تو کز محنت دیگران بیغمی! خیلی خری!
- سعدی قاطی -
این مطلب برای «خطخطی» نوشته شد و به دلیل حساسیت موضوع ترجیح داده شد نرود برای چاپ!
شرکت در لاتاری گرینکارد یکی از آن کارهایی است که همه میدانند و انگار هیچکس نمیداند. یک قبحی دارد. مثل اینکه وسط یک مهمانی، در خانهای که درِ توالتش درست وسط سالن پذیرایی باز میشود، یک بندهخدایی هر ده-پانزدهدقیقه از جلوی همه رد میشود و میرود آن تو اما هیچکس نمیپرسد که «ببخشید مشکلی دارید؟» همه میدانند که او مشکلش چیست اما بهتر است صدایش در نیاید. حالا مهمانیای را فرض کنید که همهی حضار دم در توالت صف کشیدهاند و برای لحظهای آن را خالی نمیگذارند و هیچکس از آن یکی نمیپرسد که «شما حالتون خوبه؟». البته طبیعی است. در بازیای که تنها قانون و قاعده و معیارش شانس است، تنها تاکتیک بازی هم این میشود که تا میشود به شرکتکنندگان اضافه نکرد. حالا ما که ذاتن پنهانکار هم هستیم و این شرم از آشکارکردن «ولع در ترک کشور» یا «اشتیاق رفتن به ینگهی دنیا» هم خودش کافی است تا این موضوع به رازی تبدیل شود که همه میدانندش.
برای من اما مساله چیز دیگری بود. سالهای پیش، وقتی بحث لاتاری پیش میآمد، جواب من این بود: «من اگه برنده بشم، میفروشم میرم آمریکا [خصب]۱» به یکی از دوستان هم گفتم: «من که هیچ مغزی نیستم که بخوام فرار کنم. [خصب]» در جواب یک غیر دوست هم گفتم: «در ایران آزادی مطلق هست. میخوام برم ببینم بقیه جاها چه خبره. [جدی۲]» برای همین، وقتی امسال تصمیمی کبرا گرفتم برای شرکت در لاتاری (یا به عبارتی مجبور به تصمیم شدم) باید نهایت مراقبت را میداشتم تا کسی بویی نبرد؛ خیلی ضایع میشد. اما البته همه چیز آنطور که فکر میکردم پیش نرفت.
...ادامه داستان را با کلیک بر لینک ادامه مطلب بخوانید.
حالا که اینقدر بحث پایان دنیا داغه، همه به فکر اینند که تا دنیا تموم نشده چیکار کنند. من اما تو فکر بودم که تو اون دنیا و توی زندگی بعدی میخوام چی باشم. زد و یه درصد دنیا تموم شد. زد و یه درصد جای نماز و روزه ازت پرسیدند: «به اختیار خودت. میخوای چی باشی؟ ده ثانیه وقت داری!» (بالاخره اون همه جمعیت و ازدحام، همین ده ثانیه هم زیاده.) هر چند من برای همین انتخابم هم بیش از پنج ثانیه وقت نذاشتم؛ میخوام یه گربه باشم که یه روز سرد که از این بارونای خیلی ریز و نمنم میزنه که اصلن اسم بارون هم نمیشه روشون گذاشت، یه کاپوت گرم گیر بیارم و روش ولو شم و چرت بزنم.
اگه دنیا، طبق پیشبینیها، دو هفتهی دیگه تموم نشد، مجبورم تو همین دنیا آرزوم رو عملی کنم. پس اگه یه روز سرد زمستون که یه نم برفی رو زمین بود، دیدید یه مرد نیمگندهای رو کاپوت ماشینتون دراز به دراز لم داده، اول صداش کنید. اگه من نبودم اون وقت با چوب بزنیدش.
در سالگرد حادثهی جانگداز و غرورافزای تسخیر لانهی جاسوسی روباه پیر توسط دانشجویانی جان بر کف، منتخبی از عکسنبشتههای سه قسمتی سال پیش در قالب یک پست دوباره منتشر میشود. چون واقعن این واقعه ارزش مرور دوباره را دارد. لینک پستهای کامل در انتهای مطلب موجود است.
حالا که مدتی از جوشیدن عدهای دانشجو در برابر سفارت انگلستان و سررفتنشان داخل سفارت میگذرد، وقت آن است که نگاهی به دور از هیاهوی رسانهای به این پدیده حالا کاملا –پس از جوشیدن- جاافتاده و آماده سرو بیاندازیم. در پاسخ به سوال معاندان که به نیروی انتظامی خرده میگیرند، مروری دوباره خواهیم نمود بر تصاویر به دست آمده از آن جوشش تا ببینیم که این بیگانهها هستند که به این موضوع دامن چینچین میزنند و آن را حملهای ددمشیانه وانمود میکنند. نیروی انتظامی نیز هیچگونه کوتاهیای در بر نداشته است.
در بخش اول به این سوال پاسخ میدهیم:
چه شد که جمعیت شدیدی در برابر سفارت جمع شد؟

