این نوشته خارج از روال نوشته‌های این وبلاگ است. هرچند به نظر خودم نیست و مثل همیشه دلنوشته است. چیزهایی که دوست دارم بنویسم از هر دری. البته درِ سیاست دری است که کمتر بر آن کوفته‌ام. هر چند به نظر خودم این نوشته سیاسی نیست اما این روزها نفس‌کشیدن هم سیاسی است، وقتی سم حاصل از سوختن بنزین‌های ساخت داخل که در نتیجه‌ی سیاست‌های داخلی و خارجی حکومت و دولت مجبور به تولید آن شده‌ایم و مصلحت است که کسی از کیفیت آن نداند را وارد ریه‌ها می‌کنیم. قرار خودم با خودم این بوده است که این‌جا حرف‌هایی بزنم و واژه‌هایی را بنویسم که در چارچوب قوانین و موازین کشور باشد. به همین دلیل است که یک سرویس وبلاگ داخلی را انتخاب کرده‌ام که هر زمان لازم شد درش را ببندند و به اسم مستعار نوشتن‌ام هم برای مخفی ماندن هویت‌م نیست که به دست‌آوردن‌ش کار سختی نیست و اگر هم لازم شد، راضی به زحمت کسی نیستم؛ از من بخواهید، اسم و رسم‌م را بدانید! سیاسی نمی‌نویسم. می‌خواهم از دوستان بنویسم و از هم‌وطنان و از درد مشترک. هم‌چنان در چارچوب همان قوانین هستم، هرچند بسیارند کسانی که مدام خارج آن پرسه می‌زنند، شاید برای جمع کردن دیگران، داخل‌ش. می‌خواهم از دردها و اخباری بگویم که منابع‌ش همه‌ی خبرگزاری‌ها و روزنامه‌های رسمی داخل هستند و بعضی هم اخبار موثق شنیده و نقل‌شده‌ی نهایتن دست دوم، نه خبرگزاری‌های غیررسمی داخلی یا خارجی. این نوشته نه خارج از عرف و قوانین است و نه سیاسی است و نه هیچ چیز جدیدی دارد. این نوشته فقط یک مقایسه است میان دو خبر که در یک روز شنیدم:

    خبر اول: دایره‌ی قربانیان خشونت و سرکوب انگار هر روز دارد نزدیک‌تر و این گوشه‌ی امن ما هر روز دارد تنگ‌تر می‌شود. این بار دیگر قربانی را می‌شناسم. کرامت را دیده بودم زیاد. دوست و رفیق نبودیم اما انگار حکایت ما دارد می‌شود حکایت همان کسی که هر روز یکی از نزدیکان و دوستان‌ش را بردند و دم برنیاورد و روزی که سراغ خود او آمدند دیگر کسی نمانده بود که بخواهد فریادی کند. شاید نفر بعدی از میان دوستان باشد و شاید روزی نوبت من شود و آن‌گاه کسی نخواهد بود که خبر من را برساند و کسی هم نخواهد ماند که زیر آن Like بزند. کرامت را به قیافه می‌شناختم و شاید هم سلام و علیکی هم می‌کردیم گاهی اما مگر فرقی هم می‌کند؟ با هم در یک دانشکده درس می‌خواندیم، با هم در یک خوابگاه شب‌ها را صبح می‌کردیم. دوستان مشترکی داشتیم که چند روزی است برای‌ش سوگ‌نامه می‌نویسند. هر دو از شهری دیگر به پایتخت آمده بودیم. اصلن با هم در یک کشور زندگی می‌کردیم... مگر همین ترس از بسته‌ترشدن روزافزون این حلقه‌ی امن باشد که من را به نوشتن وادارد وگرنه این‌ها را آن روز باید می‌نوشتم که ستار قربانی و بهشتی شد. او هم مثل من «وبلاگ‌نویس» بود. آن قربانی، همان زمان، می‌شد خود من باشم. این‌ها را باید خیلی پیش‌تر می‌نوشتم؛ از اولین باری که یک «هم‌وطن» یک «ایرانی» قربانی شد. به هر علتی. به سهو یا عمد. به دستور یا خودسرانه... همه‌ی آن‌ها می‌شد دوست من باشند یا خود من.

    خبر دوم: ‌نشریه‌ی فوریز Forbes لیستی منتشر کرده است با عنوان «۳۰ زیر ۳۰» که در رشته‌های مختلفی مانند موسیقی، علم و پزشکی، تحصیل، بازاریابی، ورزش و... در هر بخش شامل نام سی جوان زیر سی سال است که از نظر تهیه‌کنندگان این لیست می‌توانند دنیا را تغییر بدهند. در بخش تکنولوژی، نام چهار جوان ایرانی-تبار دیده می‌شود و یکی از آن‌ها برای من آشنا است. بابک پهلوانهفت سال هم‌مدرسه‌ای من بود. اما فقط در پیش‌دانشگاهی بود که هم‌کلاس شدیم و تازه داشت سلام و علیک و آشنایی‌ای بین ما پیش می‌آمد که خبر رسید در لاتاری گرین‌کارد آمریکا برنده شده‌اند و درست در اوج زمانی که ما منتظر آوار اولین سد بزرگ (کنکور) بر سرمان بودیم او پر کشید ینگه‌ی دنیا. دوست و رفیق من نبود. شاید حتا الان من را نشناسد. الان یک آمریکایی است که فقط تبار ایرانی دارد و دارد برای یک شرکت آمریکایی، به اسم آمریکا، پول و افتخار می‌آفریند و من حتا همکلاسی بودن را هم نمی‌توانم دلیلی کنم برای افتخار به او. چه برسد به ایرانی بودنم. از اول هم از آن آدم‌هایی به نظر می‌رسید که روزی -به قول معروف- «کسی می‌شود». اما آن‌چه که توجه من را بیشتر به این خبر دوم جلب کرد و بر داغ و سوز خبر اول افزود، همین هم‌زمان‌شدن و مقایسه‌ی ناگزیر بود میان آن‌که رفت و آن که ماند. همین حقیقت هر روز روشن‌تر و این تناقض هر روز پیچیده و ژرف‌تر. این‌که آیا از این گوشه‌ی امن به امان و فرصت پناه ببریم (بگریزیم) یا بمانیم و جسدمان در وان حمام متعفن و تکه‌تکه شود.

دیگر مقایسه‌ها بماند. که فراوان‌ند و دم دست و هر روز هم بر میزان‌شان افزوده می‌شود. این‌که در روزگاری که دعواها و خط و نشان‌کشیدن‌ها میان مفسدان اقتصادی، هر روز با تهدیدها به افشاگری‌ها داغ و داغ‌تر می‌شود و در حالی که همه‌شان همزمان در این خاک قدم می‌زنند و می‌خورند و دروغ می‌گویند، انگار کرامت است که جای‌شان را تنگ کرده و جای‌ش در وان حمام است. این که در همین روزها، در حالی که مناقشه بر سر پرداخت مبلغ بنزین هواپیماها به قربانی‌شدن زمان و اعصاب مسافران‌شان ختم شده است، قانون‌گزاران مشغول تصویب ممنوعیت پرواز در زمان اذان بوده‌اند. در همین زمان که با زوج و فرد کردن گذرگاه‌های شهر، بی‌تدبیری خود را بر سر شهروندان آوار می‌کنند و به خیال خود که شهر از زهر و آلودگی پاک شده است از افتخارآفرینی در جهان و آینده می‌گویند و... مقایسه کم نیست. نتیجه‌گیری اما؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۱ساعت 10:55 AM  توسط حسام دات كام  | 

ملالی نیست جز دوری شما. اگر از حال ما بخواهید بدانید (که نگران‌ش بودید) عرض کنم که گوگل هنوز فیلتر نشده اما جی-میل را باز نمی‌کند. نمی‌رود به آن سایت کذای پیوندها که معین شود که «فیل*تر» است؛ فقط چیزی بالا نمی‌آید. صفحه‌ی ساین-این هم بالا نمی‌آید که به لطف خدا با فیل*تر&شکن خوب قابل حل است... ملالی نیست.
آن روز که شکایتی باشد، احتمالن دیگر فیسبوک باز نخواهد شد. اینترنتی هم نخواهد بود. هر وقت دیدی خبری از ما نیست، بدان که ملالی آمده ما را. دعای‌مان کن!
می‌دانم که غیر این کاری از دست کسی بر نمی‌آید. چرا! یک کار دیگر هم هست. این که بگوییم: «این کار را نمی‌کنند» و بکنند. «آن کار را دیگر نمی‌کنند» و آن‌ها هی بکنند. بگوییم: «جنگ نمی‌شود.» و بشود. هی بشود و بشود و بشود و...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۱ساعت 9:57 AM  توسط حسام دات كام  | 

    روز برگزاری این داربی بزرگ پایتخت را باید «یوم النکبة» برای فوتبال و حتا ورزش کشور نام گذاشت. روزی که بازیکنان حالا دیگر میلیاردی ایران، در قالب دو تیم -مثلن- بزرگ و پرسابقه کشور، کسل‌کننده‌ترین بازی فصل را به نمایش می‌گذارند و امسال نزدیک بودن‌ش به موفقیت ورزش‌کاران بی‌شیله پیله المپیکی انگار مناسب‌ترش کرده برای این نامگذاری.
    بازی دیدنی این افسانه‌های فوتبال به کنار، ده دقیقه تلویزیون را روشن کرده‌ام شاهد هنرنمایی تماشاگران غیور و متعصب هر دو تیم هستیم: تو این ده دقیقه یه کرنر زده شد، بقیه‌ش پرتاب سنگ و گوجه و بطری خالی برای بازیکنان حریف بود. شرم‌آور!

