با این غروب از غم سبز چمن بگو /اندوه سبزههای پریشان به من بگو
اندیشههای سوختهی ارغوان ببین /رمز خیال سوختگان بی سخن بگو
آن شد که سر به شانهی شمشاد میگذاشت /آغوش خاک و بیکسی نسترن بگو
شوق جوانه رفت ز یاد درخت پیر /ای باد نوبهار ز عهد کهن بگو
آن آب رفته باز نیاید به جوی خشک/ با چشم تر ز تشنگی یاسمن بگو
از ساقیان بزم طربخانهی صبوح /با خامشان غمزدهی انجمن بگو
زان مژدهگو که صد گل سوری به سینه داشت /وین موج خون که می زندش در دهن بگو
سرو شکسته، نقش دل ما بر آب زد /این ماجرا به آینهی دلشکن بگو
آن سرخ و سبزِ سایه بنفش و کبود شد /سرو سیاه من ز غروب چمن بگو
ه.ا.سایه
این غزل بینظیر را با صدای خود شاعر گرانقدر اینجا بشنوید.هزار آسمان تنهاییام را
پر از ستاره میكنی.
ماه من!
كه در همیشگی مهتابت،
سوسوی ستارهای هم نیست.
چك و چك
دستهایم میچكند.
عرق نمیكنم...
آری عزیزم!
گرمم است،
اما نه!
ذوب هم نمی شوم.
دارم «آب» می شوم.
هنوز هم گاه خوابت را ميبينم.
رفتي كه رفتي
و انگار بازگشتنيت هم در كار نيست.
انتظاري نيست!
انتظار نيست.
فكر نميكنم در حدي باشم كه بخواهم چيزي در معرفي اين شعر بنويسم اما نميتوانم به اين نكته هم اشاره نكنم كه شنيدن اين شعر كه خود استاد با همراهي تار استاد لطفي و ضرب محمد قويحلم دكلمهاش ميكند (در برنامه اي به مناسبت هشتاد سالگي سايه كه در كلن آلمان اجرا و در آلبوم «بال در بال» -هم صوتي و هم تصويري- توسط موسسه آواي شيدا منتشر شده است. اينجا هم مي توانيد تماشا كنيد.) نفوذي خواهد داشت چندين برابر... ديگر نميتوانم و نميدانم چگونه بايد وصف كنم، ميزان ستايشام از اين اثر گرانبها را:
چه فكر ميكني؟
كه بادبان شكسته، زورق به گل نشستهايست زندگي
در اين خراب ريخته
كه رنگ عافيت ازو گريخته
به بن رسيده، راه بستهاي ست زندگي
چه سهمناك بود سيل حادثه
كه همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان زهم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در كبود درههاي آب غرق شد
هوا بد است
تو با كدام باد ميروي؟
چه ابر تيرهاي گرفته سينهي تو را
كه با هزار سال بارش شبانهروز هم
دل تو وا نميشود
تو از هزارههاي دور آمدي
در اين دراز ناي خون فشان
به هر قدم نشان نقش پاي توست
دراين درشتناك ديو لاخ
ز هرطرف، طنين گامهاي رهگشاي توست
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته، نامهي وفاي توست
به گوش بيستون هنوز، صداي تيشههاي توست
چه تازيانهها كه با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها كه از تو گشت سربلند
زهي شكوه قامت بلند عشق
كه استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه كن
هنوز آن بلند دور
آن سپيده، آن شكوفهزار انفجار نور
كهرباي آرزوست
سپيدهاي كه جان آدمي، هماره در هواي اوست
به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار، بيفتي از نشيب راه و باز
رو نهي بدان فراز
چه فكر ميكني؟ جهان چو آبگينهي شكستهايست
كه سرو راست هم، در او شكسته مينمايدت
چنان نشسته كوه در كمين دره هاي اين غروب تنگ
كه راه، بسته مينمايدت
زمان بيكرانه را، تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پاي او دمي ست اين درنگ درد و رنج
به سان رود، كه در نشيب دره سر به سنگ ميزند، رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست، زنده باش
خرامان از درم بازآ ، كهت از جان آرزومندم – به ديدار تو خشنودم ، به گفتار تو خرسندم
كسي مانند من جستي زهي بد عهد سنگين دل – مكن كهاندر وفاداري نخواهي يافت مانندم
اگر خود نعمت قارون كسي در پايت اندازد – كجا همتاي من باشد كه جان در پايت افكندم
به جانت كز ميان جان ز جانت دوستتر دارم – به حق دوستي جانا كه باور دار سوگندم
مكن رغبت به هر سويي به ياران پراكنده – كه من مهر دگر ياران ز هر سويي پراكندم
شراب وصلت اندر ده كه جام هجر نوشيدم – درخت دوستي بنشان كه بيخ صبر بركندم
به خواري در پيت سعدي چو گرد افتاده ميگويد – پسندي بر دلم گردي ، كه بر دامانت نپسندم
سعدي (درود بر روحش و نور بر قبرش ببارد!)
به جانت كز ميان جان ز جانت دوستتر دارم – به حق دوستي جانا كه باور دار سوگندم
مكن رغبت به هر سويي به ياران پراكنده – كه من مهر دگر ياران ز هر سويي پراكندم
شراب وصلت اندر ده كه جام هجر نوشيدم – درخت دوستي بنشان كه بيخ صبر بركندم
به خواري در پيت سعدي چو گرد افتاده ميگويد – پسندي بر دلم گردي كه بر دامانت نپسندم
سعدي