- یوگی هندی؛ مخترع صندلیای که وجود نداشت:
مخترع صندلی نجار و آهنگر نبود و پیش
از آن تنها کار سازندهای که کرده بود گذاشتن یک فیل سر جایش بود. آن را هم البته خودش ده دقیقه پیش از آن، تنها با خیرهشدن و با نیروی ذهنش روی خرپشتهی همسایه گذاشته بود. نامش باهاماتاراسانجاباچان بود؛ یوگی بزرگ هندی قرن دوازدهم که نخستین بار روی هوا نشست.
آنچه باعث میشود او را مخترع صندلی بدانند این است که تا آن زمان بشر نیاز به نشستن نداشت! هر زمان که خسته میشد میخوابید یا دراز میکشید و او نخستین کسی بود که روی چیزی یا روی هیچ چیز نشست!
بسیاری معتقدند که او با این کار انسان را از خوابیدن که طبیعت او است جدا ساخت و زندگیای سراسر محنت و درد و رنج برای بشر به جای گذاشت.
روبرو: تصویری از باهاماتا در یک معبد عهد بوق سگ در کتهکله. او زیراندازی هم روی صندلی نامرییاش میانداخت.

بالا: دو انسان اولیه خسته در انتظار شکار؛ آنها صندلی را اختراع نکردند چون نیازی به آن نداشتند.
- زندگی بدون صندلی (نشستن) شیرینتر است؟


بالا: فضای صمیمی بانکها و ادارات
راست: اتوبوسها به جای صندلی تخت دارند. البته یک اشکال کوچک این است که جوانترها خوابشان میبرد و نمیبینند که یک فرد مسن یا ناتوان وارد شده.

حتا هواپیماها نیز در ابتدا صندلی نداشتند. در این تصویر آقای برادران رایت دیده میشود که در کابین دراز کشیده! عکس: برادر آقای برادران رایت!
- تحولات صندلی در طول زمان و به وجود آمدن صندلیهای امروزین:

بالا-راست: تغییر و تحولات در شکل صندلی از همان زمان باهاماتا آغاز شد. مسلم بود که هر کسی توانایی نشستن روی صندلیهای باهاماتا را نداشت و بنابراین صندلیهای یک پایه برای مرتاضان درجه دو و سه اختراع شد!
بالا- چپ: صندلیهای دوپایهدار(!) در قرن هجدهم در آمریکا به وجود آمدند. این دیاگرام روی این نقاشی مشهور به خوبی نشان میدهد که صندلیهای دوپایهدار چگونه با زیرکی طراحی شده و با اتکا به پاهای فرد نشسته کار میکردهاند.
صنعت تولید صندلیهای چند پایه در زمان انقلاب صنعتی انگلستان رونق یافت و در همین زمان بود که میان بارتون انکبوت، فیزیکدان مشهور و معلم خصوصی فیزیک و زیستشناسی (رشته مورد علاقه بارتون!) و وانت پیکاپ، صنعتگر و صاحب کارگاه کوزهگری دوش! اختلافی بر سر ثبت اختراع «صندلی» به وجود آمد. انکبوت نتیجهی سالها مطالعات ریاضی-فیزیکی خود را اینگونه خلاصه بیان کرد که هر جسمی برای ثبات به حداقل سه تکیهگاه احتیاج دارد و بنابراین پایه سوم را به صندلی اضافه کرد. وی مدعی بود که پیکاپ ایدهی صندلی چهارپایه را با افزودن یک پایه اضافی به صندلی واقعی او به سرقت برده. قاضی دادگاه -با آن کلاهگیس مسخرهاش(!)-در نهایت رای داد که اختراع انکبوت با نام «سهپایه» و اختراع پیکاپ با نام «صندلی» ثبت شود تا هر دو راضی باشند و دست بدهند و روی هم را ببوسند و... و در ضمن «هند هم که مستعمرهی ماست پس گور بابای باهاماتا!»
در دوران جنگ سرد رقابت تنگاتنگ و سردی بر سر تکنولوژی صندلی، با اضافهکردن تعداد پایههای آن موتور جت در گرفت. این یکی از نتایج آن بود (سمت راست). تایر هم دارد تازه!