    روز نکبت بر تمامی ورزشکاران کشور تسلیت باد. 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 7:46 PM  توسط حسام دات كام  | 

    البته من هم کیفی پیدا می‌کردم با یک میلیارد پول، می‌بردم پس می‌دادم. ۵ میلیارد هم بود همین کار را می‌کردم. اصلن هر چه پول بیشتر درش بود انگیزه‌ام بیشتر بود تا صاحب‌ش را پیدا کنم ببینم آن خرفتی که یک میلیارد را داخل کیف می‌گذارد و بعد توی جوب ولش می‌کند چه شکلی است، همان سامسونت را محکم بکوبم توی مخش!

    ولی کل قضیه به نظرم ترفندی بود از تهیه‌کنندگان «نارنجی پوش» برای فروش فیلم‌شان!

    (در راستای این خبر)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 2:56 PM  توسط حسام دات كام  | 

شاید دیگر نیازی نباشد تاکید کنم که همیشه خواسته‌ام این وبلاگ غیرسیاسی بماند. به هزار دلیل. اما حالا که دیگر این قاعده را چندین بار شکسته‌ام، باید قانونی ناموجود تلقی‌ش کنم. هر بار حرف‌هایی هستند که این‌جا می‌مانند و نمی‌شود پایین‌شان داد و باید گفت. هر روز جنجال و ماجرایی تازه. هر روز احساس امنیت و ثبات کمتر و هر روز نگرانی و تشویش افزون و هر روز خشم و ناراحتی‌ای که به عقده‌هامان افزوده می‌شود و فریادی که خورده می‌شود. این بار اما اشغال سفارت انگلستان. حرکتی که ابعاد پیامدهای‌ش، خیلی بیشتر از آن است که بتوان حرفی نزد. ما که انگ مزدور اجنبی و انگلیس بودن -به همراه هزاران لقب و صفت افتخارآمیز دیگر- به‌مان چسبیده، بگذار این را هم بگوییم که آش نخورده و دهان سوخته نباشیم. به چه کسی قسم بخوریم که باور کنید این حرف‌های ما هم از سر دلسوزی برای همین خاک است.

    ۱. نمی‌فهمم! پس عقلانیت و خرد و منطق کجاست؟ آن هم در چنین عرصه حساس و مهمی؟ «همشهری» تیتر زده: «تجلی احساسات ضد انگلیسی» شاید بهترین توصیف باشد؛ «تجلی احساسات». آن همه رجزخوانی و دشمن‌تراشی و تهییج افکار ملت و «مرگ بر» پراکنی و... نتیجه‌اش همین تصمیمات و تحرکات هیجانی مخرب است (اگر آن را برنامه‌ای تنظیم‌شده ندانیم) برای ارضای احساسات غلیان‌کرده‌ی عده‌ای که یا خودسر هستند یا خودجوش اما اثرگذارترین هستند در تصمیمات کشور. عرض کردم! شما می‌توانید بنده را طرفدار استعمار پیر بدانید اما نه من خیری از این اجنبی‌ها دیده‌ام و نه شما –به عنوان یک ایرانی و هموطن- بیشتر از من از ایشان کشیده‌اید. آن روز که ایراد گرفتن به ادبیات رییس‌جمهور را سیاسی دانستند، نمی‌دیدند که منظور انتقاد از ادبیات و فرهنگی لمپنی است که انگار هر چه برای دیگر کشورهای دنیا بیشتر شاخ و شانه بکشی و با الفاظ چاله‌میدانی‌تری خطاب‌شان کنی، شجاع‌تری و سیاست‌مدارتر و هر روز هم در بین مردم و مسئولان فراگیرتر و پررنگ‌تر می‌شود. نمی‌دانم چطور باید گفت: حرف را هر چند حق هم باشد باید در جای خود و به شکل مناسب‌ش زد. حرف حق را عربده نمی‌زنند! (جواب سیلی دشمنی‌ها و سنگ تحریم‌ها را هم اگر نمی‌خواهیم بنا به توصیه‌های فراموش‌شده فرهنگی-دینی‌مان با لبخند بدهیم، حداقل چنین منجنیقی جواب‌ش نیست!) جهان هم چه بخواهیم، چه نخواهیم، قوانین و دیپلماسی‌ای دارد که حتی تندترین رفتارها هم بهتر است از مجرای آن انجام شود تا اثرگذاتر و شنیده شود. مثالی بزنم: اگر امروز فردی در خانه‌تان آمد و ادعا کرد که این ملک من است، چه می‌کنید؟ به مراجع قانونی ارجاعش می‌دهید یا با چماق به سرش می‌زنید؟ حتی اگر بدانید که دادگاه عادلی وجود ندارد یا این که آن طرف دادگاه را به نفع خود خواهد خرید، آیا باز هم به خشونت غیر انسانی متوسل می‌‌شوید؟ تا آن شخص و آن دادگاه به جای آن‌که برای عمل غیرقانونی‌شان به زحمت جعل سند و مدرک بیافتند، سر شکسته و اظهر من الشمس(!) مدعی را به دادگاه ببرند که حتی هیات منصفه هم دهان‌ش بسته شود؟ که «اگر حق با توست، پس خشونت دیگر چرا»؟

    ۲. نمی‌فهمم! بالاخره تصمیم‌گیرنده و قانون‌گذار و مجری و قاضی در این کشور کیست؟ این قدر مملکت بی‌صاحب شده که عده‌ای –مثلا دانشجو- وارد سفارت کشور دیگری شوند که همان خاک کشور دیگر است؟ حرکتی که می‌تواند مقدمه جنگی باشد که سرنوشت میلیون‌ها انسان بی‌خبر و بی‌گناه هموطن را زیر و زبر می‌کند. برخلاف شما، این میلیون‌ها نفر زندگی بی‌دغدغه و همان اندکی نفس را می‌خواهند، نه خون و خونریزی و جنگی ایدئولوژیک را که تشنه آغازش هستید.
    مجلسِ سراسر مردمی و باغیرت‌مان که همین چند روز پیش رای به کاهش روابط داد. رییس‌جمهور ۲۴ میلیونی هم که به همین سخنان ضد غربی شهره است و رهبر هم که در صف اول مبارزه با استکبار است. پس دیگر این اقدام خودسرانه، خودجوش یا هر چیز دیگر اما مسلما غیرقانونی و زشت برای چیست؟ اشغال و آشوب و ناامنی چرا؟ ظاهرا این افراد در سفارت نشسته‌اند و گفته‌اند مگر به اذن رهبر بیرون نخواهند آمد. یعنی با اجازه او وارد شده‌اند؟ (اگر رهبر مخالف باشد که دیگر...) مگر کشور ساز و کار و دم و دستگاه ندارد؟ همه دستگاه‌ها که خدا را شکر ولایت‌مدارند؛ نمی‌شد و بهتر نبود از رهبر بخواهید که از دولت بخواهد به صورت رسمی و دیپلماتیک سفارت انگلیس را ببندد؟

    ۳. نمی‌فهمم! همین چند روز پیش رزمایش و قدرت‌نمایی بسیج و پلیس ضد شورش بود. یادمان هم نرفته که وزارت اطلاعات و بسیج و دیگر ارگان‌های امنیتی-نظامی، فتنه ۸۸ را با آن همه گستردگی‌ش جمع کردند. پس اگر نمی‌توانند جلوی عده‌ای دانشجوی غیرمسلح را بگیرند که به دو عدد در هجوم نیاورند، آیا نباید پشت‌مان از این همه ناکارآمدی بلرزد؟ آیا نباید احساس ناامنی کرد؟ شاید بگویید این‌ها همان بسیجیان بودند اما اولا: پس نیروی انتظامی چه می‌کند؟ مشغول دید زدن دختران و زنان هستند برای سوا کردن بدحجاب‌ها؟ یا روی پشت‌بام‌ها دیش جمع می‌کنند؟! دوم: اگر متعاقب پاراگراف اول، بسیج را به دو دسته احساسی و منطقی تقسیم کنیم، نقش بخش منطقی‌شان در این واقعه چه بود؟ نقش رهبری و فرماندهی‌شان چیست؟
    صحنه خودرو آتش زدن و شکستن شیشه‌ها خیلی برای‌م آشنا بود. چه تبحری! انگار بار اول‌شان نیست. خبره‌اند! فکر کنم یادم آمد: آن زمان که عده‌ای به سکوت در خیابان قدم می‌زدند، همین جماعت، آتش‌گرفتن چند سطل آشغال و شکستن چند شیشه را بهانه کردند برای به خانه راندن همه آن‌هایی که سلاحی که نداشتند هیچ، زبان‌شان را هم در کام گرفته بودند. آن همه موتورسوارانی که دسته دسته رعب و وحشت در دل شهروندان می‌انداختند، آن‌ها که در پیاده‌روها به فریاد «حیدر! حیدر!» قدرت‌نمایی می‌کردند، آن‌ها که از مردم فیلم‌ می‌گرفتند، با صورت‌های پوشیده، تفنگ و باتون‌شان را به‌سان فیلم‌های رزمی و جنگی هالیوودی به رخ مردم می‌کشیدند و با شوکر برقی پیاده‌روها را خلوت می‌کردند... این همه نیروی امنیتی، در چنین غائله امنیتی کجا بودند؟ آیا وارد خاک کشور دیگری شدن (در حالی که راه‌های بسیار دیگری، آسان‌تر و اثرگذارتر از آن وجود دارد.) برای امنیت ملی و جان و ناموس کشور خطرناک‌تر است یا به خیابان آمدن مشتی سوسول لجن سبز؟! آیا جور خوابیدن رگ‌های غیرت بیرون‌زده را کشور و مردم‌ش باید بدهند؟

