خداحافظ بیست و چندسالگی!

    آن عکس را بهتر از آن خانه یادم است. خانه، خانه‌ای بود که پدر پس از سال‌ها زحمت طاقت‌فرسا در گرمای تحمل‌ناپذیر کویت با کار در ساختمان‌ها و پس‌انداز دستمزد در ایران ساخته بود و ما برگشتیم و در آن نشستیم. آن زمان «خانه اصفهان» بهترین محل بود و خانه ما در حاشیه آن محل و آن‌قدر بزرگ که هیچ چیز دیگر از یک خانه و یک زندگی نخواهیم. راهرویی داشت که با شیب تند پله‌ها، می‌رفت به اتاق پدر و مادر، در نیم‌طبقه‌ی روی پارکینگ. یک سمتش دیوار این یکی اتاق بود و آن سمتش دکور چوبی تلویزیون. روی آن دیوار، بالا که می‌رفتی سمت راست، درست بالای دومین یا سومین پله آن قاب عکس بود.
    قابش از این قاب‌های زرد -مثلن طلایی- رنگ بود با آن پروفیل‌های آلومینیومی که لبه‌های فارسی‌برش همیشه یا دست را زخم می‌کردند یا لباسی را پاره. یک پاسپارتوی بدرنگ داشت که دورش دو تا خط مشکی چرخیده بود و درون قاب عکس پدر بود؛ سیاه و سفید. فکر کنم همین عکسی که روی شناسنامه‌اش است. اگر همان نیست، خیلی هم فرقی ندارد: پرسنلی ساده. سه رخ هم نیست. پدر مستقیم به دست عکاس کنار لنز خیره بود. یک کاپشن چرمی مشکی به تن داشت. سبیل‌های پدر در عکس‌ها، از بیست سالگی به این سو، دسته‌هایش کوتاه‌تر می‌شوند تا برسد به این سبیل معمولی الانش که از چهل‌سالگی تقریبن فقط سفید می‌شود اما فرمش همان است. آن سبیل اما سبیل میانه‌ی راه بود. خوب به یاد دارم که پدر در آن عکس سی سالش بود.
    سی سالگی در آن زمان یک جور سرزمین ناشناخته بود. یک جور جاذبه‌ی کشف کردنی مثل غار علیصدر. یک پدیده‌ی شکفت‌انگیز مثل اهرام سه‌گانه‌ی مصر. یک ویژگی مرموز و کشف‌نکردنی داشت مثل همان اهرام که فقط در کتاب‌ها عکسش را می‌دیدی و داستان‌های مرموزش را می‌خواندی اما خیلی دور از دسترس. سی‌سالگی عین همین اهرام بود. جایی که در بچگی دوست داشتم بروم ببینم و برگردم. راهش دراز بود. سختی‌ای هم نداشت. با مرور زمان پیش آمد. حالا به آن رسیده‌ام. پای اهرام سه‌گانه‌ی سه دهه زندگی با سنگ زمان روی سنگ زمان گذاشتن. حالا می‌خواهم برگردم. دیگر نه برایم مرموز است و نه هیجان‌انگیز. سنگ است در بیابان. سایه‌ای هم ندارد. می‌خواهم برگردم. نمی‌خواهم بروم یا بمانم. می‌خواهم برگردم.
    آن زمان پدرم در سی‌سالگی یک کوه مرموز شگفت‌انگیز و دست‌نیافتنی بود. سه تا پسر داشت و بعد از کلی کار و زحمت خانه ساخته بود و چند سال دیگر هم کار کرد و مغازه‌ای خرید و سرمایه‌ای به هم زد. (بماند که همه را هم از دست داد.) مرد بود. داستان بود. کتاب بود. کلی حرف بود. من الان به آن‌جایی رسیده‌ام که او بود و... اهرام پدرکجا و آرامگاه‌های سه‌گانه‌ و محقر آمال و آرزوهای من کجا؟!

    نگاهی به نوشته‌های همین وبلاگ در این تاریخ در سال‌های گذشته بیاندازید، ترس من از مواجه‌شدن با این تاریخ در سال ۹۲ را بیشتر درک خواهید کرد اما در طول آخرین سال از دهه‌ی سوم زندگی‌ام، سعی کردم با آن کنار بیایم و جور دیگری به آن نگاه کنم. به قول لیلا سی سالگی دیگر جای اشتباه‌کردن و وقت‌تلف‌کردن نیست. می‌خواهم سی سال تجربه را بریزم به پای همه‌ی آمال و آرزوهایی که در این چند سال یا نشد یا نکردم. در آستانه‌ی آغاز چهارمین دهه، امیدوارم. امید آخرین سنگ باقی‌مانده است. امید آن گور اسرارآمیز هسته‌ی اهرام است. امید انگیزه‌ی من است در این ده سال پیش رو که ده سال دیگر در چنین روزی، باید در همان تابوت سنگی بگذارمش و در سنگین‌ش را در تاریکی رویش بکشم و از آن راه مخفی بیرون بیایم و سر به بیابان بگذارم و پشت سر را هم نگاه نکنم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:49 PM  توسط حسام دات كام  | 

    - من بچه‌ام را کتک می‌زنم. من معتقدم که بچه را باید کتک زد. بچه باید کتک بخورد. بچه‌های این دور و زمانه، توی مخ هستند چون کتک نمی‌خورند. یا کم می‌خورند. بخورند آدم می‌شوند. نه این که من از آن‌هایی باشم که در کودکی کتک خورده‌اند و حالا می‌خواهند تلافی کنند و عقده خالی کنند. نه! من از پدر یا مادرم کتک نخورده‌ام اما مطمئنم که اگر خورده بودم الان به جایی رسیده بودم و برای خودم کسی بودم. دست کم آدم بودم! این عوضی‌ای که الان هستم نبودم. من به تاثیر کتک ایمان دارم.

    - بعدازظهر نزدیک غروب یکی از روزهای اول پاییز، هوا ابری است، گاهی نم بارانی می‌زند و بعد ناگهان خورشید می‌پرد بیرون و دوباره باران. لای پنجره را باز می‌گذارم که بوی نم با خنکی مورمورکننده‌ بیاید داخل. ساز را برمي‌دارم و چمباتمه می‌زنم روی مخده. زخمه‌ای می‌زنم تا ببینم چه می‌آید؛ بیات اصفهان. آفتاب دوباره می‌زند بیرون و نور طلایی سحرانگیزش کف اتاق را می‌تراشد و می‌رود تا یک‌ذره‌اش هم از روی دیوار روبرو بالا برود. همه چیز کامل است... یا حداقل چیزی کم نیست. همین موقع کله‌اش را لای در می‌بینم و بعد می‌خزد می‌آید تو. یاد گرفته‌ام بی‌محلی‌ش کنم؛ خودش کمی می‌ماند و بعد می‌رود. اما او هم چیزهایی یاد گرفته در این هنوز دو سال نشده. می‌آید جلوتر و جایی می‌ایستد که نشود نگاه‌ش نکرد. اگر چشم‌های‌م را ببندم بدتر می‌شود. نگاهی‌ش می‌کنم و برمی‌گردم به عالم خودم. لازم نیست نگاه پرمحبت باشد یا سعی کنم باشد. خودم می‌دانم و همه شاهدند که در اوج خستگی یا عصبانیت هم وقتی نگاه‌م به‌ش می‌افتد مهر، فوران می‌زند بیرون. او اما نگاه‌ش چیزی اضافه دارد. به من نگاه می‌کند و به ساز دستم. به تجربه می‌دانم که چندان علاقه‌ای به ساز ندارد. کنجکاوی‌های معمول‌ش هم هر بار با چند دفعه چنگ و انگشت زدن بر روی سیم‌ها به سرعت برطرف می‌شود. بیش از این کشش ندارد به ساز. من هم ناامید شده‌ام از کشاندن‌ش به این وادی. این بچه هنوز فرق اصفهان و ماهور را هم نمی‌فهمد کو تا یک روز بنشانم‌ش و برای‌ش از «بیات راجه» بگویم. به هر حال الان وقت‌ش نیست. حتا اگر همین امروز آن روزی باشد که عاشق ساز می‌شود ولی الان وقت‌ش نیست. اشاره‌ای می‌کنم اما نمی‌رود. هنوز چیزی در نگاه‌ش دارد موج می‌زند اما بیش‌تر. دوباره به من و بعد به ساز نگاه می‌کند. از نگاه‌ش مطمئن می‌شوم که این بار اصلن کاری به ساز ندارد. من را می‌خواهد. تار الان نقش کلیشه‌ای نوزاد تازه را دارد که بچه‌ی کوچک به توجه پدر و مادر به او حسودی می‌کند. حالا کم‌کم دارم می‌فهمم چرا این طور نگاه می‌کند. یاد آن روز می‌افتم که خانه‌ی اردشیر، نوزادش را در دست گرفته بودم. آمده بود جلو و با همین نگاه آتشین به من خیره شده بود. کارد بهش می‌دادی بچه‌ی اردشیر را مثله می‌کرد. هر چند هنوز خیار را به زور با پوست می‌خورد. تار هم بی‌شباهت به بچه‌ی اردشیر نیست. دسته‌اش را بگذاری کنار، بقیه‌اش عین نوزادی است که بابا بغل‌ش کرده و گذاشته روی زانوی‌ش و با مضراب قلقلک‌ش می‌دهد و بازی می‌کند و دست روی گردن‌ش می‌کشد. معلوم نیست چرا... الان وقت‌ش نیست. اشتباه گرفته‌ای. مهلت بده. این از آن‌ها نیست. بابا تو را بیشتر دوست دارد... یعنی فکر می‌کند... یعنی باید تو را بیشتر دوست داشته باشد... در هر حال الان بگذار من باشم و این. می‌گویم: برو بیرون پیش مامان تا من بیایم. بر و بر نگاه‌م می‌کند. دوست دارم الان نرگس یا زن اردشیر که همیشه از این می‌گویند که شیرخواره‌های‌شان همه‌ی صحبت‌های جمع را می‌فهمند این‌جا بودند تا این نگاه بچه را نشان‌شان بدهم؛ که این الان چی فهمید از این جمله‌ی ساده‌ی من. دست از ساز می‌کشم و تشری می‌زنم: برو بیرون بابا! اصلن یادم رفت کجا بودم و چه می‌زدم. چیزهایی از حفظ می‌زنم و گاهی غلط غلوط. اگر رفته باشم همایون که خوب است. انگار دارم جایی بین شور و ابوعطا پرسه می‌زنم و اصلن نفهمیدم آفتاب کی رفت. کفرم درآمده. لحظه‌ی من رفت. خیلی طول می‌کشد تا وقت تنهایی من و خودم برسد و دوباره همه‌چیز این جوری جور باشد. این هم که هنوز ایستاده و زل زده. لحظه‌ام که بر نمی‌گردد اما می‌توانم انتقام بگیرم از این نیم‌وجبی؛ درسی بهش بدهم. با پشت دست می‌زنم توی لپش «برو گم‌شو بیرون دیگه!». یک چیزی از دست‌ش می‌افتد و با بغض می‌رود بیرون. لای پنجره باز است. مورمورم می‌شود. می‌بندم‌ش. حالا تنهام. بار اول‌م هم نیست و مطمئن هستم که لیلا هم یاد گرفته که سرزنش‌کردن من فایده‌ای ندارد و نمی‌آید تو پی حمایت بچه. بنشینم ببینم آیا حالم بر می‌گردد...

    - ولی این نیست. این اسم‌ش کتک‌زدن نیست. این از کوره در رفتن است. اگر قرار است بچه‌دار شوی باید قید تمام این لحظه‌ها را زده باشی. چطور برای کار و پول تا الان ده‌ها بار این لحظه‌های ناب را قوزکرده پشت کامپیوتر گذرانده‌ای؛ این که بچه‌ات است. باید ساز را سریع بگذاری پیش روی‌ش. اگر زد و پوست‌ش را هم پاره کرد هیچ نگویی. بعد بلندش کنی و بروی زیر همان نم باران و چرخ بزنی یا...
    منظورم از کتک‌زدن بچه این طور مواردی نبود که بعید نیست از دستت دربرود و یکی دو بار عصبی، بچه را با پشت دست بزنی. من بچه‌ام را بی‌دلیل کتک می‌زنم. بدون برنامه. یک هفته: دو بار، هفته‌ی بعدی هر روز سه نوبت. با لگد هم نه. غیرمتمدنانه است. با مشت یا سیگار هم نه. وحشی نیستم. من هم مثل شما دل دارم. تازه بچه‌ی خودم است. گوش‌ش را می‌گیرم و فشار می‌دهم. خیلی درد دارد اما هیچ اثری ندارد. ضرری هم ندارد. ممکن هم هست جای این بگذارم‌ش توی کمد و در را قفل کنم. نه برای تنبیه. نه! همین‌طوری. نگاه می‌کنم ببینم از چه چیزی خوش‌ش می‌آید، همان را برای‌ش ممنوع می‌کنم و اگر دست زد کتک‌ش می‌زنم. من اگر آن‌قدر سنگ‌دل و بی‌رحم و بی‌ملاحظه باشم که بچه‌ام را در این اوضاع این کشور به دنیا بیاورم و بخواهم همین‌جا بزرگ شود۱ آن‌قدر هم سنگ‌دل و بی‌رحم و بی‌ملاحظه هستم که بتوانم کتک‌ش بزنم. کتک‌زدن بچه خیلی کار بزدلانه‌ای است. استفاده از زور و قدرت بر کسی که فاقد آن است -حالا بچه یا غیر بچه- خیلی کار سخیفی است اما بالاخره این بچه قرار است در همین جامعه بزرگ شود. باید تربیت شود. آماده شود.

    و بعد روزی هم خواهد رسید که می‌ایستد روبروی‌م و می‌گوید: «بابا! من را کتک نزن!» یا «من دیگر از تو کتک نمی‌خورم.» همین بس است. ممکن است به جزییاتی هم اشاره کند مثل این‌که: «روزی که من بزرگ و قوی شوم مثل الانِ تو، تو ضعیف شده‌ای. این طوری نمی‌ماند همیشه.» من از آن روز دیگر کتک‌ش نخواهم زد. ممکن است به‌ش بگویم که دیگر نمی‌زنم یا بگذارم خودش بفهمد که بابا دیگر نمی‌زند. شاید من هم به جزییات‌ش اشاره کنم که: «آن روز که بزرگ شوی، خودت حتمن پیش‌تر فهمیده‌ای که...»


۱. و این لزومن به این معنا نیست که دوست دارم بچه‌ام خارج از کشور بزرگ شود. این را هم نمی‌خواهم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 1:41 PM  توسط حسام دات كام  | 

چك و چك
   دست هايم مي چكند.

آري عزيزم!
گرمم است.
اما نه! عرق نمي كنم.
ذوب هم نمي شوم.
دارم آب مي شوم.

دارم خود آب مي شوم.

روان
   و پاك
      و زلال،
براي تو

      از تو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 12:32 AM  توسط حسام دات كام  | 

به بهانه‌ی رفتن هدا، به یاد همه‌ی دوستان که رفتند و دیر نباشد که بروند، به گلایه از همه‌ی جدایی‌ها و...

    وقتی دیدم چه دیدگاه سطحی‌ای در مورد رفتن از ایران دارد، برخلاف میل‌م پا به بحثی گذاشتم که چندان امیدی به نتیجه‌بخش بودن‌ش نداشتم اما سود گفتن این حرف‌های انباشته در سینه، حتا به یک نفر از این جماعت، حتا اگر جرعه‌ای از بار سنگین این دریای تیره کم کند، شما هم خوب می‌دانید قدرش را.

    گفتم این درست که خیلی‌ها به دنبال «عشق و حال» به آن سوی آب می‌روند و این هم حقیقتی است نخ‌نماشده که بسیاری از رفتگان و ماندگان را اگر گوشه‌ای امن و زنی و شرابی و دیسکویی مهیا باشد دیگر حتا «آزادی» و امثال این واژه‌ها را هم نشخوار هر روز نمی‌کنند اما اولن این دیده‌ی تحقیر را از این هم‌وطنان برداریم که مردمان‌ند و بر زندگی خود مختارند و ما را هم هیچ کس هیچ برتری نداده بر دیگری. دوم آن که چه بسا بسیارترند؛ آنان‌که در پی اهداف والایی رخت غربت به تن می‌کنند و بسیار هستند آنان که اهداف والای‌شان را در همین خاک دنبال می‌کنند اما عرصه بر هر کسی از سویی تنگ می‌آید و هر کسی صبری دارد و تحملی و چاره‌ای برای‌شان نمی‌ماند جز ترک خاک.
    باز مثال واکمنی که به آغاز نوار بازگشته و گفته‌های از فرط تکرار (playback) آگاهانه یا به‌ناآگاه ضبط‌شده (record) را پخش کرد و من انگار به یکی از اخبارهای صدا و سیما گوش می‌کنم یا روزنامه‌ای دولتی می‌خوانم یا گفته‌های مسئولی را، که ما باید بدانیم و آگاهانه به خارج برویم و چیزهای بد را کنار بگذاریم و خوب‌ها را سوا کرده و وارد کنیم برای کشور خودمان و تکرار و تکرار و...
    گفتم نه من با رسانه‌هایی که «بیگانه» می‌گوییدشان کاری دارم و نه اخبار منابع به قول شما «معاند» را پیش تو نقل می‌کنم. من فقط به دیده‌های خودم مطمئن هستم و شنیده‌های رسانه‌های رسمی داخل و در همین‌ها انبوه مثال و اخبار پر از آب چشم برای‌ت دارم که چون بر ساحل آسودگی هستید یا از حال این غرقگان خبری‌تان نیست، نمی‌بیندشان یا به کری می‌زنید خود را و به سادگی آن را که نان ندارد توصیه می‌کنید به خوردن کیک که «حال غرقه دریا نداند خفته بر ساحل». مثال آوردم از ظلمی که بر هم‌وطنان ارمنی رفته شد در ایام عیدشان که مصادف بود با عزای مسلمانان حاکم و حسینیه و تکیه‌ای که درست میان محله‌ی ارمنی‌ها برپاشد که نیت‌ش را در خوش‌بینانه‌ترین و با بالاترین حسن‌نیت زهرمارکردن آن ایام می‌دانم بر آنان که کافر بالقوه‌اند. از تکان‌خوردن‌م گفتم آن گاه که نوشته‌ای خواندم از دختری که جایی نوشته بود چقدر برای‌ش زجرآور است که پولی گزاف بدهد بسیار بیش‌تر از ارزش پارچه‌ی بی‌ارزشی که قرار است زیبایی‌ش (موی‌ش) را بپوشاند و علاقه‌ای هم به آن نداشته بلکه از آن متنفر است و تازه باید بجوید و از میان آن‌ها «قشنگه» را سوا کند. برای ما و آنان‌که در خانواده‌هایی بالیده باشند که حجاب –اجباری یا اختیاری- امری عادی و پذیرفته باشد و به خصوص اگر زن نباشیم، ناگهان این دیدگاه چقدر تکان‌دهنده است چون تا حالا نه از نزدیک دیدی‌ش و نه از زبان کسی شنفتی‌ش و... چقدر تکان‌دهنده است وقتی بفهمی هزاران و چه بسا میلیون‌ها دختر و زن، هر روز و هر ساعت با این حقیقت تکان‌دهنده روبرو هستند و مگر طاقت زندانی چقدر است، به خصوص اگر شکافی هم در دیوار باشد برای فرار؟ مگر یک زندانی چقدر می‌تواند عاشق زندان‌ش باشد؟ گفتم تصور کن که هر روز کیسه‌ای به سرت بکشند و از خانه بیرون‌ت کنند، تحمل تو چند روز است؟
    گفتم در گوشه گوشه‌ی این شهر و این مملکت، مردان و زنان به طریقی مشابه این مثال‌ها، هر روز در عذاب و فرسایش هستند. حال، منِ نوعی اگر از شرایط کار و کسب و دین و اعتقاد و حکومت و سیاست و آزادی و... همه در آسایش و رفاه و رضایت به سر ببرم، آیا نمی‌خواهم به عنوان یک انسان و بالاتر؛ یک موجود زنده، هوا تنفس کنم؟ آیا نمی‌خواهم از شر و زیان پارازیت‌هایی در امان باشم که آن‌گاه که به صحن مجلس هم رفت دیگر از حد شایعه و جوسازی دشمن بیرون آمد و به حقیقتی آشکار تبدیل شد؟ آیا در پی این دو کمبود بسیار بالاتر از اساسی، ترک این کشور نخواهم کرد؟ چه کسی دارد تلاشی جدی می‌کند برای پاکیزه‌کردن هوای شهر؟ برعکس! هر روز سیل عظیم‌تر چارچرخه‌های دودزای کم‌بازده تولید داخلی، به لطف فضای تجاری انحصاری جاری‌تر است و سوای آنان‌که جان‌شان را به دلیل بی‌کیفیتی این محصولات سودآور از دست می‌دهند، به مدد بنزین سمی تولید داخل هر روز نفس بر شهروندان تنگ‌تر می‌شود. چه‌کسی را در بدنه‌ی حکومت می‌توان یافت که سلامتی شهروندان را بر سلامتی اقتدار حکومت، آن هم با فرستادن پارازیت‌ها برتری دهد؟
    گفت این‌که خودروسازان داخلی از قوانین حمایتی برای تولیدکنندگان داخلی سوءاستفاده می‌کنند پذیرفته است [و چه توجیه خامی. انگار که مثلن ایران‌خودرو، نه یک کارخانه معظم صددرصد وابسته به حکومت که دکان بقالی محله ماست که سوءاستفاده‌چی است و باز همه این‌که جلوی سوءاستفاده‌اش سدی نیست، تقصیر تقدیر است!] و ادامه داد: اما در مورد حجاب حرفی پذیرفتنی نیست چرا که دستور خداست در قرآن که قانون حکومت اسلامی باید چنین باشد. خواستم بگویم [...] اما پرسیدم اولن کجای آن قرآن نوشته؟‌ نشانم بده و من را هم به راه راست خویشتن درآور! دومن اگر هم چنین چیزی واقعن وجود دارد، پیش از نشان‌دادن‌ش من را کافر آن قرآن و اسلامت بدان! در ضمن نمی‌دانم چرا شما که این ظلم بزرگ را به استناد به قانون حکومت اسلامی روا می‌دارید از منع پوشیدن حجاب در برخی کشورهای غربی برآشفته می‌شوید؟ این هم قانون حکومت آنان است. کشور خودشان و چاردیواری اختیاری خودشان.


    دیشب در فرودگاه غوغا بود. بوی خاک و تقدیر و وطن و غربت و عشق و فراق با هم آمیخته بود. «فرار مغزها» چه اسم ناپخته و نارسا و ابتری است وقتی اسمی از خانواده‌های از هم پاشیده، دل‌های بی‌رمق، مادران فراق‌دار یا عشق‌های جدامانده در آن نباشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 5:56 PM  توسط حسام دات كام  | 

    نمی‌دانم برای شما هم پیش می‌آید یا نه؛ این‌که در بحبوحه‌ی یکی از پیچ و خم‌های بزرگ یا کوچک یا حتا خیلی کوچک زندگی، مثل یک تحویل کار یا یک امتحان سخت و... از سر خیال‌پردازی یا برای استرحت یا امید‌دادن به ذهن، دمی دستی به زیر چانه بزنید و با خود فکر کنید: می‌شود من روزی از این بار رسته باشم؟ فردا این موقع که امتحان‌ها تمام‌شده است آیا فرا خواهد رسید؟ هفته دیگر این موقع که ازدواج کرده و متاهل هستم چگونه روزی است و چه حسی خواهد داشت و...

    خوب یادم می‌آید بچه بودم و پدرم سی یا سی و چند سال داشت و من در همین فکر ایستاده بودم و به عکس پدرم نگاه می‌کردم که سمت راست ابتدای آن پله‌هایی که می‌رفت به اتاق روی پارکینگ، اتاق پدر و مادر، روبروی آن دکور چوبی آویزان بود. قاب عکس ارزان قیمت آلومینیومی با یک پاسپارتوی تقریبن سبز-قهوه‌ای رنگ اما خود عکس سیاه و سفید. پدر مثل همه عکس‌های‌ش در دوربین نگاه نمی‌کند اما این‌جا احتمالن به سفارش عکاس و نه اختیاری. سه عنصر در آن عکس برای من شاخص بود: موی فرفری، سبیل پهن و آویزان از گوشه لب و کاپشن چرمی. یک عنصر خارج از آن قاب بود اما: سی سالگی. سی‌سالگی در ذهن من آن‌قدر درشت بود که هنوز در این خاطره از میان اندک خاطرات باقی‌مانده از کودکی‌م به روشنی بزرگ‌ترین نقش را بازی می‌کند. نه آرزو می‌کردم پانزده ساله باشم تا به دبیرستان رفته باشم. نه هجده ساله که گواهینامه بگیرم و ۲۰ سالگی و دانشگاه هم که اصلن در فکرم نبودند. فقط فکر می‌کردم آیا روزی من هم سی‌ساله خواهم شد؟ آن روز چطور خواهد بود؟ شاید هم آرزو می‌کردم سی‌ساله باشم تا اگر موهای‌م فرفری نبود و سبیل هم نداشتم حداقل کاپشن چرم بپوشم.    

    امروز که بیش از پیش نفس سرد سی‌سالگی را بیخ گردن‌م احساس می‌کنم، نه تنها دستی به زیر چانه نمی‌زنم و در این فکرها نمی‌روم که همیشه خودم را به آن راه هم می‌زنم تا فراموش‌ش کنم. چیز خاصی نمی‌شود. همینی که هست. یک دم و یک نفس به پایان عمر نزدیک‌تر. یک وجب بیشتر فرورفته در ناامیدی... خیلی حرف‌ها سر زبان می‌آید اما همه تکراری و پر از غم‌باد؛ مثل همه روزهای تولد. امروز وارد آخرین سال از دهه سوم زندگی‌م شدم و این وبلاگ هم ده‌ساله شد. ویژه‌نامه‌ای ندارم. همین را هم به زحمت نوشتم که این مناسبت را پاس داشته باشم.

    پ.ن. خیلی جالبه! حتا اومدم اسمش رو بذارم «نه‌ویژه‌نامه» دیدم پارسال هم همین کار رو کردم!... روزمرگی که هیچ، سالمرِّگی شده‌ام!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۱ساعت 2:34 PM  توسط حسام دات كام  | 

    نمی‌تونم بگم «ایده مال من»؛ همون که خیلی سال پیش توی تلویزیون نشون داد که توی ژاپن به گمونم، یه جایی بود که پول می‌دادی می‌رفتی تو یه اتاقی و هر چی رو دلت می‌خواست خورد و داغون می‌کردی. من که خبر ندارم چیز مشابهی تو ایران باشه و بعید هم می‌دونم. سرمایه‌ش رو ندارم وگرنه خودم راه می‌انداختم. اما پیشنهادش رو می‌دم هر کی می‌تونه، بیزنسی راه بندازه، خوب مشتری پیدا می‌کنه تو ایران. (خدمت بزرگی هم هست به خلق و جامعه) اولی‌ش خود من که واسه هیچ تفریحی این قدر پول خرج نخواهم کرد! (تفریح که چه عرض کنم. «درمان»!)

    به هرحال ایده یا فکر اولیه‌ش رو مطرح کردم. کسی اگه کاری کرد -پورسانت هم نخواستیم- شبای جمعه اموات ما رو فراموش نکنه! دست کم یه کارت ویزیتی چیزی بفرسته، باخبر بشم بیام.


پیوست (خرد ایده): این وانتا که تو شهر می‌چرخن، کهنه و شیکسته و سوخته می‌خرند؟ با اونا کار کنید! فکر کن بری توی یه اتاق که یه دست کابینت چوبی کهنه هست با یه تبر. فلزی باشه، سر و صدای خوبی هم می‌کنه!

توضیح: من خوبم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 10:32 AM  توسط حسام دات كام  | 

    این را سال گذشته و پس از دیدن فیلم نوشتم. پراکنده و در چند نوبت نوشته شد. در نتیجه، هم نوشته چندان خوبی نشد و هم آن قدر نوشته‌ای شخصی شد که جرح و تعدیل‌های زیادی بر آن رفت تا به این رسید. چندین بار از این که به نوشته قابل توجهی برسد ناامید شدم و فرصتی هم برای ویرایش متن بلندش نداشتم و با گذشتن زمان زیاد از سر و صدای این فیلم، انگیزه‌ام را هم از دست داده بودم. دیروز و در جستجوی نوشته‌ای به مناسبت روز تولدم –به دلیل زندگی‌نامه‌ای و شخصی شدن آن- دوباره یادش افتادم و باز هم پس از ویرایش و اصلاحات بسیار، تصمیم گفتم که بفرستمش و از دستش راحت شوم:

 

    فيلم «سخنرانی پادشاه» را ديدم. جدا از هرگونه نقد و نظر سينمايی، تجربه ديدن اين فيلم، براي من –به نسبت بسياری از شما- تجربه­ای متفاوت بود. دليل­اش اين­كه لكنت زبان، براي من هم موضوعی بوده كه... البته حالا ديگر نمی­توانم بگويم با آن «دست و پنجه نرم می­كنم»؛ می­كردم و سال­ها می­شود كه آن­قدر برای­ام عادی شده كه نمی­توانم دقيقا بگويم هنوز وجود دارد يا چقدر وجود دارد! به هرحال اتفاقاتی كه همين چندی پيش و در این همایش اخیر افتاد، من را به همان دوران «دست و پنجه نرم كردن» برد و ديدن اين فيلم، جرقه و انگيزه­ای شد برای نوشتن­شان.

