خداحافظ بیست و چندسالگی!
آن عکس را بهتر از آن خانه یادم است. خانه، خانهای بود که پدر پس از سالها زحمت طاقتفرسا در گرمای تحملناپذیر کویت با کار در ساختمانها و پسانداز دستمزد در ایران ساخته بود و ما برگشتیم و در آن نشستیم. آن زمان «خانه اصفهان» بهترین محل بود و خانه ما در حاشیه آن محل و آنقدر بزرگ که هیچ چیز دیگر از یک خانه و یک زندگی نخواهیم. راهرویی داشت که با شیب تند پلهها، میرفت به اتاق پدر و مادر، در نیمطبقهی روی پارکینگ. یک سمتش دیوار این یکی اتاق بود و آن سمتش دکور چوبی تلویزیون. روی آن دیوار، بالا که میرفتی سمت راست، درست بالای دومین یا سومین پله آن قاب عکس بود.
قابش از این قابهای زرد -مثلن طلایی- رنگ بود با آن پروفیلهای آلومینیومی که لبههای فارسیبرش همیشه یا دست را زخم میکردند یا لباسی را پاره. یک پاسپارتوی بدرنگ داشت که دورش دو تا خط مشکی چرخیده بود و درون قاب عکس پدر بود؛ سیاه و سفید. فکر کنم همین عکسی که روی شناسنامهاش است. اگر همان نیست، خیلی هم فرقی ندارد: پرسنلی ساده. سه رخ هم نیست. پدر مستقیم به دست عکاس کنار لنز خیره بود. یک کاپشن چرمی مشکی به تن داشت. سبیلهای پدر در عکسها، از بیست سالگی به این سو، دستههایش کوتاهتر میشوند تا برسد به این سبیل معمولی الانش که از چهلسالگی تقریبن فقط سفید میشود اما فرمش همان است. آن سبیل اما سبیل میانهی راه بود. خوب به یاد دارم که پدر در آن عکس سی سالش بود.
سی سالگی در آن زمان یک جور سرزمین ناشناخته بود. یک جور جاذبهی کشف کردنی مثل غار علیصدر. یک پدیدهی شکفتانگیز مثل اهرام سهگانهی مصر. یک ویژگی مرموز و کشفنکردنی داشت مثل همان اهرام که فقط در کتابها عکسش را میدیدی و داستانهای مرموزش را میخواندی اما خیلی دور از دسترس. سیسالگی عین همین اهرام بود. جایی که در بچگی دوست داشتم بروم ببینم و برگردم. راهش دراز بود. سختیای هم نداشت. با مرور زمان پیش آمد. حالا به آن رسیدهام. پای اهرام سهگانهی سه دهه زندگی با سنگ زمان روی سنگ زمان گذاشتن. حالا میخواهم برگردم. دیگر نه برایم مرموز است و نه هیجانانگیز. سنگ است در بیابان. سایهای هم ندارد. میخواهم برگردم. نمیخواهم بروم یا بمانم. میخواهم برگردم.
آن زمان پدرم در سیسالگی یک کوه مرموز شگفتانگیز و دستنیافتنی بود. سه تا پسر داشت و بعد از کلی کار و زحمت خانه ساخته بود و چند سال دیگر هم کار کرد و مغازهای خرید و سرمایهای به هم زد. (بماند که همه را هم از دست داد.) مرد بود. داستان بود. کتاب بود. کلی حرف بود. من الان به آنجایی رسیدهام که او بود و... اهرام پدرکجا و آرامگاههای سهگانه و محقر آمال و آرزوهای من کجا؟!
نگاهی به نوشتههای همین وبلاگ در این تاریخ در سالهای گذشته بیاندازید، ترس من از مواجهشدن با این تاریخ در سال ۹۲ را بیشتر درک خواهید کرد اما در طول آخرین سال از دههی سوم زندگیام، سعی کردم با آن کنار بیایم و جور دیگری به آن نگاه کنم. به قول لیلا سی سالگی دیگر جای اشتباهکردن و وقتتلفکردن نیست. میخواهم سی سال تجربه را بریزم به پای همهی آمال و آرزوهایی که در این چند سال یا نشد یا نکردم. در آستانهی آغاز چهارمین دهه، امیدوارم. امید آخرین سنگ باقیمانده است. امید آن گور اسرارآمیز هستهی اهرام است. امید انگیزهی من است در این ده سال پیش رو که ده سال دیگر در چنین روزی، باید در همان تابوت سنگی بگذارمش و در سنگینش را در تاریکی رویش بکشم و از آن راه مخفی بیرون بیایم و سر به بیابان بگذارم و پشت سر را هم نگاه نکنم.
- من بچهام را کتک میزنم. من معتقدم که بچه را باید کتک زد. بچه باید کتک بخورد. بچههای این دور و زمانه، توی مخ هستند چون کتک نمیخورند. یا کم میخورند. بخورند آدم میشوند. نه این که من از آنهایی باشم که در کودکی کتک خوردهاند و حالا میخواهند تلافی کنند و عقده خالی کنند. نه! من از پدر یا مادرم کتک نخوردهام اما مطمئنم که اگر خورده بودم الان به جایی رسیده بودم و برای خودم کسی بودم. دست کم آدم بودم! این عوضیای که الان هستم نبودم. من به تاثیر کتک ایمان دارم.
- بعدازظهر نزدیک غروب یکی از روزهای اول پاییز، هوا ابری است، گاهی نم بارانی میزند و بعد ناگهان خورشید میپرد بیرون و دوباره باران. لای پنجره را باز میگذارم که بوی نم با خنکی مورمورکننده بیاید داخل. ساز را برميدارم و چمباتمه میزنم روی مخده. زخمهای میزنم تا ببینم چه میآید؛ بیات اصفهان. آفتاب دوباره میزند بیرون و نور طلایی سحرانگیزش کف اتاق را میتراشد و میرود تا یکذرهاش هم از روی دیوار روبرو بالا برود. همه چیز کامل است... یا حداقل چیزی کم نیست. همین موقع کلهاش را لای در میبینم و بعد میخزد میآید تو. یاد گرفتهام بیمحلیش کنم؛ خودش کمی میماند و بعد میرود. اما او هم چیزهایی یاد گرفته در این هنوز دو سال نشده. میآید جلوتر و جایی میایستد که نشود نگاهش نکرد. اگر چشمهایم را ببندم بدتر میشود. نگاهیش میکنم و برمیگردم به عالم خودم. لازم نیست نگاه پرمحبت باشد یا سعی کنم باشد. خودم میدانم و همه شاهدند که در اوج خستگی یا عصبانیت هم وقتی نگاهم بهش میافتد مهر، فوران میزند بیرون. او اما نگاهش چیزی اضافه دارد. به من نگاه میکند و به ساز دستم. به تجربه میدانم که چندان علاقهای به ساز ندارد. کنجکاویهای معمولش هم هر بار با چند دفعه چنگ و انگشت زدن بر روی سیمها به سرعت برطرف میشود. بیش از این کشش ندارد به ساز. من هم ناامید شدهام از کشاندنش به این وادی. این بچه هنوز فرق اصفهان و ماهور را هم نمیفهمد کو تا یک روز بنشانمش و برایش از «بیات راجه» بگویم. به هر حال الان وقتش نیست. حتا اگر همین امروز آن روزی باشد که عاشق ساز میشود ولی الان وقتش نیست. اشارهای میکنم اما نمیرود. هنوز چیزی در نگاهش دارد موج میزند اما بیشتر. دوباره به من و بعد به ساز نگاه میکند. از نگاهش مطمئن میشوم که این بار اصلن کاری به ساز ندارد. من را میخواهد. تار الان نقش کلیشهای نوزاد تازه را دارد که بچهی کوچک به توجه پدر و مادر به او حسودی میکند. حالا کمکم دارم میفهمم چرا این طور نگاه میکند. یاد آن روز میافتم که خانهی اردشیر، نوزادش را در دست گرفته بودم. آمده بود جلو و با همین نگاه آتشین به من خیره شده بود. کارد بهش میدادی بچهی اردشیر را مثله میکرد. هر چند هنوز خیار را به زور با پوست میخورد. تار هم بیشباهت به بچهی اردشیر نیست. دستهاش را بگذاری کنار، بقیهاش عین نوزادی است که بابا بغلش کرده و گذاشته روی زانویش و با مضراب قلقلکش میدهد و بازی میکند و دست روی گردنش میکشد. معلوم نیست چرا... الان وقتش نیست. اشتباه گرفتهای. مهلت بده. این از آنها نیست. بابا تو را بیشتر دوست دارد... یعنی فکر میکند... یعنی باید تو را بیشتر دوست داشته باشد... در هر حال الان بگذار من باشم و این. میگویم: برو بیرون پیش مامان تا من بیایم. بر و بر نگاهم میکند. دوست دارم الان نرگس یا زن اردشیر که همیشه از این میگویند که شیرخوارههایشان همهی صحبتهای جمع را میفهمند اینجا بودند تا این نگاه بچه را نشانشان بدهم؛ که این الان چی فهمید از این جملهی سادهی من. دست از ساز میکشم و تشری میزنم: برو بیرون بابا! اصلن یادم رفت کجا بودم و چه میزدم. چیزهایی از حفظ میزنم و گاهی غلط غلوط. اگر رفته باشم همایون که خوب است. انگار دارم جایی بین شور و ابوعطا پرسه میزنم و اصلن نفهمیدم آفتاب کی رفت. کفرم درآمده. لحظهی من رفت. خیلی طول میکشد تا وقت تنهایی من و خودم برسد و دوباره همهچیز این جوری جور باشد. این هم که هنوز ایستاده و زل زده. لحظهام که بر نمیگردد اما میتوانم انتقام بگیرم از این نیموجبی؛ درسی بهش بدهم. با پشت دست میزنم توی لپش «برو گمشو بیرون دیگه!». یک چیزی از دستش میافتد و با بغض میرود بیرون. لای پنجره باز است. مورمورم میشود. میبندمش. حالا تنهام. بار اولم هم نیست و مطمئن هستم که لیلا هم یاد گرفته که سرزنشکردن من فایدهای ندارد و نمیآید تو پی حمایت بچه. بنشینم ببینم آیا حالم بر میگردد...
