سرانجام آمادئوس Amadeus را دیدم. این «سرانجام» را دست کم نگیرید که داستان طولانی‌ای پشت آن است که به سال‌های پیش از آغاز و یا سال‌های آغازین هزاره‌ی سوم میلادی برمی‌گردد اما در هر صورت نقل آن، واگویه‌ای شخصی خواهد بود که برای خودم هم جذابیت ندارد! خلاصه که بالاخره دیدم‌ش و پیش از هر چیز بگویم: هنوز هم پوستر فیلم است که بیش از هر چیز دیگر فیلم برای من جذاب است.

 

 

    آمادئوس فیلم خوبی است اما خوب‌بودن برای این که تماشای یک فیلم لذت‌بخش باشد کافی نیست. نه که لذت‌بخش نباشد. بهتر است این طور بگویم: خیلی بیشتر از این امکان داشت از این فیلم لذت ببرم؛ از فیلمی در مورد موسیقی. فیلم، فیلم بی‌نقصی است. متن بی‌نظیر، زیر ریتم کند آن تا حدودی ضعیف شده اما البته این کندی برای نشان‌دادن صحنه‌های متعدد اجرای موسیقی و اپرا و نمایش در فیلم، اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد. (ضمن آن‌که من نسخه‌ی کارگردان این فیلم را دیدم که ۴۰ دقیقه از نسخه‌ی اکران‌شده‌ی آن طولانی‌تر است و شاید لازم نباشد تاکید کنم که ریتم کند، اصلن به معنای طولانی‌بودن فیلم نیست.) بالاخره این فیلم هم مربوط به حدود سی سال پیش است و در این مدت ذائقه‌ی سینمایی هم بسیار تغییرکرده است. فیلم‌دیدن و لذت‌بردن سی سال پیش کجا و فیلم‌های این دوره کجا. اما همه‌ی این‌ها و شاید بعضی دلایل کوچک و بزرگ دیگر آن چیزی نیست که می‌خواهم به آن اشاره کنم و برای روشن‌تر شدن آن باید مثالی از چند فیلم دیگر بزنم:

    فیلم‌های بسیاری در مورد و یا براساس موسیقی راک ساخته شده است. از مستندهایی که به نام Rockumentary شناخته می‌شوند که چند تایی از آن‌ها را در طی سال‌های گذشته، یکی از معروف‌ترین کارگردانان هالیوودی، مارتین اسکورسیزی ساخته، در مورد باب دیلن Bob Dylan و یا رولینگ استونز Rolling Stones تا فیلم‌هایی که در مورد زندگی ستاره‌ی راک است (مانند The Doors و یا Walk The Line که زندگی جانی کش Johnny Cash را روایت می‌کند - که البته ستاره‌ی راک نیست اما نزدیک است!- و یا Crazy Heart که روایتی از یک خواننده‌ی کانتری غیرواقعی و داستانی است.) و یا فیلم‌هایی که کلن داستانی هستند و بر اساس روایت‌ها و یا در بستر دوره‌های تاریخی و فراز و نشیب این موسیقی ساخته می‌شوند. اما از میان همه‌ی این‌ها سه نمونه را در طی یک بازه‌ی زمانی نه چندان کوتاه اخیر دیده‌ام که هنوز لذتِ متفاوتِ دیدن‌شان آن‌قدر تازه است که دوست دارم دوباره بروم سراغ‌شان. یک نگاه و معرفی کوتاه از هر سه:

۱. School of Rock:

     این فیلم همان چیزی است که در نگاه اول به نظر می‌رسد: یک فیلم مدرسه‌ای کلیشه‌ای. اما صبر کنید! به نظر نمی‌رسد مخاطبان این فیلم بچه‌ها و نوجوانان آمریکایی باشند که فیلم بخواهد با شیوه‌های شعاری و نخ‌نمای به سبک صدا و سیمای خودمان آن‌ها را از دنیای پر زرق و برق موسیقی پاپ روز جدا کرده و به آغوش موسیقی -باز هم پر زرق و برق!- راک بیاندازد. این فیلم با حضور جک بلک Jack Black دوست‌داشتنی که خود یک راکر قهار است (جدا از اطلاعات اندکی که از گروه راک کوچکش دارم، هیچ بازیگر توانمندی نمی‌تواند این نوع لذت‌بردن از موسیقی راک را فقط بازی کند. باید حتمن این‌کاره باشد. و او هم این‌کاره است!) یک ویدیوی آموزشی نحوه‌ی صحیح ارتباط برقرارکردن و لذت‌بردن از موسیقی راک است برای آن‌هایی که این موسیقی را تا کنون نپسندیده‌اند و البته یک مرور گذرا و سرشار از لحظات دلپذیر برای راک‌بازها؛ جایی که معلم قلابی، سلیقه‌ی موسیقی بچه‌ها را تحقیر می‌کند، از این‌که مثلن آن‌ها لدزپلین Led Zeppelin را نمی‌شناسند متحیر و ناامید می‌شود و یا استیل و اداهای نوازندگان گیتار را به بچه‌هایی که تا دیروز سازهای کلاسیک می‌نواخته‌اند یاد می‌دهد و بسیاری لحظات خوب و لذت‌بخش دیگر.

‫‫۲.‌ Pirate Radio (The Boat That Rocked):‫

    داستان فیلم در زمانی می‌گذرد که موسیقی راک اند رول به اوج دوران محبوبیت‌ش رسیده است و هنوز نهادهای دولتی و غیردولتی بسیاری سعی در ممنوع‌کردن آن دارند. در سال‌های پایانی دهه شصت، یک رادیوی مشهور و پرشنونده موسیقی راک اند رول، برای در امان ماندن از قوانین بریتانیا که کار آن‌ها را غیرقانونی کرده است، از یک قایق، خارج از آب‌های بریتانیا اقدام به پخش امواج می‌کند و هنوز بسیاری از مسئولان سعی دارند به نوعی جلوی آن‌ها را بگیرند. فیلم پر از هیجان و سرخوشی، به ویژه از نوع بی‌بندوباری‌های مرسوم این دوره است. برخورد آدم‌هایی که همه از یک نوع نیستد اما همه یک علاقه دارند و در یک قایق زندگی می‌کنند بر بستر دوران طلایی موسیقی راک اند رول. یا شاید این داستان خودش بستری شده است برای شنیدن این موسیقی و نگاهی به این‌که چطور راهش را در میان جامعه با وجود فشار اجتماع و قدرت سیاسی باز کرده است.

۳. Almost Famous:
     کارگردان فیلم، کامرون کرو Cameron Crowe پیش از آن‌که کارگردانی مطرح در هالیوود باشد، یک روزنامه‌نگار موسیقی راک بوده که کار خود را از نوجوانی آغاز کرده بوده است. این فیلم بر اساس شخصیت و تجارب خود او و با استفاده از نام یک گروه غیرمشهور در دهه‌ی شصت، ساخته شده است. داستان نوجوانی که زیر دست مادر اخلاق‌مدار خود، شروع به نوشتن در مورد موسیقی ممنوعه‌ی راک می‌کند و کم‌کم کارش بالا گرفته و با یک گروه راک در تورشان همراه می‌شود و وارد دنیای موسیقی راک و پشت‌صحنه‌های آن می‌شود. تجربه‌هایی از اوج لذت گرفته تا هولناک‌ترین رفتارهای غیرانسانی را با آن‌ها تجربه می‌کند. فضای دهه‌ی شصت به همراه موسیقی‌های اصیل استفاده شده‌ی این دوران در فیلم، روی یک فیلمنامه‌ی عالی، پر از شخصیت‌های دوست‌داشتنی از این فیلم، یک فیلم عالی خلق کرده است.

     از بین این سه فیلم فقط سومی است که فیلم خوبی به شمار می‌رود. آن دو فقط فیلم‌هایی معمولی هستند که... فکر می‌کنم برای این‌که منظور من را از ردیف‌کردن این سه فیلم، پشت سر آمادئوس بهتر درک کنید لازم است یک نکته‌ی کلیدی را خیلی کوتاه توضیح دهم: موسیقی‌های مورد علاقه‌‌ی من فقط راک و سنتی‌اند. موسیقی کلاسیک را فقط دوست دارم اما آن فاز و ارتباطی را که با آن دو دارم، هرگز با موسیقی کلاسیک نداشته‌ام. الان موسیقی کلاسیک فقط گاهی اوقات سکوت آخر شب‌ها را پر می‌کند، آن هم اگر در حال نوشتن و یا خواندن باشم. خلاصه که وقتی آمادئوس را می‌دیدم، هیچ لحظه‌ای را مشابه آن لحظه تجربه نکردم که آن معلم قلابی در «مدرسه راک» سی.دی. The Dark Side of The Moon -Pink Floyd  را به آن دختر سیاه‌پوستی که قرار بود صدای پس‌زمینه‌ی گروه باشد داد و گفت آهنگ The Great Gig In The Sky را گوش کن تا بفهمی صدا یعنی چی. (نقل به مضمون) من از زندگی موتزارت هیچ نمی‌دانستم و در زمان دیدن فیلم هم نمی‌دانستم چه میزان از این داستان، بر اساس واقعیت است و چقدر بر اساس نمایشنامه‌ای داستانی. پس از دیدن آن بود که فهمیدم حتا اشاره‌های تاریخی‌ای به شکل خندیدن آزاردهنده‌ی او هم وجود دارد. من باید حتمن یک «کلاسیک باز» باشم تا وقتی اشاره می‌شود که او می‌خواهد اپرایی را بر اساس یک متن ممنوعه بسازد و آن را به صورت پنهانی پیش می‌برد، قلبم بتپد و به هیجان بیایم که الان دارم مراحل شکل‌گیری کدامیک از شاهکارهای موسیقی کلاسیک را می‌بینم. باید آن‌قدر موتزارت شنیده باشم که بدانم حین شنیدن هر آهنگ آشنایی در فیلم هم باید چگونه و چطور لذت ببرم و حتا زمزمه‌اش کنم. باید کلاسیک‌باز باشم تا حتا از اداهای رهبر ارکسترها هم لذت ببرم. نمی‌توانم بگویم حسرت‌ش به دلم ماند اما می‌دانم که می‌شود از این فیلم بیش از این‌ها لذت برد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲ساعت 10:34 PM  توسط حسام دات كام  | 

    سال گذشته تلاش بسیاری کردم تا ویژه‌نامه‌ای برای اسکار آماده کنم و مجموعه‌ای از نوشته‌های پراکنده‌ام در مورد فیلم‌های –عمدتا اسکاری- که در آن زمان دیده بودم را در فرصتی بنویسم و این‌جا بگذارم. وقت نشد که نشد. با اعطای جایزه به فرهادی، نوشته‌های عجولانه‌ای را به آن مناسبت نوشتم و ویژه‌نامه اسکار دیگر پرید! اما باز ننشستم و سعی کردم نوشته‌ها را جمع و جور کنم و حداقل تا پیش از پایان سال این کار نیمه‌تمام را کامل کنم که باز نشد. تعطیلات عید می‌توانست فرصت خوبی باشد اما نبود! در سال جدید دنبال نوشته‌ای بودم که بتوانم وبلاگ را در سال جدید با آن کلید بزنم و مجموعه‌نظراتی در مورد فیلم‌هایی که اواخر سال پیش دیده بودم بهانه و نوشته‌ی خوبی می‌توانست باشد اما چون دیدم به درازا می‌کشد، منتظر آن نماندم و چندین نوشته در سال جدید منتشر شد و... حالا مشخص است که دیگر باید قطع امید کنم.

    می‌خواستم از رویکرد هم‌زمان چند فیلم به صورت کمابیش نوستالژیک به خود موضوع «سینما» در این سال بنویسم در فیلم‌هایی دوست‌داشتنی و خوب مانند «The Artist» و «Rango» (به دلیل ارجاعات فراوان و ستایش‌گرانه‌اش به سینما) و یا در فیلمی ناامیدکننده و ضعیف مثل «Hogo». از این که «Drive» چقدر غافلگیرانه خوب بود، «MoneyBall» قابل انتظار خوب بود و «Contagion» چقدر قابل انتظار بد! «The Descendants» در اندازه‌ی دیگر آثار الکساندر پین Alexander Payne نبود اما همچنان خوب. می‌خواستم بنویسم که «Midnight In Paris» هیچ چیز خاصی نبود. مثل همه‌ی فیلم‌های وودی آلن Woody Allen و دقیقن به همین دلیل دوست‌داشتنی! (البته همین که وودی آلن خارج از نیویورک فیلم بسازد، اتفاق خارق‌العاده‌ای است. چه برسد که پاریس باشد.) اما به هیچ‌وجه لایق جایزه‌ی بهترین فیلم‌نامه سال هالیوود نبود. به خصوص در رقابت با فیلم ما! و تازه این‌ها فقط فیلم‌های اسکاری بودند که امسال سعی کردم همه را پیش از اسکار ببینم چون به این نتیجه رسیدم که فیلم‌های هالیوودی را باید همان موقع دید وگرنه اکثرن جذابیت‌شان را از دست می‌دهند. می‌خواستم از خیلی فیلم‌های دیگر بگویم اما دیگر از وقت گفتن همه گذشته است اما یک چیز را دلم نمی‌آید ننویسم:

 

    سال گذشته سال اصغر فرهادی و فیلم موفق‌ش بود و چقدر بدشانس بودند آن‌هایی که سال گذشته فیلم ساخته‌بودند و چقدر بخت سیاهی داشتند آن‌هایی که بهترین آثارشان را در این سال ساختند و چقدر غیرمنصفانه‌ است که آثار ماندگاری در چنین مواقعی کاملن قدرنادیده می‌مانند و چه بسا به فراموشی سپرده می‌شوند. سال گذشته یکی از بهترین آثار سینمای ایران در کنار «جدایی نادر از سیمین» اکران شد و در هیاهوی آن فیلم گم شد: «یه حبه قند». هنوز دست نوشته‌ها و چرک‌نویس‌های یادداشت‌های فراوانی که در ستایش و تحلیل‌ش نوشته‌ بودم دم دستم است که مثل خیلی چیزهای دیگر وقت نکردم بنویسم‌شان اما به هر حال کمترین کاری که می‌توانم انجام بدهم یادآوری دوباره این فیلم دوست‌داشتنی است با کارگردانی و فیلمبرداری بی‌نظیر و بسیار فراتر از سینمای ایران. همان‌طور که مثلن فیلمنامه اصغر فرهادی بود و هر دوی این‌ها می‌توانند استانداردهای سینمای ایران را ارتقا بدهند.

    همه‌ی این‌ها را برای قدردانی از رضا میرکریمی نوشتم و البته برای سعید پورصمیمی برای شخصیت بی‌نظیری که خلق کرد.

 
    منبع این عکس: سایت رسمی «یه حبه قند»

 


برچسب‌ها: یه حبه قند, رضا میرکریمی
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 5:15 PM  توسط حسام دات كام  | 

طبعش آن‌چنان بلند و جایگاه‌ش چنان رفیع و همچنان دل و فکرش، و گفتارش به یاد مردم‌ش
فریادش آن‌چنان رسا، در همان حال که سرشار از مدارا است و لطافت و مهر
کلامش آن‌چنان نافذ، در عین سادگی و ظرافت واژگان
چنان اوفتاده در آن حال که سربلندترین است
و حضورش آن‌چنان پیروزمندانه و غرورآفرین و بیان‌ش آن‌چنان هوشمندانه
که حتی کینه‌توزترین و کوته‌فکرترین و سیاه‌ذهن‌ترین‌ها نیز انگار نتوانسته‌اند با همه کژتابی‌های‌شان –اگر تحسین نمی‌کنند- در برابر این موفقیت بر مواضع پیشین خود بایستند و سنگ‌ها و چوب‌ها و نیزه‌ها و دشنام‌ها بر زمین نهاده‌اند.

می‌ستایمت که نشان دادی چقدر راه آموختن و بالیدن و انسانیت طولانی است و امید دادی که شدنی است.


