

21 Grams
به تجربه ثابت شده است که دیدن دوباره و چندبارهی شاهکارهای سینمایی و آنها که دوستشان داشتهایم بسیار لذتبخشتر از دیدن فیلمهای تازه است که نمونههای خوب و شاهکار و خاطرهانگیز در آنها بسیار بسیار کم یافت میشود. حیف که نمیتوان در برابر وسوسهی دیدن فیلمهای جدید مقاومت کرد!
در مورد ۲۱ گرم نمیتوانم چیزی بنویسم جز چند واژه: عمیق، انسانی، غمگین و سنگین
Edge of Tomorrow
انگار دیگر ژانرها معنا و مفهومشان را از دست دادهاند. یا باید دوباره بازنویسیشان کرد. این فیلم پیش از همه غافلگیرکننده است. وقتی کیج برای نخستین بار در پایگاه از خواب میپرد، منتظرید که این چیزی جز یک حربهی نخنما شده برای تعلیق اضافی باشد. و به زودی متوجه میشوید که همینطور است. این از خوابپریدنها مثل زندگی دوبارهی کیجاند. یک روز تکراری. و انگار که برای فیلمساز یا پیش از آن فیلمنامهنویس و پیشتر از آن رماننویس کار سختی بوده که از هیچیک از ظرفیتهای چنین ایدهای بگذرد.
- ظرفیت طنز: گاهی شخصیت اصلی از دانش خود در زندگی روز پیشش بهرهای میبرد و موقعیت جذابی ایجاد میکند. گاه برخورد غیرقابل پیشبینیای با او میشود و موقعیت طنزی پیش میآید (مثل چسبی که بر دهانش میزنند)، گاهی نیز شکل هجوی به خود میگیرد: یک نوع شوخی سبک با مرگ. برای کسی که هر روز دارد تلاش میکند تا مسیری را طی کند و مرگ برایش فقط مثل دکمهی روی ریموت است که به ابتدا برش میگرداند.
- ظرفیت احساسی/عشقی: لحظهی خیلی خوبی در فیلم هست که کیج، زن مبارز را دعوت به فنجانی قهوه میکند تا دمی بیشتر با هم بگذرانند و بعد زن بو میبرد که او بارها این کار را کرده و احساس میکند که کیج دارد او را از هدفش باز میدارد. میتوانم حدس بزنم که در رمان اصلی، این قسمت حجم زیادی را در بر داشته که در این فیلم میتوانسته ریتم و فضا را به هم بزند و کارگردان از آن صرف نظر کرده است. به نظرم اشتباه کرده!
- ظرفیت انسانی: آدمی که کارش تبلیغات است و در همان سکانس ابتدایی یک بزدل تصویر میشود حالا قرار است دنیا را نجات بدهد. بله! خیلی تکراری است اما اگر قرار باشد در این راه یک روز را صدها بار زندگی کند تا به مقصد برسد، به نوعی در مسیر تربیت قرار میگیرد. زمان فیلم فقط اجازهی پرداختی سطحی را به این بخش میدهد که از همان ابتدا نیز میدانیم که چنین اتفاقی خواهد افتاد. (به خصوص که تام کروز نقش آن را ایفا میکند!)

در کل فیلم من را یاد دو فیلم مشابه میاندازد Groundhog Day و Source Code هر دو در تکرار یک روز. و دقیقن فضایش را برای کسانی که این دو فیلم را دیدهاند به همین شکل میتوانم توصیف کنم: چیزی بین این دو فیلم. نه آنقدر جدی و ضد جنگ مثل دومی و نه آن قدر طنز و کمدی مثل اولی.
این فیلم کاملن شبیه یک بازی کامپیوتری است. چه در درونمایه (تکرار یک روز) چه در ظاهر (لباسها و جنگ تن به تن و حتا پوسترش)، و مثل یک بازی کامپیوتری فقط برای سرگرم کردن مخاطب ساخته شده است. دنبال چیز بیشتری هستید؟! بنشینید و دو ساعت سرگرم شوید!

