرمان فلسطينيها منطقيتر، اخلاقيتر، آرمانگرايانهتر يا... والاتر است يا آرمان اسراييليها؟ با كدام معيار؟ فلسطينيها براي دفاع از سرزمينشان ميجنگند. اسراييليها اشغالگرند... جدّن!؟ آيا تاريخ اين سرزمين را خوانديم و اين را گفتيم يا به شنيدههايمان از تلويزيون بسنده كردهايم؟
اما نه! نميگويم «نظر»ي ندارم. بهتر ميديدم اين نظر بر پايهي يك منطق و به پشتوانهي يك تحليل خوب ارائه شود كه ديديد غير ممكن است. نظر شخصي و احساسي من اما اين است كه اي كاش هيتلر پيش از مرگ، اين يك كارش را به اتمام رساندهبود: پاكسازي يهوديان را ميگويم! مسلما قلبا به اين گفته اعتقاد ندارم اما به هر حال؛ آيا اسراييليها بهانهي كافي براي چنين اظهار نظري به دست ما ندادهاند؟ همانطور كه دنيا به دليل دشمني با دولت ما، ملت ما را هم مورد خشم و نفرتش قرار ميدهد؟ اين طور ميتوانيد علاوه بر نژادپرستي، مهر «عقده» را هم به پيشاني من بزنيد (كه شايد دارم به تلافي آن خشم و نفرت، اين حرف را ميزنم!) در هر صورت، فكر ميكنم يك چيزي در مورد اين قوم بنياسراييل هست كه از موسي گرفته تا روميان باستان را به... انداختند و الان هم كه خلق دنيا را!
از طرفي هم معتقدم اگر نظام ما فقط يك سياست درست داشته باشد همين كمك به فلسطينيان است. در حالي كه برادران شكمگندهي ملخخور و بيغيرتشان فقط تماشايشان ميكنند و در حالي كه كس ديگري –ظاهرا- پشتيبانشان نيست، به عنوان انسان، بايد از اين انسانها حمايت كنيم و خوشحال باشيم كه تواناييش وجود دارد. حتي اگر به جاي غذا فقط اسلحه به آنها بدهيم.
اما اين نوشته را آغاز نكردم كه نظر خودم را بگويم. در واقع حرفم اينقدر طولاني نبود. ميخواستم اين را بپرسم كه آيا «اخلاق» در «جنگ» اصلا اهميتي دارد!؟ يا بهتر است بپرسم: ديگر اهميتي دارد؟ اصلا قابل طرح است؟ خندهدار نيست!؟... اينكه اخلاق حكم ميكند كه تنها نظاميان را هدف قرار دهيم و قوانين ميگويند كه اجازهي مراقبت از مجروحان بايد داده شود؟ آيا غيرنظامي و كودك و زن فرقي دارند!؟ ظاهرا اينها قوانين جنگ دهكدهي جهاني ما است. قوانين جديد! «جديد» مثل همه چيزش!
بررسي موردي «اخلاق در جنگ»! :
امروز به طرز جالبي با دو صحنهي مرتبط متضاد در تلويزيون روبرو شدم:
- اول بخشي از فيلم «Kingdom of Heaven» بود. جايي كه پس از يك جنگ سخت، فرماندهي مسيحيان كه از شهر در آستانهي سقوط «اورشليم» دفاع ميكند، براي مذاكره در برابر صلاحالدين ايوبي قرار ميگيرد. صلاحالدين از او ميخواهد كه شهر را بدون ادامهي جنگ تسليم كنند. چرا كه پر از كودكان و زناني است كه آسيب خواهند داد. فرماندهي مسيحيان تضميني براي سلامتي آنان ميخواهد و ميگويد كه در جنگهاي قبلي شما همهي ساكنين اين شهر را قتل عام كردهايد. صلاحالدين با عصبانيت و قاطعيت پاسخ ميدهد: «I am not those men!... من صلاح الدينم. صلاح الدين!» و مسيحيان تسليم را ميپذيرند.
