این نوشته خارج از روال نوشتههای این وبلاگ است. هرچند به نظر خودم نیست و مثل همیشه دلنوشته است. چیزهایی که دوست دارم بنویسم از هر دری. البته درِ سیاست دری است که کمتر بر آن کوفتهام. هر چند به نظر خودم این نوشته سیاسی نیست اما این روزها نفسکشیدن هم سیاسی است، وقتی سم حاصل از سوختن بنزینهای ساخت داخل که در نتیجهی سیاستهای داخلی و خارجی حکومت و دولت مجبور به تولید آن شدهایم و مصلحت است که کسی از کیفیت آن نداند را وارد ریهها میکنیم. قرار خودم با خودم این بوده است که اینجا حرفهایی بزنم و واژههایی را بنویسم که در چارچوب قوانین و موازین کشور باشد. به همین دلیل است که یک سرویس وبلاگ داخلی را انتخاب کردهام که هر زمان لازم شد درش را ببندند و به اسم مستعار نوشتنام هم برای مخفی ماندن هویتم نیست که به دستآوردنش کار سختی نیست و اگر هم لازم شد، راضی به زحمت کسی نیستم؛ از من بخواهید، اسم و رسمم را بدانید! سیاسی نمینویسم. میخواهم از دوستان بنویسم و از هموطنان و از درد مشترک. همچنان در چارچوب همان قوانین هستم، هرچند بسیارند کسانی که مدام خارج آن پرسه میزنند، شاید برای جمع کردن دیگران، داخلش. میخواهم از دردها و اخباری بگویم که منابعش همهی خبرگزاریها و روزنامههای رسمی داخل هستند و بعضی هم اخبار موثق شنیده و نقلشدهی نهایتن دست دوم، نه خبرگزاریهای غیررسمی داخلی یا خارجی. این نوشته نه خارج از عرف و قوانین است و نه سیاسی است و نه هیچ چیز جدیدی دارد. این نوشته فقط یک مقایسه است میان دو خبر که در یک روز شنیدم:
خبر اول: دایرهی قربانیان خشونت و سرکوب انگار هر روز دارد نزدیکتر و این گوشهی امن ما هر روز دارد تنگتر میشود. این بار دیگر قربانی را میشناسم. کرامت را دیده بودم زیاد. دوست و رفیق نبودیم اما انگار حکایت ما دارد میشود حکایت همان کسی که هر روز یکی از نزدیکان و دوستانش را بردند و دم برنیاورد و روزی که سراغ خود او آمدند دیگر کسی نمانده بود که بخواهد فریادی کند. شاید نفر بعدی از میان دوستان باشد و شاید روزی نوبت من شود و آنگاه کسی نخواهد بود که خبر من را برساند و کسی هم نخواهد ماند که زیر آن Like بزند. کرامت را به قیافه میشناختم و شاید هم سلام و علیکی هم میکردیم گاهی اما مگر فرقی هم میکند؟ با هم در یک دانشکده درس میخواندیم، با هم در یک خوابگاه شبها را صبح میکردیم. دوستان مشترکی داشتیم که چند روزی است برایش سوگنامه مینویسند. هر دو از شهری دیگر به پایتخت آمده بودیم. اصلن با هم در یک کشور زندگی میکردیم... مگر همین ترس از بستهترشدن روزافزون این حلقهی امن باشد که من را به نوشتن وادارد وگرنه اینها را آن روز باید مینوشتم که ستار قربانی و بهشتی شد. او هم مثل من «وبلاگنویس» بود. آن قربانی، همان زمان، میشد خود من باشم. اینها را باید خیلی پیشتر مینوشتم؛ از اولین باری که یک «هموطن» یک «ایرانی» قربانی شد. به هر علتی. به سهو یا عمد. به دستور یا خودسرانه... همهی آنها میشد دوست من باشند یا خود من.
خبر دوم: نشریهی فوریز Forbes لیستی منتشر کرده است با عنوان «۳۰ زیر ۳۰» که در رشتههای مختلفی مانند موسیقی، علم و پزشکی، تحصیل، بازاریابی، ورزش و... در هر بخش شامل نام سی جوان زیر سی سال است که از نظر تهیهکنندگان این لیست میتوانند دنیا را تغییر بدهند. در بخش تکنولوژی، نام چهار جوان ایرانی-تبار دیده میشود و یکی از آنها برای من آشنا است. بابک پهلوانهفت سال هممدرسهای من بود. اما فقط در پیشدانشگاهی بود که همکلاس شدیم و تازه داشت سلام و علیک و آشناییای بین ما پیش میآمد که خبر رسید در لاتاری گرینکارد آمریکا برنده شدهاند و درست در اوج زمانی که ما منتظر آوار اولین سد بزرگ (کنکور) بر سرمان بودیم او پر کشید ینگهی دنیا. دوست و رفیق من نبود. شاید حتا الان من را نشناسد. الان یک آمریکایی است که فقط تبار ایرانی دارد و دارد برای یک شرکت آمریکایی، به اسم آمریکا، پول و افتخار میآفریند و من حتا همکلاسی بودن را هم نمیتوانم دلیلی کنم برای افتخار به او. چه برسد به ایرانی بودنم. از اول هم از آن آدمهایی به نظر میرسید که روزی -به قول معروف- «کسی میشود». اما آنچه که توجه من را بیشتر به این خبر دوم جلب کرد و بر داغ و سوز خبر اول افزود، همین همزمانشدن و مقایسهی ناگزیر بود میان آنکه رفت و آن که ماند. همین حقیقت هر روز روشنتر و این تناقض هر روز پیچیده و ژرفتر. اینکه آیا از این گوشهی امن به امان و فرصت پناه ببریم (بگریزیم) یا بمانیم و جسدمان در وان حمام متعفن و تکهتکه شود.
دیگر مقایسهها بماند. که فراوانند و دم دست و هر روز هم بر میزانشان افزوده میشود. اینکه در روزگاری که دعواها و خط و نشانکشیدنها میان مفسدان اقتصادی، هر روز با تهدیدها به افشاگریها داغ و داغتر میشود و در حالی که همهشان همزمان در این خاک قدم میزنند و میخورند و دروغ میگویند، انگار کرامت است که جایشان را تنگ کرده و جایش در وان حمام است. این که در همین روزها، در حالی که مناقشه بر سر پرداخت مبلغ بنزین هواپیماها به قربانیشدن زمان و اعصاب مسافرانشان ختم شده است، قانونگزاران مشغول تصویب ممنوعیت پرواز در زمان اذان بودهاند. در همین زمان که با زوج و فرد کردن گذرگاههای شهر، بیتدبیری خود را بر سر شهروندان آوار میکنند و به خیال خود که شهر از زهر و آلودگی پاک شده است از افتخارآفرینی در جهان و آینده میگویند و... مقایسه کم نیست. نتیجهگیری اما؟
ملالی نیست جز دوری شما. اگر از حال ما بخواهید بدانید (که نگرانش بودید) عرض کنم که گوگل هنوز فیلتر نشده اما جی-میل را باز نمیکند. نمیرود به آن سایت کذای پیوندها که معین شود که «فیل*تر» است؛ فقط چیزی بالا نمیآید. صفحهی ساین-این هم بالا نمیآید که به لطف خدا با فیل*تر&شکن خوب قابل حل است... ملالی نیست.
آن روز که شکایتی باشد، احتمالن دیگر فیسبوک باز نخواهد شد. اینترنتی هم نخواهد بود. هر وقت دیدی خبری از ما نیست، بدان که ملالی آمده ما را. دعایمان کن!
میدانم که غیر این کاری از دست کسی بر نمیآید. چرا! یک کار دیگر هم هست. این که بگوییم: «این کار را نمیکنند» و بکنند. «آن کار را دیگر نمیکنند» و آنها هی بکنند. بگوییم: «جنگ نمیشود.» و بشود. هی بشود و بشود و بشود و...
روز برگزاری این داربی بزرگ پایتخت را باید «یوم النکبة» برای فوتبال و حتا ورزش کشور نام گذاشت. روزی که بازیکنان حالا دیگر میلیاردی ایران، در قالب دو تیم -مثلن- بزرگ و پرسابقه کشور، کسلکنندهترین بازی فصل را به نمایش میگذارند و امسال نزدیک بودنش به موفقیت ورزشکاران بیشیله پیله المپیکی انگار مناسبترش کرده برای این نامگذاری.