- The Secret Life of Walter Mitty
فیلم جدید بن استیلر به عنوان کارگردان، پرنشاط،
چشمنواز و انگیزهبخش است. و آیا نیازی هست اشاره کنم که فیلم (فیلمی از بن
استیلر با بازی خودش) مفرح هم هست!؟ فیلم ترکیب تازهای است از بسیاری از
کلیشههای دوستداشتنی سینمای سالهای اخیر؛ یک آدم رویابین و ماجراجویی، نشاندادن
لذت زندگی در لحظه، Plot-twistهای چندباره و حتا بر اساس داستان واقعی بودن
(اینجا بیشتر بر «پسزمینه» یک داستان واقعی نه «براساس». انتشار آخرین شمارهی
کاغذی مجله تایم آن داستان واقعی است.) و این ترکیب تازه، خردایدههای خلاقانهای
نیز به همراه دارد که مهمترینشان میاننویسها است.
پروژه بازسازی فیلمی از دهه چهل به همین نام
ظاهرن بیش از ده سال است که دست به دست میشود و حالا به بن استیلر رسیده و نه که
بگویم کس دیگری نمیتوانست بهتر از او باشد اما وقتی به نقشآفرینی جدیاش در
موقعیتهای خندهدار و ابسورد نگاه میکنید یا چهرهی خسته و آفتابسوختهاش را در
انتهای فیلم میبینید، قاطعانه میتوان گفت که انتخاب مناسبی نیز بوده است. شروع
فوقالعاده فیلم، با اکشن به نظر بیمورد یا تا حدی نچسب ادامه پیدا میکند و همین
هم باعث میشود که فیلم در میانه از اوج خودش فرو بیافتد. اما به روال داستانی
جذاب خودش بازمیگردد و پایانی خوش میسازد.
- Filth
در روز شکست استقلال اسکاتلند به صورت اتفاقی به
تماشای فیلمی اسکاتلندی نشستیم که مثل این رفراندوم شکستخورده بود!! فیلم خردایدههای
خوبی، به خصوص از لحاظ بصری دارد اما در نهایت معلوم نیست خودش با خودش چند چند
است! همیشه هنگام دیدن چنین فیلمهایی، از لذت بردن از آنها دچار عذاب وجدان میشوم.
فیلمهایی که گروهی از خلافکاران و یا فردی که به قانون و مردم بیاعتناست را بینهایت
جذاب نشان میدهند. انگار که دارم در نوعی پیام غیراخلاقی شراکت میکنم! اما اگر
این فیلمها مثل فیلمهای تارانتینو یا گای ریچی جذاب باشند، این عذاب وجدان ناچیز
است. سینما است! اما این فیلمی است که معلوم نیست آیا میخواهد از نگاه فردی
داستاناش را روایت کند که روانپریشی حاصل از بروز فجایعی در گذشتهاش او را به
ورطهی فساد بیحد و حصر یا -مثل نام فیلم- به «کثافت» انداخته یا داستان تغییر و
تحولات شخصیتی یک نفر را بازگو کند که پند اخلاقی-احساسی منتقل کند یا هیچکدام؛
صرفن میخواهد داستان یک فرد «باحال» را تعریف کند که باحال بودنش به خاطر فریبدادن
دائمی همکاران، زنبارگی افسارگسیخته و یا ولدادن باد شکم در جمع رسمی است. نشانههای
این سومی بیشتر است! چرا که فیلم آنقدر غیرجدی است که حتا نیمچرخش نهایی داستان
که معلوم نیست چه چیز را دارد به داستان اضافه یا از آن کم میکند هم بیشتر از آنکه
یک پلاتتویست خلاقانه باشد یک ادای دین، اشاره یا شاید حتا هجو Fight Club
بهنظر میرسد! به خصوص با توجه به این که با «People always
ask me»
آغاز میشود. یادتان میآید در Fight Club؟ People ask me if I
know Tyler Duren.
ــ Short Term
12
فیلم مستقل آمریکایی که به طور کلی من را سر ذوق
میآورد. این یکی هم که یک نمونهی جمع و جور و بیادعا بود که داستانش در مرکزی
برای نگهداری نوجوانان بحرانزده میگذرد. (چون دقیقن اشارهای به عملکرد و تعریف
واقعی این مرکز نمیشود من هم اینجور عجیب توضیحش دادم!) شخصیت اصلی، سرپرست
جوان این بخش است و روابطش با نوجوانان ساکن، دوستپسرش و کمتر از همه، همکارانش،
محور اصلی داستان است. مهمترین نقطهی برتری این فیلمِ انسانی و دوستداشتنی،
حرکت حسابشده و دقیق و بدون لغزش آن روی یک لبهی باریک و تیز است. لبهای که
هنگام به تصویر کشیدن زندگی نوجوانانی که زندگیشان از ابتدا با بدسرپرستی، خشونت،
تجاوز و فقر و... به طور کلی بحران آغاز شده، ممکن است با کوچکترین غفلتی از آن در
درهی خطرناک سانتامانتالیزم سقوط کنید و فیلمتان به یکی از فیلمهای شعاری و
هندی-گونهی امثال پوران درخشنده تبدیل شود!

ــ Maleficent
از انبوه فیلمهای جریان اصلی هالیوود، آنهایی
که این روزها سعی میکنم در حد ممکن ازشان دوری کنم. هنوز بعضی کنجکاوی برانگیزند.
آنقدر که با پیشفرض هدررفتن دو ساعت از زمان گرانبها به سمتشان بروم! بهانهی
اصلی برای دیدن این یکی، رویکردی متفاوت از دیزنی بود. محصولات دیزنی با وجودی که
آنقدر که در زندگی یک آمریکایی (کودکیاش به طور ویژه) تاثیرگذارند، در من تاثیر
نداشتهاند (چه نیازی به توضیح؟!) اما مسلمن حضور چشمگیر و غیرقابل اجتنابی داشتهاند.
با این حال این روزها برند والتدیزنی مترادف بنجل است برای من! حالا وقتی این
کمپانی هم سعی میکند رویکرد متفاوتی اتخاذ کند انگار کنجکاوی برانگیز میشود. (به
تصویر کشیدن یک شاهزادهی سیاهپوست چندان برایم متفاوت و جذاب نبود که تصمیم بگیرم
انیمیشنی که پس از سالها دوباره به صورت دستی توسط این شرکت تولید شده بود را
ببینم. منظورم Princess and the frog است.) بماند که اطلاق «متفاوت» به این داستان هم جای تامل دارد.
چرا که این روزها همهی قهرمانان هالیوود نه در آن دنیای دوران اوج کمیکها که همه
چیز سیاه و سفید بود بلکه در یک پسزمینهی خاکستری و مشغول کنکاش با درگیریهای
درونیشان قرار گرفتهاند. از این رو دیزنی شاید حتا دیر هم به این موج فراگیر
پیوسته و همرنگ روزگار شده است! خلاصه که این فیلم که میخواهد داستان اهریمن
افسانهی «سفیدبرفی» را نه از وجهی دیگر، که به صورتی دیگر روایت کند تنها
در بعضی لحظات، از جو بصری «ارباب حلقهها»گونهاش (که آن هم به صورت کلیشهی ثابت
فیلمهای هالیوودی درآمده) بیرون میآید و دستاوردهای تصویری جدیدی نشان میدهد. جز
این فقط یک ferry tale دیگر از دیزنی است و همین.