نكتهي جالب در مورد اين فيلم و به خصوص اين بخش از آن اين است كه در حالي كه تصاوير قبلي، زشتي و دردندگي «جنگ» را نشان ميدهند، اينجا جنگ به موضوعي زيبا و تحسينبرانگيز تبديل ميشود. فرماندهاني كه تشنهي مبارزهاند. مثلا لبخندي كه در سكانسهاي قبلي، صلاحالدين با ديدن تيزهوشي و قدرت حريفش ميزند و تماشاگر را شيفتهي خود ميسازد چون نشانهي آن است كه او به اين ميانديشد كه دشمن هر چه قويتر، جنگ لذتبخشتر. وقتي اخلاق و روحيهي مردانگي در ميان باشد، جنگ از اين دريچه به موضوعي ستايششدني تبديل ميشود. وقتي مرگ انبوهي از سربازان را كنار بگذاريم نوعي «زيباييشناسي جنگ»! مطرح ميشود.
- اما همان شب بي.بي.سي. فارسي گزارشي پخش كرد از خبرنگاري كه بعد از ديدن پسربچهي چهارسالهاي در بيمارستاني در غزه، كه در يك تيراندازي دو خواهرش كشته شده و خودش از پا فلج شده بود، با چاپ عكسي از او به شمال غزه ميرود تا پدر او را بيابد. آنجا همه داستان اين پسرك را شنيدهاند اما كسي او را نميشناسد. در اوج نااميدي پدر را مييابند كه در ميانهي خرابههاي خانهاش به دنبال يادگاريها ميگردد. مثل عروسك بدون سر دخترش. (شهر چنان ويران بود كه افق را در دور دست ميشد ديد و هيچ بنايي بر پا نبود). عكس را كه ميبيند حال پسرش را ميپرسد و گريهاش قابل تحمل نبود وقتي ميشنود كه او ديگر قادر به راه رفتن نيست. روي موبايلش عكس دخترش را در سردخانه نشان ميدهد و سپس تعريف ميكند كه چطور سربازان اسراييلي او و خانوادهاش را از خانه بيرون آوردهاند و در حالي كه عدهاي از آنها چيپس و شكلات ميخوردهاند به بچهها و مادربزرگشان (كه اكنون مجروح و بستري است) شليك ميكنند...
«حقيقت جنگ» يك جمله بيشتر نيست. جملهي كثيفي است. با هر اخلاق و معياري كه بسنجيدش: «شما اجازه مييابيد يا در واقع موظفيد انسان ديگري را بكشيد.» همين!
اين مطلب پيوستي است بر مطلب پايين. يعني خب بهتر است كه اول آن را بخوانيد بعد اين را. پيوست ميشود چون قرار نبود كه جزيي از اين نوشته باشد اما حالا كه ميخواستم بنويسمش چرا جدا از اين:
هفتهي پيش، صبح از خواب بيدار شدم و سريع تلويزيون را روشن كرده و به كانالهاي سي.ان.ان و بي.بي.سي رفتم. حدود هفت دقيقه به پايان زمان رايگيري انتخابات آمريكا مانده بود و نتايج بلافاصله اعلام شد و هر دو شبكه دقايقي طولاني را به نمايش شادي مردم گذراندند. از مردمي كه يا خيلي ساده از شادي ناشي از انتخاب فرد محبوبشان فرياد ميكشيدند يا اميد به شعار «تغيير» در آنها شور و شوقي ايجاد كردهبود، تا سياهاني كه از خوشحالي انتخاب يكي از همنژادانشان اشك ميريختند. بلافاصله اين نكته از ذهنم گذشت كه آيا ميشود سال ديگر، ما هم چنين اميدوارانه فرياد خوشحالي هم نه، فقط آهي براي خاليكردن دلشورهها و نااميديهايمان بكشيم؟ يا بايد –اين طور كه با چاشني قطعيت(!) پيداست- بايد نااميدوارانهتر از پيش به تماشاي سقوطمان -در سراشيبي- كه چه عرض كنم، به تماشاي سقوط آزادمان بنشينيم و تمام اميدمان را معطوف اين كنيم كه براي اين يارو حكم رياست ابدالدهري نبرند!1
چه اميدي دارم به آيندهي اين مملكت كه نه، به آيندهي مردمش، كسي مثل من... چه اميدي دارم به آيندهام وقتي نيمي از ذهن و تمركز و انرژيام هر روز و هنوز در گير و دار رفتن و ماندن است؟
۱- نميخواهم بحث انتخاباتي راه بياندازم ولي فكر كنم خيليها با اين موافقند كه رييسمان ثابت كرده كه «بد و بدتر» نكتهي بسيار مهمي است و در حال حاضر تقريبا هر كسي –حداقل از اين گزينههاي مطرح- بيايد ميتوان گفت حداقل ميتواند جلوي افزايش شيب سقوطمان را بگيرد!