    ۴. نمی‌فهمم! عکس‌های حمله به سفارت را که می‌بینم، چهره اسلام ربانی و دین رحمت را درش نمی‌بینم. غارت و شکستن در و دیوار و شیشه و آتش و دود و بالا رفتن از دیوار و... با پرچم «یا حسین» تکان‌دادن و نوحه‌خوانی. آیا مفهوم انقلابی‌بودن و پیروی از قیام عاشورا، فقط متوسل‌شدن به خشونت است؟ تندروی است؟ به تصور غیرایرانی‌ها و نامسلمان‌ها از دیدن این تصاویر که فکر می‌کنم، به «اسلام‌ستیزی»‌شان حق می‌دهم! بیشتر که فکر می‌کنم، می‌بینم مدت‌هاست جز پرخاش و دشمنی و کینه و خشونت و شمشیری که برای همه –خودی و غیرخودی- از رو بسته شده، چیزی از این اسلام ندیده‌ام... چهره رئوف‌ش بماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ساعت 11:58 AM  توسط حسام دات كام  | 

    قدیم، دیکتاتورها مجسمه‌ای سوار بر اسب داشتند که موقع انقلاب، سرنگونی آن مجسمه، نمادی از سقوط دیکتاتور می‌شد. حالا حتی قذافی هم از این‌ها ندارد! آخرین‌شان صدام بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:13 AM  توسط حسام دات كام  | 

    روزی حداقل بیست بار (بسته به زمان و پراكندگی حضور در خیابان­ها) باید نگاهم بیافتد به گون نشسته و پر پشم آقایان ناآشنا (معذرت می­خواهم بابت چنین لحن و جملاتی! مجبور بودم با این كراهت توصیف كنم كه عمق فاجعه بیان بشود!) بعضا در معیت بخش اعظمی از لباس زیر حضرات، در خیابان، دم بقالی محله، اتوبوس و هر مکان عمومی دیگری! این آمار ناخواسته به دست می‌آید. حالا اگر «نظرباز» هم باشید كه رکورد بالاتر هم می­رود!
    -         تا حالا شده گشت ارشاد یك آقایی را در ون بیاندازند به جرم «كشف ماتحت»؟! خجالت هم می­كشم بروم از آن خانم چادری­ها سوال كنم یا تذكر بدهم که این کار را هم به وظایف‌شان اضافه کنند!
    -         استفتاء و درخواست از مراجع برای آن­كه هویدا شدن نشیمن­گاه آقایان را (چه همراه شرت مارك­دارشان، چه بدون آن!) مصداق «تبرّج» اعلام بدارند! (حالا مال خانم­ها كه دیگر هیچ!)
    -         از آن­جایی كه این روزها این پدیده در كنار پدیده­های دیگری مثل جراحی­های زیبایی یا آرایش مو و ابرو در آقایان -برای افزاییدن(!) بر زیبایی و جلب توجه و جذابیت و...- رواج پیدا كرده است، شاید این فعالیت (پرده­برداری از سرین!) هم از آن زمره و در همان راستا و با اهداف و نیات مشتركی صورت می­گیرد. من به عنوان یك مرد دركش نمی­كنم. از خانم­ها تقاضا دارم اگر برداشتی مبتنی بر (یا حتی اندكی مرتبط با) جذابیت از مشاهده این منظره دارند و یا دچار حس شیفتگی و کشش و امثال آن می‌شوند اعلام كنند. (فقط محض اطلاع بنده. چون ما که متاهلیم و از ما گذشته است دیگر! در ضمن نام و مشخصات شما محفوظ خواهد ماند!)
    -         در شگفتم كه آقایانی كه آشكاری طره­ای از موی نسوان نزدیك­شان (اعم از زن و آبجی و مادر گرفته تا...) رگ غیرت­شان را به جوش می­آورد، پدیدار شدن ماتحت­شان آیا متوجه­شان نمی­كند یا این كه كجای­شان را به جوش می­آورد؟ آیا زنان غیرتی نمی­شوند كه ممكن است خانم دیگری یا نعوذبالله آقای دیگری، نظر آن­چنانی و غیرافلاطونی به همسرشان داشته باشد؟ بیولوژیستان و تمامی مرتبطان و دست­اندركاران محترم دیگر، پدیده «رگ غیرت» را بررسی و علل و نقطه جوش آن را اعلام بدارند.

 پ.ن. حجاب ظاهرا امری از ازل ثابت بوده اما در همین سه دهه بعد از انقلاب، مردان هزار مد عوض کرده‌اند و هیچ وقت هم مصداق فساد و فحشا نبوده‌اند. منظورم صرفا آرایش‌ها و مدهای انکر الاجمال رایج نیست؛ چطور «ریش زدن» غیرشرعی نیست؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 4:5 PM  توسط حسام دات كام  | 


و آیا «انسان»ی هست که یارای بازخوانی این درد را داشته باشد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 12:25 PM  توسط حسام دات كام  | 

و در پایان نشان بدترین و نادان‌ترین مربی به پپ گواردیولا اهدا می‌شود که فرق بین منچستر و ختافه را نمی‌فهمد و در برابر همه تیم‌ها با یک تاکتیک بازی می‌کند!

سر آلکس فرگوسن نیز در مصاحبه پس از بازی افزود: «ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم.»!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 1:59 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

پس هر نفسی كه فرو می‌رود ممد حیات است و چو بر می‌آید «عذاب وجدان»

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 3:52 PM  توسط حسام دات كام  | 

ديشب رفته بوديم «جدايي نادر از سيمين» را ببينيم. گفتيم تعطيلات تمام شده است و دوشنبه، وسط هفته است و نبايد شلوغ باشد. اما سر انگشت حيرت را با ديدن كاغذ «سانس تكميل مي­باشد» به دندان خاييديم! يعني در اين حد؟!

ميان برنامه: كمپين دعوت از مردم به تماشاي «اخراجي­هاي 3» جهت خلوت نمودن صف بليت «جدايي اصغر از فرهاد»!

اما در اين احوالات ناخوش سينماي سال­هاي اخير، خودم هم مطمئن نيستم كه آيا مي­توانم حداقل از اين كه دوباره بايد در صف گيشه ايستاد (آن هم در روز وسط هفته) خوشحال شوم؟ آيا نبايد به رونق سينما دل خوش كنم؟ هر چند فقط در فروش (شايد فيلم­هاي خوبي هم در راه باشد) و هر چند موقتي (هنوز معلوم نيست. شايد مستدام باشد). آيا نبايد از اين كه مردم هنوز به سينما مي­آيند، اميدوار گردم به آينده سينما يا حداقل نااميد نباشم؟ هر چند براي ديدن اخراجي­ها باشد و يا بدتر از آن براي ديدن فيلم تهمينه ميلاني!

آيا بهتر نيست در اين شرايط نيمه يا قسمت پر ليوان را ببينيم؟ هر چند پر از فضولات باشد!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 1:54 PM  توسط حسام دات كام  | 

پرسش يك گزينه­اي

   با فرض اين كه «عدالت» لزوما به معناي مساوي بودن و يا توقع پاسخ يكسان داشتن نبوده بلكه انتظار پاسخ و خروجي­اي مطلوب و متناسب است، به نسبت داده­ها و يا به عبارت ديگر آن است كه از هر فردي، مطابق آن­چه به او داده شده است انتظار داشته باشيم و ضمنا با توجه به اين خبر كه در روز قيامت، اولين چيزي كه از انسان سوال مي­شود نماز است، به نظر مي­رسد كه اين سوال هم حتما يكي ديگر از سوالات بعدي خواهد بود (حداقل به زعم و پيش­بيني و انتظار بنده):
   «پس ما آنان را در سرزميني نشانديم، محصور در ميان آب­ها و زمين­اش بي­ثبات؛ ميزبان هميشگي زمين­لرزه. آن­گاه شما بر خاكي ساكن بوديد كه ديرينه­ترين مسكن تمدن بود و جوي­هايي از نفت، از زير پاي­­تان جاري. هر كدام چه كرديد؟ چه به دست آورديد؟»
   و ما حتي زحمت بيرون­كشيدن اين نفت و سوداندوزي از آن مال مفت بادآورده را هم به خود نداديم. زحمت را به آن­هايي داديم كه به قيمت گزاف به آن­ها مي­فروختيم­اش.

