گذر زن زيباروي از خيابان (محل تردد سوارههاي وحشي بيملاحظه به يك خانم محترم زيبا):
از پياده رو خارج شد
يعني از آن وارد شد!
طرهاي آويخته بر رويش
زيبايياش را كه نميپوشاند،
خوشبختانه افزوناش نيز ميكرد.
وانت سهمگين را كه ديد
پا پس كشيد.
آرامشاش نكاست.
گرچه از اول،
آرام نيز نبود.
اظطراب هم
اگر بر زيبايياش نيافزود،
از آن نكاست.
پرسش يك گزينهاي
با فرض اين كه «عدالت» لزوما به معناي مساوي بودن و يا توقع پاسخ يكسان داشتن نبوده بلكه انتظار پاسخ و خروجياي مطلوب و متناسب است، به نسبت دادهها و يا به عبارت ديگر آن است كه از هر فردي، مطابق آنچه به او داده شده است انتظار داشته باشيم و ضمنا با توجه به اين خبر كه در روز قيامت، اولين چيزي كه از انسان سوال ميشود نماز است، به نظر ميرسد كه اين سوال هم حتما يكي ديگر از سوالات بعدي خواهد بود (حداقل به زعم و پيشبيني و انتظار بنده):
«پس ما آنان را در سرزميني نشانديم، محصور در ميان آبها و زميناش بيثبات؛ ميزبان هميشگي زمينلرزه. آنگاه شما بر خاكي ساكن بوديد كه ديرينهترين مسكن تمدن بود و جويهايي از نفت، از زير پايتان جاري. هر كدام چه كرديد؟ چه به دست آورديد؟»
و ما حتي زحمت بيرونكشيدن اين نفت و سوداندوزي از آن مال مفت بادآورده را هم به خود نداديم. زحمت را به آنهايي داديم كه به قيمت گزاف به آنها ميفروختيماش.
«ثمّ لتُسألُنّ يومئذٍ عنِ النّعيم» «پس آن روز از نعمات (كه به شما داده شده) بازخواست خواهيد شد» . سوره تكاثر . آيه 8
- آقا دربست كيلويي چند ايشالا؟
- «سوا» نداريم خانم. درهم «سوار» شويد.
از اولين باري كه اين آهنگ را شنيدم درگير مسالهاي شدم كه بعدها فهميدم يكي از مشكلات بزرگ بشر مدرن است – و البته انسان سنتي. كه آن را «هرمنوتيك» گويند و باعث ميشود كه خوانشهاي زير از يك جمله از اين شعر ممكن شود:
- اصل عبارت: «كرده ما را عاشقي جادو»
1- ما را به يك عاشق جادو تبديل نموده است.
2- عاشقي ما را جادو نموده است.
3- يك عاشق ما را جادو نموده است.
4- جادو ما را يك عاشق نموده است.
5- جادو ما را به «عاشقي» تبديل نموده است.
6- يك عاشق جادو ما را مورد فعل نموده است!
از همهي دوستاني كه توانايي ارائهي تآويل و خوانشهاي ديگري از اين عبارت را دارند دعوت ميشود به افزايش ليست بالا كمك كنند و بر تواناييهاي هرمنوتيك كه همانا تواناييهاي ذهن بشر است صحه بگذارند.
توضيح: از روشهاي ساختارشكني و زبانشناسي استفاده نشود كه اين ليست خيلي افزايش پيدا ميكند. در ضمن يكي ديگر از تواناييهاي هرمنوتيك آن است كه ميتواند از اين جمله، مثلا جملهي زير را برداشت كند و نامش را برداشت شخصي بگذارد و هيچكس هم به آن اعتراض نكند:
- موضوع انشاي برادر بزرگم در مورد فوايد گاوهاي غيرهوازي است.
لطفا در پیشنهاد دادن آوانگارد و ديكانستراكتيويست هم نباشيد.
با تامل و تشكر
خانوادهي بازماندگان
گفتم اين سبك پست مدرني نيست – گاه كيشلوفسكي و گاه جارموش
May B. – January B.!
Mo aan sar gash te khaa rom dar B. ya baan
Ke har baa D. va ze soo yash ra voo nom
Special thanks to Taher “the Nude” Father!
- سرتو بالا بگير... تو يه مردي...
- سرتو بالا بگير. اين دورشو ميخواي بيشتر كوتاه كنم؟ خط ريشتم بذارم واست؟!