    من خاطرات كمی از زندگی‌ام دارم. یعنی خاطرات گذشه، چندان جایی در حافظه­ام اشغال نكرده­اند. (نه لزوما خاطرات كودكی دور، حتی همین چند سال گذشته). اما در هر صورت به قول برتی Bertie (اجازه دارم من هم، حداقل به دلیل هم­درد بودن، خودمانی شوم و آخرین پادشاه بریتانیا –یا نقشش- را برتی صدا كنم؟!) «به یاد نمی­آورم این كار را نكرده باشم.» از وقتی به یاد دارم لكنت داشتم. حتی به واسطه اسنادی، بسیار پیش­تر از آن­كه بتوانم به یاد بیاورم یا نیاورم(!) لكنت زبان من در همان اوائل كودكی، پدر و مادرم را نگران كرده بود؛ آن سند جزوه دست­نویس دكتر گفتاردرمانی­ای است كه ظاهرا دایی­ام معرفی­اش كرده بوده و در آن توصیه­های مختلفی برای درمان من وجود دارد. چندین سال پیش در میان انبوهی از خرت و پرت­های قدیمی یافتم­اش.
    اما با وجود سابقه طولانی، تا همین چند وقت پیش و به ویژه با دیدن این فیلم، نمی­دانستم كه این بیماری، درمان­هایی فیزیكی هم دارد. درمان­هایی كه باید با تمرین بر روی سیستم فیزیكی گفتار انجام شود. در حالی كه همیشه در طول این دوران، مشكل من، یك مشكل روانی و اختلال عصبی یا درونی فرض می­شد. برای همین، ناخواسته به مبارزه­ای یك تنه و شخصی با این معضل دست زدم كه بهبود تقریبا كامل آن را یكی از موفقیت­های خودم می­دانستم و مشكلات باقیمانده را، اشكالات ذاتی و غیرقابل درمان سیستم گفتاری و یا ناشی از برخی از اختلالات دیگر (مثل عصبانیت زیاد) فرض می­کردم. به این شكل، پرونده «لكنت زبان» برای من بسته شده بود تا اتفاق آن روز كه من را دوباره به دوران كودكی در مدرسه راهنمایی برد و انگار كه بخش تازه و ناشناخته­ای از خودم را كشف كرده باشم، از خودم متعجب شدم!
    گرچه تصویر كودكی من، مثل تصویر كارتون‌ژاپنی­های بچگی­مان نبود كه در آن مثلا كل بچه­های محله، دنبال پسری كه به فرض مادرش فقیر بود، تا خانه می­دویدند و او تمام راه گریه می­كرد و خودش را داخل خانه پرت می­كرد و پشت سرش در را می­بست و... اما به هرحال، شما هم بچه بودید و می­دانید بچه­ها مسخره كردن را دوست دارند و چه سوژه­ای بهتر از یك همكلاسی الكن!؟ كودكی پیش از مدرسه من دركویت و در مراوده با چند خانواده محدود ایرانی دوست و فامیل در آن­جا گذشت كه هیچ­كدام هم­سن و هم­بازی من نبودند (حداقل ثابت نبودند). به مدرسه هم كه آمدم، از همان كلاس اول كه كاملا مسلط به خواندن و نوشتن بودم، زیر نظر بوده و بچه­زرنگه كل مدرسه و سوگلی مدیر و معلمان محسوب می‌شدم و احتمالا به همین دلیل کسی جرات نمی‌کرد زیاد سر به سرم بگذارد. در واقع من از همان دورانی كه یادم نمی­آید(!) به دو دلیل مورد توجه بودم: یكی همین زبانی که می­گرفت و دیگری هوش بالا. هیچ­وقت به صرافت این نیافتادم كه از پدر و مادرم بپرسم از كجا حدس زده­اند یا چه کسی گفته بود یا فکر کرده بود كه من باهوش هستم. (چون خاطرات گنگی دارم از كلاسی كه با پدرم می­رفتیم و در آن در مورد بچه­های باهوش و خاص، تعلیماتی می­دادند.) شاید مثلا همین نكته كه از پنج-شش سالگی، با ورق­زدن كتاب­های فارسی برادر بزرگم (آن موقع كلاس چهارم و پنجم بود.) خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم، آن­ها را به فكر انداخته باشد. در هرصورت اگرچه این مورد دوم، یعنی هوش را، در هر جا و مكان و مثلا هر مهمانی­ای، با طرح معما، مساله ریاضی و یا دعوت به بازی شطرنج، به رخ یا به چالش می­كشیدند، آن مورد اول را همه، به شرط ادب یا دلسوزی، نادیده می­گرفتند. می­ماند بچه­های شرورتر و آن­هایی كه كینه و بغضی را خالی و یا جبران می­كردند و یا آن­هایی كه دنبال یك تفریح تازه و دم­دستی بودند، حتی برای لحظاتی. یكی از آن­ها را خوب یادم هست: پیمان سوفسطایی. صورت منفوری داشت و خانه­شان در كوچه ما بود. به نظرم یك كلاس با من اختلاف داشت یا نداشت اما خیلی مواقع كه اتفاقی یا هدفمند، درمسیر خانه همراه می­شدیم، مدام من را مسخره می­كرد و همیشه هم از آن سمت گذر راه می­رفت كه دست­ام به او نرسد. زورم كه به­اش نمی­رسید اما باز در می­رفت! سال­ها بعد كه معنی فامیل­اش را فهمیدم، درك­اش كردم. بالاخره كسی كه با چنین فامیلی بزرگ شده باشد، عجیب نیست اگر دچار اختلالات روانی-اجتماعی نشود! و همین که –منی که اسامی افراد مانند اتر از مغزم می‌پرند(!)- نامش را از دبستان به یاد دارم، نشان‌دهنده رد عمیقی است که در خاطرات‌م خندق کنده. (حتی از هم‌کلاسی‌های دوران دبستان هم اسم دو-سه نفر را بیشتر به یاد ندارم!)
    باز هم نمی­خواهم تصویری كلیشه‌ای ترتیب بدهم از كودكی‌ام مانند بچه‌های فقیر یا معلول یا یتیم فیلم‌ها و كارتون‌های قدیم كه از جمع جدا و منزوی و تنها می‌شدند تا بگویم لكنت زبان، من را به آدم گوشه­گیر و منزوی­ای تبدیل كرده بود. با این وجود به عنوان مثال، لكنت زبان، تلفن و صدای زنگ­اش را به كابوس من تبدیل كرده بود. شاید بخش بزرگی از مشكلاتم با تلفن، دنباله‌ای و متاثر از همین خاطرات باشد؛ ترس از مجبورشدن به برداشتن تلفنی كه زنگ می­خورد و بعد در همان لحظه، قفل­شدن حنجره و تلاشی مستاصلانه برای گفتن یك كلمه، در حالی كه صدای آن طرف كه فكر می­كند صدا نمی­رسد و مدام «الو! الو!» می­كند فشار عصبی را مضاعف می­كند و گاه حتی او گوشی را می‌گذارد و...
    در جریان برگزاری این همایش کذایی اخیر، دنبال کسی بودند تا بیاید و پشت تریبون برود و نقش مجری را ایفا کند (گرچه در ادامه، این مسئولیت، فقط به اعلام موضوع در قالب چند جمله محدود شد). در جریان جستجو و پیشنهاد و طفره­رفتن­های افراد حاضر، نگاه­ها به سمت من برگشت. من –برخلاف دیگران- مشكل چندانی با حضور در برابر آن جمعیت نداشتم اما سعی كردم تلویحا مشكل­ام را به­شان یادآوری كنم. در برابر اصرار آن دوستان برای پذیرفتن وظیفه حضور پشت تریبون گفتم: مشكلی ندارم اما فكر می­كنم فرد شایسته­تری از من برای این كار باشد. اما اگر هم من پشت آن تریبون بروم، شما باید فكری به حال خودتان بكنید كه یك نفر الكن كه ته­لهجه اصفهانی دارد از بین شما داوطلب شد!! همین طور هم شد و من که سال‌ها بود با اهمیت اعتماد به نفس روبرو نشده بودم، پس از آن به این فکر می‌کردم که «اعتماد به نفس» هنوز مشکل بسیاری از مردم هست و انگار ربطی هم به سن و موقعیت ندارد. (این گونه موقعیت‌ها، به صورت قراردادی یا واقعی، آزمونی برای سنجش میزان اعتماد به نفس فرض شده‌اند.)
    گفتم كه لكنت زبان برای من مشكلی روانی و عصبی تعریف شده بود. همه می­پرسیدند حسام از چه چیزی می­ترسد؟ چه خاطره بدی در بچگی داشته؟ یا سعی می­كردند با فرستادن من در برابر جمعیت، ترسم را از صحبت كردن بریزند.۱ برای همین وقتی هم كه سعی كردم با آن مقابله كنم، بیشتر روی این مساله تمركز كردم: «اعتماد به نفس» که همیشه سمبل مبارزه روانی (مبارزه اصلی) با لکنت بود و کمبودش در بسیاری موارد، علت لکنت. وضعیت شخصیتی پارادوكسیال من، كه خجالتی بودن و فرار از جمع را در کنار میل و لذت بردن از نمایش و سرگرم­كردن جمع، توامان داشتم؛ در این­جا كمك­هایی به من كرد. در دوره دبستان و راهنمایی تك­خوان گروه سرود مدرسه شدم، در مسابقات اذان منطقه در اصفهان سوم شدم، سر كلاس­ها هم قرآن می­خواندم (خواندن به صوت، جلوی همان جمع بیست-سی نفره، خود سنگ بزرگی بود. به یاد هم ندارم كه سر صف –و جلوی صد یا دویست نفر- این كار را كرده باشم اما مطمئن هم نیستم نكرده باشم!) یك بار كه یكی از بچه­های گروه سرود، بعد از این كه با من در تست صدا برای انتخاب تکخوان گروه شرکت کرد و من برگزیده شدم، بی­ملاحظه اعتراض كرد كه «این زبونش می­گیره» من هم محكم جلویش ایستادم كه «عمرا»! آن موقع و هنوز، خیلی­ها مثل این كه مثلا می­پرسند چرا افتخاری موقع آواز خواندن لهجه ندارد و نمی­دانند كه آواز خواندن با حرف­زدن فرق دارد(!) متوجه این تفاوت برای گرفتن زبان هم نبودند و همین موضوع اعتماد به نفس من را برای این كارها و برای جواب به او  بالا می­برد. (نه این كه در آواز خواندن مشكل كلا مرتفع شود. خیلی كمتر می‌شود.) اگر این جور کارها را نوعی تمرین اعتماد به نفس بدانیم، کار و تمرین ناآگاهانه برای افزایش آن، بنا بر این خاطرات از مدت‌های پیش آغاز شده بود. اما كار آگاهانه بر روی اعتماد به نفس از زمان كنكور شروع شد. آن زمان، هم بازارش داغ بود و هم به آن احتیاج داشتم. تا جایی كه اعتماد به نفس سبب احساس بی­نیازی از تلاش و گشادی نمی­شد، آن را كسب كرده و پرورش­اش می­دادم! لکنت هم فراموش می‌شد؛ یا با دوستان هفت ساله سر و كار داشتم و یا كنج خانه بودم و لكنت زبان عادی شده بود. یا اذیت نمی­كرد و یا نیاز چندانی به رفع­اش نمی­دیدم. با ورود به دانشگاه، كار روی جنبه­های دیگر اعتماد به نفس شروع شد (كه اكثرا به تضعیف­اش انجامید!) بچه­های دانشگاه یا آن­قدر بزرگ و فهمیده بودند كه دیگر مسخره كردن گرفتن زبان را تفریح مناسبی ندانند‌ یا من آن­قدر خوب كنترل­اش كرده بودم كه دیگر به چشم نمی­آمد. گرچه هنوز برای خواندن و صحبت در برابر جمع، مشكل داشتم (حتی اگر بروز نمی‌کرد، همیشه حداقل عرقی روی سر و صورت­ام می­نشاند). به هرحال بعد از چند سال، هم توجه به مقوله «اعتماد به نفس» شدت­اش را از دست داد و هم حضور در برابر جمع، دیگر آن­چنان مظهر اعتماد به نفس نبود. آن روز هم وقتی پشت تریبون، همان چند جمله را می­گفتم، بیشتر تمركزم بر حذف كامل لهجه بود تا جلوگیری از گرفتگی زبان! اما پایین كه آمدم اول برای خودم روحیه­بخش بود كه هنوز، به نسبت بسیاری دیگر از مردم، آن­قدر اعتماد به نفس دارم كه بتوانم آن­چنان در برابر جمع قرار بگیرم. اما دوم آن­كه من را یاد آن خاطره كودكی انداخت که جز حیرتم نیافزود!
    در دبستان اولین كاغذ دیواری­ام را درست كردم. هیچ­كس از دوستان و همكلاسی­ها، چه در دبستان و چه راهنمایی و دبیرستان، پایه این جور كارها نبود؛ پایه كارهای شبه‌ژورنالیستی یا اجرای برنامه و این­جور چیزها، در مراسم و مناسبت­ها. بعد از دبستان روزنامه دیواری­ای وجود نداشت و من هم به صرافت­اش نیافتادم. مسلما استقبالی نمی­شد. دوره راهنمایی و دبیرستان تیزهوشان، هر روز صبح، مراسم صبحگاهی بود و باید برنامه­ای اجرا می­شد حدود 15دقیقه. هر بار نوبت یك كلاس بود. اول یك نفر می­آمد و برنامه را معرفی می­كرد كه همان موقع هم به نظرم کار مزخرفی می‌آمد . برنامه ربع ساعتی كه دیگر معرفی ندارد!۲ اما بالاخره رسم بود. قرآن و بعد هم با مطالبی سرگرمی یا مثلا حدیث و حكایت و پندی ادامه و اتمام می‌یافت. الان دیگر کار –به قول معروف امروزی- خزی به نظر می‌رسد! در كلاس ما، یادم نمی­آید كسی پایه این­جور كارها بوده باشد و من كه خیلی جاها به عنوان مبصر و نماینده انتخاب می­شدم۳، اگر هم علاقه شخصی­ام نبود، باید این كار را انجام می­دادم. جزییات آن برنامه­ها بماند اما هنوز هم نمی­توانم بفهمم كه من چرا و به چه جراتی(!) می­رفتم آن بالا و كل برنامه را اجرا می­كردم. معرفی می­كردم و بعد از قرآن هم اگر كسی از بچه­ها نبود، مطلبی، چیزی، می­خواندم. شاید اندكی دچار گرفتگی می­شدم اما اگر فاجعه بزرگی رخ داده بود، حتما الان یادم بود! برای خودم جالب است كه در این مواقع جا نمی­زدم و آن كار را می­كردم. جرات­اش را بعدا كسب كردم! پس آن موقع بر چه اساس دست به این كار می‌زدم؟! انگار که همه این چیزهایی که در مورد تربیت و ساخته‌شدن شخصیت‌ام گفتم پوچ بوده! انگار از اول همین‌طور بوده‌ام. انگار که همه همان شکلی هستند که به دنیا آمده‌اند و برای‌شان مقدر بوده...


