با دخترم تنها خونه بودیم. روزها که خیلی روشن نیستند، زود هم تموم می‌شند. هوا کامل تاریک بود که صداهایی از بیرون شنیدیم. رفتیم تو بالکن. به نظرم گروهی در حال اعتراض بودند. گهگاهی صدای بلندگوهای دستی می‌اومد و چند تا خودروی پلیس این اطراف دیده می‌شد. گرچه دیگه داشت نزدیک ساعت خوابش می‌شد، گفتم بریم بیرون ببینیم چه خبره. شاید اصلن این سر و صدا براش جذاب باشه. مستقیم رفتیم جایی که بیشترین امکان رو داره که گروهی برای اعتراض اونجا اومده باشند: ساختمان تی.وی.تو. این بزرگترین تلویزیون خصوصی دانمارکه. حدسم هم درست بود. گروهی که به زحمت به پنجاه نفر می‌رسیدند روبروی پارکینگ ساختمون ایستاده بودند و هر کدوم با چیزهای فلزی که دست‌شون بود سر و صدا می‌کردند. قاشق و سینی، لوله فلزی، سینک دستشویی. دختر متعجب نگاه می‌کرد. داشتم براش توضیح می‌دادم که یکی‌شون اومد سمت‌مون. نشست و مستقیم شروع کرد با اون صحبت کردن. (توانایی و تمایل ارتباط مردم دانمارک با بچه‌ها حیرت‌انگیزه. بچه دو ساله رو چنان با احترام و شخصیت تحویل گرفت که حسودیم شد!) بهش می‌گفت: ما خیلی معذرت می‌خواهیم که داریم سر و صدا می‌کنیم و تو احتمالن کمی ترسیدی یا نگران شدی. ولی این کار خیلی واجبه. برای همه‌مون و برای آینده تو. بعد رو کرد به من و پرسید که آیا می‌دونم چرا این‌جاند؟
در بین همین جنجال‌های مربوط به شیوع ویروس کرونا در بین مینک‌ها در دانمارک، که پس‌لرزه‌های سیاسی و اجتماعیش از خودش شدیدتر بوده و ادامه داره، دولت دانمارک داره تلاش می‌کنه رشته قوانینی رو تصویب کنه به نام «قانون پندمی» که به صورت خلاصه اختیار عمل بیشتری برای اعمال زور در چنین مواردی رو به‌شون می‌ده. گفت این یعنی تمرکز قدرت و ما باید جلوش بایستیم. حرفش رو قطع کردم: گفتم چرا حالا اینجایید؟ روبروی ساختمون تلویزیون؟ گفت: چون اینا داستان رو خوب پوشش نداده‌اند و مردم در جریان نیستند. ادامه ‌داد: بخشی از این قانون شامل واکسیناسیون اجباری هم هست. گفتم مخالفی؟ گفت مخالف واکسیناسیون نیست اما نمی‌تونه به واکسنی که در زمان بسیار بسیار کوتاه‌تری نسبت به واکسن بیماری‌های دیگر تهیه می‌شه اعتماد کنه.
خب تا همون موقع حتما از حرف زدن من متوجه شده بوده که دانمارکی نیستم. با این حال تاکید کردم بهش که من مال اینجا نیستم و شاید این‌ها ربطی به من نداشته باشه. من از جایی می‌آم که بسیاری از بدیهی‌ترین حقوق مردم ازشون گرفته شده و حتا مطرح‌کردن‌شون هم می‌تونه به قیمت جونت تموم بشه. جایی که قدرت اون قدر متمرکز شده که همه چیز رو فرا گرفته و نه از بیرون راهی برای گسستنش هست و نه از بیرون. پس قدر این موقعیتی که دارید رو بدونید.
از آلبورگ اومده بود. شهر بزرگی اون سر دانمارک. دید غالب اهالی کپنهاگ مثل همون دید تهرونیاست به شهرستان. گفت: یک هفته‌ای هست که هر روز جلوی ساختمان مجلس در حال اعتراضند. عکس دخترش رو که هم‌سن دختر من بود رو روی موبایلش نشون داد. دلش براش تنگ شده بود. ضمن این که می‌گفت در حال تعمیر خونه بوده و کف خونه الان کامل نشده و به هم ریخته‌ست و...