بالا - چپ: مجسمهی انسان لحظاتی پیش از اختراع صندلی (والادولید قرن سیزدهم) اهالی شهر معتقدند او مخترع واقعی صندلی است. در توضیحات، زیر نام مجسمهساز آمده: «نجاری که از سختی نشیمنگاه خویش به تنگ آمد و در اندیشه شد و با صندلی بیرون آمد!»
- صندلی در ایران:
اگرچه ایرانیان در اختراع صندلی نقشی نداشتند اما از بدو تاریخ استفادههای خلاقانهای از آن میکردهاند. مثلا تور (تور پسر فریدون. نه این که فیلمش دراومده!) از صندلی به عنوان آلت قتاله برای کشتن ایرج (برادرش) استفاده میکند و وقتی میبیند که وسیلهی مناسبی برای این کار نیست با چاقو سر برادرش را میبرد! صندلی در ایران نقش تعیینکنندهای داشته تا آنجا که فقط پادشاهان روی آن مینشستهاند و بقیه میایستادند و تماشا میکردند! مثل تصویر زیر که داریوش روی یک صندلی دوپایهدار نشسته است.
امروزه ایرانیان همگام با تکنولوژی روز صندلیهای دونفره ساختهاند که قسمت زنانه و مردانهاش جداست.

بالا - راست: فتحلی ایستاده . بالا - چپ: فتحعلی شاه نشسته
- صندلی الکتریکی:
اواخر قرن نوزدهم میلادی، صندلیهای الکتریکی جایگزین صندلیهای پیشین شدند که با سوخت فسیلی کار میکردند. امروزه صندلیها از انرژی خورشیدی استفاده میبرند و نیازی به برق و باتری ندارند اما هنوز از صندلی الکتریکی در داندانپزشکی، آرایشگاهها و همچنین در زندانهای آمریکا، فقط برای محکومین به اعدام استفاده میشود.
راست: مشکلاتی از این دست باعث شد که برای صندلیهای الکتریکی سنسورهایی طراحی شود که پس از این که استفادهکننده از روی آن بلند شد، خودش خاموش شود. این تکنولوژی بعدها منجر به ساخت صندلیهای خودتاشوی سینماها شد!
- صندلی چرخدار (ویلچر): 
اگرچه امروزه استفاده از صندلی فراوان و آسان شده اما نشستن بر روی صندلیهای اولیه کار آسانی نبود. مارکوس سبوس، یک پدر معمولی اهل تسالونیکه که آرزو داشت پسرش پیش از سن بلوغ روی صندلی بنشیند، در سال ۱۸۷۵ صندلی چرخدار را اختراع کرد و با این وسیله توانست در عرض سه سال سوارشدن و نشستن بر صندلی را به نوگل باغ زندگی خویش آموزش دهد.
بالا - چپ: امروزه صندلیهای چرخدار در نمونههای پنجچرخی توسط افراد کمتوان در ادارهجات و جاهای مشابه برای تردد بین میزها و کشوها استفاده میشود.

- صندلیهای بهداشتی:
یک نظریهدان مشهور معتقد است که این صندلیهای بهداشتی اولین نوع صندلی بودهاند و در واقع از همینجا بود که انسان متوجه شد نشستن چقدر میتواند لذتبخش باشد و صندلی را ساخت.
این نوشته آخرین قسمت از مجموعهی «داستان اختراعات و اکتشافات» است که در شماره شهریور ۹۳ ماهنامه خطخطی چاپ شد.
وقتی میگویند «تاثیرگذارترین» و نه لزومن «بهترین»ها، قضیه فرق میکند. برای منی که همیشه مسحور سینما بودهام، کتاب بیشتر خلا سینما را پر میکرده است انگار! این را آن موقع نمیدانستم چون فیلم خیلی برای من کمیاب و غیرقابل دسترس بود. اما حالا میبینم؛ چقدر کتاب کمتر میخوانم و بیشتر مجله و کتابهای سینمایی میخوانم و فیلم بیشتر میبینم و آنهایی هم که در طول ۱۰-۱۵ سال گذشته خواندهام، دیگر آن قدر که یک فیلم خوب میتواند تاثیرگذار باشد برایم، تحت تاثیرم نمیگذارند و جذاب نیستند. صدا میخواهند. موسیقی. تصویر و حرکت. برای همین است که اکثر کتابهای لیستم قدیمیاند. مربوط به دوران کودکی که یک کتاب، روز و شب همراهت میشد. چند بار میخواندیش و هر بار تکان میخوردی و غوطهور میشدی و...
بنابراین این لیست ده کتاب تاثیرگذار زندگی من است. بیشتر به ترتیب زمانی تا ترتیب کیفیت و یا میزان تاثیرگذاری. سعی کردم این قدر طولانی نباشد اما این که این کتابها را گرد آوردم و دربارهشان نوشتم برایم مهمتر بود تا این که خواندهشوند! باز هم تشکر از مهدی که من را در رودربایستی این کار قرار داد!