برچسب‌ها: اصغر فرهادی, جدایی نادر از سیمین, اسکار
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 3:53 PM  توسط حسام دات كام  | 

    بعد از آن همه جایزه و تحسین و با مرور کوتاهی بر بازتاب موفقیت‌ها و نقدها و اظهارنظرها پیرامون «جدایی نادر از سیمین» -به ویژه در آمریکا- کاملن می‌شد کسب جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی توسط این فیلم، از آکادمی هنر و علوم سینمایی آمریکا را حدس زد –یا به عبارت بهتر پیش‌بینی کرد. بنابراین هیجان من بیشتر بابت نامزدی فیلم در بخش بهترین فیلمنامه بود که خودش خجسته‌ترین و بزرگترین و نادرترین اتفاقات بود.۱ در لحظه اعلام نام فیلم توسط ساندرا بولاک نیز، واکنش خاصی نشان ندادم (که بیشتر برای رعایت حال همسایگان بود! که با توجه به واکنش شدید‌اللحن دوستان همراه، که فریاد شوق من چیزی از آن کم نمی‌کرد و بر آن نمی‌افزود، کاش خودم را بروز داده بودم!) اما وقتی سخنان او بر روی سن خاتمه یافت، حس تحسین من نسبت به این هنرمند بزرگ، بلکه این انسان بزرگ سراسر وجود من را فرا گرفت. صبح که دوباره مراسم ضبط‌شده را دیدم و روز بعد که بر پیشخوان روزنامه‌فروشی‌ها، همه‌جا اصغر فرهادی بود و اسکارش، واقعا عظمت این لحظه بر من تاثیر گذاشت و بغضی عجیب را در گلویم احساس کردم.
    آدم احساسی‌ای نیستم (اگرچه شاید در بسیاری موارد به راحتی تحت تاثیر قرار بگیرم. به ویژه وقتی پای سینما در میان باشد.) و نمی‌خواهم از این متن‌های ملی، میهنی، ناسیونالیستی بروز بدهم. هنوز هم چیز جدید و دلیل تازه‌ای برای افتخار و غرور به ایرانی بودنم نمی‌بینم و البته هیچ‌گاه شرمی هم از ایرانی بودنم نداشته‌ام (مهم‌ترین دلیلش این است که سال‌هاست در کشوری جز وطنم ایران نبوده‌ام.) و به این راحتی هم نمی‌توانم دستاوردهای فرد دیگری را به هر دلیلی به خودم بچسبانم. به‌ویژه آن‌که خودم رویای سینماگرشدن دارم. معمولن موفقیت‌های دیگران هم به این راحتی من را خوشحال نمی‌کند و در این مورد علاوه بر این که شدیدن به موقعیت اصغر فرهادی غبطه می‌خورم و در واقع به او حسودی‌ام می‌شود، باید سر دشمنی با او هم برگیرم که یکی از رویاهای همیشگی من را که می‌خواستم اولین برنده ایرانی اسکار باشم را بر باد داد!! اما احساسی که داشتم فقط و فقط برای بزرگی و افتخار این مرد است که شایسته‌ترین است برای ایستادن بر این قله بلند. آن‌گاه که گفت:

«سلام به مردم خوب سرزمینم

At this time, many Iranians from all over the world are watching us and I imagine them to be very happy. They are happy not just because of an important award or a filmmaker. But At a time [that] the talk of war, intimidation and aggression is exchanged between politicians, the name of their county, Iran, is spoken here through her glorious culture, a rich and ancient culture that has been hidden under the heavy dust of politics. I proudly offer this award to the people of my country, the people who respect all cultures and civilizations and despise hostility and resentment.»

«در این هنگام، بسیاری از ایرانیان از سراسر جهان به تماشای ما نشسته‌اند و تصور می‌کنم که همه بسیار خوشحال‌ند. شادی آنان نه فقط برای یک جایزه مهم و یا یک فیلمساز است بلکه از آن رو است که در زمان بگو مگو بر سر جنگ و تهدید و پرخاشگری میان سیاستمداران، نام کشورشان ایران این‌جا به واسطه فرهنگ پرافتخارشان برده می‌شود؛ فرهنگی غنی و کهن که مدت‌ها است زیر غبار سیاست‌بازی مدفون شده است. مفتخرم که این جایزه را به مردم کشورم تقدیم کنم. مردمی که به همه فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام می‌گذارند و با دشمنی و نفرت دشمن‌اند.»

    تحسین و احترام، تعظیم و به پاخاستن در برابر اویی که با سال‌ها تلاش در کسب دانش و اندوختن تجربه و پیمودن یک به یک پله‌های اعتلا و موفقیت، با صبوری در برابر همه مشکلات و در برابر همه دشمنی‌ها و موانع و... به بالاترین جایگاه‌های ممکن رسید و آن‌گاه که همه چشم‌ها به او دوخته بود و هر گاه که میلیون‌ها گوش شنوا داشت، یک بار «من» نگفت. در عوض جایزه‌اش را به مردم‌ش تقدیم کرد و حالا من هم در آن سهمی دارم.
    سزاوار است ستایش اویی که به تنهایی راهی را پیمود و در جایی ایستاد که بار دیگر ارمغان نایابی و فراموش‌شده‌ای برای مردم ایران بیاورد و همه را تقدیم آنان کند: شادی و همدلی را. مردمی که سال‌هاست فراموش کرده‌اند می‌توانند برای یک موضوع و یک دستاورد واحد خوشحال شوند و کف بزنند و فریاد بکشند و دشمنی‌ها را فراموش کنند و دردها را برای –هر چند- لحظاتی کنار بگذارند.

    به افتخار بزرگی اصغر فرهادی و برای همه‌ی زیبایی‌های سینما.



۱ -  شب اسکار اعلام کردم که اگر این جایزه به اصغر فرهادی داده شود، خودم را از تراس پایین می‌اندازم! باید از همکاری اعضای آکادمی در حفظ جانم تشکر کنم!

برچسب‌ها: اصغر فرهادی, جدایی نادر از سیمین, اسکار
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 3:38 PM  توسط حسام دات كام  | 

به بهانه اشتیاق برای نوشتن چندین‌باره در مورد «جدایی نادر از سیمین» و برای مقایسه شباهت‌های ناموجود آن با The Help:

    این متن پیش از مراسم اسکار نوشته شد.

    از همان آغاز حضور بین‌المللی شاهکار اصغر فرهادی –و مانند بسیاری از حضورهای بین‌المللی دیگر سینمای‌مان- سوالی که گاه و بیگاه به ذهن می‌رسید این بود که «مخاطب غیرایرانی چه می‌فهمد از ظرافت‌ها و پیچیدگی‌های این اثر؟»۱ اما هر چه ویترین افتخارات این فیلم پربارتر و وزین‌تر می‌شد، دانستم که اگرچه ممکن است به عنوان مثال در مورد سکانسی مانند جایی که نادر از ترمه معانی کلمات را از کتاب درسی‌ش می‌پرسد و راضیه سر می‌رسد، برای رساندن اوج ظرافت و زیبایی و کارکرد روایتی آن هم نه، بلکه فقط برای ترجمه متن، حداقل به یک کتابچه نیاز باشد؛ اما آن‌چه از ورای این داستان برمی‌آید و بر روان و ذهن مخاطب می‌نشیند، آن‌قدر عمیق و انسانی است که گاه نه به بسترهای فرهنگی متناسب و مساوی برای جاگرفتن نیاز دارد و نه تفاوت‌های اجتماعی و فردی انسان‌هایی از گوشه‌گوشه دنیا می‌تواند مانعی برای این مبادلات انسانی –و نه لزوما فرهنگی و اجتماعی- باشد. فقر در هر جایی و هر طبقه‌ای معنایی دارد اما هر کس با همان برداشت فردی (و البته با پیش‌زمینه اجتماعی خودش) می‌تواند به رنج و درد ناشی از آن راه ببرد. دروغ در هر گوشه دنیا ترجمه‌ای دارد اما انگار که فطرت یکسان انسانی، چالشی یکسان برای آن خلق می‌کند. و شاید موضوعی رنگارنگ‌تر از پدران و مادران و فرزندان‌شان در دنیا نباشد اما گویی درک رابطه نادر و سیمین و ترمه، حداقل نزدیک به آن‌چه یک ایرانی حس می‌کند، برای غیرایرانیان کار پیچیده‌ای هم نبوده است.
البته اصلن نیازی به این پیش‌گفتار نبود تا به این برسم که بارها و بارها در تماشای فیلم‌های خارجی این سوال را از خود می‌پرسم که «من چه می‌دانم از این فیلم؟» و هر چند آشناترین فیلم‌های خارجی، آمریکایی‌ها هستند اما پای فیلمی مانند The Help که می‌رسد باز هم پاسخی نزدیک به «هیچ» برای این سوال دور از ذهن نیست. بستر تاریخی روایت داستان برای من که تازه سال‌ها پس از آن، این سوی دنیا به دنیا آمده‌ام، خیلی ناآشنا است و بستر اجتماعی و فرهنگی متفاوت آن هم؛ آمریکای زمان روایت داستان، تفاوت‌های بسیاری با همین آمریکای فعلی دارد که فط چیزهایی از آن می‌‌دانم و موضوعی مانند «نژادپرستی» یا به عبارت دقیق‌تر «تبعیض نژادی» عمر چندان زیادی –حداقل به مفهوم امروزی آن- در کشور ما ندارد و تجربه‌ای نیست که من از نزدیک لمس‌ش کرده باشم و آن‌هایی را هم که دیده‌ام بسیار متفاوت با موضوعی است که در آمریکا وجود دارد.
    اما این‌جا نیز مسائل انسانی طرح‌شده، مسائلی هستند که هدف سازندگان فیلم برای تاثیرگذاری بر مخاطبان‌ را در مورد بینندگان خارجی هم برآورده می‌کند، هرچند نکات بسیاری برای ما کشف‌نشده یا گنگ باقی بماند و هر چند این تاثیرپذیری متفاوت باشد با آن‌چه سازندگان این اثر در پی آن بوده‌اند. ما نیز در این سوی کره زمین، برداشتی از فقر، دختری که می‌خواهد برخلاف جریان مرسوم جامعه مستقل بماند و برای اهداف‌ش مبارزه می‌کند، احساس مادرانه خدمت‌کار نسبت به بچه‌هایی که بزرگ‌شان می‌کند و فراتر از این‌ها تساوی انسان‌ها از هر رنگ و نژاد و زبان و طبقه و دیگر موضوعاتی که با دیدن این فیلم در ذهن مطرح می‌شود داریم که از هر جایی از دنیا انگشتی بر آن‌ها گذاشته شود، ذات یکسان انسانی را بیدار می‌کند.

    شاید هیچ‌یک از فیلمسازان نام‌برده به دنبال طرح این موضوعات یا به دنبال تاثیرگذاری نبوده‌اند و صرفا داستانی گفته‌اند اما وقتی در این شرایط وخیم، اصغر فرهادی نماینده خواسته یا ناخواسته فرهنگی کشورمان شده و جایزه‌ها را از سراسر دنیا درو می‌کند، خودش هم نمی‌تواند روی سکوی افتخار، به این موضوع اذعان نکند؛ به برابری انسان‌ها و تفاوت‌هایی که سیاست‌مداران و قدرت‌مندان تلاش برای پررنگ‌تر کردن آن‌ها دارند. (البته نقل به مضمون)

   پ.ن. (پس از مراسم اسکار): شکوهمندی سینما برای یکی از بهترین رسانه‌هایی که می‌تواند به زبانی هرچند نامشترک از ویژگی‌های مشترک انسانی بگوید، توسط ساندرا بولاک پیش از اهدا جایزه بهترین فیلم خارجی هم این‌گونه توصیف شد: 
به زبان آلمانی (ترجمه‌شده در زیرنویس):

‪‪"No matter what language they are in, mov‪ies are a shared experience that unites us all. They speak to the common humanity in all of us.‪"

«فیلم‌ها، فارغ از این که به چه زبانی باشند، تجربه‌ای مشترک‌اند که همه ما را متحد می‌کنند. آن‌ها با انسانیت مشترک درون همه ما صحبت می‌کنند.»

‫(ترجمه به زبان انگلیسی از زبان خودش: "Regardless of what country they are from, movies speak to all of us through their captivating images and wonderful stories. “)‫


۱ . این سوال با پاسخ روشن «هیچ!» وقتی ترجمه‌های انگلیسی حافظ و خیام را می‌خوانی هم مطرح می‌شود. امری که در سال‌های اخیر من را حتی نسبت به خواندن ترجمه رمان‌های خارجی نیز بدبین کرده اما وقتی رمان انگلیسی‌زبان هم می‌خوانم مدام از خود می‌پرسم «من چقدر دارم چیزی را که باید می‌فهمم؟»

برچسب‌ها: اصغر فرهادی, جدایی نادر از سیمین, اسکار
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 3:31 PM  توسط حسام دات كام  | 

داشتم ویژه‌نامه‌ای برای اسکار امسال درست می‌کردم تا پیش از مراسم منتشرش کنم. اگرچه اسکار را جایزه خیلی ارزشمندی نمی‌دانم (چون معمولن با دیدگاه هالیوودی و با کج‌سلیقگی اهدا می‌شود. حالا اگر دست‌های پشت‌پرده و سیاست‌های خصمانه‌ای هم در آن هست، افشای‌ش بماند با هموطنانی که کم در این مورد حرف نمی‌زنند.) اما در هر صورت  بزرگترین رخداد سینمایی هر سال جهان را نه می‌توان انکار کرد و نه می‌شود از کنار آن بدون توجه گذاشت. (در جام جهانی فوتبال هم همیشه بهترین تیم آن دوره قهرمان نمی‌شود اما نمی‌توان از اهمیت قهرمانی آن ذره‌ای کم کرد.) در آن ویژه‌نامه مفصل‌تر به این موضوع پرداخته بودم و در کنار پرداختن به چند فیلم مطرح امسال، خودم را مهیای اسکار «جدایی نادر از سیمین» کرده بودم که پیشاپیش جایزه‌اش مسجل شده بود. (با وجود تمامی واکنش‌های مثبت به آن، در مقابل بی‌سر و صدا بودن دیگر رقبای آن) اما حالا هم فضا خیلی عوض شده است و هم قصد دارم چند تایی دیگر از فیلم‌ها را هم ببینم و در فرصت مناسب نوشته‌هایی مناسب، به ویژه در مورد فیلم "The Artist" تهیه کنم. حالا دور دور اصغر فرهادی است و من این ویژه‌نامه ناقابل را به او تقدیم می‌کنم.


برچسب‌ها: اصغر فرهادی, جدایی نادر از سیمین, اسکار
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 3:17 PM  توسط حسام دات كام  | 

    مجله فیلم به مناسبت بیست‌سالگی «ترمیناتور ۲: روز داوری» Terminator 2: Judgment Dayشاهکار ماندگار جیمز کامرون James Cameron پرونده‌ای خواندنی در مورد آن تهیه کرد (شماره ۴۳۲ - مهر ۱۳۹۰) که کار بسیار نیکو و پسندیده‌ای بود. بیست‌ساله‌شدن یکی از... موردعلاقه‌ترین(!؟)۱ فیلم‌های‌م(!) بهانه خوبی بود برای ادای دینی به آن. در این پرونده، در کنار مصاحبه‌های قدیمی و جدید و نوشته‌ها و اطلاعاتی در مورد فرآیند ساخته‌شدن آن و دیگر اصلاعات مفید و غیرمفید و همگی خواندنی، نوشته‌هایی هم بود از نویسندگان ناشی۲ این مجله در شکافتن لایه‌های زیرین این فیلم و رسیدن به ژرفای معانی عمیق چال‌شده(!) در آن که جدای از این که نظر آن نویسندگان هستند اما به نظرم بیشتر تلاشی بودند برای اضافه‌کردن یک بخش معنا و مفهومی به فیلم –احتمالا- برای افزایش ارج و قرب آن که مجموعا باعث شد به ذوقم بربخورد! چرا؟

    تمامی دلیل ماندگاری این فیلم برای من آن است که یکی از بهترین نماینده‌های آن بخش از سینما است که سرگرمی و جذابیت را هدف قرار داده‌اند و در آن راه:

- چنان تلاش و خلاقیت به کار می‌برند که حتی مزخرف‌ترین و غیرمنطقی‌ترین ایده موجود هم تبدیل به خط اصلی داستان یک شاهکار بی‌نظیر می‌شود؛ ماشین‌های دشمنِ انسان در نبردی که در سال‌های دور اتفاق خواهد افتاد، روباتی را به زمان گذشته (که همین حال درون فیلم باشد) می‌فرستند تا مادر فرمانده انسان‌ها در آن جنگ را از بین ببرد تا دیگر فرمانده‌ای وجود نداشته باشد!!۳...  
- چنان اعتماد به نفسی به خرج می‌دهند که بدون توجیه خاصی، همان روباتی که در فیلم اول، وظیفه کشتن مادر را بر عهده داشت را این بار از طرف انسان‌ها مامور محافظت از او و فرزند اکنون متولد شده‌اش می‌کنند!۴ (این که محدودیت زمانی آیندگان چیست که بعد از ناکامی، دوباره همین روبات را به پیش از زمان تولد پسرش نمی‌فرستند سوالی است دیگر.)
- و چنان جسارتی می‌کنند که اصلا به طرح‌شدن این سوال که چرا این روبات در هر دو فیلم  لهجه آلمانی دارد فکر نمی‌کنند!!

بنابراین بعید می‌دانم کسی –چه از عوامل تولید و چه از مخاطبان- چندان اهمیتی به معنا و بار مفهومی و استعاره‌ها و تمثیل‌های ممکن در این فیلم توجهی بکند!...