واقعیتش اول که دیدم‌شون و وقتی شروع کرد به صحبت، احساس کردم این‌ها هم از اون هیپی‌هایی هستند که به همه چی اعتراض دارند یا مثلا یه تئوری توهم توطئه دیگه. اما بعد دیدم در این برهه حساس کنونی که همه دل‌شون می‌خواد از این شرایط خلاص بشند (شاید به هر قیمتی شده) همین سیاستمدارای دانمارکی که به چشم ما گوگوری و همه مادرزادی دموکرات به نظر می‌رسند هم ممکنه هوس کنند که یواش یواش موانع دموکراتیک رو از سر راه‌شون بردارند و دست خودشون رو باز کنند. با همین روشی که برای ما دیگه جوک بی‌مزه‌ای شده؛ این که چهل ساله در برهه حساس کنونی هستیم و هر بار به همین بهانه دهان‌هایی بسته شده، تن‌هایی اسیر، جان‌هایی بی‌جان و البته زندان تنگ‌تر.
هیچ تمایلی نداشتم که وقتی صحبت از دموکراسیه، از یه سیاستمدار آمریکایی نقل قول کنم اما جمله خوب بود و به این موقعیت می‌چسبید. گفتم من همه‌ش فکر می‌کردم که دانمارک دیگه دموکراتیک شده و همه چیز سر جاشه و مردم هم با خیال راحت زندگی‌شون رو می‌کنند. اما هر چه بیشتر این‌جا زندگی کردم با مثال‌های نقض بیشتری روبرو شدم که برخی متوقف شده‌اند و برخی اتفاق افتاده‌اند. دم شما گرم که هوشیارید و ایستادگی می‌کنید. همین چند روز پیش بود که معاون رییس جمهور جدید آمریکا در سخنرانی اعلام پیروزی‌شون گفت: دموکراسی یک وضعیت نیست. یک کنشه. Democracy is not a state, it is an act.

این طرح روز جمعه گذشته در پارلمان دانمارک به تصویب نرسید اما بعضی از جزییاتش همچنان ممکن است به صورت قوانین جدیدی دوباره مطرح و تصویب شوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۹ساعت 12:41 AM  توسط حسام دات كام  | 

شب انتخابات آمریکا برایش پیام فرستادم و آرزوی موفقیت کردم. این آن دوست آمریکایی نیست که در مطلب پیش از انتخابات ازش نام بردم. همکار سابق دیگری است که با همسر سوئدیش که در نیویورک با هم آشنا شده بوده‌اند به شهر کوچکی در نزدیکی مالمو سوئد (که بسیار به کپنهاگ نزدیک است.) آمده‌اند. تا در همان مالمو کاری پیدا کند مدتی اینجا در کپنهاگ کار می‌کرد. یعنی هر روز ساعتی از کشوری به کشور دیگر می‌رفت، کار می‌کرد و بازمی‌گشت. در این مدت هم خوب ارتباط‌مان را حفظ کرده‌ایم. نتیجه نهایی که مشخص شد، گفتم برایش بنویسم. خودش پیش‌قدم شد. نوشته بود: «تا امروز، هنوز خاطره آن روز را برای همه تعریف می‌کنم که پس از انتخاب ترامپ، هنگام ورودم به دفتر، سرود ملی آمریکا را پخش کردی، بعد همه در مورد کشورهای‌مان حرف زدیم و خندیدیم و گریه کردیم. از لحظه‌های مورد علاقه‌ام است.»
حالا هر نظری در مورد دولت آمریکا و مردمش داشته باشیم، این هم شهروندی است که به نوبه خودش در این چهار سال جانش به لب رسیده بود و حالا این کابوس برایش تمام شده. البته در ظاهر! هر چند بارها در مورد فشارهای آمریکا بر ایران ابراز همدردی و شرم کرده بود اما خودشان هم کم دل‌مشغولی نداشته‌اند در این چهار سال و سال‌های پیش از آن. داشتم فکر می‌کردم حالش مثل آن حالی است که ما در ۸۸ می‌باید می‌داشتیم و نشد. برایش خوشحال بودم. جهان بدون ترامپ، جهانی است که این هم‌دردی‌های ساده بین آدم‌ها بیشتر خواهد بود. امیدوارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۹ساعت 12:31 AM  توسط حسام دات كام  | 

در ادامه خبری که در بالا نوشته بودم، چند تا نکته که در این مدت برایم روشن شد را لازم دیدم بنویسم. به خصوص که ممکن است بعضی از نگرانی‌ها را برطرف کند.

