با این غروب از غم سبز چمن بگو /اندوه سبزه‌های پریشان به من بگو 
اندیشه‌های سوخته‌ی ارغوان ببین /رمز خیال سوختگان بی سخن بگو 
آن شد که سر به شانه‌ی شمشاد می‌گذاشت /آغوش خاک و بی‌کسی نسترن بگو 
شوق جوانه رفت ز یاد درخت پیر /ای باد نوبهار ز عهد کهن بگو 
آن آب رفته باز نیاید به جوی خشک/ با چشم تر ز تشنگی یاسمن بگو 
از ساقیان بزم طربخانه‌ی صبوح /با خامشان غمزده‌ی انجمن بگو 
زان مژده‌گو که صد گل سوری به سینه داشت /وین موج خون که می زندش در دهن بگو 
سرو شکسته، نقش دل ما بر آب زد /این ماجرا به آینه‌ی دل‌شکن بگو
آن سرخ و سبزِ سایه بنفش و کبود شد /سرو سیاه من ز غروب چمن بگو

ه.ا.سایه

این غزل بی‌نظیر را با صدای خود شاعر گران‌قدر این‌جا بشنوید.
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 5:53 PM  توسط حسام دات كام  | 

هزار آسمان تنهایی‌ام را

          پر از ستاره می‌كنی.

                        ماه من!

    كه در همیشگی مهتابت،

          سوسوی ستاره‌ای هم نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 3:8 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

چك و چك

   دست‌های‌م می‌چكند.

عرق نمی‌كنم...

آری عزیزم!

      گرمم است،

   اما نه!

      ذوب هم نمی شوم.

دارم «آب» می شوم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 1:52 PM  توسط حسام دات كام  | 


هنوز هم گاه خوابت را مي­بينم.
رفتي كه رفتي
   و انگار بازگشتني­ت هم در كار نيست.
انتظاري نيست!
       انتظار نيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 3:45 PM  توسط حسام دات كام  | 

فكر نمي­كنم در حدي باشم كه بخواهم چيزي در معرفي اين شعر بنويسم اما نمي­توانم به اين نكته هم اشاره نكنم كه شنيدن اين شعر كه خود استاد با همراهي تار استاد لطفي و ضرب محمد قوي­حلم دكلمه­اش مي­كند (در برنامه اي به مناسبت هشتاد سالگي سايه كه در كلن آلمان اجرا و در آلبوم «بال در بال» -هم صوتي و هم تصويري- توسط موسسه آواي شيدا منتشر شده است. اينجا هم مي توانيد تماشا كنيد.) نفوذي خواهد داشت چندين برابر... ديگر نمي­توانم و نمي­دانم چگونه بايد وصف كنم، ميزان ستايش­ام از اين اثر گرانبها را:

 
چه فكر مي‌كني؟
كه بادبان شكسته، زورق به گل نشسته‌اي­ست زندگي
در اين خراب ريخته

 كه رنگ عافيت ازو گريخته
به بن رسيده، راه بسته‌اي ست زندگي

چه سهمناك بود سيل حادثه

 كه همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان زهم گسيخت

 ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در كبود دره‌هاي آب غرق شد

هوا بد است

تو با كدام باد مي‌روي؟
چه ابر تيره‌اي گرفته سينه‌ي تو را
كه با هزار سال بارش شبانه‌روز هم

 دل تو وا نمي‌شود‏

تو از هزاره‌هاي دور آمدي

 در اين دراز ناي خون فشان
به هر قدم نشان نقش پاي توست
دراين درشتناك ديو لاخ
ز هرطرف، طنين گام‌هاي رهگشاي توست
بلند و پست اين گشاده دام­گاه ننگ و نام
به خون نوشته، نامه‌ي وفاي توست
به گوش بيستون هنوز، صداي تيشه‌هاي توست


چه تازيانه‌ها كه با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها كه از تو گشت سربلند
زهي شكوه قامت بلند عشق

 كه استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه كن

 هنوز آن بلند دور
آن سپيده، آن شكوفه‌زار انفجار نور

كهرباي آرزوست
سپيده‌اي كه جان آدمي، هماره در هواي اوست

به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن‏

سزد اگر هزار بار، بيفتي از نشيب راه و باز
رو نهي بدان فراز


چه فكر مي‌كني؟ جهان چو آبگينه‌ي شكسته‌اي­ست
كه سرو راست هم، در او شكسته مي‌نمايدت

چنان نشسته كوه در كمين دره هاي اين غروب تنگ
كه راه، بسته مي‌نمايدت


زمان بي‌كرانه را، تو با شمار گام عمر ما مسنج‏
به پاي او دمي ست اين درنگ درد و رنج


به سان رود، كه در نشيب دره سر به سنگ مي‌زند، رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست، زنده باش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 2:33 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

خرامان از درم بازآ ، كه­ت از جان آرزومندم – به ديدار تو خشنودم ، به گفتار تو خرسندم

كسي مانند من جستي زهي بد عهد سنگين دل – مكن كه­اندر وفاداري نخواهي يافت مانندم

اگر خود نعمت قارون كسي در پايت اندازد – كجا همتاي من باشد كه جان در پايت افكندم

به جانت كز ميان جان ز جانت دوست­تر دارم – به حق دوستي جانا كه باور دار سوگندم

مكن رغبت به هر سويي به ياران پراكنده – كه من مهر دگر ياران ز هر سويي پراكندم

شراب وصلت اندر ده كه جام هجر نوشيدم – درخت دوستي بنشان كه بيخ صبر بركندم

به خواري در پيت سعدي چو گرد افتاده مي­گويد – پسندي بر دلم گردي ، كه بر دامانت نپسندم

سعدي (درود بر روحش و نور بر قبرش ببارد!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۶ساعت 11:12 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

به جانت كز ميان جان ز جانت دوست­تر دارم – به حق دوستي جانا كه باور دار سوگندم

مكن رغبت به هر سويي به ياران پراكنده – كه من مهر دگر ياران ز هر سويي پراكندم

شراب وصلت اندر ده كه جام هجر نوشيدم – درخت دوستي بنشان كه بيخ صبر بركندم

به خواري در پيت سعدي چو گرد افتاده مي­گويد – پسندي بر دلم گردي كه بر دامانت نپسندم

سعدي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۵ساعت 12:41 AM  توسط حسام دات كام  |