«ثمّ لتُسألُنّ يومئذٍ عنِ النّعيم» «پس آن روز از نعمات (كه به شما داده شده) بازخواست خواهيد شد» . سوره تكاثر . آيه 8

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 3:57 PM  توسط حسام دات كام  | 


آيين­نامه بقا براي آخرالزمان

  «اذا زلزلت الارض زلزالها»

   چه انسان را يكي از همان حيوان­ها بدانيم كه البته فقط «نطق» از ديگران متمايزش نكرده است، چه همان مخلوق و تافته جدا بافته دست پروردگار؛ آن­چه واضح است اين است كه اين موجود، در طول مدت حضور طولاني و البته نسبتا بسيار كوتاهش (پس از آن كه ميليون­ها سال، براي ساخته­شدن جهان لايتناهي­اي كه كهكشاني با كره كوچكي در گوشه­اي، ميزبان انسان باشد، زمان صرف شد) خود را با طبيعتي كه در آن حاضر بوده، به گونه­هاي مختلف وفق داده و البته طبيعت اطراف­اش را نيز، به ويژه در روندي متناسب با روند دستيابي­اش به تكنولوژي، تغيير داده است (گرچه اين تغييرات اكثرا خارج از كنترل و اراده­اش بوده و عموما تغييرات لزوما مثبتي هم نبوده­اند!)
   با اين حال اين انسان همواره مقهور و طعمه برخي رخدادهاي -به نسبت شدت­شان، نادرِ- طبيعي شده كه از آن­ها به خشم و طغيان طبيعت يا خدا و تعبيرات مختلف ديگر ياده كرده­اند. در حالي كه همواره مهم­ترين راه حل در برابر اين مشكلات فرار بوده (و البته هميشه آخرين راه­حل براي انساني كه ذاتا يك­دنده و لجوج و مغرور و بلندپرواز است) راه­حل­هاي ديگري نيز پيش­بيني و امتحان شده­اند كه معمولا درصد موفقيت­شان بيشتر به ميزان شدت آن رويداد طبيعي بستگي داشته است. از پرهيز از ساخت خانه در دره­هاي سيل­خيز، كه مثال خوبي براي مورد «فرار» هستند، تا ساخت بناهايي مستحكم و مقاوم در برابر زلزله­ها، كه يكي از چالش­برانگيزترين تلاش­ها و دغدغه­هاي بشر بوده است، همه نمونه­هايي از اين راه­حل­هاي پيشنهادي و استفاده­شده بشر به شمار مي­روند.
   اما «وفق دادن» واژه كليدي اين متن است؛ ژاپني­ها كه به نظر مي­رسد زلزله، بخشي از زندگي و فرهنگ و هويت­شان شده باشد و يكي از موفق­ترين و نمونه­اي ترين مثال­ها براي نمايش مقاومت انسان در برابر حوادث طبيعي شده­اند (هر چند اين موفقيت به ناچار براي­شان به دست آمده است، چرا كه اگر موفقيتي نبود، الان احتمالا ژاپني هم وجود نمي­داشت!) به سختي تحت تاثير بزرگترين زلزله ثبت شده در تاريخ­شان قرار گرفته­اند. اين كه نمي­گويم «مقهور» اين زلزله شده­اند، به اين دليل است كه شكست را در اين مورد بايد تعريف كرده و يا معيار دقيقي براي آن تعيين كرد. ويراني­هاي بسيار، در برابر مقايسه شدت زلزله كه به راحتي مي­توانست بياباني از اين شهرها به وجود آورد، لزوما نمي­تواند «مقهور شدن» تلقي شود. حساب ويراني­هاي حاصل از سونامي را هم جدا كرده­ام.
   در هر صورت اين زلزله شديد، فاصله چنداني هم با شديد­ترين زلزله­هاي ثبت­شده نداشته است و شايد اگر سونامي­اي در كار نبود، «فاجعه­»اي هم به وجود نمي­آمد و حداقل ابعاد آن تا اين حد وسيع نمي­شد. طرح دوباره موضوع تكراري كه «ژاپن مي­تواند الگويي براي ديگر كشورهاي زلزله­خيز باشد تا حتي از شديدترين زلزله­ها نيز با كمترين بحران و مشكل عبور كنند»؛ اما سوال اصلي اين است كه صرف مقياس­بندي انجام­شده توسط چارلز ريشتر به صورت اعداد صفر تا ده (كه البته مسلما با پشتوانه علمي بالايي انجام شده است) و اين مساله كه شديدترين زلزله­هاي پيش­بيني شده در اين مقياس، يعني زلزله­هاي ده ريشتري، هرگز ثبت نشده­اند آيا دليل بر اين است كه انسان هم زندگي­اش را با امكان بروز حداقلي اين زلزله­ها «وفق» دهد؟ با مشاهده ميزان آسيب­پذيري كشور الگوشده ژاپن، در حالي كه يك زلزله ده ريشتري هم مي­توانست فجايع وسيع­تري را رقم بزند، آيا نمي­توان پيش­بيني كرد كه يك زلزله تقريبا 11 ريشتري مي­توانست ژاپن را از نقشه جغرافيايي محو كند؟


زمين لرزيده،‌ خانه و كشتي و خودرو و هواپيماها شسته شده­اند و در آب آتش برپاست. فيلم­هاي آخرالزماني هم چنين تصوير هولناكي را خلق نكرده بودند. آن روز، تصوير روز قيامت براي ما دژاوو خواهد شد!؟


   گفته شده كه خانه­ها را با عمر مفيد 25 ساله مي­سازند و دانشگاه­ها را براي برپايي چند صد ساله و پالايشگاه­ها را براي بيشتر و بيشتر. دركشورهاي حادثه­خيز (در اين­جا منظور زلزله­خيز) با بالارفتن عمر مفيد ساختمان­ها، لزوم پيش­بيني بروز حوادثي كه احتمال كمتر و ناچيزي براي وقوع دارند هم اهميت بيشتري مي­يابد. اما ظاهرا سقف شدت اين حوادث هيچ­گاه از زلزله ده ريشتري فراتر نمي­رود. با توجه به پيش­بيني ناپذير بودن طبيعت و وسعت ويراني و تلفاتي كه يك زلزله 11-12 ريشتري به وجود خواهد رفت، آيا بهتر نيست حتي در برابر تصوير ذهني شهري كه در چند ثانيه با خاك يكسان و خالي از سكنه مي­شود، انسان هم تلاش بيشتري براي دستيابي به تكنولوژي­هاي ارزان و سهل­الوصولي بكند كه خيال او را از زلزله­هاي –مثلا- 15 ريشتري هم راحت كند؟ هرچند احتمالش كم باشد. پشتوانه علمي ريشتر چقدر محكم بوده است؟ اين احتمالات چقدر ممكن و ناممكن است؟ طبيعت چقدر پيش­بيني ناپذير است؟ آيا هرگونه مقاومت در برابر زلزله­هاي آن­چناني ممكن است؟
   چه دست خداوندگاري را در آفرينش اين جهان موثر بدانيد و چه آن را صرفا پديده­اي طبيعي قلمداد كنيد، آيا آن زلزله خارج از پيش­بيني ريشتر، همان «روز قيامت» يا «پايان دنيا» است؟ آيا آن بشر لجوج و يك­دنده و مغرور، نمي­خواهد در برابر آن روز مقاومت كند؟ نمي­خواهد به جنگ خدايش برود يا براي نبرد نهايي با طبيعت بر سر تصاحب اين زمين آماده شود!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 3:52 PM  توسط حسام دات كام  | 

چه مي­توان كرد، وقتي كه اين راهش نيست و راهي ديگر هم نيست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 2:46 PM  توسط حسام دات كام  | 

فكر نمي­كنم در حدي باشم كه بخواهم چيزي در معرفي اين شعر بنويسم اما نمي­توانم به اين نكته هم اشاره نكنم كه شنيدن اين شعر كه خود استاد با همراهي تار استاد لطفي و ضرب محمد قوي­حلم دكلمه­اش مي­كند (در برنامه اي به مناسبت هشتاد سالگي سايه كه در كلن آلمان اجرا و در آلبوم «بال در بال» -هم صوتي و هم تصويري- توسط موسسه آواي شيدا منتشر شده است. اينجا هم مي توانيد تماشا كنيد.) نفوذي خواهد داشت چندين برابر... ديگر نمي­توانم و نمي­دانم چگونه بايد وصف كنم، ميزان ستايش­ام از اين اثر گرانبها را:

 
چه فكر مي‌كني؟
كه بادبان شكسته، زورق به گل نشسته‌اي­ست زندگي
در اين خراب ريخته

 كه رنگ عافيت ازو گريخته
به بن رسيده، راه بسته‌اي ست زندگي

چه سهمناك بود سيل حادثه

 كه همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان زهم گسيخت

 ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در كبود دره‌هاي آب غرق شد

هوا بد است

تو با كدام باد مي‌روي؟
چه ابر تيره‌اي گرفته سينه‌ي تو را
كه با هزار سال بارش شبانه‌روز هم

 دل تو وا نمي‌شود‏

تو از هزاره‌هاي دور آمدي

 در اين دراز ناي خون فشان
به هر قدم نشان نقش پاي توست
دراين درشتناك ديو لاخ
ز هرطرف، طنين گام‌هاي رهگشاي توست
بلند و پست اين گشاده دام­گاه ننگ و نام
به خون نوشته، نامه‌ي وفاي توست
به گوش بيستون هنوز، صداي تيشه‌هاي توست


چه تازيانه‌ها كه با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها كه از تو گشت سربلند
زهي شكوه قامت بلند عشق

 كه استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه كن

 هنوز آن بلند دور
آن سپيده، آن شكوفه‌زار انفجار نور

كهرباي آرزوست
سپيده‌اي كه جان آدمي، هماره در هواي اوست

به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن‏

سزد اگر هزار بار، بيفتي از نشيب راه و باز
رو نهي بدان فراز


چه فكر مي‌كني؟ جهان چو آبگينه‌ي شكسته‌اي­ست
كه سرو راست هم، در او شكسته مي‌نمايدت

چنان نشسته كوه در كمين دره هاي اين غروب تنگ
كه راه، بسته مي‌نمايدت


زمان بي‌كرانه را، تو با شمار گام عمر ما مسنج‏
به پاي او دمي ست اين درنگ درد و رنج


به سان رود، كه در نشيب دره سر به سنگ مي‌زند، رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست، زنده باش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 2:33 PM  توسط حسام دات كام  | 

   يك تماشاچي براي چه به تماشاي يك مسابقه (نه لزوما ورزشي، ولي چون مسابقات معمولا ورزشي هستند؛ مسابقه ورزشي) مي­رود يا مي­نشيند؟ («مي­رود» يعني تماشا در محل و «مي­نشيند» يعني تماشا از تلويزيون!) نيازي نيست جواب بدهيد! اين را پرسيدم كه به دو انگيزه و دليل مهم تماشاچي­ها اشاره كنم: يكي لذت هيجان تماشاي اين رقابت و ديگري تشويق و تهييج مسابقه­دهنده و ورزشكارِ قاعدتا مورد علاقه.

   حالا سوال بعدي: يك مسابقه­ي دوچرخه­سواري يا ماشين­سواري را چطور مي­شود تماشا كرد يا بهترين راه براي تماشاي­اش چيست؟ توضيح بدهم كه منظورم مسابقات داخل سالن يا مسابقاتي با يك پيست بسته (كه رقابت­كنندگان در آن دور مي­زنند مثل فرمول 1 يا ناسكار) هم نيست؛ رالي­ها و تورهاي دوچرخه­سواري مثلا. آيا بايد همراه شركت­كنندگان شويم؟! اين كه مهارت و تواني در حد خود آنان مي­طلبد. ضمن اين­كه در اين صورت ظرفيت پذيرش تماشاچيان براي جلوگيري از ايجاد اختلال در مسابقه بسيار محدود خواهد بود.

   ما كه مشابه اين اتفاقات را در كشور كمتر داشته­ايم و حتي هرگز تجربه نكرده­ايم اما حتما ديده­ايد در تصاوير تلويزيوني، تماشاچياني را كه در مسير مسابقه، دوچرخه­سواران يا هر-چيز-ديگر-سواران را تشويق مي­كنند. آن­هايي را كه بر حسب اتفاق گذرشان به آن مسير خورده يا براي كنجكاوي آمده­اند ببينند اين شلوغي براي چيست را اگر فاكتور بگيريم، بقيه شايد ساعت­ها كنار جاده مي­ايستند تا رقابت­كنندگان براي لحظه­اي از پيش روي­شان بگذرند و گاه ماشين­ها گِل يا برف هم روي­شان بپاشند! آن­ها هم همان لحظه را غنيمت دانسته و شور و نشاط­شان را با چگالي بالا خالي مي­كنند و بعد احتمالا به خانه مي­روند. البته معمولا تعداد كساني كه محل خط پايان را براي تماشاي از نزديك انتخاب كرده­اند بيشتر است چون با اين روش حداقل از اين­كه در خانه تا پايان مسابقه منتظر بمانند و از نتيجه مطلع شوند بي­نياز مي­شوند.

   براي اين جماعت ظاهرا تشويق ورزشكار محبوب­شان به طور كامل بر تماشاي مسابقه برتري دارد. من اين جور مسابقات را پي­گيري نمي­كنم و ورزشكار محبوبي را هم بين­شان ندارم اما داشتم فكر مي­كردم اگر بخواهم اين كار را بكنم بايد كجا بايستم؟ روي مبل خانه (البته آن­جا ديگر نمي­ايستم!) جلوي تلويزيون، يا از نزديك، كنار جاده كه فقط براي لحظه­اي شايسته­ي دريافت عنوان تماشاگر خواهم بود؟

   حقيقت اين است كه حتي وقتي خودم را به جاي يكي از طرفداران اين ورزش­ها قرار مي­دهم باز هم نمي­توانم لذتي در تماشاي يك مسابقه­ي يكنواخت چند ساعته تصور كنم. تماشاي­شان مثل تماشاي مسابقات فوتبال ليگ خليج فارس است كه يا 90 دقيقه صدا را قطع مي­كني، كارهايت را مفصل انجام مي­دهي و لحظه­ي آخر، پيش از آن­كه گزارشگر پس از خواندن اسامي دست­اندركاران و تشكر از آن­ها اعلام كند كه «مي­ريم به استوديو» تابلوي نتايج را نگاه مي­كني و احتمالا اگر علاقه­ي بيشتري هم نشان دادي مي­تواني با بررسي سريع جزييات مثل درصد مالكيت و تعداد كرنر بفهمي بازي دست كي بوده است يا وسط مسابقه آن­قدر از اين كانال به آن كانال دنبال چيزهاي مهيج­تر از فوتبال ليگ برتر ايران –كه فراوان است- مي­گردي تا لحظه­ي سوت پايان و يا در اين مورد «خط» پايان برسد. پس جاي من روي مبل نخواهد بود. مجبور خواهم شد كه تشويق ورزشكاران را بيشتر دوست داشته باشم.

  گفتم كه بين مسير، خيلي جاي دوست­داشتني­اي نيست. حداقل من از آن دسته نيستم كه مثلا بطري­اي كه دوچرخه­سوار از آن آب خورده و پرت كرده كنار جاده و احتمالا خورده توي سرم را يادگاري نگاه دارم و يا بعد از اين كه سر تا پا توسط ماشين رالي گلي شدم با دوستان­ام عكس دسته­جمعي بياندازم. اما اگر همه بخواهند مثل من در خط پايان جمع شوند تا لحظه­اي براي قهرمان هورا بكشند و جشن بگيرند، اين قهرمان در طول مسير چطور بايد تشويق شود و از كجا روحيه بگيرد؟ تازه در خط پايان هميشه پذيراي اين ريسك هم هستيم كه ورزشكار مورد علاقه­مان نفر اول نباشد و بعد از ساعت­ها صبر كردن، هم ما بايد ناظر چهره­ي شكست­خورده­ي او شويم و هم او شاهد قيافه­ي ضدحال طرفداران­اش. اين جوري من هم شريك شكست مي­شوم و البته در حالت اول هم شايد وقتي عكس قهرمان را به ديوار مي­زنم كمي احساس شرم و عذاب وجدان داشته باشم از اين­كه سهمي نداشته­ام در اين قهرماني.

   فكر كنم اين قضيه، زيادي و بي­خود دارد وقتم را مي­گيرد. فكر مي­كنم در اين­جا ترجيح مي­دهم از دست سرنوشت استفاده كنم. اگر روزي قرار شد در چنين مسابقاتي تماشاچي شوم، نقشه را بر مي­دارم و از خانه­ام، خطي عمود بر مسير مسابقه –كه احتمالا نزديك­ترين مسير را نشان مي­دهد- رسم مي­كنم و سپس از آن راه مي­روم و كنار پيست مي­ايستم. شايد جو گير شدم و مثل آن­هايي كه چند قدمي را هم در كنار دوچرخه­سواري مي­دوند، با او همراه شدم و گپي هم زديم با هم. اگر ورزشكار محبوبي باشد و همه­ي طرفداران­اش از اين روش استفاده كرده باشند با توجه به احتمال بالاي پراكندگي مناسب آن­ها در سطح شهر و حومه، او در مسيري مسابقه خواهد داد كه مثل يك استاديوم، تماشاگران هميشه كنارش حضور دارند و... ديگر بقيه­اش با خود او است كه چقدر آماده باشد. دست سرنوشت اگر يارم باشد، خانه­ي ما نزديك خط پايان خواهد بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند ۱۳۸۹ساعت 3:14 PM  توسط حسام دات كام  | 

گرسنه­ی خون­اند و تشنه­ی کشتن. سرگردان شده­ایم و گریزان. خواهش مقابله هست و توان­اش نه. خدایا! فرصتی هم نیست که دست دعایی بر آورم. خودت رحمی کن و چاره­ای انداز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۹ساعت 9:33 PM  توسط حسام دات كام  | 

   گربه­ی سیاهی بر لب دیوار نشسته و به درون خانه خیره شده است. حضور شوم­اش آزارم می­دهد و نه می­توانم پرده را بکشم، که سپس باید بایستم و هر ثانیه به امید پوچ رفتن­اش از لای پرده نگاه کنم و نکند که دوباره چشمان­ام در چشمان تیره­اش افتد و نمی­دانم چرا می­ترسم از آن­که به بيرون بروم و فراری­اش بدهم که می­دانم نخواهد رفت و آن نگاهی که از آن دور خانمان­براندازم شده، از نزدیک آشوب دیگری خواهد کرد...

