فكر كنم همه با اين قضيه عميقا موافقند كه چه حالي دارد وقتي از يك خواب عصرگاهي يا شبانگاهي يا هرگاهي! بلند مي‌شوي و درست در زماني كه داري فكر مي‌كني كه چند دقيقه چرت زدي با درك تاريكي هوا يا رويت ساعت در مي‌يابي كه چندين ساعت يا نيمي از روز را به مرگ موقت مبتلا شده بودي!... خيلي خوب است نه!؟...

حالا فكر كنيد عجب حالي بردند اين آقايان «اصحاب كهف» وقتي سيصد سال گرفتند خوابيدند و پا شدند و از هم پرسيدند : «آيا به راستي كه هر آينه ما چندين دقيقه را در خواب سپري نمودندي كرديم؟!»

آخر خدايا خودت بگو اين انصافه؟! اين عدله؟! ما بايد مثلا برويم دو سه روز كوهنوردي خودمان را پاره كنيم و آش و لاش بلكه به همچين حسي نائل شويم! اما آن‌‌ها صرفا به دليل يك انتخاب ساده‌ي خدا بشوند «اصحاب كهف»؟! حالا چي مي‌شد مثلا من مي‌شدم يمليخا يا تلميخا يا اصلا آن سگ لامصب -كه خيلي رو اعصاب است؟!...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۸۶ساعت 10:34 PM  توسط حسام دات كام  | 

اين داستان‌-مانند اولين نوشته است براي بخش جديد وبلاگ يعني «عدل الهي»:

 

«عدل» خدا اين طور نيست كه به همه به يك اندازه بدهد. بلكه از هركس به همان ميزان كه داده است مي­خواهد.

-«حالا كي از تو نظر خواست؟»!؟

آره! كسي از من نظر نخواست ، اما بايد يك جوري اين بحث را شروع مي­كردم، نه!؟

تصور كنيد در روز رستاخيز در حالي كه عده­ي زيادي از كافرين و كافرات را به دليل ايمان نداشتن و نماز نخواندن و اين­ها... بي­درنگ به جهنم وارد مي­كنند ، من – كه هنوز در صف، منتظر نوبتم تا به جهنم بروم – جلو مي­پرم و مي­گويم : «نه! اين كار را نكنيد! اين تام مورلو است! او را به جهنم نياندازيد.»...

 

(دنباله ی داستان را با کلیک روی لینک زیر بخوانید.)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۸۶ساعت 7:57 PM  توسط حسام دات كام  |