با نام «استاد ماهیصفت» معرفی و وارد میشود و در حضور کودکان و زنان و خانوادهها انواع جوکهای رکیک و شوخیهای سخیف قومیاش را -که با لطیفههای قزوینیها شروع میشود- ردیف میکند و فیلمهای ضبطشدهاش هم دست به دست میگردد و هر چه از آن فرار کنیم در اتوبوس بین شهری بعد از فیلم سخیفتری یقه ما را میگیرد و... آن وقت بنده خدای دیگری را به زندان میاندازند و ۲۰ سال از فیلمسازی محرومش میکنند.
حالا راهنما میزنیم و با رعایت قوانین و حقوق دیگران، به آهستگی و با احتیاط، تكههای گوشت را درون قابلمه قرار میدهیم.
سياست و مملكتداري كشور هر روز دارد پيچيدهتر و سياهتر و... گهتر ميشود. تحليل و پيشبيني و گمانهزني براي خود سياستمداران و گردنكلفتها و تصميمگيرندهها و دستاندركاران(!) سختتر ميشود و نميدانم چرا سياسينويسان استعفا نميدهند و مردم عادي هم كه...
اما حالا كه آبها از آسياب كردان افتاده و دارد در هياهوي هزاران اتفاق هر روزه گم ميشود، هنوز جاي گفتن دارد كه اين اتفاقات نشان داد كه «اخلاق» در جامعه ديگر هيچ ردپا و نام و نشاني ندارد. ميگويم «جامعه»، چون اين سياستمداراني هستند كه نمايندگاني از مردم و جامعه و برخاسته از آناند و در عينحال خواه-ناخواه، از سر اجبار يا اختيار و آگاهانه يا ناآگاهانه الگوي رفتار مردم.
اما اين داستانها نشان داد كه در اين مردم «رسوايي» ديگر معنايي ندارد. اگر كسي بخواهد كه دروغگوي رسوا از سمتش كنار رود انگار عجيبترين و دستنيافتنيترين و توجيهناشدنيترين درخواست را كرده. در حالي كه تا چندي پيش رسواييها با «تكذيب» و «توجيه» پاك ميشدند حالا اين فرد با بيشرمي دروغهايش را با دروغهايي ديگر (و حتي آشكارتر) ميپوشاند. در حالي كه طبع انساني بايد او را از اين بترساند كه حتي اگر يك در هزار هم امكان برملايي اين دروغ در برابر اين جمعيت باشد، نبايد حتي لحظهاي به آن فكر كرد (يا شايد من انسان نيستم كه اينطور فكر ميكنم!؟) او در عين بيشرمي قطاري از دروغ را رديف ميكند و جايي كه ذرهاي احترام و شخصيت را نميتوان برايش متصور شد، شعور و شخصيت همهي شنوندگان اين دروغها را هم زير سوال ميبرد و...
گازمان با قيمت ارزان فروخته ميشود؟ نفتمان به تاراج ميرود؟ درياي خزر را از چنگمان در آوردند؟ تختجمشيد و ديگر آثار نابود ميشوند؟ فداي سرمان! دارندگي و برازندگي! به درك! بياييد نقشجهان را هم بولدوزر بزنيد و جايش پاساژ بسازيد! ديگر منابع كشور را هم –كه از اول هم مال ما نبوده!- ببريد. اسم آن آبها هم خليج عربي و خليج زهرمار!! چرا بر اينها افسوس بخوريم وقتي بزرگترين خيانتي كه بر ما رفت آموزش همين اخلاق بود در جامعه.
امروز با مهندس اميدي در مورد همين موضوع و رواج بياعتمادي و بيمسئوليتي صحبت ميكرديم كه خود مفصل بود و اين خاطره را برايش تعريف كردم كه چندي پيش وقتي راهنما زدم كه وارد پيچ بشوم، پيكاني از همان سمت من، مصرانه و در حالي كه چيزي تا ماليدن دو ماشين به هم نمانده بود عبور كرد و البته بعد هم مجبور شد با مشقت خود را از دهانهي آن پيچ در آورد چون اصلا راهش مستقيم بود و حتي قصد پيچيدن هم نداشت و من مانده بودم كه چرا يك ترمز كوچك نزد تا من بپيچم تا خودش هم بيدردسر از سمت ديگر من راهش را برود. اين اتفاق بارها برايم افتاده. مثلا در همان روز سه بار! به ليلا گفتم ديگر راهنما نميزنم چون برعكس عمل ميكند! كار را سختتر ميكند. درحالي كه از سر احترام به رانندهي ديگر يا دستكم به اجبار قانون راهنما ميزني، رانندهي ديگري كه در آن خط است سرعتش را دو برابر ميكند تا پيش از پيچيدن تو سبقت بگيرد و به مسير مستقيمش ادامه بدهد. گفتم اگر روزگاري هر رفتار خلاف عرف و قانون و شرع انسانها با «طمع و حرص» يا با «نداري و اجبار» يا هر چيز ديگري از اين دست توجيه و ريشهيابي ميشد، رفتارهاي امروزهي مردم ديگر... من كه درماندهام كه از سر چيست؟ چه توجيهي دارد؟ چرا؟... اين مردم تربيتيافتهي چه كساني هستند؟ ادب از كه آموختهاند!؟ نسل بعدي را چگونه تربيت ميكنند؟ چه سياستمداراني را بر سر كار خواهند گذاشت؟...