در ابتدا جمعیت در سالگرد پیروزی تیم فوتبال ایران بر استرالیا، جهت شادی و هلهله ناشی از پیروزیهای تیم والیبال ایران بیرون آمده بودند تا اعتراض خود را بدارند که چرا همهش شادی خودجوش برای فوتبال؟ چند سال دیگر باید منتظر بمانیم تا فوتبال به جام جهانی برود و بجوشیم؟ آنها سفارت انگلیس را بدین منظور انتخاب نمودند که انگلیسیها به عنوان مهد فوتبال، اصلا به جام جهانی والیبال نرفتهبودند! جمعیت در بیانیه منتشرنشدهای اذعان داشتند: «دلتون آب!»

عدهای از طرفداران خودپوش توم فیتبال انگلیس هم در صحنه حاضر شدند و توپی که وین رونی به دست خودش روی آن نوشته بود: «مرگ بر انگلیس» را به معرض همگان نهادند.

در پی رواج موج فرار مغزها، جوانان دانشجوی بسیاری جلوی سفارت جمع گشتند که خبرهای مسرتبخششان نه تنها از این جمعیت نکاست، بلکه نکاست! چون بقیه هم که کلاسشان تعطیل شد آمدند. دانشجو بیکار، کجا بهتر از سفارت؟

در پی بحران مالی در انگلیس، سفارت مزبور که با این بحران جعبه دنده نرم میکند، چوب حراج به اجناسش زده بود تا خرج فرم و زن و بچه رو بده! او از یکی از دانشجویان مسلط به انگلیس جهانخوار دعوت کرد تا تا این اجناس را بفروشد!
قیمت پایه: دشت اوله! بده در راه خدا!

این جمعیت افزون مشکلات بسیاری را برای دانشجویان ارباب رجوع افزون کرده بود.

سفارت مذکور تلاش کرد با راههای مختلفی مانند استفاده از تابلوی «توقف بیجا مانع کسب است» جمعیت را متلاشی کند.

در اینجا هم تابلوی «خطر مرگ ممنوع» را بر سر در سفارت نصب کردهاند بلکه از ازدهان جمعیت کاسته گردد. پیام این تصویر برای خانوادهها و والدین این است که انگلیس جای بدی است. بچهتان را نفرستید.

شلوغی و ازدحام که باشد، دستفروشها هم –مثل دستفروشهای مترو- سر و کلهشان پیدا شده و به جمعیت مزدحم میحفزویند! در این تصویر، دستفروشی، تی-شرت مناسبتی میفروشد. مشتریها هم مجبور شدهاند بروند بالا دست بزنند، جنسش را امتحان کنند.

دستفروشا که میآن، متکدیان هم میآن دیگه.

با ازدحوم بیشتر جمعیت، دیگر روی زمین جا نبود سوزن بندازی، لذا جمعیت رفتند روی در سوزن بندازند.

ایناها! (دانشجویان در حال انداختن سوزن داخل سفارت!)
در این بخش به این سوال پاسخ خواهیم داد:
نیروی انتظامی چگونه به وظایفش انجام رسید!؟
در این بخش به این بررسی پرداخت خواهیم نمود که نیروی انتظامی چه وظایفی داشته و آن روز چه کرد و خواهیم دید که نیروی انتظامی حتی بسیار فراتر از توان و وظیفهاش به مددرسانی اشتغال داشته و تعامل بسیار خوبی میان خود و شهروندان اعم از مردم همیشه فارس و غیره داشته است.
در واقع در آن روز اصلا هیچ نیازی به حضور نیروی انتظامی دیده نمیشد و هر چه بود حماسه آفرینی حضور شهروندان در همکاری با پلیس بود. به تصاویر که بنگرید هیچ اتفاق خاصی را در جریان مشاهده نمیکنید.

عدهای به صورت خودجوش برای همکاری با نیروی انتظامی در طرح جمعآوری دیشهای حامل ماهواره آمده بودند.

یک کارمند سفارت در حال تنظیم دوربین مدارچرخش

یک شهروند دانشجو در حال بازی مفرح فریزبی

سانس شب برای خانمها بود. البته تعداد مراجعین خواهر، اندکتر بود و ازدحامی نیافرید.
اما با این وجود نیروی انتظامی مراقبت دقیقی بر اوضاع داشت و به نهایت مراقبت حال شهروندان را مواظبت نمود.
صحنههایی از این همیاری سراسر مهربانی و دلسوزی را مشاهده کنید:


نیروی انتظامی حتی مراقبت بسیار شدیدی از حقوق حیوانات مینمود. شهروندان که جای خود!

و بر خلاف باور عمومی، پلیس ایران هیچ مخالفتی با گرافیتی ندارد.
(حاج آقا آدرس وبسایت مینویسه!؟ من که هر چی فکر کردم کلمه انگلیسی یادم نیومد که توش دو تا w پشت سر هم باشه!)
پلیس مراقبت شدیدی، حتا از اموال ملکه انگلیس داشت:

اما پشت این ظاهر حلبی، نیروی انتظامی در مواقع لازم اقتدار خود را بدون گذشت و دلسوزی و با استحکام بالا نشان داده و ذرهای از وظایف خود کوتاهی نکرد:

نیروی انتظامی، به شدت از در سفارت مراقبت میکرد.

و بر خلاف دانشجویانی که واحدهای زبانشان را درست و درمان پاس نکرده بودند، نیروهای انتظامی به زبان مسلط بوده، از این فرصت برای ارتقای سطح زبان خود استفاده کردند و تعامل فرهنگی مناسبی با کارمندان سفارت داشتند:
-Is this your dog?
-No! It's my aunt's! What do they do?
-They are students?
-What do they study?
-They study Vandalism Engineering... گواهی اشتغال به تحصیل چی میشد؟!
در بخش پایانی، به حوادثی خواهیم پرداخت که به اشغال لانه روباه پیر موسوم گشت. از خلال یک گزارش تصویری موشکافانه به دنبال دلایل بینظمیهای به وجود آمده جستجو خواهیم نمود و خواهیم دید که بالاخره نیروی انتظامی هم کوتاهیهایی داشته که در حد ریشتراش هم نبوده و کاملا قابل چشمپوشی هستند.
در این بخش به این پاسخ جواب خواهیم داد که:
پس بالاخره چه شد که شلوغ شد و سفارت سقوط کرد؟ نیروی انتظامی چه خطاها و کوتاهیهایی داشت؟

ابتدا نیروی انتظامی در آرامش دست به آرایش نظامی زد. سرمربی این تیم در اعتراف خبری بعد از بازی افزود: ما حریف را دست کم گرفته بودیم!

در ادامه با پرتاب نارنجک و مواد محترقه توسط عده کثیری از دانشجونماها، داور برای دقایقی بازی را متوقف کرد و جمعیت برای او شیر سماور مسالت نمودند! همان سرمربی ادامه داد: ما از گاز اشکآور استفاده نکردیم چون راضی نبودیم یه قطره اشک از چشم دانشجویی بچکد.

عدهای با سیاهنمایی تابلوی سفارت، پلیس را در تشخیص اهمیت استراتژیک مکان مورد محافظت دچار سردرگمی و تردید نمودند.
مامور اول: حالا اینجا کجا هست ما اومدیم مواظبش باشیم؟
مامور بعدی: نمیدونم! مثکه سفارت یه جزیرهایه در غرب آفریقا!

چنانچه در بخشهای پیشین نیز اشاره گشت، نیروی انتظامی وظایف دیگری را نیز مجبور شد انجام بدهد که خود مخل نیروی انتظامیشان بود! مثلا در اینجا پلیس وظیفه ماموران سازمانهای بشر دوستانه و آمبولانس را نیز با هم در برداشته است و به فردی که از سفارت انگلستان تقاضای پناهندگی کرده پناه میدهد!
البته نباید از نقش سیاهنماییها و عناصری که سعی در بر همزدن آشوب ایجاد شده داشتند بگذریم. اینجا استثنائا در گذشت لذتی نیست!

مثل این دانشجوی نفوذی که با محکم به چترش برخورد میکند تا پلیس را بدنام کند.

یکی از افرادی که هنوز دستگیر و در حال بازجویی است.
- بازجو: «خداییش چیکار داشتی میکردی؟! درامز میزدی!؟»
-دانشجو: «نه سرکار! من رو چه به این قرطی بازیا! من ورزش باستانی کار میکنم، میل میزنم!»

در ادامه پلیس مجبور شد برای کاستن از فشار افکار دانشجویان، در را باز کند تا عدهای بروند داخل سفارت ببینند خاک انگلیس و آسمانش چه رنگی است.
افسر پلیس: «دانشجویان عزیز توجه داشته باشند! پلیس هیچ مسئولیتی در قبال اشیاء قیمتی نخواهد داشت.»

اولین دسته از دانشجویان مشارکت کرده در تور بازدید از سفارت انگلیس، خیلی خوشحال به آغوش وطن میخزند! البته از آنجایی که سفارت خاک کشور محسوب میشود، گردشگران از سفر خارجیشان سوغاتی نیز آوردند. پلیس نظارت میکند اشیاء قیمتیای از سفارت خارج نشود.
اما همه اینها باعث نمیشود که به کوتاهیهای نیروی انتظامی اشاره نکنیم:
مثلا بعضی از ماموران خوب توجیه نبودند:

بینظمیهایی مانند این تابلوی سر و ته هم در محوطه دیده شد.
خوشبختانه این حادثه تلفات دیگری نداشت.
لینک پستهای کامل:
بخش اول . بخش دوم . بخش پایانی