- دیروز، در روزنامه برلینسکه، از قول یک محقق دانشگاه آلبورگ نوشته شده بود: این نمونه جهش‌یافته‌ای که به بهانه آن این تعداد مینک معدوم شد، به احتمال بسیار زیاد،‌ همین الان از بین رفته بوده است چرا که از ماه سپتامبر تا کنون نمونه‌ای از آن دیده نشده بوده است. این موضوع در طی حدود چهار هفته آینده مشخص‌تر خواهد شد. در پایان هم مقایسه نورد یولند با ووهان چین را نادرست خوانده بود. اختلاف شدید تراکم جمعیت و همچنین کنترل بالای فعلی بر شرایط در مقایسه با ابتدای شیوع، از دلایلی هستند که این مقایسه را نادرست می‌کند. این تصمیم دولت که منجر به میلیاردها کرون ضرر به اقتصاد دانمارک خواهد شد مخالفان بسیاری داشته و دارد که معتقدند بیش از حد تند بوده و یا بدون وجود شواهد علمی کافی گرفته شده است. با این حال این محقق از این تصمیم دفاع کرده:‌ ما در حال حاضر احتیاجی به کارخانه ویروس نداریم!

- دولت دانمارک به دنبال آن بود که به تمامی مزارع پرورش مینک دسترسی پیدا کرده و احتمالا همه آن‌ها را در دیگر نقاط کشور هم معدوم کند. البته از لحاظ قانونی دولت اجازه دخالت در مزارعی که آلوده نشده‌اند را ندارد و طرح‌شان برای تصویب فوری آن هم دیروز در مجلس با مخالفت روبرو شد. پس از آن مشخص شد که دولت حتا برای همین اقدام نیز پشتوانه قانونی نداشته. نخست وزیر و وزیر مربوطه معذرت‌خواهی کرده‌اند اما این می‌تواند یک رسوایی سیاسی برای‌شان باشد.

- در مقاله‌ای دیگر در سایت دی.آر. رادیو و تلویزیون ملی دانمارک هم نوشته شده بود که خوک‌ها، گاو و گوساله‌ها محل نگرانی از این بابت نیستند چرا که از لحاظ علمی نمی‌توانند ناقل این ویروس باشند. این نوشته، ویروس را به کلید و میزبان را به سوراخ قفل تشبیه کرده بود؛ کلید ویروس اصلا به قفل این حیوانات نمی‌خورد، در حالی که در مینک‌ها خوب می‌چرخد! از طرفی حیوانات خانگی هم که گاه به کرونا مبتلا شده‌اند نمی‌توانند خطر مشابهی مانند مینک‌ها ایجاد کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۹ساعت 12:11 AM  توسط حسام دات كام  | 

دیروز بود که فکر کردم در مورد مشاهده گونه جهش‌یافته‌ای از ویروس کرونا در مزارع پرورش مینک دانمارک بنویسم. تعجب نکردم که خبرش دیگر جاها دیده نشد چون همه حواس‌ها متمرکز آمریکا بود و کرونا بالکل فراموش شده بود. حالا امروز دیدم که ناگهان اخبارش همه جا پراکنده شده.

این داستان شیوع  کرونا در مزارع پرورش مینک (راسو؟) مدت‌هاست در اخبار دانمارک دیده می‌شود. دست کم یک ماهی هست. آن‌قدر که دیدنش در ورق‌زدن‌های روزنامه و وب‌سایت‌ها عادی شده بود و من گاهی حتا همان تیترش را هم نمی‌خواندم. در این مدت هم تعداد زیادی از این جانوران معدوم شدند اما تصمیم ناگهانی دولت برای وضع مقررات سخت در این نواحی و سپس معدوم کردن بیش از ۱۵ میلیون مینک باعث شد که این خبر به خبر اصلی تبدیل شود.