و اما سيمرغ بلورين بهترين كامنت «يه سري به كلبهام بزن-نظر بده» و كلبهي بلورين و تقديرنامهي ويژهي «كامنتهاي بازديدكننده و نظر جمعكن» را به كامنتي كه براي این پست نوشتهشده اهدا ميكنم.
توضيح: قدرت و برتري اين كامنت چنان واضح است كه نيازي به نظرخواهي از اساتيد صاحبنظر احساس نشد!
خودم را تصور ميكردم كه در گوشهاي، به هر دليلي –مثلا يك زخم عميق- در حال جان دادنم. آيا در آن لحظه اشتياق، هوس، آرزو، اميد –يا هر چيز ديگر- به «زندگي» اجازه خواهد داد كه به «زندگي» فكر كنم؟!
كلمه و تركيب: «زندگي» اولي به معناي زندهبودن يا در اينجا زندهماندن و دومي به معناي «زندگي» است!
شرح و تفسير: يعني در آن لحظه آنقدر درگير تنها راههاي موجود براي زندهماندنم خواهم بود كه وقتي براي فكر كردن به لحظاتي كه اسمش را زندگي گذاشتهام نخواهد ماند. فكر كردن به اينكه چه كارهاي ناتمامي در زندگي دارم و آيا اصلا دليل و انگيزهاي براي ماندن هست. اگر هم اميدي به زنده ماندن نباشد، در آن صورت دليلي هم براي فكر كردن به مورد دوم وجود ندارد. چون فقط باعث حسرت بيشتر ميشود و... به جاي اينها ميتوان به اين فكر كرد كه آيا واقعا اين را بدانم و از دنيا بروم بهتر است يا ندانم و از دنيا بروم!
همان روزي كه اين روزشمار جديد را روبروي برج ناكام ميلاد نصب كردند تا روزهاي تاخير در اتمام پروژه را بشمارد از خود پرسيدم چرا دو رقمي است. عمرا اين كار در كمتر از 99 روز ديگر به پايان برسد. حالا حدود ده روز ديگر به پايان عمر اين روزشمار باقي است. يعني چه خواهد شد؟! من فكر ميكنم دو روز شمار ديگر در زير اين يكي نصب خواهد شد. روي هم سه تا. اولي روي عدد 99 ثابت ميماند. دومي بعد از روز نود و نهم به كار خواهد افتاد (مسلما از يك) و سومي جمع دو عدد بالا را نشان خواهد داد.
فرافكني!: خيلي بچهتر بودم كه به تهران آمديم و از كنار نهال تازه كاشتهشدهي برج ميلاد گذشتيم!. دانشگاه كه آمدم خوابگاهمان روبروي برج بود و تراسش مشرف به غروبهايي كه برج در پيشزمينهاش بود. از طرفي سمبل ناكامي است و از سويي نماد اميد و آرزو («روزي كامل خواهي شد اي الههي...!»). با همهي نفرتم هر بار كه از كنارش ميگذرم خيرهاش ميشوم. موضوع عجيبي است. (دقت كنيد! «شي» عجيبي نيست. «موضوع» عجيبي است!)