نگرانم.

 (اين كه ايمان دارم نخواهد رفت آيا از بي­ايماني است!؟)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۹ساعت 9:25 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

ELECTophobia!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 7:33 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

ما رمضون، شما رمضون، آن‌ها رمضون

من رمضون، تو رمضون، مش رمضون!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۸۷ساعت 4:20 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

1. رییس جمب­بور! محترم مدتی شدیدا از ماتحت جناب هوگو چاوز آویزان می­شود!

2. حمایت مردم از رفراندوم پرزیدنت شاوز تیتر اول روزنامه­ی «کیهان» می­شود. بالاخره روی­شان نمی­شود بگویند رفیق محمود دارد دیکتاتورشیپی برای خودش راه می­اندازد که بیا و ببین.

3. حذف محدودیت از دوره­ی ریاست جمهوری از جمله تغییراتی است که به رفراندوم گذاشته شده است.

- تیتر نتیجه­گیری: مقدمات ریاست جمهوری ابدی در کشورمان

- نکته:‌ در کشور ما کدام کار را با مقدمات انجام داده­اند که برای این...؟! فقط بویش بلند شده است. تعجب نکنید بعدا!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر ۱۳۸۶ساعت 9:52 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

اين نوشته -قرار نيست، ولي- مي­تواند غيبت طولاني ما را در اين وبلاگ توجيه كند.

آيا شما يك مجرد هستيد؟ آيا شما يك مزدوج هستيد؟ فرقي نمي­كند. به هرحال، شرط برخورداري از مقدار سن خاصي كه –يحتمل- همه­ي شما خوانندگان عزيز و گرامي و نور چشم و دوست داشتني و...1  آن را دارا هستيد، شما را دانا و واقف بر فروق2 زندگي مجردي و متاهلي مي­نمايد. اين فروق، علي الخصوص (و تحت العموم!) درباره­ي ما جماعت ذكور بسيار بارزتر و شناخته­شده­ترند. همه مي­دانند كه پسر مجرد ذاتا داراي رفتارهاي لش­بازانه!3 و [...]اي است كه پس از ازدواج مجبور به ترك تقريبا تمامي آن­ها مي­شود (يا مجبور به انجام آن­ها در خفا!) و معمولا يكي از كاربردهاي معمول ازدواج همين رام­نمودن اسب سركش تجرد! و سربه­راه كردن اين عنصر مفسد است. (حالا حساب كنيد اين عنصر مفسد دانشجو و خوابگاهي هم باشد.)

مثال: روز قبل از عقد با بچه­ها رفتيم بيرون. گفتم برويم لش­بازي مجردي! پرسيدند از كجا شروع كنيم؟ مجردبازيت چه­جوري بود؟ پاسخ دادم برويم خانه كتاب بخوانيم! به هرحال مصاديق آن اعمال مجردي چه در مورد بنده صدق بكند يا نكند من يك عنصر مجردم كه دارم درمان مي­شوم يا به راه راست هدايت مي­شوم. خوشبختانه چون اين درمان به سرعت، بسيار آرام و به تدريج حاصل گشت، ما خود را آرام آرام با پيامدهايش وفق داده­ايم و در بسياري از موارد اصلا نفهميديم چي، كي تغيير كرد! به عبارتي من مدت­هاست كه نيمه متاهل شده­استم! اما مشكل دقيقا همين جاست. اين تغييرات تدريجي باعث شد كه اين چند روز ناگهان به خود بيايم و ببينم كه اي بابا! چندي ديگر رسما و كاملا متاهل مي­شوم. حالا تمام آن مصاديق معمول اعمال مجرديت به كنار، فكر از دست دادن چند مورد خاصش اين چند روز بسيار ما را در تنگناي فكري قرار داده است!:

- شايد هفته­ي پيش بود كه متوجه شدم تا چندي ديگر كه بروم سر خانه و زندگي خودم، لذت بزرگ فيلم­ديدن در معيت دوستان سينماباز را از دست خواهم داد. اول از همه ديگر خانه­ام در پنج قدمي خانه­ي ايمان و شايان نخواهد بود كه هر وقت خواستم بروم دور هم فيلم ببينم. مهم­تر از آن مگر قصد جانم را كرده­ام؟! كف­زدن­هاي بين فيلم­ها، قهقهه زدن بعد از شوخي­هاي مورد دار!، فحش­دادن به در و ديوار فيلم4، خوردن چاي شمالي در ليوان­هايي كه رنگ چاي گرفته­اند و شام مجردي بعد از فيلم و... –ضميمه­جات هميشگي اين برنامه فيلم­ها - همه از مواردي­اند كه به زودي جزو ليست عوامل محرك حس نوستالژي وارد خواهند شد. براي همين از آن روز از هر فرصتي براي جهيدن به خانه­ي دوستان و فيلم­ديدن استفاده مي­كنم.

- بعد از سال­ها زندگي در يكي از عمومي­ترين مكان­هاي ممكن! (يعني همان خوابگاه) كه براي چون مني حكم كابوس و شكنجه­اي دائم داشت، تازه در اين كمتر از يك سال گذشته به تنهايي مطلق رسيده بودم. نوشتن و ساز زدن به خصوص در اين تنهايي مطلق بسيار آسان­تر و شيرين­تر بود. اما مساله اين نيست. اين تنهايي عادت كردن به بروز بدون مانع و بدون ملاحظه­ي رفتارهايي را در پي داشت كه اگر توسط افرادي ديگر ديده شوند، احتمالا مسير زندگي شما به ديوانه­خانه يا اگر آن شخص همسرتان باشد، به طلاق­خانه! خواهد كشيد! يكي از آخرين مواردش صحبت كردن با كبوتري است كه در تراس لانه كرده است و شايد جزء معمول­ترين­شان باشد! (سلف-ديالوگ كه كلا مورد معمول و شايعي است!) بدترين نمونه­ها معمولا بين آشپزي و آهنگ شنيدن و يا در موارد خستگي بيش از حد در عين شنگولي رخ مي­دهد. براي اين­كه به عمق فاجعه پناه ببريد(!) بايد بگويم يك بار ايمان ­­يك موردش را ديد حسابي كم آورد! (متوجه شديد؟ ايمان كم آورد!!)

- آآآه! پوستر كرت كوبين را كه بي­خيال شده­ام. آن پوستر مهرجويي را هم. دو تا عكس كوچولو RATM و تام مورلو را شايد بشود يك گوشه­اي يواشكي چسباند... اين پوستر «كلوزآپ» كيارستمي را هم كه ديگر تا يك قاب درست و حسابي5 برايش نخرم نمي­زنمش به ديوار. خيلي حيف است. از خود حميد سبزيان خريدمش. دو تومن!!... اما!... اما اين پوستر سيد برت را نمي­شود رد داد! حالا توي اتاق خواب يا توي سالن!؟... احتمالا اولين موضوع دعواي ما خواهد بود: چسباندن يا نچسباندن!!

البته شيريني زندگي به همين دعواهاست!



1- به سبك مجريان اخبار و كلا همه­ي مجريان تلويزيون و راديو كه هيچ كدام من را نمي­شناسند ولي هر بار بعد از سلام كلي قربان صدقه­ام مي­روند. خيلي مهربان...

2- جمع مكسر «فرق»

3- اين واژه­ي معلوم­الحال معلوم­المعنا و قبيح را استاد گرام­مان چنان در واژگان روزمره به كار برده­اند كه نه تنها تمامي قبح و شرم ما جماعت «معمار منظر» را در برخورد با آن از بين برده­اند، بلكه كاربرد آن در زبان عمومي منظر واجب گشته است.

4- منظور از در و ديوار در اين­جا همان عوامل فيلم و البته خود فيلم و خود سينما است. فحش دادن هم در اين­جا بر خلاف معمول به نشاني تحسين است! هرچه فيلمي بهتر باشد فحش­ها ركيك­تر و ناموسي­تر و مايه­دارتر هستند. (برگرفته از قانوني نانوشته!)