اگرچه منطقه‌ای که ویروس بین مزارع منتشر شده است در دورترین نقطه از کپنهاگ، در شمال منطقه یولند است که تراکم جمعیت هم پایین است اما همین الان دانشمندان تخمین می‌زنند که تعداد موارد ابتلا به این ویروس جهش‌یافته که نامش را «کلاستر فایو» گذاشته‌اند از ۱۷ مورد شناسایی‌شده بیشتر و چیزی حدود ۷۰ تا باشد. و اگرچه با وجود محدودیت‌های رفت و آمد، شانس گسترش آن کمتر بوده اما گفته می‌شود که بسیاری از کارکنان این مزارع از شرق اروپا هستند و احتمالا به وطن‌شان رفت و آمد داشته‌اند.
به طور کلی این ویروس جهش‌یافته که به آنتی‌استاف‌ها مقاومت نشان می‌دهد می‌تواند در تلاش‌ها برای تولید واکسن تاثیر گذاشته و بالقوه کل فرآیند را به ابتدا بازگرداند. یعنی برگردیم به مارس امسال، به جای ووهان بگوییم نورد یولند و به جای کرونا کلاستر فایو و دوباره از اول همه چیز را شروع کنیم. البته با تجربه بیشتر اما خسته‌تر، کلافه‌تر و ناامیدتر.

به این فکر می‌کردم که گیرم که این اقدام دولت دانمارک در زمان مناسب انجام شده و جلوی انتشار این ویروس را بگیرد؛ اما اول: اگر این ویروس در بین حدود ۲۵ میلیون خوک دانمارک بیافتد (دانمارک حدود ۵ و نیم میلیون نفر جمعیت دارد!) و با توجه به این که پرورش خوک از عمده‌ترین صنایع چرخاننده اقتصاد دانمارک است (نه این که پرورش مینک کوچک بوده ها!) آیا این تصمیم به این راحتی گرفته می‌شد؟ همین الان در خیلی از کشورهای دیگر هم چنین اتفاقی و در بین حیوانات دیگر می‌افتد که شاید دیده نشوند، خوب کنترل نشوند و یا اصلن پنهان شوند. دوم: اگر این جهش‌ها در بین حیوانات وحشی که در کنترل نیستند اتفاق بیافتد چه؟ همین الان صحبت از این است که مرغان دریایی که این‌جا همه جا هستند مدام به مزارع مینک هم سرک کشیده‌اند و... نمی‌دانم حالا چطور یک مرغ دریایی می‌تواند ویروس جهش‌یافته را دوباره به انسان برگرداند اما خب غیرممکن هم نیست. هست؟ [این‌ها که دارم می‌نویسم تاملات من است و مبنای مشخص علمی ندارد. امیدوارم پاسخ‌شان را از یک متخصص بگیریم. امیدوارم پاسخ‌هاشان امیدوارکننده باشند.]
این عبارت «نیو نورمال» که مدت‌ها بود از آن فراری بودیم بدجوری دارد جایش را باز می‌کند. شاید از فردا همه درها را باز کنند و بگویند بفرمایید آقایان و خانم‌ها، دیگر هیچ محدودیتی نیست. بپذیریم که مسابقه تولید واکسن با جهش ویروس را نمی‌توانیم ببریم و حتا مصونیت گله‌ای هم نمی‌تواند به گرد جهش ویروس برسد آن وقت ما تا ابد بسته به میزان ترس‌مان از ابتلا به این بیماری، تا ابد از بقیه فاصله بگیریم،‌ کمتر سینما و رستوران و کنسرت برویم یا اصلن نرویم. دید و بازدید کمتر برویم و... دو سه بار هم کرونا بگیریم و جان به در ببریم، باز هم منتظر هجوم نوع جدیدش باشیم و... چه کنیم؟ امیدوار به واکسن بمانیم یا آماده پذیرش «نیو نورمال»؟ ن

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۹ساعت 1:0 AM  توسط حسام دات كام  | 

نه حرف قابل ارائه‌ای دارم در مورد انتخابات آمریکا و نه وقتی حس می‌کنم بیش از حد اهمیتش همه جا را پر کرده می‌خواهم به آن دامن بزنم. همین هم ایده شد که به بهانه این انتخابات، به جای پرداختن به چیزی که دارد حال‌مان ازش به هم می‌خورد، به اثری بپردازم که جایگاهی رفیع برای من دارد و می‌ستایمش. و البته بی‌ربط بی‌ربط هم نیست.

