سرانجام آمادئوس Amadeus را دیدم. این «سرانجام» را دست کم نگیرید که داستان طولانیای پشت آن است که به سالهای پیش از آغاز و یا سالهای آغازین هزارهی سوم میلادی برمیگردد اما در هر صورت نقل آن، واگویهای شخصی خواهد بود که برای خودم هم جذابیت ندارد! خلاصه که بالاخره دیدمش و پیش از هر چیز بگویم: هنوز هم پوستر فیلم است که بیش از هر چیز دیگر فیلم برای من جذاب است.

فیلمهای بسیاری در مورد و یا براساس موسیقی راک ساخته شده است. از مستندهایی که به نام Rockumentary شناخته میشوند که چند تایی از آنها را در طی سالهای گذشته، یکی از معروفترین کارگردانان هالیوودی، مارتین اسکورسیزی ساخته، در مورد باب دیلن Bob Dylan و یا رولینگ استونز Rolling Stones تا فیلمهایی که در مورد زندگی ستارهی راک است (مانند The Doors و یا Walk The Line که زندگی جانی کش Johnny Cash را روایت میکند - که البته ستارهی راک نیست اما نزدیک است!- و یا Crazy Heart که روایتی از یک خوانندهی کانتری غیرواقعی و داستانی است.) و یا فیلمهایی که کلن داستانی هستند و بر اساس روایتها و یا در بستر دورههای تاریخی و فراز و نشیب این موسیقی ساخته میشوند. اما از میان همهی اینها سه نمونه را در طی یک بازهی زمانی نه چندان کوتاه اخیر دیدهام که هنوز لذتِ متفاوتِ دیدنشان آنقدر تازه است که دوست دارم دوباره بروم سراغشان. یک نگاه و معرفی کوتاه از هر سه:
۱. School of Rock:

این فیلم همان چیزی است که در نگاه اول به نظر میرسد: یک فیلم مدرسهای کلیشهای. اما صبر کنید! به نظر نمیرسد مخاطبان این فیلم بچهها و نوجوانان آمریکایی باشند که فیلم بخواهد با شیوههای شعاری و نخنمای به سبک صدا و سیمای خودمان آنها را از دنیای پر زرق و برق موسیقی پاپ روز جدا کرده و به آغوش موسیقی -باز هم پر زرق و برق!- راک بیاندازد. این فیلم با حضور جک بلک Jack Black دوستداشتنی که خود یک راکر قهار است (جدا از اطلاعات اندکی که از گروه راک کوچکش دارم، هیچ بازیگر توانمندی نمیتواند این نوع لذتبردن از موسیقی راک را فقط بازی کند. باید حتمن اینکاره باشد. و او هم اینکاره است!) یک ویدیوی آموزشی نحوهی صحیح ارتباط برقرارکردن و لذتبردن از موسیقی راک است برای آنهایی که این موسیقی را تا کنون نپسندیدهاند و البته یک مرور گذرا و سرشار از لحظات دلپذیر برای راکبازها؛ جایی که معلم قلابی، سلیقهی موسیقی بچهها را تحقیر میکند، از اینکه مثلن آنها لدزپلین Led Zeppelin را نمیشناسند متحیر و ناامید میشود و یا استیل و اداهای نوازندگان گیتار را به بچههایی که تا دیروز سازهای کلاسیک مینواختهاند یاد میدهد و بسیاری لحظات خوب و لذتبخش دیگر.
۲. Pirate Radio (The Boat That Rocked):

داستان فیلم در زمانی میگذرد که موسیقی راک اند رول به اوج دوران محبوبیتش رسیده است و هنوز نهادهای دولتی و غیردولتی بسیاری سعی در ممنوعکردن آن دارند. در سالهای پایانی دهه شصت، یک رادیوی مشهور و پرشنونده موسیقی راک اند رول، برای در امان ماندن از قوانین بریتانیا که کار آنها را غیرقانونی کرده است، از یک قایق، خارج از آبهای بریتانیا اقدام به پخش امواج میکند و هنوز بسیاری از مسئولان سعی دارند به نوعی جلوی آنها را بگیرند. فیلم پر از هیجان و سرخوشی، به ویژه از نوع بیبندوباریهای مرسوم این دوره است. برخورد آدمهایی که همه از یک نوع نیستد اما همه یک علاقه دارند و در یک قایق زندگی میکنند بر بستر دوران طلایی موسیقی راک اند رول. یا شاید این داستان خودش بستری شده است برای شنیدن این موسیقی و نگاهی به اینکه چطور راهش را در میان جامعه با وجود فشار اجتماع و قدرت سیاسی باز کرده است.
۳. Almost Famous:
کارگردان فیلم، کامرون
کرو Cameron Crowe پیش از آنکه کارگردانی مطرح در هالیوود باشد، یک روزنامهنگار موسیقی راک
بوده که کار خود را از نوجوانی آغاز کرده بوده است. این فیلم بر اساس شخصیت و
تجارب خود او و با استفاده از نام یک گروه غیرمشهور در دههی شصت، ساخته شده است.
داستان نوجوانی که زیر دست مادر اخلاقمدار خود، شروع به نوشتن در مورد موسیقی
ممنوعهی راک میکند و کمکم کارش بالا گرفته و با یک گروه راک در تورشان همراه میشود
و وارد دنیای موسیقی راک و پشتصحنههای آن میشود. تجربههایی از اوج لذت گرفته
تا هولناکترین رفتارهای غیرانسانی را با آنها تجربه میکند. فضای دههی شصت به
همراه موسیقیهای اصیل استفاده شدهی این دوران در فیلم، روی یک فیلمنامهی عالی،
پر از شخصیتهای دوستداشتنی از این فیلم، یک فیلم عالی خلق کرده است.

از بین این سه فیلم فقط سومی است که فیلم خوبی به شمار میرود. آن دو فقط فیلمهایی معمولی هستند که... فکر میکنم برای اینکه منظور من را از ردیفکردن این سه فیلم، پشت سر آمادئوس بهتر درک کنید لازم است یک نکتهی کلیدی را خیلی کوتاه توضیح دهم: موسیقیهای مورد علاقهی من فقط راک و سنتیاند. موسیقی کلاسیک را فقط دوست دارم اما آن فاز و ارتباطی را که با آن دو دارم، هرگز با موسیقی کلاسیک نداشتهام. الان موسیقی کلاسیک فقط گاهی اوقات سکوت آخر شبها را پر میکند، آن هم اگر در حال نوشتن و یا خواندن باشم. خلاصه که وقتی آمادئوس را میدیدم، هیچ لحظهای را مشابه آن لحظه تجربه نکردم که آن معلم قلابی در «مدرسه راک» سی.دی. The Dark Side of The Moon -Pink Floyd را به آن دختر سیاهپوستی که قرار بود صدای پسزمینهی گروه باشد داد و گفت آهنگ The Great Gig In The Sky را گوش کن تا بفهمی صدا یعنی چی. (نقل به مضمون) من از زندگی موتزارت هیچ نمیدانستم و در زمان دیدن فیلم هم نمیدانستم چه میزان از این داستان، بر اساس واقعیت است و چقدر بر اساس نمایشنامهای داستانی. پس از دیدن آن بود که فهمیدم حتا اشارههای تاریخیای به شکل خندیدن آزاردهندهی او هم وجود دارد. من باید حتمن یک «کلاسیک باز» باشم تا وقتی اشاره میشود که او میخواهد اپرایی را بر اساس یک متن ممنوعه بسازد و آن را به صورت پنهانی پیش میبرد، قلبم بتپد و به هیجان بیایم که الان دارم مراحل شکلگیری کدامیک از شاهکارهای موسیقی کلاسیک را میبینم. باید آنقدر موتزارت شنیده باشم که بدانم حین شنیدن هر آهنگ آشنایی در فیلم هم باید چگونه و چطور لذت ببرم و حتا زمزمهاش کنم. باید کلاسیکباز باشم تا حتا از اداهای رهبر ارکسترها هم لذت ببرم. نمیتوانم بگویم حسرتش به دلم ماند اما میدانم که میشود از این فیلم بیش از اینها لذت برد.
سال گذشته تلاش بسیاری کردم تا ویژهنامهای برای اسکار آماده کنم و مجموعهای از نوشتههای پراکندهام در مورد فیلمهای –عمدتا اسکاری- که در آن زمان دیده بودم را در فرصتی بنویسم و اینجا بگذارم. وقت نشد که نشد. با اعطای جایزه به فرهادی، نوشتههای عجولانهای را به آن مناسبت نوشتم و ویژهنامه اسکار دیگر پرید! اما باز ننشستم و سعی کردم نوشتهها را جمع و جور کنم و حداقل تا پیش از پایان سال این کار نیمهتمام را کامل کنم که باز نشد. تعطیلات عید میتوانست فرصت خوبی باشد اما نبود! در سال جدید دنبال نوشتهای بودم که بتوانم وبلاگ را در سال جدید با آن کلید بزنم و مجموعهنظراتی در مورد فیلمهایی که اواخر سال پیش دیده بودم بهانه و نوشتهی خوبی میتوانست باشد اما چون دیدم به درازا میکشد، منتظر آن نماندم و چندین نوشته در سال جدید منتشر شد و... حالا مشخص است که دیگر باید قطع امید کنم.
میخواستم از رویکرد همزمان چند فیلم به صورت کمابیش نوستالژیک به خود موضوع «سینما» در این سال بنویسم در فیلمهایی دوستداشتنی و خوب مانند «The Artist» و «Rango» (به دلیل ارجاعات فراوان و ستایشگرانهاش به سینما) و یا در فیلمی ناامیدکننده و ضعیف مثل «Hogo». از این که «Drive» چقدر غافلگیرانه خوب بود، «MoneyBall» قابل انتظار خوب بود و «Contagion» چقدر قابل انتظار بد! «The Descendants» در اندازهی دیگر آثار الکساندر پین Alexander Payne نبود اما همچنان خوب. میخواستم بنویسم که «Midnight In Paris» هیچ چیز خاصی نبود. مثل همهی فیلمهای وودی آلن Woody Allen و دقیقن به همین دلیل دوستداشتنی! (البته همین که وودی آلن خارج از نیویورک فیلم بسازد، اتفاق خارقالعادهای است. چه برسد که پاریس باشد.) اما به هیچوجه لایق جایزهی بهترین فیلمنامه سال هالیوود نبود. به خصوص در رقابت با فیلم ما! و تازه اینها فقط فیلمهای اسکاری بودند که امسال سعی کردم همه را پیش از اسکار ببینم چون به این نتیجه رسیدم که فیلمهای هالیوودی را باید همان موقع دید وگرنه اکثرن جذابیتشان را از دست میدهند. میخواستم از خیلی فیلمهای دیگر بگویم اما دیگر از وقت گفتن همه گذشته است اما یک چیز را دلم نمیآید ننویسم:

سال گذشته سال اصغر فرهادی و فیلم موفقش بود و چقدر بدشانس بودند آنهایی که سال گذشته فیلم ساختهبودند و چقدر بخت سیاهی داشتند آنهایی که بهترین آثارشان را در این سال ساختند و چقدر غیرمنصفانه است که آثار ماندگاری در چنین مواقعی کاملن قدرنادیده میمانند و چه بسا به فراموشی سپرده میشوند. سال گذشته یکی از بهترین آثار سینمای ایران در کنار «جدایی نادر از سیمین» اکران شد و در هیاهوی آن فیلم گم شد: «یه حبه قند». هنوز دست نوشتهها و چرکنویسهای یادداشتهای فراوانی که در ستایش و تحلیلش نوشته بودم دم دستم است که مثل خیلی چیزهای دیگر وقت نکردم بنویسمشان اما به هر حال کمترین کاری که میتوانم انجام بدهم یادآوری دوباره این فیلم دوستداشتنی است با کارگردانی و فیلمبرداری بینظیر و بسیار فراتر از سینمای ایران. همانطور که مثلن فیلمنامه اصغر فرهادی بود و هر دوی اینها میتوانند استانداردهای سینمای ایران را ارتقا بدهند.
همهی اینها را برای قدردانی از رضا میرکریمی نوشتم و البته برای سعید پورصمیمی برای شخصیت بینظیری که خلق کرد.

منبع این عکس: سایت رسمی «یه حبه قند»

طبعش آنچنان بلند و جایگاهش چنان رفیع و همچنان دل و فکرش، و گفتارش به یاد مردمش
فریادش آنچنان رسا، در همان حال که سرشار از مدارا است و لطافت و مهر
کلامش آنچنان نافذ، در عین سادگی و ظرافت واژگان
چنان اوفتاده در آن حال که سربلندترین است
و حضورش آنچنان پیروزمندانه و غرورآفرین و بیانش آنچنان هوشمندانه
که حتی کینهتوزترین و کوتهفکرترین و سیاهذهنترینها نیز انگار نتوانستهاند با همه کژتابیهایشان –اگر تحسین نمیکنند- در برابر این موفقیت بر مواضع پیشین خود بایستند و سنگها و چوبها و نیزهها و دشنامها بر زمین نهادهاند.
میستایمت که نشان دادی چقدر راه آموختن و بالیدن و انسانیت طولانی است و امید دادی که شدنی است.
بعد از آن همه جایزه و تحسین و با مرور کوتاهی بر بازتاب موفقیتها و نقدها و اظهارنظرها پیرامون «جدایی نادر از سیمین» -به ویژه در آمریکا- کاملن میشد کسب جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی توسط این فیلم، از آکادمی هنر و علوم سینمایی آمریکا را حدس زد –یا به عبارت بهتر پیشبینی کرد. بنابراین هیجان من بیشتر بابت نامزدی فیلم در بخش بهترین فیلمنامه بود که خودش خجستهترین و بزرگترین و نادرترین اتفاقات بود.۱ در لحظه اعلام نام فیلم توسط ساندرا بولاک نیز، واکنش خاصی نشان ندادم (که بیشتر برای رعایت حال همسایگان بود! که با توجه به واکنش شدیداللحن دوستان همراه، که فریاد شوق من چیزی از آن کم نمیکرد و بر آن نمیافزود، کاش خودم را بروز داده بودم!) اما وقتی سخنان او بر روی سن خاتمه یافت، حس تحسین من نسبت به این هنرمند بزرگ، بلکه این انسان بزرگ سراسر وجود من را فرا گرفت. صبح که دوباره مراسم ضبطشده را دیدم و روز بعد که بر پیشخوان روزنامهفروشیها، همهجا اصغر فرهادی بود و اسکارش، واقعا عظمت این لحظه بر من تاثیر گذاشت و بغضی عجیب را در گلویم احساس کردم.
آدم احساسیای نیستم (اگرچه شاید در بسیاری موارد به راحتی تحت تاثیر قرار بگیرم. به ویژه وقتی پای سینما در میان باشد.) و نمیخواهم از این متنهای ملی، میهنی، ناسیونالیستی بروز بدهم. هنوز هم چیز جدید و دلیل تازهای برای افتخار و غرور به ایرانی بودنم نمیبینم و البته هیچگاه شرمی هم از ایرانی بودنم نداشتهام (مهمترین دلیلش این است که سالهاست در کشوری جز وطنم ایران نبودهام.) و به این راحتی هم نمیتوانم دستاوردهای فرد دیگری را به هر دلیلی به خودم بچسبانم. بهویژه آنکه خودم رویای سینماگرشدن دارم. معمولن موفقیتهای دیگران هم به این راحتی من را خوشحال نمیکند و در این مورد علاوه بر این که شدیدن به موقعیت اصغر فرهادی غبطه میخورم و در واقع به او حسودیام میشود، باید سر دشمنی با او هم برگیرم که یکی از رویاهای همیشگی من را که میخواستم اولین برنده ایرانی اسکار باشم را بر باد داد!! اما احساسی که داشتم فقط و فقط برای بزرگی و افتخار این مرد است که شایستهترین است برای ایستادن بر این قله بلند. آنگاه که گفت:

«سلام به مردم خوب سرزمینم
At this time, many Iranians from all over the world are watching us and I imagine them to be very happy. They are happy not just because of an important award or a filmmaker. But At a time [that] the talk of war, intimidation and aggression is exchanged between politicians, the name of their county, Iran, is spoken here through her glorious culture, a rich and ancient culture that has been hidden under the heavy dust of politics. I proudly offer this award to the people of my country, the people who respect all cultures and civilizations and despise hostility and resentment.»
«در این هنگام، بسیاری از ایرانیان از سراسر جهان به تماشای ما نشستهاند و تصور میکنم که همه بسیار خوشحالند. شادی آنان نه فقط برای یک جایزه مهم و یا یک فیلمساز است بلکه از آن رو است که در زمان بگو مگو بر سر جنگ و تهدید و پرخاشگری میان سیاستمداران، نام کشورشان ایران اینجا به واسطه فرهنگ پرافتخارشان برده میشود؛ فرهنگی غنی و کهن که مدتها است زیر غبار سیاستبازی مدفون شده است. مفتخرم که این جایزه را به مردم کشورم تقدیم کنم. مردمی که به همه فرهنگها و تمدنها احترام میگذارند و با دشمنی و نفرت دشمناند.»
تحسین و احترام، تعظیم و به پاخاستن در برابر اویی که با سالها تلاش در کسب دانش و اندوختن تجربه و پیمودن یک به یک پلههای اعتلا و موفقیت، با صبوری در برابر همه مشکلات و در برابر همه دشمنیها و موانع و... به بالاترین جایگاههای ممکن رسید و آنگاه که همه چشمها به او دوخته بود و هر گاه که میلیونها گوش شنوا داشت، یک بار «من» نگفت. در عوض جایزهاش را به مردمش تقدیم کرد و حالا من هم در آن سهمی دارم.
سزاوار است ستایش اویی که به تنهایی راهی را پیمود و در جایی ایستاد که بار دیگر ارمغان نایابی و فراموششدهای برای مردم ایران بیاورد و همه را تقدیم آنان کند: شادی و همدلی را. مردمی که سالهاست فراموش کردهاند میتوانند برای یک موضوع و یک دستاورد واحد خوشحال شوند و کف بزنند و فریاد بکشند و دشمنیها را فراموش کنند و دردها را برای –هر چند- لحظاتی کنار بگذارند.
به افتخار بزرگی اصغر فرهادی و برای همهی زیباییهای سینما.
به بهانه اشتیاق برای نوشتن چندینباره در مورد «جدایی نادر از سیمین» و برای مقایسه شباهتهای ناموجود آن با The Help:
این متن پیش از مراسم اسکار نوشته شد.
از همان آغاز حضور بینالمللی شاهکار اصغر فرهادی –و مانند بسیاری از حضورهای بینالمللی دیگر سینمایمان- سوالی که گاه و بیگاه به ذهن میرسید این بود که «مخاطب غیرایرانی چه میفهمد از ظرافتها و پیچیدگیهای این اثر؟»۱ اما هر چه ویترین افتخارات این فیلم پربارتر و وزینتر میشد، دانستم که اگرچه ممکن است به عنوان مثال در مورد سکانسی مانند جایی که نادر از ترمه معانی کلمات را از کتاب درسیش میپرسد و راضیه سر میرسد، برای رساندن اوج ظرافت و زیبایی و کارکرد روایتی آن هم نه، بلکه فقط برای ترجمه متن، حداقل به یک کتابچه نیاز باشد؛ اما آنچه از ورای این داستان برمیآید و بر روان و ذهن مخاطب مینشیند، آنقدر عمیق و انسانی است که گاه نه به بسترهای فرهنگی متناسب و مساوی برای جاگرفتن نیاز دارد و نه تفاوتهای اجتماعی و فردی انسانهایی از گوشهگوشه دنیا میتواند مانعی برای این مبادلات انسانی –و نه لزوما فرهنگی و اجتماعی- باشد. فقر در هر جایی و هر طبقهای معنایی دارد اما هر کس با همان برداشت فردی (و البته با پیشزمینه اجتماعی خودش) میتواند به رنج و درد ناشی از آن راه ببرد. دروغ در هر گوشه دنیا ترجمهای دارد اما انگار که فطرت یکسان انسانی، چالشی یکسان برای آن خلق میکند. و شاید موضوعی رنگارنگتر از پدران و مادران و فرزندانشان در دنیا نباشد اما گویی درک رابطه نادر و سیمین و ترمه، حداقل نزدیک به آنچه یک ایرانی حس میکند، برای غیرایرانیان کار پیچیدهای هم نبوده است.
البته اصلن نیازی به این پیشگفتار نبود تا به این برسم که بارها و بارها در تماشای فیلمهای خارجی این سوال را از خود میپرسم که «من چه میدانم از این فیلم؟» و هر چند آشناترین فیلمهای خارجی، آمریکاییها هستند اما پای فیلمی مانند The Help که میرسد باز هم پاسخی نزدیک به «هیچ» برای این سوال دور از ذهن نیست. بستر تاریخی روایت داستان برای من که تازه سالها پس از آن، این سوی دنیا به دنیا آمدهام، خیلی ناآشنا است و بستر اجتماعی و فرهنگی متفاوت آن هم؛ آمریکای زمان روایت داستان، تفاوتهای بسیاری با همین آمریکای فعلی دارد که فط چیزهایی از آن میدانم و موضوعی مانند «نژادپرستی» یا به عبارت دقیقتر «تبعیض نژادی» عمر چندان زیادی –حداقل به مفهوم امروزی آن- در کشور ما ندارد و تجربهای نیست که من از نزدیک لمسش کرده باشم و آنهایی را هم که دیدهام بسیار متفاوت با موضوعی است که در آمریکا وجود دارد.
اما اینجا نیز مسائل انسانی طرحشده، مسائلی هستند که هدف سازندگان فیلم برای تاثیرگذاری بر مخاطبان را در مورد بینندگان خارجی هم برآورده میکند، هرچند نکات بسیاری برای ما کشفنشده یا گنگ باقی بماند و هر چند این تاثیرپذیری متفاوت باشد با آنچه سازندگان این اثر در پی آن بودهاند. ما نیز در این سوی کره زمین، برداشتی از فقر، دختری که میخواهد برخلاف جریان مرسوم جامعه مستقل بماند و برای اهدافش مبارزه میکند، احساس مادرانه خدمتکار نسبت به بچههایی که بزرگشان میکند و فراتر از اینها تساوی انسانها از هر رنگ و نژاد و زبان و طبقه و دیگر موضوعاتی که با دیدن این فیلم در ذهن مطرح میشود داریم که از هر جایی از دنیا انگشتی بر آنها گذاشته شود، ذات یکسان انسانی را بیدار میکند.
شاید هیچیک از فیلمسازان نامبرده به دنبال طرح این موضوعات یا به دنبال تاثیرگذاری نبودهاند و صرفا داستانی گفتهاند اما وقتی در این شرایط وخیم، اصغر فرهادی نماینده خواسته یا ناخواسته فرهنگی کشورمان شده و جایزهها را از سراسر دنیا درو میکند، خودش هم نمیتواند روی سکوی افتخار، به این موضوع اذعان نکند؛ به برابری انسانها و تفاوتهایی که سیاستمداران و قدرتمندان تلاش برای پررنگتر کردن آنها دارند. (البته نقل به مضمون)
پ.ن. (پس از مراسم اسکار): شکوهمندی سینما برای یکی از بهترین رسانههایی که میتواند به زبانی هرچند نامشترک از ویژگیهای مشترک انسانی بگوید، توسط ساندرا بولاک پیش از اهدا جایزه بهترین فیلم خارجی هم اینگونه توصیف شد:
به زبان آلمانی (ترجمهشده در زیرنویس):
"No matter what language they are in, movies are a shared experience that unites us all. They speak to the common humanity in all of us."
«فیلمها، فارغ از این که به چه زبانی باشند، تجربهای مشترکاند که همه ما را متحد میکنند. آنها با انسانیت مشترک درون همه ما صحبت میکنند.»
(ترجمه به زبان انگلیسی از زبان خودش: "Regardless of what country they are from, movies speak to all of us through their captivating images and wonderful stories. “)
داشتم ویژهنامهای برای اسکار امسال درست میکردم تا پیش از مراسم منتشرش کنم. اگرچه اسکار را جایزه خیلی ارزشمندی نمیدانم (چون معمولن با دیدگاه هالیوودی و با کجسلیقگی اهدا میشود. حالا اگر دستهای پشتپرده و سیاستهای خصمانهای هم در آن هست، افشایش بماند با هموطنانی که کم در این مورد حرف نمیزنند.) اما در هر صورت بزرگترین رخداد سینمایی هر سال جهان را نه میتوان انکار کرد و نه میشود از کنار آن بدون توجه گذاشت. (در جام جهانی فوتبال هم همیشه بهترین تیم آن دوره قهرمان نمیشود اما نمیتوان از اهمیت قهرمانی آن ذرهای کم کرد.) در آن ویژهنامه مفصلتر به این موضوع پرداخته بودم و در کنار پرداختن به چند فیلم مطرح امسال، خودم را مهیای اسکار «جدایی نادر از سیمین» کرده بودم که پیشاپیش جایزهاش مسجل شده بود. (با وجود تمامی واکنشهای مثبت به آن، در مقابل بیسر و صدا بودن دیگر رقبای آن) اما حالا هم فضا خیلی عوض شده است و هم قصد دارم چند تایی دیگر از فیلمها را هم ببینم و در فرصت مناسب نوشتههایی مناسب، به ویژه در مورد فیلم "The Artist" تهیه کنم. حالا دور دور اصغر فرهادی است و من این ویژهنامه ناقابل را به او تقدیم میکنم.

مجله فیلم به مناسبت بیستسالگی «ترمیناتور ۲: روز داوری» Terminator 2: Judgment Dayشاهکار ماندگار جیمز کامرون James Cameron پروندهای خواندنی در مورد آن تهیه کرد (شماره ۴۳۲ - مهر ۱۳۹۰) که کار بسیار نیکو و پسندیدهای بود. بیستسالهشدن یکی از... موردعلاقهترین(!؟)۱ فیلمهایم(!) بهانه خوبی بود برای ادای دینی به آن. در این پرونده، در کنار مصاحبههای قدیمی و جدید و نوشتهها و اطلاعاتی در مورد فرآیند ساختهشدن آن و دیگر اصلاعات مفید و غیرمفید و همگی خواندنی، نوشتههایی هم بود از نویسندگان ناشی۲ این مجله در شکافتن لایههای زیرین این فیلم و رسیدن به ژرفای معانی عمیق چالشده(!) در آن که جدای از این که نظر آن نویسندگان هستند اما به نظرم بیشتر تلاشی بودند برای اضافهکردن یک بخش معنا و مفهومی به فیلم –احتمالا- برای افزایش ارج و قرب آن که مجموعا باعث شد به ذوقم بربخورد! چرا؟
تمامی دلیل ماندگاری این فیلم برای من آن است که یکی از بهترین نمایندههای آن بخش از سینما است که سرگرمی و جذابیت را هدف قرار دادهاند و در آن راه:
- چنان تلاش و خلاقیت به کار میبرند که حتی مزخرفترین و غیرمنطقیترین ایده موجود هم تبدیل به خط اصلی داستان یک شاهکار بینظیر میشود؛ ماشینهای دشمنِ انسان در نبردی که در سالهای دور اتفاق خواهد افتاد، روباتی را به زمان گذشته (که همین حال درون فیلم باشد) میفرستند تا مادر فرمانده انسانها در آن جنگ را از بین ببرد تا دیگر فرماندهای وجود نداشته باشد!!۳...
- چنان اعتماد به نفسی به خرج میدهند که بدون توجیه خاصی، همان روباتی که در فیلم اول، وظیفه کشتن مادر را بر عهده داشت را این بار از طرف انسانها مامور محافظت از او و فرزند اکنون متولد شدهاش میکنند!۴ (این که محدودیت زمانی آیندگان چیست که بعد از ناکامی، دوباره همین روبات را به پیش از زمان تولد پسرش نمیفرستند سوالی است دیگر.)
- و چنان جسارتی میکنند که اصلا به طرحشدن این سوال که چرا این روبات در هر دو فیلم لهجه آلمانی دارد فکر نمیکنند!!بنابراین بعید میدانم کسی –چه از عوامل تولید و چه از مخاطبان- چندان اهمیتی به معنا و بار مفهومی و استعارهها و تمثیلهای ممکن در این فیلم توجهی بکند!...
اما تمامی این نکات فراموش میشوند وقتی تیتراژ به یاد ماندنی و کوبنده فیلم، پس از آن سکانس بینظیر جنگ روباتها و انسان، آغاز میشود؛ با موسیقیای که وقتی بعد از سالها با اشتیاق در اینترنت یافتمش و گوشش دادم، هیچچیز جز سر و صداهای تکراری و احمقانه سینتیسایزر به سبک اواخر دهه هشتاد نبود و نمیدانم اعجاز در هم تنیدن این جزییات چیست که وقتی در فیلم شنیده میشود گیرنده و میخکوبکننده است. (لینک فصل افتتاحیه کامل فیلم در YouTubeِ، لینک کوتاهتر؛ تیتراژ فیلم در YouTube)
اصلا اهمیتی نمیدهم و دوست ندارم بدانم آیا این فیلم نقد یا طعنهای به زندگی ماشینی دارد یا در مورد بردگی انسانها در عصر سرمایهداری یا چیزهایی مانند اینها نظری میدهد. به جای آن مقهور جزییاتی از آن هستم، به طور مثال: بارگذاری یکدستی فشنگ توسط ترمیناتور (آرنولد شوارتزنگر Arnold Schwarzenegger ) در تفنگ وینچسترش Winchester حین رانندگی موتورسیکلت با آن حرکت مدهوش کننده.
و وقتی این واقعیت را –با خواندن همین پرونده- در مییابم که این اولین نمونه این تفنگ است که توسط یک طراح اسلحه بهینهسازی شده تا این قابلیت دوباره بارگذاری را داشته باشد، هم کمی نزدیک میشوم به جواب این سوال که اعجاز این فیلم چیست و هم بیشتر شیفته و مجذوب آن میشوم.
۱- یکی به من بگه من چهطوری میتونم بگم بعضی فیلمها بیشتر از بقیه مورد علاقهام هستند!؟ چرا نباید یه معادل درست و درمون واسهfavorite داشته باشیم!؟
۲- ناشیگری و کجسلیقگی را با ذکر یک مثال توضیح میدهم: جایی که یکی از این نویسندگان بازی شوارتزنگر در سکانسی که جان کانر قصد دارد به او لبخندزدن یاد بدهد را به یادماندنی توصیف کرده است در حالی که کل این سکانس و به ویژه بازی فرماندار بعدی(!) کالیفرنیا در این صحنه آنچنان مضحک بوده است که از فیلم حذف شده بوده و تنها در نسخه ویژه دی.وی.دی. که بعدها منتشر شد به فیلم اضافه شد!
۳ - مثلا فرض کنید در زمان جنگ با عراق ما به تکنولوژی سفر درون زمان دست پیدا کرده و چند بسیجی را به زمان گذشته در عراق میفرستیم تا مادر صدام را بکشند! بعد احتمالا چند لحظه پس از فرستادن آنها، صدام ناگهان محو میشود!
۴ - حالا چرا یک ذره هم در قیافهاش تغییر ایجاد نشود تا سارا کانر بختبرگشته چنین در مواجهه اول نگرخد(!) را باید از آیندگان پرسید! (از کجا باید بداند که این که برای نجاتش آمده، دقیقا همان شمایل آن یکی را دارد که پیشتر برای نابودیش آمده بود!)
«زیبا»۱ (“Biutiful”)، آخرین فیلم آلخاندرو گونزالس اینیاریتو Alejandro González Iñárritu را نمیتوان بدون یادآوری و توجه به کارهای پیشین او تماشا کرد. او نخستین فیلم بلند سینماییاش را در زادگاه و سرزمین مادریاش مکزیک ساخت. دومی را در آمریکا (که فقط یک کشور دیگر نبود؛ با این فیلم «جهانی» شد.) و سپس در Babel با ترکیب داستانهایی از چهارگوشه دنیا، داستان خود را به جهانیترین شکل ممکن («بینالمللی» هم نه! فراتر از آن) به نمایش گذاشت. هر سه فیلم شباهتهای مضمونی و روایتی و بصریای داشتند که به نظر میرسید هر فیلم یک بازخوانی جامعتر و فراگیرتر از قبلی است اما حتی اگر نام «سهگانه» هم بر آن سه فیلم نباشد، وقتی به نظر میرسد که این روند به پایان رسیده (چرا که به ظاهر از این بیشتر جهانیشدن ممکن نیست) میدانیم که این پروژه تمامشده است و در هر صورت منتظر کاری جدید یا متفاوت یا به عبارت بهتر، خارج و فارغ از چارچوب و مسیر فیلمهای قبلی هستیم. این بار او به اسپانیا آمده است و فیلمش از یک شخصیت و برای یک شخصیت است.

- این فیلم را میتوان با توجه به نبود فیلمنامهنویس همیشگی فیلمهای اینیاریتو نگاه کرد. نام نویسنده فیلمنامه تمامی آثار پیشین او، گیرمو آریاگا Guillermo Arriaga در این فیلم دیده نمیشود.۲ اگر پیش از دیدن فیلم این موضوع را بدانید، حتما انتظارتان برای دیدن فیلمی متفاوت (پس از آن سهگانه) بالاتر میرود. بزرگترین تفاوت شاید شیوه روایت خطی (سکانس فلاشفوروارد ابتدای فیلم را میتوان نادیده گرفت.) بر خلاف روایتهای منقطع و منحصر به فرد آثار پیشین باشد. گرچه این انتخاب را بیشتر میتوان به اقتضای موضوع و داستان این فیلم دانست تا غیبت آریاگا. شباهتهای موضوعیای هم وجود دارد اما اینجا، موضوع مرگ و زندگی تنها یک شخصیت در میان است و مضمون تکرارشده تقابل انسانها، این بار بر محور شخصیت اصلی شکل میگیرد. «شخصیت اصلی» عبارتی بود که در فیلمهای قبلی به راحتی نمیشد به یک کاراکتر فیلم نسبت داد.
- این فیلم را میتوان از منظر یک فیلم ساده و عادی دید. موضوع متحول شدن یک انسان با فرارسیدن مرگش، موضوعی است که اگر دستمالیشده ننامیمش حداقل اصلا تازگی ندارد –مگر به عنوان ابزاری برای پند و اندرز و نصیحت و هشدار. پس تازگی این فیلم از چیست؟ از سادگی شخصیتی که نه آنچنان گناهکار بوده که به فکر تطهیر خویش باشد و نه آنچنان پرهیزکار که با آرامش به استقبالش برود. مرگ برای او انگار یکی از چالشهای روزانه و معمول زندگیاش است و با آن همانطور برخورد میکند که با بیماری روانی همسرش، با شبادراری پسرش، با مهاجرانی که فراهم کردن راه امرار معاش آنها، وسیله امرار معاش خودش است و... اما برخورد او با چالش مرگ نیز مثل دیگر جهات زندگیاش با خوبی و موفقیت همراه نیست... به همین سادگی! اما از منظر یک فیلم معمولی، این فیلم یک «تراژدی نوین» میشود و دیگر چندان ساده نخواهد بود! تلاش روزهای آخر اوزبال (Uxbal با بازی شگفتانگیز Javier Bardem) برای –شاید- باقی گذاشتن نامی از خود، به شکستی با پایانی تاریک منتهی میشود اما با مرگ و وصل پدرش، گویی که به آرامش و رستگاریای میرسد که همه آنچه پشت سرش در دنیای فانی باقی گذارده را فراموش میکنیم (و میکند!) و از این رو به راحتی نمیتوانیم سرنوشتش را «تراژیک» نام دهیم.
- این فیلم را میتوان از منظری اخلاقی تماشا کرد. از این منظر، یادآوری مرگ و نیشگونگرفتن مخاطب برای هشدار نزدیکی روز جزا و حساب و توصیه به رسیدگی به حساب پیش از رسیدهشدن به آن (آنطور که در آموزههای دینی آشنای ما هست.) اصلیترین پند و پیام فیلم است. شاید تفاسیر اخلاقی دیگری مثل «پرهیز از لقمه حرام» (باز هم مشابه تعالیم مذهبی اسلام) که برکت ندارد هم از پندهای فرعی آن باشد؛ بئا (Bea) به او یادآوری میکند که تواناییش در دیدن تازه-درگذشتگان، موهبتی است که بدون هزینه در اختیار او گذاشته شده و او نیز باید بدون هزینه در خدمت مردمش قرار دهد. موضوعی که او رعایتاش نمیکند و شاید زندگی و مرگ ناآرامش هم به عذاب همین گناه باشد.
- این فیلم را میتوان با نگاه نقد اجتماعی دید. مساله فقر در حاشیه یک کلانشهر بزرگ و معروف و مساله مهاجرت و مهاجران غیرقانونی، مهمترین مضامین اجتماعی این فیلم هستند که با دیدی سیاه و تلخ و انتقادی به نمایش گذاشته شدهاند. بحران خانواده و دیگر مشکلات و ناهنجاریهای نمایشداده شده، مسائل و موضوعاتی هستند که شاید این فیلم را دریچهای برای نمایش آنان در جامعه امروز اسپانیا بخواهیم.
- این فیلم را میتوان از دید معنایی، در جستجوی استعارهها و نشانهها و تمثیلها برای کشف معانی و لایههای پنهان و زیرینش تماشا کرد. نام فیلم (که با غلط املایی نوشته شده است.) شاید اولین تابلوی راهنما و کلید ورود به این نوع نگاه باشد...
- این فیلم را میتوان...
- به هر حال این فیلم را نمیتوان بدون توجه به فیلمهای قبلی فیلمساز تماشا کرد؛ من دوست دارم فیلم را از منظر تجربه تماشای فیلمی از اینیاریتو ببینم. جدا از این که این فیلم با فیلمهای قبلی این کارگردان، چه تفاوتهایی دارد یا از آنها بهتر یا ضعیفتر است، تجربه دیدن فیلمی از آلخاندرو گونزالس اینیاریتو، تجربهای است ناب؛ معجونی سحرآور از زیبایی و زشتی، تلخی و شیرینی و درد و رنج و شادی و... نه مثل خیلی دیگر از تراژدیها و یا فیلمهای تلخی که برانگیزاننده احساسات بینندهاند؛ فیلمهای او شما را به عمیق تلخی پرتاب نمیکند تا در آن دست و پا بزنید. دست شما را میگیرد و آرام وارد اقیانوس تجربه بشریت میشوید تا شناکنان در انبوهی از رنج نوع بشر غوطهور شوید؛ همدردی کنید و افسوس بخورید. انسانهایی از جنس خود و در عین حال از جنس دیگر را همراه شوید، لذاتشان را زندگیکنید و بر اندوهشان اشک بریزید. فیلمهای او، درباره موضوعی هستند که من آن را «رنج نوع بشر» مینامم. برای آنان که دغدغه رنج بشر را دارند و برای فرو ریختن این کوه سترگ اندوه، جز دعا و آرزو کار دیگری نمیتوانند بکنند، پرسهزدن در فضای محنتبار فیلمهای اینیاریتو با همراهی همیشگی ساز دردمند و پر از حرف گوستاوو سانتااولایا Gustavo Santaolalla، تجربهای است از کاستهشدن سنگینی حمل آن کوه بر شانههای دردمندشان و تجربهای است از کاستهشدن گناه ناتوانی؛ که اگر یارای کاستن از درد انسانمان نیست، لحظهای درنگ، دقیقهای همدردی و ساعتی رنجکشیدن از تماشا و قطرهای اشک... انگار تجربهای خواهد بود برای حرکت به سوی رستگاری. من این فیلم را با اشتیاق تجربه مجدد این حس دیدم و از اشتیاقم برای دیدن فیلم بعدیاش هیچ کم نشده که حالا مشتاقترم.
تشکر میکنم از اصغر فرهادی و فیلمش که نشان دادند «Perfectionism» غیرممکن نیست و به ما دلگرمی دادند.
نمیدانم اسمش را چه بگذارم یا چگونه ترجمهاش کنم اما این همان چیزی است که یا با نام «واقعبینی» و «واقعگرایی» از آن بر حذرت میدارند یا به بهانههایی مثل «زمانبر بودن» و غیره، ناممکن میدانندش و حتی تهمت «ایدهآلطلبیت» میزنند.
چند روز پیش که این را نوشتم، عنوانش بود «۲۴ منتشر نشد». گرچه ایده نوشتن آن مربوط به چند ماه پیش بود اما ابتدای نوشته، ابراز امیدواری کرده بودم که بهانه نوشتن و انتشارش، این خبر ناگوار نباشد... که خوشبختانه نشد: شماره جدید «۲۴» دیروز آمد.
در شماره دوازدهم (یک سالگی) مجله «۲۴» موضوع پرونده ماه، بررسی مجلات سینمایی بود و در ضمن آن، با نظرخواهی از منتقدان، پنج نشریه اول سینمایی کشور انتخاب شده بودند. از هر نشریه منتخب خواسته شده بود تا مطلبی در این مورد بنویسد. اما از مجله «فیلم» که در صدر این لیست به عنوان بهترین مجله سینمایی کشور قرار گرفت، به جای هر مطلبی، نامه کوتاهی از جهانبخش نورایی آمده بود که «۲۴» هم عینا آن را چاپ کرده بود. شاید نتوانم بگویم «بیادبانه» یا همراه با «بیاحترامی» بود اما حداقل احترامآمیز نبود؛ در جواب همکارانی که قصد تمجید و تقدیر داشتند. متنی پنج خطی بود که این طور آغاز میشد: «مجله ۲۴ را زیارت کردم. آنقدر عکس و رنگ و لعاب دارد که نویسندگان و نوشتههایشان در زیر این رنگینکمان پر نقش و نگار، ریز و فشرده و محو شدهاند. با این وصف فکر نمیکنم خواننده جدی تمایلی به خواندن مطالب چنین نشریهای داشته باشد.» و در ادامه دلیل ماندگاری فیلم را این میداند که «در آن وزن و وقار آنچه خوانده میشود از آنچه دیده میشود بیشتر است.» و اذعان میکند که «مجله سنگین و پرمایه سینمایی» قرار نیست جای «پوستر و عکسهای جذاب و اغواگر سردرسینماها» را بگیرد. («۲۴»، ویژهنامه سینما و تلویزیون «همشهری ماه»، شماره ۶۴، دی ۸۹)
جای پاسخ گفتن من به آقای نورایی نیست. شاید من خواننده جدی نیستم و یا شاید اشتباه میکنم که پوستر و عکس و سردر سینما را بخش مهمی از سینما میدانم و دوست دارم یک مجله سینمایی هم مثل خود سینما، جذاب و پر زرق و برق و خیرهکننده هم باشد. مشکلات چاپ و انتشار مجلات در ایران را هم نادیده نمیگیرم و میدانم که بسیاری به سبب تغذیهشدن نشریه «۲۴» از یک منبع دولتی (اگر شهرداری تهران را دولتی بدانیم) چشم دیدن آن را ندارند -گرچه این ادعا در یکی از سرمقالههای مجله رد شد. البته به کسانی که این موضوع را بهانه میکنند خرده نمیگیرم، در عین حال که در سینمای سر تا پا دولتی ما، چنین ایرادی (ایراد!؟) چندان نمیتواند بزرگ یا مطرح باشد و در ضمن مهم حاصل و نتیجه این همکاری است.
همه اینها به کنار؛ نکته جالب توجه و در واقع اصل مطلب آن بود که از همان شماره (دقیقا از همان تاریخ به بعد) ناگهان تحولی –هرچند نه چندان بنیادی- در مجله «فیلم» حاصل شد: جنس کاغذ بهتر شد. صفحهآرایی داخلی مجله، کمی خوشسلیقهتر یا به توصیفی «گرافیکی»تر شد. مطالبی که در گوشههای صفحه آن از افراد مختلف نظرخواهی شده بود، شیوه جدیدی بود (تقریبا مشابه «۲۴») و در واضحترین تغییر، عکسهای روی جلد از آن عکسهای بیسلیقه یا بد چیدهشده سنتی مجله فیلم به عکسهایی تنظیم و طراحی و فکرشده (اکثرا استودیویی) تبدیل شد. روی جلد همین شماره اخیر را ببینید و با آن جلد مصیبتبار(!) شمارهای که مربوط به فیلم «جدایی نادر از سیمین» بود مقایسهاش کنید.

اینجا روی جلد شمارههای اخیر «فیلم» را میتوانید ببینید. اولین شماره بعد از آن مطلب، با عکس گلزار چاپ شد که روی عکس کار شده بود (گرچه هنوز اصرار طراح به رنگ صورتی را نمیفهمم!) پس از آن، هر روز بهتر شدند؛ شماره قبلی با عکس رامبد جوان بود.
شاید بعضی این رقابت را رقابتی نابرابر بدانند (به واسطه همان سوبسیدهایی که «۲۴» به این راحتی نمیتواند منکرش باشد!) اما در هر صورت پذیرفتن رقیب و ایجاد فضای رقابت، به جای تخریب و کینهورزی یا کتمان و نپذیرفتن رقیب، میدانیم که به نفع هر دو طرف است. با خود حساسیت و کیفیت میآورد. من هنوز به سنت قدیم مجله «فیلم» میخرم. گرچه حجم مطالبی که از آن میخوانم اصلا قابل مقایسه با میزانی که از «۲۴» خوانده میشود نیست. از زمانی که با مجموعهای از نقد... که چه عرض کنم، مدیحهسراییهایی برای بعضی فیلمسازان و فیلمهای بیارزش سینمای ایران روبرو شدم (که انگار بیشتر برای تعارف و حفظ مناسبات و ارتباطات مجله با سینماگران اتفاق میافتد) نوشته حمیدرضا صدر بر «حکم» کیمیایی آخرین نقد فیلمی بود که از این مجله خواندم. در همین شماره اخیر، نقدهای فیلم «Biutiful» را کسانی نوشتهاند که متوجه بسیاری نکات کلیدی فیلم نشدهاند. تحلیل فیلمنامهای هم دارد که در آن فیلم فقط سکانس به سکانس تحریر شده است و...
من دوست دارم مجلهای بخرم که هر روز بهتر شود یا حداقل بدتر نشود. میخواهم مجله «فیلم» را بیشتر ورق بزنم و بیشتر بخوانم. اگر خواندنی بود، مثل «۲۴» از گوشه گوشه روزم، زمان برای خواندنش میخریدم اما با این چند مثالی که آوردم، حرفهای آقای نورایی در مورد «محتوای» مجله، برایم بیمعنی است. (مسلما منکر کیفیت محتوای مجله هم نیستم اما اولا جای زیادی برای بهتر شدن دارد و دوم در حال حاضر اصلا در سطح ادعای این آقا نیست.)
حالا خودم شک کردهام که بالاخره بهانه نوشتن این مطلب، آیا جلد خوب این شماره «فیلم» بود، منتشر نشدن یا شدن «۲۴» بود (با آن جلد مزخرف این شمارهاش!) یا خشم من از همین پرونده سبکی که برای آخرین ساخته اینیاریتو ترتیب دادهاند.
«جدایی نادر از سیمین» با اکران در فرانسه دوباره خبرساز شد و بخشی از این خبرها هم پیرامون حضور لیلا حاتمی در فرانسه، در تلویزیون و در روزنامهها بود. دیدن مصاحبهاش که با حجاب مرسوم، متین و زیبا نشسته بود و به زبان فرانسه صحبت میکرد (و لیلا، همسر بنده، زحمت ترجمه را میکشید.) انگیزهای شد برای مقایسهای کوتاه بین او و برخی دیگر از بازیگران زن که در خارج از ایران حضور پیدا کردند.
از میترا حجار که نه جایگاهش در ایران با حاتمی قابل قیاس بود و نه الان از او خبری هست بگذریم. همینطور از نمونههای مشابهی مانند حضور بازیگران فیلم تهمینه میلانی که اگرچه حجابی نامرسوم داشتند اما ظاهرا چندان هم مهم نبودند که مورد توجه قرار گیرند. بهتر است گلشیفته فراهانی را نمونه قرار دهیم که از لحاظ میزان خبرسازی هم با این یکی قابل مقایسه است. 
این که میگویم گلایه نیست و نافی حق هر شخص در انتخاب پوشش خود هم نیست اما چه میشد گلشیفته هم با حجاب معمول و مرسوم داخل کشور در هالیوود حاضر میشد تا چنین نشود که حتی از بازگشت به ایران نیز بیم داشته باشد؟ میتوان تصور کرد که برنامه حضورش را با هدف رفتن همیشگی چیده و تنظیم کرده بوده است اما خوشخیال بوده اگر میپنداشته که مسئولانی که اینان باشند، در صورت بازگشت اجازه کارش میدهند (اگر در جریمه و تنبیه پیشتر نروند.) که حال از میسر نشدن این خیال بپژمرد. مجدد تاکید میکنم که او از حق خودش در انتخاب پوشش به سلیقه خودش استفاده کرده است –و تاوان ناعادلانهاش را هم دارد میدهد- اما چه میشد که او با این کار امکان حضورش در سینمای ایران را از بین نمیبرد و به صورت بهتر: آیا در حال حاضر و در این شرایط، حضور او در کشور بیشتر موثر خواهد بود یا مهاجرتاش؟ برای سینمای ایران، برای جامعه و شاید حتی برای خودش؟ (از منظری دیگر، حضورش در یک فیلم سطح اول هالیوودی و همکاریاش با محسن نامجو شاید دستاوردی فرهنگی-هنری و از گونهای دیگر باشد و امید که بیشتر و پربارتر هم باشد تا در مقایسه و برتریدادناش بر شرایطی که اشاره کردم شک و تردید نداشته باشیم.)
لیلا حاتمی در جایی که اجباری ندارد، با حجاب حاضر شده و در صحبتهایش هم در عین حال که سعی میکند بهانهای برای مسئولین دلسوز(!) سینما فراهم نکند، ساکت نیز نمیماند. در جواب سوالی مبنی بر این که آیا مجبور است حجاب داشته باشد، به جای جواب مستقیم، حجاب را به مثابه کد و علامتی میداند که زنان ایرانی با آن شناخته میشوند و مجری هم برای بار دوم اذعان میکند که اتفاقا با این شال بر سر، بسیار زیبا و برازنده هم شده است. اگر امثال آقای شمقدری، درایت و مدیریت مضاعف جهانی به خرج ندهند(!) او پس فردا هم دوباره در فیلم دیگری حاضر خواهد شد و همچنان خار چشم امثال صفارهرندی خواهد شد که شبها در رویای شیرین حذف سینما در رختخواب به خود میپیچند! او سنگی خواهد بود جلوی پای امثال شمقدری که سینما را یکدست و یک صدا میخواهند و آن را به جای پیکرهای زیبا از هفتمین هنر مخلوق بشر، بلندگویی مقوایی میخواهندش که آن تکصدا را فریاد کند.
اگرچه گلشیفته این روزها سمبلی شده از بسیاری هنرمندان که شرایط سخت و محدود فرهنگی، به «مهاجر»، «هنرمند مهاجر» یا «هنرمند در غربت» تبدیلشان کرده است و از این رو این که میگویم شاید بیانصافی باشد اما به نظرم حضور لیلا است که تاثیر بیشتری داشته و دمی خواهد شد برای نفسهای به شمارهافتاده سینمای ایران.
پ.ن. بدتر از همه این است که گلشیفته لباس قشنگی هم نپوشیده بود و ظاهرش در بسیاری از فیلمها خیلی بهتر و خوشتیپتر از آنی بود که در هالیوود و روی فرش قرمز باهاش ظاهر شد! یعنی ارزشش را هم نداشت به نظرم!!
پ.ن.۲. یک بار در یکی از جلساتی که در دوران خوش کانون فیلم دانکشده هنرهای زیبا با رییس دانشکده داشتیم و عمده مطالبهمان در اختیار گرفتن حق تعدیل –یا همان قابل نمایش عمومی نمودن!- فیلمها بود (یعنی خودمان سانسورچی شویم نه مسئولی که نسخههایی که به ما تحویل میداد دهها دقیقه از نسخههایی که صدا و سیما پخش میکرد کمتر داشت! و همینجا با افتخار و شرمساری باید اعتراف کنم که من یک بار سانسورچی هم شدم!) تلویحا از او پرسیدم که خجالت نمیکشد که رییس دانشکده هنریای است که نه تنها هیچ مجله و نشریه دانشجویی در آن منتشر نمیشود که حتی کانون فیلم هم ندارد. در پاسخ گفت که قواعد بازی وجود دارد و من هم گفتم بالاخره همه این قواعد بازی را میدانیم اما این شمایید که هم بهتر آنها را شناخته و هم موقعیت و تسلط مانور در آن، برای ایجاد فضا و آزادی بیشتر را دارید (حداقل به نسبت ما دانشجوها) وگرنه با حرکت منفعلانه در این قواعد که تا ابد فقط باید دعا کنیم جایمان تنگتر نشود.
پ.ن.۳. این مطلب را پس از انتشار عکسی از گلشیفته فراهانی و بحث و جنجال پس از آن دوباره منتشر کردم و برای رفع سوءتفاهمها باید بگویم که اولا نه مخالفتی با هیچ یک از دو روش مقایسه شده دارم و نه پیشنهاد میکنم. تنها منظورم توجه به این نکته بود که در حال حاضر قواعد بازی ناعادلانهای از سوی افرادی که متاسفانه زورشان بسیار میچربد و رحم و انصافی هم ندارند وضع شده است و یا باید در چارچوب آن بازی کرد و فضا را باز کرد یا کلا با آن مخالفت کرده و پای هزینههای آن ایستاد. من که از این بازیگران –در این بازی- نیستم که تجربهای در این زمینه داشته باشم (و حتی زن هم نیستم که طعم حجاب اجباری را چشیده باشم.) اما به عنوان یک علاقمند و دلسوز سینما پیشنهادم این است که در جاهایی دست به خطر (اعم از اعتراض، تابوشکنی یا هر چیز) بزنند که –خیلی عامیانه و ساده- نتایج مثبت آن به عواقب و مضراتش بچربد و بصرفد.
اگرچه در پی همین جنجال آخر، وقتی دوباره به این نوشته نگاه و فکر میکردم با خود گفتم شاید اگر دیگر بازیگران زن هم به پیروی از گلشیفته و میترا حجار به حضور بدون حجاب اجباری در خارج از کشور روی میآوردند، مسئولان دلسوز(!) هم به آرامی دست از برخی قواعد سختگیرانه خود بر میداشتند. البته که اولین کسانی که باید برای این شجاعت هزینه گزافی میپرداختند –متاسفانه- خود این زنان بودند و به همین دلیل اگر در این کار، امثال گلشیفته تنها ماندند و قربانی صف شکنی شدند –حداقل من- نمیتوانم به هیچیک از طرفین، ایراد و انتقادی داشته باشم. شرایط سختی است.
در نهایت به نظر شخص بنده، انتشار عکس برهنه گلشیفته (که خواسته و نخواسته سینمای ایران را نیز نمایندگی میکند.) میتواند در این شرایط سخت، عواقب و پیامدهایی برای سینمای ایران داشته باشد که بسیار بیشتر از نتایج و دستاوردهای آن است. میدانم که محافظهکارانه است اما فعلا شرایطمان هم از موضع ضعف است. (به هرحال باید جسور بود) البته پرواضح است که نظری پیرامون تصمیم فردی او برای خود و زندگی شخصی و حرفهایاش ندارم.
شايد بهتر بود برداشتها و نوشتههايم در مورد اين فيلم را بعد از ديدن دوباره يا حتي چندباره آن، يادداشت و منتشر كنم. اما ابتدا قصد نوشتن نقد يا نوشته چندان مفصلي نداشتم. (ناگهان خيلي مفصل شد!) به ويژه كه نقدي بر فيلم نبود و تعريف و تمجيد هم كه آنقدر موجود است كه لزومي بر تكرارش نيست! به هر حال شوق نوشتن در مورد اين فيلم، من را به جلو انداخت و شايد پس از ديدن دوباره و چندبارهاش –اگر صورت گرفت- دوباره چيزي به اين مجموعه اضافه كنم. (نوشتهها با ترتيب زماني مخالف ترتيبشان ارسال شدهاند تا در وبلاگ به ترتيب مناسب ديده شوند.)

خيلي خلاصه! (مواد تشكيل دهنده اكسير ساده و غيرجادويي اصغر فرهادي)
خيلي ساده بخواهم به مهمترين برتريها يا عوامل موفقيت اين فيلم اشاره كنم ميتوانم آنها را 1.جزييات 2.كاراكتر و 3.ايجاد درگيري ذهني-عاطفي براي تماشاگر نام ببرم.
- جزييات: در روزگاري كه اكثر فيلمهاي سينماي ايران از كمترين ميزان قصهگويي و توجه به قواعد و برخورداري از استاندرادهاي فيلمنامهنويسي بهره ميبرند و موضوع فيلمنامه نامرغوب، به عنوان يكي از اصليترين معضلات سينماي ما شناخته ميشود، فيلمنامههاي اصغر فرهادي شوكهكننده هستند و اساس و پايه اصلي خلق شاهكارهاياش قرار ميگيرند. (البته نه اين كه خوب بودن اين فيلمها، فقط نسبي و به دليل اين كنتراست موجود با ديگر آثار باشند.)
توجه به جزييات فيلمنامه به عنوان شالوده فيلم و نوشتن متوني كه به قول معروف: «مو لاي درزشان نميرود.» را شايد بتوان مهمترين دليل موفقيت فرهادي دانست. اين فيلم شايد فيلم پيچيدهاي به نظر برسد. شايد در برخورد اول آن را سردرگمكننده بدانيم اما فيلم در واقع به سادگي همان ناماش است: «جدايي نادر از سيمين» حادثهاي را سبب ميگردد كه مجموعه اتفاقات پس از آن، با پرداخت بسيار دقيق، داستان فيلم را رقم ميزند. هر عنصر فيلم، بدون استثنا، بخشي از ساختار آن است. نه تنها بيهوده و زائد نيست، بلكه در خدمت آفرينش هر چه جزيينگرتر داستان و شخصيتها و فضاي آن است. در عين حال، لحظهاي هم از داستان براي افزودن اين جزييات هدر نرفته است. مثالش را در صحنه چانهزني سيمين با حجت در كفاشي ميبينيم: حجت در پايان اين سكانس ميتوانست خيلي ساده پيشنهاد را بپذيرد و موافقتاش را اعلام كند. اما رنجش او و قهر كردناش در برابر سيمين كه ميگويد: «شما موافقت كنيد و راضي كردن نادر با من.» (مضمون) نه تنها نوعي تعليق به اين سكانس ميافزايد و يك بازي ظريف با ديالوگها هم هست، بلكه در خدمت قوام بيشتر شخصيتها نيز قرار ميگيرد.
البته فيلمنامه به عنوان اساس، مهمترين جزء و -به نظر من- مهمترين تخصص اصغر فرهادي مورد تاكيد قرار گرفت. وگرنه ديگر جزيياتپردازيهاي مهم و چشمگير هم، در تمامي اجزاء فيلم وجود داشتهاند؛ فيلمبرداري و به خصوص صحنهپردازي به عنوان مثال. اگر بدانيد كه خانه نادر، يك خانه متروكه بوده و كلا براي فيلم صحنهآرايي شده و صحنههاي دادسرا، در چند مدرسه ضبط شده و همگي آدمهاي حاضر در آن، سياهي لشگر (يا همان هنرور) هستند، ديگر احتياج به اشارات بيشتر نخواهد بود!
- شخصيت (كاراكتر): چه اصغر فرهادي را مؤلف يا صاحب سبك دانسته، چه او را صرفا داراي فيلمهاي خاص خودش بدانيم. چه بخواهيم به پيروي از ديگر سبكهاي هنري و از جريانات تاريخي در سينما، مثلا نام «رئاليسم اجتماعي»۱ را براي سبك فيلمهاي او انتخاب بكنيم يا نه، در هر صورت –چنان كه پيشتر هم اشاره شد- نميتوانيم منكر تازگي و منحصر به فرد بودن تمامي اركان فيلمسازياش براي سينماي ايران بشويم كه يكي از آنها، خلق شخصيتهاي زنده و ملموس است، در ميان برهوتي از شخصيتهاي كليشهاي و باسمهاي معمول فيلمهاي ايراني۲. (البته واقعي بودن كاراكترها و مطابقت آنها با واقعيت جاري در جامعه، لزوما و به تنهايي نميتواند دليل و معياري براي قضاوت در مورد يك فيلم و به طور خاص شخصيتپردازي آن شود. هر فضاي داستاني و سينمايي، نوع شخصيتپردازي خاص خود را ميطلبد.) در هر صورت، در برابر چنين آثاري است كه كاراكترهاي پيچيده و عميق و در عين حال باورپذير خلقشده با تمامي جزييات در اين فيلم، در برابر بسياري از اين كاراكترهاي «سطحي پرداخت شده»، چنان به چشم ميآيند كه ناخودآگاه به سمت نامي براي اين نوع فيلمها و در توجيه اين تفاوت برجستهشان ميرويم. در حالي كه فرهادي آنچنان كار متفاوتي –در ذات- انجام نداده است: چند آدم معمولي جامعهاش را در بين درگيريهاي ساده روزمرهشان، در موقعيتي به چالش ميكشد و آن را به طبيعي و واقعيترين شكل ممكن به تصوير ميكشد. همين!
با اشاره دوباره به همان سكانسي كه پيشتر به آن اشاره شد، رنجيدن حجت از سخن خام سيمين، بسياري از وجوه شخصيتي اين آدمهاي آشنا را براي ما بازگو ميكند: نوعي تاكيد بر بيتجربگي و بيسياستي سيمين، نشاندادن آن كه حجت هم تشنه پول نيست و يا او هم غروري دارد كه سبب ميشود حتي براي نازكردن(!) هم كه شده، از پذيرش سريع اين پيشنهاد خودداري كند و فقط زير فشار و اصرار طلبكاران و ريشسفيدان تن به آن بدهد. باز هم نمونهاي از جزييات كوچك اما با نقش بزرگ و پر كاربرد و به شدت انديشيدهشده در اين فيلم. البته از شخصيتپردازي كه حرف ميزنيم، نقش بازيگران را نميتوانيم فراموش كنيم و به آن اشاره نكنيم. هرچند سايه سنگين فرهادي، در بازي گرفتن از بازيگراناش هم به شكل پررنگي حضور دارد.
- درگيري ذهني-عاطفي تماشاگر با فيلم: فرمول قديمي اما هنوز پر استفاده «احساسات مخاطب را تحريك كن تا فيلم خوبي داشته باشي»! كه كاربرد بسياري در سينماي هند دارد (و حتي با وفور كمتر در سينما و بيشتر در تلويزيون خودمان) به نوعي در اين فيلم هم –آگاهانه يا ناآگاهانه، با حسن يا سوءنيت- وجود دارد. البته از نوع مترقياش. يعني در حالي كه ديگر فيلمها، تنها با تاكيد بر احساساتگرايي و بدون توجه به ديگر جنبههاي كيفي فيلم، قصد جلب و ارضا تماشاگر را دارند، در اينجا فيلمي را در بالاترين سطح كيفي ميبينيم كه نميتوانيم بگوييم هدف –حتي غير اوليه- فيلمسازش، برانگيختن احساسات تماشاگران بوده است.
به هرحال، شايد بخشي از تماشاگران راضي از ديدن اين فيلم كه با چشمان قرمز و تر، سالن را ترك ميكنند، روز بعد به ديدن همان سريالهاي حزنانگيز تلويزيوني و ماهوارهاي بنشينند؛ داستان مردي كه همسرش سرطان ميگيرد يا دختر پولداري كه دوستپسر نزارش كور ميشود و بچهاي كه كل خانوادهاش را در حادثهاي از دست ميدهد و از اين دست داستانهاي برانگيزانندهي احساسات با شديدترين شكل ممكن (و نه لزوما غمگينانه). آنجا هم سير بگريند و آن فيلم و سريالها را هم مثل اين فيلم، «تاثيرگذار و خوب» توصيف كنند.
بسيار بين دوستان فيلمباز و فيلمشناس يا صرفا فيلمدوست، صحبت از اين شده است كه هر چه آگاهترشدن نسبت به تكنيك سينما (يا هر آنچه به ساختهشدن، پشت صحنه و تحليل آن مرتبط است) فاصله هر چه بيشتر با يك تماشاگر عادي سينما را در پي ميآورد كه اگر نگوييم از ما بيشتر لذت ميبرد، حداقل باعث ميشود نوعي لذتبردن از سينماي ناب (كه نشناختن موضوع سينما شرط آن است!) به قيمت اين آگاهي از دست برود. سرگرمشدن با جزييات تكنيكي فيلمها و فراموشي و منحرفشدن از اصل فيلم، با غرقشدن در اطلاعات سينمايي هم، نوعي از اين اتفاق ناخوشايندِ فاصله افتادن با فيلمها است.
اما اين فيلم تجربهاي ديگر را براي من تماشاگر داشت: در ميانه فيلم، فرصت بسيار كوچكي يافتم تا براي لحظهاي به خودم بيايم. هيجان و اضطراب. خيس عرق بودم و قلبم تند ميزد! هر چه سعي كردم همان فاصله هميشگي را با تكرار اين نكته كه «اينها همه فيلم است!» «اين همان ليلا حاتمي است كه كلي فيلم ازش ديدهاي و اين هم همان پيمان معادي فيلمنامهنويس است.»، «الان دوربين در دستان چيره كلاري است.» و... فايده نداشت و خودم هم نفهميدم كي دوباره به داخل پرده افتادم و در صندلي عقب اتومبيل نادر نشستم! در مورد اين فيلم، من واقعا جزيي از فيلم بودم. تمام تنش فيلم به من منتقل شده بود و صداي خرد شدن استخوانهاي شخصيتهاي فيلم، زير بار فشار موقعيتهاي حساس و پرتنش داستان را، از زير پوست خودم ميشنيدم! فيلم كه تمام شد، خسته بودم. ساكت از سالن به بيرون فرار كردم اما نه براي فرار از اين فشارها. براي آن كه در گوشهاي فكر كنم كه حالا چه ميشود كرد كه اين قائله ختم به خير شود. چه ميشود كرد كه نادر و سيمين از جدايي منصرف شوند و حجت پول طلبكارهاياش را بدهد؟ و... با تمام ذهن و عواطف و احساسات، درگير ماجراها و شخصيتهايي ميشويم كه انگار ميتوانند همين همسايه روبرويي باشند يا هماني كه امروز جلوي ويترين مغازهاي بود و از كنارش بيتفاوت گذشتيم و يا همان...
گفتم «مترقّي» چون اينجا ديگر با ديدن مثلا دختري كه پس از سالها، خواهر دوقلوي گمشدهاش را مييابد اشك شوق نميريزيم. اينجا ذهن ما درگير پيدا كردن راهي براي حل اين داستان و اين شخصيتهاي زنده ميشود و براي يك حس خيلي عميقتر انساني اشك ميريزيم؛ براي مثلا از دست رفتن معصوميت دختري در حال بلوغ (اجتماعي) با دروغ گفتن. او كه اشك ميريزد، انگار گونههاي ماست كه حتي اگر بغضمان را هم فروخورده باشيم، از اشكهاي ترمه خيس ميشود.
۱ - فكر ميكنم استقبال از اين فيلم در خارج از كشور، نشان داد كه اين فيلم چنانچه بسيار گفته شده، فقط فيلمي اجتماعي و بيشتر در مورد طبقه متوسط ايران و دغدغههاي آنها نيست. مسائل و مضامين اين فيلم، كليتر و بيشتر «انساني» شده است.
۲ - نميخواهم براي تمجيد از كارهاي فرهادي به تمامي سينماي ايران حمله كنم و آن را زير سوال ببرم اما قبول داريم كه با محاسبه كليه محصولات سينماي ايران، آثار مناسب (نه حتي مرغوب) پرشماري در ميانشان يافت نميشود و فيلمهاي اجتماعي خوب هم بسيار انگشتشمار هستند. (البته محدوديتهاي هميشگي بر سر راه فيلمسازان اجتماعي را هم ناديده نميگيرم. گرچه اين محدوديتها براي فرهادي استثناء نبودهاند.)
انتقاد -پاسخ سرخود!- از فيلم
بنا بود به تكرار تعريف و تمجيدها نپردازم اما مگر ميشود از فيلم صحبت كرد و چيزي جز ستايش بر آن نوشت؟ در اين ميانه اما اصغر فرهادي آن قدر گوهر نايابي است كه بيشتر از فيلم، از او به عنوان سازندهاش تقدير ميشود (نه! خيلي هم طبيعي نيست. دقت كنيد در مورد بقيه فيلمها ميگوييم: فيلم خوبي است اما اسم اين فيلم كه ميآيد معمولا همه اولين جملهشان نام اصغر فرهادي را هم در خود دارد!)

نه اين كه خواسته باشم، ذرهبين به دست به دنبال نواقص فيلم بگردم و براي متفاوت بودن هم كه شده، نقطهضعفي براي آن پيدا كنم. اما چه از نگاه يك منتقد، چه تنها از سر كنجكاوي، ايده وسوسهكنندهاي است، يافتن كاستيهايي در اين فيلم. در هر صورت به دو نكتهاي كه در مورد اين فيلم، ذهنم را مشغول كرد اشاره ميكنم:
اولي خيلي سليقهاي بوده و قابل طرح نيست. فقط اشارهاي ميكنم، شايد براي تفريح و شوخي! به نظرم پيمان معادي به خصوص با آن ريشاش يك جوري بود! فيزيك صورت خاصي دارد كه حضورش احساس ميشود! نميدانم. حس مبهم و گنگ و ضعيفي است اما اگر بخواهم به زبان شفافتري صحبت كنم: ريشاش با كار در بانك و شخصيتاش جور نبود. كلا به كارمند بانك نميآمد. گرچه در فيلم چندان تاكيدي به شغل او نميشود و در واقع تنها اشاره كوچكي به آن ميشود. به هر حال بعد از اين دو فيلم (با درباره الي...) آنقدر دوستداشتني است كه حيفام ميآيد بگويم اگر بازيگري ديگري بود شايد بهتر ميشد.
اما موضوع دوم يك گره داستاني مهم بود: زماني كه راضيه، قضيه تصادف را مطرح كرد براي لحظهاي جا خوردم. اول به نظرم رسيد اين مساله از سر ناچاري و براي جمع و جور كردن داستاني كه خيلي گسترده و پيچيده شده بود اضافه شده. كمي ساختگي به نظر ميرسيد. با انگيزهها و شخصيت راضيه هم جور نبود كه تا آن زمان اين قضيه را پنهان كند. البته پس از لحظاتي و به ويژه با ادامه داستان (ميشود توجيه كرد كه بيشتر، حساسيت راضيه نسبت به پول حرام بوده كه او را به گفتن اين مساله واداشته.) و با ديدن پتانسيلهايي كه با اين اتفاق به داستان اضافه شد، آن را پذيرفته و باور كردم. اما هنوز دارم فكر ميكنم چطور در يك روايت سومشخصي سينمايي، اين راوي ناموجود به خود اجازه ميدهد با حذف بخشي از اتفاقات در روند قصه دخالت كند؟ شايد يك پاسخ براي اين سوال اين است كه اين راوي از نوع «داناي كل» نيست. راوياي است كه فقط آنچه شخصيتها ميدانند را ميداند. با مروري بر فيلمي كه تا كنون فقط يك بار ديدماش- لحظهاي از فيلم را به ياد نميآورم كه در خلوت يك نفر بگذرد. هميشه حداقل دو نفر در لحظات مختلف داستان حاضر هستند و آگاهي راوي سوم شخص از آگاهي آن شخص يا اشخاص ديگر ميآيد. حتي وقتي نادر به تنهايي با بازپرس صحبت ميكند يا پلهها و صحنه حادثه را چك ميكند، بلافاصله با حضور دخترش، اين اتفاق، به همان اتفاق مشترك تبديل ميشود. بنابراين راوي داستان، داناي كل نيست. فقط يك ناظر بيروني است. از تصادف هم خبر ندارد چون راضيه آن را مطرح نكرده و يا مهم ندانسته و پيرمرد هم كه صحبت نميكند.
حالا خودم يا شما، اينها را بگذاريد به حساب اينكه ترسيدم از چنين فيلمي ايرادي بگيرم و خودم جواب انتقادم را دادم! اما فكر ميكنم اين باز هم تاكيدي است بر اين كه فيلمنامه اين فيلم، «مو لاي درزش نميرود!»
كف توقعات نزولكرده ما
- ميناليدم از شلوغي، از اضطراب براي خريدن بليت يا پرشدن پاركينگ و شلوغيها و سر و صداها و ناهنجاريهاي داخل سالن سينما و... اما –اگرچه اين فيلم رخصتي نداد تا در زمان تماشاياش، به خود بيايم و حضورم را در سالن و در بين تماشاچيان حس كنم- ديدن فيلم در حالي كه فاصلهات تا پرده سينما را به جاي صندليهاي خالي، انبوهي از تماشاگران مشتاق پر كرده است، احساسي كمياب است كه در حال حاضر، حداقل به دليل منحصر به فرد بودناش خوشايند است.
- بگذريم از اين كه اين فيلم آيا خوب هست يا نيست. شاهكاري ميتواند باشد يا نه؟ همين كه فيلمي ميبينم به زبان فارسي و ساخت كشور خودمان كه ميتواند با استانداردهاي فيلمسازي دنيا مطابقت داشته باشد، براي من بسيار خوشحال كننده است. بارها هنگام ديدن فيلمهاي غيرهاليوودي، به ويژه نمونههاي غيرانگليسيزباناش و به خصوص آنهايي كه در كشورهاي غيراروپايي و غير پيشرفته ساخته شدهاند، از خود ميپرسم: چه چيز باعث شده است كه اين فيلمها، خوب يا بد، حداقل از لحاظ ظاهري و فقط در تصاويرشان، داراي استاندارد قابل قبولي باشند، كه ما از آن عامل برخوردار نيستيم؟ شايد «21 گرم» مثال سختي باشد براي مقايسه، اما در مقايسه با بسياري ديگر از فيلمهايي كه چه با تقليد از آن و چه بدون تقليد و با چنان مضامين مشابهي (روابط و رنجهاي انسانها) ساخته شدهاند و بسياري، شايد الان تكراري و غيرجذاب هم به نظر برسند، «جدايي نادر از سيمين»، حتي اگر يكي از آن كپيهاي معمولي و كليشهاي اين فيلمها هم باشد، همين كه به زبان خود ما –تماشاگران است، در مورد ماست و در شهر ما ساخته شده... من را كه شعف ميآورد! وقتي ميبينم كه در فيلمي، براي ذره ذره جزيياتاش فكر شده است: از يك تيتراژ ساده و در عين حال خلاق تا فيلمنامهاي كه «مو لاي درزش نميرود!» و فيلمبرداري حساب شده و... تجربهاي است مثل ديدن آن ساختماني كه حتي اگر اصلا از ظاهر و طراحياش خوشات نيايد، به تحسين جزييات دقيقطراحيشده و دقيق اجراشدهاش ميپردازي. آن هم در اين آشفته بازاري كه حتي ذرهاي توجه به حتي مهمترين جزييات هم وجود ندارد. آن هم نه فقط در سينما و معماري.
- نوروز و در جادهها، يك بيلبورد بزرگ كه روغن موتور تبليغ ميكرد، چندين بار بر سر راهمان سبز شد. براي خودم داستاني از پشتپرده شكلگيري آن ساختم، بر اساس تجربه آشناي كار با كارفرمايان بيسوادي كه در كار متخصص دخالت ميكنند: طراح اين آگهي، عكس دستكاريشده خودرويي را از روبرو در كنار لوگوي محصول گذاشته بود كه به نظر ميآمد در حال لبخند زدن است. مديريت كارخانه توليدكننده محصول به او اصرار و بر او فشار آورده كه اين كافي نيست. بايد همه «شيرفهم» شوند. و به او حكم كرده كه چنين جملهاي را در بيلبورد اضافه كند: «اين خودرو چرا ميخندد؟»
اين تلاش براي شيرفهم كردن، كه انگار امري نهادينه است، در اركان مختلف شهر و جامعه و كشور جاري است. در محصولات سمعي-بصري كه بسيار بيشتر. هنوز جمله «ديگر نگران نباشيد. با محصولات ما آسوده خاطر شويد.» موتيف تهوعآور بخش آگهيهاي بازرگاني تلويزيون است. در چنين شرايطي، هنگامي كه نادر در پزشكي قانوني، ناگهان دست از بازكردن دكمههاي پيراهن پدرش كشيده و دوباره آنها را ميبندد، من و تقريبا همه تماشاگران ميفهميم كه او چرا چنين تصميمي گرفت. اما آنقدر به توهين به شعورمان عادت كردهايم كه وقتي ميبينم اين كارگردان نازنين، ما را آنقدر دانا فرض كرده كه نيازي به «شيرفهم» كردن ما نديده، اشك شوق ميريزم و ميخواهم به دست و پايش بيافتم!
دوست داشتم كنترل سينما دستم بود. در اين صحنه دكمه ايست را ميزدم. از تماشاگران ميپرسيدم :«كي نفهميد؟» و بعد آن عده انگشت شمار را از سالن بيرون كرده و يك بليت «اخراجيها» بهشان هديه ميكردم... نه! يك كلاس كوچك مباني سينما برايشان برگزار ميكردم.
- بسيار شكايتها كردهايم از اوضاع فرهنگي معاصر و از فشارها بر روي هنرمندان و البته از كاستيهاي فضاي هنري و نسل جديد هنرمندان. اوضاعي كه بيضايي را به ساخت يك فيلم در هر دهه و اثر جنونآميز اخيرش و مهرجويي را به ترجمه كتاب و پناهي را به زندان كشاند و... ديدن فيلمهاي فرهادي، نه تنها اين نااميدي را نازل ميكند، بلكه به آينده روشني اميدوار ميكند. (براي من اين تجربه از همان عناصر –براي سينماي كنوني ما- نادرِ فيلم اولاش؛ مثلا كاراكتر ويژه فرامرز قريبيان در «رقص خاك» آغاز شد) فيلمهاي فرهادي، استاندارد سينماي ما را بالا ميبرد. (حداقل اميدوارم آنقدر حساسيت و توجه و رقابت در سينماگران امروز باقي باشد كه چنين جملهاي محقق شود.) نشان ميدهد كه ميتوان در اين اوضاع هم، نه تنها فيلم خوب، كه شاهكار خلق كرد. نشان ميدهد كه با كمال احترامي كه براي سينماگران نسلهاي قبلمان داريم، شايد بايد براي بيضايي درخواست حكم بازنشستگي كنيم، از مهرجويي بخواهيم به همان نوشتن رمان و ترجمه خود را مشغول كند و آرزو كنيم كه فرهادي –به ويژه با وجود حساسيتهايي كه در مورد اين فيلم و عمدتا از سوي جريانهاي تندروي موافق و مخالف به وجود آمده- به سرنوشتي، حتي مشابه پناهي دچار نشود.
فرامتنيها يا «روايت جدايي ما از سينما»

آمار دقيق و تازهاي ندارم اما از آخرين آمارها ميشد حدس زد (به نظرم حتي پيش از اكران فيلم هم ميشد حدس زد) كه «جدايي نادر از سيمين» موفق به شكست «اخراجيها ۳» در گيشه نخواهد شد۱. پيش از شروع فيلم، ليلا از آمار فروش سوال كرد و پرسيد: آيا ركورد را خواهد شكست؟ گفتم نه. به دليل و دلايلي. بالاخره آن فيلم «عامهپسند» است. اين اما يك فيلم «سينمايي» است (نميخواهم از واژهها و صفتهاي مبهم «هنري» يا «روشنفكرانه» و امثال آن استفاده كنم.) كه توانسته توجه توده مردم را هم –به هر دليلي- جلب كند. و بالاخره حمايتهاي رسمي و دولتي از آن فيلم و نام و آوازه قبلياش (فراموش نكنيم كه اين سومين بار است كه فيلمي با عنوان «اخراجيها» اكران شده است.) هم آن را به رقيبي سرسخت تبديل ميكند.
اما در زمان انتظار، چيزهاي بسيار بيشتري براي درگير شدن و فكر كردن، به جاي هيجان بابت ركورد فروش وجود داشت: نيمكتهاي مينيماليستي استيل زيباي داخل فضاي انتظار سينما ملت را نميدانم عوض كردهاند يا همانها را رنگ زدهاند و رويشان يك تشكچه هجو گذاشتهاند! رنگهاي متنوع زرد و قرمز و آبي، شبيه الاكلنگهاي صدها بار رنگ شده پاركهاي قديمي شدهاند. مديريت سينما، در اين چند سال در حد مديريت كلهپزي عمل كرده است! خوشحال بودم كه آن آلونك فروش تنقلات و ذرت مكزيكي را از دم در ورودي جمع كردهاند، به جاي آن در رمپ ورودي، به فجيعترين شكل ممكن، يك اغذيه فروشي راه انداختهاند كه آش رشته مادربزرگ ميفروشد. خوشحال بودم كه آن سازه بادي ركيك روبروي سينما را جمع كردهاند. حالا يك تابلوي نئون مستهجن روي بدنه ساختمان چسبيده: «سينما گالري ملت». انگار كه اگر اين را، درست آنجا روي بدنه و با آن رنگهاي چشمنواز۲ نصب نميكردند، شهروندان فكر ميكردند كه اين ساختمان، مثلا مدرسه ابتدايي شمر بن ذيالجوشن است! خوشحال بوديم كه اين سينما، با آن فضاي خاصاش ميزبان سينماروهاي حرفهايتر و فرهيختهتر است. قديم تابلوي قرمز رنگ «مصرف تنقلات و استعمال دخانيات ممنوع» درست زير پرده، تمام فيلم روي اعصاب بود. خوشحال بوديم كه اينجا حتي نيازي به اين هشدارها هم نيست. اما هر جاي فضاي داخلي سينما كه ميروي، نوعي خوراكي عرضه ميشود. صد رحمت به چيپس و پفك. نديده بودم با ليوان ذرت بخارپز وارد سينما شوند! قديم اگر نواي آرام يك موسيقي ملايم، در مايههاي موسيقي فيلمهاي كلاسيك، پيش از آغاز فيلم پخش نميشد، حداقل خوشحال بوديم كه سكوت است! وارد كه شديم، آهنگ يكي از اين پاپ-فلهايهاي بچهمزلفهاي مجاز! چنان فضايي آفريد كه فكر كردم اشتباهي وارد سالن يكي از كمدي-كيلوييهاي فتحعلي اويسي(!) شدهايم يا منتظر بودم در تيتراژ با عبارت «جواد رضويان در فيلمي از اصغر فرهادي» روبرو شوم! آهنگ كه تمام ميشد، آقاي آپاراتچي يا مسئول سالن يا در اينجا بهتر است بگوييم: دي.جي! آهنگها را جلو ميزد تا به آهنگ ضربدار و اصطلاحا «شاد» بعدي برسد! انگار مديريت سفارش كرده بود كه اين فيلم تلخ است، يك آهنگ شاد برايشان بگذار كه هدف جلب رضايت مشتري است!! خوشحال شديم كه پس از اتمام فيلم، بساط طرب دوباره راه نيافتاد... كف سالن اما در پايان فيلم ديدني بود. نشان ميداد كه ملت فضاحتپرور(!) بين جنگلهاي شمال، پاركينگهاي كنار اتوبان قزوين يا داخل سينما، تفاوتي قائل نشده و با رعايت عدالت ايراني-اسلامي، همه جا را به زبالهها و ديگر پسماندها، به صورت مساوي مزين ميفرمايند! بالاخره وقتي استقبال از فيلمي بالا ميرود، تماشاچيان هم درهم ميآيند، نه سوا! به جاي آنكه آرزو كنيم دوباره سينماها خلوت شوند و در آرامش و تمركز به ديدن فيلمها بنشينيم، آرزو ميكنم سطح فرهنگي هموطنان هر روز بالاتر رود تا تجربه فيلم ديدن با آنها، تلخ و زهرآگين(!) نشود.
اما درست در همان زماني كه من از قطع شدن ترانههاي غيردرخواستي تحميلي در پوست خود نميگنجيدم (حتي به قيمت آغاز آگهيهاي مستهجن و موهن بيمه و سس و اينها) از رديف عقب ندايي شنيدم مبني بر افسوس بر قطع آلودگيهاي صوتي و آرزو براي ادامه آن برنامه مفرح! خبر خوبي نبود! همچنين از تاخير ورود همسايگان و ديگر زمزمهها از اطراف هم ميشد حدس زد كه حداقل اطراف و اكنافمان با همان تماشاگران غيرحرفهاي پر شده است. اما انگار فيلم، مهلتي براي ابراز وجود، حتي به آنان هم نداد! تمام فيلم سكوت تماشاگران بود. نه تلفني زنگ خورد و نه صحبت و صدايي. فقط اين تماشاگران پشت سري ما كه گمان ميكردند در همه فيلمها بايد چند تا دلقك دنبال الناز شاكردوست بدوند، بهانهاي غير از سوالات شرعي راضيه و يا خودزنيهاي حجت براي خنده نمييافتند!
قبل از فيلم به لحظه اتماماش فكر ميكردم: آيا جمعيت براي فيلم دست خواهند زد؟ فيلم كه تمام شد چنان در بحت و حيرت بودم كه اصلا يادم نبود به چنين چيزي. چند نفر كف زدند. من هم. بيرمق بود. ادامه ندادم. برخلاف بسیاری از فیلمهای دیگر، تماشاگران به سرعت از صندلیها کنده نشده و به سمت درهای خروجی هجوم نبردند. میشد حدس زد که همه مبهوت فیلم شدهاند، تازه پس از دو ساعت فرصتی برای نفسکشیدن یافتهاند یا منتظر جواب نهایی ترمه ماندهاند. بعد يك سليطهاي از ردیف عقب شروع به خندههای دریده کرد. دختره، با سر و وضع چشمنواز و صداي گوشنوازي، اشاره به تماشاگران در سالن میکرد و مدعی بود که فیلم همه را سر کار گذاشته و همه گیج ماندهاند که بالاخره چه شد! در حالی که نفر کناردستیاش -که بالاخره نفهمیدم با هم بودند یا نه- به او میگفت که بار دوم است که به دیدن فیلم آمده اما او همچنان با صدای بلند میخندید و فریاد میزد که این چه فیلمی بود و مردم مبهوت شدهاند و... در این میان آن چند نفر پشت سر ما هم به آرامی و به شوخی به هم گفتند: برویم یک فیلم خندهدار ببینیم!
پیش از شروع فیلم، وقتی منتظر باز شدن درها بودیم به لیلا میگفتم: نمیدانم چرا من که زمانی حتی فیلمهای ایرج قادری را چندین بار در سینما میدیدم، میل به سینما رفتن را از دست دادهام. در سال و به خصوص ماههای گذشته، چندین فیلم را که مشتاق بودهام ببینم از دست دادهام. اما براي بخش اعظمشان حتي اشتياقي نداشتم. براي فيلم فيلمسازاني كه خوب يا بد، تعقيبشان ميكردم و بازيگراني كه معمولا در فيلمهاي نسبتا بهتر ظاهر ميشوند. مشغله و کار دلیل نیست. کمبود انگیزه و ناامیدیهای پیاپی از دیدن فیلمهای نازل اخیر، اشتیاقام به دیدن فیلم ايراني را نازل کرده وگرنه جور کردن چند ساعت وقت برای یک بار سینما رفتن در ماه و یا حتی در هر چند ماه، کار ناممکنی نیست. برای دیدن همین فیلم هم انگار سراغ سینما رفتن کار سختی بود برایام. پیشتر همیشه دور و بر سینما بودیم (دوره دانشجویی) و به قول معروف راه دستمان بود. حالا حتی فکر نمیکنم بخواهم دوباره به دیدن همين فيلم بيايم. (این را البته پیش از فیلم میگفتم!) ناهنجاریهای جورواجور جامعه ما، حداقل من، که به آنها حساس شده و به راحتی نمیتوانم تحملشان کنم را، از حضور در محیطهای شلوغ اجتماعی گریزان کرده است. این هم دلیل دیگر و شاید حتی مهمتر. برای چه باید دیدن فیلمی که میتواند نظر هر مرید سینهچاک مهرجویی به او عوض کند را در حالی تحمل کنم که یک خانواده در ردیف عقب مدام تخمه میشکنند و در تمامي مدت بلند بلند صحبت میکنند و اصلا معلوم نیست چرا آن همه پول دادهاند تا از پارک به این تاریکی بیایند. (اشاره به آخرین تجربه سینما رفتنام: «طهران، تهران»)
در سکوت و با سرعت از سالن بیرون آمدیم، پیش از آن که اعصابم بیشتر له شود! بماند که آن دختره، تا دم پارکینگ با ما همراه بود! بیرون سالن، بدون اشاره به او، از لیلا پرسیدم: فهمیدی چرا اخراجیها بیشتر فروش میکند؟ سری تکان داد! اما بلافاصله سعي كردم فراموشش کنم و فورا گفتم: ولی مطمئنم که جیغ جیغ این يارو دلیل نمیشود. فکر میکنم بیشتر تماشاگران راضی بودند. گفتم همین که چنین استقبالی از این فیلم شده است، خود بهترین دلیل است. نشان میدهد که اگر خوراک خوبی وجود داشته باشد استقبال هم از آن خواهد شد. البته –گرچه نميتوان به درستي گفت كه تبليغاتي، دست كم منسجم و هدفمند براي فيلم صورت گرفته است- هياهوي بسياري هم پيرامون فيلم بود و به قول معروف، حسابي هم اسم در كرده است و دور از انتظار نيست كه استقبال زيادي از آن بشود. اما باز هم، همين كه حساسيت در مردم، نسبت به يك پديده در درجه اول فرهنگي وجود دارد و آن هم تا اين حد، براي من بسيار اميدواركننده است. در هر صورت، با تمام آن ناهنجاريها و بريدن از اين جامعه، هنوز دوست دارم و اميدوارم كه روزي برسد كه بتوانم با اشتياق، در شلوغترين مكانها حضور پيدا كنم و با هموطنان و همزبانان فرهيخته خودم دمخور شوم.
۱ - اين مربوط به زمان نوشتن اوليه اين متن بود. الان آمار هم نشان ميدهد كه چنين اتفاقي، به خصوص با نحوه توزيع سينماهاي نمايشدهنده، نخواهد افتاد.
۲ - اي واي! ياد نورپردازيهاي عروسيوار سينما آزادي افتادم كه شبها شبيه نقاشي بچههايي ميشود كه تازه بابا برايشان آبرنگ خريده است! آن هم خودش مرثيه ديگري لازم دارد.
پ.ن. به سايت پرديس سينما گالري ملت ميروم. ميخواهم از ساعت سانسهاي نمايش فيلم باخبر شوم. در صفحه «مشخصات فيلم جدايي نادر از سيمين» آمده: «خلاصه داستان: روايت جدايي نادر از سيمين»!!! كسي گوشي رزرو تلفني را در هيچ ساعتي از شبانهروز برنميدارد و بخش فروش اينترنتي سايت هم مشكل دارد و اصلا بالا نميآيد. در بهترين حالت، پيشتر از اين كار ميكرده و به دليل شلوغي و استقبال از فيلم، استثنائا از رزرو و پيشفروش خبري نيست. اگر شلوغ نباشد، بنده به عنوان يك نفر كه ميخواهم به ديدن فيلمي بروم، مرض دارم از قبل بليت را بخرم يا رزرو كنم!؟ نميتوانم به عنوان يك نفر كه ميخواهم فيلم ببينم، مثل گاو، سر به زير بيايم و بليت را 5 دقيقه قبل بخرم وبروم در سالن بنشينم؟!... من كه شعار «هدف جلب رضايت مشتري است» را در اين سينما نديدهام. پس چندان جاي اعتراضي هم ندارد. مديران سينما هم مثل هر انساني، اول آسايش و آرامش خود را مقدم ميشمارند. قانون نانوشته وطني هم، بر اين امر صحه گذارده و آنان را از كوچكترين انديشه براي آسايش مشتري بر حذر ميدارد. من هم به عنوان يك شهروند اين وطن، اعتراضي ندارم. فقط نقل ماجرايي بود!...
اصغر فرهادي معمار
نميگويم از انتخابام در زمان انتخاب رشته كنكور، با برگزيدن معماري به عنوان حرفهام و با اين توجيه كه سينما را ميتوانم در كنار آن پيگيري كنم پشيمان هستم ولي بارها به اين فكر كردهام كه اگر همان عشق اولام «سينما» را به عنوان حرفه برگزيده بودم شايد الان جلوتر از نقطهاي كه در آن ايستادهام ميبودم و يا حداقل كار برايام آسانتر ميبود. اما از سوي ديگر، يكي از دلايلي كه باعث ميشود آن تصميم را اشتباه ندانم، حوادث و دانش و تجربيات بسياري بود كه ميدانم با برگزيدن سينما برايام به دست نميآمدند و فقط به دليل تحصيل و تجربه معماري براي من اتفاق افتادهاند. (اول از همه: دانشكده هنرهاي زيبا. دانشگاه تهران سينما نداشت و من به اين دانشكده دوستداشتني وارد نميشدم.)
احساس ميكنم كه معماري باعث شده است اول از همه، به ساختار و جزييات در هر پديدهاي (به ويژه هنري) حساس شده و احتمالا، دست كم به نسبت «خود معماري نخوانده»ام آن را بهتر درك كنم. دوم تجربه مديريت و كارگرداني كارگاهي (در تمامي ابعاد آن؛ از بعد فني تا برخوردهاي انساني و اجتماعي) تجربهاي است كه فكر ميكنم در زمان ساخت فيلم، بسيار به كار آيد. فكر ميكنم اين تجربه از تجربه خالص كارگرداني مفيدتر باشد.
در مصاحبههاي مختلفي از اصغر فرهادي، تاكيد او بر فيلمنامه به عنوان شالوده كارش (ناگفته پيدا است!) وجود دارد. از جمله در مصاحبه با مجله فيلم شماره 424 (ويژهنامه نوروز 90) كه او آغاز و پايان را به مثابه دو ستوني ميداند كه قصه مانند يك بند رخت به آن دو متصل است و تكيه ميكند و بدون يكي از آنها، وجودش غيرممكن ميشود. اين حرف او پاسخي است به مصاحبه كننده (مسعود مهرابي) كه به وضعيت فيلمسازي در ايران اشاره ميكند كه در آن، بسياري حتي بدون روشنبودن پايان فيلم، فيلمبرداري را آغاز ميكنند! در عوض فرهادي به گفته خودش، مانند يك معمار واقعي با فيلمنامه دقيق و حسابشدهاي كه زمان بسياري را روي جزييات آن كار و با عوامل، تمريناش كرده است، مانند معماري كه با پلانهاي كامل فاز 1 و فاز 2 به كارگاه ميرود، به سر صحنه ميرود و اگر چه پيش از آن، نظرات را پذيرا و جاي تغييرات را در فيلمنامه باز ميگذارد اما زمان فيلمبرداري را زمان اجرا دانسته و در اين مرحله فقط روي اجراي فيلمنامه تمركز ميكند. (برگرفته از همان مصاحبه)
بارها در برابر كارفرماياني كه به سبب يك تصور ذهني جاافتاده،كار معمار طراح نقشه را، نقشهكشي يا اپراتوري و كشيدن چند خط در عرض چند ساعت با كامپيوتر تصور ميكنند، براي چانهزني بابت دستمزد بالاتر يا حتي مهمتر از آن؛ براي درخواست زمان كافي جهت فكر بر سر همه جنبههاي يك پلان معماري، مجبور شدهايم ساعتها توضيح بدهيم كه درنقشهاي كه ما ارائه ميكنيم به همه عناصر ساختمان فكر شده و بيشترين تلاش براي درنظرگرفتن همه عوامل قابل پيشبيني، از جانمايي تاسيسات تا جابهجايي چند سانتيمتري جزييات ديگر، تا حد ممكن صورت ميگيرد، تا مرحله اجرا با كمترين تغييرات و به روانترين شكل ممكن انجام شده و بهترين نتيجه با كمترين هزينه براي دوبارهكاري و تخريب و... به دست آيد. آنها قادر نيستند درك كنند كه سود صرف زمان و فكر و هزينه بيشتر در اين مرحله، در حذف ناهماهنگيها، تخريبها و دوبارهكاريها و فكركردن در زمان اجرا و همه ناهنجاريهايي است كه در سيستم معماري ما عادي و حتي هنجار به شمار ميروند.
وقتي فيلمهاي فرهادي را ميبينم و مصاحبههاياش را ميخوانم، به نظرم ميرسد او اگر معمار نباشد و معماري نداند، حداقل در حال استفاده از آن نوع تجربياتي است كه به آن اشاره كردم. آنهايي كه فكر ميكنم تحصيل و كار معماري به من افزوده و اميدوارم كه بتوانم با استفاده از آنها، عقبماندگيهايام را جبران كنم.
ديدگاه معماري و كلا هنري خودم را اگر نخواهم به تفصيل بيان كنم، به صورت خلاصه، چيزي شبيه همان است كه «مدرنيسم» و «مينيماليسم» نامش ميدهند. نه چندان منطبق بر تك تك قواعد و اصول و معيارهاي آنها. معتقد به پيروي از يك جريان و يك سيستم هم نبوده و خود را پايبند آنها هم نميدانم. تنها وقتي به فرآيند طراحي خودم (نه فقط در معماري) و ماحصل آن نگاه ميكنم و آن را تحليل ميكنم، انگار كه ذاتا به اينها گرايش دارم. يكي از مهمترين نقاط تفاوتام را اين ميدانم كه در عين اولويت دادن به كاركرد، سادگي بيش از حد و يا جنايت دانستن تزيينات را هم قبول ندارم (گرچه هميشه در آخر، كار يك كار ساده و خشك مدرن و يا يك چيز مينيماليستي از كار در ميآيد!). كارهايي را كه در عين رعايت سادگي، با ظرافت، تزيينات و عناصر مشابه را هم بدون زدودن روح مدرن كارها در اثر ميآورند بسيار دوست دارم. از آن جمله فيلم «جدايي نادر از سيمين» را. 
به پرداخت جزييات در حد وسواسگونه (و نه البته زائد) در اين فيلم اشاره كردم. به پيچيدگي ظاهري آن، در حالي كه يك سير ساده دارد. جزييات و تكتك كنشها و عناصر و پلانها و ديالوگها در اين فيلم، نقش تكتك آجرها و عناصر ساختماني ديگري را بازي ميكنند كه عليرغم كوچكيشان، همه دركنار هم، ساختار و سازه فيلم را تشكيل دادهاند. عناصري كه اگرچه نقش زيباتر كننده فيلم را دارند اما عنصر تزييني هم نيستند و كافي است آن را حذف كنيد تا ناگهان بدنه فيلم فرو بريزد يا حداقل جاي خالياش به چشم آيد. اگر اين فيلم از سادگي افراطي مدرن تبعيت ميكرد و اگر فرهادي هنرمندي مينيمال بود (خدا را شكر كه نيست!) آن وقت همين داستان را با پيچيدگيهاي كمتري ميديديم و البته از آن لذت هم ميبرديم (مسلما نه اين قدر). اما افزودن بسياري موقعيتهاي جديدتر، انداختن كاراكترها در سختترين چالشها و پيچيدهتر كردن امور اخلاقي و اجتماعي، بدون آن كه اين كار خودنمايانه و زائد به نظر برسد، هنر معماري است كه مدرن يا غير مدرن يا با هر اسمي، سازهاش را فقط با آجر ميسازد؛ بدون افزودن لايه تزييني از گچ يا كاشي. اما هنگام كار گذاشتن هر آجر، با دقت و با فكر و نقشه قبلي، با استفاده از سادهترين ابزارها، مثل چرخاندن و يا جلو و عقب كار گذاشتن آجرها، نهايتا به يك ديوار آجري با آجركاري فوقالعاده ساده و در عين حال پيچيده ميرسد، مثل آجركاريهاي شعرگونه زير گنبد مسجد جامع اردستان يا زواره.
ديشب رفته بوديم «جدايي نادر از سيمين» را ببينيم. گفتيم تعطيلات تمام شده است و دوشنبه، وسط هفته است و نبايد شلوغ باشد. اما سر انگشت حيرت را با ديدن كاغذ «سانس تكميل ميباشد» به دندان خاييديم! يعني در اين حد؟!
ميان برنامه: كمپين دعوت از مردم به تماشاي «اخراجيهاي 3» جهت خلوت نمودن صف بليت «جدايي اصغر از فرهاد»!
اما در اين احوالات ناخوش سينماي سالهاي اخير، خودم هم مطمئن نيستم كه آيا ميتوانم حداقل از اين كه دوباره بايد در صف گيشه ايستاد (آن هم در روز وسط هفته) خوشحال شوم؟ آيا نبايد به رونق سينما دل خوش كنم؟ هر چند فقط در فروش (شايد فيلمهاي خوبي هم در راه باشد) و هر چند موقتي (هنوز معلوم نيست. شايد مستدام باشد). آيا نبايد از اين كه مردم هنوز به سينما ميآيند، اميدوار گردم به آينده سينما يا حداقل نااميد نباشم؟ هر چند براي ديدن اخراجيها باشد و يا بدتر از آن براي ديدن فيلم تهمينه ميلاني!
آيا بهتر نيست در اين شرايط نيمه يا قسمت پر ليوان را ببينيم؟ هر چند پر از فضولات باشد!

«شبکه اجتماعی» The Social Network
فیلم با یکی از بهترین آهنگهای یکی از بهترین گروههای مورد علاقهام آغاز (‘Ball and Biscuit’ - The White Stripes) و با آهنگی از یکی دیگر از بهترین گروههای مورد علاقهام (‘Baby You’re a Rich Man’ -The Beatles) پایان مییابد. چه دلايلي از اینها بهتر براي دوستداشتن يك فيلم؟! اما شاید مهمتر اين باشد كه فیلم جدید فیلمساز مورد علاقهام۱، با تیتراژ اولیه شروع میشود! مدتها بود در فیلمهای هالیوودی، گاه حتی عنوان فیلم هم در ابتدا نمیآمد و من دلم لک زده بود برای متن روی تصاویر آغازین فیلم با یک موسیقی، که اولش بنویسد «فیلمی از فلانی» و یا قبلش «فلانی و فلانی در فیلمی از فلانی»! با این دلایل آیا نیازی هست از فرم و ریتم فيلم هم تمجيد كنم كه به طرز عجیبی تند و نفسگیر است و از فیلمنامه و کارگردانی؟ آن هم در فیلمی که هیچ اکشنی نیست و فقط دیالوگ است؟ و آيا بايد به همهی دیگر جزییاتی که یک فیلم عالی و بینظیر را ساخته است هم اشاره كنم؟
اما یک نکتهی فرامتنی هم هست که با دیدن این فیلم به ذهن میرسد: فیلم در مورد یک شخصیت واقعی و زنده است. بر اساس کتابی که نمیدانم چقدر مستند و مطابق با واقعیت است اما میدانم که فیلمنامهنویس در برداشتاش از تخیل و داستانپردازی هم استفاده کرده است. آن هم در حالی که خود بنیانگزاران سایت «فیسبوک»Facebook راضی به ساختهشدن این فیلم نبودهاند (و با این حال نمیدانم آیا رضایتشان براي ساخت اين فيلم کسب شده یا اينكه چطور اين فيلم بدون رضایتشان به نمایش درآمده). شخصیتهای فیلم، آدمهای تکبعدی و اصطلاحا سیاه و سفیدی نیستند. قضاوت در موردشان بسیار مشکل است. همه حق دارند و همه اشتباهاتی داشتهاند. شاید همان جملهی پایانی فیلم توصیفی باشد برای این شخصیتها. آنجا که مرلين دلپيMarilyn Delpy به زاکربرگ Zuckerberg میگوید:«تو آدم عوضیای نیستی. فقط خیلی داري تلاش ميكني كه باشي». شاید جوهرهی این فیلم، همین شخصیتهای پیچیدهی اجتماع باشند که یک شبکهی اجتماعی را شکل دادهاند و ما هم به عنوان بخشی از اجتماع شاهد آن هستیم و در قضاوت خواسته یا ناخواسته دچار سردرگمی میگردیم... اینها که همه شد متن! پس فرامتناش چه بود!؟
آنچه که میخواستم به آن اشاره کنم، بدون اینکه بخواهم آن را درست یا نادرست بدانم، اصطلاحا برخورداری شدید این آدمها (نمونههای واقعیشان البته! نه كاراكترهاي داستان) از «جنبه»ی بالايي است که باعث شده نمايش گوشههایی از رفتار و شخصیتشان را تحمل كنند که ممکن است برداشت مثبتی در مورد آن رفتارها وجود نداشته باشد و آن هم در حالی که ممکن است آن وقايع حتي واقعي هم نباشند. این که با دیدن این فیلم به این برداشت برسیم و یا حتی در ضمیر ناخودآگاهمان نقش ببندد که آدمی که یکی از بزرگترین پدیدههای مجازی دنيا را تاسیس کرده و مدیریت میکند و به عنوان مهمترین شخصیت سال هم انتخاب شده است ممکن است کمی یا حتی بیشتر «نچسب»! باشد (كه تقريبا در مورد همه شخصيتهاي داستان هم صدق ميكند) شايد کمی زیادهروی در ورود به زندگی آدمها و زیادهروی در آزادی بیان و اینجور مباحث هم باشد ولی در هر صورت (گفتم که نمیخواهم وارد بحث و جزییاتاش شوم) قرار دادناش در مقابل و مقايسه با رفتارهای اجتماعی خود ما که میخواهیم همهچیز تر و تمیز و زیبا نمایش داده شود و مثلا برای همه از خوبیهای داشته و نداشتهی تازه در گذشتگان بگوییم يا همهی آن داستانهایی که از ازلِ سینمای ایران در مورد نمایش فلان چهره و فلان حرفه وجود داشته است و امسال هم موارد تازهای از آن بروز کرده و مسلما بعید است که تمامیای هم داشته باشد... نمیدانم! حداقل «تاملبرانگیز» است!

«داستان اسباببازی۳» Toy Story 3
آیا جایزههای بیشعور اسکار(!) امسال –برای اعادهی حیثیت از آبروی بربادرفته و فراموششدهی اسکار، به ویژه در این سالهای اخیر هم که شده- به سوی دستان خالقان این شاهکار سینمایی و بشری خواهند رفت!؟
بخشی از جذابیت این فیلم، به جذابیتهای سنتی و مستحکم «داستان اسباببازی» مربوط است: اولین اثر بلند پیکسارPixar و اولین اثر سهبعدی والتدیزنی Walt Disney، که گرچه آن را از منجلابی که در آن دوران با آن تولیدات سطحی و گاه حتی سخیف(!)اش در آن فرو رفته بود بیرون کشید اما از طرفی نام والتدیزنی اگر هم کاملا با پیکسار جایگزین نشده باشد، زیر سایهی سنگین آن قرار گرفته است. به جز اینها، به نظرم هنوز «داستان اسباببازی»، اولین اثر این شاهکارسازان، بهترین اثر آنها است. فیلمی که از کارهایی مثل «ماشینها»Cars یا «یافتن نمو» Finding Nemo ، مشخصا چندین سر و گردن بالاتر ایستاده و از شاهکاری مثل «شرکت هیولاها» Monsters Inc. هم، حداقل برای من که بهتر است. اما بعد از دنبالهی ضعیف قبلی؛ «داستان اسباببازی2» (که یک اتفاق معمولی در هالیوود است) آیا انتظار چنین اثری میرفت و آیا فقط به دلیل خاطرات پیشین است که این فیلم به شاهکاری بینظیر تبدیل شده؟ نه.
یادم نمیآید پس از لذت وافر و غیرمنتظره «Kill Bill»، با فیلم دیگری، لذتی از همان جنس و به همان اندازه (حتی بیشتر) را تجربه کرده باشم. لذت دیدن فیلمی که هم دربارهی سینما و هم در ستایش آن و هم مهمتر از همه، خود سینما است. این فیلم، جوهرهی سینما است که از فشردن آن در یک و نیم ساعت چکیده است. بهترین نمونه برای معرفی و آموزش همهی سینما و ژانرهای مهم آن در کوتاهترین زمان است؛ فضای فیلم، از جایی که با حملهی بچهها به اسباببازیها به یک فیلم ترسناک (هارور) نمونه تبدیل میشود تا سکانسی که اسباببازیها به سمت شعلههای سوزانندهی زبالهها میروند و یک پایان تراژیک تاثیرگزار رقم میخورد۲ و یا جایی که کاراکترهایی مانند آن دلقک زخمخورده و تنها، انگار از دل فیلم-نوآرها ظاهر میشوند، مرتبا تغییر میکند و بیننده را هر بار با استفاده از یکی از شگردهای قدیمی اما همیشه دوستداشتنی سینما مجذوب و مسحور میکند. در کنار شخصیتهای بینظیر و دوستداشتنی و پرخاطرهی قبلی، فیلم از شخصیتهای جدید با پرداختهای خارقالعاده پر شده است. به این نگاه کنید که باربیBarbie و کن Ken و روابطشان چقدر دستمایه ایدهها و جزییات داستانی و شوخی و خنده شده و یا آن عروسک نوزاد که طیفی از مخوفبودن و مرموز بودن (آن پلان بینظیر که روی تاب به ماه خیره شده است خود دریایی از سینمای ناب است!) تا معصومیت یک نوزاد دوستداشتنی را در خود دارد، آنجا که با یاد صاحبش اشک میریزد و یا کودکانه برای عروسک خرس ؟ زبان در میآورد. فیلم از ایدهها، اشباع و سرریز شده. ثانیهای از فیلم برای ایدهپردازیهای سینمایی و طنز هدر نرفته و ایدههای نو و تحسینبرانگیز بر در و دیوار اثر قندیل بستهاند!! فیلمسازان حتی تیتراژ نهایی را هم برای این منظور رها نکردهاند و مفرحترین فضای فیلم را پس از پایاناش پرداختهاند. در جایجای فیلم، از تماشا و پیگیری فیلم باز میمانیم، برای این که به این فکر کنیم که فرآیند ظهور و پردازش این همه ایده چگونه بوده و یا برای این که از جای خود بلند شویم و برای سازندگاناش کلاه از سر بر داریم و دست بزنیم و هورا بکشیم و تعظیم کنیم.
۱ . خيلي دنبال واژهاي بودم كه در فارسي بتواند جايگزين favorite بشود و مجبور نباشم هي بنويسم «مورد علاقه».
۲. گرچه آن تراژدی شکل نمیگیرد اما فرض کنید اگر همانجا فیلم را متوقف کنید، یک اثر تراژیک کامل و بینقص خواهید داشت.
بهانهي دور هم جمعشدن با دوستان، در تلاشي براي زندهسازي برنامههاي تماشاي فيلم دستهجمعيمان، فرصت نطلبيدهي تماشاي دوبارهي inception را داد (كه اينجا مطابق اكثر نوشتههاي سينمايي مختلف، «تلقين» را معادل ناماش به كار بردهام.) تماشاي دوبارهي فيلمها، كه اجازه ميدهد با نگاه دقيقتري به فيلم نگاه كرد و نظر محكمتر و قابل استنادتري داد، فرصتي است كه مدتها است نصيبام نشده است به ويژه در مورد فيلمهايي كه مورد علاقهام نباشند. در مورد اين فيلم به هر حال نتيجهاش تثبيت نظراتام بود.

پيش از هر چيز و فارغ از بحث بر سر كيفيت و جزييات فيلم، به نظرم اين فيلم بزرگترين ضربه را خودش به خودش وارد كرده است؛ كريستوفر نولان، مخزن عظيمي براي ايدههايش خلق ميكند، اما در حالي آن را عرضه ميكند كه فقط با يك قطره پر شده است! تبليغات فيلم و حتي فصل بلند آغازيناش به تماشاگران ميگويد اين فيلمي خواهد بود پر از ايدههاي خلاقانه و فضاهاي نامتعارف ذهني اما در ادامه، فيلم به يك اكشن سطحي و اگر نگوييم نازل؛ تكراري بدل ميشود كه اگر فضايش، فضاي ذهني هم نبود، يا حتي كارگردانش يكي از همين هاليووديهاي نه چندان مشهور هم بود، بعيد بود تفاوت چنداني در آن ملموس ميبود. وقتي سكانسهاي آموزشي اوليه به پايان ميرسد و وارد جريان اصلي داستان ميشويم، آن قطاري كه ناگهان وارد خيابانها ميشود آخرين صحنهاي است كه اين پيام را در خود دارد و تماشاگر را براي ديدن اينجور فضاها و اتفاقات ذهني نامعمول و شوكهكننده و جذاب تا انتهاي فيلم تشنه نگاه ميدارد. در ادامه اگر آن سكانس درگيريها در هتل نباشد تا بخشي از آبروي از دست رفتهي فيلم را بخرد (كه تازه آن هم در اصل داستان حاصل يك كنش فيزيكي خارجي است تا مخلوق يك فعاليت ذهني) آن بخش تعقيب و گريزهاي در برف، خيلي لوستر از اين كه هست به نظر خواهد رسيد و اگر ريتم تند فيلم نباشد، فرصت بيشتري براي بيننده خواهد بود كه به اين فكر كند كه در برزخ بر كاب چه گذشت و چطور از آن ساحل سربرآورد و يا احتمالا چهرهپردازي آماتوري-گونهي سايتو خيلي بيش از اينها توي ذوق خواهد زد و حتما تماشاگران بيشتري خجالت را كنار گذاشته و اين سوال را كه پيشتر فقط هنگام تماشاي فيلمهاي هندي مطرح ميكردند ميپرسند كه چرا از آن همه تيري كه به سمت كاب و يارانش شليك ميشود، فقط اولياش به هدف ميخورد، آن هم به سينهي سايتوي بخت برگشته كه به قول فيلم توريست است و تازه در صندلي جلو نشسته است!1
وقتي به همهي اين موارد فكر ميكنم، حتي اين ايدهي خطرناك هم به ذهن ميرسد كه كل اين داستان كه فضاي ذهني بايد با فضاي واقعي مطابقت داشته باشد تا فردي كه در خواب است به خواب بودنش مشكوك نشود2، تنها توجيهي بوده براي اينكه بيشتر از اين ايدهپردازي نشود! چون يا ايدهاي وجود نداشته است يا تهيهكنندگان ريسك خرجكردن پول بيشتر را نپذيرفتهاند و يك اكشن معمولي را به تعقيب و گريز در خيال انسانهايي كه فضاها در آنها نامتعارفاند و هر اتفاقي ممكن است، ترجيح دادهاند. چرا ايدهاي مثل پلههاي فريبدهنده فقط يك بار در طول فيلم (آن هم صورت عين به عين و نه مثلا با صورت يك فريب تازه) به كار ميرود، آن هم براي راحت شدن از شر دست و پا چلفتياي كه با يك مشت ساده هم -مثل بقيه- ميشود از شرش خلاص شد!؟
با وجود ادعاي نولان مبني بر اين كه اين ايده را مدتها در ذهن داشته و پرورانده است، فيلمنامهي دو ساعت و نيمي هم انگار با مايهي يك ايدهي نه چندان تازه و بر اساس كليشههاي تكراري بسط پيدا كرده است. رابطهي پسر مايهداري كه از پدرش محبت ميخواهد و يا رقابت شركتهاي بزرگ و كاب كه انگار دنيا را از فاجعهي اين ابرقدرت انرژي نجات ميدهد همه از آن مواد اوليه و دستمالي شدهاي هستند كه هر جاي ديگر ممكن است شما را بعد از پنج دقيقه، از ادامهي تماشاي فيلم منصرف كنند. آريادني هم كه گويي فقط اضافهشده تا دليلي باشد براي توضيحدادن منطق داستان –براي تماشاگران- كه البته يك حقهي متعارف سينمايي است. مشكلي ندارم. اما در ادامه دليلش را نميفهمم كه چرا كاب به اين دختربچهي تازهوارد اعتماد ميكند و پتهي همهي زندگياش را پيش او (تماشاگران البته!) روي آب ميريزد!
به هرحال اگر همهي اين جزييات را با توجيه مخاطب-عام بودن اين فيلم بپذيريم كه البته توجيه جالبي نيست اما قابل قبول است باز هم همان موارد كلي نشان ميدهد كه اين خانه از پايبست ويران بوده است. از نقاط قوت فيلم ريتم تند و نفسگير و پر از موسيقي آن –بدون اينكه چندان آزاردهنده باشد- است كه به روند معمول و رايج اكثر فيلمهاي هاليوودي در سالهاي اخير تبديل شده (از «شواليهي تاريكي» The Dark Knight همين كارگردان، تا «شبكهي اجتماعي»The Social Network ) و ديكاپريويي كه نه تنها ديگر آن بچه مزلّف(!) قبلي نيست، بلكه جذابيتهاي خاص خودش را يافته و با چند نفر از مهمترين فيلمسازان سالهاي اخير هاليوود كار كرده و حتي چندي پيش كه اتفاقي مصاحبهاي از دوران «تايتانيك»اش را ميديدم، با خودم گفتم بايد كاملا تجديدنظري در موردش داشته باشيم! در كل همين موضوع اكشنشدن فيلم و سردستي پيش بردن داستان فيلم است كه در نهايت خستگي را به تن ميگذارد و افسوس از اينكه چه فرصتي به باد رفت.
ماتريكس و فرمانروايي مستدامش بر سينما
از همان آغاز فيلم، حتي در اوج صحنههاي نفسگيري مثل همان سكانس درگيري در هتل، جابهجا «ماتريكس» The Matrix به ياد ميآيد. نه تنها شباهتهاي اساسي در موضوع اصلي داستان مانند دو دنيا: يك دنياي ذهني و يك دنياي واقعي و رفت و برگشتهاي مكرر بين اين دو فضا و حتي شباهتهايي در شيوهي روايت داستان به صورت معرفي اين دو دنيا و سپس درگيرشدن با ماجراي اصلي و البته پرداختهاي تكنيكي-بصري، خواسته يا ناخواسته ياد اين شاهكار بيبديل سينما را زنده ميكند، بلكه تاكيد دوبارهاي ميكند بر اين كه «ماتريكس» آنچنان قلمروي سينما را از جنبههاي مختلف گشوده و گسترده است كه فيلمها و فيلمسازان جديد، سالها بايد در اين وادي طي طريق كنند بلكه به مرزهاي اين پهنهي عظيم برسند كه عبور از آن مرزها و كشورگشاييهاي جديد در مرحلهي بعدي آن باشد. بله! «آواتار» Avatar هم ساخته شده است كه فقط يك دستاورد تكنيكي دارد در باورپذيرتر نمودن موجودات خيالياش. همين! باقي همان روايت كليشهاي كهنهي هاليوود است. در ضمن فراموش نكنيد و البته باور كنيد(!) كه «ماتريكس» در سال 1999 ساخته شد. يعني 12 سال پيش و هنوز تازه است. مثل روز اولش.
مقايسهي ناگزير «تلقين» و «شاتر آيلند»
همزماني اكران اين دو فيلم و البته شباهتهاي بيش از حدي كه گاه تعجببرانگيز مينمايد (باز هم دو دنيا، يكي واقعي و ديگري ذهني و نقشهاي مشابهي كه نه تنها بازيگر هر دو يكي است، بلكه در جزييات حيرتآوري هم مشابه هم هستند. هر دو از نظر حرفهاي و رواني تحت فشار و هر دو درگير يك خاطره از مرگ يا كشتن همسرشان، بسته به خوانشهاي مختلف از داستانها به ويژه در مورد «شاتر آيلند» Shutter Island) مقايسهي ميان اين دو فيلم را اجتنابناپذير ميكند. مقايسه كردن اين فيلم با فيلم فوقالعادهي اسكورسيزي از كارگردانان محبوبم، براي كاستن از ارزشهاي آن شايد چندان پسند نباشد اما مثلا وقتي همين موسيقي فيلم «تلقين» كه چند پاراگراف پيشتر از آن تعريف كردم را با ساندترك soundtrack فوقالعاده و خلاق «شاتر آيلند» (كه بخش بزرگي از بار دراماتيك فيلم را هم بر دوش دارد) مقايسه ميكنم، حتي آن هم از چشمام ميافتد!
1 . اصلا اهل اين جور گيردادن به فيلمها، در مواردي كه حتي آشكارترين گافها هم وجود داشته باشد –به شرط جور بودن منطق و نظام كلي فيلم- نيستم اما آن گريم را در بزرگترين بيگ-پروداكشنهاي داخلي خودمان، مثلا همين مختارنامه هم ببينيد هزاران فغان برخواهيد آورد، براي هاليوودي كه همين چند سال پيش بنجامين باتن را چهرهپردازي كرده بود كه ديگر خيلي ننگآور است! آن هم در حالي كه سايتو پير شده و كاب فقط كمي شكسته! در مورد برزخ هم، لحظهاي فكر كنيد كه پرداختن حداقلي به سرگرداني كاب در برزخ كه ديگر حد و مرزي هم براي مطابقت با فيزيك دنياي واقعي نخواهد داشت جذابتر ميبود يا اين آتشبازيهاي لوس در برف!؟
2 - در تجارب شما، آيا در خوابهايي كه وقتي ناگهان از آن ميپريد –معمولا با خوشحالي- متوجه ميشويد كه خواب بودهايد، همه چيز سر جاي خودش است؟ حالا فرض كنيد فيلمساز اين ايدهي توجيه كننده را كنار گذاشته و با ذهن كاملا آزاد دست به خلاقيت در داستانپردازي و خلق فضاي بصري ميزد. چه ميشد!
بوسههاي بيرمق تارانتينو

فيلم جديد كونتين تارانتينو Quentin Tarantino با نام به سختي و -البته به آساني- ترجمه شوندهي۱ Inglorious Bastards به طرز نااميد كنندهاي بد بود. منتظر Kill Bill ديگري نبودم كه شايد پرتوقعي باشد. اما اين فيلم نه تنها انتظاري كه از اين كارگردان مي رفت را برآورده نكرد، كه حتي انتظاراتي كه با ديدن آنوس فيلم -در حد يك فيلم معمولي- ايجاد ميشد را هم برآورده نكرد. صداي اعتراضمان را بعد از فيلم قبلي فروخورديم و منتظر شاهكار ديگري شديم اما اين بار ديگر مجال سكوت نيست. از نبوغ و استعدادش يا قريحه و سليقه و تكنيكش -يا هر چيز ديگري كه اسمش را بگذاريد و بتوان به اين كارگردان نسبت داد- كه بگذريم، آنچه كه بخش بزرگي از لذت تماشاي حتي دهها بارهي فيلمهايش را تشكيل ميدهد و گاه از موضوعي فرامتني به خود متن تبديل ميشد، تماشاي معاشقهي او با سينما و فيلمهايش بود كه انگار ما هم در آن ميان، در لذت اين مغازله شريك ميشديم. اما در اين فيلم جدا از ضعف اساسي و بنيادين فيلمنامه و ساختارش، آثار كمرنگي از اين عشقبازي ديده ميشد. اگرچه سينماي اين دوره، ديگر با گستردگي تكنولوژي و پيشرفت «صنعت هاليوود»(!) و چيرگي و تسلط آن بر جهان، هرزهي هرجايي سالخورده و خستهاي را ميماند اما مثل همان فيلمهاي قديمي خارجي يا فارسي خودمان كه قهرمان، دانسته و ندانسته، عاشق گوهر وجود پاك و دستنخورده و معصوم(!) فاحشهي فيلم ميشد، اين نكته هم اصلا دليلي نميشود كه ذرهاي از عشق عاشقان به سينما كم شود. اينجا، گويي اين خود تارانتينو است كه گذشت زمان و يكنواختي يا گذشت عمر و پيري، از شور عشقاش فروكاسته يا اين سينما است كه ديگر چون زن يائسهاي، علاقهاي در اين عاشق قديمي براي عشق بازي بر نميانگيزد و انگار كه عاشق، او را به كناري ميكشد و نوازشي ميكند و آرام «دوستت دارم»اي در گوشش زمزمه ميكند و بس.
۱ - سخت؛ چون هر يكي از نويسندگان سينماي ايران يك چيزي ترجمهاش كرد و آسان؛ چون كافي دو تا فحش ناموسي يا غير ناموسي دنبال هم بگذاريد تا نام فيلم ترجمه شود! «حرامزادههاي بيشرف»، «حرامزادههاي بيآبرو»...
كي جاي خسرو شكيبايي را پر ميكند؟
روز جمعه كه پيامش براي ليلا آمد، فقط سري تكان دادم. بلند شدم. تلويزيون را روشن كردم. چيزي نديدم و بعد فراموش كردم تا شنبه اول صبح كه عكس خسرو شكيبايي جلد اول همه روزنامهها بود. انگار تازه باورم شد كه قضيه جدي است.
دوست داشتني بود. دوست داشتني بود. شكي نيست. پر از خاطره بود و در خيلي از خاطرهها حاضر. مثل بعضيها معتاد بودنش را توي سرش نميزنم و مثل بعضيها نميگويم «بود كه بود!». البته نكتهي خوبي نبود. حالا چه براي درمان دردش چه نه. (پيش از مرگش نميدانستم سرطان دارد.) آن روز كه فرتوت و مفنگي در تلويزيون ديدمش، گفتم كاش نميديدمش و كاش ديگر اينطور نبينمش. (گرچه هميشه لاغر و شكسته و سبزه بود و صدايش خسته.) به هرحال همينطور هم شد. ديگر نديدمش و هميشه همان خسرو شكيبايي جاودان خواهد ماند...
اما الان كه نوبت او نبود! به اين فكر ميكنم كه اين نسل درخشان دارند از بين ميروند و نسل بعدي؟... بازيگران نسل بعدي چه كساني هستند؟... محمدرضا فروتن و حامد بهداد؟!!... باز زنهايشان بهترند اما مثلا گلشيفته فراهاني هم ديگر مثل قبل نيست؟ چرا همه چيز، همه چيز دارد بدتر ميشود؟!
اين ريويو (review) نوشتن هم خيلي وسوسه برانگيز است و گرچه تصميم داشتم دست از ريويو نوشتن براي كتاب و فيلم بردارم، ولي گهگاهي...
‘Night Watch’ and ‘Day Watch’
كارگردان : Timur Bekmambetov
روسيه/2004 و 2006
- كي گفته اسطورهسازي مال عهد باستان بوده است؟
(اين دو فيلم، دو قسمت اول از سهگانهاي هستند كه قسمت سوم با نام ‘Twilight Watch’ در حال ساخت است.)
كاري به تعريف اسطوره ندارم. نيازي هم به ذكر برداشت شخصي من از اسطوره نيست. اما اگر جي.آر.آر.تولكين J.R.R. Tolkein در مجموعه كتابهاي «ارباب حلقهها» اقدام به خلق و نوشتن داستاني باستاني-اسطورهاي در قرن بيستم كرد، اين فيلمها هم كه از روي كتابهايي به همين نام نوشتهي سرگيي لوكياننكو Sergei Lukyanenko ساخته شدهاند اسطورهسازياي نوين در دنياي امروز به شمار ميروند. يا شايد داستاني اسطورهاي-پستمدرنيستي در دنياي پستمدرنيستي امروز ما.
بيشك يكي از مهمترين مايههاي موضوعي-روايي اسطورهها مبارزهي خير و شر است و اين دو فيلم داستان مبارزهي در چارچوب قانون و قرارداد خير و شر است، در حالي كه مانند بسياري فيلمهاي مشابه (به خصوص ماتريكس كه نمونهي ديگري از اين اسطورهسازيها بود.) مردم عادي بيخبر از همهجا به كار خود مشغول هستند. اما مثل دنياي امروزمان زيرآب زني و سياستبازي و زد و بند و... هم در اين بين زياد اتفاق ميافتد، حتي از جانب نيروهاي خير! طبق معمول هم فيلم با روايتي از سرنوشتهاي محتوم و مقدر در آينده آغاز ميشود. معمولا هم يك نفر در انتها خواهد آمد كه همهچيز را تغيير خواهد داد. با اين تفاوت كه در اينجا اين سرنوشت محتوم به سود شر است و آن يك نفر هم كسي است كه خواهد آمد و اين سرنوشت را به سود آنان رقم ميزند نه يك منجي براي خير!! علاوه بر اين ارجاعات متعدد به فيلمهاي مشهور ديگر و يا هجويههاي شخصيتي موقعيتي از بارزههاي آشكار پستمدرنيستي اين فيلم هستند.
اين فيلمها اميد دهندهي اين هستند كه اگر پيش از اين سرتان را از هاليوود براي جستجوي سينماي هنري و خاص ميگردانيديد، حالا سينماي تكنيك و سرگرمي را در ديگر نقاط، حتي روسيه هم جستجو كرد.

The Big Lebowski
كارگردان: Joel Coen
آمريكا/1998
- «شاهكارسازي حرفهي ما است!»
برحسب اتفاق آخرين ريويويي كه نوشتم و هرگز به اين بلاگ فرستاده نشد در مورد فيلمي بود از برادران كوئن با نام «Raising Arizona» و تيتر آن مطلب هم بود: «زنده باد برادران كوئن» از آن تاريخ چندين فيلم ديگر هم از اين دو ديدهام و حالا با اطمينان ميشود گفت كه اگر دو سه فيلم خوب را از كارنامهشان خط بزنيد فقط و فقط فيلمهاي شاهكار خالص ميماند! حتي اولين فيلمشان «Blood Simple»
پس بار ديگر : «بدرود و زندهباد برادران كوئن»!
«پاركوي» را هم ديدم و هنوز هم معتقدم كه جيراني بالاخره روزي يكي از بهترين شاهكارهاي سينماي ايران را خواهد ساخت. بنابراين بار ديگر با اشتياقي بيش از پيش به ديدن فيلم بعديش خواهم رفت و باز نااميد نخواهم شد و باز در تمام فيلم به اين فكر خواهم كرد كه اين فيلم كارگرداني عالي دارد كه خوش سليقه است و جزييات را ديده و شعور سينمايي دارد و ميداند چه ميكند و فيلمش هم خوشساخت است... اما هر بار نميفهمم چه چيز، فيلم را آشغال و بيسر و ته و مزخرف ميكند!
دو توصيه از سر استيصال:
- توصيهي اول: آقاي جيراني تو رو خدا به مرگ سر ننهت قسمت ميدهم! دست از فيلمساختن در مورد بيماران رواني غيرتي و آدمكش بردار. (تو كه بعيد ميدانم تا حالا حتي يك بچه دبستاني آي-كيو پايين هم ديده باشي، چه برسد به بيماران رواني خفن! وگرنه ديوانههاي فيلمت اينقدر باورناپذير نبودند.)
دليل براي توصيهي اول: چرا «صورتي» بهترين فيلمت است؟ چون آدمهايش رواني نيستند و موضوع هم در مورد خانواده و ازدواج و طلاق است.
- توصيهي دوم: ...
اول دليلش! : آقاي جيراني كه مولف اصطلاح «سينماي بدنه» هستي و سنگ گيشه و اجتماع و مخاطب به سينه ميزني. در جامعهاي كه رييسجمهورشان عشقشان است، چون لباس چرك دارد و عريضه ميگيرد و عين مردم كوچهبازار حرف ميزند و سياستمداري ميكند، تو برو پرشياي فيلم «سالاد فصل» را بكن پونتياك قرمز اصفهان-14! و آدمها و موضوعات فيلمت يكي عجيبتر از ديگري.
خود توصيه: ...نيازي هست بگويم؟!
2- اونجاي آدم خايهمال!
اين هم اشارهاي موردي به یادداشت روز «هم میهن» امروز دارد، نوشتهي نيما حسنينسب در مورد كيميايي. و اشارهاي كلي به همهي دستمال به دستان، به خصوص نويسندگان مجلهي «فيلم» كه همين حسنينسب سردستهشان است. به خصوص از زماني كه چپ و راست نقد مثبت به «حكم» بستند، كه فقط دل استاد۱ را به دست بياورند! و اي كاش از هرچيز نداشتهي فيلمها تعريف ميكردند، جز ساختار و تكنيك سينمايي فيلمهايش كه خودش هم منكرش است.
من نميدانم اگر به قول خودش از اينجا تا قم فيلم گرفته، دليل ميشود كه فيلمساز خوبي است و سينما ميداند. آقاي حسنينسب، كيميايي كه هيچ، خود من تا حالا هزاران بار از اول عمر تا الان رفتم خلا! پس پسماندهاي من و ايشان هم خيلي باارزش است؟! (معذرت ميخواهم بابت لحن! طبق معمول مثال بهتري به ذهن ناپاك نجسم نرسيد!!)
خلاصه اين بحث سر دراز هفتاد من مثنوي كاغذ است! جمعبندي بحث همان كه گفتم: اونجاي هرچي آدم خايهماله!!
فدراسيون مبارزه با آهنگسازان فيلمي كه ذرهاي و ارزني شعور سينمايي ندارند به تازگي توسط اينجانب تاسيس شده و آمادهي پذيرفتن عضو و نمايندگي در شهرستانهاست!
فعلا اولين و مهمترين برنامهي اين فدراسيون تصميمگيري در مورد صدرنشيني مجيد انتظامي يا محمدرضا عليقلي در ليست اين آهنگسازان است!
پيش از آن رفتن سر اصل مطلب، لازم است چند نكتهي ديگر هم بگويم (نه به عنوان مقدمه) به همين دليل شمارهها در اين مقاله از منفي آغاز ميشوند!
(3-) – چند دقيقه كه از فیلم گذشت به فكرم رسيد٬ چرا كسي نگاه تكنيكي به اين فيلم نكرد؟ كمي بعد جواب را يافتم. اوضاع فيلم از نظر تكنيكي -با وجود جمعآوري مقادير فراواني متخصص و كاربلد- خراب است! و اصلا ارزش نقد تكنيكي ندارد.
مسلما فكر نكنيد كه اين همه هزينه و امكانات را همينطوري دست كسي ميدهند كه بعد از ساخت دو تا مستند درپيت اولين فيلم بلندش را ميسازد. اما كمك لازمالوجود پشت صحنهايها و مشاورت -مثلا پيمان قاسمخاني نوشتن فيلمنامه- راه به جايي نبرده است. البته كارگردان باتجربه اما به شدت ضعيف كه ماشاالله ريخته! دوپارگي فيلم هم كه بارزترين ايرادش است (نيمي كمدي و نيمي در اوج شعارپراكني و سانتيمانتاليسم و تراژدي) من را ياد «عزيزم من كوك نيستم» ساختهي ضعيف محمدرضا هنرمند انداخت كه چه بسا بدتر هم بود. (منظور اين كه كارگردانهاي خوبمان هم از اين سوتيها دارند! )
(2-) – بعد گفتم (ميبينيد؛ من توي سينما دائم دارم با خودم حرف ميزنم!) آنچنان كه ميگويند هم خندهدار نيست. منظورم «بيمزه» بودن شوخيها نيست، كه چند تا نمونهي خيلي خوب لابهلايش بود. يعني : آنطور كه فكر ميكردم از اول تا آخر مزهتركاني باشد٬ نبود!... اما جماعتي آنسوتر، حتي حين پندهاي اخلاقي و آموزندهي آقاي روحاني، چنان ريسه ميرفتند كه اعضا و جوارحشان به سان عصاي تردستان برابر موسي، كف سالن وول ميخورد! كي بود ميگفت مردم ايران سخت ميخندند؟! [...] با نمايش لانگشاتي از امين حيايي همينطور شهيد راه خنده از در ميبردند بيرون!...
(1-) – حالا ما هر چي خودمان را جر وا جر كنيم! اين فيلم ساخته شد كه –ظاهرا- چند پند اخلاقي بدهد و چند نتيجهگيري اخلاقيتر و چند يادآوري از دفاع مقدس كند و چارهشان هم استفاده از طنز بود براي كشاندن جماعت بيشتري به سينما و پس دادن انبوه بيشتري از انسانهاي اصلاحشده و جلاداده شده به بطن! جامعه كه به هر حال شعارهايش را ميدهد و فروشش را هم به شدت ميكند، پس فيلم موفقي است، پس دهان من و ديگر عنودان و تنگنظران و بدخواهان كور!
0 – اين فيلم نقطهي اوجي بود بر حركت عظيم فرهنگي «تكريم فرهنگ لمپنيسم» و «زندهباد جاهل آسمونجل» كه چندين سال است همهي رسانههاي آوا-سيمايي مملكت اعم از خصوصي و عمومي و دولتي و غيره، دست در دست هم با اتحاد و يكدلي به راه انداختند و ملت فهيم و هميشه در صحنه هم استقبال عظيمي از آن كرد كه نتيجهاش اين فيلم به عنوان نقطهي اوج –به نظر حقير روشنفكر!- است و تازه بعيد ميدانم مشتق این حرکت فرهنگانه (فرهنگاآنه!!) اينجا صفر شده باشد!! (يعني: «ما منتظر بدترش هستيم!»)
اين موضوع مفصلي است كه در حال نوشتن و تكميل نوشتهاش هستم و به زودي در قسمت «مهندسي فرهنگي» اين وبلاگ خواهيد خواندش.
اما...
1- من آدم سياسياي نيستم. البته كه اين جمله برداشتهاي بسياري ميتواند داشته باشد اما من منظورم اين است كه اطلاعات زيادي ندارم و برعكس خيليها كه از چلغوز كفتر تا كاهوي پلاسيده را تحليل و نگاه سياسي ميكنند، اينكاره هم نيستم.
اما كمي به اين موقعيت نگاه كنيد كه مسعود دهنمكي چرا و چطور يكشبه فيلمساز شد، آن هم به اين شدت!؟ كمي فكر كنيد به اينكه اين فيلم با انبوهي از بازيگران و بهترين متخصصان و با صحنههاي جنگي پرهزينه با كدام پول ساخته ميشود؟ با كدام حمايتهاي ناپيدا؟!... (حمايت پيدايش كه همان حضور بيسابقهي جناب «سفاك جفنگي» وزير ارشاد در پشتصحنهي اين فيلم بود.) چرا يك فيلم طنز، كه در همين ابتدا سازندهاش را شخصي معروف و محبوب ميسازد؟! اين فقط رييسجمهورشدن يكشبهي احمدينژاد نيست كه مهم است! اين يك جريان است. يك اتفاقي ميخواهد بيافتد...
محمود كلاري خدااااااااست!... خدااااا...!1
بيتا فرهي طلاااااااااست!... طلااااا...!
(نميشود به رخشان بنياعتماد اشاره نكرد كه كارگرداني كاربلد است و در اين بيشعور بازار سينماي ايران، از شعور بسيار بالاي سينمايي رنج ميبرد! اشتباه نشود، يعني «برخوردار» است!)