- ولی این نیست. این اسمش کتکزدن نیست. این از کوره در رفتن است. اگر قرار است بچهدار شوی باید قید تمام این لحظهها را زده باشی. چطور برای کار و پول تا الان دهها بار این لحظههای ناب را قوزکرده پشت کامپیوتر گذراندهای؛ این که بچهات است. باید ساز را سریع بگذاری پیش رویش. اگر زد و پوستش را هم پاره کرد هیچ نگویی. بعد بلندش کنی و بروی زیر همان نم باران و چرخ بزنی یا...
منظورم از کتکزدن بچه این طور مواردی نبود که بعید نیست از دستت دربرود و یکی دو بار عصبی، بچه را با پشت دست بزنی. من بچهام را بیدلیل کتک میزنم. بدون برنامه. یک هفته: دو بار، هفتهی بعدی هر روز سه نوبت. با لگد هم نه. غیرمتمدنانه است. با مشت یا سیگار هم نه. وحشی نیستم. من هم مثل شما دل دارم. تازه بچهی خودم است. گوشش را میگیرم و فشار میدهم. خیلی درد دارد اما هیچ اثری ندارد. ضرری هم ندارد. ممکن هم هست جای این بگذارمش توی کمد و در را قفل کنم. نه برای تنبیه. نه! همینطوری. نگاه میکنم ببینم از چه چیزی خوشش میآید، همان را برایش ممنوع میکنم و اگر دست زد کتکش میزنم. من اگر آنقدر سنگدل و بیرحم و بیملاحظه باشم که بچهام را در این اوضاع این کشور به دنیا بیاورم و بخواهم همینجا بزرگ شود۱ آنقدر هم سنگدل و بیرحم و بیملاحظه هستم که بتوانم کتکش بزنم. کتکزدن بچه خیلی کار بزدلانهای است. استفاده از زور و قدرت بر کسی که فاقد آن است -حالا بچه یا غیر بچه- خیلی کار سخیفی است اما بالاخره این بچه قرار است در همین جامعه بزرگ شود. باید تربیت شود. آماده شود.
و بعد روزی هم خواهد رسید که میایستد روبرویم و میگوید: «بابا! من را کتک نزن!» یا «من دیگر از تو کتک نمیخورم.» همین بس است. ممکن است به جزییاتی هم اشاره کند مثل اینکه: «روزی که من بزرگ و قوی شوم مثل الانِ تو، تو ضعیف شدهای. این طوری نمیماند همیشه.» من از آن روز دیگر کتکش نخواهم زد. ممکن است بهش بگویم که دیگر نمیزنم یا بگذارم خودش بفهمد که بابا دیگر نمیزند. شاید من هم به جزییاتش اشاره کنم که: «آن روز که بزرگ شوی، خودت حتمن پیشتر فهمیدهای که...»
چك و چك
دست هايم مي چكند.
آري عزيزم!
گرمم است.
اما نه! عرق نمي كنم.
ذوب هم نمي شوم.
دارم آب مي شوم.
دارم خود آب مي شوم.
روان
و پاك
و زلال،
براي تو
از تو
به بهانهی رفتن هدا، به یاد همهی دوستان که رفتند و دیر نباشد که بروند، به گلایه از همهی جداییها و...
وقتی دیدم چه دیدگاه سطحیای در مورد رفتن از ایران دارد، برخلاف میلم پا به بحثی گذاشتم که چندان امیدی به نتیجهبخش بودنش نداشتم اما سود گفتن این حرفهای انباشته در سینه، حتا به یک نفر از این جماعت، حتا اگر جرعهای از بار سنگین این دریای تیره کم کند، شما هم خوب میدانید قدرش را.
گفتم این درست که خیلیها به دنبال «عشق و حال» به آن سوی آب میروند و این هم حقیقتی است نخنماشده که بسیاری از رفتگان و ماندگان را اگر گوشهای امن و زنی و شرابی و دیسکویی مهیا باشد دیگر حتا «آزادی» و امثال این واژهها را هم نشخوار هر روز نمیکنند اما اولن این دیدهی تحقیر را از این هموطنان برداریم که مردمانند و بر زندگی خود مختارند و ما را هم هیچ کس هیچ برتری نداده بر دیگری. دوم آن که چه بسا بسیارترند؛ آنانکه در پی اهداف والایی رخت غربت به تن میکنند و بسیار هستند آنان که اهداف والایشان را در همین خاک دنبال میکنند اما عرصه بر هر کسی از سویی تنگ میآید و هر کسی صبری دارد و تحملی و چارهای برایشان نمیماند جز ترک خاک.
باز مثال واکمنی که به آغاز نوار بازگشته و گفتههای از فرط تکرار (playback) آگاهانه یا بهناآگاه ضبطشده (record) را پخش کرد و من انگار به یکی از اخبارهای صدا و سیما گوش میکنم یا روزنامهای دولتی میخوانم یا گفتههای مسئولی را، که ما باید بدانیم و آگاهانه به خارج برویم و چیزهای بد را کنار بگذاریم و خوبها را سوا کرده و وارد کنیم برای کشور خودمان و تکرار و تکرار و...
گفتم نه من با رسانههایی که «بیگانه» میگوییدشان کاری دارم و نه اخبار منابع به قول شما «معاند» را پیش تو نقل میکنم. من فقط به دیدههای خودم مطمئن هستم و شنیدههای رسانههای رسمی داخل و در همینها انبوه مثال و اخبار پر از آب چشم برایت دارم که چون بر ساحل آسودگی هستید یا از حال این غرقگان خبریتان نیست، نمیبیندشان یا به کری میزنید خود را و به سادگی آن را که نان ندارد توصیه میکنید به خوردن کیک که «حال غرقه دریا نداند خفته بر ساحل». مثال آوردم از ظلمی که بر هموطنان ارمنی رفته شد در ایام عیدشان که مصادف بود با عزای مسلمانان حاکم و حسینیه و تکیهای که درست میان محلهی ارمنیها برپاشد که نیتش را در خوشبینانهترین و با بالاترین حسننیت زهرمارکردن آن ایام میدانم بر آنان که کافر بالقوهاند. از تکانخوردنم گفتم آن گاه که نوشتهای خواندم از دختری که جایی نوشته بود چقدر برایش زجرآور است که پولی گزاف بدهد بسیار بیشتر از ارزش پارچهی بیارزشی که قرار است زیباییش (مویش) را بپوشاند و علاقهای هم به آن نداشته بلکه از آن متنفر است و تازه باید بجوید و از میان آنها «قشنگه» را سوا کند. برای ما و آنانکه در خانوادههایی بالیده باشند که حجاب –اجباری یا اختیاری- امری عادی و پذیرفته باشد و به خصوص اگر زن نباشیم، ناگهان این دیدگاه چقدر تکاندهنده است چون تا حالا نه از نزدیک دیدیش و نه از زبان کسی شنفتیش و... چقدر تکاندهنده است وقتی بفهمی هزاران و چه بسا میلیونها دختر و زن، هر روز و هر ساعت با این حقیقت تکاندهنده روبرو هستند و مگر طاقت زندانی چقدر است، به خصوص اگر شکافی هم در دیوار باشد برای فرار؟ مگر یک زندانی چقدر میتواند عاشق زندانش باشد؟ گفتم تصور کن که هر روز کیسهای به سرت بکشند و از خانه بیرونت کنند، تحمل تو چند روز است؟
گفتم در گوشه گوشهی این شهر و این مملکت، مردان و زنان به طریقی مشابه این مثالها، هر روز در عذاب و فرسایش هستند. حال، منِ نوعی اگر از شرایط کار و کسب و دین و اعتقاد و حکومت و سیاست و آزادی و... همه در آسایش و رفاه و رضایت به سر ببرم، آیا نمیخواهم به عنوان یک انسان و بالاتر؛ یک موجود زنده، هوا تنفس کنم؟ آیا نمیخواهم از شر و زیان پارازیتهایی در امان باشم که آنگاه که به صحن مجلس هم رفت دیگر از حد شایعه و جوسازی دشمن بیرون آمد و به حقیقتی آشکار تبدیل شد؟ آیا در پی این دو کمبود بسیار بالاتر از اساسی، ترک این کشور نخواهم کرد؟ چه کسی دارد تلاشی جدی میکند برای پاکیزهکردن هوای شهر؟ برعکس! هر روز سیل عظیمتر چارچرخههای دودزای کمبازده تولید داخلی، به لطف فضای تجاری انحصاری جاریتر است و سوای آنانکه جانشان را به دلیل بیکیفیتی این محصولات سودآور از دست میدهند، به مدد بنزین سمی تولید داخل هر روز نفس بر شهروندان تنگتر میشود. چهکسی را در بدنهی حکومت میتوان یافت که سلامتی شهروندان را بر سلامتی اقتدار حکومت، آن هم با فرستادن پارازیتها برتری دهد؟
گفت اینکه خودروسازان داخلی از قوانین حمایتی برای تولیدکنندگان داخلی سوءاستفاده میکنند پذیرفته است [و چه توجیه خامی. انگار که مثلن ایرانخودرو، نه یک کارخانه معظم صددرصد وابسته به حکومت که دکان بقالی محله ماست که سوءاستفادهچی است و باز همه اینکه جلوی سوءاستفادهاش سدی نیست، تقصیر تقدیر است!] و ادامه داد: اما در مورد حجاب حرفی پذیرفتنی نیست چرا که دستور خداست در قرآن که قانون حکومت اسلامی باید چنین باشد. خواستم بگویم [...] اما پرسیدم اولن کجای آن قرآن نوشته؟ نشانم بده و من را هم به راه راست خویشتن درآور! دومن اگر هم چنین چیزی واقعن وجود دارد، پیش از نشاندادنش من را کافر آن قرآن و اسلامت بدان! در ضمن نمیدانم چرا شما که این ظلم بزرگ را به استناد به قانون حکومت اسلامی روا میدارید از منع پوشیدن حجاب در برخی کشورهای غربی برآشفته میشوید؟ این هم قانون حکومت آنان است. کشور خودشان و چاردیواری اختیاری خودشان.