در آغاز کمپین‌های انتخاباتی این دو نامزد، در برنامه خبری صبحگاهی و در بحث از اختلاف فاحش حضور کاندیداها در شبکه‌های اجتماعی، گوینده از کارشناس پرسید: آیا طرفدار کمتر بایدن به دلیل این است که ... یا چون فقط او حوصله سر بر است؟ از این‌جا بود که به یاد این آلبوم افتادم. این رویه سرگرم‌سازی و تبلیغات وسیع و سرمایه‌های کلان که فرهنگ آمریکایی را در همه دنیا پرنفوذ کرده در انتخابات هم دیده می‌شود.  از دور انگار هیجانش خیلی بیش از هیجان یک انتخابات است. اما این یکی انتخابات و اصلا کل دوره ترامپ جلوه‌ای دیگر از این رویه را نشان داد... قرار بود در مورد انتخابات ننویسم! می‌خواستم از این بنویسم:

سرگرم تا مرگ Amused to Death

این عنوان سومین آلبوم سولو راجر واترز بدون پینک فلوید است که برگرفته از کتابی است با نام Amusing ourselves to Death نوشته نیل پُستمن. من فکر نمی‌کنم این آلبوم چیز زیادی کمتر از آلبوم‌های پینک‌فلوید داشته باشد. حتا با وجود علاقه‌ام به گیلمور، گیتار جف بک Jeff Beck حتا شاید بهتر با فضای آلبوم و لحن گاه غمگین، گاه خشمناک و گاه گزنده آلبوم جور است. (واترز خوب می‌دانسته که جای خالی گیلمور را باید با حضور ناموری دیگر پر کند.) خود واترز هم بارها گلایه کرده که به این آلبوم ‌آن‌طور که شایسته‌اش است توجه نشده.
شاید مهم‌ترین ایراد این آلبوم زیادی سیاسی و گاه بیش از حد گل‌درشت بودنش و گاهی بیش از حد موردی بودنش است. تا جایی که راجرز واترز اختلافات آن زمانش با لوید وبر رایت یا نوازنده بیس جایگزینش در پینک‌فلوید را هم وارد آلبوم کرده. حالا هر چند در حد یک مصرع! اگرچه چنین اشاراتی می‌توانند اثر را تاریخ مصرف دار کنند اما آلبوم با این وجود ویژگی‌های بسیاری برای ماندگارشدن دارند و یکی از آن‌ها موضوعی است که نام آلبوم از آن آمده و بهانه نوشتن از آن شد.

بیش از همه جنگ و سپس موضوعات دیگری چون مذهب، مصرف‌گرایی و سیاست از تِم‌های اصلی آلبومند. اما کاور آلبوم تصویر میمونی است که برابر تلویزیون نشسته و هم‌چون آلبوم دیوار پینک فلوید، اینجا هم صدای عوض شدن کانال تلویزیون است که فضای خالی بین آهنگ‌ها را پر می‌کند. این بار البته این میمونی است که برابر تلویزیون نشسته و بی‌هدف کانال را عوض می‌کند. در انتهای آلبوم، در ترانه‌ای هم‌نام آلبوم، راجر واترز از انسان‌ها می‌گوید که به خرید و مصرف و عیش و نوش مشغول شدند. سپس بیگانه‌ای در فضا درخشش نوری را در زمین متوجه می‌شود: «آخرین هورای ما!» وقتی بیگانگان به زمین می‌آیند و شبح ما را دور تلویزیون‌ها می‌بینند متحیر می‌شوند و دنبال علت می‌گردند. در نهایت تنها توضیحی که می‌یابند این است: «این گونه خودش را تا مرگ سرگرم کرده. This species has amused itself to death»

این از همان موضوعاتی است که آلبوم را همچنان به این زمانه هم مربوط می‌کند. در این زمانه که با سرگرمی احاطه شده‌ایم و خیلی چیزها راحت حوصله‌مان را سر می‌برند یا اصلن جذب‌شان نمی‌شویم. شاید توجه توده مردم به امثال ترامپ و به طور کلی همه‌گیری آفت پوپولیسم هم از همین‌جا می‌آید که مردم دیگر حوصله‌شان از هر سیاستمداری سر می‌رود و در سیاست هم مثل شبکه‌های اجتماعی، اقبال با نامتعارف‌هاست. کسی که سرگرم‌کننده/جذاب باشد. حالا راه برای بعدی‌ها باز شده اما بعدی‌ها باید از این هم جذاب‌تر و نامتعارف‌تر باشند. و این رویه شاید تا سر حد مرگ ادامه پیدا کند.

[خیلی چیزهای دیگر از دل این آلبوم می‌شود بیرون کشید. دوست دارم به بهانه‌های دیگر ازش بنویسم.]

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۹ساعت 11:33 PM  توسط حسام دات كام  | 

در آستانه انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا، یادآوری و به نوعی بازخوانی این خاطره که بارها برای این و آن تعریف کرده‌ام از یک نظر برای خودم جالب آمد.

همکاری آمریکایی داشتم که کنار هم می‌نشستیم و سر هر دومان برای بحث سیاسی درد می‌کرد. درست یک سالی به زمان انتخابات‌شان مانده بود و تازه کمپین‌های درون‌حزبی برای انتخاب نامزد اصلی حزب آغاز شده بود. میان بحث گفت: این یارو ترامپ برای من جالب است! ادامه داد: اشتباه نشه! طرفدارش نیستم. برایم جالب است. گفت این از خارج سیستم سیاسی می‌آد و می‌تونه یه تکونی به این سیستم فشل بده. (اصل اصطلاح این بود: shake the establishment) البته که به نامزدی انتخاب نخواهد شد و... خیلی جدی بهش گفتم: وایسا وایسا وایسا! ببین! می‌دونم که ما از دو جای خیلی متفاوت، از دو سوی دنیا، از دو تا قاره متفاوت اومدیم. می‌دونم نه اونی که شما دارید و نه اونی که ما داریم دموکراسی نیستند و ما هم که تازه جهان سومی و... اما خوب گوش کن: ما هم اون موقعی که اون مردک دلقک دوزاری به عنوان نامزد مطرح شده بود یا داشتیم مسخره‌ش می‌کردیم یا حتا بودند عده‌ای آدم دانا و روشن که هم‌نظر تو بودند؛ که این بابا می‌آد یه تکونی به سیستم می‌ده و... ولی اومد و هشت سال بلای جون مملکت شد. باز هم جدی‌تر شدم: ببین! جدی بگیریدش. از ما گفتن. و البته آن شده که می‌بینیم.
نه این که من خیلی تحلیل‌گر سیاسی خفن یا پیشگوی متبحری بوده باشم. این که گفتم یادآوری این خاطره این بار برایم جالب بود از این نظر بود که: این داستان مال حدود ۵ سال پیشه. من تازه از کشور خارج شده بودم. زخم‌هایی که احمدی‌نژاد به پیکرمون زده بود هنوز تازه بودند و روشون مثل الان هزار تا زخم دیگه نیومده بود. چشمه امید بی‌رمق بود اما هنوز نخشکیده بود و امید داشتیم با رفتن اون بلکه گشایشی بشه. و از سوی دیگه: پوپولیسم این همه فراگیر و در سطح دنیا این‌قدر عادی نشده بود. من تحلیل سیاسی نمی‌کردم. از تجربه‌م داشتم می‌گفتم به عنوان یک شهروند عادی. مثل سیل‌زده‌ای که به هر بیابون‌نشینی هم می‌رسه می‌گه: می‌دونم اینجا اصلن بارون نمی‌آد اما تو برو بالای اون بلندی خونه‌ت رو بساز!

