- روز دوم - چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۲ (۳۱ جولای ۲۰۱۳):
من آدم بدشانسی نیستم. البته این لزومن هم به این معنی نیست
که خوششانسام. یعنی نمیدانم معیار سنجش شانس دقیقن باید چه باشد. معمولن موفقیتها
و دستاوردها را به پای توانایی و سزاواری خودمان مینویسیم و شکستها را به حساب
بدشانسی میگذاریم. به هرحال من شانسهای بزرگی در زندگی داشتهام اما داستان
بدشانسیهایم هم مشهور است. از قضیهی تصمیم به خریدن هارد اکسترنال که منجر به
این شد که تایلند، مرکز اصلی تولید هارد را سیل ببرد گرفته تا همین ماه پیش که
درست پس از اینکه فقط آمار چگونی سفر به گرجستان را از یکی از دوستان گرفتم،
گرجستان شرط ویزا برای سفر ایرانیها گذاشت.
منظور از این مقدمه اینکه این سفر هم از این قاعده مستثنا
نبود. از همان زمان که ولع گرفتن کارت پایانخدمت و به پیروی از آن، اجازهی خروج
از کشور با نزدیکتر شدن به پایان خدمت سربازی بیشتر و بیشتر میشد، جریان سیر
صعودی قیمت دلار آغاز شد و عبور آن از مرز دو هزار تومان با گرفتن کارت پایان خدمت
و عبور آن از مرز سه هزار تومان با گرفتن پاسپورت همزمان شد. بنابراین سفر ارزانقیمتی
که گاه با خریدهای انجام شده و یا فروختن ارزهای مسافرتی، دارای سود مالی هم میشد،
به یک سفر با پیشنیاز پسانداز و برنامهریزی مالی تبدیل شد و البته قضیه به همینجا
ختم نشد. درست زمانی که تاریخ سفرمان را قطعی کردیم، شورشها در استانبول آغاز شد
و دلهرهی به هم خوردن کنسرت و سفر هم. با نزدیکترشدن به تاریخ
سفر به نظر میرسید که قضیه چندان هم جدی نیست و کمکم این ماجراها فراموش شدند تا روزی
که پا به میدان تقسیم گذاشتیم.
تصور من از میدان تقسیم که پیش از این شورشها هم البته یکی از نقاط معروف و شناختهشدهی استانبول به شمار میرفت، هر چه بود این میدان خلوت و بیسروصدای فعلی نبود. میدان بزرگی است که غیر از پلههای ایستگاه مترو و آن مجسمهی بیریخت آتاتورک و دوستان چیز دیگری در آن وجود ندارد و با وجودی که در بلندی قرار گرفته، چشمانداز ویژهای هم ندارد. تاکسیها آرام دور میدان میچرخند و گوشه گوشهاش هم منتظر مسافرند.
ناآرامی در خیابان استقلال، کمی پایینتر از میدان تقسیم
رفتیم به سمت خیابان استقلال تا از فضای زنده و سرحالش
استفاده ببریم و شاید خریدی هم بکنیم. همانجا بود که چشممان به نیروهای پلیس
مستقر در گوشهی میدان و سپس نیروهای پنهانشده در یکی از گوشههای فرعی افتاد و
فهمیدیم که هنوز آتش زیر خاکستر گرم است. پایینتر متوجه گروهی از جوانان شدیم که
وسط خیابان آتشی به پا کرده بودند و سر و صدا به راه انداخته بودند. چندان جدی به
نظر نمیرسیدند و سر و وضعشان هم بیشتر به جوانانی میخورد که از سر ماجراجویی
بلوایی به پا کرده باشند تا اینکه درد و اعتراضی داشته باشند. ناگهان اما جو
ملتهب شد و ما هم ابتدا به عادت مالوفمان دوربین و موبایلها را برای فیلمگرفتن
در آوردیم (کاری که کمتر کسی در آنجا انجام میداد.) و همین که دیدیم کرکرهی
مغازهها دارد پایین میآید، ماندن را صلاح ندیدیم و برگشتیم. ماشینها و گروه
کوچکی از نیروهای ضد شورش به سمت پایین خیابان راه افتادند و کار به پاشیدن آب و
شلیک گاز اشکآور رسید. چندان که دو نفر از دوستان که قرار بود از پایین خیابان به
ما ملحق شوند، پشت این آوار ماندند.