۱. چیستانهای علمی/ یک میلیون/ دزده و مرغ فلفلی: این سه تا را به خوبی از دوران کودکی یادم است. وقتی سراغ کتابهای قدیمی میروی، خیلیهایشان نوستالژیکاند و خاطرهانگیز اما اینها را من به خوبی بدون رفتن به آن دوران به یاد دارم و ردپای تاثیرشان را در طرز فکر و یا علایق امروزم میبینم.
۲. قصص الانبیا: جز اسمش هیچ اطلاعات دیگری از کتاب ندارم. به یاد ندارم. ظاهرن یک کتاب بسیار قدیمی با رگ و ریشهی عبری/یهودی بود اما در هر صورت از بین معدود کتابهای بزرگترها روی تاقچه، این جذبم میکرد. (جذابیت رساله نوع دیگری بود!) مجموعهای بود از روایتهای مذهبی/ اسطورهای با نثری نسبتن سنگین که به اندازهی دیدن ای.تی. کنجکاوم میکرد و به همان اندازه قدرت تخیل را به کار میانداخت! چاشنی مذهب را نیز به عنوان یک عنصر ناشناخته و اسرارآمیز دیگر داشت.
۳. پینوکیو - کارلو کلودی: سیاهترین کتابی که در عمرم خواندهام! پینوکیویی که بسیاری با رنگ و لعاب معمول والتدیزنی یا آن کارتون مزخرف ژاپنی میشناختندش برای من از کتابی با کاغذهایی که به رنگ بنفش میزدند، با چاپ ملخی قدیمی و با متنی که از ابتدا برای تربیت و ترساندن بچهها نوشته شده و صادق چوبک ذرهای ملاطفت در برگردانش به کار نبرده بود شناخته شد! اول هر فصلش یک تصویر سازی تکرنگ (مونوکروم. نه گریاسکیل!) داشت و لحظات تنهایی و درد و ترس و اضطراب کودک شرور در دهان ماهی، وقتی خر شده است و از آن گذشته وقتی گربه و روباه دارش میزنند و بعد «پری آبیمو» نجاتش میدهد، میلرزاندم! کتاب آنقدر خالی از رنگ بود که من هم با سواد پیشدبستانیام تا مدتها نمیدانستم که «آبیمو» اسم است. نگو یعنی موهایش آبی است!
۴. المپیک کهکشانها – ایزاک آسیموف: کتابهای آسیموف همراه نوجوانی من بودند اما این یکی، اولین کتابی بود که از او خواندم و اولین داستانش با همین عنوان آن را از دیگر داستانهای کوتاه همان کتاب و دیگر رمانهایش متمایز کرد. داستان جوانی در آیندهای که هر کس در یک کنکور سراسری جهانی شرکت میکند تا با مطالعه و بررسی مغزش به کاری که برای آن بهتر است فرستاده شود. او اما برای هیچ کاری معرفی نمیشود و در عوض به مرکزی فرستاده میشود تا علوم پایه را از اول یاد بگیرد. او که در افسردگی ناشی از این فکر که آنقدر کودن بوده که به درد هیچ کاری نخورده در آن مرکز روزگار میگذراند، سرانجام میفهمد که دیگر افراد ساخته شدهاند تا علمی را با تزریق فوری به مغزشان یاد بگیرند. اینجا اما مخصوص کسانی با استعداد ويژه است که باید علوم را از ابتدا بفهمند تا بتوانند گسترشش بدهند!