 

5- همين­جوري چون اين بار اين پانويس­ها زياد شده بودند، حال كردم يكي ديگر هم به آن اضافه كنم!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۸۶ساعت 10:29 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

كنسرت شجريان هم با همه­ي داستان­هايش از فروش بليت تا انتها برگزار شد و گذشت. همان روزها مطلبي نوشتم (اما اين­جا نگذاشتم) در مورد فروش اينترنتي­ش و دقيقا همان اتفاقي افتاد كه در آن پيش­بيني كردم. تاريخ آن متن كه گذشته، پس مضمونش را در مطلبي جديد مي­آورم:

- البته كه فروش اينترنتي بليت كنسرت استاد طرح مناسبي بود براي جلوگيري از بازار سياه و خوابيدن­ها در صف­ها و از سر و كول هم بالا رفتن­ها و... اصلا اين خريدهاي اينترنتي خيلي خوبند. پس­انداز كننده­ي هزينه و زمانند. بايد رواج داده شوند و بايد مردم را اول مجبور و بعد عادت­شان داد به اين كار. از بربري تا كارواش!۱ اشكالي هم كه اين بار پيش آمد از بي­تجربگي بود. گرچه مثل روز روشن است -به عبارت ديگر هر مغز خر خورده­اي مي­فهمد!- كه هجوم اين جماعت، سايت شركت و بانك و همه را تعطيل خواهد كرد و چرا از اول پيش­بيني اين هجوم نشده بود؟ ...نمي­دانم! اما سوال اصلي اين است كه تجربيات اين طرح چه خواهد شد؟

همان­طور كه حدس مي­زدم بليت­هاي كنسرت استاد عليزاده به صورت اينترنتي فروخته نشد. برگزاركنندگان با افتخار اعلام كرده­اند (البته تلويحا. اين برداشت من بود.) كه ما دردسرهايي را كه مردم براي خريد بليت كنسرت استاد شجريان كشيدند بر آنان تحميل نخواهيم كرد. بليت­ها به صورت تلفني رزرو و دو هفته­ي ديگر تحويل مي­شوند. البته شايد مقايسه­ي نحوه­ي فروش بليت اين دو كنسرت با توجه به تفاوت زياد مخاطبان­شان چندان درست نباشد. اما باز هم همان سوال اصلي: چرا برگزاركنندگان اين كنسرت نيمه­ي پر سكه(!) را نديدند؟ يعني چرا به اين­كه فروش اينترنتي كار بسياري از مردم را آسان­تر مي­كند و وقت آن آقاي محترمي كه با حوصله پشت تلفن جواب مي­داد را هم آزادتر (چون مي­توان و بايد همچنان به فروش تلفني نيز در كنار فروش اينترنتي ادامه داد.) فكر نكردند؟ چرا اين برگزاركنندگان سراغ آن برگزاركنندگان نرفتند تا بپرسند: چه كنيم كه بهتر شود؟ چرا... نه! آيا آن برگزاركنندگان به اين برگزاركنندگان جواب درخور مي­دادند يا شصت­شان را حواله مي­كردند كه آقا دهن­مان صاف گشت، حالا همين­جوري مفتي بياييم بگوييم!؟ كنسرت­هاي ديگر و ديگر چه؟ همكاري نزديك بانك سامان با كنسرت شجريان واضح بود (مسلما جزو اسپانسرها بوده­اند.) البته اگر نتيجه­ي معكوس نداشته باشد. اما آيا ديگر بانك­ها يا همين بانك سراغ اين­ برگزاركنندگان خواهند آمد؟ براي تبليغ؟ براي تشويق مردم و ترويج استفاده از خريدهاي اينترنتي؟ يك نوع سرمايه­گذاري براي آينده؟ يك نوع رواج تكنولوژي؟ آيا همين برگزاركنندگان در كنسرت بعدي سراغ فروش اينترنتي خواهند رفت يا... «ولش كن! اين همه دردسر! مثل همان دفعات قبل بيايند دم در بخوابند و بليت بخرند، ما هم راحت­تر، آن­ها هم راحت­تر!» آيا مردم به فروش اينترنتي بيش از پيش بدبين خواهند شد يا مي­گويند: «بالاخره چند بار اول خراب مي­شود و بعدا...» اصلا اين بار اول بود؟! اصلا ما مي­دانيم «تجربه» چيست؟!...

اصلا مي­دانيم سود واقعي «تجربه» چيست؟ اصلا «رقابت» مي­دانيم چيست؟ تاثيرشان در «پيشرفت»؟ آيا وقتي ذره­اي حس همكاري و كار جمعي و شراكت و دست در دست هم دهيم به مهر،  ميهن خويش را كنيم آباد در كسي يافت مي نشود، پرسيدن اين سوالات همان كوبيدن آب در هاون نفتي نيست؟!

 

سلف ديالوگ انتهايي: «اي رواج­دهنده­ي پست مصرف­گرايي و خريد!»

 


1- يك لحظه جو بالاي منبر گرفتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۶ساعت 9:12 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

1. حتي نيازي به پيش‌بيني هم نيست. كاملا مشخص و طبيعي است كه با انتشار كتاب «حافظ به روايت كيارستمي» -با وجود سنت شكني و نگاه نويي كه دارد- و با توجه به اهميت و حساسيت عباس كيارستمي و البته خود حافظ! مخالفت‌ها و جنجال‌ها و بحث‌هايي به راه خواهد افتاد.

 ۲. ...

 

براي خواندن دنباله‌ي مطلب روي «ادامه‌ي مطلب» كليك كنيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد ۱۳۸۶ساعت 11:50 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

روزنامه‌ي «آينده‌ي نزديك» – 24 صفحه رنگي

- 2 صفحه بيانات مقام معظم رهبري بدون تحريف

- 10 صفحه سخنان رييس جمهور و گزارش مجلس بدون تفسير

- 10 صفحه وضعيت آب و هوا

- 2 صفحه قيمت سكه و سيم كارت

- بدون تعطيلي و توقيف حتي روزهاي تعطيل. زيبا و جادار، تحويل رايگان در محل. آماده‌ي پذيرش آگهي و نمايندگي در مناطق محروم.

 

توضيح ارتباط با حوادث روز :

-برپايي نمايشگاه بي‌رمق كتاب در ركود چاپ و انتشار، در مصلي و بدون حضور مطبوعات.

-چاپ روزنامه‌ي جديد «هم ميهن» و چاپ مجدد «شرق»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت 11:23 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

- فرضيه : پيدايش واژه­ي «گزير» (با معنا و شكل مشابه و نزديك به «گريز») تنها به­دليل اشتباهي در تلفظ يا نگارش اين واژه رخ داده است. اين اشتباه را آدمي كله­گنده! انجام داده. مثلا داريوش هخامنش روزي به جاي «ناگريز» گفته يا نوشته «ناگزير» و كسي هم از شدت ترس و كثرت علاقه به گردن! حاضر به خنده يا تذكر نشده است. به جاي آن همه آن را پذيرفته­اند.

- توضيح غيرضروري : شايد هم واژه­ي اولي و اصلي «گزير» بوده و... اين اصلا مهم نيست.

- پس چي مهم است؟!

- ارتباط اين قضيه با وقايع اتفاقيه­ي روز : آقاي رييس جمهور اين روزها چيزي كم از خدا براي ما ندارد و حرفش هم وحي منزل است. پس هر كس به مخالفت، عملي كند و چيزي بگويد در حال عناد است و حكم كافر دارد.

- هنوز نفهميديم چه ربطي دارد : وقتي مي­گويد ساعت­ها جلو و عقب نمي­شوند يعني نمي­شوند. حرف مرد و خدا يكي است! اگر جابجا شود كه آن وقت آقا ضايع مي­شوند كه!

 

- نتيجه­گيري : ساعت­ها جلو كشيده نمي­شوند. بي­خود اميدوار و نگران و چشم به ­راه نباشيد.

- تبصره­ي مهم و بسيار ضروري : در اين مملكت هر چيزي ممكن است پس هيچ تضميني براي نتيجه­گيري بالا موجود نيست! نتيجه­گيري بالا ممكن است گزاره­اي كاملا درست يا غلط باشد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۸۶ساعت 11:39 PM  توسط حسام دات كام  | 

من هم مثل همه، نظراتي در مورد فيلم «300» داشتم. اما موضوع آن­قدرها به نظرم مهم نبود كه بخواهم وقت تلف كنم و چيزي در موردش بنويسم. گذشته از اين­ها؛ «حالا كي نظر تو را خواست؟!» ولي به طور خلاصه اين­كه: قضيه يك جورهايي 50-50 است و نه آن­ها كاملا بي­هدف بوده­اند و نه خود ما بي­تقصير. مي­توانيد من را وطن­فروش و غرب­زده و بي­هويت و... بدانید. اما اول نظرات مفصلم را هر وقت رو در رو شديم بشنوید...

اما توضيح عكس­ها :

اولي تصويري از راه­پيمايي مردم در حمايت از دستگيري 15 ملوان و سرباز انگليسي، پس از نماز جمعه­ي گذشته است. تصوير بعدي هم تصويري از يكي از سربازان ايراني در فيلم موهون «300» (اتفاقی و با فاصله این تصاویر را دیدم که در شباهت کم نظیرند!)