    اما تمامی این نکات فراموش می‌شوند وقتی تیتراژ به یاد ماندنی و کوبنده فیلم، پس از آن سکانس بی‌نظیر جنگ روبات‌ها و انسان، آغاز می‌شود؛ با موسیقی‌ای که وقتی بعد از سال‌ها با اشتیاق در اینترنت یافتم‌ش و گوش‌ش دادم، هیچ‌چیز جز سر و صداهای تکراری و احمقانه سینتی‌سایزر به سبک اواخر دهه هشتاد نبود و نمی‌دانم اعجاز در هم تنیدن این جزییات چیست که وقتی در فیلم شنیده می‌شود گیرنده و میخکوب‌‌کننده است. (لینک فصل افتتاحیه کامل فیلم در YouTubeِ، لینک ‫کوتاه‌تر؛ تیتراژ فیلم در YouTube)

    اصلا اهمیتی نمی‌دهم و دوست ندارم بدانم آیا این فیلم نقد یا طعنه‌ای به زندگی ماشینی دارد یا در مورد بردگی انسان‌ها در عصر سرمایه‌داری یا چیزهایی مانند این‌ها نظری می‌دهد. به جای آن مقهور جزییاتی از آن هستم، به طور مثال: بارگذاری یک‌دستی فشنگ توسط ترمیناتور (آرنولد شوارتزنگر Arnold Schwarzenegger ) در تفنگ وینچسترش Winchester حین رانندگی موتورسیکلت با آن حرکت مدهوش کننده. و وقتی این واقعیت را –با خواندن همین پرونده- در می‌یابم که این اولین نمونه این تفنگ است که توسط یک طراح اسلحه بهینه‌سازی شده تا این قابلیت دوباره بارگذاری را داشته باشد، هم کمی نزدیک می‌شوم به جواب این سوال که اعجاز این فیلم چیست و هم بیشتر شیفته و مجذوب آن می‌شوم. 


۱- یکی به من بگه من چه‌طوری می‌تونم بگم بعضی فیلم‌ها بیشتر از بقیه مورد علاقه‌ام هستند!؟ چرا نباید یه معادل درست و درمون واسهfavorite  داشته باشیم!؟
۲- ناشی‌گری و کج‌سلیقگی را با ذکر یک مثال توضیح می‌دهم: جایی که یکی از این نویسندگان بازی شوارتزنگر در سکانسی که جان کانر قصد دارد به او لبخند‌زدن یاد بدهد را به یادماندنی توصیف کرده است در حالی که کل این سکانس و به ویژه بازی فرماندار بعدی(!) کالیفرنیا در این صحنه آن‌چنان مضحک بوده است که از فیلم حذف شده بوده و تنها در نسخه ویژه دی.وی.دی. که بعدها منتشر شد به فیلم اضافه شد!
۳ - مثلا فرض کنید در زمان جنگ با عراق ما به تکنولوژی سفر درون زمان دست پیدا کرده و چند بسیجی را به زمان گذشته در عراق می‌فرستیم تا مادر صدام را بکشند! بعد احتمالا چند لحظه پس از فرستادن آن‌ها، صدام ناگهان محو می‌شود!
۴ -  حالا چرا یک ذره هم در قیافه‌اش تغییر ایجاد نشود تا سارا کانر بخت‌برگشته چنین در مواجهه اول نگرخد(!) را باید از آیندگان پرسید! (از کجا باید بداند که این که برای نجات‌ش آمده، دقیقا همان شمایل آن یکی را دارد که پیش‌تر برای نابودی‌ش آمده بود!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 3:57 PM  توسط حسام دات كام  | 

«زیبا»۱ (“Biutiful”)، آخرین فیلم آلخاندرو گونزالس اینیاریتو Alejandro González Iñárritu را نمی‌توان بدون یادآوری و توجه به کارهای پیشین او تماشا کرد. او نخستین فیلم بلند سینمایی‌اش را در زادگاه و سرزمین مادری‌اش مکزیک ساخت. دومی را در آمریکا (که فقط یک کشور دیگر نبود؛ با این فیلم «جهانی» شد.) و سپس در Babel با ترکیب داستان‌هایی از چهارگوشه دنیا، داستان خود را به جهانی‌ترین شکل ممکن («بین‌المللی» هم نه! فراتر از آن) به نمایش گذاشت. هر سه فیلم شباهت‌های مضمونی و روایتی و بصری‌ای داشتند که به نظر می‌رسید هر فیلم یک بازخوانی جامع‌تر و فراگیرتر از قبلی است اما حتی اگر نام «سه‌گانه» هم بر آن سه فیلم نباشد، وقتی به نظر می‌رسد که این روند به پایان رسیده (چرا که به ظاهر از این بیشتر جهانی‌شدن ممکن نیست) می‌دانیم که این پروژه تمام‌شده است و در هر صورت منتظر کاری جدید یا متفاوت یا به عبارت بهتر، خارج و فارغ از چارچوب و مسیر فیلم‌های قبلی هستیم. این بار او به اسپانیا آمده است و فیلمش از یک شخصیت و برای یک شخصیت است.

 

    - این فیلم را می‌توان با توجه به نبود فیلمنامه‌نویس همیشگی فیلم‌های اینیاریتو نگاه کرد. نام نویسنده فیلمنامه تمامی آثار پیشین او، گیرمو آریاگا Guillermo Arriaga در این فیلم دیده نمی‌شود.۲ اگر پیش از دیدن فیلم این موضوع را بدانید، حتما انتظارتان برای دیدن فیلمی متفاوت (پس از آن سه‌گانه) بالاتر می‌رود. بزرگترین تفاوت شاید شیوه روایت خطی (سکانس فلاش‌فوروارد ابتدای فیلم را می‌توان نادیده گرفت.) بر خلاف روایت‌های منقطع و منحصر به فرد آثار پیشین باشد. گرچه این انتخاب را بیشتر می‌توان به اقتضای موضوع و داستان این فیلم دانست تا غیبت آریاگا. شباهت‌های موضوعی‌ای هم وجود دارد اما این‌جا، موضوع مرگ و زندگی تنها یک شخصیت در میان است و مضمون تکرار‌شده تقابل انسان‌ها، این بار بر محور شخصیت اصلی شکل می‌گیرد. «شخصیت اصلی» عبارتی بود که در فیلم‌های قبلی به راحتی نمی‌شد به یک کاراکتر فیلم نسبت داد.
    - این فیلم را می‌توان از منظر یک فیلم ساده و عادی دید. موضوع متحول شدن یک انسان با فرارسیدن مرگش، موضوعی است که اگر دستمالی‌شده ننامیم‌ش حداقل اصلا تازگی ندارد –مگر به عنوان ابزاری برای پند و اندرز و نصیحت و هشدار. پس تازگی این فیلم از چیست؟ از سادگی شخصیتی که نه آن‌چنان گناهکار بوده که به فکر تطهیر خویش باشد و نه آن‌چنان پرهیزکار که با آرامش به استقبال‌ش برود. مرگ برای او انگار یکی از چالش‌های روزانه و معمول زندگی‌اش است و با آن همان‌طور برخورد می‌کند که با بیماری روانی همسرش، با شب‌ادراری پسرش، با مهاجرانی که فراهم کردن راه امرار معاش آن‌ها، وسیله امرار معاش خودش است و... اما برخورد او با چالش مرگ نیز مثل دیگر جهات زندگی‌اش با خوبی و موفقیت همراه نیست... به همین سادگی! اما از منظر یک فیلم معمولی، این فیلم یک «تراژدی نوین» می‌شود و دیگر چندان ساده نخواهد بود! تلاش روزهای آخر اوزبال (Uxbal با بازی شگفت‌انگیز Javier Bardem) برای –شاید- باقی گذاشتن نامی از خود، به شکستی با پایانی تاریک منتهی می‌شود اما با مرگ و وصل پدرش، گویی که به آرامش و رستگاری‌ای می‌رسد که همه آن‌چه پشت سرش در دنیای فانی باقی گذارده را فراموش می‌کنیم (و می‌کند!) و از این رو به راحتی نمی‌توانیم سرنوشت‌ش را «تراژیک» نام دهیم.
    - این فیلم را می‌توان از منظری اخلاقی تماشا کرد. از این منظر، یادآوری مرگ و نیشگون‌گرفتن مخاطب برای هشدار نزدیکی روز جزا و حساب و توصیه به رسیدگی به حساب پیش از رسیده‌شدن به آن (آن‌طور که در آموزه‌های دینی آشنای ما هست.) اصلی‌ترین پند و پیام فیلم است. شاید تفاسیر اخلاقی دیگری مثل «پرهیز از لقمه حرام» (باز هم مشابه تعالیم مذهبی اسلام) که برکت ندارد هم از پندهای فرعی آن باشد؛ بئا (Bea) به او یادآوری می‌کند که توانایی‌ش در دیدن تازه-درگذشتگان، موهبتی است که بدون هزینه در اختیار او گذاشته شده و او نیز باید بدون هزینه در خدمت مردم‌ش قرار دهد. موضوعی که او رعایت‌اش نمی‌کند و شاید زندگی و مرگ ناآرام‌ش هم به عذاب همین گناه باشد.
    - این فیلم را می‌توان با نگاه نقد اجتماعی دید. مساله فقر در حاشیه یک کلان‌شهر بزرگ و معروف و مساله مهاجرت و مهاجران غیرقانونی، مهم‌ترین مضامین اجتماعی این فیلم هستند که با دیدی سیاه و تلخ و انتقادی به نمایش گذاشته شده‌اند. بحران خانواده و دیگر مشکلات و ناهنجاری‌های نمایش‌داده شده، مسائل و موضوعاتی هستند که شاید این فیلم را دریچه‌ای برای نمایش آنان در جامعه امروز اسپانیا بخواهیم.
    - این فیلم را می‌توان از دید معنایی، در جستجوی استعاره‌ها و نشانه‌ها و تمثیل‌ها برای کشف معانی و لایه‌های پنهان و زیرین‌ش تماشا کرد. نام فیلم (که با غلط املایی نوشته شده است.) شاید اولین تابلوی راهنما و کلید ورود به این نوع نگاه باشد...

-        این فیلم را می‌توان...

    - به هر حال این فیلم را نمی‌توان بدون توجه به فیلم‌های قبلی فیلمساز تماشا کرد؛ من دوست دارم فیلم را از منظر تجربه تماشای فیلمی از اینیاریتو ببینم. جدا از این که این فیلم با فیلم‌های قبلی این کارگردان، چه تفاوت‌هایی دارد یا از آن‌ها بهتر یا ضعیف‌تر است، تجربه دیدن فیلمی از آلخاندرو گونزالس اینیاریتو، تجربه‌ای است ناب؛ معجونی سحرآور از زیبایی و زشتی، تلخی و شیرینی و درد و رنج و شادی و... نه مثل خیلی دیگر از تراژدی‌ها و یا فیلم‌های تلخی که برانگیزاننده احساسات بیننده‌اند؛ فیلم‌های او شما را به عمیق تلخی پرتاب نمی‌کند تا در آن دست و پا بزنید. دست شما را می‌گیرد و آرام وارد اقیانوس تجربه بشریت می‌شوید تا شناکنان در انبوهی از رنج نوع بشر غوطه‌ور شوید؛ هم‌دردی کنید و افسوس بخورید. انسان‌هایی از جنس خود و در عین حال از جنس دیگر را همراه شوید، لذات‌شان را زندگی‌کنید و بر اندوه‌شان اشک بریزید. فیلم‌های او، درباره موضوعی هستند که من آن را «رنج نوع بشر» می‌نامم. برای آنان که دغدغه رنج بشر را دارند و برای فرو ریختن این کوه سترگ اندوه، جز دعا و آرزو کار دیگری نمی‌توانند بکنند، پرسه‌زدن در فضای محنت‌بار فیلم‌های اینیاریتو با همراهی همیشگی ساز دردمند و پر از حرف گوستاوو سانتااولایا Gustavo Santaolalla، تجربه‌ای است از کاسته‌شدن سنگینی حمل آن کوه بر شانه‌های دردمندشان و تجربه‌ای است از کاسته‌شدن گناه ناتوانی؛ که اگر یارای کاستن از درد انسان‌مان نیست، لحظه‌ای درنگ، دقیقه‌ای هم‌دردی و ساعتی رنج‌کشیدن از تماشا و قطره‌ای اشک... انگار تجربه‌ای خواهد بود برای حرکت به سوی رستگاری. من این فیلم را با اشتیاق تجربه مجدد این حس دیدم و از اشتیاقم برای دیدن فیلم بعدی‌اش هیچ کم نشده که حالا مشتاق‌ترم.


۱ - یا آن‌گونه که مجله «فیلم» ترجمه کرده: ذیبا
۲ - تنها، اثر ۱۱ دقیقه‌ای او برای مجموعه فیلم‌های کوتاه با موضوع حادثه یازده سپتامبر بود که نام آریاگا را به عنوان نویسنده نداشت. چون داستانی هم وجود نداشت و فیلم مجموعه‌ای از برش‌های صوتی و تصویری بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 2:30 PM  توسط حسام دات كام  | 

    تشکر می‌کنم از ‌اصغر فرهادی و فیلم‌ش که نشان دادند «Perfectionism» غیرممکن نیست و به ما دلگرمی دادند.

    نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم یا چگونه ترجمه‌اش کنم اما این همان چیزی است که یا با نام «واقع‌بینی» و «واقع‌گرایی» از آن بر حذرت می‌دارند یا به بهانه‌هایی مثل «زمان‌بر بودن» و غیره، ناممکن می‌دانندش و حتی تهمت «ایده‌آل‌طلبی‌ت» می‌زنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 2:0 PM  توسط حسام دات كام  | 

چند روز پیش که این را نوشتم، عنوان‌ش بود «۲۴ منتشر نشد». گرچه ایده نوشتن آن مربوط به چند ماه پیش بود اما ابتدای نوشته، ابراز امیدواری کرده بودم که بهانه نوشتن و انتشارش، این خبر ناگوار نباشد... که خوشبختانه نشد: شماره جدید «۲۴» دیروز آمد.

    در شماره دوازدهم (یک سالگی) مجله «۲۴» موضوع پرونده ماه، بررسی مجلات سینمایی بود و در ضمن آن، با نظرخواهی از منتقدان، پنج نشریه اول سینمایی کشور انتخاب شده بودند. از هر نشریه منتخب خواسته شده بود تا مطلبی در این مورد بنویسد. اما از مجله «فیلم» که در صدر این لیست به عنوان بهترین مجله سینمایی کشور قرار گرفت، به جای هر مطلبی، نامه کوتاهی از جهانبخش نورایی آمده بود که «۲۴» هم عینا آن را چاپ کرده بود. شاید نتوانم بگویم «بی‌ادبانه» یا همراه با «بی‌احترامی» بود اما حداقل احترام‌آمیز نبود؛ در جواب همکارانی که قصد تمجید و تقدیر داشتند. متنی پنج خطی بود که این طور آغاز می‌شد: «مجله ۲۴ را زیارت کردم. آن‌قدر عکس و رنگ و لعاب دارد که نویسندگان و نوشته‌هایشان در زیر این رنگین‌کمان پر نقش و نگار، ریز و فشرده و محو شده‌اند. با این وصف فکر نمی‌کنم خواننده جدی تمایلی به خواندن مطالب چنین نشریه‌ای داشته باشد.» و در ادامه دلیل ماندگاری فیلم را این می‌داند که «در آن وزن و وقار آن‌چه خوانده می‌شود از آن‌چه دیده می‌شود بیشتر است.» و اذعان می‌کند که «مجله سنگین و پرمایه سینمایی» قرار نیست جای «پوستر و عکس‌های جذاب و اغواگر سردرسینماها» را بگیرد. («۲۴»، ویژه‌نامه سینما و تلویزیون «همشهری ماه»، شماره ۶۴، دی ۸۹)
    جای پاسخ گفتن من به آقای نورایی نیست. شاید من خواننده جدی نیستم و یا شاید اشتباه می‌کنم که پوستر و عکس و سردر سینما را بخش مهمی از سینما می‌دانم و دوست دارم یک مجله سینمایی هم مثل خود سینما، جذاب و پر زرق و برق و خیره‌کننده هم باشد. مشکلات چاپ و انتشار مجلات در ایران را هم نادیده نمی‌گیرم و می‌دانم که بسیاری به سبب تغذیه‌شدن نشریه «۲۴» از یک منبع دولتی (اگر شهرداری تهران را دولتی بدانیم) چشم دیدن آن را ندارند -گرچه این ادعا در یکی از سرمقاله‌های مجله رد شد. البته به کسانی که این موضوع را بهانه می‌کنند خرده نمی‌گیرم، در عین حال که در سینمای سر تا پا دولتی ما، چنین ایرادی (ایراد!؟) چندان نمی‌تواند بزرگ یا مطرح باشد و در ضمن مهم حاصل و نتیجه این همکاری است.
    همه این‌ها به کنار؛ نکته جالب توجه و در واقع اصل مطلب آن بود که از همان شماره (دقیقا از همان تاریخ به بعد) ناگهان تحولی –هرچند نه چندان بنیادی- در مجله «فیلم» حاصل شد: جنس کاغذ بهتر شد. صفحه‌آرایی داخلی مجله، کمی خوش‌سلیقه‌تر یا به توصیفی «گرافیکی»تر شد. مطالبی که در گوشه‌های صفحه آن از افراد مختلف نظرخواهی شده بود، شیوه جدیدی بود (تقریبا مشابه «۲۴») و در واضح‌ترین تغییر، عکس‌های روی جلد از آن عکس‌های بی‌سلیقه یا بد چیده‌شده سنتی مجله فیلم به عکس‌هایی تنظیم و طراحی و فکرشده (اکثرا استودیویی) تبدیل شد. روی جلد همین شماره اخیر را ببینید و با آن جلد مصیبت‌بار(!) شماره‌ای که مربوط به فیلم «جدایی نادر از سیمین» بود مقایسه‌اش کنید.