من كه به ناتمام ماندنش دلبستهام. اگر روزي كامل شود، انگار بيهويت خواهد شد.
از محبت خارها... زرشک!
مرد که حالی که سعی میکرد حداکثر دقت ممکن در آن نور حداقل را به کار ببرد سرش را از جعبهی ديويديها بالا آورد و گفت:«از خودش بپرس. اطلاعات هر فیلم را برایت میگوید. که آیا از روی پرده ضبط شده یا نه. دوبلهی فارسی است یا نه...» نگاهی به پیرمرد انداختم که پشت به بساطش، کمی دورتر ایستاده بود. معلوم نبود آیا میخواهد دود سیگار مشتریانش را آزار ندهد یا در حال دید زدن و پاییدن اطراف است. آيا واقعا ميداند چه ميفروشد؟ قضاوت ظاهربينانه كه جوابي كاملا منفي ميدهد. آيا اين مرد از مشريان ثابت او است يا همينطوري چيزي ميگويد و...؟
فیلم را به پیرمرد نشان دادم و پرسیدم:«دوبله است؟» با کراهت جواب مثبت داد. هنوز حواسش به آن دورها بود. یکی دیگر را نشان دادم و پرسیدم:«پردهایه؟» پیرمرد باز به خود آمد. تکرار کردم: «از روی پرده برداشتهاند؟» در حالی که دستانش را تکان میداد پاسخ داد:«نه! از زیر پرده برداشتهاند! چه میدانم؟... بردار برو دیگر! اینجا خطرناک است. مامورها الان میآیند...» مسلما به من برخورد! دی.وی.دی ها را در جعبهاش پرت کردم و گفتم:«یک آره و نه گفتن هم خطر دارد؟! مامور ميآيد؟! اگر ندانم که نمیبرم...» پیرمرد انگار که خودش هم پشیمان بود از رفتارش و هنوز سعی میکرد چیزی بگوید. من که خیلی دور شده بودم.
(این حکایت اولین و آخرین باری بود که قصد سنجیدن کمی و کیفی دی.وی.دی فروشان گوشه خیابان را کرده بودم.)
هنوز نميدانم چه منش و هدفي را در برخورد با «همنوعان» يا «بندگان خدا»1 بايد در نظر گرفت. خدا ميگويد، گل و بلبل ميگويد، بسياري از وجدانها هم ميگويند، بعضي وجدانها هم بسياري اوقات ميگويند كه با مردم مهربان و نيكو و خوش و قشنگ و گل و بلبل باشيد و جواب بدي را به خوبي و... اما شما را به خدا كمي هم واقعبين باشيد! در برابر بعضي... در برابر بسياري نميتوان. بهترين برخورد ناديده گرفتن است. چون از عصبانيت و برخورد و اينها نه تنبيه و تاديب و تربيتي براي طرف حاصل ميشود و نه اصلا وظيفهي ما است... (نيست؟! هست؟!) اگر هم هست كه همان راه نرمي و خوشخويي بازده بيشتري دارد –به گفتهي اهل فن و به مشاهدات اطرافيان و خود بنده. پس... بالاخره... آه كه زندگي چه سنگين است. شانههايم شن روان شدند!!
1 - البته بندگان خدا زير مجموعهي همنوعان هستند. تفكيك اين دو دسته در اينجا از نظر نگاه مذهبي و ديني و غير ديني و مذهبي است.
فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين
اصلا نميخواهم ناشكري كرده باشم ولي خدايا! خيلي نامردي است كه دندانها ترميم نميشوند! يعني پذيرفتن اينكه به جاي يك دست قطعشده دست ديگري رشد نكند خيلي آسان است. اصلا منطقي است. اگر جز اين بود ضايع بود! يا به عبارت ديگر زيادهطلبي است كه چنين چيزي بخواهيم... اما دندان خيلي فرق دارد. براي دندان پوسيده بايد كاري بتوان كرد. دندانهاي ناسالم بايد فرصتي براي رشد و ترميم دوباره داشته باشند. بايد بشود يك دندان خراب يا شكسته را كشيد تا جايش يكي ديگر در بيايد. الان كلي وسيله و ابزار و مواد براي شستشو و محافظت و ترميم و درمان هست. تو كه انسان را زماني آفريدي كه هنوز اين همه فنآوري نبود، خودت بايد بهتر بداني...!!
استغفرالله!... من كه گفتم نميخواهم ناشكري كنم. فقط يك انتقاد كوچك بود. يك ماه پيش براي اولين بار دو تا از دندانها را پر كردم و ديشب موقع غذا خوردن سر دندان جلوييم پريد! تازه خدا را شكر من دندانهاي مرغوب و مرتبي دارم...
اين جواب هم اكنون از خدا به من رسيد (البته مسلما لحني بسيار مهربانانهتر داشت!): دندت نرم عين آدم غذا بخوري! آن نان بربري به آن سفتي را با وارد آوردن تمام فشارهاي روحي-عصبي اين مدت به فك و دندان ميجوي... جنسشان تيتانيوم هم بود وضعشان الان بهتر از اين نبود.
نتيجهگيري منطقي و اخلاقي: انسان با ضعفهايش كامل است- ناشكري نكنيد حتي اگر ناشكري نميكنيد!- هر خوبي كه به شما ميرسد از خدا است و هر بدي از خود شما- دندتان نرم!- دنيا محل گذر است- لطفا پس از مصرف هرگونه مواد دندانهايتان را مسواك كنيد. حتي پيش از آن! حتي حين آن!- بچهها مواااظب بااااشيييييييييييييييي...!
-نامبر وان: هيهات هيهات! عكس بزرگ بهشتي را از روي ديوار اين مدرسهي بالاي پل آزمايش كندهاند. كنار اتوبان شيخ فضلالله. همان نقاشي بزرگ كه زيرش هم از قول شهيد نوشته بودند: «به آمريكا بگوييد از ما عصباني باش و از عصبانيت خود بمير.»!
-نامبر تو: البته روزي نيست كه آقاي رييس جمبور! درافشاني جديدي نفرمايند و هنوز چيزي از اعلام اين كه پرچم ايران تنها پرچمي است كه رويش «لا اله الا الله» دارد نميگذشت كه شنيديم در بازديد از مناطق زلزلهزدهي لرستان گفته زمين زير پاي مردمي كه همهشان مومن هستند نميلرزد و مسخر آنها است. دقت كنيد كه ايشان همچون همهي كارهاي انقلابي ديگر خود، راستاي كاوشهاي علمي براي مبارزه با زلزله را از «پيشبيني» زلزله به «پيشگيري» از زلزله تغيير دادهاند!
خدا را شكر كه در «همميهن» را بستند. حالا ديگر نگران انتخابي سخت از بين دو تا روزنامهي خوب نيستيم. مجبوريم «شرق» بخريم!
- نيمه شب بود و نفهميدم چرا بيدار شدم. شايد سنگيني آن نور را حس كردم. چشم كه باز كردم اتاق روشن بود. آرام غلتيدم و سر بالا آوردم و ديدمش. ماه را. قرص كامل. انگار تنها و ساكت، فقط و فقط براي من نصب شده بود! فقط براي آنكه آن اتاق را پر از آن نور موهوم كند. «خدايا! اين موقع شب چه وقت اين شوخي شهرستانيهاست؟! نگفتي بيدار ميشوم و منظره را ميبينم و به سرم ميزند؟...» خوشبختانه ناتواني خستگي و خوابآلودگي، توانايي چشم برگرفتن از آن آسمان روشن نيمهشب را به من داد و چشمانم را بستم.