به قول مهندس اميدي بزرگترين خيانت به اين ملت تربيت 70 ميليون آخوند بوده است!
چندي پيش مقادير قابل توجهي ويديوهاي با ارزش از اجراهاي قديمي اساتيدي چون شجريان و عليزاده و لطفي در سالهاي جوانيشان به دستم رسيد. اگرچه نمونههاي مشابه آنها را كم نديده بودم اما دو نكته در ويديوهاي اشاره شده باعث جلب توجه بيشتر من شد: 1- تمامي يا اكثر آنها برنامههايي بودند كه از تلويزيون پخش شده بودند. (بعضي به صورت مصاحبه بودند و بعضي داراي دكورهاي تلويزيوني بودند و اصولا در آن زمان رسانهي ويديو-كاست و مشابه آن چنان فراگير نبوده است و برنامهها همه از تلويزيون پخش ميشدهاند.) 2- يكي از اين موارد كه پيشتر نديده بودمش مربوط بود به اجراي كنسرت نوا استاد شجريان و استاد لطفي به همراهي گروه شيدا در برنامهي معروف و تاريخي جشن هنر شيراز. (همان كه بعدها به صورت آلبوم «چهره به چهره» منتشر شد.) نكتهي جالب توجه در اين برنامه كه در كنار آرامگاه حافظ برگزار شده است، جوان بودن اعضاي اين گروه و حضار در آن و به روز بودن تيپ ظاهري همهي آنان بود. منظور آنكه عدهاي جوان موسيقي سنتي را با حمايتهاي مختلف در عاليترين سطحش اجرا ميكنند، زنده و پويا نگهش ميدارند و ترويج و ارتقايش ميدهند.
توجه كنيد كه اگر چه سه دهه از آن دوران ميگذرد اما اين موسيقي در همان دوره1 هم با عبارات «موسيقي سنتي» و «موسيقي اصيل» و... خوانده ميشد و دمزدن از تجدد و نوگرايي و پيرو آن مخالفت با اين موسيقي موضوعي نيست كه در اين سالهاي اخير بروز كرده باشد و البته فراموش نكنيم كه در همان دوران هم موسيقيهاي برگرفته از موسيقيهاي غربي با عنوان موسيقي پاپ –كه بسياري از آنها شاهكارهاي دوران موسيقي پاپ كشور به شمار ميروند- از همين تلويزيون پخش ميشد.
خلاصهي كلام آنكه تلويزيون به عنوان قويترين رسانهي عمومي، نقش خود را در طراوت بخشيدن و تازه و زنده نگهداشتن فضاي فرهنگي ايفا ميكرده است و البته نقش نخبهگرايي در آن كه نتيجهي قطعي و مستقيمش كيفيت و بالارفتن سطح سليقهي مردمان است را ناديده نگيريم و الا از نظر كمي -در زمينهي كارهاي فعلا موسوم به فرهنگي- كه صدا و سيماي معظم فعلي ماشالا دارد!2
البته نيازي هم به توضيح نيست كه منظور اشاره به رژيم و نظامهاي حاكم –كه اشارهاي به آنها هم نشد- نيست و در اينجا تنها منظور مقايسهي دو رويكرد فرهنگي است. مقايسه كنيد با سياستهاي امروز كشورمان. در سينما كه متعاقب ظهور پديدهي احمدينژاد و دولتش الان دو سال است كه فيلمي در سينما نيامده كه حتي اگر با سلام و صلوات هم از ما دعوت كردند، برويم و ببينيم! تلويزيون هم كه ماشالا دارد! دم دستترينش همين سريالهاي ماه رمضان كه سنت پخششان چند سال پيش شكل گرفت و الان صدا و سيما خود را مكلف و مقيد ميداند كه هر سال چندين سريال با گرايشها و موضوعات مختلف طنز، ماوراء الطبيعه! و سريالهايي با بازيگران معروف و سينمايي بسازد و به خورد مردمي بدهد كه ناخودآگاه و خودآگاه جلوي تلويزيون ولو ميشوند و... در مورد موسيقي و كتاب و اينها هم كه...