اینجا روی جلد شماره‌های اخیر «فیلم» را می‌توانید ببینید. اولین شماره بعد از آن مطلب، با عکس گلزار چاپ شد که روی عکس کار شده بود (گرچه هنوز اصرار طراح به رنگ صورتی را نمی‌فهمم!) پس از آن، هر روز بهتر شدند؛ شماره قبلی با عکس رامبد جوان بود.

    شاید بعضی این رقابت را رقابتی نابرابر بدانند (به واسطه همان سوبسیدهایی که «۲۴» به این راحتی نمی‌تواند منکرش باشد!) اما در هر صورت پذیرفتن رقیب و ایجاد فضای رقابت، به جای تخریب و کینه‌ورزی یا کتمان و نپذیرفتن رقیب، می‌دانیم که به نفع هر دو طرف است. با خود حساسیت و کیفیت می‌آورد. من هنوز به سنت قدیم مجله «فیلم» می‌خرم. گرچه حجم مطالبی که از آن می‌خوانم اصلا قابل مقایسه با میزانی که از «۲۴» خوانده می‌شود نیست. از زمانی که با مجموعه‌ای از نقد... که چه عرض کنم، مدیحه‌سرایی‌هایی برای بعضی فیلمسازان و فیلم‌های بی‌ارزش سینمای ایران روبرو شدم (که انگار بیشتر برای تعارف و حفظ مناسبات و ارتباطات مجله با سینماگران اتفاق می‌افتد) نوشته حمیدرضا صدر بر «حکم» کیمیایی آخرین نقد فیلمی بود که از این مجله خواندم. در همین شماره اخیر، نقدهای فیلم «Biutiful» را کسانی نوشته‌اند که متوجه بسیاری نکات کلیدی فیلم نشده‌اند. تحلیل فیلمنامه‌ای هم دارد که در آن فیلم فقط سکانس به سکانس تحریر شده است و...
    من دوست دارم مجله‌ای بخرم که هر روز بهتر شود یا حداقل بدتر نشود. می‌خواهم مجله «فیلم» را بیشتر ورق بزنم و بیشتر بخوانم. اگر خواندنی بود، مثل «۲۴» از گوشه گوشه روزم، زمان برای خواندنش می‌خریدم اما با این چند مثالی که آوردم، حرف‌های آقای نورایی در مورد «محتوای‌» مجله، برایم بی‌معنی است. (مسلما منکر کیفیت محتوای مجله هم نیستم اما اولا جای زیادی برای بهتر شدن دارد و دوم در حال حاضر اصلا در سطح ادعای این آقا نیست.)

حالا خودم شک کرده‌ام که بالاخره بهانه نوشتن این مطلب، آیا جلد خوب این شماره «فیلم» بود، منتشر نشدن یا شدن «۲۴» بود (با آن جلد مزخرف این شماره‌اش!) یا خشم من از همین پرونده سبکی که برای آخرین ساخته اینیاریتو ترتیب داده‌اند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 1:5 PM  توسط حسام دات كام  | 

«جدایی نادر از سیمین» با اکران در فرانسه دوباره خبرساز شد و بخشی از این خبرها هم پیرامون حضور لیلا حاتمی در فرانسه، در تلویزیون و در روزنامه‌ها بود. دیدن مصاحبه‌اش که با حجاب مرسوم، متین و زیبا نشسته بود و به زبان فرانسه صحبت می‌کرد (و لیلا، همسر بنده، زحمت ترجمه را می‌کشید.) انگیزه‌ای شد برای مقایسه‌ای کوتاه بین او و برخی دیگر از بازیگران زن که در خارج از ایران حضور پیدا کردند.

    از میترا حجار که نه جایگاه‌ش در ایران با حاتمی قابل قیاس بود و نه الان از او خبری هست بگذریم. همین‌طور از نمونه‌های مشابهی مانند حضور بازیگران فیلم تهمینه میلانی که اگرچه حجابی نامرسوم داشتند اما ظاهرا چندان هم مهم نبودند که مورد توجه قرار گیرند. بهتر است گلشیفته فراهانی را نمونه قرار دهیم که از لحاظ میزان خبرسازی هم با این یکی قابل مقایسه است.


این که می‌گویم گلایه نیست و نافی حق هر شخص در انتخاب پوشش خود هم نیست اما چه می‌شد گلشیفته هم با حجاب معمول و مرسوم داخل کشور در هالیوود حاضر می‌شد تا چنین نشود که حتی از بازگشت به ایران نیز بیم داشته باشد؟ می‌توان تصور کرد که برنامه حضورش را با هدف رفتن همیشگی چیده و تنظیم کرده بوده است اما خوش‌خیال بوده اگر می‌پنداشته که مسئولانی که اینان باشند، در صورت بازگشت اجازه کارش می‌دهند (اگر در جریمه و تنبیه پیشتر نروند.) که حال از میسر نشدن این خیال بپژمرد. مجدد تاکید می‌کنم که او از حق خودش در انتخاب پوشش به سلیقه خودش استفاده کرده است –و تاوان ناعادلانه‌اش را هم دارد می‌دهد- اما چه می‌شد که او با این کار امکان حضورش در سینمای ایران را از بین نمی‌برد و به صورت بهتر: آیا در حال حاضر و در این شرایط، حضور او در کشور بیشتر موثر خواهد بود یا مهاجرت‌اش؟ برای سینمای ایران، برای جامعه و شاید حتی برای خودش؟ (از منظری دیگر، حضورش در یک فیلم سطح اول هالیوودی و همکاری‌اش با ‌محسن نامجو‌ شاید دستاوردی فرهنگی-هنری و از گونه‌ای دیگر باشد و امید که بیشتر و پربارتر هم باشد تا در مقایسه و برتری‌دادن‌اش بر شرایطی که اشاره کردم شک و تردید نداشته باشیم.)
لیلا حاتمی در جایی که اجباری ندارد، با حجاب حاضر شده و در صحبت‌هایش هم در عین حال که سعی می‌کند بهانه‌ای برای مسئولین دلسوز(!) سینما فراهم نکند، ساکت نیز نمی‌ماند. در جواب سوالی مبنی بر این که آیا مجبور است حجاب داشته باشد، به جای جواب مستقیم، حجاب را به مثابه کد و علامتی می‌داند که زنان ایرانی با آن شناخته می‌شوند و مجری هم برای بار دوم اذعان می‌کند که اتفاقا با این شال بر سر، بسیار زیبا و برازنده هم شده است. اگر امثال آقای شمقدری، درایت و مدیریت مضاعف جهانی به خرج ندهند(!) او پس فردا هم دوباره در فیلم دیگری حاضر خواهد شد و همچنان خار چشم امثال صفارهرندی خواهد شد که شب‌ها در رویای شیرین حذف سینما در رختخواب به خود می‌پیچند! او سنگی خواهد بود جلوی پای امثال شمقدری که سینما را یک‌دست و یک صدا می‌خواهند و آن را به جای پیکره‌ای زیبا از هفتمین هنر مخلوق بشر، بلندگویی مقوایی می‌خواهندش که آن تک‌صدا را فریاد کند.
اگرچه گلشیفته این روزها سمبلی شده از بسیاری هنرمندان که شرایط سخت و محدود فرهنگی، به «مهاجر»، «هنرمند مهاجر» یا «هنرمند در غربت» تبدیل‌شان کرده است و از این رو این که می‌گویم شاید بی‌انصافی باشد اما به نظرم حضور لیلا است که تاثیر بیشتری داشته و دمی خواهد شد برای نفس‌های به شماره‌افتاده سینمای ایران.


پ.ن. بدتر از همه این است که گلشیفته لباس قشنگی هم نپوشیده بود و ظاهرش در بسیاری از فیلم‌ها خیلی بهتر و خوش‌تیپ‌تر از آنی بود که در هالیوود و روی فرش قرمز باهاش ظاهر شد! یعنی ارزشش را هم نداشت به نظرم!!

پ.ن.۲. یک بار در یکی از جلساتی که در دوران خوش کانون فیلم دانکشده هنرهای زیبا با رییس دانشکده داشتیم و عمده مطالبه‌مان در اختیار گرفتن حق تعدیل –یا همان قابل نمایش عمومی نمودن!- فیلم‌ها بود (یعنی خودمان سانسورچی شویم نه مسئولی که نسخه‌هایی که به ما تحویل می‌داد ده‌ها دقیقه از نسخه‌هایی که صدا و سیما پخش می‌کرد کمتر داشت! و همین‌جا با افتخار و شرمساری باید اعتراف کنم که من یک بار سانسورچی هم شدم!) تلویحا از او پرسیدم که خجالت نمی‌کشد که رییس دانشکده هنریای است که نه تنها هیچ مجله و نشریه دانشجویی در آن منتشر نمی‌شود که حتی کانون فیلم هم ندارد. در پاسخ گفت که قواعد بازی وجود دارد و من هم گفتم بالاخره همه این قواعد بازی را می‌دانیم اما این شمایید که هم بهتر آن‌ها را شناخته و هم موقعیت و تسلط مانور در آن، برای ایجاد فضا و آزادی بیشتر را دارید (حداقل به نسبت ما دانشجوها) وگرنه با حرکت منفعلانه در این قواعد که تا ابد فقط باید دعا کنیم جای‌مان تنگ‌تر نشود.

پ.ن.۳. این مطلب را پس از انتشار عکسی از گل‌شیفته فراهانی و بحث و جنجال پس از آن دوباره منتشر کردم و برای رفع سوءتفاهم‌ها باید بگویم که اولا نه مخالفتی با هیچ یک از دو روش مقایسه شده دارم و نه پیشنهاد می‌کنم. تنها منظورم توجه به این نکته بود که در حال حاضر قواعد بازی ناعادلانه‌ای از سوی افرادی که متاسفانه زورشان بسیار می‌چربد و رحم و انصافی هم ندارند وضع شده است و یا باید در چارچوب آن بازی کرد و فضا را باز کرد یا کلا با آن مخالفت کرده و پای هزینه‌های آن ایستاد. من که از این بازیگران –در این بازی- نیستم که تجربه‌ای در این زمینه داشته باشم (و حتی زن هم نیستم که طعم حجاب اجباری را چشیده باشم.) اما به عنوان یک علاقمند و دلسوز سینما پیشنهادم این است که در جاهایی دست به خطر (اعم از اعتراض، تابوشکنی یا هر چیز) بزنند که –خیلی عامیانه و ساده- نتایج مثبت آن به عواقب و مضرات‌ش بچربد و بصرفد.
اگرچه در پی همین جنجال آخر، وقتی دوباره به این نوشته نگاه و فکر می‌کردم با خود گفتم شاید اگر دیگر بازیگران زن هم به پیروی از گلشیفته و میترا حجار به حضور بدون حجاب اجباری در خارج از کشور روی می‌آوردند، مسئولان دلسوز(!) هم به آرامی دست از برخی قواعد سخت‌گیرانه خود بر می‌داشتند. البته که اولین کسانی که باید برای این شجاعت هزینه گزافی می‌پرداختند –متاسفانه- خود این زنان بودند و به همین دلیل اگر در این کار، امثال گلشیفته تنها ماندند و قربانی صف شکنی شدند –حداقل من- نمی‌توانم به هیچ‌یک از طرفین، ایراد و انتقادی داشته باشم. شرایط سختی است.

در نهایت به نظر شخص بنده، انتشار عکس برهنه گل‌شیفته (که خواسته و نخواسته سینمای ایران را نیز نمایندگی می‌کند.) می‌تواند در این شرایط سخت، عواقب و پیامدهایی برای سینمای ایران داشته باشد که بسیار بیشتر از نتایج و دستاوردهای آن است. می‌دانم که محافظه‌کارانه است اما فعلا شرایط‌مان هم از موضع ضعف است. (به هرحال باید جسور بود) البته پرواضح است که نظری پیرامون تصمیم فردی او برای خود و زندگی شخصی و حرفه‌ای‌اش ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 12:20 PM  توسط حسام دات كام  | 

شايد بهتر بود برداشت­ها و نوشته­هايم در مورد اين فيلم را بعد از ديدن دوباره يا حتي چندباره آن، يادداشت و منتشر كنم. اما ابتدا قصد نوشتن نقد يا نوشته چندان مفصلي نداشتم. (ناگهان خيلي مفصل شد!) به ويژه كه نقدي بر فيلم نبود و تعريف و تمجيد هم كه آن‌قدر موجود است كه لزومي بر تكرارش نيست! به هر حال شوق نوشتن در مورد اين فيلم، من را به جلو انداخت و شايد پس از ديدن دوباره و چندباره‌اش –اگر صورت گرفت- دوباره چيزي به اين مجموعه اضافه كنم. (نوشته­ها با ترتيب زماني مخالف ترتيب­شان ارسال شده­اند تا در وبلاگ به ترتيب مناسب ديده شوند.)

خيلي خلاصه! (مواد تشكيل دهنده اكسير ساده و غيرجادويي اصغر فرهادي)

خيلي ساده بخواهم به مهم­ترين برتري­ها يا عوامل موفقيت اين فيلم اشاره كنم مي­توانم آن­ها را  1.جزييات 2.كاراكتر و 3.ايجاد درگيري ذهني-عاطفي براي تماشاگر نام ببرم.

-         جزييات: در روزگاري كه اكثر فيلم­هاي سينماي ايران از كمترين ميزان قصه­گويي و توجه به قواعد و برخورداري از استاندرادهاي فيلمنامه­نويسي بهره مي­برند و موضوع فيلمنامه نامرغوب، به عنوان يكي از اصلي­ترين معضلات سينماي ما شناخته مي­شود، فيلمنامه­هاي اصغر فرهادي شوكه­كننده هستند و اساس و پايه اصلي خلق شاهكارهاي­اش قرار مي­گيرند. (البته نه اين كه خوب بودن اين فيلم­ها، فقط نسبي و به دليل اين كنتراست موجود با ديگر آثار باشند.)
توجه به جزييات فيلمنامه به عنوان شالوده فيلم و نوشتن متوني كه به قول معروف: «مو لاي درزشان نمي­رود.» را شايد بتوان مهم­ترين دليل موفقيت فرهادي دانست. اين فيلم شايد فيلم پيچيده­اي به نظر برسد. شايد در برخورد اول آن را سردرگم­كننده بدانيم اما فيلم در واقع به سادگي همان نام­اش است: «جدايي نادر از سيمين» حادثه­اي را سبب مي­گردد كه مجموعه اتفاقات پس از آن، با پرداخت بسيار دقيق، داستان فيلم را رقم مي­زند. هر عنصر فيلم، بدون استثنا، بخشي از ساختار آن است. نه تنها بيهوده و زائد نيست، بلكه در خدمت آفرينش هر چه جزيي­نگرتر داستان و شخصيت­ها و فضاي آن است. در عين حال، لحظه­اي هم از داستان براي افزودن اين جزييات هدر نرفته است. مثالش را در صحنه چانه­زني سيمين با حجت در كفاشي مي­بينيم: حجت در پايان اين سكانس مي­توانست خيلي ساده پيشنهاد را بپذيرد و موافقت­اش را اعلام كند. اما رنجش او و قهر كردن­اش در برابر سيمين كه مي­گويد: «شما موافقت كنيد و راضي كردن نادر با من.» (مضمون) نه تنها نوعي تعليق به اين سكانس مي­افزايد و يك بازي ظريف با ديالوگ­ها هم هست، بلكه در خدمت قوام بيشتر شخصيت­ها نيز قرار مي­گيرد.
البته فيلمنامه به عنوان اساس، مهم­ترين جزء و -به نظر من- مهم­ترين تخصص اصغر فرهادي مورد تاكيد قرار گرفت. وگرنه ديگر جزييات­پردازي­هاي مهم و چشمگير هم، در تمامي اجزاء فيلم وجود داشته­اند؛ فيلمبرداري و به خصوص صحنه­پردازي به عنوان مثال. اگر بدانيد كه خانه نادر، يك خانه متروكه بوده و كلا براي فيلم صحنه­آرايي شده و صحنه­هاي دادسرا، در چند مدرسه ضبط شده و همگي آدم­هاي حاضر در آن، سياهي لشگر (يا همان هنرور) هستند، ديگر احتياج به اشارات بيشتر نخواهد بود!