۵. عجیبتر از علم: نمیدانم کسی وجود دارد از هم سن و سالهای خودم که دورهی نوجوانیاش با رمز و راز و ترس و هیجان این کتاب آمیخته نشده باشد. اگر هم کسی هست آیا میتوانم با کلمات آن حس و حال را بیان کنم؟! (فقط هم خود کتابی که با همین عنوان بیرون آمد. دیگر کتابهای با نامهای مشابه عجیب تر از دانش و عجیبتر از عجیب و هیچ یک از مثلث برموداها به پای این نمیرسیدند.)
۶. ارابه خدایان و طلای خدایان – اریک فون دنیکن: بعدها یک قدم که از دوران دبستان به راهنمایی گذاشتم، این کتابها جای «عجیبتر از علم» را گرفت. جذابیت مضاعف کتابهای اریک فوندنیکن در ممنوع بودنشان هم بود. هر چند پس از آنکه ارابه خدایان را خواندم، دیگر کتابهایش –در زمان خاتمی- چاپ شدند.
۷. کتابهای تنتن - هرژه: تنها کمیک حاضر در دوران کودکی و نوجوانی من. آیا اصلن باید کتاب دانستش؟! چرا که نه!؟ هر چند تنها کتابی که داشتم، چاپی عجیب بود در قطعی کوچک (آ۵) در سه جلد، از پرواز ۵۹۷ که تازه یک جلدش گیرم نیامد هر چه تمام کتابفروشیهای اصفهان را زیر و رو کردم. بعدها خیلی از کتابها را زیر میز و دورهمی در زنگ ریاضی سالهای اول و دوم راهنمایی خواندیم! تاثیرگذاری این کتاب با داستانهای سرهممالی(!) و پوچ و در عین حال جذابش برای من در شیوهی تصویرگریام بود البته آدمهایی که میکشن خیلی شبیه آدمهای هرژه شدند. شبیه تنتن و رفقا.
۸. شاهکلید و کلهی اسب – جعفر مدرس صادقی: این دو کتاب سردمدار حرکتی شدند که طی آن تمامی کتابهای منتشره از جعفر مدرس صادقی را یافتم و خریدم و گاهی چند بار خواندم. پس از تاثیرات گذرای بیژن نجدی بر شیوهی نوشتههایم، (وبلاگ مینوشتم و مقادیری داستان کوتاه که کمتر کسی خواندهتشان!) تازه نثر «ساده» و «روان» که متن همهی نویسندههایی که بخشی از نوشتهشان در کتابهای ادبیات دبیرستان میآمد با آن توصیف میشدند را به معنای واقعی درک کردم و شروع کردم به تقلید از او. جملات ساده و گویا و بدون پیچیدگی. قصهگویی سر راست و بدون شلنگتخته!

۹. سمفونی مردگان – عباس معروفی: تاثیر کتاب اگر قرار بود روی زمین نگذاشتن کتاب، اکراه داشتن از خواب پیش از تمامشدن کتاب، در هم رفتن جسم و جان و صورت موقع خواندن کتاب و بعد مدتی زندگی کردن با شخصیتهایی که جایی بیرون از رمان زنده بودند باشد، این کتاب در صدر جدول قرار خواهد گرفت.
۱۰. پاکتها/ کلیسای جامع – ریموند کارور: کلاس داستاننویسی جواد جزینی را میرفتم. دو تا داستان نوشته بودم، سر کلاس یکی را خواندم. گفت تو تحت تاثیر ریموند کاروری. گفتم دوست دارم. شاید. اما مساله برای خود من این بود که شیوهی روایتی غیر از شیوهی روایت کارور برایم وجود نداشت! علاقه به قصهگویی و قصه شنیدن را کارور در من ایجاد کرد.
و با تشکر از: