با نام «استاد ماهی‌صفت» معرفی و وارد می‌شود و در حضور کودکان و زنان و خانواده‌ها انواع جوک‌های رکیک و شوخی‌های سخیف قومی‌اش را -که با لطیفه‌های قزوینی‌ها شروع می‌شود- ردیف می‌کند و فیلم‌های ضبط‌شده‌اش هم دست به دست می‌گردد و هر چه از آن فرار کنیم در اتوبوس بین شهری بعد از فیلم سخیف‌تری یقه ما را می‌گیرد و... آن وقت بنده خدای دیگری را به زندان می‌اندازند و ۲۰ سال از فیلمسازی محرومش می‌کنند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 4:2 PM  توسط حسام دات كام  | 

    حالا راهنما می‌زنیم و با رعایت قوانین و حقوق دیگران، به آهستگی و با احتیاط، تكه‌های گوشت را درون قابلمه قرار می‌دهیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 3:4 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

سياست و مملكت‌داري كشور هر روز دارد پيچيده‌تر و سياه‌تر و... گه‌تر مي‌شود. تحليل و پيش‌بيني و گمانه‌زني براي خود سياست‌مداران و گردن‌كلفت‌ها و تصميم‌گيرنده‌ها و دست‌اندركاران(!) سخت‌تر مي‌شود و نمي‌دانم چرا سياسي‌نويسان استعفا نمي‌دهند و مردم عادي هم كه...

اما حالا كه آب‌ها از آسياب كردان افتاده و دارد در هياهوي هزاران اتفاق هر روزه گم مي‌شود، هنوز جاي گفتن دارد كه اين اتفاقات نشان داد كه «اخلاق» در جامعه ديگر هيچ ردپا و نام و نشاني ندارد. مي‌گويم «جامعه»، چون اين سياست‌مداراني هستند كه نمايندگاني از مردم و جامعه‌ و برخاسته از آن‌اند و در عين‌حال خواه-ناخواه، از سر اجبار يا اختيار و آگاهانه يا ناآگاهانه الگوي رفتار مردم.

اما اين داستان‌ها نشان داد كه در اين مردم «رسوايي» ديگر معنايي ندارد. اگر كسي بخواهد كه دروغگوي رسوا از سمتش كنار رود انگار عجيب‌ترين و دست‌نيافتني‌ترين و توجيه‌ناشدني‌ترين درخواست را كرده. در حالي كه تا چندي پيش رسوايي‌ها با «تكذيب» و «توجيه» پاك مي‌شدند حالا اين فرد با بي‌شرمي دروغ‌هايش را با دروغ‌هايي ديگر (و حتي آشكارتر) مي‌پوشاند. در حالي كه طبع انساني بايد او را از اين بترساند كه حتي اگر يك در هزار هم امكان برملايي اين دروغ در برابر اين جمعيت باشد، نبايد حتي لحظه‌اي به آن فكر كرد (يا شايد من انسان نيستم كه اين‌طور فكر مي‌كنم!؟) او در عين بي‌شرمي قطاري از دروغ را رديف مي‌كند و جايي كه ذره‌اي احترام و شخصيت را نمي‌توان برايش متصور شد، شعور و شخصيت همه‌ي شنوندگان اين دروغ‌ها را هم زير سوال مي‌برد و...

گازمان با قيمت ارزان فروخته مي‌شود؟ نفت‌مان به تاراج مي‌رود؟ درياي خزر را از چنگ‌مان در آوردند؟ تخت‌جمشيد و ديگر آثار نابود مي‌شوند؟ فداي سرمان! دارندگي و برازندگي! به درك! بياييد نقش‌جهان را هم بولدوزر بزنيد و جايش پاساژ بسازيد! ديگر منابع كشور را هم –كه از اول هم مال ما نبوده!- ببريد. اسم آن آب‌ها هم خليج عربي و خليج زهرمار!! چرا بر اين‌ها افسوس بخوريم وقتي بزرگترين خيانتي كه بر ما رفت آموزش همين اخلاق بود در جامعه.

امروز با مهندس اميدي در مورد همين موضوع و رواج بي‌اعتمادي و بي‌مسئوليتي صحبت مي‌كرديم كه خود مفصل بود و اين خاطره را برايش تعريف كردم كه چندي پيش وقتي راهنما زدم كه وارد پيچ بشوم، پيكاني از همان سمت من، مصرانه و در حالي كه چيزي تا ماليدن دو ماشين به هم نمانده بود عبور كرد و البته بعد هم مجبور شد با مشقت خود را از دهانه‌ي آن پيچ در آورد چون اصلا راهش مستقيم بود و حتي قصد پيچيدن هم نداشت و من مانده بودم كه چرا يك ترمز كوچك نزد تا من بپيچم تا خودش هم بي‌دردسر از سمت ديگر من راهش را برود. اين اتفاق بارها برايم افتاده. مثلا در همان روز سه بار! به ليلا گفتم ديگر راهنما نمي‌زنم چون برعكس عمل مي‌كند! كار را سخت‌تر مي‌كند. درحالي كه از سر احترام به راننده‌ي ديگر يا دست‌كم به اجبار قانون راهنما مي‌زني، راننده‌ي ديگري كه در آن خط است سرعتش را دو برابر مي‌كند تا پيش از پيچيدن تو سبقت بگيرد و به مسير مستقيمش ادامه بدهد. گفتم اگر روزگاري هر رفتار خلاف عرف و قانون و شرع انسان‌ها با «طمع و حرص» يا با «نداري و اجبار» يا هر چيز ديگري از اين دست توجيه و ريشه‌يابي مي‌شد، رفتارهاي امروزه‌ي مردم ديگر... من كه درمانده‌ام كه از سر چيست؟ چه توجيهي دارد؟ چرا؟... اين مردم تربيت‌يافته‌ي چه كساني هستند؟ ادب از كه آموخته‌‌اند!؟ نسل بعدي را چگونه تربيت مي‌كنند؟ چه سياست‌مداراني را بر سر كار خواهند گذاشت؟...

به قول مهندس اميدي بزرگترين خيانت به اين ملت تربيت 70 ميليون آخوند بوده است!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۷ساعت 8:39 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

چندي پيش مقادير قابل توجهي ويديوهاي با ارزش از اجراهاي قديمي اساتيدي چون شجريان و عليزاده و لطفي در سال­هاي جواني­شان به دستم رسيد. اگرچه نمونه­هاي مشابه آن­ها را كم نديده بودم اما دو نكته در ويديوهاي اشاره شده باعث جلب توجه بيشتر من شد: 1- تمامي يا اكثر آن­ها برنامه­هايي بودند كه از تلويزيون پخش شده بودند. (بعضي به صورت مصاحبه بودند و بعضي داراي دكورهاي تلويزيوني بودند و اصولا در آن زمان رسانه­ي ويديو-كاست و مشابه آن چنان فراگير نبوده است و برنامه­ها همه از تلويزيون پخش مي­شده­اند.) 2- يكي از اين موارد كه پيشتر نديده بودمش مربوط بود به اجراي كنسرت نوا استاد شجريان و استاد لطفي به همراهي گروه شيدا در برنامه­ي معروف و تاريخي جشن هنر شيراز. (همان كه بعدها به صورت آلبوم «چهره به چهره» منتشر شد.) نكته­ي جالب توجه در اين برنامه كه در كنار آرامگاه حافظ برگزار شده است، جوان بودن اعضاي اين گروه و حضار در آن و به روز بودن تيپ ظاهري همه­ي آنان بود. منظور آن­كه عده­اي جوان موسيقي سنتي را با حمايت­هاي مختلف در عالي­ترين سطحش اجرا مي­كنند، زنده و پويا نگهش مي­دارند و ترويج و ارتقايش مي­دهند.

توجه كنيد كه اگر چه سه دهه از آن دوران مي­گذرد اما اين موسيقي در همان دوره1 هم با عبارات «موسيقي سنتي» و «موسيقي اصيل» و... خوانده مي­شد و دم­زدن از تجدد و نوگرايي و پيرو آن مخالفت با اين موسيقي موضوعي نيست كه در اين سال­هاي اخير بروز كرده باشد و البته فراموش نكنيم كه در همان دوران هم موسيقي­هاي برگرفته از موسيقي­هاي غربي با عنوان موسيقي پاپ –كه بسياري از آن­ها شاهكارهاي دوران موسيقي پاپ كشور به شمار مي­روند- از همين تلويزيون پخش مي­شد.