نمیدانم برای شما هم پیش میآید یا نه؛ اینکه در بحبوحهی یکی از پیچ و خمهای بزرگ یا کوچک یا حتا خیلی کوچک زندگی، مثل یک تحویل کار یا یک امتحان سخت و... از سر خیالپردازی یا برای استرحت یا امیددادن به ذهن، دمی دستی به زیر چانه بزنید و با خود فکر کنید: میشود من روزی از این بار رسته باشم؟ فردا این موقع که امتحانها تمامشده است آیا فرا خواهد رسید؟ هفته دیگر این موقع که ازدواج کرده و متاهل هستم چگونه روزی است و چه حسی خواهد داشت و...
خوب یادم میآید بچه بودم و پدرم سی یا سی و چند سال داشت و من در همین فکر ایستاده بودم و به عکس پدرم نگاه میکردم که سمت راست ابتدای آن پلههایی که میرفت به اتاق روی پارکینگ، اتاق پدر و مادر، روبروی آن دکور چوبی آویزان بود. قاب عکس ارزان قیمت آلومینیومی با یک پاسپارتوی تقریبن سبز-قهوهای رنگ اما خود عکس سیاه و سفید. پدر مثل همه عکسهایش در دوربین نگاه نمیکند اما اینجا احتمالن به سفارش عکاس و نه اختیاری. سه عنصر در آن عکس برای من شاخص بود: موی فرفری، سبیل پهن و آویزان از گوشه لب و کاپشن چرمی. یک عنصر خارج از آن قاب بود اما: سی سالگی. سیسالگی در ذهن من آنقدر درشت بود که هنوز در این خاطره از میان اندک خاطرات باقیمانده از کودکیم به روشنی بزرگترین نقش را بازی میکند. نه آرزو میکردم پانزده ساله باشم تا به دبیرستان رفته باشم. نه هجده ساله که گواهینامه بگیرم و ۲۰ سالگی و دانشگاه هم که اصلن در فکرم نبودند. فقط فکر میکردم آیا روزی من هم سیساله خواهم شد؟ آن روز چطور خواهد بود؟ شاید هم آرزو میکردم سیساله باشم تا اگر موهایم فرفری نبود و سبیل هم نداشتم حداقل کاپشن چرم بپوشم.
امروز که بیش از پیش نفس سرد سیسالگی را بیخ گردنم احساس میکنم، نه تنها دستی به زیر چانه نمیزنم و در این فکرها نمیروم که همیشه خودم را به آن راه هم میزنم تا فراموشش کنم. چیز خاصی نمیشود. همینی که هست. یک دم و یک نفس به پایان عمر نزدیکتر. یک وجب بیشتر فرورفته در ناامیدی... خیلی حرفها سر زبان میآید اما همه تکراری و پر از غمباد؛ مثل همه روزهای تولد. امروز وارد آخرین سال از دهه سوم زندگیم شدم و این وبلاگ هم دهساله شد. ویژهنامهای ندارم. همین را هم به زحمت نوشتم که این مناسبت را پاس داشته باشم.
پ.ن. خیلی جالبه! حتا اومدم اسمش رو بذارم «نهویژهنامه» دیدم پارسال هم همین کار رو کردم!... روزمرگی که هیچ، سالمرِّگی شدهام!
نمیتونم بگم «ایده مال من»؛ همون که خیلی سال پیش توی تلویزیون نشون داد که توی ژاپن به گمونم، یه جایی بود که پول میدادی میرفتی تو یه اتاقی و هر چی رو دلت میخواست خورد و داغون میکردی. من که خبر ندارم چیز مشابهی تو ایران باشه و بعید هم میدونم. سرمایهش رو ندارم وگرنه خودم راه میانداختم. اما پیشنهادش رو میدم هر کی میتونه، بیزنسی راه بندازه، خوب مشتری پیدا میکنه تو ایران. (خدمت بزرگی هم هست به خلق و جامعه) اولیش خود من که واسه هیچ تفریحی این قدر پول خرج نخواهم کرد! (تفریح که چه عرض کنم. «درمان»!)
به هرحال ایده یا فکر اولیهش رو مطرح کردم. کسی اگه کاری کرد -پورسانت هم نخواستیم- شبای جمعه اموات ما رو فراموش نکنه! دست کم یه کارت ویزیتی چیزی بفرسته، باخبر بشم بیام.
پیوست (خرد ایده): این وانتا که تو شهر میچرخن، کهنه و شیکسته و سوخته میخرند؟ با اونا کار کنید! فکر کن بری توی یه اتاق که یه دست کابینت چوبی کهنه هست با یه تبر. فلزی باشه، سر و صدای خوبی هم میکنه!
توضیح: من خوبم.
این را سال گذشته و پس از دیدن فیلم نوشتم. پراکنده و در چند نوبت نوشته شد. در نتیجه، هم نوشته چندان خوبی نشد و هم آن قدر نوشتهای شخصی شد که جرح و تعدیلهای زیادی بر آن رفت تا به این رسید. چندین بار از این که به نوشته قابل توجهی برسد ناامید شدم و فرصتی هم برای ویرایش متن بلندش نداشتم و با گذشتن زمان زیاد از سر و صدای این فیلم، انگیزهام را هم از دست داده بودم. دیروز و در جستجوی نوشتهای به مناسبت روز تولدم –به دلیل زندگینامهای و شخصی شدن آن- دوباره یادش افتادم و باز هم پس از ویرایش و اصلاحات بسیار، تصمیم گفتم که بفرستمش و از دستش راحت شوم:

فيلم «سخنرانی پادشاه» را ديدم. جدا از هرگونه نقد و نظر سينمايی، تجربه ديدن اين فيلم، براي من –به نسبت بسياری از شما- تجربهای متفاوت بود. دليلاش اينكه لكنت زبان، براي من هم موضوعی بوده كه... البته حالا ديگر نمیتوانم بگويم با آن «دست و پنجه نرم میكنم»؛ میكردم و سالها میشود كه آنقدر برایام عادی شده كه نمیتوانم دقيقا بگويم هنوز وجود دارد يا چقدر وجود دارد! به هرحال اتفاقاتی كه همين چندی پيش و در این همایش اخیر افتاد، من را به همان دوران «دست و پنجه نرم كردن» برد و ديدن اين فيلم، جرقه و انگيزهای شد برای نوشتنشان.