به میدان تقسیم برگشتیم و سراغ یکی از جذابیتهایی رفتیم که
هر جایی جز کشور خودمان که باشیم، فقط برای ما و نه کس دیگری، همان نقشی را بازی
میکند که موزهها و بناهای تاریخی و هر جای دیدنی دیگری برای هر گردشگری بازی میکند:
رفتن به اغذیهفروشیها و فستفودهای جهانی معروف یکی از جاذبههای سفر خارج است
برای ما ایرانیها! در سفرهای قبلی کاری کرده بودیم که مکدونالد نخورده از دنیا
نرویم و حالا نوبت این بود که بفهمیم استارباکس که میگویند چیست. این جوری در یک
چیز با ینگهدنیانشینان برابر میشویم. قهوهی آمریکایی معروف را در پارک گزی
نوشیدیم؛ همانجایی که همهی این دعواها بر سر آن شروع شده است و الان فراموششده
به نظر میرسد. چراغهای پارک خاموش است؛ حتمن از ترس تجمعات. ما هم در همان ورودی
پارک، زیر نور کم چراغهای میدان تقسیم مینشینیم و تا قهوه سرد شود بحث سیاسی بر
سر کابینهی دولت جدید میکنیم که در همینروزها، آغاز به کار خواهد کرد.

میدان تقسیم از ورودی پارک گزی
شب از ایستگاه کاباتاش پیاده به سمت هاستل میرویم. تجربهی
پیادهروی شبانه در استانبول اصلن ترسناک نیست؛ به شرط آنکه وارد کوچه و پسکوچهها
نشوی. خستهایم اما نمیشود این تجربه را از دست داد. روی پل گالاتا منظرهی بینظیر
شهری را تماشا میکنیم که قصد آرامگرفتن در این ساعت شب هم ندارد. عدهای در حال
ماهیگیریاند. مساجدش بیش از دیگر جاها نورافشانی میکنند. روز، رشتههایی از چراغها
را میبینیم که بین دو گلدستهی مساجد کشیده شدهاند و افسوس میخورم که این سنت
ریسهبستن انگار به سنتهای واجبالاجرای اسلام در همه نقاط تبدیل شده است. شب که
چراغها روشن میشود میبینیم که اینها از آن ریسههای رنگاوارنگ مرسوم کشورمان
نیستند. شعارهایی با مزامین مذهبی را تبلیغ میکنند. روی «مسجد جدید» نوشته: «لا
اله الا الله» و روی «مسجد آبی» این جمله را میشود ترجمه کرد: «زکات مال را
افزایش میدهد.» شبهای بعد بعضی شعارها عوض میشوند.
اطراف سلطان احمد از همهجا شلوغتر است. ماه رمضان است و
هر شب برنامههایی پس از اذان مغرب بر پاست. تا به هاستل برسیم از جمع زنان محجبه
میگذریم و بعد از کنار گروهی از توریستهای چشمبادامی و سپس از خلوت جفتهای
جوان ترک و آخر از میان میزهایی که با جوانان اروپایی خندان و مست پر شده است. مثل
سرزدن به فستفودهای معروف، تجربهی آدمهایی که عقاید مختلف دارند و زبان و سر و
وضع متفاوت، اما کاری با هم ندارند که هیچ، در کنار هم خوشترین لحظات را تجربه میکنند
هم از آن چیزهایی است که فقط بیرون از کشور میشود تجربهاش کرد. بیرون از جایی که
هموطن با هموطن، همشهری با همشهری و همسایه با همسایه «دشمن» است.
نردبان را یکی از بزرگترین اختراعات بشری میدانند. پروفسور گیلبرت جانفزا، استاد دیرینولوژی (دیرینهشناسی) دانشگاه باستان آمریکا معتقد است که پس از کشف آتش و حتا بالاتر از اختراع چرخ، نردبان مهمترین دستاورد انسان اولیه بوده است: «چون مثلا شما ببین چرخ را که اختراع کردند حداقل تا زمان اختراع گاری چهقدر طول کشید؟ خیلی هزار سال! تو این فاصله چرخ به هیچ دردی نخورد اما نردبان از همان زمان برای رفتن به پشتبام غار مورد استفاده بود.»