۱ - دورترين خاطره­اي كه از اين اتفاقات دارم مربوط به يك جشن مناسبتي بود. مجري مراسم از بچه­ها خواست براي آمدن روي صحنه، براي يك مسابقه، داوطلب شوند. من به تشويق پدرم دست بلند كردم. تقريبا دست همه بچه­ها بلند بود و مجري، انگار اصلا من را نمي­ديد. پدرم هم گفت: ولش كن! كاري نداشته باش! برو بالا! با اكراه پذيرفتم و آن بالا هم وقتي مجري گفت: چه كسي به تو گفت بيايي؟ نگفتم بابام. گفتم خودت گفتي! جالب اين كه برنده آن مسابقه هم شدم! (گرچه اصرار پدرم، لزوما به اين مساله مربوط نبود اما فكر كنم بي­ربط هم نبوده باشد).
۲ - آن زمان، برنامه‌های شبکه‌های تلویزیونی، این طوری ۲۴ساعته نبود و یک مجری‌ای در زمان آغاز برنامه‌های صبحگاهی یا عصرگاهی ابتدا معرفی برنامه می‌کرد و ساعت آغاز پخش برنامه‌ها را اعلام. خیلی هم عجیب نبود که ما هم به پیروی از برنامه‌ها و مجریان تلویزیونی، یک برنامه ۱۵دقیقه‌ای را هم ابتدا اعلام برنامه کنیم!
۳ - هيچ­وقت نفهميدم من چه عنصر كاريزماتيكي(!؟) داشتم كه با وجودي كه نه شاگرد اول و نه حتي بچه درس­خوان تيزهوشان بودم و هيكل­ام هم از خيلي­ها ريزه­ميزه­تر بود، خیلی جاها به مبصري و نمایندگی انتخاب مي­شدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 3:21 PM  توسط حسام دات كام  | 

    نوشتن به مناسبت زادروز خودم، مثل سنتی برای این وبلاگ شده است! این بار اما درگیری‌ها چنان بوده که در دو هفته پیشین فرصت نکرده‌ام حتی از میان انبوه نوشته‌هایم، یکی را با تمرکز و آرامش، باز‌خوانی‌ای بکنم و بفرستم. این است که در حالی که از چند روز پیش در فکر بوده‌ام که ویژه‌نامه این بار چه‌گونه باشد و چه بنویسم، ناگهان امروز بود که به فرصتی (شاید از سر ناچاری) دست یافتم و حالا من نشسته‌ام و فکر می‌کنم چه بنویسم.
    هر چه به ذهنم می‌آمد درد دل و حرف‌های شخصی بود که با مروری بر نوشته‌های سالگردهای پیشین، همه به نظرم تکراری می‌رسیدند؛ ترس از دست‌نیافتن به آرزوهایی که بیشتر دوست دارم نام‌شان را «برنامه» بگذارم. جمله‌ قصار خودم: «من از خودم عقبم»! که هر سال تکرار می‌شود و هر سال فاصله‌ام با خودم بیشتر می‌شود (هنوز خیلی زود است که بگویم: «ترس از پیری» گرچه این ظاهرا فقط بر زبان نیاوردن ترس است!) و افسوس و حسرت از فرصت نداشتن برای کارهای دلی یا بدون درآمد (و عجیب این دو با هم مترادف هستند!) که هر روز و هر روز با بدتر شدن اوضاع و افزوده‌شدن گرفتاری‌ها، این حسرت‌ها هم بیشتر و بیشتر می‌شوند. از مسیر در ابتدا موفق فیلمسازی‌ پرت افتادم. از ابتدای امسال تا حالا، به زحمت به تعداد انگشتان دست‌هایم فیلم دیده باشم. ددلاین مسابقات کاریکاتور جلوی چشم‌هایم می‌آیند و می‌روند و من که آرزویم خلوتی دنج و ذهنی باز است تا بنشینم و برای خودم سازی بزنم، حتی فرصت ندارم روزی برای جلوگیری از خشکیدن انگشت‌هایم آن را در دست بگیرم. آواز هم که در گلو خشکید. مطالعه که امری است فراموش شده که به صورت پراکنده، با خواندن مجلات  و بعضی نوشته‌ها در وب، ارضای سطحی می‌شود تا سواد یادم نرود و در میان انبوه طرح‌ها و داستان‌ها و فیلمنامه‌های نانوشته، اگر نباشد دلخوشی نوشتن چند خطی در این وبلاگ هم که... و در این شرایط معماری کردن هم لذتی ندارد.
    ساعتی بیشتر نوشتم. نوشتم و پاک کردم و دوباره نوشتم و... گلایه و درددل از زمین و زمان که کم نیست؛ نمی‌خواهم اضافه‌اش کنم. و نمی‌دانم چرا با وجود انگیزه برای نوشتن از آن نگاه جدیدی که همین افزوده‌شدن عدد دهگان عمر را هم برای‌ام امیدبار و روشن کرده است، آخر نتوانستم بنویسم.
وارد هشتیمن سال عمر این وبلاگ شده‌ام. بارها در صحبت از آن، این گونه معرفی و توصیفش کردم: «دفترچه یادداشت (خاطرات) عمومی». ننوشتن برای من دردی است که این وبلاگ مسکّن موقتی آن است، وقتی زمانی نیست برای نوشتن مفصل و دلخواه. گذشت آن روزگاری که می‌خواستم برای آن مخاطب بیشتر جذب کنم یا هر روز گرایش و نگاهی داشت و... حالا این وبلاگ هم مثل خودم به ثباتی رسیده است که در نتیجه‌اش با اطمینان بیشتری می‌گویم که انگار هدفم از نوشتن در «نیمه تاریک ماه» خودم هستم. باید حرف بزنم و بگویم و بنویسم تا سرطان نشود. اگر خوانده شود که نه تنها مسکّن، که آرام‌بخش و روان‌گردان هم خواهد بود! حالا از خلال نوشته‌های پیشین‌ام است (هرچه قدیمی‌تر، خجالت‌آورتر!) که خودم را و تغییر و تحولات‌م را نگاه می‌کنم؛ که اگر در وبلاگ ننویسم، انگیزه‌ای برای خاطرات نوشتن هم ندارم و همه چیز فراموش خواهد شد. اما قید عمومی بودن این دفترچه یادداشت (خاطرات) انگار از پی آن ثبات مذکور، بیشتر هم شده است. شاید هم به این دلیل که احساس می‌کنم بیشتر از قبل خوانده می‌شوند. امروز هر چه نوشتم و پاک کردم، همه درددل‌ها و حرف‌های شخصی‌ای بودند که برخلاف پیش، نمی‌خواستم خوانده شوند. حتی وقتی که هدف اصلی‌ام از آن گلایه‌ها، باز کردن دریچه آن سپیدی بعد از شب سیاه روزگار بود هم راضی نشدم. شاید اصلا با این ذهن درگیر مشوش، نوشته‌ها دندان‌گیر نشدند و این‌ها بهانه باشد. مثل همین نوشته که اگر اصرارم برای نوشتن در روز تولدم نبود، شاید کنارش می‌گذاشتم. در هر صورت نتیجه این شد که امسال نوشته ويژه‌ای ندارم. یا فقط همین را دارم.

(امیدوارم روزی پشیمان نشوم از این‌که یادداشتی، حال امروز را ثبت نکرد.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 9:19 AM  توسط حسام دات كام  | 


هنوز هم گاه خوابت را مي­بينم.
رفتي كه رفتي
   و انگار بازگشتني­ت هم در كار نيست.
انتظاري نيست!
       انتظار نيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 3:45 PM  توسط حسام دات كام  | 

   دهه هشتاد كه از مهم­ترين، پرفرازونشيب­ترين و تاثيرگذارترين دهه­ها –نه فقط در زندگي من- بود تا چند روز ديگر تمام مي­شود. خيلي بعيد است اما اميدوارم «بهترين» دهه عمرم نبوده باشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۹ساعت 10:31 PM  توسط حسام دات كام  | 

خدايا! اين پرويز مشكاتيان ما را، مواظبش باش. هر كجا كه هست، نگذار بد به او بگذرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 10:44 AM  توسط حسام دات كام  | 

مي­خواهم بنويسم. ويار نوشتن، اين درد نوشتن، اين غده­ي سرطاني كه در مغزم جمع مي­شود و باد مي­كند و بعد اگر روي كاغذ بالا نياوريش يا مي­تركد و مخت را ويران مي­كند يا مي­چروكد و شيرابه و گندابه­اي كه ازش بيرون مي­زند روي همان معدود نقاط تازه و زنده­ي ذهن رسوب مي­كند و آن­ها را هم مي­خشكاند و بعد گرد افسردگي از ننوشتن و درد انگشت از قلم به دست نگرفتن يا نلغزيدن روي صف­هاي دكمه­هاي كيبورد كه فقط از يك سمت نظام دارند مي­ماند. نوشتن را به چه مي­شود تشبيه كرد؟ به چيزي كه اگر در لحظه­ي جوانه­زدن كاشتي­اش، برداشتش هم خواهي كرد وگرنه مي­گندد يا اگر دانه­اي باشد به درد كاسه­ي آجيلي خواهد خورد كه وقتِ وقت­گذراندن­هاي بيهوده، زير دندان­ها بشكني­اش و تا نمك و مزه­اي همراه تخم كوچكش نباشد، همان نيز لذتي نخواهد داشت. ماه­ها است ننوشته­ام. سال­ها است. اما حتي چند روزش هم سخت مي­رود. برعكس اصحاب كهف كه خواب شيرين­شان را به زحمت به ساعتي مي­دانستند، من بيدارم و هر لحظه­ي بي­نوشتني كه مي­گذرانم انگار كه عمرم در خواب رفته است...

...و باز نشد. اين برج زهرمار از در در آمد و صدايم زد. اين پرچم كراهت. اين لوگوي بخش چرك انسانيت از در آمد. او كه از بهترين نمونه­ها است براي نگريستن به طبيعت و يافتن خدا در آن؛ كه فقط دست تواناي خدا مي­تواند چنين موجود زشتي را جان بدهد. خدا بار دوم هنگام آفريدن او بود كه به خود آفرين گفت... و من كه آن­قدر در سر داشتم كه نمي­دانستم از كجايش شروع كنم و براي همين از درد ننوشتن­ام شروع كردم به نوشتن كه نمي­دانستم به كجا برود و آيا چيزي خواهد شد يا نه... باز هم نتوانستم.

...

برگشتم. آيا بايد ادامه دهم؟

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن ۱۳۸۹ساعت 12:31 PM  توسط حسام دات كام  | 

نوستالژيك با رايحه‌ي جديد نااميدي 

مسلما اين مطلب بايد خيلي پيش از اين –به دلايلي كه در ادامه خودتان متوجه‌اش خواهيد شد- نوشته مي‌شد. ولي خواهيد ديد كه نوشته‌شدنش در اين زمان خيلي هم بي‌ربط نيست و مهم‌تر از همه اين بود كه بالاخره اين حرف‌ها گفته شوند.

مقدمه: در اين‌ چند سال گذشته، هر بار، در آستانه‌ي آغاز پاييز، در ستايش اين فصل دوست‌داشتني و غريب نوشته‌ام و هنوز نمي‌دانم كه چه سري است كه اين فصل را اين چنين رمزآلود و غم‌آلود و عميق و پر از خاطره مي‌كند. اما بي‌شك يكي از دلايلش هم‌زماني بسياري از اتفاقات منظم و غيرمنظم، خواسته و ناخواسته، پيش‌بيني‌شده و نشده‌ي زندگي‌مان با اين فصل است. از رفتن به مدرسه گرفته تا مثلا براي من آن سفر فراموش‌نشدني و رويايي كه هنوز كه هنوز است وقتي سوز روزهاي اول پاييز مي‌زند زير لباس‌هاي تابستانه، همه‌ي خاطراتش را دوباره تازه مي‌كند. حالا اين مطلب را در حالي مي‌نويسم كه باران پاييزي عزيزي همين بيرون پنجره آرام صدا مي‌‌كند.1

طرح موضوع: عجيب است. آن هفته كه حامد و هستي مي‌رفتند، هنوز تا شروع پاييز زمان زيادي بود اما هوا يك‌جوري شده بود كه داشتم با خودم مي‌‌گفتم: امسال پاييز خيلي زود دارد مي‌آيد و سرماي سختي شايد داشته باشيم... اگرچه چند روز بعد تابستان هم دوباره برگشت و تا چند هفته‌ي ديگر هم ماند اما با آن هواي شبه‌پاييزي يك برگ خاطره‌ي ديگر به خاطرات روزهاي آغاز پاييز اضافه شد؛ دو نفر از دوستان‌مان (من بهترين دوست ندارم كه بگويم «از بهترين دوستانم». همه‌ي دوستانم بهترين‌شان هستند!) از ايران رفتند تا شايد هميشه در آمريكا بمانند. اين موضوع هم خوراك غروب‌‌هاي پاييز است... اما حالا ديگر سوز پاييز، غروب‌هايش و غم آزاردهنده و در عين‌حال دوست‌داشتني بعدازظهرهاي جمعه‌ي آن فقط نوسالژيك نيستند... حالا از ‌آن‌ها بويي شبيه بوي «نااميدي» مي‌آيد.

تحليل موضوع(!): در كشوري كه مسئولانش به راحتي، اوضاع قمر در عقربش را -براي مردمي كه بسياري براي تامين نيازهاي اوليه‌‌شان جان‌ و سلامتي‌شان را هزينه مي‌كنند- اوضاعي پر از گل و بلبل نشان مي‌دهند. و در كشوري كه... در كشوري كه خب خودتان وضعش را خوب مي‌دانيد! در اين كشور، صحبت از عواملي كه اميد به زندگي و آينده و كيفيت روحي را در پي دارند شايد كمي زياده‌روي باشد. فراموشي اولويت‌ها شايد. و شايد براي خيلي از همان دروغ‌گويان، حتي قابل طرح هم نباشد. اما همان روزها به اين فكر مي‌كردم كه كيفيت روحي-رواني زندگي در كشوري كه بسياري از جوانانش هميشه يك چشم به راه خروجي از آن كشور را دارند، از بسياري جهات پايين خواهد بود. از خانواده‌اي كه اگر چه با ميل و علاقه و افتخار، شرايط بهتر تحصيل و زندگي را براي فرزند‌شان تامين مي‌كنند اما در عين حال مصاحبت و هم‌نشيني با او را هم از دست مي‌دهند بگذريم. من پيش و بيش از هر چيز نگران جمع دوستاني بودم كه عملا از هم پاشيدند.2 اما در حالي كه اين روزها به هر كسي مي‌رسي بعد از سلام و احوال‌پرسي مي‌پرسي «تو كجا مي‌روي؟»، «تو كي ‌مي‌روي؟!» كم‌كم همين تعداد اندك دوستان هم از دست خواهند رفت و آن‌وقت چه كسي جايگزين دوستاني مي‌شود كه نتيجه‌ي سال‌ها با هم درس خواندن و با هم سفر رفتن و با هم زندگي‌كردن بوده‌اند. آن وقت است كه شايد تو هم آن چشم ديگرت را با دو چشم قرضي اضافه به همان در خروج بدوزي چون ديگر اميدي براي ماندن و اميدي براي آينده نمانده است. نه! زياده‌روي نمي‌كنم. هيچ‌وقت اين‌ جمله را كه مثلا «همه‌ي زندگي‌ام دوستانم هستند» يا «اول دوستانم بعد هر چيز ديگر» يا هر چيزي با چنين مضاميني را از من نخواهيد شنيد اما خب همه‌ي زندگي هم كه غذا خوردن نيست. با اين حال كسي بدون آن زنده نخواهد ماند!