-         شخصيت (كاراكتر): چه اصغر فرهادي را مؤلف يا صاحب سبك دانسته، چه او را صرفا داراي فيلم­هاي خاص خودش بدانيم. چه بخواهيم به پيروي از ديگر سبك­هاي هنري و از جريانات تاريخي در سينما، مثلا نام «رئاليسم اجتماعي»۱ را براي سبك فيلم­هاي او انتخاب بكنيم يا نه، در هر صورت –چنان كه پيشتر هم اشاره شد- نمي­توانيم منكر تازگي و منحصر به فرد بودن تمامي اركان فيلمسازي­اش براي سينماي ايران بشويم كه يكي از آن­ها، خلق شخصيت­هاي زنده و ملموس است، در ميان برهوتي از شخصيت­هاي كليشه­اي و باسمه­اي معمول فيلم­هاي ايراني۲. (البته واقعي بودن كاراكترها و مطابقت آ­ن­ها با واقعيت جاري در جامعه، لزوما و به تنهايي نمي­تواند دليل و معياري براي قضاوت در مورد يك فيلم و به طور خاص شخصيت­پردازي آن شود. هر فضاي داستاني و سينمايي، نوع شخصيت­پردازي خاص خود را مي­طلبد.) در هر صورت، در برابر چنين آثاري است كه كاراكترهاي پيچيده و عميق و در عين حال باورپذير خلق­شده با تمامي جزييات در اين فيلم، در برابر بسياري از اين كاراكترهاي «سطحي پرداخت شده»، چنان به چشم مي­آيند كه ناخودآگاه به سمت نامي براي اين نوع فيلم­ها و در توجيه اين تفاوت برجسته­شان مي­رويم. در حالي كه فرهادي آن­چنان كار متفاوتي –در ذات- انجام نداده است: چند آدم معمولي جامعه­اش را در بين درگيري­هاي ساده روزمره­شان، در موقعيتي به چالش مي­كشد و آن را به طبيعي و واقعي­ترين شكل ممكن به تصوير مي­كشد. همين!
با اشاره دوباره به همان سكانسي كه پيشتر به آن اشاره شد، رنجيدن حجت از سخن خام سيمين، بسياري از وجوه شخصيتي اين آدم­هاي آشنا را براي ما بازگو مي­كند: نوعي تاكيد بر بي­تجربگي و بي­سياستي سيمين، نشان­دادن آن كه حجت هم تشنه پول نيست و يا او هم غروري دارد كه سبب مي­شود حتي براي نازكردن(!) هم كه شده، از پذيرش سريع اين پيشنهاد خودداري كند و فقط زير فشار و اصرار طلب­كاران و ريش­سفيدان تن به آن بدهد. باز هم نمونه­اي از جزييات كوچك اما با نقش بزرگ و پر كاربرد و به شدت انديشيده­شده در اين فيلم. البته از شخصيت­پردازي كه حرف مي­زنيم، نقش بازيگران را نمي­توانيم فراموش كنيم و به آن اشاره نكنيم. هرچند سايه سنگين فرهادي، در بازي گرفتن از بازيگران­اش هم به شكل پررنگي حضور دارد.

-         درگيري ذهني-عاطفي تماشاگر با فيلم: فرمول قديمي اما هنوز پر استفاده «احساسات مخاطب را تحريك كن تا فيلم خوبي داشته باشي»!‌ كه كاربرد بسياري در سينماي هند دارد (و حتي با وفور كمتر در سينما و بيشتر در تلويزيون خودمان) به نوعي در اين فيلم هم –آگاهانه يا ناآگاهانه، با حسن يا سوء­نيت- وجود دارد. البته از نوع مترقي­اش. يعني در حالي كه ديگر فيلم­ها، تنها با تاكيد بر احساسات­گرايي و بدون توجه به ديگر جنبه­هاي كيفي فيلم، قصد جلب و ارضا تماشاگر را دارند، در اين­جا فيلمي را در بالاترين سطح كيفي مي­بينيم كه نمي­توانيم بگوييم هدف –حتي غير اوليه- فيلمسازش، برانگيختن احساسات تماشاگران بوده است.
به هرحال، شايد بخشي از تماشاگران راضي از ديدن اين فيلم كه با چشمان قرمز و تر، سالن را ترك مي­كنند، روز بعد به ديدن همان سريال­هاي حزن­انگيز تلويزيوني و ماهواره­اي بنشينند؛ داستان مردي كه همسرش سرطان مي­گيرد يا دختر پولداري كه دوست­پسر نزارش كور مي­شود و بچه­اي كه كل خانواده­اش را در حادثه­اي از دست مي­دهد و از اين دست داستان­هاي برانگيزاننده­ي احساسات با شديدترين شكل ممكن (و نه لزوما غمگينانه). آن­جا هم سير بگريند و آن­ فيلم و سريال­ها را هم مثل اين فيلم، «تاثيرگذار و خوب» توصيف كنند.
بسيار بين دوستان فيلم­باز و فيلم­شناس يا صرفا فيلم­دوست، صحبت از اين شده است كه هر چه آگاه­ترشدن نسبت به تكنيك سينما (يا هر آن­چه به ساخته­شدن، پشت صحنه و تحليل آن مرتبط است) فاصله هر چه بيشتر با يك تماشاگر عادي سينما را در پي مي­آورد كه اگر نگوييم از ما بيشتر لذت مي­برد، حداقل باعث مي­شود نوعي لذت­بردن از سينماي ناب (كه نشناختن موضوع سينما شرط آن است!) به قيمت اين آگاهي از دست برود. سرگرم­شدن با جزييات تكنيكي فيلم­ها و فراموشي و منحرف­شدن از اصل فيلم، با غرق­شدن در اطلاعات سينمايي هم، نوعي از اين اتفاق ناخوشايندِ فاصله افتادن با فيلم­ها است.
اما اين فيلم تجربه­اي ديگر را براي من تماشاگر داشت: در ميانه فيلم، فرصت بسيار كوچكي يافتم تا براي لحظه­اي به خودم بيايم. هيجان و اضطراب. خيس عرق بودم و قلبم تند مي­زد! هر چه سعي كردم همان فاصله هميشگي را با تكرار اين نكته كه «اين­ها همه فيلم است!» «اين همان ليلا حاتمي است كه كلي فيلم ازش ديده­اي و اين هم همان پيمان معادي فيلمنامه­نويس است.»، «الان دوربين در دستان چيره كلاري است.» و... فايده نداشت و خودم هم نفهميدم كي دوباره به داخل پرده افتادم و در صندلي عقب اتومبيل نادر نشستم! در مورد اين فيلم، من واقعا جزيي از فيلم بودم. تمام تنش فيلم به من منتقل شده بود و صداي خرد شدن استخوان­هاي شخصيت­هاي فيلم، زير بار فشار موقعيت­هاي حساس و پرتنش داستان را، از زير پوست خودم مي­شنيدم! فيلم كه تمام شد، خسته بودم. ساكت از سالن به بيرون فرار كردم اما نه براي فرار از اين فشارها. براي آن كه در گوشه­اي فكر كنم كه حالا چه مي­شود كرد كه اين قائله ختم به خير شود. چه مي­شود كرد كه نادر و سيمين از جدايي منصرف شوند و حجت پول طلبكارهاي­اش را بدهد؟ و... با تمام ذهن و عواطف و احساسات، درگير ماجراها و شخصيت­هايي مي­شويم كه انگار مي­توانند همين همسايه روبرويي باشند يا هماني كه امروز جلوي ويترين مغازه­اي بود و از كنارش بي­تفاوت گذشتيم و يا همان...
گفتم «مترقّي» چون اين­جا ديگر با ديدن مثلا دختري كه پس از سال­ها، خواهر دوقلوي گمشده­اش را مي­يابد اشك شوق نمي­ريزيم. اين­جا ذهن ما درگير پيدا كردن راهي براي حل اين داستان و اين شخصيت­هاي زنده مي­شود و براي يك حس خيلي عميق­تر انساني اشك مي­ريزيم؛ براي مثلا از دست رفتن معصوميت دختري در حال بلوغ (اجتماعي) با دروغ گفتن. او كه اشك مي­ريزد، انگار گونه­هاي ماست كه حتي اگر بغض­مان را هم فروخورده باشيم، از اشك­هاي ترمه خيس مي­شود.



۱ - فكر مي­كنم استقبال از اين فيلم در خارج از كشور، نشان داد كه اين فيلم چنان­چه بسيار گفته شده، فقط فيلمي اجتماعي و بيشتر در مورد طبقه متوسط ايران و دغدغه­هاي آن­ها نيست. مسائل و مضامين اين فيلم، كلي­تر و بيشتر «انساني» شده است.
۲ - نمي­خواهم براي تمجيد از كارهاي فرهادي به تمامي سينماي ايران حمله كنم و آن را زير سوال ببرم اما قبول داريم كه با محاسبه كليه محصولات سينماي ايران، آثار مناسب (نه حتي مرغوب) پرشماري در ميان­شان يافت نمي­شود و فيلم­هاي اجتماعي خوب هم بسيار انگشت­شمار هستند. (البته محدوديت­هاي هميشگي بر سر راه فيلمسازان اجتماعي را هم ناديده نمي­گيرم. گرچه اين محدوديت­ها براي فرهادي استثناء نبوده­اند.)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 3:50 PM  توسط حسام دات كام  | 

انتقاد -پاسخ سرخود!- از فيلم

بنا بود به تكرار تعريف و تمجيدها نپردازم اما مگر مي­شود از فيلم صحبت كرد و چيزي جز ستايش بر آن نوشت؟ در اين ميانه اما اصغر فرهادي آن قدر گوهر نايابي است كه بيشتر از فيلم، از او به عنوان سازنده­اش تقدير مي­شود (نه! خيلي هم طبيعي نيست. دقت كنيد در مورد بقيه فيلم­ها مي­گوييم: فيلم خوبي است اما اسم اين فيلم كه مي­آيد معمولا همه اولين جمله­شان نام اصغر فرهادي را هم در خود دارد!)


نه اين كه خواسته باشم، ذره­بين به دست به دنبال نواقص فيلم بگردم و براي متفاوت بودن هم كه شده، نقطه­ضعفي براي آن پيدا كنم. اما چه از نگاه يك منتقد، چه تنها از سر كنجكاوي، ايده وسوسه­كننده­اي است، يافتن كاستي­هايي در اين فيلم. در هر صورت به دو نكته­اي كه در مورد اين فيلم، ذهنم را مشغول كرد اشاره مي­كنم:

اولي خيلي سليقه­اي بوده و قابل طرح نيست. فقط اشاره­اي مي­كنم، شايد براي تفريح و شوخي! به نظرم پيمان معادي به خصوص با آن ريش­اش يك جوري بود! فيزيك صورت خاصي دارد كه حضورش احساس مي­شود! نمي­دانم. حس مبهم و گنگ و ضعيفي است اما اگر بخواهم به زبان شفاف­تري صحبت كنم: ريش­اش با كار در بانك و شخصيت­اش جور نبود. كلا به كارمند بانك نمي­آمد. گرچه در فيلم چندان تاكيدي به شغل او نمي­شود و در واقع تنها اشاره كوچكي به آن مي­شود. به هر حال بعد از اين دو فيلم (با درباره الي...) آن­قدر دوست­داشتني است كه حيف­ام مي­آيد بگويم اگر بازيگري ديگري بود شايد بهتر مي­شد.

اما موضوع دوم يك گره داستاني مهم بود: زماني كه راضيه، قضيه تصادف را مطرح كرد براي لحظه­اي جا خوردم. اول به نظرم رسيد اين مساله از سر ناچاري و براي جمع و جور كردن داستاني كه خيلي گسترده و پيچيده شده بود اضافه شده. كمي ساختگي به نظر مي­رسيد. با انگيزه­ها و شخصيت راضيه هم جور نبود كه تا آن زمان اين قضيه را پنهان كند. البته پس از لحظاتي و به ويژه با ادامه داستان (مي­شود توجيه كرد كه بيشتر، حساسيت راضيه نسبت به پول حرام بوده كه او را به گفتن اين مساله واداشته.) و با ديدن پتانسيل­هايي كه با اين اتفاق به داستان اضافه شد، آن را پذيرفته و باور كردم. اما هنوز دارم فكر مي­كنم چطور در يك روايت سوم­شخصي سينمايي، اين راوي ناموجود به خود اجازه مي­دهد با حذف بخشي از اتفاقات در روند قصه دخالت كند؟ شايد يك پاسخ براي اين سوال اين است كه اين راوي از نوع «داناي كل» نيست. راوي­اي است كه فقط آن­چه شخصيت­ها مي­دانند را مي­داند. با مروري بر فيلمي كه تا كنون فقط يك بار ديدم­اش- لحظه­اي از فيلم را به ياد نمي­­آورم كه در خلوت يك نفر بگذرد. هميشه حداقل دو نفر در لحظات مختلف داستان حاضر هستند و آگاهي راوي سوم شخص از آگاهي آن شخص يا اشخاص ديگر مي­آيد. حتي وقتي نادر به تنهايي با بازپرس صحبت مي­كند يا پله­ها و صحنه حادثه را چك مي­كند، بلافاصله با حضور دخترش، اين اتفاق، به همان اتفاق مشترك تبديل ­مي­شود. بنابراين راوي داستان، داناي كل نيست. فقط يك ناظر بيروني است. از تصادف هم خبر ندارد چون راضيه آن را مطرح نكرده و يا مهم ندانسته و پيرمرد هم كه صحبت نمي­كند.
حالا خودم يا شما، اين­ها را بگذاريد به حساب اين­كه ترسيدم از چنين فيلمي ايرادي بگيرم و خودم جواب انتقادم را دادم! اما فكر مي­كنم اين باز هم تاكيدي است بر اين كه فيلمنامه اين فيلم، «مو لاي درزش نمي­رود!»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 3:48 PM  توسط حسام دات كام  | 

كف توقعات نزول­كرده ما

- مي­ناليدم از شلوغي، از اضطراب براي خريدن بليت يا پرشدن پاركينگ و شلوغي­ها و سر و صداها و ناهنجاري­هاي داخل سالن سينما و... اما –اگرچه اين فيلم رخصتي نداد تا در زمان تماشاي­اش، به خود بيايم و حضورم را در سالن و در بين تماشاچيان حس كنم- ديدن فيلم در حالي كه فاصله­ات تا پرده سينما را به جاي صندلي­هاي خالي، انبوهي از تماشاگران مشتاق پر كرده است، احساسي كمياب است كه در حال حاضر، حداقل به دليل منحصر به فرد بودن­اش خوشايند است.

- بگذريم از اين كه اين فيلم آيا خوب هست يا نيست. شاهكاري مي­تواند باشد يا نه؟ همين كه فيلمي مي­بينم به زبان فارسي و ساخت كشور خودمان كه مي­تواند با استانداردهاي فيلمسازي دنيا مطابقت داشته باشد، براي من بسيار خوشحال كننده است. بارها هنگام ديدن فيلم­هاي غيرهاليوودي، به ويژه نمونه­هاي غيرانگليسي­زبان­اش و به خصوص آن­هايي كه در كشورهاي غيراروپايي و غير پيشرفته ساخته شده­اند، از خود مي­پرسم: چه چيز باعث شده است كه اين فيلم­ها، خوب يا بد، حداقل از لحاظ ظاهري و فقط در تصاويرشان، داراي استاندارد قابل قبولي باشند، كه ما از آن عامل برخوردار نيستيم؟ شايد «21 گرم» مثال سختي باشد براي مقايسه، اما در مقايسه با بسياري ديگر از فيلم­هايي كه چه با تقليد از آن و چه بدون تقليد و با چنان مضامين مشابهي (روابط و رنج­هاي انسان­ها) ساخته شده­اند و بسياري، شايد الان تكراري و غيرجذاب هم به نظر برسند، «جدايي نادر از سيمين»، حتي اگر يكي از آن كپي­هاي معمولي و كليشه­اي اين فيلم­ها هم باشد، همين كه به زبان خود ما –تماشاگران است، در مورد ماست و در شهر ما ساخته شده... من را كه شعف مي­آورد! وقتي مي­بينم كه در فيلمي، براي ذره ذره جزييات­اش فكر شده است: از يك تيتراژ ساده و در عين حال خلاق تا فيلمنامه­اي كه «مو لاي درزش نمي­رود!» و فيلمبرداري حساب شده و... تجربه­اي است مثل ديدن آن ساختماني كه حتي اگر اصلا از ظاهر و طراحي­اش خوش­ات نيايد، به تحسين جزييات دقيق­طراحي­شده و دقيق اجراشده­اش مي­پردازي. آن هم در اين آشفته بازاري كه حتي ذره­اي توجه به حتي مهم­ترين جزييات هم وجود ندارد. آن هم نه فقط در سينما و معماري.

