گزارشگر: «به نظر شما بوق برای چه كاریه؟»
شهروند: «بوق برای كارهای ضروریه!»
- تمام ذوق و شوق دستاندركاران راديو جمهوري اسلامي ،به خصوص آن دي.جي محترمي كه آهنگهاي آس روز را در چنته دارد و از صبح تا شب با قيف به خورد شنوندگان ميدهد اين است كه باراني ببارد يا برفي تا سريع از كنار دستشان سي.دي را در دستگاه بچپانند و «ببار اي بارون ببار» شجريان يا «برف» فرهاد را بگذارند و عشق كنند از اين همه ذوق و سليقهي خودشان!
- شما طبق معمول بگوييد طرف زيادي مته به خشخاش ميگذارد. زياد دقت ميكند و ايرادگير است. همهچيز را تلخ و سياه ميبيند يا... اما جواب اين سوال را كه ميدهد؟:
در تمام مسير ساختهشدن اين آگهي كه الان به آن اشاره ميكنم –از كارخانهداران سفارش دهنده تا سازندگان محترم اين آگهي تا پخشكنندگان آگهيها در راديو- يك نفر نبوده است كه بداند «تُن» نام نوعي ماهي است (Tuna Fish) و آن محصولي كه داريد تبليغش ميكنيد نامش «كنسرو ماهي تن» است نه «تن ماهي» فلان!؟! حتما كساني بودهاند اما چرا يك نفر اين اشتباه را تذكر نداده يا تصحيح نكرده است؟ چرا يك نفر در اين راديوي بيصاحبِ سخيفِ خواهر و مادر(!) جلوي پخشش را نميگيرد؟
باشد! باز هم همان حرفها را بزنيد ولي مطمئن باشيد از اين مثالها آنقدر زيادند و بدانيد كه همينها است كه باعث ميشود وضعيت شهر و زندگيها اينگونه باشد، كه در سال يك فيلم هم ساخته نشود كه حتي رغبت كنيد براي ديدنش به سينما برويد، كه همه چيز... (نخواستم به «غُرنامه» تبديل شود ديگر مثال نزدم!)
دو چشمه از ادبيات معاصر كه هر روز به كرات از راديوي فرهنگسازمان ميجوشند:
۱- ...جمجمك برگ خزون ، اينه بخت بيگناه – غنچه گلگل شكره ، شب قضا و قدره – مهر و مهتابو ببين...!
شعر از استاد علي معلم دامغاني بزرگ و عزيز!
۲- داروگر! قورررررررر....!!!!
- اين ترانهي زيباي احتمالا موسوم به «سنتي» اگر هر روز پخش نشود ، مطمئن باشيد بيش از دو روز در انتظار شنيدن دوبارهي آن نخواهيد شد! بخشي از متن آن را ميآورم تا بيشتر مشتاق و مؤنگيز (يعني انگيزهدار!) شنيدنش شويد!
«... المنت و لله كه در ميكده باز است - ديريريم دي دي داي داي1 – حقيقت نه مجاز است [!!!!] همهاش عشوه و نااااز است در ميكده باز است...»
من كه با تلويزيون هم سر و كاري نداشتم ، چه برسد به راديو. هر از چند گاهي در تاكسياي كه رانندهاش به جاي دامبول شنيدن ، راديوش را روشن گذاشته بود. قابل اغماض و گذشت. چند ماهي است كلاس زبان ميروم و تاكسيهايي كه در خط بازگشت من از كلاس كار ميكنند ، بلا استثنا راديو جوان گوش ميدهند و در آن ساعت هم يكي از خزعبلترين برنامهها پخش ميشود و محكوم به شنيدن آن مزخرفات در ترافيك بودم! چند بار خواستم در واكنش به آنها چيزي بنويسم ، بيخيال ميشدم يا چون سر تا پا فحش و بد و بيراه ميشد اقدام به خودسانسوري ميكردم!
حالا در شركت جديدي كه ميروم مدام راديو روشن است. «پيام» يا «جوان» يا... فرقي ندارد. همه پر از مهمل و خزعبل! ديگر نتوانستم. بخش جديد وبلاگ را به نام راديولوژي راهاندازي كردم!
اولين قسمت آن را در مطلب بالايي بخوانيد