- هنوز سالي از فوت مادربزرگم نميگذشت. پيچيديم توي كوچه و... «خدايا!» جايي خيلي دورتر از انتهاي كوچه، ماه عين... –ماه را اينجور مواقع فقط به خودش ميتوان تشبيه كرد- عين ماه به ما زل زده بود. قرص كامل. و بزرگ. و زرد... قرمز؟ نارنجي؟ پدر به ماه خيره بود و تعريف ميكرد: «ننه شبهاي ماه چهارده دستي به صورت ما بچههايش ميكشيد و صلوات ميفرستاد.»
- يك شب پاييزي بينظير، كه نيمهشب بود! روي تراس، جز ما چند نفر و سكوت، آسمان بود و تنهايي تكهابرهايي و ماه. قرص كامل. در درندشت آسمان تيره، اما روشن. به ماه كه خيره ميشدي وهم بود و وهم. «اين لعنتي (اشاره به ماه) حالا كه همه چيز از ماهيتش ميدانيم و عكس يادگاري آرمسترانگ روي آن را هم، همه ديدهايم هنوز خيالانگيز است و هنوز توانايي به چالش كشيدن سلامت عقل را دارد!»
من كه به داستان گرگنمايان شبهاي ماه شب چهارده اعتقاد دارم. الان كه سالي دو سه بار ماه را ميبينيم. تصور كنيد مردم آن زمان را در آن طبيعت و در آن شبها، كه ماه را ميديدند و در موارد فاجعهبار و خسارتزا به آن خيره ميشدند. حالا شايد دندانتيز و گوشگرگي نميشدند. اما حتما اگر الان ما را ك...خل ميكند، آنها را كم از گرگ و زرافه نميكرده است.
مجال ديگري باشد داستان آن شب كه اول بار ماهگرفتگي رويت كردم را هم ميگويم. داستان شبي كه هفتاد ركعت نماز آيات بر من واجب كرد!
يك: تئوري رابطهي مستقيم پول و حماقت:
1- احمقها خوب پول جمع ميكنند.
2- هر چه سعي ميكنم نميتوانم يك احمق باشم.
3- يعني اينقدر احمقم؟!
4- پس يعني يك ميليونر خواهم شد؟...
دو: روز جهاني سيگار بدون دود:
حتي اگر تلاش كنم سيگاري شوم، در آن صورت هر بار سيگار كشيدن به منزلهي تحمل عذاب خواهد بود چون نميتوانم -مثل همهي اين سيگاريها- دود راه بياندازم و اصلا به هيچجايم نباشد كه بغلدستيام ممكن است از دود سيگارم خوشش نيايد.
پ.ن. نظر به اعتراضات و انتقادات شدید به این نوشته، دیگر لازم شد که توضیح بدهم:
1- اول از همه؛ این که نوشتهام «همهی سیگاریها» یک جور اشاره به این است که اکثر سیگاریها از این دست هستند و مسلما، منظور تکتک آنان نبوده است.
3- این دیگر شاید گفتنش خیلی ضروری نباشد اما این نوشته اصلا اشاره به اتفاقات تولد حامد نداشت! بلکه از نوشتههای قدیمی من بود و...
4- این که سیگاریها باید بکشند یا نکشند و کجا آره و کجا نه، موضوع پیش پا افتاده و ازلی-ابدیای است! که جواب و قانون مشخصی هم ندارد و به هرحال من برای این بلاگ ارزشی بیش از این قائلم که بیایم و بنویسم که «ای وای! پیف پیف! چرا اینا سیگار میکشند؟!»!! (این در راستای تاکید دوباره بر این که منظور من از این نوشته اشتباه برداشت شده است.)
5- من پروردهی خوابگاهم!! (این را به خصوص حامد و هادی خوب میدانند منظورم چیست!)
اين حقيقت كه تنها يك بار زندگي ميكنيم خيلي خفن1 است! كمي به آن فكر كنيد... نه بیشتر فکر کنید!... زیاد!