- نوروز و در جاده­ها، يك بيلبورد بزرگ كه روغن موتور تبليغ مي­كرد، چندين بار بر سر راه­مان سبز شد. براي خودم داستاني از پشت­پرده شكل­گيري آن ساختم، بر اساس تجربه آشناي كار با كارفرمايان بي­سوادي كه در كار متخصص دخالت مي­كنند: طراح اين آگهي، عكس دست­كاري­شده خودرويي را از روبرو در كنار لوگوي محصول گذاشته بود كه به نظر مي­آمد در حال لبخند زدن است. مديريت كارخانه توليدكننده محصول به او اصرار و بر او فشار آورده كه اين كافي نيست. بايد همه «شيرفهم» شوند. و به او حكم كرده كه چنين جمله­اي را در بيلبورد اضافه كند: «اين خودرو چرا مي­خندد؟»
اين تلاش براي شيرفهم كردن، كه انگار امري نهادينه است، در اركان مختلف شهر و جامعه و كشور جاري است. در محصولات سمعي-بصري كه بسيار بيشتر. هنوز جمله «ديگر نگران نباشيد. با محصولات ما آسوده خاطر شويد.» موتيف تهوع­آور بخش آگهي­هاي بازرگاني تلويزيون است. در چنين شرايطي، هنگامي كه نادر در پزشكي قانوني، ناگهان دست از بازكردن دكمه­هاي پيراهن پدرش كشيده و دوباره آن­ها را مي­بندد، من و تقريبا همه تماشاگران مي­فهميم كه او چرا چنين تصميمي گرفت. اما آن­قدر به توهين به شعورمان عادت كرده­ايم كه وقتي مي­بينم اين كارگردان نازنين، ما را آن­قدر دانا فرض كرده كه نيازي به «شيرفهم» كردن ما نديده، اشك شوق مي­ريزم و مي­خواهم به دست و پايش بيافتم!
دوست داشتم كنترل سينما دستم بود. در اين صحنه دكمه ايست را مي­زدم. از تماشاگران مي­پرسيدم :«كي نفهميد؟» و بعد آن عده انگشت شمار را از سالن بيرون كرده و يك بليت «اخراجي­ها» به­شان هديه مي­كردم... نه! يك كلاس كوچك مباني سينما براي­شان برگزار مي­كردم.

- بسيار شكايت­ها كرده­ايم از اوضاع فرهنگي معاصر و از فشارها بر روي هنرمندان و البته از كاستي­هاي فضاي هنري و نسل جديد هنرمندان. اوضاعي كه بيضايي را به ساخت يك فيلم در هر دهه و اثر جنون­آميز اخيرش و مهرجويي را به ترجمه كتاب و پناهي را به زندان كشاند و... ديدن فيلم­هاي فرهادي، نه تنها اين نااميدي را نازل مي­كند، بلكه به آينده روشني اميدوار مي­كند. (براي من اين تجربه از همان عناصر –براي سينماي كنوني ما- نادرِ فيلم اول­اش؛ مثلا كاراكتر ويژه­ فرامرز قريبيان در «رقص خاك» آغاز شد) فيلم­هاي فرهادي، استاندارد سينماي ما را بالا مي­برد. (حداقل اميدوارم آن­قدر حساسيت و توجه و رقابت در سينماگران امروز باقي باشد كه چنين جمله­اي محقق شود.) نشان مي­دهد كه مي­توان در اين اوضاع هم، نه تنها فيلم خوب، كه شاهكار خلق كرد. نشان مي­دهد كه با كمال احترامي كه براي سينماگران نسل­هاي قبل­مان داريم، شايد بايد براي بيضايي درخواست حكم بازنشستگي كنيم، از مهرجويي بخواهيم به همان نوشتن رمان و ترجمه خود را مشغول كند و آرزو كنيم كه فرهادي –به ويژه با وجود حساسيت­هايي كه در مورد اين فيلم و عمدتا از سوي جريان­هاي تندروي موافق و مخالف به وجود آمده- به سرنوشتي، حتي مشابه پناهي دچار نشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 3:46 PM  توسط حسام دات كام  | 

فرامتني­ها يا «روايت جدايي ما از سينما»


آمار دقيق و تازه­اي ندارم اما از آخرين آمارها مي­شد حدس زد (به نظرم حتي پيش از اكران فيلم هم مي­شد حدس زد) كه «جدايي نادر از سيمين» موفق به شكست «اخراجي­ها ۳» در گيشه نخواهد شد۱. پيش از شروع فيلم، ليلا از آمار فروش سوال كرد و پرسيد: آيا ركورد را خواهد شكست؟ گفتم نه. به دليل و دلايلي. بالاخره آن فيلم «عامه­پسند» است. اين اما يك فيلم «سينمايي» است (نمي­خواهم از واژه­ها و صفت­هاي مبهم «هنري» يا «روشنفكرانه» و امثال آن استفاده كنم.) كه توانسته توجه توده مردم را هم –به هر دليلي- جلب كند. و بالاخره حمايت­هاي رسمي و دولتي از آن فيلم و نام و آوازه قبلي­اش (فراموش نكنيم كه اين سومين بار است كه فيلمي با عنوان «اخراجي­ها» اكران شده است.) هم آن را به رقيبي سرسخت تبديل مي­كند.
اما در زمان انتظار، چيزهاي بسيار بيشتري براي درگير شدن و فكر كردن، به جاي هيجان بابت ركورد فروش وجود داشت: نيمكت­هاي ميني­ماليستي استيل زيباي داخل فضاي انتظار سينما ملت را نمي­دانم عوض كرده­اند يا همان­ها را رنگ زده­اند و روي­شان يك تشكچه هجو گذاشته­اند! رنگ­هاي متنوع زرد و قرمز و آبي، شبيه الاكلنگ­هاي صدها بار رنگ شده پارك­هاي قديمي شده­اند. مديريت سينما، در اين چند سال در حد مديريت كله­پزي عمل كرده است! خوشحال بودم كه آن آلونك فروش تنقلات و ذرت مكزيكي را از دم در ورودي جمع كرده­اند، به جاي آن در رمپ ورودي، به فجيع­ترين شكل ممكن، يك اغذيه فروشي راه انداخته­اند كه آش رشته مادربزرگ مي­فروشد. خوشحال بودم كه آن سازه بادي ركيك روبروي سينما را جمع كرده­اند. حالا يك تابلوي نئون مستهجن روي بدنه ساختمان چسبيده: «سينما گالري ملت». انگار كه اگر اين را، درست آن­جا روي بدنه و با آن رنگ­هاي چشم­نواز۲ نصب نمي­كردند، شهروندان فكر مي­كردند كه اين ساختمان، مثلا مدرسه ابتدايي شمر بن ذي­الجوشن است! خوشحال بوديم كه اين سينما، با آن فضاي خاص­اش ميزبان سينماروهاي حرفه­اي­تر و فرهيخته­تر است. قديم تابلوي قرمز رنگ «مصرف تنقلات و استعمال دخانيات ممنوع» درست زير پرده، تمام فيلم روي اعصاب بود. خوشحال بوديم كه اين­جا حتي نيازي به اين هشدارها هم نيست. اما هر جاي فضاي داخلي سينما كه مي­روي، نوعي خوراكي عرضه مي­شود. صد رحمت به چيپس و پفك. نديده بودم با ليوان ذرت بخارپز وارد سينما شوند! قديم اگر نواي آرام يك موسيقي ملايم، در مايه­هاي موسيقي فيلم­هاي كلاسيك، پيش از آغاز فيلم پخش نمي­شد، حداقل خوشحال بوديم كه سكوت است! وارد كه شديم، آهنگ يكي از اين پاپ-فله­اي­هاي بچه­مزلف­هاي مجاز! چنان فضايي آفريد كه فكر كردم اشتباهي وارد سالن يكي از كمدي-كيلويي­هاي فتحعلي اويسي(!) شده­ايم يا منتظر بودم در تيتراژ با عبارت «جواد رضويان در فيلمي از اصغر فرهادي» روبرو شوم! آهنگ كه تمام مي­شد، آقاي آپاراتچي يا مسئول سالن يا در اين­جا بهتر است بگوييم: دي.جي! آهنگ­ها را جلو مي­زد تا به آهنگ ضرب­دار و اصطلاحا «شاد» بعدي برسد! انگار مديريت سفارش كرده بود كه اين فيلم تلخ است، يك آهنگ شاد براي­شان بگذار كه هدف جلب رضايت مشتري است!! خوشحال شديم كه پس از اتمام فيلم، بساط طرب دوباره راه نيافتاد... كف سالن اما در پايان فيلم ديدني بود. نشان مي­داد كه ملت فضاحت­پرور(!) بين جنگل­هاي شمال، پاركينگ­هاي كنار اتوبان قزوين يا داخل سينما، تفاوتي قائل نشده و با رعايت عدالت ايراني-اسلامي، همه جا را به زباله­ها و ديگر پسماندها، به صورت مساوي مزين مي­فرمايند! بالاخره وقتي استقبال از فيلمي بالا مي­رود، تماشاچيان هم درهم مي­آيند، نه سوا! به جاي آن­كه آرزو كنيم دوباره سينماها خلوت شوند و در آرامش و تمركز به ديدن فيلم­ها بنشينيم، آرزو مي­كنم سطح فرهنگي هموطنان هر روز بالاتر رود تا تجربه فيلم ديدن با آن­ها، تلخ و زهرآگين(!) نشود.
اما درست در همان زماني كه من از قطع شدن ترانه­هاي غيردرخواستي تحميلي در پوست خود نمي­گنجيدم (حتي به قيمت آغاز آگهي­هاي مستهجن و موهن بيمه و سس و اين­ها) از رديف عقب ندايي شنيدم مبني بر افسوس بر قطع آلودگي­هاي صوتي و آرزو براي ادامه آن برنامه مفرح! خبر خوبي نبود! همچنين از تاخير ورود همسايگان و ديگر زمزمه­ها از اطراف هم مي­شد حدس زد كه حداقل اطراف و اكناف­مان با همان تماشاگران غيرحرفه­اي پر شده است. اما انگار فيلم، مهلتي براي ابراز وجود، حتي به آنان هم نداد! تمام فيلم سكوت تماشاگران بود. نه تلفني زنگ خورد و نه صحبت و صدايي. فقط اين تماشاگران پشت سري ما كه گمان مي­كردند در همه فيلم­ها بايد چند تا دلقك دنبال الناز شاكردوست بدوند، بهانه­اي غير از سوالات شرعي راضيه و يا خودزني­هاي حجت براي خنده نمي­يافتند!
قبل از فيلم به لحظه اتمام­اش فكر مي­كردم: آيا جمعيت براي فيلم دست خواهند زد؟ فيلم كه تمام شد چنان در بحت و حيرت بودم كه اصلا يادم نبود به چنين چيزي. چند نفر كف زدند. من هم. بي­رمق بود. ادامه ندادم. برخلاف بسیاری از فیلم­های دیگر، تماشاگران به سرعت از صندلی­ها کنده نشده و به سمت درهای خروجی هجوم نبردند. می­شد حدس زد که همه مبهوت فیلم شده­اند، تازه پس از دو ساعت فرصتی برای نفس­کشیدن یافته­اند یا منتظر جواب نهایی ترمه مانده­اند. بعد يك سليطه­اي از ردیف عقب شروع به خنده­های دریده کرد. دختره، با سر و وضع چشم­نواز و صداي گوش­نوازي، اشاره به تماشاگران در سالن می­کرد و مدعی بود که فیلم همه را سر کار گذاشته و همه گیج مانده­اند که بالاخره چه شد! در حالی که نفر کناردستی­اش -که بالاخره نفهمیدم با هم بودند یا نه- به او می­گفت که بار دوم است که به دیدن فیلم آمده اما او همچنان با صدای بلند می­خندید و فریاد می­زد که این چه فیلمی بود و مردم مبهوت شده­اند و... در این میان آن چند نفر پشت سر ما هم به آرامی و به شوخی به هم گفتند: برویم یک فیلم خنده­دار ببینیم!
پیش از شروع فیلم، وقتی منتظر باز شدن درها بودیم به لیلا می­گفتم: نمی­دانم چرا من که زمانی حتی فیلم­های ایرج قادری را چندین بار در سینما می­دیدم، میل به سینما رفتن را از دست داده­ام. در سال و به خصوص ماه­های گذشته، چندین فیلم را که مشتاق بوده­ام ببینم از دست داده­ام. اما براي بخش اعظم­شان حتي اشتياقي نداشتم. براي فيلم فيلمسازاني كه خوب يا بد، تعقيب­شان مي­كردم و بازيگراني كه معمولا در فيلم­هاي نسبتا بهتر ظاهر مي­شوند. مشغله و کار دلیل نیست. کمبود انگیزه و ناامیدی­های پیاپی از دیدن فیلم­های نازل اخیر، اشتیاق­ام به دیدن فیلم ايراني را نازل کرده وگرنه جور کردن چند ساعت وقت برای یک بار سینما رفتن در ماه و یا حتی در هر چند ماه، کار ناممکنی نیست. برای دیدن همین فیلم هم انگار سراغ سینما رفتن کار سختی بود برای­ام. پیشتر همیشه دور و بر سینما بودیم (دوره دانشجویی) و به قول معروف راه دست­مان بود. حالا حتی فکر نمی­کنم بخواهم دوباره به دیدن همين فيلم بيايم. (این را البته پیش از فیلم می­گفتم!) ناهنجاری­های جورواجور جامعه ما، حداقل من، که به آن­ها حساس شده و به راحتی نمی­توانم تحمل­شان کنم را، از حضور در محیط­های شلوغ اجتماعی گریزان کرده است. این هم دلیل دیگر و شاید حتی مهم­تر. برای چه باید دیدن فیلمی که می­تواند نظر هر مرید سینه­چاک مهرجویی به او عوض کند را در حالی تحمل کنم که یک خانواده در ردیف عقب مدام تخمه می­شکنند و در تمامي مدت بلند بلند صحبت می­کنند و اصلا معلوم نیست چرا آن همه پول داده­اند تا از پارک به این تاریکی بیایند. (اشاره به آخرین تجربه سینما رفتن­ام: «طهران، تهران»)
در سکوت و با سرعت از سالن بیرون آمدیم، پیش از آن که اعصابم بیشتر له شود! بماند که آن دختره، تا دم پارکینگ با ما همراه بود! بیرون سالن، بدون اشاره به او، از لیلا پرسیدم: فهمیدی چرا اخراجی­ها بیشتر فروش می­کند؟ سری تکان داد! اما بلافاصله سعي كردم فراموشش کنم و فورا گفتم: ولی مطمئنم که جیغ جیغ این يارو دلیل نمی­شود. فکر می­کنم بیشتر تماشاگران راضی بودند. گفتم همین که چنین استقبالی از این فیلم شده است، خود بهترین دلیل است. نشان می­دهد که اگر خوراک خوبی وجود داشته باشد استقبال هم از آن خواهد شد. البته –گرچه نمي­توان به درستي گفت كه تبليغاتي، دست كم منسجم و هدفمند براي فيلم صورت گرفته است- هياهوي بسياري هم پيرامون فيلم بود و به قول معروف، حسابي هم اسم در كرده است و دور از انتظار نيست كه استقبال زيادي از آن بشود. اما باز هم، همين كه حساسيت در مردم، نسبت به يك پديده در درجه اول فرهنگي وجود دارد و آن هم تا اين حد، براي من بسيار اميدواركننده است. در هر صورت، با تمام آن ناهنجاري­ها و بريدن از اين جامعه، هنوز دوست دارم و اميدوارم كه روزي برسد كه بتوانم با اشتياق، در شلوغ­ترين مكان­ها حضور پيدا كنم و با هموطنان و هم­زبانان فرهيخته خودم دم­خور شوم.



۱ - اين مربوط به زمان نوشتن اوليه اين متن بود. الان آمار هم نشان مي­دهد كه چنين اتفاقي، به خصوص با نحوه توزيع سينماهاي نمايش­دهنده، نخواهد افتاد.
۲ - اي واي! ياد نورپردازي­هاي عروسي­وار سينما آزادي افتادم كه شب­ها شبيه نقاشي بچه­هايي مي­شود كه تازه بابا براي­شان آبرنگ خريده است! آن هم خودش مرثيه ديگري لازم دارد.