من خاطرات كمی از زندگیام دارم. یعنی خاطرات گذشه، چندان جایی در حافظهام اشغال نكردهاند. (نه لزوما خاطرات كودكی دور، حتی همین چند سال گذشته). اما در هر صورت به قول برتی Bertie (اجازه دارم من هم، حداقل به دلیل همدرد بودن، خودمانی شوم و آخرین پادشاه بریتانیا –یا نقشش- را برتی صدا كنم؟!) «به یاد نمیآورم این كار را نكرده باشم.» از وقتی به یاد دارم لكنت داشتم. حتی به واسطه اسنادی، بسیار پیشتر از آنكه بتوانم به یاد بیاورم یا نیاورم(!) لكنت زبان من در همان اوائل كودكی، پدر و مادرم را نگران كرده بود؛ آن سند جزوه دستنویس دكتر گفتاردرمانیای است كه ظاهرا داییام معرفیاش كرده بوده و در آن توصیههای مختلفی برای درمان من وجود دارد. چندین سال پیش در میان انبوهی از خرت و پرتهای قدیمی یافتماش.
اما با وجود سابقه طولانی، تا همین چند وقت پیش و به ویژه با دیدن این فیلم، نمیدانستم كه این بیماری، درمانهایی فیزیكی هم دارد. درمانهایی كه باید با تمرین بر روی سیستم فیزیكی گفتار انجام شود. در حالی كه همیشه در طول این دوران، مشكل من، یك مشكل روانی و اختلال عصبی یا درونی فرض میشد. برای همین، ناخواسته به مبارزهای یك تنه و شخصی با این معضل دست زدم كه بهبود تقریبا كامل آن را یكی از موفقیتهای خودم میدانستم و مشكلات باقیمانده را، اشكالات ذاتی و غیرقابل درمان سیستم گفتاری و یا ناشی از برخی از اختلالات دیگر (مثل عصبانیت زیاد) فرض میکردم. به این شكل، پرونده «لكنت زبان» برای من بسته شده بود تا اتفاق آن روز كه من را دوباره به دوران كودكی در مدرسه راهنمایی برد و انگار كه بخش تازه و ناشناختهای از خودم را كشف كرده باشم، از خودم متعجب شدم!
گرچه تصویر كودكی من، مثل تصویر كارتونژاپنیهای بچگیمان نبود كه در آن مثلا كل بچههای محله، دنبال پسری كه به فرض مادرش فقیر بود، تا خانه میدویدند و او تمام راه گریه میكرد و خودش را داخل خانه پرت میكرد و پشت سرش در را میبست و... اما به هرحال، شما هم بچه بودید و میدانید بچهها مسخره كردن را دوست دارند و چه سوژهای بهتر از یك همكلاسی الكن!؟ كودكی پیش از مدرسه من دركویت و در مراوده با چند خانواده محدود ایرانی دوست و فامیل در آنجا گذشت كه هیچكدام همسن و همبازی من نبودند (حداقل ثابت نبودند). به مدرسه هم كه آمدم، از همان كلاس اول كه كاملا مسلط به خواندن و نوشتن بودم، زیر نظر بوده و بچهزرنگه كل مدرسه و سوگلی مدیر و معلمان محسوب میشدم و احتمالا به همین دلیل کسی جرات نمیکرد زیاد سر به سرم بگذارد. در واقع من از همان دورانی كه یادم نمیآید(!) به دو دلیل مورد توجه بودم: یكی همین زبانی که میگرفت و دیگری هوش بالا. هیچوقت به صرافت این نیافتادم كه از پدر و مادرم بپرسم از كجا حدس زدهاند یا چه کسی گفته بود یا فکر کرده بود كه من باهوش هستم. (چون خاطرات گنگی دارم از كلاسی كه با پدرم میرفتیم و در آن در مورد بچههای باهوش و خاص، تعلیماتی میدادند.) شاید مثلا همین نكته كه از پنج-شش سالگی، با ورقزدن كتابهای فارسی برادر بزرگم (آن موقع كلاس چهارم و پنجم بود.) خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم، آنها را به فكر انداخته باشد. در هرصورت اگرچه این مورد دوم، یعنی هوش را، در هر جا و مكان و مثلا هر مهمانیای، با طرح معما، مساله ریاضی و یا دعوت به بازی شطرنج، به رخ یا به چالش میكشیدند، آن مورد اول را همه، به شرط ادب یا دلسوزی، نادیده میگرفتند. میماند بچههای شرورتر و آنهایی كه كینه و بغضی را خالی و یا جبران میكردند و یا آنهایی كه دنبال یك تفریح تازه و دمدستی بودند، حتی برای لحظاتی. یكی از آنها را خوب یادم هست: پیمان سوفسطایی. صورت منفوری داشت و خانهشان در كوچه ما بود. به نظرم یك كلاس با من اختلاف داشت یا نداشت اما خیلی مواقع كه اتفاقی یا هدفمند، درمسیر خانه همراه میشدیم، مدام من را مسخره میكرد و همیشه هم از آن سمت گذر راه میرفت كه دستام به او نرسد. زورم كه بهاش نمیرسید اما باز در میرفت! سالها بعد كه معنی فامیلاش را فهمیدم، دركاش كردم. بالاخره كسی كه با چنین فامیلی بزرگ شده باشد، عجیب نیست اگر دچار اختلالات روانی-اجتماعی نشود! و همین که –منی که اسامی افراد مانند اتر از مغزم میپرند(!)- نامش را از دبستان به یاد دارم، نشاندهنده رد عمیقی است که در خاطراتم خندق کنده. (حتی از همکلاسیهای دوران دبستان هم اسم دو-سه نفر را بیشتر به یاد ندارم!)
باز هم نمیخواهم تصویری كلیشهای ترتیب بدهم از كودكیام مانند بچههای فقیر یا معلول یا یتیم فیلمها و كارتونهای قدیم كه از جمع جدا و منزوی و تنها میشدند تا بگویم لكنت زبان، من را به آدم گوشهگیر و منزویای تبدیل كرده بود. با این وجود به عنوان مثال، لكنت زبان، تلفن و صدای زنگاش را به كابوس من تبدیل كرده بود. شاید بخش بزرگی از مشكلاتم با تلفن، دنبالهای و متاثر از همین خاطرات باشد؛ ترس از مجبورشدن به برداشتن تلفنی كه زنگ میخورد و بعد در همان لحظه، قفلشدن حنجره و تلاشی مستاصلانه برای گفتن یك كلمه، در حالی كه صدای آن طرف كه فكر میكند صدا نمیرسد و مدام «الو! الو!» میكند فشار عصبی را مضاعف میكند و گاه حتی او گوشی را میگذارد و...
در جریان برگزاری این همایش کذایی اخیر، دنبال کسی بودند تا بیاید و پشت تریبون برود و نقش مجری را ایفا کند (گرچه در ادامه، این مسئولیت، فقط به اعلام موضوع در قالب چند جمله محدود شد). در جریان جستجو و پیشنهاد و طفرهرفتنهای افراد حاضر، نگاهها به سمت من برگشت. من –برخلاف دیگران- مشكل چندانی با حضور در برابر آن جمعیت نداشتم اما سعی كردم تلویحا مشكلام را بهشان یادآوری كنم. در برابر اصرار آن دوستان برای پذیرفتن وظیفه حضور پشت تریبون گفتم: مشكلی ندارم اما فكر میكنم فرد شایستهتری از من برای این كار باشد. اما اگر هم من پشت آن تریبون بروم، شما باید فكری به حال خودتان بكنید كه یك نفر الكن كه تهلهجه اصفهانی دارد از بین شما داوطلب شد!! همین طور هم شد و من که سالها بود با اهمیت اعتماد به نفس روبرو نشده بودم، پس از آن به این فکر میکردم که «اعتماد به نفس» هنوز مشکل بسیاری از مردم هست و انگار ربطی هم به سن و موقعیت ندارد. (این گونه موقعیتها، به صورت قراردادی یا واقعی، آزمونی برای سنجش میزان اعتماد به نفس فرض شدهاند.)
گفتم كه لكنت زبان برای من مشكلی روانی و عصبی تعریف شده بود. همه میپرسیدند حسام از چه چیزی میترسد؟ چه خاطره بدی در بچگی داشته؟ یا سعی میكردند با فرستادن من در برابر جمعیت، ترسم را از صحبت كردن بریزند.۱ برای همین وقتی هم كه سعی كردم با آن مقابله كنم، بیشتر روی این مساله تمركز كردم: «اعتماد به نفس» که همیشه سمبل مبارزه روانی (مبارزه اصلی) با لکنت بود و کمبودش در بسیاری موارد، علت لکنت. وضعیت شخصیتی پارادوكسیال من، كه خجالتی بودن و فرار از جمع را در کنار میل و لذت بردن از نمایش و سرگرمكردن جمع، توامان داشتم؛ در اینجا كمكهایی به من كرد. در دوره دبستان و راهنمایی تكخوان گروه سرود مدرسه شدم، در مسابقات اذان منطقه در اصفهان سوم شدم، سر كلاسها هم قرآن میخواندم (خواندن به صوت، جلوی همان جمع بیست-سی نفره، خود سنگ بزرگی بود. به یاد هم ندارم كه سر صف –و جلوی صد یا دویست نفر- این كار را كرده باشم اما مطمئن هم نیستم نكرده باشم!) یك بار كه یكی از بچههای گروه سرود، بعد از این كه با من در تست صدا برای انتخاب تکخوان گروه شرکت کرد و من برگزیده شدم، بیملاحظه اعتراض كرد كه «این زبونش میگیره» من هم محكم جلویش ایستادم كه «عمرا»! آن موقع و هنوز، خیلیها مثل این كه مثلا میپرسند چرا افتخاری موقع آواز خواندن لهجه ندارد و نمیدانند كه آواز خواندن با حرفزدن فرق دارد(!) متوجه این تفاوت برای گرفتن زبان هم نبودند و همین موضوع اعتماد به نفس من را برای این كارها و برای جواب به او بالا میبرد. (نه این كه در آواز خواندن مشكل كلا مرتفع شود. خیلی كمتر میشود.) اگر این جور کارها را نوعی تمرین اعتماد به نفس بدانیم، کار و تمرین ناآگاهانه برای افزایش آن، بنا بر این خاطرات از مدتهای پیش آغاز شده بود. اما كار آگاهانه بر روی اعتماد به نفس از زمان كنكور شروع شد. آن زمان، هم بازارش داغ بود و هم به آن احتیاج داشتم. تا جایی كه اعتماد به نفس سبب احساس بینیازی از تلاش و گشادی نمیشد، آن را كسب كرده و پرورشاش میدادم! لکنت هم فراموش میشد؛ یا با دوستان هفت ساله سر و كار داشتم و یا كنج خانه بودم و لكنت زبان عادی شده بود. یا اذیت نمیكرد و یا نیاز چندانی به رفعاش نمیدیدم. با ورود به دانشگاه، كار روی جنبههای دیگر اعتماد به نفس شروع شد (كه اكثرا به تضعیفاش انجامید!) بچههای دانشگاه یا آنقدر بزرگ و فهمیده بودند كه دیگر مسخره كردن گرفتن زبان را تفریح مناسبی ندانند یا من آنقدر خوب كنترلاش كرده بودم كه دیگر به چشم نمیآمد. گرچه هنوز برای خواندن و صحبت در برابر جمع، مشكل داشتم (حتی اگر بروز نمیکرد، همیشه حداقل عرقی روی سر و صورتام مینشاند). به هرحال بعد از چند سال، هم توجه به مقوله «اعتماد به نفس» شدتاش را از دست داد و هم حضور در برابر جمع، دیگر آنچنان مظهر اعتماد به نفس نبود. آن روز هم وقتی پشت تریبون، همان چند جمله را میگفتم، بیشتر تمركزم بر حذف كامل لهجه بود تا جلوگیری از گرفتگی زبان! اما پایین كه آمدم اول برای خودم روحیهبخش بود كه هنوز، به نسبت بسیاری دیگر از مردم، آنقدر اعتماد به نفس دارم كه بتوانم آنچنان در برابر جمع قرار بگیرم. اما دوم آنكه من را یاد آن خاطره كودكی انداخت که جز حیرتم نیافزود!
در دبستان اولین كاغذ دیواریام را درست كردم. هیچكس از دوستان و همكلاسیها، چه در دبستان و چه راهنمایی و دبیرستان، پایه این جور كارها نبود؛ پایه كارهای شبهژورنالیستی یا اجرای برنامه و اینجور چیزها، در مراسم و مناسبتها. بعد از دبستان روزنامه دیواریای وجود نداشت و من هم به صرافتاش نیافتادم. مسلما استقبالی نمیشد. دوره راهنمایی و دبیرستان تیزهوشان، هر روز صبح، مراسم صبحگاهی بود و باید برنامهای اجرا میشد حدود 15دقیقه. هر بار نوبت یك كلاس بود. اول یك نفر میآمد و برنامه را معرفی میكرد كه همان موقع هم به نظرم کار مزخرفی میآمد . برنامه ربع ساعتی كه دیگر معرفی ندارد!۲ اما بالاخره رسم بود. قرآن و بعد هم با مطالبی سرگرمی یا مثلا حدیث و حكایت و پندی ادامه و اتمام مییافت. الان دیگر کار –به قول معروف امروزی- خزی به نظر میرسد! در كلاس ما، یادم نمیآید كسی پایه اینجور كارها بوده باشد و من كه خیلی جاها به عنوان مبصر و نماینده انتخاب میشدم۳، اگر هم علاقه شخصیام نبود، باید این كار را انجام میدادم. جزییات آن برنامهها بماند اما هنوز هم نمیتوانم بفهمم كه من چرا و به چه جراتی(!) میرفتم آن بالا و كل برنامه را اجرا میكردم. معرفی میكردم و بعد از قرآن هم اگر كسی از بچهها نبود، مطلبی، چیزی، میخواندم. شاید اندكی دچار گرفتگی میشدم اما اگر فاجعه بزرگی رخ داده بود، حتما الان یادم بود! برای خودم جالب است كه در این مواقع جا نمیزدم و آن كار را میكردم. جراتاش را بعدا كسب كردم! پس آن موقع بر چه اساس دست به این كار میزدم؟! انگار که همه این چیزهایی که در مورد تربیت و ساختهشدن شخصیتام گفتم پوچ بوده! انگار از اول همینطور بودهام. انگار که همه همان شکلی هستند که به دنیا آمدهاند و برایشان مقدر بوده...
۱ - دورترين خاطرهاي كه از اين اتفاقات دارم مربوط به يك جشن مناسبتي بود. مجري مراسم از بچهها خواست براي آمدن روي صحنه، براي يك مسابقه، داوطلب شوند. من به تشويق پدرم دست بلند كردم. تقريبا دست همه بچهها بلند بود و مجري، انگار اصلا من را نميديد. پدرم هم گفت: ولش كن! كاري نداشته باش! برو بالا! با اكراه پذيرفتم و آن بالا هم وقتي مجري گفت: چه كسي به تو گفت بيايي؟ نگفتم بابام. گفتم خودت گفتي! جالب اين كه برنده آن مسابقه هم شدم! (گرچه اصرار پدرم، لزوما به اين مساله مربوط نبود اما فكر كنم بيربط هم نبوده باشد).
۲ - آن زمان، برنامههای شبکههای تلویزیونی، این طوری ۲۴ساعته نبود و یک مجریای در زمان آغاز برنامههای صبحگاهی یا عصرگاهی ابتدا معرفی برنامه میکرد و ساعت آغاز پخش برنامهها را اعلام. خیلی هم عجیب نبود که ما هم به پیروی از برنامهها و مجریان تلویزیونی، یک برنامه ۱۵دقیقهای را هم ابتدا اعلام برنامه کنیم!
۳ - هيچوقت نفهميدم من چه عنصر كاريزماتيكي(!؟) داشتم كه با وجودي كه نه شاگرد اول و نه حتي بچه درسخوان تيزهوشان بودم و هيكلام هم از خيليها ريزهميزهتر بود، خیلی جاها به مبصري و نمایندگی انتخاب ميشدم!
نوشتن به مناسبت زادروز خودم، مثل سنتی برای این وبلاگ شده است! این بار اما درگیریها چنان بوده که در دو هفته پیشین فرصت نکردهام حتی از میان انبوه نوشتههایم، یکی را با تمرکز و آرامش، بازخوانیای بکنم و بفرستم. این است که در حالی که از چند روز پیش در فکر بودهام که ویژهنامه این بار چهگونه باشد و چه بنویسم، ناگهان امروز بود که به فرصتی (شاید از سر ناچاری) دست یافتم و حالا من نشستهام و فکر میکنم چه بنویسم.
هر چه به ذهنم میآمد درد دل و حرفهای شخصی بود که با مروری بر نوشتههای سالگردهای پیشین، همه به نظرم تکراری میرسیدند؛ ترس از دستنیافتن به آرزوهایی که بیشتر دوست دارم نامشان را «برنامه» بگذارم. جمله قصار خودم: «من از خودم عقبم»! که هر سال تکرار میشود و هر سال فاصلهام با خودم بیشتر میشود (هنوز خیلی زود است که بگویم: «ترس از پیری» گرچه این ظاهرا فقط بر زبان نیاوردن ترس است!) و افسوس و حسرت از فرصت نداشتن برای کارهای دلی یا بدون درآمد (و عجیب این دو با هم مترادف هستند!) که هر روز و هر روز با بدتر شدن اوضاع و افزودهشدن گرفتاریها، این حسرتها هم بیشتر و بیشتر میشوند. از مسیر در ابتدا موفق فیلمسازی پرت افتادم. از ابتدای امسال تا حالا، به زحمت به تعداد انگشتان دستهایم فیلم دیده باشم. ددلاین مسابقات کاریکاتور جلوی چشمهایم میآیند و میروند و من که آرزویم خلوتی دنج و ذهنی باز است تا بنشینم و برای خودم سازی بزنم، حتی فرصت ندارم روزی برای جلوگیری از خشکیدن انگشتهایم آن را در دست بگیرم. آواز هم که در گلو خشکید. مطالعه که امری است فراموش شده که به صورت پراکنده، با خواندن مجلات و بعضی نوشتهها در وب، ارضای سطحی میشود تا سواد یادم نرود و در میان انبوه طرحها و داستانها و فیلمنامههای نانوشته، اگر نباشد دلخوشی نوشتن چند خطی در این وبلاگ هم که... و در این شرایط معماری کردن هم لذتی ندارد.
ساعتی بیشتر نوشتم. نوشتم و پاک کردم و دوباره نوشتم و... گلایه و درددل از زمین و زمان که کم نیست؛ نمیخواهم اضافهاش کنم. و نمیدانم چرا با وجود انگیزه برای نوشتن از آن نگاه جدیدی که همین افزودهشدن عدد دهگان عمر را هم برایام امیدبار و روشن کرده است، آخر نتوانستم بنویسم.
وارد هشتیمن سال عمر این وبلاگ شدهام. بارها در صحبت از آن، این گونه معرفی و توصیفش کردم: «دفترچه یادداشت (خاطرات) عمومی». ننوشتن برای من دردی است که این وبلاگ مسکّن موقتی آن است، وقتی زمانی نیست برای نوشتن مفصل و دلخواه. گذشت آن روزگاری که میخواستم برای آن مخاطب بیشتر جذب کنم یا هر روز گرایش و نگاهی داشت و... حالا این وبلاگ هم مثل خودم به ثباتی رسیده است که در نتیجهاش با اطمینان بیشتری میگویم که انگار هدفم از نوشتن در «نیمه تاریک ماه» خودم هستم. باید حرف بزنم و بگویم و بنویسم تا سرطان نشود. اگر خوانده شود که نه تنها مسکّن، که آرامبخش و روانگردان هم خواهد بود! حالا از خلال نوشتههای پیشینام است (هرچه قدیمیتر، خجالتآورتر!) که خودم را و تغییر و تحولاتم را نگاه میکنم؛ که اگر در وبلاگ ننویسم، انگیزهای برای خاطرات نوشتن هم ندارم و همه چیز فراموش خواهد شد. اما قید عمومی بودن این دفترچه یادداشت (خاطرات) انگار از پی آن ثبات مذکور، بیشتر هم شده است. شاید هم به این دلیل که احساس میکنم بیشتر از قبل خوانده میشوند. امروز هر چه نوشتم و پاک کردم، همه درددلها و حرفهای شخصیای بودند که برخلاف پیش، نمیخواستم خوانده شوند. حتی وقتی که هدف اصلیام از آن گلایهها، باز کردن دریچه آن سپیدی بعد از شب سیاه روزگار بود هم راضی نشدم. شاید اصلا با این ذهن درگیر مشوش، نوشتهها دندانگیر نشدند و اینها بهانه باشد. مثل همین نوشته که اگر اصرارم برای نوشتن در روز تولدم نبود، شاید کنارش میگذاشتم. در هر صورت نتیجه این شد که امسال نوشته ويژهای ندارم. یا فقط همین را دارم.
(امیدوارم روزی پشیمان نشوم از اینکه یادداشتی، حال امروز را ثبت نکرد.)
هنوز هم گاه خوابت را ميبينم.
رفتي كه رفتي
و انگار بازگشتنيت هم در كار نيست.
انتظاري نيست!
انتظار نيست.
دهه هشتاد كه از مهمترين، پرفرازونشيبترين و تاثيرگذارترين دههها –نه فقط در زندگي من- بود تا چند روز ديگر تمام ميشود. خيلي بعيد است اما اميدوارم «بهترين» دهه عمرم نبوده باشد!
ميخواهم بنويسم. ويار نوشتن، اين درد نوشتن، اين غدهي سرطاني كه در مغزم جمع ميشود و باد ميكند و بعد اگر روي كاغذ بالا نياوريش يا ميتركد و مخت را ويران ميكند يا ميچروكد و شيرابه و گندابهاي كه ازش بيرون ميزند روي همان معدود نقاط تازه و زندهي ذهن رسوب ميكند و آنها را هم ميخشكاند و بعد گرد افسردگي از ننوشتن و درد انگشت از قلم به دست نگرفتن يا نلغزيدن روي صفهاي دكمههاي كيبورد كه فقط از يك سمت نظام دارند ميماند. نوشتن را به چه ميشود تشبيه كرد؟ به چيزي كه اگر در لحظهي جوانهزدن كاشتياش، برداشتش هم خواهي كرد وگرنه ميگندد يا اگر دانهاي باشد به درد كاسهي آجيلي خواهد خورد كه وقتِ وقتگذراندنهاي بيهوده، زير دندانها بشكنياش و تا نمك و مزهاي همراه تخم كوچكش نباشد، همان نيز لذتي نخواهد داشت. ماهها است ننوشتهام. سالها است. اما حتي چند روزش هم سخت ميرود. برعكس اصحاب كهف كه خواب شيرينشان را به زحمت به ساعتي ميدانستند، من بيدارم و هر لحظهي بينوشتني كه ميگذرانم انگار كه عمرم در خواب رفته است...
...و باز نشد. اين برج زهرمار از در در آمد و صدايم زد. اين پرچم كراهت. اين لوگوي بخش چرك انسانيت از در آمد. او كه از بهترين نمونهها است براي نگريستن به طبيعت و يافتن خدا در آن؛ كه فقط دست تواناي خدا ميتواند چنين موجود زشتي را جان بدهد. خدا بار دوم هنگام آفريدن او بود كه به خود آفرين گفت... و من كه آنقدر در سر داشتم كه نميدانستم از كجايش شروع كنم و براي همين از درد ننوشتنام شروع كردم به نوشتن كه نميدانستم به كجا برود و آيا چيزي خواهد شد يا نه... باز هم نتوانستم.
...
برگشتم. آيا بايد ادامه دهم؟
مسلما اين مطلب بايد خيلي پيش از اين –به دلايلي كه در ادامه خودتان متوجهاش خواهيد شد- نوشته ميشد. ولي خواهيد ديد كه نوشتهشدنش در اين زمان خيلي هم بيربط نيست و مهمتر از همه اين بود كه بالاخره اين حرفها گفته شوند.
مقدمه: در اين چند سال گذشته، هر بار، در آستانهي آغاز پاييز، در ستايش اين فصل دوستداشتني و غريب نوشتهام و هنوز نميدانم كه چه سري است كه اين فصل را اين چنين رمزآلود و غمآلود و عميق و پر از خاطره ميكند. اما بيشك يكي از دلايلش همزماني بسياري از اتفاقات منظم و غيرمنظم، خواسته و ناخواسته، پيشبينيشده و نشدهي زندگيمان با اين فصل است. از رفتن به مدرسه گرفته تا مثلا براي من آن سفر فراموشنشدني و رويايي كه هنوز كه هنوز است وقتي سوز روزهاي اول پاييز ميزند زير لباسهاي تابستانه، همهي خاطراتش را دوباره تازه ميكند. حالا اين مطلب را در حالي مينويسم كه باران پاييزي عزيزي همين بيرون پنجره آرام صدا ميكند.1
طرح موضوع: عجيب است. آن هفته كه حامد و هستي ميرفتند، هنوز تا شروع پاييز زمان زيادي بود اما هوا يكجوري شده بود كه داشتم با خودم ميگفتم: امسال پاييز خيلي زود دارد ميآيد و سرماي سختي شايد داشته باشيم... اگرچه چند روز بعد تابستان هم دوباره برگشت و تا چند هفتهي ديگر هم ماند اما با آن هواي شبهپاييزي يك برگ خاطرهي ديگر به خاطرات روزهاي آغاز پاييز اضافه شد؛ دو نفر از دوستانمان (من بهترين دوست ندارم كه بگويم «از بهترين دوستانم». همهي دوستانم بهترينشان هستند!) از ايران رفتند تا شايد هميشه در آمريكا بمانند. اين موضوع هم خوراك غروبهاي پاييز است... اما حالا ديگر سوز پاييز، غروبهايش و غم آزاردهنده و در عينحال دوستداشتني بعدازظهرهاي جمعهي آن فقط نوسالژيك نيستند... حالا از آنها بويي شبيه بوي «نااميدي» ميآيد.
تحليل موضوع(!): در كشوري كه مسئولانش به راحتي، اوضاع قمر در عقربش را -براي مردمي كه بسياري براي تامين نيازهاي اوليهشان جان و سلامتيشان را هزينه ميكنند- اوضاعي پر از گل و بلبل نشان ميدهند. و در كشوري كه... در كشوري كه خب خودتان وضعش را خوب ميدانيد! در اين كشور، صحبت از عواملي كه اميد به زندگي و آينده و كيفيت روحي را در پي دارند شايد كمي زيادهروي باشد. فراموشي اولويتها شايد. و شايد براي خيلي از همان دروغگويان، حتي قابل طرح هم نباشد. اما همان روزها به اين فكر ميكردم كه كيفيت روحي-رواني زندگي در كشوري كه بسياري از جوانانش هميشه يك چشم به راه خروجي از آن كشور را دارند، از بسياري جهات پايين خواهد بود. از خانوادهاي كه اگر چه با ميل و علاقه و افتخار، شرايط بهتر تحصيل و زندگي را براي فرزندشان تامين ميكنند اما در عين حال مصاحبت و همنشيني با او را هم از دست ميدهند بگذريم. من پيش و بيش از هر چيز نگران جمع دوستاني بودم كه عملا از هم پاشيدند.2 اما در حالي كه اين روزها به هر كسي ميرسي بعد از سلام و احوالپرسي ميپرسي «تو كجا ميروي؟»، «تو كي ميروي؟!» كمكم همين تعداد اندك دوستان هم از دست خواهند رفت و آنوقت چه كسي جايگزين دوستاني ميشود كه نتيجهي سالها با هم درس خواندن و با هم سفر رفتن و با هم زندگيكردن بودهاند. آن وقت است كه شايد تو هم آن چشم ديگرت را با دو چشم قرضي اضافه به همان در خروج بدوزي چون ديگر اميدي براي ماندن و اميدي براي آينده نمانده است. نه! زيادهروي نميكنم. هيچوقت اين جمله را كه مثلا «همهي زندگيام دوستانم هستند» يا «اول دوستانم بعد هر چيز ديگر» يا هر چيزي با چنين مضاميني را از من نخواهيد شنيد اما خب همهي زندگي هم كه غذا خوردن نيست. با اين حال كسي بدون آن زنده نخواهد ماند!
باب تأهّل!
- مقدمهي كليشهاي پيرامون اهميت آينده: ظاهرا بزرگترين دغدغهي مشترك همهي انسانها آينده است. ساده است؛ همه ميخواهند بدانند آينده چگونه است1. آيندهي آنها چگونه است. من هم. اما اگر روزي خدا –حتما فقط او است كه آينده را ميداند- بخواهد آيندهي من را بر من روشن كند... من كه قبول نميكنم! همهي ارزش زندگي به همين مبهم بودن آينده است. به تلاش و جنگيدن براي آن. اصلا جوهرهي زندگي است انگار.
- آنگاه «اميد»: حالا آمديم و خدا گفت من بلند بلند آيندهي تو را ميگويم، مجبوري بشنوي! اگر آيندهي درب و داغاني در انتظارت بود؟ «خدايا! درست است كه روي حرفت نميشود حرف زد ولي من ميخواهم اين كه گفتي را تغييرش بدهم. چيزي براي از دست دادن ندارم...» و اگر آيندهات همان چيزي بود كه در نظر داري؟ «خدايا! روي حرفت كه... اما خوب كه فكر ميكنم ميبينم در اين دنيا استحقاق بيش از اين دارم پس...»2 (اين ميتواند گشايشي باشد بر بحث «جبر و اختيار» اما ما از در ديگري وارد ميشويم. صحبت من ربطي به اين موضوع ندارد.)
- پايان شب سيه سپيد است كه هست!: ولي اميد نه شرط ادامهي حيات و رسيدن به آن آيندهي روشن است. نه حتي شرط لازم (چه برسد به شرط لازم و كافي). اميد فقط يك كاتاليزور است كه گاهي هست و گاهي نيست (مثل «لطف شيخ و زاهد»!). نميشود هميشه اميدوار بود. نميشود هميشه سلف-گولزني كرد كه آينده خوب است و قشنگ و سپيد...
- از كه ميپرسي كه دور روزگاران چه خواهد شد!؟: باز هم ميرسيم به همان «توكل به خدا» هميشگي. توكل است آن يگانه هموار كنندهي جادهي آينده. حيف كه نفهميدم چيست؟ گرچه ميدانم كه آن نيست كه؛ هميشه وقتي عقل ناقص خودمان و دوستان و اطرافياني كه مورد مشورت هستند از سنجش شرايط و استخاره و جبر و تحميل و همهي اينها كم ميآورد و مستاصل ميشود و به نتيجه نميرسد يكي از آن «توكل به خدا»هاي قلابي ميگوييم. كه دقيقا مساوي است با: «هر چه بادا باد» و «كلا به هيچ جام!» و اينها!!
تا اينجا فهميدم كه راه چارهي رسيدن به آن آينده همين «توكل» است اما اصلا نميفهمم كه طرز كارش چگونه است و اصلا چيست. اصلا نميفهمم حافظ از اين توكل چه فهميد كه اين دو بيت3 را گفته است:
1- تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافري است – راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش
2- تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار – كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند
[1] - شايد اسمش را «دغدغه» نگذاريم اما به هر حال پرسش بزرگي است كه در زندگي بسياري مردمان مطرح است.
[2] - توجه كنيد كه در هر دو مورد اين گفتهي هر انساني با هر دغدغه و نگاه و تفكري ميتواند باشد. چه يك انسان مادي، چه انساني معنوي، چه انساني... چه انساني؟!
[3] - پيشتر هم در همين وبلاگ به اين دو بيت به صورت جداگانه اشاره شده بود. حالا يك بار ديگر با هم اشاره ميشود. فكر ميكنم در آينده هم خواهد شد. شاهكارند اين دو بيت آقا! شاهكار!
كنكاشي نيمه علمي در علل اعجاز خراباتي خزان با چاشني بررسي ربع علمي تاثير واساختارگر عامل «نوستالژي» بر ذهن نوصطالقيايي من!
وقت آن رسيده است كه جامعهي پزشكي اين «نوستالژي» -يا هر نام ديگري كه دارد- را به عنوان نوعي سرطان اعلام كنند. سرطان حافظه، سرطان خاطره، سرطان ذهن. هم به واسطهي خطر شديدش (از كجا ميدانيد كه كسي در اثر «نوستالژي» نمرده است؟ اگر مطمئنيد، ميتوانيد با همان درجه از اطمينان من را اولين قربانياش بدانيد، دير يا نزديك!) و هم به دليل شباهتش با سرطان؛ عاملي نه چندان ناشناس دست به انباشت خاطراتي در ذهن ميزند كه ممكن است از نظر موضوعي يا زمان وقوع يا هيچ چيز! به هم مرتبط باشند يا نباشند. رشد و انباشت اين خاطرات همينطور ادامه پيدا ميكند و بعد اشارهاي و يادآورياي هرچند كوچك به اين توده و غده، چه خاطرات شيرين باشند و چه تلخ، درد بيمانند و عجيبي را در سراسر ذهن ايجاد ميكند.
من مبتلا هستم. مغز من پر از غدههاي سرطاني نوستالژيك است. «پاييز» هم يكي از آنها است:
- هنوز بعد از ظهرها گرم است و هنوز خوابيدن روبروي پنجرهي بزرگ تراس با كولر خاموش كه نمي از عرق را به تن ميگذارد لذتبخش است. آفتاب هنوز داغ است اما زود خسته ميشود. زود كمرش ميشكند. همين موقع است كه آن نسيم ملايمي كه درخت كاج پير جلوي خانه تنش را آرام برايش تكان ميدهد، خنك ميشود و تنت مورمور ميشود. و تو هم ميخواهي دست كني و ملافه را رويت بكشي و هم دوست داري اين نسيم باز هم قلقلكت بدهد. اين است آن جادوي پاييز. نوستالژيش هم حتما براي اين است كه اين بار اول نيست كه دارد تنت مورمور ميشود و هم ميخواهي ملافه را رويت بكشي و هم...
- قبلش را به ياد نميآورم. اما پاييز دوران درس و مدرسه آنقدرها هم نبايد دوستداشتني بوده باشد. پايان حكومت تعطيلات. پايان رخوت و تنبلي تابستان. پايان كلاس نقاشي و تكواندو يا شنا. آغاز كيف و دفتر و مداد و سرويس مدرسه... كاپشني كه روزهايي كه نميبرديش در راه برگشتن آرام از خنكاي هوا ميلرزدي و روزهاي ديگر، گرما به دستت آويزانش ميكرد. كيف چرمي سال پيش كه بوي سيب ميداد. سيبي كه مزهي چرم ميداد و دفتر مشق و كتاب فارسي كه بوي چرم و سيب و مداد ميداد. و آن دسته كلاغها كه وقتي بزرگ شدم و دانشگاه رفتم هم –منظورم «هنوز» است- نفهميدم از كجا به كجا ميروند؟ چرا هميشه دم غروب و دم تعطيلي مدرسه. و چرا مدرسهمان كه عوض شد مسير آنها هم عوض شد. چرا هميشه بالاي سر من بودند؟ بالاي سر ما؟... (سرويس مدرسه راهنمايي سقف داشت!) نميدانم كلاغهاي تهران هم اين عادت را دارند؟ شايد آنها دانشگاه نميروند؟ شايد فقط بالاي سر بچه تهرانيها ميروند!؟ من كه هيچ وقت اينجا سرم را بالا نكردم. نه وقت آسمان صاف. نه دم غروب. نه هنگام باريدن برف...
- اعجاز اين فصل از كجاست؟ قبلش را يادم نميآيد اما از پنجرهي بالكن اتاق طبقهي چهارم سر نبشمان بود كه ميتوانستم خيره بشوم به غروبش. برج ميلاد هنوز بچه بود! نقطهي غروب خورشيد هم درست پشت آن قامت نحيف. و ناسزاهاي من كه «خدايا! اين آمپول لعنتي براي مكيدن خون زمين و شهر و مردم، حتما بايد در اينجا فرو ميرفت؟ درست جايي كه من ميخواهم در آخرين لحظه با خورشيد وداع كنم؟» جايي بهتر از آن براي ساختن يك خوابگاه و اتاقي بهتر از آن در آن ساختمان البته نبود. بعدا كه ديگر نتوانستم خيره شوم به غروب. آنجا كه صداي رمزآلود و تنهاي دستگاههاي هواشناسي نبود (لعنتي! حتي اين صدا هم آنقدر نوستالژيك است كه براي يك روز گريهكردنم كافي است!) نورش روي آجرهاي قرمز ساختمانهاي كوي ميافتاد و... آه از اعجاز غروب پاييز وقتي حتي براي يك لحظه نور غريب و كمرنگش ميآمد توي اتاق... پاييزها رنگ غروبها عوض ميشود. بو ميدهد.
- چقدر غمگين است. غمي كه دوستش داري. غمي كه ميسوزاند وقتي ميآيد. و وقتي نيست ميخواهي دوباره بيايد و بسوزاند. اين است خطر بزرگ نوستالژي!
- سالهاي دانشگاه و خوابگاه در روزهاي اول. هيجاني نه چندان براي يافتن اتاق جديد. اشتياقي آن چنان براي ديدار دوبارهي هم دورهاي ها و هم نهدورهايها! براي نشستن روي پلههاي فوقالعاده (مردهشور ببرد! اين پلهها –از بهترين نقاط روي زمين!- هم ديگر مثل پيش نيستند و اينها هم يادشان نوستالژيآور است.) براي لرزيدن دم غروب و تماشاي حياطي كه سرما هر روز خلوتترش ميكند. براي پياده برگشتن تا خوابگاه...
- سال دوم كه از طرف دانشگاه رفتيم اروپا، درست آغاز پاييز بود. غروب غرب هم همينطور بود... هوايش هم. اما فضايش!... آخ كه نوستالژي اين سفر با من چه ميكند و آخ كه اين آغازهاي پاييزي همه يادآور آن سفرند كه خودم هم نميدانم احساسم نسبت به آن چيست! آن تجربه، آن دو هفتهي خوش... آن يكي از بهترين پاييزهاي زندگي!
- حالا چه مانده است. كلاغها نيستند. سفري نيست. غروبها خانه نيستم تا نور شاهكار خورشيد روي كاج روبرو بيافتد. روي آجرهاي قرمز روبرو. دانشگاه هم كه ديگر طعمي ندارد. اين آخرين ترمي است كه دانشگاه ميروم. اصلا از اولش براي چه پاييز، پاييز شده بود. اين را دارم براي همين مينويسم. براي گذر به خاطرات بلكه پيدا شود... به هر حال پاييز هنوز پاييز است. هنوز تنت مور مور ميشود. روحت ميلرزد. قلبت تنگ ميشود. ذهنت آتش ميگيرد. اما دوستداشتني. به بهترين شكل. به لذت بخشترين شكل ممكن. تازه! اصلا اسمي از درختان و برگهاي زرد در پاييز نبردم.
همه چيزش فوقالعاده است. اين شروعش. آن خود خزان. و پايانش كه به زمستان سرد دوست داشتني ميرسد.
پ.ن. اين نوشته شايد ميتوانست بهتر باشد اگر هفتهي پيش كه تصميم گرفتم براي رسيدن پاييز عزيز! (و حتما لذيذ!!) مديحهسرايي كنم و همان روز كه آمدنش را احساس كردم مينوشتمش. وقت نداشتم. ديروز نيمي از آن را نوشتم و نتوانستم در آخرين روز از تابستان بفرستمش. امروز با عجله تمامش كردم تا در آخرين دقيقه از اولين روز پاييز پستش كنم. که کردم. به هر حال ميتوانست بهتر باشد. ميتواند بهتر باشد سال آینده و پاییز آینده اگر عمری باشد و پاییزی باشد و حسی باشد و وقتی!
توضيح: برخوردم با فيلم و ديالوگي كه در مطلب بالا آمده، اتفاقا با سالروز تولدم مصادف شد. يعني وقتي خواستم بنويسم، ناگهان متوجه مناسبت اين ديالوگ و مناسبت روز شدم! براي همين هم دو مطلب جدا از هم آمدهاند، اما مرتبط. هر دو ضميمهي هم هستند!
اين طور بود كه وقتي دوباره به آن ديالوگ فيلم فكر كردم، بدجوري دردم گرفت.
2. دو سه هفتهاي هست كه جلوي آينه حواسم پرت عقبرفتن موهايم ميشود. يا پيشرفتن پيشانيم! فرقي نميكند. نگرانيم از ريختن موهايم و كچلشدن نيست. اين همه سال گذشت زمان و عقبماندنم از آن آزارم داد. بيتوجه به آن نبودم. زمان بزرگترين سرمايه بود كه هر ثانيه از دست ميرفت... برايم جدي بود. اصلا نيازي به نشانهي جديدي نبود. اما اين جديدترين و بيرحمانهترين چهرهي گذشت زمان بود. انگار حتما بايد موهايت بريزد تا بفهمي كه واقعا يك اتفاقي دارد ميافتد. جديتر از آنچه فكر ميكردي.
3. آه! اين حقيقتِ تلخِ «تنها يك بار زندگي كردن» وجه مهمتري دارد و آن سردرگمي است. با اين يك بار چه بايد كرد؟ آن سالها فكر كردن دربارهي خدا و آن دنيا و دين و اين چيزها خيلي آسانتر بود. الان هم سخت نشده. وقت فكر كردن نداري. دغدغهي زنده ماندن! اول زنده بمانم بعد... اينجا هم، آن «خودم» اشتباه رفت، هم من از او جا ماندم... نميدانم! شايد هم اشتباه نبود. مادي نشدهام اما معنويات هم... اين بدتر از هر دو است. سردرگمي و فراموشي و...
4. بخش جدي زندگي. تا الان همهاش «زندگيبازي» بود! [...]1
5. آرزوها و اهداف و روياها. بلندپروازيها... اما امان از اين «جبر جغرافيايي»! عقلانيت بالغ شدن يادمان داد كه اينجا جاي رسيدن به خيلي خواستهها نيست. تعديل لازم است. اگر روياي يك گيتار الكتريك و يك گروه راك را اول از همه چون پول نداشتم و بعد مهمتر از آن چون اينجا جايش نيست فراموش كردم، بقيه را تعديل نكردم. آنها كه عمري سينما كار كردند، در كارشان ماندهاند و من هنوز هم فكر ميكنم اگر تا ده سال ديگر فيلمساز نشده باشم يعني هيچ. اوضاع سينما هم هر روز دارد بدتر ميشود. موهايت ميريزد و آن فاجعهي ده سال آينده را هر روز نزديكتر ميبينم!
ديگر دارد خيلي شخصي ميشود. تا همينجا هم زيادهروي كردم.
-كلامي متفاوت:
از اين بيست و اندي سال سهمي براي ديگران كنار گذاشتم؟ دست كم براي پدر و مادرم كه سهم بزرگي برايم گذاشتند... من براي خودم هم سهم كم آوردهام. زيادهخواهم. تماميتخواهم!...
-جمعبندي: آه از غفلتها و نميدانمها...
«ایاک نعبد و ایاک نستعین»
خانه شيرين خانه!1
ميدانيد مهمترين و ويژهترين حس در مورد جواني چيست؟ اين كه هميشه منتظر اتفاقي هستي.۱
فعلا همين حس جواني است كه مهم است ، اما در مورد بقيه سنين :
- كودكي : اينكه همهاش در فكر بزرگشدني و غمانگيز آنكه بزرگشدن را در بزرگشدن قد و درآوردن ريش و سبيل ميداني!
- نوجواني : گهگيجهاي است بين بچگي و بزرگي! نميداني بزرگي يا كوچك. هروقت كار بچگانهاي بكني ميگويند ديگر بزرگ شدي و هربار بخواهي بزرگي كني ميگويند : «بتمرگ بچه!» محل گذر است ديگر!
- پيري : مسلما نميدانم چون هنوز پير نشدهام. فقط اميدوارم قبل از رسيدن به پيري -به معناي منفياش- بميرم...!