با این حال، برخی از مورخان ایرانی، اختراع نردبان را به ایرانیان کمی پیش از باستان نسبت دادهاند. آنها معتقدند که انسان عصر حجر نردبان را اختراع نکرده است چون شما هیچ فسیل نردبان از آن دوران دیدهاید تا حالا؟! (البته در جواب مورخان عصر حجری هم میگویند که حالا فسیل آتش هم نیست؛ یعنی آتش هم کشف نشده است؟) در هر صورت مورخان ایرانی به بخشی از متن کتاب «داستان پرواز در سرزمین کوروش بزرگ» نوشتهی فضلالله مترقی استناد دارند که ترجمهای است از یک متن تاریخی به زبان خیلی باستانی و در آن اشاره به تلاش ناموفق «هلیاشمذ» از فک و فامیلهای داریوش سوم شده: «چون بامداد پدید آمد، هلیاشمذ به سر کوه شد و بانگ برآورد که: هماکنون! این منم. هلیاشمذ. پسر گوبرز. [گوبرز: معاون وزیر فنآوری و ارتباطات داریوش سوم] که از فراز این قله به پرواز درخواهم آمد.» در ادامه آمده که او از کوه نگاهی میاندازد و ارتفاع را مناسب نمیبیند. برآوردش اینچنین بوده که اگر به ارتفاع مناسبی دست پیدا کند و از همانجا بپرد، به پرواز در خواهد آمد. پس میرود چوب میآورد روی هم میچیند تا برود بالاتر. اینجا او به طور ناخودآگاه و ناخواسته، اولین نردبان ثبتشده در تاریخ را میسازد: «دو چوب بلند ستون ساخت و هر چوب کوتاه را با میخی بر این چوب و میخی بر آن، استوار همی کرد و پا بر آن نهاد تا چوب بعد. و این چنین چندان بالا برفت که چشم او را دیدن نتوانست. چون به بلندای شد، نگاه به پایین افکند و سخت بر خویش بگرخید! پس از همانجا پایین بیامد.» وی در مصاحبهای که در صفحات گلی «پاسارگاد نیوز» شمارهی ۲۸۳، سال چهارم، امرداد ۲۴۳۳ پیش از میلاد ثبت شده است دلیل پایین آمدنش را مساعد نبودن آب و هوا برای فرود عنوان کرد اما هیچ اشارهای به اینکه بر سر اولین نردبان بسیار بلند تاریخ چه آمده است نشده است.
- ریشهی لغوی:
زبانشناسان بسیاری تلاش کردهاند ریشهي واژهی نردبان را -که در بعضی منابع «نردبوم» هم گفته شده- بیابند. آنان این واژگان را کنار هم نهادند: «نردبان، نگهبان، اتوبان، ساربان، تمبان» و نتیجهای نگرفتند! و چون مطمئن نشدند که این واژه فارسی است، سپردندش به فرهنگستان زبان تا آنها نیز واژهی «از هر سرش که بگذاری، بالا توانی رفتنانه» را به جای «نردبان» پیشنهاد کنند.
- پیشرفت نردبان در طول تاریخ:
در طول تاریخ فرهنگهای مختلف و تمدنهای مختلف در ارتقاء فنی و کیفی نردبان کوشیدهاند.