بازی دیدنی این افسانههای فوتبال به کنار، ده دقیقه تلویزیون را روشن کردهام شاهد هنرنمایی تماشاگران غیور و متعصب هر دو تیم هستیم: تو این ده دقیقه یه کرنر زده شد، بقیهش پرتاب سنگ و گوجه و بطری خالی برای بازیکنان حریف بود. شرمآور!
روز نکبت بر تمامی ورزشکاران کشور تسلیت باد.
البته من هم کیفی پیدا میکردم با یک میلیارد پول، میبردم پس میدادم. ۵ میلیارد هم بود همین کار را میکردم. اصلن هر چه پول بیشتر درش بود انگیزهام بیشتر بود تا صاحبش را پیدا کنم ببینم آن خرفتی که یک میلیارد را داخل کیف میگذارد و بعد توی جوب ولش میکند چه شکلی است، همان سامسونت را محکم بکوبم توی مخش!
ولی کل قضیه به نظرم ترفندی بود از تهیهکنندگان «نارنجی پوش» برای فروش فیلمشان!
(در راستای این خبر)
شاید دیگر نیازی نباشد تاکید کنم که همیشه خواستهام این وبلاگ غیرسیاسی بماند. به هزار دلیل. اما حالا که دیگر این قاعده را چندین بار شکستهام، باید قانونی ناموجود تلقیش کنم. هر بار حرفهایی هستند که اینجا میمانند و نمیشود پایینشان داد و باید گفت. هر روز جنجال و ماجرایی تازه. هر روز احساس امنیت و ثبات کمتر و هر روز نگرانی و تشویش افزون و هر روز خشم و ناراحتیای که به عقدههامان افزوده میشود و فریادی که خورده میشود. این بار اما اشغال سفارت انگلستان. حرکتی که ابعاد پیامدهایش، خیلی بیشتر از آن است که بتوان حرفی نزد. ما که انگ مزدور اجنبی و انگلیس بودن -به همراه هزاران لقب و صفت افتخارآمیز دیگر- بهمان چسبیده، بگذار این را هم بگوییم که آش نخورده و دهان سوخته نباشیم. به چه کسی قسم بخوریم که باور کنید این حرفهای ما هم از سر دلسوزی برای همین خاک است.
۱. نمیفهمم! پس عقلانیت و خرد و منطق کجاست؟ آن هم در چنین عرصه حساس و مهمی؟ «همشهری» تیتر زده: «تجلی احساسات ضد انگلیسی» شاید بهترین توصیف باشد؛ «تجلی احساسات». آن همه رجزخوانی و دشمنتراشی و تهییج افکار ملت و «مرگ بر» پراکنی و... نتیجهاش همین تصمیمات و تحرکات هیجانی مخرب است (اگر آن را برنامهای تنظیمشده ندانیم) برای ارضای احساسات غلیانکردهی عدهای که یا خودسر هستند یا خودجوش اما اثرگذارترین هستند در تصمیمات کشور. عرض کردم! شما میتوانید بنده را طرفدار استعمار پیر بدانید اما نه من خیری از این اجنبیها دیدهام و نه شما –به عنوان یک ایرانی و هموطن- بیشتر از من از ایشان کشیدهاید. آن روز که ایراد گرفتن به ادبیات رییسجمهور را سیاسی دانستند، نمیدیدند که منظور انتقاد از ادبیات و فرهنگی لمپنی است که انگار هر چه برای دیگر کشورهای دنیا بیشتر شاخ و شانه بکشی و با الفاظ چالهمیدانیتری خطابشان کنی، شجاعتری و سیاستمدارتر و هر روز هم در بین مردم و مسئولان فراگیرتر و پررنگتر میشود. نمیدانم چطور باید گفت: حرف را هر چند حق هم باشد باید در جای خود و به شکل مناسبش زد. حرف حق را عربده نمیزنند! (جواب سیلی دشمنیها و سنگ تحریمها را هم اگر نمیخواهیم بنا به توصیههای فراموششده فرهنگی-دینیمان با لبخند بدهیم، حداقل چنین منجنیقی جوابش نیست!) جهان هم چه بخواهیم، چه نخواهیم، قوانین و دیپلماسیای دارد که حتی تندترین رفتارها هم بهتر است از مجرای آن انجام شود تا اثرگذاتر و شنیده شود. مثالی بزنم: اگر امروز فردی در خانهتان آمد و ادعا کرد که این ملک من است، چه میکنید؟ به مراجع قانونی ارجاعش میدهید یا با چماق به سرش میزنید؟ حتی اگر بدانید که دادگاه عادلی وجود ندارد یا این که آن طرف دادگاه را به نفع خود خواهد خرید، آیا باز هم به خشونت غیر انسانی متوسل میشوید؟ تا آن شخص و آن دادگاه به جای آنکه برای عمل غیرقانونیشان به زحمت جعل سند و مدرک بیافتند، سر شکسته و اظهر من الشمس(!) مدعی را به دادگاه ببرند که حتی هیات منصفه هم دهانش بسته شود؟ که «اگر حق با توست، پس خشونت دیگر چرا»؟
۲. نمیفهمم! بالاخره تصمیمگیرنده و قانونگذار و مجری و قاضی در این کشور کیست؟ این قدر مملکت بیصاحب شده که عدهای –مثلا دانشجو- وارد سفارت کشور دیگری شوند که همان خاک کشور دیگر است؟ حرکتی که میتواند مقدمه جنگی باشد که سرنوشت میلیونها انسان بیخبر و بیگناه هموطن را زیر و زبر میکند. برخلاف شما، این میلیونها نفر زندگی بیدغدغه و همان اندکی نفس را میخواهند، نه خون و خونریزی و جنگی ایدئولوژیک را که تشنه آغازش هستید.
مجلسِ سراسر مردمی و باغیرتمان که همین چند روز پیش رای به کاهش روابط داد. رییسجمهور ۲۴ میلیونی هم که به همین سخنان ضد غربی شهره است و رهبر هم که در صف اول مبارزه با استکبار است. پس دیگر این اقدام خودسرانه، خودجوش یا هر چیز دیگر اما مسلما غیرقانونی و زشت برای چیست؟ اشغال و آشوب و ناامنی چرا؟ ظاهرا این افراد در سفارت نشستهاند و گفتهاند مگر به اذن رهبر بیرون نخواهند آمد. یعنی با اجازه او وارد شدهاند؟ (اگر رهبر مخالف باشد که دیگر...) مگر کشور ساز و کار و دم و دستگاه ندارد؟ همه دستگاهها که خدا را شکر ولایتمدارند؛ نمیشد و بهتر نبود از رهبر بخواهید که از دولت بخواهد به صورت رسمی و دیپلماتیک سفارت انگلیس را ببندد؟
۳. نمیفهمم! همین چند روز پیش رزمایش و قدرتنمایی بسیج و پلیس ضد شورش بود. یادمان هم نرفته که وزارت اطلاعات و بسیج و دیگر ارگانهای امنیتی-نظامی، فتنه ۸۸ را با آن همه گستردگیش جمع کردند. پس اگر نمیتوانند جلوی عدهای دانشجوی غیرمسلح را بگیرند که به دو عدد در هجوم نیاورند، آیا نباید پشتمان از این همه ناکارآمدی بلرزد؟ آیا نباید احساس ناامنی کرد؟ شاید بگویید اینها همان بسیجیان بودند اما اولا: پس نیروی انتظامی چه میکند؟ مشغول دید زدن دختران و زنان هستند برای سوا کردن بدحجابها؟ یا روی پشتبامها دیش جمع میکنند؟! دوم: اگر متعاقب پاراگراف اول، بسیج را به دو دسته احساسی و منطقی تقسیم کنیم، نقش بخش منطقیشان در این واقعه چه بود؟ نقش رهبری و فرماندهیشان چیست؟
صحنه خودرو آتش زدن و شکستن شیشهها خیلی برایم آشنا بود. چه تبحری! انگار بار اولشان نیست. خبرهاند! فکر کنم یادم آمد: آن زمان که عدهای به سکوت در خیابان قدم میزدند، همین جماعت، آتشگرفتن چند سطل آشغال و شکستن چند شیشه را بهانه کردند برای به خانه راندن همه آنهایی که سلاحی که نداشتند هیچ، زبانشان را هم در کام گرفته بودند. آن همه موتورسوارانی که دسته دسته رعب و وحشت در دل شهروندان میانداختند، آنها که در پیادهروها به فریاد «حیدر! حیدر!» قدرتنمایی میکردند، آنها که از مردم فیلم میگرفتند، با صورتهای پوشیده، تفنگ و باتونشان را بهسان فیلمهای رزمی و جنگی هالیوودی به رخ مردم میکشیدند و با شوکر برقی پیادهروها را خلوت میکردند... این همه نیروی امنیتی، در چنین غائله امنیتی کجا بودند؟ آیا وارد خاک کشور دیگری شدن (در حالی که راههای بسیار دیگری، آسانتر و اثرگذارتر از آن وجود دارد.) برای امنیت ملی و جان و ناموس کشور خطرناکتر است یا به خیابان آمدن مشتی سوسول لجن سبز؟! آیا جور خوابیدن رگهای غیرت بیرونزده را کشور و مردمش باید بدهند؟
۴. نمیفهمم! عکسهای حمله به سفارت را که میبینم، چهره اسلام ربانی و دین رحمت را درش نمیبینم. غارت و شکستن در و دیوار و شیشه و آتش و دود و بالا رفتن از دیوار و... با پرچم «یا حسین» تکاندادن و نوحهخوانی. آیا مفهوم انقلابیبودن و پیروی از قیام عاشورا، فقط متوسلشدن به خشونت است؟ تندروی است؟ به تصور غیرایرانیها و نامسلمانها از دیدن این تصاویر که فکر میکنم، به «اسلامستیزی»شان حق میدهم! بیشتر که فکر میکنم، میبینم مدتهاست جز پرخاش و دشمنی و کینه و خشونت و شمشیری که برای همه –خودی و غیرخودی- از رو بسته شده، چیزی از این اسلام ندیدهام... چهره رئوفش بماند.