خلاصه­ي كلام آن­كه تلويزيون به عنوان قوي­ترين رسانه­ي عمومي، نقش خود را در طراوت بخشيدن و تازه و زنده نگه­داشتن فضاي فرهنگي ايفا مي­كرده است و البته نقش نخبه­گرايي در آن كه نتيجه­ي قطعي و مستقيمش كيفيت و بالارفتن سطح سليقه­ي مردمان است را ناديده نگيريم و الا از نظر كمي -در زمينه­ي كارهاي فعلا موسوم به فرهنگي- كه صدا و سيماي معظم فعلي ماشالا دارد!2

البته نيازي هم به توضيح نيست كه منظور اشاره به رژيم و نظام­هاي حاكم –كه اشاره­اي به آن­ها هم نشد- نيست و در اين­جا تنها منظور مقايسه­ي دو رويكرد فرهنگي است. مقايسه كنيد با سياست­هاي امروز كشورمان. در سينما كه متعاقب ظهور پديده­ي احمدي­نژاد و دولتش الان دو سال است كه فيلمي در سينما نيامده كه حتي اگر با سلام و صلوات هم از ما دعوت كردند، برويم و ببينيم! تلويزيون هم كه ماشالا دارد! دم دست­ترينش همين سريال­هاي ماه رمضان كه سنت پخش­شان چند سال پيش شكل گرفت و الان صدا و سيما خود را مكلف و مقيد مي­داند كه هر سال چندين سريال با گرايش­ها و موضوعات مختلف طنز، ماوراء الطبيعه! و سريال­هايي با بازيگران معروف و سينمايي بسازد و به خورد مردمي بدهد كه ناخودآگاه و خودآگاه جلوي تلويزيون ولو مي­شوند و... در مورد موسيقي و كتاب و اين­ها هم كه...

وضعيت سطح سليقه­ي مردم هم چنان شده است كه اگر سال بعد هر شب ساعت فلان براي 45 دقيقه تصوير گه! از تلويزيون پخش شود مردم هر روز كارشان را براي ديدن آن تعطيل مي­كنند و اگر تصنيف صداي اره­برقي از تلويزيون و راديو پخش شود آن را گير مي­آورند تا به جاي زنگ موبايلشان بگذارند! آها! اصلا يادم رفت اشاره كنم به آن فوج مجريان مخنث و امرد و ابنه­اي تلويزيون كه پيش و پس از افطار و سحر، براي خوشايند جوانان، معنويت از خودشان ساطع مي­كنند و فضاي روحاني ماه رمضان را جلايي ديگر مي­بخشند!

حال قضاوت نهايي با شماست اما من كه هر دوي اين­ها و البته دار و دسته­ي بالا و پايين­دست­شان و اسلاف و اخلافشان را سردسته و پرچمدار ابتذال و بي­فرهنگي مي­دانم...



[1] - بله. مي­دانم كه من كه در آن دوران اصلا زاده نشده بودم براي اين اظهار نظرات به مستندات احتياج دارم ولي يك سري برداشت­هاي كلي هم از وضع آن دوران مي­توان داشت. اگر اشتباه است ردش كنيد.

[2] - چيزي در اين مورد نمي­دانم اما مي­توان حدس زد كه همين تلويزيون در ارتقاي كيفي سينماي آن سال­ها و پرورش نسلي از نخبگان سينما كه الان اكثرا سال­هاي ركودشان را مي­گذرانند هم نقش مهمي داشته است.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر ۱۳۸۶ساعت 12:18 AM  توسط حسام دات كام  | 

به مناسبت تغيير مكان به اين سايت ، تصميم گرفتم بخش يا ستون جديدي تاسيس و راه­اندازي كنم(!) و اين بهانه را هم آقاي رييس­جمهور محترم! بلافاصله دودستي به ما تقديم نمودند: «مهندسي فرهنگي» را شنيده­ايد و بيشتر از اين­ها هم خواهيد شنيد. اين مطلب را كه پيش از اين نوشته بودم براي شروع كار در اين ستون قرار دادم تا در ادامه بيشتر در مورد فرهنگ صحبت كنيم.

 

 

بيدار شويم!

 

چند شب پيش مراسمي در دانشگاه برگزار شد به مناسبت فرارسيدن شب يلدا با حضور اساتيد و دانشجويان رشته معماري منظر. اول جلسه خانم جوادي از پيشينه­ي شب يلدا گفت و اين­كه اثرات و پيامدهاي فرهنگ باستاني ما تا چه جاها كه نرفته. پشت سرش هم تعريف و تمجيد و مديحه­سرايي براي فرهنگ كهن و والاي ايراني ما از سوي بعضي حضار. مراسم خودماني بود و خيلي خودم را نگهداشتم كه با انتقاد و مخالفت و بحث به هم­اش نزنم! اما نتوانستم جلوي بروزش را هم- حداقل در اين­جا – بگيرم!

 

 1- اين كه شب تولد مسيح همان شب يلدا – شب تولد مهر – است و فرهنگ روميان همان فرهنگ مهري ايران باستان است و حتي بابانوئل هم سمبلي از اين آيين و… - جدا از درست و غلط بودنش – به هرحال نظريه­اي علمي و بر پايه­ي منابع و استدلالات علمي است و قابل بحث و بررسي. اما من تلاش­هايي از اين دست را براي نشان­دادن اين­كه غربيان آن­چه دارند از ما است (از علم گرفته تا فرهنگ و…) و اگر نبوديم ما ، چه مي­شد و چه نمي­شد را – در نگاهي متفاوت و بدبينانه - همواره دست و پا زدني بيهوده مي­بينم براي ابراز وجود و هويت. اين­گونه ، ناخودآگاه نشان مي­دهيم كه خود هيچ نيستيم و براي اثبات چيستي و ارزش خودمان به غرب و فرهنگش آويزان مي­شويم. اگر اين­طور نيست ، چرا هيچ مقاله­اي را در باب تاثير فرهنگ ايران بر – مثلا – افغانستان يا بنگلادش در بوق و كرنا نمي­كنيم يا چرا هيچ­كس تلاشي براي اثبات تاثير فرهنگ ايراني بر – باز هم مثلا – اعراب يا شرق آسيا انجام نمي­دهد؟

2- مهم­ترين حرف يا پاسخي كه داشتم خطاب به آن آقايي بود كه مي­گفت فارغ­التحصيل دانشكده ادبيات است و با چه آب و تابي پرسيد : «رمز ماندگاري فرهنگ ما چيست؟[!!] چرا فرهنگ ما همواره فرهنگ­هاي ديگر را در خود حل مي­كند؟[!!!] آيا پاسخ در ستون­هاي بلند معبد آناهيتا است؟ و…»

اگر نبود رسم مهمان­نوازي و احترام مجلس و… خودم شخصا لگدي حواله­ي اين آقا مي­كردم و او را به زباله­داني همان تاريخي مي­پيونداندم! كه در آن فرهنگ ايراني فرهنگ جاوداني شمرده مي­شود! پاسخ اول اين­كه؛ از فرهنگ بيش از دوهزارساله­ي ما در حال حاضر فقط آن­هايي حفظ مي­شود كه در آن ايرانيان عزيز بايد لم بدهند و كون مبارك را بر زمين بچسبانند و به بخوربخور مشغول شوند! نوروز و شب يلدا! (مهماني رفتن در نوروز پرجنب و جوش­ترين عمل و فرآيندي است كه اين ملت انجام مي­دهد!) كجاست آيين و سنت «مقدس شناختن آب» يا چرا «پندار نيك ، گفتار نيك ، كردار نيك» را هر چهار سال يك بار ، آن هم در بيل­بوردهاي تبليغاتي انتخابات مي­بينيم!؟ البته اين نيز نظريه­اي است علمي ، اما نظريه­اي قوي!

چطور ادعا مي­كنيم فرهنگ ما فرهنگ­هاي ديگر را در خود حل كرده در حالي كه زبان ما كه از مهم­ترين نمودهاي فرهنگ ما است (و به طور كلي هر فرهنگي)، الفبا و خط و بيش از نيمي از واژگانش عربي است و در هر صورت زباني رو به اضمحلال! حرف­زدن و نوشتن همين صدسال پيش­مان كه عين عربي بود و در ادبيات­مان (حتي همين الان) متني كه بيش­تر عربي دارد، بيش­تر روي تخم چشم­مان است! چه افتخاري به قومي كه از دوهزارسال پيش يا خايه­مال روميان و يونانيان بوده ، يا اعراب و ترك­ها و خيلي دست­بالا خايه­مال خودش!! چه غروري براي ملتي كه بسياري مردمش، حتي بيش از ده بيت هم از حافظ و سعدي­اش نخوانده­اند (آن ده­بيت را هم در كتاب­هاي درسي به زور به خوردش داده­­اند!) چه شكوهي براي تمدني كه تاريخ موسيقي­اش به زحمت به صد يا دويست سال مي­رسد و البته همين موسيقي هم رو به فراموشي و نابودي است. (چند نفر از ده نفر ايراني نام و شكل حداقل سه ساز ايراني را مي­دانند؟! خزعبلات لس­آنجلسي را بيگانگان نمي­سازند. ايرانيان هنردوست مي­سازند و ايرانيان عاشق فرهنگ غني­شان گوش مي­دهند!) 

اين­كه معبد آناهيا ، نه در كنگاور و نه در بيشاپور يك ستون سالم هم ندارد را هم ناديده مي­گيريم و مي­گذاريم به حساب رشته­ي غير تخصصي آن آقا. اما اين هم از ديگر خصوصيات ايرانيان پرپيشينه است ؛ «بيشتر گفتن از آن­چه كمتر مي­دانند!»

3- فرهنگ فقط ادبيات و هنر و تاريخ نيست. بخش مهم­تر و بزرگ­ترش –البته به نظر من حقير- فرهنگ اجتماعي است و آن­چه در جامعه و بين مردم رخ مي­دهد. گيرم كه ما چنين و چنان… چه فايده وقتي «ما» به خون هم تشنه­ايم. جامعه و اماكن عمومي و اجتماعي­مان (خصوصا خيابان­ها) تصويري واقعي و مثال­زدني از تنازع­بقا به هر شرط و شكل است. چه فرهنگي وقتي پيشه و حرفه­مان ، همه دروغ و دزدي و ريا است؟!

4- «ما اين را داشتيم و آن را كرديم و… » بله! ملتي كه اندوخته­ي دوهزارساله را ارتقا مي­دهد ، كار بزرگي مي­كند و آن­كه تنها حفظش مي­كند وظيفه­اش را انجام داده است. اما آن­كه چون ملت ما چنان به اين پيشينه مي­ريند كه جستن كوچكترين آثارش نيز ممكن نيست، واقعا كار عظيمي را به انجام رسانده!

فكر نكنيد كه تيغ انتقادم بر گلوي قاجار و امثال آن­ها است. بلكه اول از همه خطابم به هخامشيان بي­همه­چيز است! «شما كه بلد نيستيد كشورداري كنيد ، براي چه الكي گنده­اش مي­كنيد؟!»… اگر كوروش براي­شان آبروداري نمي­كرد كه... شعور اين ملت بافرهنگ هم كه هنوز در همان حد دوهزارسال پيش به سر مي­برد (چه بسا بدتر!) وقتي كه بعد از عمري حاكم و آقا بالاسر داشتن ، آن­كه به حاكميت انتخاب مي­كنند اين است! هنوز مهم­ترين عامل انتخاب رييس­شان آن است كه طرف لباس پاره­پوره و بوگندو بپوشد و مثل لات­هاي كوچه­خيابان يا مثل نوچه­هاي مهران مديري صحبت كند و گاهي با لباس مبدل و ناشناس به ميان­شان برود از آن­ها عريضه و شكواييه بگيرد!

5- البته هر قومي براي خود تعصباتي دارد و هميشه براي خود ارزشي بالاتر از ديگران قائل است. اما ما فكر كنم از اين نظر گندش را درآورده­ايم! توضيح بيشتر نمي­دهم و بسنده مي­كنم به فرمول دبير فيزيك دوران دبيرستان­مان كه مي­گفت : همواه «ادعا x معلومات = مقدار ثابت!»

 

 آيا اين خواب طولاني را بيداري­اي هست؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۵ساعت 9:39 PM  توسط حسام دات كام  |