قضاوت كاملا با شما است اما منظورم خيلي خلاصه اين است كه چطور از غربي­ها مي­توان ايراد گرفت در حالي كه ملت ما اين­گونه خود را نشان مي­دهند و معرفي مي­كنند و معرفي مي­شوند و نشان­داده مي­شوند؟

استفاده از تصوير آن بنده خدا هم شايد كار زشت و غيرانساني­اي باشد. اما... به هرحال! راستي فراموش نكنيد كه با دقت به عكس نگاه كنيد و آن دو نفري را هم كه در سمت چپ يكي ظاهرا با مهرباني دست تكان مي­دهد و ديگري مظلوم سر به پايين انداخته است را هم ببينيد. شك ندارم بسياري از شما متوجه­شان نشده­ايد. خود ما هم بيشتر زشتي­ها را مي­بينيم (اگر اسمش زشتي باشد.) پس بي­تقصير هم نيستيم.

پ.ن. لازم شد توضیح دهم که من نيز فيلم را نديده­ام. عكس و تيزرهايش هم چيزي كه ارزش ديده­شدن را داشته باشد نشان نمي­دهد. (بدون توجه به محتوا)

توضيح : تشكر از هستي بابت تذكرش، كه فيلم را ديده و گفت اين هيولا تنها موجود زشت غير ايراني فيلم است! البته بنا بر ديگر اطلاعات او به نوعي بي­طرف است و آخر سر هم به پارسي­ها مي­پيوندد و خيلي فرقي نمي­كند! اما در هر صورت اين هم دليل نمي­شود كه حرف­هايم را پس بگيرم!!


- منبع هر دو عكس سايت Yahoo است (منبع اصلي عكس اولي خبرگزاري فرانسوي AFP است.) و اين هم لينك آن­ها: عکس اول - عکس دوم

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین ۱۳۸۶ساعت 1:10 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

نظريه‌اي دارم كه مي‌گويد: «بايد همه‌ي انسان‌ها را دوست داشت. عشق به مردم» جزييات زيادي دارد و حتي روش‌هاي آموزشي! اما الان كاري به آن‌ها ندارم. مي‌خواهم بگويم در مورد اين نظريه چندان مرد عمل نيستم. گاهي اين تناقض مايوس‌كننده است. اما هميشه هم اين من نيستم كه تقصيركارم. اين دو نمونه را بخوانيد:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۵ساعت 11:41 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

پاييز تازه شروع شده بود كه در خوش‌‌آمد قدمش! مديحه‌سرايي كردم. (البته منظور كلا فصل سرما ؛ شامل پاييز و زمستان بوده است.) اين چند روز كه هوا كمي گرم شده بود و عجيب هوش از سر آدم مي‌برد (زمستان از معدود چيزهايي است كه پايانش هم عالي است!) در فكر مرثيه‌سرايي براي رفتنش بودم كه امروز اوضاع عوض شد!

اي ول! نشان دادي كه زمستان پر جربزه‌اي هستي! نشان دادي كه هنوز وقت هست براي لذت بردن از : دست قايم‌كردن در جيب و سر در يقه فرو كردن ، از بخار دهان و بخار روي شيشه ، از زياد كردن شعله‌ي بخاري ، از نشستن باران روي عينك ، از نيمي خيس و نيمي گلي‌‌شدن در يك روز برفي ٬ از چتر و كلاه و شال‌گردن ، از تصوير ضد نور درختان در زمينه‌ي ابرها يا غروب زودرس ، از دستان كرخت و گوش‌هاي قرمزشده ، از... از همه‌‌چيز!

...و بهار هم فصل خوبي مي‌شد اگر شروعش با «عيد نوروز» نبود! (كه به روزهاي آخرِ زمستانِ دوست‌داشتني هم گند مي‌زند!)

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۸۵ساعت 10:46 PM  توسط حسام دات كام  | 

شك داشتم كه اين مطلب هم با همان مطلب قبلي با هم باشند يا نه ، چون خودم هم شك داشتم كه ربطي دارند يا نه! شما چه مي‌گوييد؟! پس بد نيست اول پاييني را بخوانيد....

 

اسكورسيزي هم بالاخره اسكار گرفت. كه چي؟!... مگر اين اسكار چيزي به استاد بزرگ اضافه يا كم مي‌كند؟ اين استاد است كه به اين اسكار اعتبار داده. نه برعكس! درود بر او!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۸۵ساعت 10:10 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

آن روز كه هادي چپردار در هفت نوشته بود : تا چند وقت ديگر هنگام جستجوي اطلاعات در اينترنت درباره­ي قرص Adult cold هم با پيغام «مشترك گرامي، دسترسي ...» روبرو مي­شويم بر اين گفته­ي طنز خنديديم و گذشتيم. اما ديروز دنبال زيرنويس براي فيلم “Fun with Dick and Jane” بودم كه ديدم همه­ي سايت­هاي جستجوي زيرنويس براي فيلم­هاي DivX غيرقابل­ورود شده­اند. نگران و ناراحت و عصبي ، به اين نكته مشكوك شدم كه سايت­ها تا زماني كه قرار است نتيجه­ي جستجو را نشان دهند كار مي­كنند و بعد پيغام ديده مي­شود.

يك پيشنهاد به عنوان ميان­پرده : نهايت هوش خود را براي يافتن احمقانه­ترين دلايل خرج كنيد! خصوصا وقتي سر و كارتان با كارهايي بيافتد كه خودمان (ايروني­هاي عزيز) در آن دست­اندركارند و به ويژه وقتي دست دولت فخيمه­ي ايران در كار باشد!

نتيجه­ي عمل به دستورالعمل بالا آن بود كه پس از حذف كلمه­ي Dick ۱ از جستجو ، زيرنويس­هاي متعدد بود كه رو شد! داشتم آتش مي­گرفتم! مسلما نه از خوشحالي! آقاجان فيلتر كنيد ، اما آخر اين چه وضعي است!!!...

به هرحال مثل همه­ي چيزهاي ضايع ديگرمان(!) به اين وضعيت فيلترينگ هم كاملا عادت كرده­ايم. خيلي بد است كه عادت كنيم به كمبودها و نقايصي كه يا خود مسبب آنيم يا براي­مان ايجاد كرده­اند. كلا عادت كردن چيز بدي است... بگذريم!

 



1 – بارها گفته­ام كه اگر بپرسند دوست داري دوباره به شكلي كاملا نو به دنيا بيايي ، پاسخم تنها به يك دليل منفي است ؛ كه ممكن است پنجاه-پنجاه دوباره پسر از آب در بيايم و يك در هزار در انگليسي ، آمريكايي ، جايي متولد شوم و يك در هزار پدر و مادرم نامم را Richard بگذارند و يك در پنج نفر من را Dick صدا كنند. از اين ضايع­تر؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۸۵ساعت 11:20 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

نمي­خواهم از اوضاع حسابي خراب مملكت بگويم و نظري بدهم. (خصوصا گرانی و گوجه فرنگی!) چرا كه خرابي و علتش چون روز روشن است و تحليل­گر هم بسيار. اين نمونه را بشناسید :

 

در صف نانوايي همه از سر ناچاري و ناخودآگاه، به نانوا و شاگردش خيره­اند. موضوع جذابي هم نيست، اما گفتم كه، از سر ناچاري! چانه­ها آماده مي­شوند و آن­سو خميرها كش مي­آيند و به تنور مي­روند. فكر مي­كنم اصلا دوست ندارم جاي آن­ دو نفر باشم؛ كاركردن زير نظر ده­ها جفت چشم منتظر! تا نان­ها پخته شود ، شاطر در كار آماده­كردن خمير براي نوبت بعدي است. يك گوني آرد مي­ريزد و پيمانه­ي بزرگي را از ماده­ي سفيدي پر مي­كند و به آن اضافه مي­كند. باز در فكرم كه اين نمك بود يا جوش­شيرين، كه كناردستي مي­گويد: «همه­ي موادش شد جوش­شيرين كه!» اول صبح حوصله ندارم نظريه­ي امكان پنجاه­درصدي نمك­بودن اين ماده را مطرح كنم. سري تكان مي­دهم و صدايي خارج مي­كنم هر دو به نشانه­ي تاييد! مرد بلافاصله ادامه مي­دهد : «مملكتي كه گوجه­فرنگي 1500تومان باشد...» جمله­ي ناتمامش هزاران معنا و مفهوم داشت! سر مي­گردانم و به او نگاه مي­كنم. خيره مي­شوم. زل مي­زنم. زبانم بند آمده. نگاهم ، نگاهي است سفيه اندر عاقل! نمي­پرسم «چه ربطي دارد؟» حتما او بيش­تر از اين­ها مي­داند و كنجكاو نمي­شوم چون حتما مساله بيش از ادراك من حقير است! نان بربري را قاپ مي­زنم و مي­پرم توي خانه و موسيقي گوش مي­دهم بلكه از اين فشار پيچيدگي اوضاع مملكت...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۸۵ساعت 11:37 PM  توسط حسام دات كام  |