1- تاريخ نوشته‌شدن اين مطلب با تاريخ پست آن تفاوت دارد. خالي نمي‌بندم!

2- اگر چه در اين مدت ديدم كه وضعيت چنان هم بد نبود و از طرفي شايد حتي فرصتي پيش آمد تا با بعضي ديگر از دوستان روابط نزديك‌تري برقرار كنم (كه يا تحت تاثير اين اتفاقات بود يا نبود)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۷ساعت 8:47 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

باب تأهّل!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر ۱۳۸۶ساعت 11:30 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

- مقدمه­ي كليشه­اي پيرامون اهميت آينده: ظاهرا بزرگترين دغدغه­ي مشترك همه­ي انسان­ها آينده است. ساده است؛ همه مي­خواهند بدانند آينده چگونه است1. آينده­ي آن­ها چگونه است. من هم. اما اگر روزي خدا –حتما فقط او است كه آينده را مي­داند- بخواهد آينده­ي من را بر من روشن كند... من كه قبول نمي­كنم! همه­ي ارزش زندگي به همين مبهم بودن آينده است. به تلاش و جنگيدن براي آن. اصلا جوهره­ي زندگي است انگار.

- آن­گاه «اميد»: حالا آمديم و خدا گفت من بلند بلند آينده­ي تو را مي­گويم، مجبوري بشنوي! اگر آينده­ي درب و داغاني در انتظارت بود؟ «خدايا! درست است كه روي حرفت نمي­شود حرف زد ولي من مي­خواهم اين كه گفتي را تغييرش بدهم. چيزي براي از دست دادن ندارم...» و اگر آينده­ات همان چيزي بود كه در نظر داري؟ «خدايا! روي حرفت كه... اما خوب كه فكر مي­كنم مي­بينم در اين دنيا استحقاق بيش از اين دارم پس...»2 (اين مي­تواند گشايشي باشد بر بحث «جبر و اختيار» اما ما از در ديگري وارد مي­شويم. صحبت من ربطي به اين موضوع ندارد.)

- پايان شب سيه سپيد است كه هست!: ولي اميد نه شرط ادامه­ي حيات و رسيدن به آن آينده­ي روشن است. نه حتي شرط لازم (چه برسد به شرط لازم و كافي). اميد فقط يك كاتاليزور است كه گاهي هست و گاهي نيست (مثل «لطف شيخ و زاهد»!). نمي­شود هميشه اميدوار بود. نمي­شود هميشه سلف-گول­زني كرد كه آينده خوب است و قشنگ و سپيد...

- از كه مي­پرسي كه دور روزگاران چه خواهد شد!؟: باز هم مي­رسيم به همان «توكل به خدا» هميشگي. توكل است آن يگانه هموار كننده­ي جاده­ي آينده. حيف كه نفهميدم چيست؟ گرچه مي­دانم كه آن نيست كه؛ هميشه وقتي عقل ناقص خودمان و دوستان و اطرافياني كه مورد مشورت هستند از سنجش شرايط و استخاره و جبر و تحميل و همه­ي اين­ها كم مي‌آورد و مستاصل مي­شود و به نتيجه نمي­رسد يكي از آن «توكل به خدا»هاي قلابي مي­گوييم. كه دقيقا مساوي است با: «هر چه بادا باد» و «كلا به هيچ جام!» ­و اين­ها!!

تا اين­جا فهميدم كه راه چاره­ي رسيدن به آن آينده همين «توكل» است اما اصلا نمي­فهمم كه طرز كارش چگونه است و اصلا چيست. اصلا نمي­فهمم حافظ از اين توكل چه فهميد كه اين دو بيت3 را گفته است:

1- تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافري است – راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش

2- تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار – كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند

 

 


[1] - شايد اسمش را «دغدغه» نگذاريم اما به هر حال پرسش بزرگي است كه در زندگي بسياري مردمان مطرح است.

[2] - توجه كنيد كه در هر دو مورد اين گفته­ي هر انساني با هر دغدغه و نگاه و تفكري مي­تواند باشد. چه يك انسان مادي، چه انساني معنوي، چه انساني... چه انساني؟!

[3] - پيشتر هم در همين وبلاگ به اين دو بيت به صورت جداگانه اشاره شده بود. حالا يك بار ديگر با هم اشاره مي­شود. فكر مي­كنم در آينده هم خواهد شد. شاهكارند اين دو بيت آقا! شاهكار!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۳۸۶ساعت 10:57 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

كنكاشي نيمه علمي در علل اعجاز خراباتي خزان با چاشني بررسي ربع علمي تاثير واساختارگر عامل «نوستالژي» بر ذهن نوصطالقيايي من!

وقت آن رسيده است كه جامعه­ي پزشكي اين «نوستالژي» -يا هر نام ديگري كه دارد- را به عنوان نوعي سرطان اعلام كنند. سرطان حافظه، سرطان خاطره، سرطان ذهن. هم به واسطه­ي خطر شديدش (از كجا مي­دانيد كه كسي در اثر «نوستالژي» نمرده است؟ اگر مطمئنيد، مي­توانيد با همان درجه از اطمينان من را اولين قرباني­اش بدانيد، دير يا نزديك!) و هم به دليل شباهتش با سرطان؛ عاملي نه چندان ناشناس دست به انباشت خاطراتي در ذهن مي­زند كه ممكن است از نظر موضوعي يا زمان وقوع يا هيچ چيز! به هم مرتبط باشند يا نباشند. رشد و انباشت اين خاطرات همين­طور ادامه پيدا مي­كند و بعد اشاره­اي و يادآوري­اي هرچند كوچك به اين توده و غده، چه خاطرات شيرين باشند و چه تلخ، درد بي­مانند و عجيبي را در سراسر ذهن ايجاد مي­كند.

من مبتلا هستم. مغز من پر از غده­هاي سرطاني نوستالژيك است. «پاييز» هم يكي از آن­ها است:

- هنوز بعد از ظهرها گرم است و هنوز خوابيدن روبروي پنجره­ي بزرگ تراس با كولر خاموش كه نمي از عرق را به تن مي­گذارد لذت­بخش است. آفتاب هنوز داغ است اما زود خسته مي­شود. زود كمرش مي­شكند. همين موقع است كه آن نسيم ملايمي كه درخت كاج پير جلوي خانه تنش را آرام برايش تكان مي­دهد، خنك مي­شود و تنت مورمور مي­شود. و تو هم مي­خواهي دست كني و ملافه را رويت بكشي و هم دوست داري اين نسيم باز هم قلقلكت بدهد. اين است آن جادوي پاييز. نوستالژيش هم حتما براي اين است كه اين بار اول نيست كه دارد تنت مورمور مي­شود و هم مي­خواهي ملافه را رويت بكشي و هم...

- قبلش را به ياد نمي­آورم. اما پاييز دوران درس و مدرسه آن­قدرها هم نبايد دوست­داشتني بوده باشد. پايان حكومت تعطيلات. پايان رخوت و تنبلي تابستان. پايان كلاس نقاشي و تكواندو يا شنا. آغاز كيف و دفتر و مداد و سرويس مدرسه... كاپشني كه روزهايي كه نمي­برديش در راه برگشتن آرام از خنكاي هوا مي­لرزدي و روزهاي ديگر، گرما به دستت آويزانش مي­كرد. كيف چرمي سال پيش كه بوي سيب مي­داد. سيبي كه مزه­ي چرم مي­داد و دفتر مشق و كتاب فارسي كه بوي چرم و سيب و مداد مي­داد. و آن دسته كلاغ­ها كه وقتي بزرگ شدم و دانشگاه رفتم هم –منظورم «هنوز» است- نفهميدم از كجا به كجا مي­روند؟ چرا هميشه دم غروب و دم تعطيلي مدرسه. و چرا مدرسه­مان كه عوض شد مسير آن­ها هم عوض شد. چرا هميشه بالاي سر من بودند؟ بالاي سر ما؟... (سرويس مدرسه راهنمايي سقف داشت!) نمي­دانم كلاغ­هاي تهران هم اين عادت را دارند؟ شايد آن­ها دانشگاه نمي­روند؟ شايد فقط بالاي سر بچه تهراني­ها مي­روند!؟ من كه هيچ وقت اين­جا سرم را بالا نكردم. نه وقت آسمان صاف. نه دم غروب. نه هنگام باريدن برف...

- اعجاز اين فصل از كجاست؟ قبلش را يادم نمي­آيد اما از پنجره­ي بالكن اتاق طبقه­ي چهارم سر نبش­مان بود كه مي­توانستم خيره بشوم به غروبش. برج ميلاد هنوز بچه بود! نقطه­ي غروب خورشيد هم درست پشت آن قامت نحيف. و ناسزاهاي من كه «خدايا! اين آمپول لعنتي براي مكيدن خون زمين و شهر و مردم، حتما بايد در اين­جا فرو مي­رفت؟ درست جايي كه من مي­خواهم در آخرين لحظه با خورشيد وداع كنم؟» جايي بهتر از آن براي ساختن يك خوابگاه و اتاقي بهتر از آن در آن ساختمان البته نبود. بعدا كه ديگر نتوانستم خيره شوم به غروب. آن­جا كه صداي رمزآلود و تنهاي دستگاه­هاي هواشناسي نبود (لعنتي! حتي اين صدا هم آن­قدر نوستالژيك است كه براي يك روز گريه­كردنم كافي است!) نورش روي آجرهاي قرمز ساختمان­هاي كوي مي­افتاد و... آه از اعجاز غروب پاييز وقتي حتي براي يك لحظه نور غريب و كمرنگش مي­آمد توي اتاق... پاييزها رنگ غروب­ها عوض مي­شود. بو مي­دهد.

- چقدر غمگين است. غمي كه دوستش داري. غمي كه مي­سوزاند وقتي مي­آيد. و وقتي نيست مي­خواهي دوباره بيايد و بسوزاند. اين است خطر بزرگ نوستالژي!