قدیم، دیکتاتورها مجسمهای سوار بر اسب داشتند که موقع انقلاب، سرنگونی آن مجسمه، نمادی از سقوط دیکتاتور میشد. حالا حتی قذافی هم از اینها ندارد! آخرینشان صدام بود.
روزی حداقل بیست بار (بسته به زمان و پراكندگی حضور در خیابانها) باید نگاهم بیافتد به گون نشسته و پر پشم آقایان ناآشنا (معذرت میخواهم بابت چنین لحن و جملاتی! مجبور بودم با این كراهت توصیف كنم كه عمق فاجعه بیان بشود!) بعضا در معیت بخش اعظمی از لباس زیر حضرات، در خیابان، دم بقالی محله، اتوبوس و هر مکان عمومی دیگری! این آمار ناخواسته به دست میآید. حالا اگر «نظرباز» هم باشید كه رکورد بالاتر هم میرود!
- تا حالا شده گشت ارشاد یك آقایی را در ون بیاندازند به جرم «كشف ماتحت»؟! خجالت هم میكشم بروم از آن خانم چادریها سوال كنم یا تذكر بدهم که این کار را هم به وظایفشان اضافه کنند!
- استفتاء و درخواست از مراجع برای آنكه هویدا شدن نشیمنگاه آقایان را (چه همراه شرت ماركدارشان، چه بدون آن!) مصداق «تبرّج» اعلام بدارند! (حالا مال خانمها كه دیگر هیچ!)
- از آنجایی كه این روزها این پدیده در كنار پدیدههای دیگری مثل جراحیهای زیبایی یا آرایش مو و ابرو در آقایان -برای افزاییدن(!) بر زیبایی و جلب توجه و جذابیت و...- رواج پیدا كرده است، شاید این فعالیت (پردهبرداری از سرین!) هم از آن زمره و در همان راستا و با اهداف و نیات مشتركی صورت میگیرد. من به عنوان یك مرد دركش نمیكنم. از خانمها تقاضا دارم اگر برداشتی مبتنی بر (یا حتی اندكی مرتبط با) جذابیت از مشاهده این منظره دارند و یا دچار حس شیفتگی و کشش و امثال آن میشوند اعلام كنند. (فقط محض اطلاع بنده. چون ما که متاهلیم و از ما گذشته است دیگر! در ضمن نام و مشخصات شما محفوظ خواهد ماند!)
- در شگفتم كه آقایانی كه آشكاری طرهای از موی نسوان نزدیكشان (اعم از زن و آبجی و مادر گرفته تا...) رگ غیرتشان را به جوش میآورد، پدیدار شدن ماتحتشان آیا متوجهشان نمیكند یا این كه كجایشان را به جوش میآورد؟ آیا زنان غیرتی نمیشوند كه ممكن است خانم دیگری یا نعوذبالله آقای دیگری، نظر آنچنانی و غیرافلاطونی به همسرشان داشته باشد؟ بیولوژیستان و تمامی مرتبطان و دستاندركاران محترم دیگر، پدیده «رگ غیرت» را بررسی و علل و نقطه جوش آن را اعلام بدارند.
پ.ن. حجاب ظاهرا امری از ازل ثابت بوده اما در همین سه دهه بعد از انقلاب، مردان هزار مد عوض کردهاند و هیچ وقت هم مصداق فساد و فحشا نبودهاند. منظورم صرفا آرایشها و مدهای انکر الاجمال رایج نیست؛ چطور «ریش زدن» غیرشرعی نیست؟
و آیا «انسان»ی هست که یارای بازخوانی این درد را داشته باشد؟
و در پایان نشان بدترین و نادانترین مربی به پپ گواردیولا اهدا میشود که فرق بین منچستر و ختافه را نمیفهمد و در برابر همه تیمها با یک تاکتیک بازی میکند!
سر آلکس فرگوسن نیز در مصاحبه پس از بازی افزود: «ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم.»!
پس هر نفسی كه فرو میرود ممد حیات است و چو بر میآید «عذاب وجدان»
ديشب رفته بوديم «جدايي نادر از سيمين» را ببينيم. گفتيم تعطيلات تمام شده است و دوشنبه، وسط هفته است و نبايد شلوغ باشد. اما سر انگشت حيرت را با ديدن كاغذ «سانس تكميل ميباشد» به دندان خاييديم! يعني در اين حد؟!
ميان برنامه: كمپين دعوت از مردم به تماشاي «اخراجيهاي 3» جهت خلوت نمودن صف بليت «جدايي اصغر از فرهاد»!
اما در اين احوالات ناخوش سينماي سالهاي اخير، خودم هم مطمئن نيستم كه آيا ميتوانم حداقل از اين كه دوباره بايد در صف گيشه ايستاد (آن هم در روز وسط هفته) خوشحال شوم؟ آيا نبايد به رونق سينما دل خوش كنم؟ هر چند فقط در فروش (شايد فيلمهاي خوبي هم در راه باشد) و هر چند موقتي (هنوز معلوم نيست. شايد مستدام باشد). آيا نبايد از اين كه مردم هنوز به سينما ميآيند، اميدوار گردم به آينده سينما يا حداقل نااميد نباشم؟ هر چند براي ديدن اخراجيها باشد و يا بدتر از آن براي ديدن فيلم تهمينه ميلاني!
آيا بهتر نيست در اين شرايط نيمه يا قسمت پر ليوان را ببينيم؟ هر چند پر از فضولات باشد!
پرسش يك گزينهاي
با فرض اين كه «عدالت» لزوما به معناي مساوي بودن و يا توقع پاسخ يكسان داشتن نبوده بلكه انتظار پاسخ و خروجياي مطلوب و متناسب است، به نسبت دادهها و يا به عبارت ديگر آن است كه از هر فردي، مطابق آنچه به او داده شده است انتظار داشته باشيم و ضمنا با توجه به اين خبر كه در روز قيامت، اولين چيزي كه از انسان سوال ميشود نماز است، به نظر ميرسد كه اين سوال هم حتما يكي ديگر از سوالات بعدي خواهد بود (حداقل به زعم و پيشبيني و انتظار بنده):
«پس ما آنان را در سرزميني نشانديم، محصور در ميان آبها و زميناش بيثبات؛ ميزبان هميشگي زمينلرزه. آنگاه شما بر خاكي ساكن بوديد كه ديرينهترين مسكن تمدن بود و جويهايي از نفت، از زير پايتان جاري. هر كدام چه كرديد؟ چه به دست آورديد؟»
و ما حتي زحمت بيرونكشيدن اين نفت و سوداندوزي از آن مال مفت بادآورده را هم به خود نداديم. زحمت را به آنهايي داديم كه به قيمت گزاف به آنها ميفروختيماش.