وضعيت سطح سليقهي مردم هم چنان شده است كه اگر سال بعد هر شب ساعت فلان براي 45 دقيقه تصوير گه! از تلويزيون پخش شود مردم هر روز كارشان را براي ديدن آن تعطيل ميكنند و اگر تصنيف صداي ارهبرقي از تلويزيون و راديو پخش شود آن را گير ميآورند تا به جاي زنگ موبايلشان بگذارند! آها! اصلا يادم رفت اشاره كنم به آن فوج مجريان مخنث و امرد و ابنهاي تلويزيون كه پيش و پس از افطار و سحر، براي خوشايند جوانان، معنويت از خودشان ساطع ميكنند و فضاي روحاني ماه رمضان را جلايي ديگر ميبخشند!
حال قضاوت نهايي با شماست اما من كه هر دوي اينها و البته دار و دستهي بالا و پاييندستشان و اسلاف و اخلافشان را سردسته و پرچمدار ابتذال و بيفرهنگي ميدانم...
[1] - بله. ميدانم كه من كه در آن دوران اصلا زاده نشده بودم براي اين اظهار نظرات به مستندات احتياج دارم ولي يك سري برداشتهاي كلي هم از وضع آن دوران ميتوان داشت. اگر اشتباه است ردش كنيد.
[2] - چيزي در اين مورد نميدانم اما ميتوان حدس زد كه همين تلويزيون در ارتقاي كيفي سينماي آن سالها و پرورش نسلي از نخبگان سينما كه الان اكثرا سالهاي ركودشان را ميگذرانند هم نقش مهمي داشته است.
به مناسبت تغيير مكان به اين سايت ، تصميم گرفتم بخش يا ستون جديدي تاسيس و راهاندازي كنم(!) و اين بهانه را هم آقاي رييسجمهور محترم! بلافاصله دودستي به ما تقديم نمودند: «مهندسي فرهنگي» را شنيدهايد و بيشتر از اينها هم خواهيد شنيد. اين مطلب را كه پيش از اين نوشته بودم براي شروع كار در اين ستون قرار دادم تا در ادامه بيشتر در مورد فرهنگ صحبت كنيم.
بيدار شويم!
چند شب پيش مراسمي در دانشگاه برگزار شد به مناسبت فرارسيدن شب يلدا با حضور اساتيد و دانشجويان رشته معماري منظر. اول جلسه خانم جوادي از پيشينهي شب يلدا گفت و اينكه اثرات و پيامدهاي فرهنگ باستاني ما تا چه جاها كه نرفته. پشت سرش هم تعريف و تمجيد و مديحهسرايي براي فرهنگ كهن و والاي ايراني ما از سوي بعضي حضار. مراسم خودماني بود و خيلي خودم را نگهداشتم كه با انتقاد و مخالفت و بحث به هماش نزنم! اما نتوانستم جلوي بروزش را هم- حداقل در اينجا – بگيرم!
2- مهمترين حرف يا پاسخي كه داشتم خطاب به آن آقايي بود كه ميگفت فارغالتحصيل دانشكده ادبيات است و با چه آب و تابي پرسيد : «رمز ماندگاري فرهنگ ما چيست؟[!!] چرا فرهنگ ما همواره فرهنگهاي ديگر را در خود حل ميكند؟[!!!] آيا پاسخ در ستونهاي بلند معبد آناهيتا است؟ و…»
اگر نبود رسم مهماننوازي و احترام مجلس و… خودم شخصا لگدي حوالهي اين آقا ميكردم و او را به زبالهداني همان تاريخي ميپيونداندم! كه در آن فرهنگ ايراني فرهنگ جاوداني شمرده ميشود! پاسخ اول اينكه؛ از فرهنگ بيش از دوهزارسالهي ما در حال حاضر فقط آنهايي حفظ ميشود كه در آن ايرانيان عزيز بايد لم بدهند و كون مبارك را بر زمين بچسبانند و به بخوربخور مشغول شوند! نوروز و شب يلدا! (مهماني رفتن در نوروز پرجنب و جوشترين عمل و فرآيندي است كه اين ملت انجام ميدهد!) كجاست آيين و سنت «مقدس شناختن آب» يا چرا «پندار نيك ، گفتار نيك ، كردار نيك» را هر چهار سال يك بار ، آن هم در بيلبوردهاي تبليغاتي انتخابات ميبينيم!؟ البته اين نيز نظريهاي است علمي ، اما نظريهاي قوي!