- سرتو بگير بالا. دهنتو وا كن. آآآ كن! آآآآ....!
- سرتو بيار بالا. خب... برو! نفر بعدي!
- سرتو بگير بالا. به توپ نيگا نكن. آقا سرتو پايين ننداز. دور و برتو نيگا كن ببين بياد به كي پاس بدي.
- سرتو بالا بگير. خودم برات گره ميزنم. گره درشت مي خواي يا ريز؟
- سرتو بگير بالا. شونههاتم صاف كن. بذار اندازه دور گردنتو هم بگيرم.
- سرتو بيار بالا. نفس بگير. منظم نفس بگير. با سر بالا. شنايي كه كلهت همهش زير آب باشه كه به درد نميخوره.
- سرتو بيار بالا... مث يه مرد. تو چشاي من نيگا كن و دستو بذار تو دستم!! (با ملودي آهنگ شماعيزاده لطفا!)
پيوست: سرتو بالا كن، بالا كن، بالا!
-«تا حالا عنکبوت خوردی؟»
-«نه»
-«هزارپا چی؟»
-«چند بار... هیچ وقت کامل نخوردمشون. به نصفه که می رسم سیر می شم!»
-«هزارپای نر بخور. خوشمزه ترند، اشتهات باز می شه!»
سلیمان از گوش دادن به گفتگوی مارمولک ها دست کشید و به قدم زدن ادامه داد. در حالی که آه می کشید و می اندیشید : «دانستن زبان حیوانات به هیچ دردی نمی خورد. کسل کننده است! از هیچ چیز جز غذا و خواب و رفع حاجت و تولید مثل صحبت نمی کنند!»
نميدانم چرا فراموش ميكنيم كه سال جديد سالگرد نوروز پارسال هم بوده است؟ نه! اين از آن لوسبازيهاي اس.ام.اسي نيست! داستان دارد. اتفاق افتاد كه تقويم سال گذشته را بعد از حدود نيمسال يا سه فصل از زير خروارها خاك و خاطره بيرون كشيدم! اما اين يك تقويم معمولي نبود.
هديهاي تبليغاتي از چاي احمد. تقويمي معمولي در قطع... نميدانم. در قطع «كوچك». به رسم بسياري از اين تقويمها در پايين هر صفحه، براي هر هفته دوبيتياي هست. اما نه دوبيتيهايي معمولي. مديحهسراييهايي در باب چاي احمد! تفأّل ميزنم:
چاي احمد تشنهكامان را اميد – شامل و كامل به ذات خود خريد
چاي احمد گر نكردي امتحان – آب حيوان دادي از كف رايگان
اي واي! نميدانيد چه شاهكاري است! يك سال است كه ميخواهم اين ابيات را در اين بخش بنويسم و نميدانم تعلل از چه بود و افسوس و دريغ از يك سال از زندگي شما كه از دست رفت!
گفت روزي استكان با نعلبكي – رنگ قوري زرد و حال او بد است
استكان يك لحظه فكري كرد و گفت – چاره يك پيمانه چاي احمد است
من كه بعد از خواندن هر بيت از اينها به سبك مريدان در حكايات قديم فريادها و نعرهها است كه ميزنم و جامهها كه ميدرم و...!
حالا فكر كنيد كه مثلا اين گنجينهي غني ادبيات روز (كاملا جدي گفتم. اگر به عنوان سندي حفظ نشود وا حسرتا!) و اين دستآورد بزرگ دنياي پستمدرن را چه كسي خلق كرده؟ مثلا يك دانشجوي سال دوم يا سوم ادبيات دانشگاه آزاد تهران كه براي سرودن اين ابيات قراردادي بسته و چندرغازي هم گرفته و البته برو بيايي هم براي تاييد شعرها توسط مسئول بخش تبليغات شركت داشته يا...؟
چاي احمد را برايم بازآر همسايهام – چونكه با حرص و ولع در انتظار ايستادهام
چاي را با طعم مطبوعش برايم بازآر – من كه از فرط عطش از پاي خود افتادهام
تو كه نوشم نيي ، نيشم چرايي؟ – تو كه يارم نيي، پيشم چرايي؟
تو كه چايي احمد دم نكردي – نمكپاش دل ريشم چرايي؟
اگر فكر كرديد اين آخرين دوبيتي از اين تحفهي گرانبها است كور خواندهايد! حالا حالا ها اين اشعار را برايتان خواهم نوشت...