اون دوران گذشته. دوره احمدی‌نژاد خیلی دور به نظر می‌رسه. آفت زده به ریشه این درختی که از اولش هم پوک بود. حالا اگه بار دیگه اون دوست‌مون -که چند سال پیش دوباره به خونه‌ش توی فلوریدا برگشت- رو ببینم. برآمده از حال کنونم، که برساخته از تجربیات چند دهه یک شهروند عادی ایرانیه، بدون تحلیل سیاسی به‌ش می‌گم : گه بزنند تو اون استبلیشمنت‌تون! این درست بشو نیست. شما هم به جای افتادن به ورطه انتخاب بین و بدتر، باید در استبلیشمنت‌تون رو گل بگیرید و  برید یکی از نو بسازید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۹ساعت 8:51 PM  توسط حسام دات كام  | 

این صفحه اول شماره دیروز روزنامه برلینسکه است. قدیمی‌ترین و یکی از پرتیراژترین روزنامه‌های دانمارک. تقابل تیتر اول با خبری مرتبط با ایران و هر دو پیرامون بحث حقوق زنان در صفحه اول بسیار جالب بود.

تیتر اول این است: «#می‌تو مثل زلزله‌ای سیاست دانمارک را تحت تاثیر قرار داده.» که مربوط است به موجی جدید از افشای رسوایی‌های جنسی، همچون دیگر موارد مشابه می‌تو. این موج ابتدا از بحث پیرامون سکسیسم در حوزه رسانه‌ها و سپس در بین سیاست‌مداران در دانمارک آغاز شد و چندی پیش ابتدا به استعفای رهبر بزرگترین حزب متحد حزب حاکم و سپس استعفای شهردار کپنهاگ که عضو حزب بزرگ حاکم سوسیال دموکرات است ختم شد. در عین حال، نخست وزیر که خود زن است و رهبر همین حزب گفته (پایین همان تیتر نوشته شده): من به اندازه کافی تلاش نکرده‌ام و باید انتظار موارد بیشتری را داشته باشیم.

اما تیتر کوچک آن بالا وسط: زن ایرانی در دانمارک از همسرش جدا شده اما مسجد نمی‌خواهد طلاق او را تایید کند. کشورمان به سختی وارد اخبار و چه برسد تیتر اول می‌شود مگر در چنین مواردی. این هم موردی است که چندی پیش مطرح شد و کار به احضار سفیر ایران در دانمارک رسید. چرا که دخالت‌های فرهنگی/قانونی کشوری دیگر و اعمال آن بر شهروندانش به حوزه قوانین و ارزش‌های کشور دانمارک وارد شده است. روشن شده بود که بسیاری از مراکز اسلامی و به قول این‌ها «امامان» با قوانین شرع اسلام اقدام به عقد ازدواج یا طلاق می‌کنند که با قوانین دانمارک در مورد ازدواج تقابل و تناقض دارد. روزنامه دو صفحه را به داستان زنی ایرانی با نام مستعار امیره اختصاص داده که پس از یک ازوداج اجباری با مردی که نمی‌شناخته به دانمارک آمده و در چند سالی که این جا بوده زیر فشار و آزار همسرش بوده. حالا که می‌خواهد جدا شود برای اقدام به طلاق یا باید به ایران برود یا اینجا در مسجد و با قوانین شرع اقدام به طلاق کند که اگر همسرش قصد طلاق نداشته باشد کاری از دست آن‌ها هم برنمی‌آید و اگر هم این اتفاق بیافتد حق و حقوقی برای او در طلاق وجود ندارد، چنان که می‌دانیم.

اگر چه نمی‌توان با اصل حرکت آگاهی بخشی در مورد آزار جنسی زنان توسط جریان می‌تو مخالف بود اما احساسی‌شدن و تندروی‌های آن هم می‌تواند آفت آن باشد، اگر هنوز دچار آن نشده باشد. در هر صورت، آیا نزدیک‌شدن آن‌ها به لبه پشت‌بام، نمی‌خواهد ما را که خیلی وقت است از این لبه پشت بام افتاده‌ایم، دست کم از جای‌مان بلند کند؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان ۱۳۹۹ساعت 12:0 AM  توسط حسام دات كام  |