پ.ن : اول جملهام را تصحيح ميكنم : اين «حقيقت» نيست... شايد باشد. فعلا «فرض» است!
پرسيد چند سالت است. گفتم. گفت : «بيست سالت به رد است. عمرا ديگر بتواني ياد بگيري.» گفتم : «پيشزمينههايي دارم. تري دي استوديو 4 را بلد بودم...» پريد وسط حرفم : «ربطي ندارد. بيخيالش شو!»
حالا ميفهمم چي ميگفت!
دارم انار ميخورم. شمارهي جديد مجله فيلم هم جلوي رويم باز است. موسيقي هم در پسزمينه به گوش ميرسد. از اول ميدانستم كه انار خوردن كنار مجله خطرناك است و احتياط ويژهاي به خرج ميدادم اما آن اتفاق افتاد. چند قطره صورتي بيحال روي صفحهي 58 و چند تا كوچكتر روي صفحهي كناري.
اين لحظه ناگهان لحظهاي شاخص و به ياد ماندني شد. حتي شايد ابدي. به همين راحتي. حالا تا آخر عمر هر بار به اين مجله سر بزنم و اين صفحه را ببينم ، هر بار كه بخواهم انار را در كنار كتاب و مجله بخورم و به احتمال كم ؛ هر بار كه انار ببينم ، اين لحظه را به ياد خواهم آورد. نه با ذكر تاريخ و ساعت و جزييات. اهميتي هم ندارند. مهم خود اين لحظه است. ممكن است هر بار كه آهنگ Analyse از Thom Yorke را بشنوم (كه در آن لحظه پخش ميشد) اين صحنه را ياد بياورم. اين آهنگ هم موضوعي خاص خواهد شد. هر چند ممكن است آهنگ شاخص آلبوم و خواننده نباشد. صفحهي 58 و 59 هم به همين راحتي شاخص و متفاوت شدند. ابدي شدند...
به همين سادگي لحظهها ابدي ميشوند...
آيا كس ديگري هست كه چانهاش مثل پرويز پرستويي اينقدر ضايع باشد و حتي لحظهاي به فكر بازيگري بيافتد؟! كدام شما حتي اگر به اندازهي نصف گوهر خيرانديش زشت بوديد ، به دنبال بازيگري ميرفتيد؟! حالا حساب كنيد چه استعدادهايي كه در خيابانها سرگردان و ناشناختهاند. ميدانيد چند تا قهرمان اسكي دارند در قلب كوير زندگي ميكنند؟!...
تحليلها و صحبتهاي اصليام دربارهي اين داستان را بعدا ميفرستم (چون خيلي طولاني شدند.) حالا خود حكايت را بخوانيد تا...
نميدانم آن گفتگو پيشتر آغاز شده بود و من از نيمهي كار آن را شنيدم ، يا همان جور آغاز شد. همانجور كه راننده در سكوت پر از هياهوي خيابان ، دستي به صورتش كشيد ، روي فرمان خم شد و بعد دوباره به روبرو خيره شد و از داروي چندرغاز تومانياي گفت كه ناياب است. نه ناياب! كمياب. آنجا كه يابيده ميشود به صد و بيست و اندي ميفروشند. ناصرخسروي پرآوازه. «براي دخترم كه مادر ندارد. كه منِ پدرش مجروح جنگيام. كه موتور بهاش زد و دندهاش را شكست و طحالش را پاره كرد.»خيره به انتهاي خيابان است. جايي حتي دورتر از آنجا كه خورشيد دارد در نارنجي غمگيناش فرو ميرود. و حتي غمي از نارنجي هم عميقتر ، از غرقشدن و محو شدن در خاكستري دود. جثهي كوچكاش در كت و شلوار محقرش پيچيده شده و در صندلي بزرگ ماشين فرو رفته و همه در اتاق بزرگ سمند گم شدهاند. اگر خيره به روبرو است و به مخاطبيناش نگاه نميكند از آن نيست كه پشت سر او نشستهاند. فكر ميكند؟ خجالت ميكشد؟ رنج ميكشد؟ همهي موارد؟ هيچكدام؟!... به هرحال جز حرفزدن ، حداقل يك كار ديگر هم ميكند! صحبتها را فقط سوال حيرتآميز خانمي كه وسط نشسته ميشكند : «صد و بيست و اندي براي يك آمپول؟»
- «دكتر گفت تا ساعت شش رساندي ، رساندي. وگرنه كار خداست.»