پ.ن. به سايت پرديس سينما گالري ملت مي­روم. مي­خواهم از ساعت سانس­هاي نمايش فيلم باخبر شوم. در صفحه «مشخصات فيلم جدايي نادر از سيمين» آمده: «خلاصه داستان: روايت جدايي نادر از سيمين»!!! كسي گوشي رزرو تلفني را در هيچ ساعتي از شبانه­روز برنمي­دارد و بخش فروش اينترنتي سايت هم مشكل دارد و اصلا بالا نمي­آيد. در بهترين حالت، پيش­تر از اين كار مي­كرده و به دليل شلوغي و استقبال از فيلم، استثنائا از رزرو و پيش­فروش خبري نيست. اگر شلوغ نباشد، بنده به عنوان يك نفر كه مي­خواهم به ديدن فيلمي بروم، مرض دارم از قبل بليت را بخرم يا رزرو كنم!؟ نمي­توانم به عنوان يك نفر كه مي­خواهم فيلم ببينم، مثل گاو، سر به زير بيايم و بليت را 5 دقيقه قبل بخرم وبروم در سالن بنشينم؟!... من كه شعار «هدف جلب رضايت مشتري است» را در اين سينما نديده­ام. پس چندان جاي اعتراضي هم ندارد. مديران سينما هم مثل هر انساني، اول آسايش و آرامش خود را مقدم مي­شمارند. قانون نانوشته وطني هم، بر اين امر صحه گذارده و آنان را از كوچكترين انديشه براي آسايش مشتري بر حذر مي­دارد. من هم به عنوان يك شهروند اين وطن، اعتراضي ندارم. فقط نقل ماجرايي بود!...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 3:43 PM  توسط حسام دات كام  | 

اصغر فرهادي معمار

نمي­گويم از انتخاب­ام در زمان انتخاب رشته كنكور، با برگزيدن معماري به عنوان حرفه­ام و با اين توجيه كه سينما را مي­توانم در كنار آن پيگيري كنم پشيمان هستم ولي بارها به اين فكر كرده­ام كه اگر همان عشق اول­ام «سينما» را به عنوان حرفه برگزيده بودم شايد الان جلوتر از نقطه­اي كه در آن ايستاده­ام مي­بودم و يا حداقل كار براي­ام آسان­تر مي­بود. اما از سوي ديگر، يكي از دلايلي كه باعث مي­شود آن تصميم را اشتباه ندانم، حوادث و دانش و تجربيات بسياري بود كه مي­دانم با برگزيدن سينما براي­ام به دست نمي­آمدند و فقط به دليل تحصيل و تجربه معماري براي من اتفاق افتاده­اند. (اول از همه: دانشكده هنرهاي زيبا. دانشگاه تهران سينما نداشت و من به اين دانشكده دوست­داشتني وارد نمي­شدم.)
احساس مي­كنم كه معماري باعث شده است اول از همه، به ساختار و جزييات در هر پديده­اي (به ويژه هنري) حساس شده و احتمالا، دست كم به نسبت «خود معماري نخوانده­»ام آن را بهتر درك كنم. دوم تجربه مديريت و كارگرداني كارگاهي (در تمامي ابعاد آن؛ از بعد فني تا برخوردهاي انساني و اجتماعي) تجربه­اي است كه فكر مي­كنم در زمان ساخت فيلم، بسيار به كار آيد. فكر مي­كنم اين تجربه از تجربه خالص كارگرداني مفيدتر باشد.
در مصاحبه­هاي مختلفي از اصغر فرهادي، تاكيد او بر فيلمنامه به عنوان شالوده كارش (ناگفته پيدا است!) وجود دارد. از جمله در مصاحبه با مجله فيلم شماره 424 (ويژه­نامه نوروز 90) كه او آغاز و پايان را به مثابه دو ستوني مي­داند كه قصه مانند يك بند رخت به آن دو متصل است و تكيه مي­كند و بدون يكي از آن­ها، وجودش غيرممكن مي­شود. اين حرف او پاسخي است به مصاحبه كننده (مسعود مهرابي) كه به وضعيت فيلمسازي در ايران اشاره مي­كند كه در آن، بسياري حتي بدون روشن­بودن پايان فيلم، فيلمبرداري را آغاز مي­كنند! در عوض فرهادي به گفته خودش، مانند يك معمار واقعي با فيلمنامه دقيق و حساب­شده­اي كه زمان بسياري را روي جزييات آن كار و با عوامل، تمرين­اش كرده است، مانند معماري كه با پلان­هاي كامل فاز 1 و فاز 2 به كارگاه مي­رود، به سر صحنه مي­رود و اگر چه پيش از آن، نظرات را پذيرا و جاي تغييرات را در فيلمنامه باز مي­گذارد اما زمان فيلمبرداري را زمان اجرا دانسته و در اين مرحله فقط روي اجراي فيلمنامه تمركز مي­كند. (برگرفته از همان مصاحبه)
بارها در برابر كارفرماياني كه به سبب يك تصور ذهني جاافتاده،كار معمار طراح نقشه را، نقشه­كشي يا اپراتوري و كشيدن چند خط در عرض چند ساعت با كامپيوتر تصور مي­كنند، براي چانه­زني بابت دستمزد بالاتر يا حتي مهم­تر از آن؛ براي درخواست زمان كافي جهت فكر بر سر همه جنبه­هاي يك پلان معماري، مجبور شده­ايم ساعت­ها توضيح بدهيم كه درنقشه­اي كه ما ارائه مي­كنيم به همه عناصر ساختمان فكر شده و بيشترين تلاش براي درنظرگرفتن همه عوامل قابل پيش­بيني، از جانمايي تاسيسات تا جابه­جايي چند سانتي­متري جزييات ديگر، تا حد ممكن صورت مي­گيرد، تا مرحله اجرا با كمترين تغييرات و به روان­ترين شكل ممكن انجام شده و بهترين نتيجه با كمترين هزينه براي دوباره­كاري و تخريب و... به دست آيد. آن­ها قادر نيستند درك كنند كه سود صرف زمان و فكر و هزينه بيشتر در اين مرحله، در حذف ناهماهنگي­ها، تخريب­ها و دوباره­كاري­ها و فكر­كردن در زمان اجرا و همه ناهنجاري­هايي است كه در سيستم معماري ما عادي و حتي هنجار به شمار مي­روند.
وقتي فيلم­هاي فرهادي را مي­بينم و مصاحبه­هاي­اش را مي­خوانم، به نظرم مي­رسد او اگر معمار نباشد و معماري نداند، حداقل در حال استفاده از آن نوع تجربياتي است كه به آن اشاره كردم. آن­هايي كه فكر مي­كنم تحصيل و كار معماري به من افزوده و اميدوارم كه بتوانم با استفاده از آن­ها، عقب­ماندگي­هاي­ام را جبران كنم.
ديدگاه معماري و كلا هنري خودم را اگر نخواهم به تفصيل بيان كنم، به صورت خلاصه، چيزي شبيه همان است كه «مدرنيسم» و «ميني­ماليسم» نامش مي­دهند. نه چندان منطبق بر تك تك قواعد و اصول و معيارهاي آن­ها. معتقد به پيروي از يك جريان و يك سيستم هم نبوده و خود را پاي­بند آن­ها هم نمي­دانم. تنها وقتي به فرآيند طراحي خودم (نه فقط در معماري) و ماحصل آن نگاه مي­كنم و آن را تحليل مي­كنم، انگار كه ذاتا به اين­ها گرايش دارم. يكي از مهم­ترين نقاط تفاوت­ام را اين مي­دانم كه در عين اولويت دادن به كاركرد، سادگي بيش از حد و يا جنايت دانستن تزيينات را هم قبول ندارم (گرچه هميشه در آخر، كار يك كار ساده و خشك مدرن و يا يك چيز ميني­ماليستي از كار در مي­آيد!). كارهايي را كه در عين رعايت سادگي، با ظرافت، تزيينات و عناصر مشابه را هم بدون زدودن روح مدرن كارها در اثر مي­آورند بسيار دوست دارم. از آن جمله فيلم «جدايي نادر از سيمين» را.

به پرداخت جزييات در حد وسواس­گونه (و نه البته زائد) در اين فيلم اشاره كردم. به پيچيدگي ظاهري آن، در حالي كه يك سير ساده دارد. جزييات و تك­تك كنش­ها و عناصر و پلان­ها و ديالوگ­ها در اين فيلم، نقش تك­تك آجرها و عناصر ساختماني ديگري را بازي مي­كنند كه علي­رغم كوچكي­شان، همه دركنار هم، ساختار و سازه فيلم را تشكيل داده­اند. عناصري كه اگرچه نقش زيباتر كننده فيلم را دارند اما عنصر تزييني هم نيستند و كافي است آن را حذف كنيد تا ناگهان بدنه فيلم فرو بريزد يا حداقل جاي خالي­اش به چشم آيد. اگر اين فيلم از سادگي افراطي مدرن تبعيت مي­كرد و اگر فرهادي هنرمندي ميني­مال بود (خدا را شكر كه نيست!) آن وقت همين داستان را با پيچيدگي­هاي كمتري مي­ديديم و البته از آن لذت هم مي­برديم (مسلما نه اين قدر). اما افزودن بسياري موقعيت­هاي جديدتر، انداختن كاراكترها در سخت­ترين چالش­ها و پيچيده­تر كردن امور اخلاقي و اجتماعي، بدون آن كه اين كار خودنمايانه و زائد به نظر برسد، هنر معماري است كه مدرن يا غير مدرن يا با هر اسمي، سازه­اش را فقط با آجر مي­سازد؛ بدون افزودن لايه تزييني از گچ يا كاشي. اما هنگام كار گذاشتن هر آجر، با دقت و با فكر و نقشه قبلي، با استفاده از ساده­ترين ابزارها، مثل چرخاندن و يا جلو و عقب كار گذاشتن آجرها، نهايتا به يك ديوار آجري با آجركاري فوق­العاده ساده و در عين حال پيچيده مي­رسد، مثل آجركاري­­هاي شعرگونه زير گنبد مسجد جامع اردستان يا زواره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 3:37 PM  توسط حسام دات كام  | 

ديشب رفته بوديم «جدايي نادر از سيمين» را ببينيم. گفتيم تعطيلات تمام شده است و دوشنبه، وسط هفته است و نبايد شلوغ باشد. اما سر انگشت حيرت را با ديدن كاغذ «سانس تكميل مي­باشد» به دندان خاييديم! يعني در اين حد؟!

ميان برنامه: كمپين دعوت از مردم به تماشاي «اخراجي­هاي 3» جهت خلوت نمودن صف بليت «جدايي اصغر از فرهاد»!

اما در اين احوالات ناخوش سينماي سال­هاي اخير، خودم هم مطمئن نيستم كه آيا مي­توانم حداقل از اين كه دوباره بايد در صف گيشه ايستاد (آن هم در روز وسط هفته) خوشحال شوم؟ آيا نبايد به رونق سينما دل خوش كنم؟ هر چند فقط در فروش (شايد فيلم­هاي خوبي هم در راه باشد) و هر چند موقتي (هنوز معلوم نيست. شايد مستدام باشد). آيا نبايد از اين كه مردم هنوز به سينما مي­آيند، اميدوار گردم به آينده سينما يا حداقل نااميد نباشم؟ هر چند براي ديدن اخراجي­ها باشد و يا بدتر از آن براي ديدن فيلم تهمينه ميلاني!

آيا بهتر نيست در اين شرايط نيمه يا قسمت پر ليوان را ببينيم؟ هر چند پر از فضولات باشد!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 1:54 PM  توسط حسام دات كام  | 

«شبکه اجتماعی» The Social Network

   فیلم با یکی از بهترین آهنگ­های یکی از بهترین گروه­های مورد علاقه­ام آغاز (‘Ball and Biscuit’ - The White Stripes) و با آهنگی از یکی دیگر از بهترین گروه­های مورد علاقه­­ام (‘Baby You’re a Rich Man’ -The Beatles) پایان می­یابد. چه دلايلي از این­ها بهتر براي دوست­داشتن يك فيلم؟! اما شاید مهم­تر اين باشد كه فیلم جدید فیلمساز مورد علاقه­ام۱، با تیتراژ اولیه شروع می­شود! مدت­ها بود در فیلم­های هالیوودی، گاه حتی عنوان فیلم هم در ابتدا نمی­آمد و من دلم لک زده بود برای متن روی تصاویر آغازین فیلم با یک موسیقی، که اولش بنویسد «فیلمی از فلانی» و یا قبلش «فلانی و فلانی در فیلمی از فلانی»! با این دلایل آیا نیازی هست از فرم و ریتم فيلم هم تمجيد كنم كه به طرز عجیبی تند و نفس­گیر است و از فیلمنامه و کارگردانی؟ آن هم در فیلمی که هیچ اکشنی نیست و فقط دیالوگ است؟ و آيا بايد به همه­ی دیگر جزییاتی که یک فیلم عالی و بی­نظیر را ساخته است هم اشاره كنم؟

   اما یک نکته­ی فرامتنی هم هست که با دیدن این فیلم به ذهن می­رسد: فیلم در مورد یک شخصیت واقعی و زنده است. بر اساس کتابی که نمی­دانم چقدر مستند و مطابق با واقعیت است اما می­دانم که فیلمنامه­نویس در برداشت­اش از تخیل و داستان­پردازی هم استفاده کرده است. آن هم در حالی که خود بنیان­گزاران سایت «فیسبوک»Facebook  راضی به ساخته­شدن این فیلم نبوده­اند (و با این حال نمی­دانم آیا رضایت­شان براي ساخت اين فيلم کسب شده یا اين­كه چطور اين فيلم بدون رضایت­شان به نمایش درآمده). شخصیت­های فیلم، آدم­های تک­بعدی و اصطلاحا سیاه و سفیدی نیستند. قضاوت در موردشان بسیار مشکل است. همه حق دارند و همه اشتباهاتی داشته­اند. شاید همان جمله­ی پایانی فیلم توصیفی باشد برای این شخصیت­ها. آن­جا که مرلين دلپيMarilyn Delpy  به زاکربرگ Zuckerberg می­گوید:«تو آدم عوضی­ای نیستی. فقط خیلی داري تلاش مي­كني كه باشي». شاید جوهره­ی این فیلم، همین شخصیت­های پیچیده­ی اجتماع باشند که یک شبکه­ی اجتماعی را شکل داده­اند و ما هم به عنوان بخشی از اجتماع شاهد آن هستیم و در قضاوت خواسته یا ناخواسته دچار سردرگمی می­گردیم... این­ها که همه شد متن! پس فرامتن­اش چه بود!؟

   آن­چه که می­خواستم به آن اشاره کنم، بدون این­که بخواهم آن را درست یا نادرست بدانم، اصطلاحا برخورداری شدید این آدم­ها (نمونه­های واقعی­شان البته! نه كاراكترهاي داستان) از «جنبه»ی بالايي است که باعث شده نمايش گوشه­هایی از رفتار و شخصیت­شان را تحمل كنند که ممکن است برداشت مثبتی در مورد آن رفتارها وجود نداشته باشد و آن هم در حالی که ممکن است آن وقايع حتي واقعي هم نباشند. این که با دیدن این فیلم به این برداشت برسیم و یا حتی در ضمیر ناخودآگاه­مان نقش ببندد که آدمی که یکی از بزرگترین پدیده­های مجازی دنيا را تاسیس کرده و مدیریت می­کند و به عنوان مهم­ترین شخصیت سال هم انتخاب شده است ممکن است کمی یا حتی بیشتر «نچسب»! باشد (كه تقريبا در مورد همه شخصيت­هاي داستان هم صدق مي­كند) شايد کمی زیاده­روی در ورود به زندگی آدم­ها و زیاده­روی در آزادی بیان و این­جور مباحث هم باشد ولی در هر صورت (گفتم که نمی­خواهم وارد بحث و جزییات­اش شوم) قرار دادن­اش در مقابل و مقايسه با رفتارهای اجتماعی خود ما که می­خواهیم همه­چیز تر و تمیز و زیبا نمایش داده شود و مثلا برای همه از خوبی­های داشته و نداشته­ی تازه در گذشت­گان بگوییم يا همه­ی آن داستان­هایی که از ازلِ سینمای ایران در مورد نمایش فلان چهره و فلان حرفه وجود داشته است و امسال هم موارد تازه­ای از آن بروز کرده و مسلما بعید است که تمامی­ای هم داشته باشد... نمی­دانم! حداقل «تامل­برانگیز» است!

«داستان اسباب­بازی۳»  Toy Story 3

   آیا جایزه­های بی­شعور اسکار(!) امسال –برای اعاده­ی حیثیت از آبروی بربادرفته و فراموش­شده­ی اسکار، به ویژه در این سال­های اخیر هم که شده- به سوی دستان خالقان این شاهکار سینمایی و بشری خواهند رفت!؟

   بخشی از جذابیت این فیلم، به جذابیت­های سنتی و مستحکم «داستان اسباب­بازی» مربوط است: اولین اثر بلند پیکسارPixar  و اولین اثر سه­بعدی والت­دیزنی  Walt Disney، که گرچه آن را از منجلابی که در آن دوران با آن تولیدات سطحی و گاه حتی سخیف(!)اش در آن فرو رفته بود بیرون کشید اما از طرفی نام والت­دیزنی اگر هم کاملا با پیکسار جایگزین نشده باشد، زیر سایه­ی سنگین آن قرار گرفته است. به جز این­ها، به نظرم هنوز «داستان اسباب­بازی»، اولین اثر این شاهکارسازان، بهترین اثر آن­ها است. فیلمی که از کارهایی مثل «ماشین­ها»Cars  یا «یافتن نمو» Finding Nemo ، مشخصا چندین سر و گردن بالاتر ایستاده و از شاهکاری مثل «شرکت هیولاها» Monsters Inc. هم، حداقل برای من که بهتر است. اما بعد از دنباله­ی ضعیف قبلی؛ «داستان اسباب­بازی2» (که یک اتفاق معمولی در هالیوود است) آیا انتظار چنین اثری می­رفت و آیا فقط به دلیل خاطرات پیشین است که این فیلم به شاهکاری بی­نظیر تبدیل شده؟ نه.