«ثمّ لتُسألُنّ يومئذٍ عنِ النّعيم» «پس آن روز از نعمات (كه به شما داده شده) بازخواست خواهيد شد» . سوره تكاثر . آيه 8
آييننامه بقا براي آخرالزمان
«اذا زلزلت الارض زلزالها»
چه انسان را يكي از همان حيوانها بدانيم كه البته فقط «نطق» از ديگران متمايزش نكرده است، چه همان مخلوق و تافته جدا بافته دست پروردگار؛ آنچه واضح است اين است كه اين موجود، در طول مدت حضور طولاني و البته نسبتا بسيار كوتاهش (پس از آن كه ميليونها سال، براي ساختهشدن جهان لايتناهياي كه كهكشاني با كره كوچكي در گوشهاي، ميزبان انسان باشد، زمان صرف شد) خود را با طبيعتي كه در آن حاضر بوده، به گونههاي مختلف وفق داده و البته طبيعت اطرافاش را نيز، به ويژه در روندي متناسب با روند دستيابياش به تكنولوژي، تغيير داده است (گرچه اين تغييرات اكثرا خارج از كنترل و ارادهاش بوده و عموما تغييرات لزوما مثبتي هم نبودهاند!)
با اين حال اين انسان همواره مقهور و طعمه برخي رخدادهاي -به نسبت شدتشان، نادرِ- طبيعي شده كه از آنها به خشم و طغيان طبيعت يا خدا و تعبيرات مختلف ديگر ياده كردهاند. در حالي كه همواره مهمترين راه حل در برابر اين مشكلات فرار بوده (و البته هميشه آخرين راهحل براي انساني كه ذاتا يكدنده و لجوج و مغرور و بلندپرواز است) راهحلهاي ديگري نيز پيشبيني و امتحان شدهاند كه معمولا درصد موفقيتشان بيشتر به ميزان شدت آن رويداد طبيعي بستگي داشته است. از پرهيز از ساخت خانه در درههاي سيلخيز، كه مثال خوبي براي مورد «فرار» هستند، تا ساخت بناهايي مستحكم و مقاوم در برابر زلزلهها، كه يكي از چالشبرانگيزترين تلاشها و دغدغههاي بشر بوده است، همه نمونههايي از اين راهحلهاي پيشنهادي و استفادهشده بشر به شمار ميروند.
اما «وفق دادن» واژه كليدي اين متن است؛ ژاپنيها كه به نظر ميرسد زلزله، بخشي از زندگي و فرهنگ و هويتشان شده باشد و يكي از موفقترين و نمونهاي ترين مثالها براي نمايش مقاومت انسان در برابر حوادث طبيعي شدهاند (هر چند اين موفقيت به ناچار برايشان به دست آمده است، چرا كه اگر موفقيتي نبود، الان احتمالا ژاپني هم وجود نميداشت!) به سختي تحت تاثير بزرگترين زلزله ثبت شده در تاريخشان قرار گرفتهاند. اين كه نميگويم «مقهور» اين زلزله شدهاند، به اين دليل است كه شكست را در اين مورد بايد تعريف كرده و يا معيار دقيقي براي آن تعيين كرد. ويرانيهاي بسيار، در برابر مقايسه شدت زلزله كه به راحتي ميتوانست بياباني از اين شهرها به وجود آورد، لزوما نميتواند «مقهور شدن» تلقي شود. حساب ويرانيهاي حاصل از سونامي را هم جدا كردهام.
در هر صورت اين زلزله شديد، فاصله چنداني هم با شديدترين زلزلههاي ثبتشده نداشته است و شايد اگر سونامياي در كار نبود، «فاجعه»اي هم به وجود نميآمد و حداقل ابعاد آن تا اين حد وسيع نميشد. طرح دوباره موضوع تكراري كه «ژاپن ميتواند الگويي براي ديگر كشورهاي زلزلهخيز باشد تا حتي از شديدترين زلزلهها نيز با كمترين بحران و مشكل عبور كنند»؛ اما سوال اصلي اين است كه صرف مقياسبندي انجامشده توسط چارلز ريشتر به صورت اعداد صفر تا ده (كه البته مسلما با پشتوانه علمي بالايي انجام شده است) و اين مساله كه شديدترين زلزلههاي پيشبيني شده در اين مقياس، يعني زلزلههاي ده ريشتري، هرگز ثبت نشدهاند آيا دليل بر اين است كه انسان هم زندگياش را با امكان بروز حداقلي اين زلزلهها «وفق» دهد؟ با مشاهده ميزان آسيبپذيري كشور الگوشده ژاپن، در حالي كه يك زلزله ده ريشتري هم ميتوانست فجايع وسيعتري را رقم بزند، آيا نميتوان پيشبيني كرد كه يك زلزله تقريبا 11 ريشتري ميتوانست ژاپن را از نقشه جغرافيايي محو كند؟

زمين لرزيده، خانه و كشتي و خودرو و هواپيماها شسته شدهاند و در آب آتش برپاست. فيلمهاي آخرالزماني هم چنين تصوير هولناكي را خلق نكرده بودند. آن روز، تصوير روز قيامت براي ما دژاوو خواهد شد!؟
گفته شده كه خانهها را با عمر مفيد 25 ساله ميسازند و دانشگاهها را براي برپايي چند صد ساله و پالايشگاهها را براي بيشتر و بيشتر. دركشورهاي حادثهخيز (در اينجا منظور زلزلهخيز) با بالارفتن عمر مفيد ساختمانها، لزوم پيشبيني بروز حوادثي كه احتمال كمتر و ناچيزي براي وقوع دارند هم اهميت بيشتري مييابد. اما ظاهرا سقف شدت اين حوادث هيچگاه از زلزله ده ريشتري فراتر نميرود. با توجه به پيشبيني ناپذير بودن طبيعت و وسعت ويراني و تلفاتي كه يك زلزله 11-12 ريشتري به وجود خواهد رفت، آيا بهتر نيست حتي در برابر تصوير ذهني شهري كه در چند ثانيه با خاك يكسان و خالي از سكنه ميشود، انسان هم تلاش بيشتري براي دستيابي به تكنولوژيهاي ارزان و سهلالوصولي بكند كه خيال او را از زلزلههاي –مثلا- 15 ريشتري هم راحت كند؟ هرچند احتمالش كم باشد. پشتوانه علمي ريشتر چقدر محكم بوده است؟ اين احتمالات چقدر ممكن و ناممكن است؟ طبيعت چقدر پيشبيني ناپذير است؟ آيا هرگونه مقاومت در برابر زلزلههاي آنچناني ممكن است؟
چه دست خداوندگاري را در آفرينش اين جهان موثر بدانيد و چه آن را صرفا پديدهاي طبيعي قلمداد كنيد، آيا آن زلزله خارج از پيشبيني ريشتر، همان «روز قيامت» يا «پايان دنيا» است؟ آيا آن بشر لجوج و يكدنده و مغرور، نميخواهد در برابر آن روز مقاومت كند؟ نميخواهد به جنگ خدايش برود يا براي نبرد نهايي با طبيعت بر سر تصاحب اين زمين آماده شود!؟
چه ميتوان كرد، وقتي كه اين راهش نيست و راهي ديگر هم نيست؟
فكر نميكنم در حدي باشم كه بخواهم چيزي در معرفي اين شعر بنويسم اما نميتوانم به اين نكته هم اشاره نكنم كه شنيدن اين شعر كه خود استاد با همراهي تار استاد لطفي و ضرب محمد قويحلم دكلمهاش ميكند (در برنامه اي به مناسبت هشتاد سالگي سايه كه در كلن آلمان اجرا و در آلبوم «بال در بال» -هم صوتي و هم تصويري- توسط موسسه آواي شيدا منتشر شده است. اينجا هم مي توانيد تماشا كنيد.) نفوذي خواهد داشت چندين برابر... ديگر نميتوانم و نميدانم چگونه بايد وصف كنم، ميزان ستايشام از اين اثر گرانبها را:
چه فكر ميكني؟
كه بادبان شكسته، زورق به گل نشستهايست زندگي
در اين خراب ريخته
كه رنگ عافيت ازو گريخته
به بن رسيده، راه بستهاي ست زندگي
چه سهمناك بود سيل حادثه
كه همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان زهم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در كبود درههاي آب غرق شد
هوا بد است
تو با كدام باد ميروي؟
چه ابر تيرهاي گرفته سينهي تو را
كه با هزار سال بارش شبانهروز هم
دل تو وا نميشود
تو از هزارههاي دور آمدي
در اين دراز ناي خون فشان
به هر قدم نشان نقش پاي توست
دراين درشتناك ديو لاخ
ز هرطرف، طنين گامهاي رهگشاي توست
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته، نامهي وفاي توست
به گوش بيستون هنوز، صداي تيشههاي توست
چه تازيانهها كه با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها كه از تو گشت سربلند
زهي شكوه قامت بلند عشق
كه استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه كن
هنوز آن بلند دور
آن سپيده، آن شكوفهزار انفجار نور
كهرباي آرزوست
سپيدهاي كه جان آدمي، هماره در هواي اوست
به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار، بيفتي از نشيب راه و باز
رو نهي بدان فراز
چه فكر ميكني؟ جهان چو آبگينهي شكستهايست
كه سرو راست هم، در او شكسته مينمايدت
چنان نشسته كوه در كمين دره هاي اين غروب تنگ
كه راه، بسته مينمايدت
زمان بيكرانه را، تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پاي او دمي ست اين درنگ درد و رنج
به سان رود، كه در نشيب دره سر به سنگ ميزند، رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست، زنده باش
يك تماشاچي براي چه به تماشاي يك مسابقه (نه لزوما ورزشي، ولي چون مسابقات معمولا ورزشي هستند؛ مسابقه ورزشي) ميرود يا مينشيند؟ («ميرود» يعني تماشا در محل و «مينشيند» يعني تماشا از تلويزيون!) نيازي نيست جواب بدهيد! اين را پرسيدم كه به دو انگيزه و دليل مهم تماشاچيها اشاره كنم: يكي لذت هيجان تماشاي اين رقابت و ديگري تشويق و تهييج مسابقهدهنده و ورزشكارِ قاعدتا مورد علاقه.
حالا سوال بعدي: يك مسابقهي دوچرخهسواري يا ماشينسواري را چطور ميشود تماشا كرد يا بهترين راه براي تماشاياش چيست؟ توضيح بدهم كه منظورم مسابقات داخل سالن يا مسابقاتي با يك پيست بسته (كه رقابتكنندگان در آن دور ميزنند مثل فرمول 1 يا ناسكار) هم نيست؛ راليها و تورهاي دوچرخهسواري مثلا. آيا بايد همراه شركتكنندگان شويم؟! اين كه مهارت و تواني در حد خود آنان ميطلبد. ضمن اينكه در اين صورت ظرفيت پذيرش تماشاچيان براي جلوگيري از ايجاد اختلال در مسابقه بسيار محدود خواهد بود.
ما كه مشابه اين اتفاقات را در كشور كمتر داشتهايم و حتي هرگز تجربه نكردهايم اما حتما ديدهايد در تصاوير تلويزيوني، تماشاچياني را كه در مسير مسابقه، دوچرخهسواران يا هر-چيز-ديگر-سواران را تشويق ميكنند. آنهايي را كه بر حسب اتفاق گذرشان به آن مسير خورده يا براي كنجكاوي آمدهاند ببينند اين شلوغي براي چيست را اگر فاكتور بگيريم، بقيه شايد ساعتها كنار جاده ميايستند تا رقابتكنندگان براي لحظهاي از پيش رويشان بگذرند و گاه ماشينها گِل يا برف هم رويشان بپاشند! آنها هم همان لحظه را غنيمت دانسته و شور و نشاطشان را با چگالي بالا خالي ميكنند و بعد احتمالا به خانه ميروند. البته معمولا تعداد كساني كه محل خط پايان را براي تماشاي از نزديك انتخاب كردهاند بيشتر است چون با اين روش حداقل از اينكه در خانه تا پايان مسابقه منتظر بمانند و از نتيجه مطلع شوند بينياز ميشوند.
براي اين جماعت ظاهرا تشويق ورزشكار محبوبشان به طور كامل بر تماشاي مسابقه برتري دارد. من اين جور مسابقات را پيگيري نميكنم و ورزشكار محبوبي را هم بينشان ندارم اما داشتم فكر ميكردم اگر بخواهم اين كار را بكنم بايد كجا بايستم؟ روي مبل خانه (البته آنجا ديگر نميايستم!) جلوي تلويزيون، يا از نزديك، كنار جاده كه فقط براي لحظهاي شايستهي دريافت عنوان تماشاگر خواهم بود؟
حقيقت اين است كه حتي وقتي خودم را به جاي يكي از طرفداران اين ورزشها قرار ميدهم باز هم نميتوانم لذتي در تماشاي يك مسابقهي يكنواخت چند ساعته تصور كنم. تماشايشان مثل تماشاي مسابقات فوتبال ليگ خليج فارس است كه يا 90 دقيقه صدا را قطع ميكني، كارهايت را مفصل انجام ميدهي و لحظهي آخر، پيش از آنكه گزارشگر پس از خواندن اسامي دستاندركاران و تشكر از آنها اعلام كند كه «ميريم به استوديو» تابلوي نتايج را نگاه ميكني و احتمالا اگر علاقهي بيشتري هم نشان دادي ميتواني با بررسي سريع جزييات مثل درصد مالكيت و تعداد كرنر بفهمي بازي دست كي بوده است يا وسط مسابقه آنقدر از اين كانال به آن كانال دنبال چيزهاي مهيجتر از فوتبال ليگ برتر ايران –كه فراوان است- ميگردي تا لحظهي سوت پايان و يا در اين مورد «خط» پايان برسد. پس جاي من روي مبل نخواهد بود. مجبور خواهم شد كه تشويق ورزشكاران را بيشتر دوست داشته باشم.
گفتم كه بين مسير، خيلي جاي دوستداشتنياي نيست. حداقل من از آن دسته نيستم كه مثلا بطرياي كه دوچرخهسوار از آن آب خورده و پرت كرده كنار جاده و احتمالا خورده توي سرم را يادگاري نگاه دارم و يا بعد از اين كه سر تا پا توسط ماشين رالي گلي شدم با دوستانام عكس دستهجمعي بياندازم. اما اگر همه بخواهند مثل من در خط پايان جمع شوند تا لحظهاي براي قهرمان هورا بكشند و جشن بگيرند، اين قهرمان در طول مسير چطور بايد تشويق شود و از كجا روحيه بگيرد؟ تازه در خط پايان هميشه پذيراي اين ريسك هم هستيم كه ورزشكار مورد علاقهمان نفر اول نباشد و بعد از ساعتها صبر كردن، هم ما بايد ناظر چهرهي شكستخوردهي او شويم و هم او شاهد قيافهي ضدحال طرفداراناش. اين جوري من هم شريك شكست ميشوم و البته در حالت اول هم شايد وقتي عكس قهرمان را به ديوار ميزنم كمي احساس شرم و عذاب وجدان داشته باشم از اينكه سهمي نداشتهام در اين قهرماني.
فكر كنم اين قضيه، زيادي و بيخود دارد وقتم را ميگيرد. فكر ميكنم در اينجا ترجيح ميدهم از دست سرنوشت استفاده كنم. اگر روزي قرار شد در چنين مسابقاتي تماشاچي شوم، نقشه را بر ميدارم و از خانهام، خطي عمود بر مسير مسابقه –كه احتمالا نزديكترين مسير را نشان ميدهد- رسم ميكنم و سپس از آن راه ميروم و كنار پيست ميايستم. شايد جو گير شدم و مثل آنهايي كه چند قدمي را هم در كنار دوچرخهسواري ميدوند، با او همراه شدم و گپي هم زديم با هم. اگر ورزشكار محبوبي باشد و همهي طرفداراناش از اين روش استفاده كرده باشند با توجه به احتمال بالاي پراكندگي مناسب آنها در سطح شهر و حومه، او در مسيري مسابقه خواهد داد كه مثل يك استاديوم، تماشاگران هميشه كنارش حضور دارند و... ديگر بقيهاش با خود او است كه چقدر آماده باشد. دست سرنوشت اگر يارم باشد، خانهي ما نزديك خط پايان خواهد بود.
