اون موقهاع «تیلهبازی» بود. «تیله» از این گلولههای شیشهای بود. بچه بزرگترا اون ور یه زمین چمن مصنوعی داشتند که توش تیلهبازی میکردند ما اما بچه بودیم و باید تو زمین خاکی چاله میکندیم و بازی میکردیم و تازه گلولههامون شیشهای نبود و مشقی بود. کار و زندگیای هم نداشتیم که ازش بیافتیم، از مشقنوشتن میافتادیم. تو مدرسه هم اگه مشق ننوشته بودیم معلما گلولهبارونمون میکردند... با گلولههای واقعی.
اون موقهاع همهی خانهها تلفن نداشتند و مثل موبایلهای الان، گاهی تلفنهای ثابت آنتن نمیدادند! پیش میآمد که تلفن را برداری و صدایی نشنوی. این جور مواقع زود قطع نمیکردی. باز هم میپرسیدی: «الو؟ الو؟!» و هر بار صدایت را بلندتر میکردی. انگار که اگر بیشتر فریاد بزنی یا اصرار کنی، بالاخره طرف را متقاعد میکنی که چیزی بگوید یا صدای فریادت مثل فنر لولهبازکنی، مجرای عبور صداها را -حالا سیم یا لوله یا هر چه بودند- باز میکند. اگر صدایی نمیشنیدی، پیش میآمد که تا گوشی را میگذاشتی، دوباره تلفن زنگ میخورد. این بار بزرگتری هشدار میداد: «بگذار زنگ بخورد. حتمن از راه دور است.»! انگار که از راه دور صدا دیرتر میآمد یا جوب باریکهای صدا میرسید که باید میگذاشتی خوب پشت دستگاه که دارد زنگ میخورد جمع شود تا قدرت بگیرد و جا بیافتد و...
اون موقهاع دوستی داشتم که مال جای خیلی دوری بود. آنقدر که من اصلن نمیدانستم کجا. هر چه روی نقشه نگاه میکردم، دورترین جاها فقط آب بود. خشکیای نداشت. نمیدانم شاید هم روی آب یا روی قایقی خیلی دور زندگی میکرد. من تا حالا ندیده بودمش اما خیلی دوستش داشتم و میدانستم که روزی خواهم دیدش. میدانستم که بالاخره از آن جای دور میآید و پیش از آمدنش تلفن میزند و خبر میدهد. او خیلی دوست خوبی بود.
اون موقهاع هر بار که تلفن زنگ میخورد، من توی دلم خالی میشد؛ آخر او از جای خیلی دوری زنگ میزد. هم میخواستم فوری گوشی را بردارم تا خبر آمدنش را بدهد و هم باید میگذاشتم تلفن خوب زنگ بخورد، مگر صدایش نرسد یا ضعیف باشد. هر بار که تلفن زنگ میزد میدویدم تا دورترین نقطه خانه. دورترین اتاق یا آخر آشپزخانه، حتی ته حیاط. جایی که هم صدای زنگ ضعیف باشد و خیلی وسوسهام نکند که گوشی را بردارم و هم راه رسیدن تا گوشی طولانی شود که اگر هم وسوسه شدم، در راه رسیدن به تلفن وقت مقاومت در برابرش را داشته باشم! میایستادم و به صدای زنگ گوش میدادم. صبر میکردم تا وقتش شود اما همیشه یا یک نفر گوشی را زود برمیداشت یا آنقدر زنگ میخورد تا...
این روزها هنوز منتظر بهترین دوستم هستم اما منتظر تلفنش نیستم. از وقتی خانهمان را عوض کردیم، میدانم که شماره تلفن خانه جدید ما را ندارد. میآید و میگردد و هر طور هست خانه ما را پیدا میکند. میدانم که خواهد رسید؛ سرزده.