از این راننده­هایی بود که ناآرامند کلا. انگار که تنگ­شان گرفته و هر باریکه و هر سوراخی را، راهی می­بینند برای گذر (حتی اگر اندازه هیکل­شان نباشد) و جلو زدن و هر چه سریع­تر رسیدن به مقصود که من نمی­دانم اگر آن مقصود، قضای حاجت نیست پس آن همه عجله چراست!؟
    از ولیعصر با سرعت وارد یکی از فرعی­ها شد، از این میان­برهایی که حتی اگر ده دقیقه بیشتر درشان معطل بمانی، تنها به نفس میانبر بودن‌شان یا چون چراغ قرمزی را دور می­زنی، حتما بهتر است. در همان بدو ورود مشخص بود که کوچه بسته است. ماشین­های دیگری ایستاده بودند. راننده که فهمید، سریع ترمز زد و قصد برگشتن کرد. با گستاخی­ای که او داشت، کار سختی نبود اما وقتی یک ماشین دیگر هم پشت سرش ایستاد ناممکن شد.
    مرغ زیرک چون به دام افتاد، تحمل نکرد و دستش را روی بوق گذاشت. طنین صدای بوق سمندی در آن کوچه باریک، از صدای کامران نجف­زاده هم بیشتر می­رفت روی اعصاب! جلوتر انگار که یکی از این کامیون­های حمل اسباب و اثاثیه در آن کوچه تنگ دنبال جایی برای توقف می­گشت. راننده غرولندی کرد و دوباره بوق زد. خیلی جلوی خودم را گرفتم چیزی نگویم به امید آن­که راه باز می­شود اما وقتی عروس برای بار سوم دست روی بوق گذاشت ضامن شکیبایی من هم نتوانست مقاومت کند و ماشه لبریزی کاسه صبرم چکیده شد! سعی کردم آرام باشم: «آقای راننده! لطفا بوق نزنید. بالاخره این­جا هم منطقه مسکونیه و مردم تو خونه­ها­شون اذیت می­شند.»

    - آخه نمی­­ره!
    - خب حتما یک اشکالی وجود داره وگرنه آن­ها هم علاف نیستند که الکی وسط کوچه وایسند.
    - [با بی‌میلی و گویی به‌ش برخورده باشد.] چرا دیگه. علافند دیگه!

    من چه داشتم بگویم؟ خدا را شکر که بقیه­اش در سکوت گذشت. سکوت ما چندان مهم و دور از انتظار نبود. سکوت بوق را می­گویم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر ۱۳۹۰ساعت 9:54 AM  توسط حسام دات كام  | 

اين­كه انتظار داشته باشم رانندگان تاكسي در ماشين، موسيقي اسفنديار منفردزاده و صداي فرهاد گوش كنند (سي.دي. موسيقي فيلم گوزن­ها ساخته مسعود كيميايي) ممكن است توقع زيادي به نظر برسد (كه به نظرم نيست.) اما مي­توان آرزو داشت كه حداقل تعدادشان كمي بيشتر از 1 در 237،000 ۱باشد. حداقل دو برابر مثلا!

داشتم فكر مي­كردم اگر به جاي سمند، پيكان زير پايش بود، احتمالا سنت قديمي تودوزي را هم ترك نكرده بود و الان زير تلق­هاي شفاف روي درها، عكس كيميايي يا وثوقي و غريبيان را هم مي­شد ديد. صندلي جلو كه خالي مي­شود، مي­پرم جلو. گپي بزنيم. تشكر مي­كنم ازش بابت موسيقي­اش. براي بازشدن صحبت مي­پرسم: «گوزن­ها است، نه؟» جواب مي­دهد: «آره! اسفندياره» اوه! كار بالا گرفت. طرف «مسعود باز» نيست، «اسفنديار باز» است! همان موقع موبايل­اش زنگ مي­زند و تا جايي كه پياده مي­شوم هنوز حرف مي­زند. خداحافظي مي­كنم و وسط حرف­هاي­اش براي رفتن به بيمارستاني و رساندن كسي و آوردن ديگري، سري تكان مي­دهد.



۱ . گزارش آماري سالانه مركز تحقيقات بيوسوسايولوجيكال گونه­هاي نادر در سال 1388!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 11:45 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

چني تند از دوستان! در مورد نوشته‌ي «پيرامون محافظه‌كاري ملي» توضيح خواستند. توضيحي در كار نيست. همه‌ي حرفم همان است. هر چه مي‌خواهيد برداشت كنيد! اما ظاهرا بعضي با معناي اصطلاح «گنده‌گوزي» آشنا نيستند. توضيح من در همين مورد است.

 

همه‌ي ما در گفتگوهاي زيادي فعال، مخاطب يا حاضر بوده‌ايم كه در آن‌ها بحث اصلي يا فرعي، برشماري و دسته‌بندي ويژگي‌هاي منحصر به فرد و نيست در جهان مثبت يا منفي –والبته بيشتر منفي- ايرانيان است. من كه معتقدم «همه‌ي مردم دنيا انسان هستند و همه‌ي انسان‌ها يك جور»1 البته اختلافاتي هست كه آن هم نتيجه‌ي اين است كه شرايط و زمانه و جغرافياي متفاوت، بعضي ويژگي‌هاي ذات همه‌جا يكسان انسان را برجسته‌تر يا گودتر2!! از بقيه مي‌كند. ول كن اين بحث انسان‌شناسي را... با وجود اين حرف‌ها يكي از ويژگي‌هايي كه من مختص هم‌وطنانم مي‌دانم، همين «گنده‌گوزي» است كه هيچ واژه و عبارت ديگري نمي‌تواند اين معنا را برساند وگرنه از اين لفظ استفاده نمي‌كردم!

«گنده‌گوزي» همان «سنگ بزرگ برداشتن» است. همان «فيل هوا كردن». همان «جفتك‌پراندن». همان... همه‌ي اين‌ها هست و هيچ‌كدام نيست! همان است كه باعث مي‌شود وقتي در كل دنيا كاه بارمان نمي‌كنند (درست يا غلط) براي اداره‌ي جهان مانيفست بنويسيم. همان است كه باعث مي‌شود وقتي حتي چهار درصد ساختمان‌هاي پايتخت كشور داراي كمترين استانداردها هم نيستند، چهارمين برج بلند دينا را بسازيم –يا بهتر بگويم «نسازيم»!- و عين خر توي گلش بمانيم! همان كه باعث مي‌شود هنوز از پسرفت اقتصادي به سكون اقتصادي نرسيده براي پيشرفت اقتصادي برنامه بنويسيم! همان است كه باعث مي‌شود تصميم بگيريم در جواب فيلم «300» يك فيلم خفن بسازيم (وقتي هر ده سال يك بار يك فيلم عين آدم مي‌سازيم). همان كه باعث مي‌شود نويسنده‌هاي‌مان الف-ب را كه ياد گرفتند فكر شكستن قواعد زبان و رمان بيافتند و دانشجويان هنر اولين اثرشان را بزرگترين مسترپيس كل دوران بدانند و...

ما ايراني‌ها شايد «دروغگو»، «حريص»، «تنبل»، «احمق» و هزاران چيز ديگر باشيم، اما انسان كلا دروغگو و حريص و تنبل و احمق و هزاران چيز ديگر است! اما هيچ‌جاي دنيا يا بهتر؛ در كمتر جاي دنيا... نه! همه جاي دنيا پله‌ها را يكي-يكي مي‌روند. اگر هم سوار آسانسور مي‌شوند سرعتش را تحمل مي‌كنند. براي رسيدن به طبقه‌ي بيستم بايد طبقه‌ي اول سوار شد و 18 طبقه‌ي ديگر را از سر گذراند.



1 - “People all around the world are the same shit!”

2 - مخالف برجسته!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۶ساعت 1:45 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

در رفتارهاي روزمره‌ي همه‌ي ما، نيمي از مثال‌ها، اتفاقات و خاطرات، آشنايي‌ها، اخبار و اطلاعات و منابع به لحظاتي كه در تاكسي يا اتوبوس مي‌گذرانيم مربوط است. اصلا خود عنوان كه واضح است؛ «تاكسيالكتيك» بخش جديد اين وبلاگ است.

 

1. شرط مي‌بندم كه توي تاكسي بارها اين جمله به عناوين مختلف به گوشتان خورده: «مردم ديگر به اين جاي‌شان رسيده‌.»

2. در توصيف شرايط پيش از يك انقلاب يا حتي در توصيف همين شرايط فعلي جامعه هم بارها با اين توصيف روبرو شده‌ايم: «كشور انبار باروتي را مي‌مانست كه منظر يك جرقه و يك كبريت بود.»

3. شايد فيلمي كه دوربين‌هاي مداربسته‌ي فروشگاه‌هاي شهروندي كه شب اعلام سهميه‌بندي بنزين مورد حمله‌ي «شهروند»ان قرارگرفتند را ديده باشيد... من بر حسب اتفاق ديدم.

4. ابراهيم يزدي در بخش «باشگاه» يكي از شماره‌هاي يكي-دو ماه پيش شهروند امروز1 پيرامون ديكتاتوري و جامعه‌ي ديكتاتورزده چنين گفته بود كه ديكتاتوري با تحت فشار قراردادن مردم از جنبه‌هاي مختلف باعث مي‌شود كه مردم دست به هر كاري بزنند و در حقيقت شان و منزلت مردم را پايين آورده و مردم هم تن به هرگونه خفت و خواري‌اي مي‌دهند.2

نتيجه: خدمت تمامي آناني كه جامعه‌ي حال حاضر ما را جامعه‌اي معترض و داراي اميد و مملو از خشم و انرژي و پتانسيل براي يك انقلاب مي‌دانند و همان بشكه‌ي باروت و اين‌ها... عرض مي‌كنم: «Bullshit!» مردم حال حاضر ما بيشتر مصداق همان جامعه‌اي هستند كه يزدي توصيف كرده است.

مثال صدق! (مشتي نمونه‌ي خروار): آن مردكي كه در پايان قائله‌ي غارت فروشگاه در حالي كه قفسه‌ها خالي و واژگونند و شعله‌هاي آتش پراكنده، به دنبال دستمال كاغذي و هر چيز ديگري است كه پيدا شود، بلكه دست خالي به خانه برنگردد!

 



1 - اين مطلب را بايد همان موقع مي‌نوشتم اما نشد. حالا هم گشتن دنبال آن شماره و ارجاع استاندارد دادن به آن به اندازه‌ي نوشتن همين مطلب برايم وقت‌‌گير خواهد بود. خدا بر من ببخشايد!

2 - بدون شك نقل به مضمون!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر ۱۳۸۶ساعت 11:17 PM  توسط حسام دات كام  |