- سال­هاي دانشگاه و خوابگاه در روزهاي اول. هيجاني نه چندان براي يافتن اتاق جديد. اشتياقي آن چنان براي ديدار دوباره­ي هم دوره­اي ها و هم نه­دوره­اي­ها! براي نشستن روي پله­هاي فوق­العاده (مرده­شور ببرد! اين پله­ها –از بهترين نقاط روي زمين!- هم ديگر مثل پيش نيستند و اين­ها هم يادشان نوستالژي­آور است.) براي لرزيدن دم غروب و تماشاي حياطي كه سرما هر روز خلوت­ترش مي­كند. براي پياده برگشتن تا خوابگاه...

- سال دوم كه از طرف دانشگاه رفتيم اروپا، درست آغاز پاييز بود. غروب غرب هم همين­طور بود... هوايش هم. اما فضايش!... آخ كه نوستالژي اين سفر با من چه مي­كند و آخ كه اين آغازهاي پاييزي همه يادآور آن سفرند كه خودم هم نمي­دانم احساسم نسبت به آن چيست! آن تجربه، آن دو هفته­ي خوش... آن يكي از بهترين پاييزهاي زندگي!

- حالا چه مانده است. كلاغ­ها نيستند. سفري نيست. غروب­ها خانه نيستم تا نور شاهكار خورشيد روي كاج روبرو بيافتد. روي آجرهاي قرمز روبرو. دانشگاه هم كه ديگر طعمي ندارد. اين آخرين ترمي است كه دانشگاه مي­روم. اصلا از اولش براي چه پاييز، پاييز شده بود. اين را دارم براي همين مي­نويسم. براي گذر به خاطرات بلكه پيدا شود... به هر حال پاييز هنوز پاييز است. هنوز تنت مور مور مي­شود. روحت مي­لرزد. قلبت تنگ مي­شود. ذهنت آتش مي­گيرد. اما دوست­داشتني. به بهترين شكل. به لذت بخش­ترين شكل ممكن. تازه! اصلا اسمي از درختان و برگ­هاي زرد در پاييز نبردم.

همه چيزش فوق­العاده است. اين شروعش. آن خود خزان. و پايانش كه به زمستان سرد دوست داشتني مي­رسد.

 


پ.ن. اين نوشته شايد مي­توانست بهتر باشد اگر هفته­ي پيش كه تصميم گرفتم براي رسيدن پاييز عزيز! (و حتما لذيذ!!) مديحه­سرايي كنم و همان روز كه آمدنش را احساس كردم مي­نوشتمش. وقت نداشتم. ديروز نيمي از آن را نوشتم و نتوانستم در آخرين روز از تابستان بفرستمش. امروز با عجله تمامش كردم تا در آخرين دقيقه از اولين روز پاييز پستش كنم. که کردم. به هر حال مي­توانست بهتر باشد. مي­تواند بهتر باشد سال آینده و پاییز آینده اگر عمری باشد و پاییزی باشد و حسی باشد و وقتی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر ۱۳۸۶ساعت 11:59 PM  توسط حسام دات كام  | 

توضيح: برخوردم با فيلم و ديالوگي كه در مطلب بالا آمده، اتفاقا با سالروز تولدم مصادف شد. يعني وقتي خواستم بنويسم، ناگهان متوجه مناسبت اين ديالوگ و مناسبت روز شدم! براي همين هم دو مطلب جدا از هم آمده­اند، اما مرتبط. هر دو ضميمه­ي هم هستند!

 

 1. زمان هميشه دغدغه­ي من بود و گذشت زمان نگرانيم. هميشه هم اين ورد زبانم بود (اسمش را بايد شعار بگذارم؟) كه «احساس مي­كنم از خودم عقب هستم.» آن خودمي كه بايد باشم. با توجه به امكانات و موقعيت­ها و فرصت­هايي كه داشتم. و علايقم. و با توجه به آرزوها و اهدافم. آن روزها داشتم سايه­ي اين «خودم» را دنبال مي­كردم. مي­ديدمش. بعد كم­كم از روي گرد و غباري كه از خودش به جا گذاشته بود و بعدها از روي ردپايش. حالا اما نمي­دانم. گمش كردم. گمم كردم! نمي­دانم... نمي­دانم كه و چه گم شد. خودم؟ من؟ راه؟ راهي كه او مي­رفت؟ راهي كه بايد تعقيبش مي­كردم؟ نمي­دانم... شايد اصلا كسي و چيزي گم نشده. شايد اشتباه شده. او راه را اشتباه رفت؟ من به بي­راهه پيچيدم؟...

اين طور بود كه وقتي دوباره به آن ديالوگ فيلم فكر كردم، بدجوري دردم گرفت.

2. دو سه هفته­اي هست كه جلوي آينه حواسم پرت عقب­رفتن موهايم مي­شود. يا پيش­رفتن پيشانيم! فرقي نمي­كند. نگرانيم از ريختن موهايم و كچل­شدن نيست. اين همه سال گذشت زمان و عقب­ماندنم از آن آزارم داد. بي­توجه به آن نبودم. زمان بزرگترين سرمايه بود كه هر ثانيه از دست مي­رفت... برايم جدي بود. اصلا نيازي به نشانه­ي جديدي نبود. اما اين جديدترين و بي­رحمانه­ترين چهره­ي گذشت زمان بود. انگار حتما بايد موهايت بريزد تا بفهمي كه واقعا يك اتفاقي دارد مي­افتد. جدي­تر از آن­چه فكر مي­كردي.

3. آه! اين حقيقتِ تلخِ «تنها يك­ بار زندگي كردن» وجه مهم­تري دارد و آن سردرگمي است. با اين يك بار چه بايد كرد؟ آن سال­ها فكر كردن درباره­ي خدا و آن دنيا و دين و اين چيزها خيلي آسان­تر بود. الان هم سخت نشده. وقت فكر كردن نداري. دغدغه­ي زنده ماندن! اول زنده بمانم بعد... اين­جا هم، آن «خودم» اشتباه رفت، هم من از او جا ماندم... نمي­دانم! شايد هم اشتباه نبود. مادي نشده­ام اما معنويات هم... اين بدتر از هر دو است. سردرگمي و فراموشي و...

4. بخش جدي زندگي. تا الان همه­اش «زندگي­بازي» بود! [...]1

5. آرزوها و اهداف و روياها. بلندپروازي­ها... اما امان از اين «جبر جغرافيايي»! عقلانيت بالغ شدن يادمان داد كه اين­جا جاي رسيدن به خيلي خواسته­ها نيست. تعديل لازم است. اگر روياي يك گيتار الكتريك و يك گروه راك را اول از همه چون پول نداشتم و بعد مهم­تر از آن چون اين­جا جايش نيست فراموش كردم، بقيه را تعديل نكردم. آن­ها كه عمري سينما كار كردند، در كارشان مانده­اند و من هنوز هم فكر مي­كنم اگر تا ده سال ديگر فيلم­ساز نشده باشم يعني هيچ. اوضاع سينما هم هر روز دارد بدتر مي­شود. موهايت مي­ريزد و آن فاجعه­ي ده سال آينده را هر روز نزديك­تر مي­بينم!

ديگر دارد خيلي شخصي مي­شود. تا همين­جا هم زياده­روي كردم.

 

-كلامي متفاوت:

از اين بيست و اندي سال سهمي براي ديگران كنار گذاشتم؟ دست كم براي پدر و مادرم كه سهم بزرگي برايم گذاشتند... من براي خودم هم سهم كم آورده­ام. زياده­خواهم. تماميت­خواهم!...

 

-جمع­بندي: آه از غفلت­ها و نمي­دانم­ها...



1- فحش ندادم! فقط چيزي نوشته بودم كه به شما مربوط نبود! خيلي شخصي بود. حذفش كردم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد ۱۳۸۶ساعت 3:51 PM  توسط حسام دات كام  | 

نفهميدم اين نسل سوخته بالاخره كدام است؟ ما كه از وقتي چشم باز كرديم اوضاع گه اندر عقرب‌مان را شناختيم و راه‌هاي سوزش و سازش را. پدرانمان اما نسلي سوخته‌ترند. چه براي سال‌هاي ميان‌سالي و پيري‌شان مي‌انديشيدند و چه شد. اوضاع اصلا آن‌طور كه فكر مي‌كردند پيش نرفت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۶ساعت 12:14 AM  توسط حسام دات كام  | 

«ایاک نعبد و ایاک نستعین»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۶ساعت 10:45 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

خانه شيرين خانه!1



1 – برگردان فارسي از : «Home sweet home» به مناسبت بازگشت از دياري كه انگار دارد بوي غربت مي­گيرد... [«غربت» براي «nowhereman» چه معنايي دارد؟!... پاسخ­هاي خود را به صندوق پستي...!]

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین ۱۳۸۶ساعت 12:4 AM  توسط حسام دات كام  | 

دغدغدغدغدغدغدغدغددغدغدغدغدغدغه غه غه هه هه...  هه هه هه! ها ها ها!
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:55 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

مي­دانيد مهم­ترين و ويژه­ترين حس در مورد جواني چيست؟ اين كه هميشه منتظر اتفاقي هستي.۱

فعلا همين حس جواني است كه مهم است ، اما در مورد بقيه سنين :

- كودكي : اين­كه همه­اش در فكر بزرگ­شدني و غم­انگيز آن­كه بزرگ­شدن را در بزرگ­شدن قد و درآوردن ريش و سبيل مي­داني!

- نوجواني : گه­گيجه­اي است بين بچگي و بزرگي! نمي­داني بزرگي يا كوچك. هروقت كار بچگانه­اي بكني مي­گويند ديگر بزرگ شدي و هربار بخواهي بزرگي كني مي­گويند : «بتمرگ بچه!» محل گذر است ديگر!

- پيري : مسلما نمي­دانم چون هنوز پير نشده­ام. فقط اميدوارم قبل از رسيدن به پيري -به معناي منفي­اش- بميرم...!



1- خيلي هم بد است. چون ممكن است آن اتفاق هيچ وقت نيافتد و...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۸۵ساعت 6:40 PM  توسط حسام دات كام  |