چطور ادعا ميكنيم فرهنگ ما فرهنگهاي ديگر را در خود حل كرده در حالي كه زبان ما كه از مهمترين نمودهاي فرهنگ ما است (و به طور كلي هر فرهنگي)، الفبا و خط و بيش از نيمي از واژگانش عربي است و در هر صورت زباني رو به اضمحلال! حرفزدن و نوشتن همين صدسال پيشمان كه عين عربي بود و در ادبياتمان (حتي همين الان) متني كه بيشتر عربي دارد، بيشتر روي تخم چشممان است! چه افتخاري به قومي كه از دوهزارسال پيش يا خايهمال روميان و يونانيان بوده ، يا اعراب و تركها و خيلي دستبالا خايهمال خودش!! چه غروري براي ملتي كه بسياري مردمش، حتي بيش از ده بيت هم از حافظ و سعدياش نخواندهاند (آن دهبيت را هم در كتابهاي درسي به زور به خوردش دادهاند!) چه شكوهي براي تمدني كه تاريخ موسيقياش به زحمت به صد يا دويست سال ميرسد و البته همين موسيقي هم رو به فراموشي و نابودي است. (چند نفر از ده نفر ايراني نام و شكل حداقل سه ساز ايراني را ميدانند؟! خزعبلات لسآنجلسي را بيگانگان نميسازند. ايرانيان هنردوست ميسازند و ايرانيان عاشق فرهنگ غنيشان گوش ميدهند!)
اينكه معبد آناهيا ، نه در كنگاور و نه در بيشاپور يك ستون سالم هم ندارد را هم ناديده ميگيريم و ميگذاريم به حساب رشتهي غير تخصصي آن آقا. اما اين هم از ديگر خصوصيات ايرانيان پرپيشينه است ؛ «بيشتر گفتن از آنچه كمتر ميدانند!»
3- فرهنگ فقط ادبيات و هنر و تاريخ نيست. بخش مهمتر و بزرگترش –البته به نظر من حقير- فرهنگ اجتماعي است و آنچه در جامعه و بين مردم رخ ميدهد. گيرم كه ما چنين و چنان… چه فايده وقتي «ما» به خون هم تشنهايم. جامعه و اماكن عمومي و اجتماعيمان (خصوصا خيابانها) تصويري واقعي و مثالزدني از تنازعبقا به هر شرط و شكل است. چه فرهنگي وقتي پيشه و حرفهمان ، همه دروغ و دزدي و ريا است؟!
4- «ما اين را داشتيم و آن را كرديم و… » بله! ملتي كه اندوختهي دوهزارساله را ارتقا ميدهد ، كار بزرگي ميكند و آنكه تنها حفظش ميكند وظيفهاش را انجام داده است. اما آنكه چون ملت ما چنان به اين پيشينه ميريند كه جستن كوچكترين آثارش نيز ممكن نيست، واقعا كار عظيمي را به انجام رسانده!
فكر نكنيد كه تيغ انتقادم بر گلوي قاجار و امثال آنها است. بلكه اول از همه خطابم به هخامشيان بيهمهچيز است! «شما كه بلد نيستيد كشورداري كنيد ، براي چه الكي گندهاش ميكنيد؟!»… اگر كوروش برايشان آبروداري نميكرد كه... شعور اين ملت بافرهنگ هم كه هنوز در همان حد دوهزارسال پيش به سر ميبرد (چه بسا بدتر!) وقتي كه بعد از عمري حاكم و آقا بالاسر داشتن ، آنكه به حاكميت انتخاب ميكنند اين است! هنوز مهمترين عامل انتخاب رييسشان آن است كه طرف لباس پارهپوره و بوگندو بپوشد و مثل لاتهاي كوچهخيابان يا مثل نوچههاي مهران مديري صحبت كند و گاهي با لباس مبدل و ناشناس به ميانشان برود از آنها عريضه و شكواييه بگيرد!
5- البته هر قومي براي خود تعصباتي دارد و هميشه براي خود ارزشي بالاتر از ديگران قائل است. اما ما فكر كنم از اين نظر گندش را درآوردهايم! توضيح بيشتر نميدهم و بسنده ميكنم به فرمول دبير فيزيك دوران دبيرستانمان كه ميگفت : همواه «ادعا x معلومات = مقدار ثابت!»
آيا اين خواب طولاني را بيدارياي هست؟