پس خيره به روبرو ، شايد ساعت آفتابي خورشيد را نگاه ميكند. لحظههاي دلهره را سپري. ادامه ميدهد كه به طرف گفتم از صبح يك ميليون و مقداري خرج كردهام. صد و كمي برايم مانده. چهارده تومانش را نگه ميدارم براي بازگشتن به كرج. (دختر در بيمارستان كرج است.) به همين نود و خوردهاي بفروش... «قبول نكرد. الله اكبر. چه مملكتي است؟ چهمردمي؟...» پرسش بعدي خانم جوان اين بار فريادوار است : «پس از آنجا دستخالي برگشتهايد؟ دارو را نخريديد؟ الان چقدر كم داريد؟» چهارده تومن ناقابل. خانم كيف پولاش را در ميآورد. چهارده تا اسكناس هزاري. آن را روي... روي همان چيزي كه بين دو صندلي سمند است و نه اسمي دارد و نه معلوم است به چه دردي ميخورد ميگذارد. (چند دقيقه بعد هم همه از آن رو سر ميخورند و ميريزند كف ماشين) راننده به خواهش و التماس ميافتد كه نميتواند اين پول را قبول كند و خانم جواب ميدهد : «من كه نگفتم خداي نكرده شما گدا هستيد.» (خانم ريدي با اين حرف زدنت! يا كمك نكن يا طرفت را هم ضايع نكن!) راننده هم تعارف الكي ميكند كه من چطور پول را پس بدهم. (خودش هم ضايع ميكند. از اول معلوم بود كه داستانت را فقط براي ذكر مصيبت تعريف نميكني. حالا كه دارند كمكت ميكنند ، با اين حرفها خودت را كوچك نكن. خدا را شكر كن.) و البته كار را از اين هم ضايعتر ميكند؛ فورا زنگ ميزند به طرف و ميگويد پول جور شد! تعارفهايش خيلي زشت بود! خانم جوان ميگويد محل كارم نزديك است. شمارهام را ميدهم. چند مشكل وجود دارد:
1 – «خودكار ندارم.» رواننويس مشكيام در جيبم است. به او ميدهم. از شوخي هميشگي «اگر به جاي خودكار رواننويس باشد اشكال ندارد؟!» فاكتور ميگيرم!
2 – كاغذ؟! نديدم از كجا رسيد.
3 – مشكل سوم جديتر است. خانم شماره تلفناش را فراموش كرده و از اين موضوع شديدا عرق شرمساري ميريزد چنانكه بوي عرق همهجا را پر ميكند! سرت را بالا بگير خانم. تو يك قهرمان نوعدوستي هستي! زنگ ميزند و از دوستش شمارهاش را ميپرسد. اگر ميدانست كه كناردستياش چند بار به دليل فراموش كردن شمارهاش منكر وجود موبايلش شده اينقدر خجالت نميكشيد!!
همهچيز به خوبي و خوشي تمام شد. رواننويسم را كه وسيلهي مشاركت من در يك امر خير بوده پس ميگيرم و پياده ميشوم. آخرين حرفهاي راننده اين بود : «خدايا! آن اسمش مرد است ، اين خانم هم...» (شايد رويش نشد بگويد «ضعيفه» يا اصلا نميخواست چنين چيزي بگويد. اما جملهي ناتماماش منظور را رساند.) ديگر برنگشتم نگاه كنم ، اما مطمئنم كه او هنوز به روبرو خيره بود!