گرسنهی خوناند و تشنهی کشتن. سرگردان شدهایم و گریزان. خواهش مقابله هست و تواناش نه. خدایا! فرصتی هم نیست که دست دعایی بر آورم. خودت رحمی کن و چارهای انداز.
گربهی سیاهی بر لب دیوار نشسته و به درون خانه خیره شده است. حضور شوماش آزارم میدهد و نه میتوانم پرده را بکشم، که سپس باید بایستم و هر ثانیه به امید پوچ رفتناش از لای پرده نگاه کنم و نکند که دوباره چشمانام در چشمان تیرهاش افتد و نمیدانم چرا میترسم از آنکه به بيرون بروم و فراریاش بدهم که میدانم نخواهد رفت و آن نگاهی که از آن دور خانمانبراندازم شده، از نزدیک آشوب دیگری خواهد کرد...
نگرانم.
(اين كه ايمان دارم نخواهد رفت آيا از بيايماني است!؟)
ELECTophobia!
ما رمضون، شما رمضون، آنها رمضون
من رمضون، تو رمضون، مش رمضون!
1. رییس جمببور! محترم مدتی شدیدا از ماتحت جناب هوگو چاوز آویزان میشود!
2. حمایت مردم از رفراندوم پرزیدنت شاوز تیتر اول روزنامهی «کیهان» میشود. بالاخره رویشان نمیشود بگویند رفیق محمود دارد دیکتاتورشیپی برای خودش راه میاندازد که بیا و ببین.
3. حذف محدودیت از دورهی ریاست جمهوری از جمله تغییراتی است که به رفراندوم گذاشته شده است.
- تیتر نتیجهگیری: مقدمات ریاست جمهوری ابدی در کشورمان
- نکته: در کشور ما کدام کار را با مقدمات انجام دادهاند که برای این...؟! فقط بویش بلند شده است. تعجب نکنید بعدا!
اين نوشته -قرار نيست، ولي- ميتواند غيبت طولاني ما را در اين وبلاگ توجيه كند.
آيا شما يك مجرد هستيد؟ آيا شما يك مزدوج هستيد؟ فرقي نميكند. به هرحال، شرط برخورداري از مقدار سن خاصي كه –يحتمل- همهي شما خوانندگان عزيز و گرامي و نور چشم و دوست داشتني و...1 آن را دارا هستيد، شما را دانا و واقف بر فروق2 زندگي مجردي و متاهلي مينمايد. اين فروق، علي الخصوص (و تحت العموم!) دربارهي ما جماعت ذكور بسيار بارزتر و شناختهشدهترند. همه ميدانند كه پسر مجرد ذاتا داراي رفتارهاي لشبازانه!3 و [...]اي است كه پس از ازدواج مجبور به ترك تقريبا تمامي آنها ميشود (يا مجبور به انجام آنها در خفا!) و معمولا يكي از كاربردهاي معمول ازدواج همين رامنمودن اسب سركش تجرد! و سربهراه كردن اين عنصر مفسد است. (حالا حساب كنيد اين عنصر مفسد دانشجو و خوابگاهي هم باشد.)
مثال: روز قبل از عقد با بچهها رفتيم بيرون. گفتم برويم لشبازي مجردي! پرسيدند از كجا شروع كنيم؟ مجردبازيت چهجوري بود؟ پاسخ دادم برويم خانه كتاب بخوانيم! به هرحال مصاديق آن اعمال مجردي چه در مورد بنده صدق بكند يا نكند من يك عنصر مجردم كه دارم درمان ميشوم يا به راه راست هدايت ميشوم. خوشبختانه چون اين درمان به سرعت، بسيار آرام و به تدريج حاصل گشت، ما خود را آرام آرام با پيامدهايش وفق دادهايم و در بسياري از موارد اصلا نفهميديم چي، كي تغيير كرد! به عبارتي من مدتهاست كه نيمه متاهل شدهاستم! اما مشكل دقيقا همين جاست. اين تغييرات تدريجي باعث شد كه اين چند روز ناگهان به خود بيايم و ببينم كه اي بابا! چندي ديگر رسما و كاملا متاهل ميشوم. حالا تمام آن مصاديق معمول اعمال مجرديت به كنار، فكر از دست دادن چند مورد خاصش اين چند روز بسيار ما را در تنگناي فكري قرار داده است!:
- شايد هفتهي پيش بود كه متوجه شدم تا چندي ديگر كه بروم سر خانه و زندگي خودم، لذت بزرگ فيلمديدن در معيت دوستان سينماباز را از دست خواهم داد. اول از همه ديگر خانهام در پنج قدمي خانهي ايمان و شايان نخواهد بود كه هر وقت خواستم بروم دور هم فيلم ببينم. مهمتر از آن مگر قصد جانم را كردهام؟! كفزدنهاي بين فيلمها، قهقهه زدن بعد از شوخيهاي مورد دار!، فحشدادن به در و ديوار فيلم4، خوردن چاي شمالي در ليوانهايي كه رنگ چاي گرفتهاند و شام مجردي بعد از فيلم و... –ضميمهجات هميشگي اين برنامه فيلمها - همه از مواردياند كه به زودي جزو ليست عوامل محرك حس نوستالژي وارد خواهند شد. براي همين از آن روز از هر فرصتي براي جهيدن به خانهي دوستان و فيلمديدن استفاده ميكنم.
- بعد از سالها زندگي در يكي از عموميترين مكانهاي ممكن! (يعني همان خوابگاه) كه براي چون مني حكم كابوس و شكنجهاي دائم داشت، تازه در اين كمتر از يك سال گذشته به تنهايي مطلق رسيده بودم. نوشتن و ساز زدن به خصوص در اين تنهايي مطلق بسيار آسانتر و شيرينتر بود. اما مساله اين نيست. اين تنهايي عادت كردن به بروز بدون مانع و بدون ملاحظهي رفتارهايي را در پي داشت كه اگر توسط افرادي ديگر ديده شوند، احتمالا مسير زندگي شما به ديوانهخانه يا اگر آن شخص همسرتان باشد، به طلاقخانه! خواهد كشيد! يكي از آخرين مواردش صحبت كردن با كبوتري است كه در تراس لانه كرده است و شايد جزء معمولترينشان باشد! (سلف-ديالوگ كه كلا مورد معمول و شايعي است!) بدترين نمونهها معمولا بين آشپزي و آهنگ شنيدن و يا در موارد خستگي بيش از حد در عين شنگولي رخ ميدهد. براي اينكه به عمق فاجعه پناه ببريد(!) بايد بگويم يك بار ايمان يك موردش را ديد حسابي كم آورد! (متوجه شديد؟ ايمان كم آورد!!)
- آآآه! پوستر كرت كوبين را كه بيخيال شدهام. آن پوستر مهرجويي را هم. دو تا عكس كوچولو RATM و تام مورلو را شايد بشود يك گوشهاي يواشكي چسباند... اين پوستر «كلوزآپ» كيارستمي را هم كه ديگر تا يك قاب درست و حسابي5 برايش نخرم نميزنمش به ديوار. خيلي حيف است. از خود حميد سبزيان خريدمش. دو تومن!!... اما!... اما اين پوستر سيد برت را نميشود رد داد! حالا توي اتاق خواب يا توي سالن!؟... احتمالا اولين موضوع دعواي ما خواهد بود: چسباندن يا نچسباندن!!
البته شيريني زندگي به همين دعواهاست!
1- به سبك مجريان اخبار و كلا همهي مجريان تلويزيون و راديو كه هيچ كدام من را نميشناسند ولي هر بار بعد از سلام كلي قربان صدقهام ميروند. خيلي مهربان...
3- اين واژهي معلومالحال معلومالمعنا و قبيح را استاد گراممان چنان در واژگان روزمره به كار بردهاند كه نه تنها تمامي قبح و شرم ما جماعت «معمار منظر» را در برخورد با آن از بين بردهاند، بلكه كاربرد آن در زبان عمومي منظر واجب گشته است.
4- منظور از در و ديوار در اينجا همان عوامل فيلم و البته خود فيلم و خود سينما است. فحش دادن هم در اينجا بر خلاف معمول به نشاني تحسين است! هرچه فيلمي بهتر باشد فحشها ركيكتر و ناموسيتر و مايهدارتر هستند. (برگرفته از قانوني نانوشته!)
كنسرت شجريان هم با همهي داستانهايش از فروش بليت تا انتها برگزار شد و گذشت. همان روزها مطلبي نوشتم (اما اينجا نگذاشتم) در مورد فروش اينترنتيش و دقيقا همان اتفاقي افتاد كه در آن پيشبيني كردم. تاريخ آن متن كه گذشته، پس مضمونش را در مطلبي جديد ميآورم:
- البته كه فروش اينترنتي بليت كنسرت استاد طرح مناسبي بود براي جلوگيري از بازار سياه و خوابيدنها در صفها و از سر و كول هم بالا رفتنها و... اصلا اين خريدهاي اينترنتي خيلي خوبند. پسانداز كنندهي هزينه و زمانند. بايد رواج داده شوند و بايد مردم را اول مجبور و بعد عادتشان داد به اين كار. از بربري تا كارواش!۱ اشكالي هم كه اين بار پيش آمد از بيتجربگي بود. گرچه مثل روز روشن است -به عبارت ديگر هر مغز خر خوردهاي ميفهمد!- كه هجوم اين جماعت، سايت شركت و بانك و همه را تعطيل خواهد كرد و چرا از اول پيشبيني اين هجوم نشده بود؟ ...نميدانم! اما سوال اصلي اين است كه تجربيات اين طرح چه خواهد شد؟
همانطور كه حدس ميزدم بليتهاي كنسرت استاد عليزاده به صورت اينترنتي فروخته نشد. برگزاركنندگان با افتخار اعلام كردهاند (البته تلويحا. اين برداشت من بود.) كه ما دردسرهايي را كه مردم براي خريد بليت كنسرت استاد شجريان كشيدند بر آنان تحميل نخواهيم كرد. بليتها به صورت تلفني رزرو و دو هفتهي ديگر تحويل ميشوند. البته شايد مقايسهي نحوهي فروش بليت اين دو كنسرت با توجه به تفاوت زياد مخاطبانشان چندان درست نباشد. اما باز هم همان سوال اصلي: چرا برگزاركنندگان اين كنسرت نيمهي پر سكه(!) را نديدند؟ يعني چرا به اينكه فروش اينترنتي كار بسياري از مردم را آسانتر ميكند و وقت آن آقاي محترمي كه با حوصله پشت تلفن جواب ميداد را هم آزادتر (چون ميتوان و بايد همچنان به فروش تلفني نيز در كنار فروش اينترنتي ادامه داد.) فكر نكردند؟ چرا اين برگزاركنندگان سراغ آن برگزاركنندگان نرفتند تا بپرسند: چه كنيم كه بهتر شود؟ چرا... نه! آيا آن برگزاركنندگان به اين برگزاركنندگان جواب درخور ميدادند يا شصتشان را حواله ميكردند كه آقا دهنمان صاف گشت، حالا همينجوري مفتي بياييم بگوييم!؟ كنسرتهاي ديگر و ديگر چه؟ همكاري نزديك بانك سامان با كنسرت شجريان واضح بود (مسلما جزو اسپانسرها بودهاند.) البته اگر نتيجهي معكوس نداشته باشد. اما آيا ديگر بانكها يا همين بانك سراغ اين برگزاركنندگان خواهند آمد؟ براي تبليغ؟ براي تشويق مردم و ترويج استفاده از خريدهاي اينترنتي؟ يك نوع سرمايهگذاري براي آينده؟ يك نوع رواج تكنولوژي؟ آيا همين برگزاركنندگان در كنسرت بعدي سراغ فروش اينترنتي خواهند رفت يا... «ولش كن! اين همه دردسر! مثل همان دفعات قبل بيايند دم در بخوابند و بليت بخرند، ما هم راحتتر، آنها هم راحتتر!» آيا مردم به فروش اينترنتي بيش از پيش بدبين خواهند شد يا ميگويند: «بالاخره چند بار اول خراب ميشود و بعدا...» اصلا اين بار اول بود؟! اصلا ما ميدانيم «تجربه» چيست؟!...
اصلا ميدانيم سود واقعي «تجربه» چيست؟ اصلا «رقابت» ميدانيم چيست؟ تاثيرشان در «پيشرفت»؟ آيا وقتي ذرهاي حس همكاري و كار جمعي و شراكت و دست در دست هم دهيم به مهر، ميهن خويش را كنيم آباد در كسي يافت مي نشود، پرسيدن اين سوالات همان كوبيدن آب در هاون نفتي نيست؟!
سلف ديالوگ انتهايي: «اي رواجدهندهي پست مصرفگرايي و خريد!»
1. حتي نيازي به پيشبيني هم نيست. كاملا مشخص و طبيعي است كه با انتشار كتاب «حافظ به روايت كيارستمي» -با وجود سنت شكني و نگاه نويي كه دارد- و با توجه به اهميت و حساسيت عباس كيارستمي و البته خود حافظ! مخالفتها و جنجالها و بحثهايي به راه خواهد افتاد.
براي خواندن دنبالهي مطلب روي «ادامهي مطلب» كليك كنيد.
روزنامهي «آيندهي نزديك» – 24 صفحه رنگي
- 2 صفحه بيانات مقام معظم رهبري بدون تحريف
- 10 صفحه سخنان رييس جمهور و گزارش مجلس بدون تفسير
- 10 صفحه وضعيت آب و هوا
- 2 صفحه قيمت سكه و سيم كارت
- بدون تعطيلي و توقيف حتي روزهاي تعطيل. زيبا و جادار، تحويل رايگان در محل. آمادهي پذيرش آگهي و نمايندگي در مناطق محروم.
توضيح ارتباط با حوادث روز :
-برپايي نمايشگاه بيرمق كتاب در ركود چاپ و انتشار، در مصلي و بدون حضور مطبوعات.
-چاپ روزنامهي جديد «هم ميهن» و چاپ مجدد «شرق»
- فرضيه : پيدايش واژهي «گزير» (با معنا و شكل مشابه و نزديك به «گريز») تنها بهدليل اشتباهي در تلفظ يا نگارش اين واژه رخ داده است. اين اشتباه را آدمي كلهگنده! انجام داده. مثلا داريوش هخامنش روزي به جاي «ناگريز» گفته يا نوشته «ناگزير» و كسي هم از شدت ترس و كثرت علاقه به گردن! حاضر به خنده يا تذكر نشده است. به جاي آن همه آن را پذيرفتهاند.
- توضيح غيرضروري : شايد هم واژهي اولي و اصلي «گزير» بوده و... اين اصلا مهم نيست.
- پس چي مهم است؟!
- ارتباط اين قضيه با وقايع اتفاقيهي روز : آقاي رييس جمهور اين روزها چيزي كم از خدا براي ما ندارد و حرفش هم وحي منزل است. پس هر كس به مخالفت، عملي كند و چيزي بگويد در حال عناد است و حكم كافر دارد.
- هنوز نفهميديم چه ربطي دارد : وقتي ميگويد ساعتها جلو و عقب نميشوند يعني نميشوند. حرف مرد و خدا يكي است! اگر جابجا شود كه آن وقت آقا ضايع ميشوند كه!
- نتيجهگيري : ساعتها جلو كشيده نميشوند. بيخود اميدوار و نگران و چشم به راه نباشيد.
- تبصرهي مهم و بسيار ضروري : در اين مملكت هر چيزي ممكن است پس هيچ تضميني براي نتيجهگيري بالا موجود نيست! نتيجهگيري بالا ممكن است گزارهاي كاملا درست يا غلط باشد!


من هم مثل همه، نظراتي در مورد فيلم «300» داشتم. اما موضوع آنقدرها به نظرم مهم نبود كه بخواهم وقت تلف كنم و چيزي در موردش بنويسم. گذشته از اينها؛ «حالا كي نظر تو را خواست؟!» ولي به طور خلاصه اينكه: قضيه يك جورهايي 50-50 است و نه آنها كاملا بيهدف بودهاند و نه خود ما بيتقصير. ميتوانيد من را وطنفروش و غربزده و بيهويت و... بدانید. اما اول نظرات مفصلم را هر وقت رو در رو شديم بشنوید...
اما توضيح عكسها :
اولي تصويري از راهپيمايي مردم در حمايت از دستگيري 15 ملوان و سرباز انگليسي، پس از نماز جمعهي گذشته است. تصوير بعدي هم تصويري از يكي از سربازان ايراني در فيلم موهون «300» (اتفاقی و با فاصله این تصاویر را دیدم که در شباهت کم نظیرند!)