-Ladder/02-04_Three-Ladders.jpg)
اما بزرگترین پیشرفت در این مسیر، اضافهشدن امکان پایینآمدن از نردبان بود. نردبانهای نخستین تنها برای بالارفتن طراحی شده بودند و شخصی که از نردبان بالا میرفت، یا باید از آن بالا میپرید پایین یا همان بالا میماند. بعدها برای پایینآمدن از نردبان، هر کس با خودش یک مار بالا میبرد و مار او را پایین میآورد. بازی مار و پله در واقع بازماندهی همین دوران است و شاهدی بر این مدعا. نخستین بار جوزپه کامپالدو، گچکار اهل ناپل قرن سیزدهم میلادی بود که از نردبان پایین آمد، عین آدم! او که برای ابزارزنی و گچکاری کنتراتی ویلای حاکم جنوا رفته بود شمال، از نردبان بالا رفته بود که ناگهان متوجه شد مارش کار نمیکند. دو ساعتی را همان بالا با کمچه و ابزار، به مار ور رفت اما موفق به تعمیرش نشد. این شد که تصمیم گرفت از همان راهی که آمده بود برگردد. او طی یک فرآیند پیچیده و خطرناک سه ساعته، این مسیر را پایین آمد و این شد که نردبان کامل شد.
- نردبان و تاثیرات آن در زندگی بشر:
نردبان در زندگی روزانهی انسان امروز کاربردهای بسیاری دارد که به چشم نمیآید. خیلی عجیب نیست. اما نقش تاثیرگذار آن در لحظات حساس و تاریخی و بسیار مهمی از تاریخ بشریت نادیده گرفته شده است. هندلی، شاعر بزرگ قرن سه ونیم در یکی از قصاید تحلیلی خود به یکی از مهمترین بزنگاههای تاریخی بشر نگاهی میاندازد:
«گر نبودی نردبان اندر بهشت/ سیب را آدم چون بچید از آن درخت؟»
البته در این یک زمینه اگر آن نردبان میشکست و آن سیب کوفتی چیده نمیشد خیلی بهتر بود تا الان که توی این... بگذریم! مقایسهی این دو تصویر نیز نشان میدهد که اگر نردبان نبود ممکن بود اولین قدم انسان بر ماه به اولین مخ انسان بر ماه تبدیل شود!
-Ladder/06-Apollo_a%20copy.jpg)
- نردبان امروز و انواع آن:
امروزه نردبان دارای انواع چوبی، فلزی، دو سیب، میوهای، خاردار و غیره است. نردبان ترقی یکی از انواعی است که در کشور خود موفق به تولید آن شدهایم.
-Ladder/08-Cartoon_b.jpg)
- نردبان آینده:
دانشمندان معتقدند که با توجه به اینکه زمان بسیار درازی است که نردبان به همین شکل کنونی ساخته میشود، بعید است که تغییر شگرفی نیز در آن حاصل شود و در کل به نظر میرسد که پس از اختراع «خرپشته» که امروزه مهمترین راه دسترسی به پشتبام است، فلسفهی وجودی نردبان نیز زیر سوال رفته و از این رو نمیتوان آیندهی روشن و امیدوارکنندهای برای آن متصور شد.
- روز اول - سهشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۲ (۳۰ جولای ۲۰۱۳):
بخش مهمی از تصور من از ترکیه، به خاطرات سالهای دور پدر و بعضی دیگر از آشنایان مرتبط است که در سالهای جوانیشان، اکثرن پیش از تغییر رژیم و بسیاری پیش از ازدواج به این کشور همسایه سفر کرده بودند. بخشی هم از «آدم برفی» و یا جام جهانی ۹۸ فرانسه. البته ترکیه همیشه مقصد گردشگران ایرانی بوده و در سالهای اخیر و با افزایش رفت و آمد -یا بهتر است بگویم افزایش رفتن- دانشجویان و مهاجران به آمریکا (و کانادا؛ پس از بستهشدن سفارت آن در تهران) شمار کسانی که به اجبار هم شده، سفری به ترکیه داشتهاند زیاد شد و جزییاتی هم به آن تصورات قدیمی اضافه شد. با این حال نهایتن تصور من از کشور عثمانیان اسبق، یک کشور جهان سومی در حال توسعه بود مثل خودمان که سی سالی که ما عقبگرد کردیم را آرام به پیش رفتهاند و به زور انگیزهی اروپاییشدن هم که شده، بخشی از استانبول را اروپا کردهاند و مثل ما هم گاه از گندهگوزیهای جهانسومی میکنند؛ مثل نامزدی برای المپیک ۲۰۲۰.



هوا را از من بگیر! نیشت را هم ببند!