قضاوت كاملا با شما است اما منظورم خيلي خلاصه اين است كه چطور از غربيها ميتوان ايراد گرفت در حالي كه ملت ما اينگونه خود را نشان ميدهند و معرفي ميكنند و معرفي ميشوند و نشانداده ميشوند؟
استفاده از تصوير آن بنده خدا هم شايد كار زشت و غيرانسانياي باشد. اما... به هرحال! راستي فراموش نكنيد كه با دقت به عكس نگاه كنيد و آن دو نفري را هم كه در سمت چپ يكي ظاهرا با مهرباني دست تكان ميدهد و ديگري مظلوم سر به پايين انداخته است را هم ببينيد. شك ندارم بسياري از شما متوجهشان نشدهايد. خود ما هم بيشتر زشتيها را ميبينيم (اگر اسمش زشتي باشد.) پس بيتقصير هم نيستيم.
پ.ن. لازم شد توضیح دهم که من نيز فيلم را نديدهام. عكس و تيزرهايش هم چيزي كه ارزش ديدهشدن را داشته باشد نشان نميدهد. (بدون توجه به محتوا)
توضيح : تشكر از هستي بابت تذكرش، كه فيلم را ديده و گفت اين هيولا تنها موجود زشت غير ايراني فيلم است! البته بنا بر ديگر اطلاعات او به نوعي بيطرف است و آخر سر هم به پارسيها ميپيوندد و خيلي فرقي نميكند! اما در هر صورت اين هم دليل نميشود كه حرفهايم را پس بگيرم!!
- منبع هر دو عكس سايت Yahoo است (منبع اصلي عكس اولي خبرگزاري فرانسوي AFP است.) و اين هم لينك آنها: عکس اول - عکس دوم
نظريهاي دارم كه ميگويد: «بايد همهي انسانها را دوست داشت. عشق به مردم» جزييات زيادي دارد و حتي روشهاي آموزشي! اما الان كاري به آنها ندارم. ميخواهم بگويم در مورد اين نظريه چندان مرد عمل نيستم. گاهي اين تناقض مايوسكننده است. اما هميشه هم اين من نيستم كه تقصيركارم. اين دو نمونه را بخوانيد:
پاييز تازه شروع شده بود كه در خوشآمد قدمش! مديحهسرايي كردم. (البته منظور كلا فصل سرما ؛ شامل پاييز و زمستان بوده است.) اين چند روز كه هوا كمي گرم شده بود و عجيب هوش از سر آدم ميبرد (زمستان از معدود چيزهايي است كه پايانش هم عالي است!) در فكر مرثيهسرايي براي رفتنش بودم كه امروز اوضاع عوض شد!
اي ول! نشان دادي كه زمستان پر جربزهاي هستي! نشان دادي كه هنوز وقت هست براي لذت بردن از : دست قايمكردن در جيب و سر در يقه فرو كردن ، از بخار دهان و بخار روي شيشه ، از زياد كردن شعلهي بخاري ، از نشستن باران روي عينك ، از نيمي خيس و نيمي گليشدن در يك روز برفي ٬ از چتر و كلاه و شالگردن ، از تصوير ضد نور درختان در زمينهي ابرها يا غروب زودرس ، از دستان كرخت و گوشهاي قرمزشده ، از... از همهچيز!
...و بهار هم فصل خوبي ميشد اگر شروعش با «عيد نوروز» نبود! (كه به روزهاي آخرِ زمستانِ دوستداشتني هم گند ميزند!)
شك داشتم كه اين مطلب هم با همان مطلب قبلي با هم باشند يا نه ، چون خودم هم شك داشتم كه ربطي دارند يا نه! شما چه ميگوييد؟! پس بد نيست اول پاييني را بخوانيد....
اسكورسيزي هم بالاخره اسكار گرفت. كه چي؟!... مگر اين اسكار چيزي به استاد بزرگ اضافه يا كم ميكند؟ اين استاد است كه به اين اسكار اعتبار داده. نه برعكس! درود بر او!
آن روز كه هادي چپردار در هفت نوشته بود : تا چند وقت ديگر هنگام جستجوي اطلاعات در اينترنت دربارهي قرص Adult cold هم با پيغام «مشترك گرامي، دسترسي ...» روبرو ميشويم بر اين گفتهي طنز خنديديم و گذشتيم. اما ديروز دنبال زيرنويس براي فيلم “Fun with Dick and Jane” بودم كه ديدم همهي سايتهاي جستجوي زيرنويس براي فيلمهاي DivX غيرقابلورود شدهاند. نگران و ناراحت و عصبي ، به اين نكته مشكوك شدم كه سايتها تا زماني كه قرار است نتيجهي جستجو را نشان دهند كار ميكنند و بعد پيغام ديده ميشود.
يك پيشنهاد به عنوان ميانپرده : نهايت هوش خود را براي يافتن احمقانهترين دلايل خرج كنيد! خصوصا وقتي سر و كارتان با كارهايي بيافتد كه خودمان (ايرونيهاي عزيز) در آن دستاندركارند و به ويژه وقتي دست دولت فخيمهي ايران در كار باشد!
نتيجهي عمل به دستورالعمل بالا آن بود كه پس از حذف كلمهي Dick ۱ از جستجو ، زيرنويسهاي متعدد بود كه رو شد! داشتم آتش ميگرفتم! مسلما نه از خوشحالي! آقاجان فيلتر كنيد ، اما آخر اين چه وضعي است!!!...
به هرحال مثل همهي چيزهاي ضايع ديگرمان(!) به اين وضعيت فيلترينگ هم كاملا عادت كردهايم. خيلي بد است كه عادت كنيم به كمبودها و نقايصي كه يا خود مسبب آنيم يا برايمان ايجاد كردهاند. كلا عادت كردن چيز بدي است... بگذريم!
1 – بارها گفتهام كه اگر بپرسند دوست داري دوباره به شكلي كاملا نو به دنيا بيايي ، پاسخم تنها به يك دليل منفي است ؛ كه ممكن است پنجاه-پنجاه دوباره پسر از آب در بيايم و يك در هزار در انگليسي ، آمريكايي ، جايي متولد شوم و يك در هزار پدر و مادرم نامم را Richard بگذارند و يك در پنج نفر من را Dick صدا كنند. از اين ضايعتر؟!
نميخواهم از اوضاع حسابي خراب مملكت بگويم و نظري بدهم. (خصوصا گرانی و گوجه فرنگی!) چرا كه خرابي و علتش چون روز روشن است و تحليلگر هم بسيار. اين نمونه را بشناسید :
در صف نانوايي همه از سر ناچاري و ناخودآگاه، به نانوا و شاگردش خيرهاند. موضوع جذابي هم نيست، اما گفتم كه، از سر ناچاري! چانهها آماده ميشوند و آنسو خميرها كش ميآيند و به تنور ميروند. فكر ميكنم اصلا دوست ندارم جاي آن دو نفر باشم؛ كاركردن زير نظر دهها جفت چشم منتظر! تا نانها پخته شود ، شاطر در كار آمادهكردن خمير براي نوبت بعدي است. يك گوني آرد ميريزد و پيمانهي بزرگي را از مادهي سفيدي پر ميكند و به آن اضافه ميكند. باز در فكرم كه اين نمك بود يا جوششيرين، كه كناردستي ميگويد: «همهي موادش شد جوششيرين كه!» اول صبح حوصله ندارم نظريهي امكان پنجاهدرصدي نمكبودن اين ماده را مطرح كنم. سري تكان ميدهم و صدايي خارج ميكنم هر دو به نشانهي تاييد! مرد بلافاصله ادامه ميدهد : «مملكتي كه گوجهفرنگي 1500تومان باشد...» جملهي ناتمامش هزاران معنا و مفهوم داشت! سر ميگردانم و به او نگاه ميكنم. خيره ميشوم. زل ميزنم. زبانم بند آمده. نگاهم ، نگاهي است سفيه اندر عاقل! نميپرسم «چه ربطي دارد؟» حتما او بيشتر از اينها ميداند و كنجكاو نميشوم چون حتما مساله بيش از ادراك من حقير است! نان بربري را قاپ ميزنم و ميپرم توي خانه و موسيقي گوش ميدهم بلكه از اين فشار پيچيدگي اوضاع مملكت...