   یادم نمی­آید پس از لذت وافر و غیرمنتظره «Kill Bill»، با فیلم دیگری، لذتی از همان جنس و به همان اندازه (حتی بیشتر) را تجربه کرده باشم. لذت دیدن فیلمی که هم درباره­ی سینما و هم در ستایش آن و هم مهم­تر از همه، خود سینما است. این فیلم، جوهره­ی سینما است که از فشردن آن در یک و نیم ساعت چکیده است. بهترین نمونه برای معرفی و آموزش همه­ی سینما و ژانرهای مهم آن در کوتاه­ترین زمان است؛ فضای فیلم، از جایی که با حمله­ی بچه­ها به اسباب­بازی­ها به یک فیلم ترسناک (هارور) نمونه تبدیل می­شود تا سکانسی که اسباب­بازی­ها به سمت شعله­های سوزاننده­ی زباله­ها می­روند و یک پایان تراژیک تاثیرگزار رقم می­خورد۲ و یا جایی که کاراکترهایی مانند آن دلقک زخم­خورده و تنها، انگار از دل فیلم-نوآرها ظاهر می­شوند، مرتبا تغییر می­کند و بیننده را هر بار با استفاده از یکی از شگردهای قدیمی اما همیشه دوست­داشتنی سینما مجذوب و مسحور می­کند. در کنار شخصیت­های بی­نظیر و دوست­داشتنی و پرخاطره­ی قبلی، فیلم از شخصیت­های جدید با پرداخت­های خارق­العاده پر شده است. به این نگاه کنید که باربیBarbie  و کن Ken و روابط­شان چقدر دستمایه ایده­ها و جزییات داستانی و شوخی و خنده شده و یا آن عروسک نوزاد که طیفی از مخوف­بودن و مرموز بودن (آن پلان بی­نظیر که روی تاب به ماه خیره شده است خود دریایی از سینمای ناب است!) تا معصومیت یک نوزاد دوست­داشتنی را در خود دارد، آن­جا که با یاد صاحبش اشک می­ریزد و یا کودکانه برای عروسک خرس ؟ زبان در می­آورد. فیلم از ایده­ها، اشباع و سرریز شده. ثانیه­ای از فیلم برای ایده­پردازی­های سینمایی و طنز هدر نرفته و ایده­های نو و تحسین­برانگیز بر در و دیوار اثر قندیل بسته­اند!! فیلمسازان حتی تیتراژ نهایی را هم برای این منظور رها نکرده­اند و مفرح­ترین فضای فیلم را پس از پایان­اش پرداخته­اند. در جای­جای فیلم، از تماشا و پیگیری فیلم باز می­مانیم، برای این که به این فکر کنیم که فرآیند ظهور و پردازش این همه ایده چگونه بوده و یا برای این که از جای خود بلند شویم و برای سازندگان­اش کلاه از سر بر داریم و دست بزنیم و هورا بکشیم و تعظیم کنیم.


۱ . خيلي دنبال واژه­اي بودم كه در فارسي بتواند جايگزين favorite بشود و مجبور نباشم هي بنويسم «مورد علاقه».

۲. گرچه آن تراژدی شکل نمی­گیرد اما فرض کنید اگر همان­جا فیلم را متوقف کنید، یک اثر تراژیک کامل و بی­نقص خواهید داشت.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 10:36 AM  توسط حسام دات كام  | 

بهانه­ي دور هم جمع­شدن با دوستان، در تلاشي براي زنده­سازي برنامه­هاي تماشاي فيلم دسته­جمعي­مان، فرصت نطلبيده­ي تماشاي دوباره­ي inception را داد (كه اين­جا مطابق اكثر نوشته­هاي سينمايي مختلف، «تلقين» را معادل نام­اش به كار برده­ام.) تماشاي دوباره­ي فيلم­ها، كه اجازه مي­دهد با نگاه دقيق­تري به فيلم نگاه كرد و نظر محكم­تر و قابل استنادتري داد، فرصتي است كه مدت­ها است نصيب­ام نشده است به ويژه در مورد فيلم­هايي كه مورد علاقه­ام نباشند. در مورد اين فيلم به هر حال نتيجه­اش تثبيت نظرات­ام بود.

 

پيش از هر چيز و فارغ از بحث بر سر كيفيت و جزييات فيلم، به نظرم اين فيلم بزرگترين ضربه را خودش به خودش وارد كرده است؛ كريستوفر نولان، مخزن عظيمي براي ايده­هايش خلق مي­كند، اما در حالي آن را عرضه مي­كند كه فقط با يك قطره پر شده است! تبليغات فيلم و حتي فصل بلند آغازين­اش به تماشاگران مي­گويد اين فيلمي خواهد بود پر از ايده­هاي خلاقانه و فضاهاي نامتعارف ذهني اما در ادامه، فيلم به يك اكشن سطحي و اگر نگوييم نازل؛ تكراري بدل مي­شود كه اگر فضايش، فضاي ذهني هم نبود، يا حتي كارگردانش يكي از همين هاليوودي­هاي نه چندان مشهور هم بود، بعيد بود تفاوت چنداني در آن ملموس مي­بود. وقتي سكانس­هاي آموزشي اوليه به پايان مي­رسد و وارد جريان اصلي داستان مي­شويم، آن قطاري كه ناگهان وارد خيابان­ها مي­شود آخرين صحنه­اي است كه اين پيام را در خود دارد و تماشاگر را براي ديدن اين­جور فضاها و اتفاقات ذهني نامعمول و شوكه­كننده و جذاب تا انتهاي فيلم تشنه نگاه مي­دارد. در ادامه اگر آن سكانس درگيري­ها در هتل نباشد تا بخشي از آبروي از دست رفته­ي فيلم را بخرد (كه تازه آن هم در اصل داستان حاصل يك كنش فيزيكي خارجي است تا مخلوق يك فعاليت ذهني) آن بخش تعقيب و گريزهاي در برف، خيلي لوس­تر از اين كه هست به نظر خواهد رسيد و اگر ريتم تند فيلم نباشد، فرصت بيشتري براي بيننده خواهد بود كه به اين فكر كند كه در برزخ بر كاب چه گذشت و چطور از آن ساحل سربرآورد و يا احتمالا چهره­پردازي آماتوري-گونه­ي سايتو خيلي بيش از اين­ها توي ذوق خواهد زد و حتما تماشاگران بيشتري خجالت را كنار گذاشته و اين سوال را كه پيشتر فقط هنگام تماشاي فيلم­هاي هندي مطرح مي­كردند مي­پرسند كه چرا از آن همه تيري كه به سمت كاب ­­و يارانش شليك مي­شود، فقط اولي­اش به هدف مي­خورد، آن هم به سينه­ي سايتوي بخت برگشته كه به قول فيلم توريست است و تازه در صندلي جلو نشسته است!1

وقتي به همه­ي اين موارد فكر مي­كنم، حتي اين ايده­ي خطرناك هم به ذهن مي­رسد كه كل اين داستان كه فضاي ذهني بايد با فضاي واقعي مطابقت داشته باشد تا فردي كه در خواب است به خواب بودنش مشكوك نشود2، تنها توجيهي بوده براي اين­كه بيشتر از اين ايده­پردازي نشود! چون يا ايده­اي وجود نداشته است يا تهيه­كنندگان ريسك خرج­كردن پول بيشتر را نپذيرفته­اند و يك اكشن معمولي را به تعقيب و گريز در خيال انسان­هايي كه فضاها در آن­ها نامتعارف­اند و هر اتفاقي ممكن است، ترجيح داده­اند. چرا ايده­اي مثل پله­هاي فريب­دهنده فقط يك بار در طول فيلم (آن هم صورت عين به عين و نه مثلا با صورت يك فريب تازه) به كار مي­رود، آن هم براي راحت شدن از شر دست و پا چلفتي­اي كه با يك مشت ساده هم -مثل بقيه- مي­شود از شرش خلاص شد!؟

با وجود ادعاي ­نولان مبني بر اين كه اين ايده را مدت­ها در ذهن داشته و پرورانده است، فيلمنامه­ي دو ساعت و نيمي هم انگار با مايه­ي يك ايده­ي نه چندان تازه و بر اساس كليشه­هاي تكراري بسط پيدا كرده است. رابطه­ي پسر مايه­داري كه از پدرش محبت مي­خواهد و يا رقابت شركت­هاي بزرگ و كاب ­كه انگار دنيا را از فاجعه­ي اين ابرقدرت انرژي نجات مي­دهد همه از آن مواد اوليه و دست­مالي شده­اي هستند كه هر جاي ديگر ممكن است شما را بعد از پنج دقيقه، از ادامه­ي تماشاي فيلم منصرف كنند. آريادني هم كه گويي فقط اضافه­شده تا دليلي باشد براي توضيح­دادن منطق داستان –براي تماشاگران- كه البته يك حقه­ي متعارف سينمايي است. مشكلي ندارم. اما در ادامه دليلش را نمي­فهمم كه چرا كاب به اين دختربچه­ي تازه­وارد اعتماد مي­كند و پته­ي همه­ي زندگي­اش را پيش او (تماشاگران البته!) روي آب مي­ريزد!

به هرحال اگر همه­ي اين جزييات را با توجيه مخاطب-عام بودن اين فيلم بپذيريم كه البته توجيه جالبي نيست اما قابل قبول است باز هم همان موارد كلي نشان مي­دهد كه اين خانه از پاي­بست ويران بوده است. از نقاط قوت فيلم ريتم تند و نفس­گير و پر از موسيقي آن –بدون اين­كه چندان آزاردهنده باشد- است كه به روند معمول و رايج اكثر فيلم­هاي هاليوودي در سال­هاي اخير تبديل شده (از «شواليه­ي تاريكي» The Dark Knight همين كارگردان، تا «شبكه­ي اجتماعي»The Social Network ) و دي­كاپريويي كه نه تنها ديگر آن بچه مزلّف(!) قبلي نيست، بلكه جذابيت­هاي خاص خودش را يافته و با چند نفر از مهم­ترين فيلمسازان سال­هاي اخير هاليوود كار كرده و حتي چندي پيش كه اتفاقي مصاحبه­اي از دوران «تايتانيك­»اش را مي­ديدم، با خودم گفتم بايد كاملا تجديدنظري در موردش داشته باشيم! در كل همين موضوع اكشن­شدن فيلم و سردستي پيش بردن داستان فيلم است كه در نهايت خستگي را به تن مي­گذارد و افسوس از اين­كه چه فرصتي به باد رفت.

ماتريكس و فرمانروايي مستدامش بر سينما

از همان آغاز فيلم، حتي در اوج صحنه­هاي نفس­گيري مثل همان سكانس درگيري در هتل، جابه­جا «ماتريكس» The Matrix به ياد مي­آيد. نه تنها شباهت­هاي اساسي در موضوع اصلي داستان مانند دو دنيا: يك دنياي ذهني و يك دنياي واقعي و رفت و برگشت­هاي مكرر بين اين دو فضا و حتي شباهت­هايي در شيوه­ي روايت داستان به صورت معرفي اين دو دنيا و سپس درگيرشدن با ماجراي اصلي و البته پرداخت­هاي تكنيكي-بصري، خواسته يا ناخواسته ياد اين شاهكار بي­بديل سينما را زنده مي­كند، بلكه تاكيد دوباره­اي مي­كند بر اين كه «ماتريكس» آن­چنان قلمروي سينما را از جنبه­هاي مختلف گشوده و گسترده است كه فيلم­ها و فيلمسازان جديد، سال­ها بايد در اين وادي طي طريق كنند بلكه به مرزهاي اين پهنه­ي عظيم برسند كه عبور از آن مرزها و كشورگشايي­هاي جديد در مرحله­ي بعدي آن باشد. بله! «آواتار» Avatar هم ساخته شده است كه فقط يك دستاورد تكنيكي دارد در باورپذيرتر نمودن موجودات خيالي­اش. همين! باقي همان روايت كليشه­اي كهنه­ي هاليوود است. در ضمن فراموش نكنيد و البته باور كنيد(!) كه «ماتريكس» در سال 1999 ساخته شد. يعني 12 سال پيش و هنوز تازه است. مثل روز اولش.

مقايسه­ي ناگزير «تلقين» و «شاتر آيلند»

همزماني اكران اين دو فيلم و البته شباهت­هاي بيش از حدي كه گاه تعجب­برانگيز مي­نمايد (باز هم دو دنيا، يكي واقعي و ديگري ذهني و نقش­هاي مشابهي كه نه تنها بازيگر هر دو يكي است، بلكه در جزييات حيرت­آوري هم مشابه هم هستند. هر دو از نظر حرفه­اي و رواني تحت فشار و هر دو درگير يك خاطره از مرگ يا كشتن همسرشان، بسته به خوانش­هاي مختلف از داستان­ها به ويژه در مورد «شاتر آيلند» Shutter Island) مقايسه­ي ميان اين دو فيلم را اجتناب­ناپذير مي­كند. مقايسه كردن اين فيلم با فيلم فوق­العاده­ي اسكورسيزي از كارگردانان محبوبم، براي كاستن از ارزش­هاي آن شايد چندان پسند نباشد اما مثلا وقتي همين موسيقي فيلم «تلقين» كه چند پاراگراف پيشتر از آن تعريف كردم را با ساندترك soundtrack فوق­العاده و خلاق «شاتر آيلند» (كه بخش بزرگي از بار دراماتيك فيلم را هم بر دوش دارد) مقايسه مي­كنم، حتي آن هم از چشم­ام مي­افتد!



1 . اصلا اهل اين جور گيردادن به فيلم­ها، در مواردي كه حتي آشكارترين گاف­ها هم وجود داشته باشد –به شرط جور بودن منطق و نظام كلي فيلم- نيستم اما آن گريم را در بزرگترين بيگ-پروداكشن­هاي داخلي خودمان، مثلا همين مختارنامه­ ­هم ببينيد هزاران فغان برخواهيد آورد، براي هاليوودي كه همين چند سال پيش بنجامين باتن را چهره­پردازي كرده بود كه ديگر خيلي ننگ­آور است! آن هم در حالي كه سايتو پير شده و كاب فقط كمي شكسته! در مورد برزخ هم، لحظه­اي فكر كنيد كه پرداختن حداقلي به سرگرداني كاب در برزخ كه ديگر حد و مرزي هم براي مطابقت با فيزيك دنياي واقعي نخواهد داشت جذاب­تر مي­بود يا اين آتش­بازي­هاي لوس در برف!؟

2 - در تجارب شما، آيا در خواب­هايي كه وقتي ناگهان از آن مي­پريد –معمولا با خوشحالي- متوجه مي­شويد كه خواب بوده­ايد، همه چيز سر جاي خودش است؟ حالا فرض كنيد فيلمساز اين ايده­ي توجيه كننده را كنار گذاشته و با ذهن كاملا آزاد دست به خلاقيت در داستان­پردازي و خلق فضاي بصري مي­زد. چه مي­شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 4:18 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

بوسه‌هاي بي‌رمق تارانتينو

 در اين اوضاع نااميدي، ديگر از دنبال‌كردن آثار هنرمندان مورد علاقه‌ام هم نااميد شده‌ام. شايد آخرين نمونه از كار خوب‌شان آلبوم جديد Radiohead بود و بعد از آن خبري نشد. فيلم‌هاي جديد مهرجويي و بيضايي افتضاح بودند و اگر اين‌ها را بگذاريم به حساب شرايط داخلي و... حتي اخيرا فيلم جديد جارموش تو ذوقمان زد. آلبوم‌هاي جديد Coldplay  و Muse و... بي‌ارزش بوده‌اند و آلبوم‌هاي جديد اساتيد شجريان و لطفي و عليزاده هم آن شور و حال پيشين را ندارند و حالا حتي تارانتينو عزيز هم به اين جمع اضافه شد. البته خيالم بابت فيلم جديد برادران كوئن تخت است و نگراني‌اي ندارم. آن‌ها نااميدم نخواهند كرد!


فيلم جديد كونتين تارانتينو Quentin Tarantino با نام به سختي و -البته به آساني- ترجمه شونده‌ي۱ Inglorious Bastards به طرز نااميد كننده‌اي بد بود. منتظر Kill Bill ديگري نبودم كه شايد پرتوقعي باشد. اما اين فيلم نه تنها انتظاري كه از اين كارگردان مي رفت را برآورده نكرد، كه حتي انتظاراتي كه با ديدن آنوس فيلم -در حد يك فيلم معمولي- ايجاد مي‌شد را هم برآورده نكرد. صداي اعتراض‌مان را بعد از فيلم قبلي فروخورديم و منتظر شاهكار ديگري شديم اما اين بار ديگر مجال سكوت نيست. از نبوغ و استعدادش يا قريحه و سليقه و تكنيكش -يا هر چيز ديگري كه اسمش را بگذاريد و بتوان به اين كارگردان نسبت داد- كه بگذريم، آن‌چه كه بخش بزرگي از لذت تماشاي حتي ده‌ها باره‌ي فيلم‌هايش را تشكيل مي‌دهد و گاه از موضوعي فرامتني به خود متن تبديل مي‌شد، تماشاي معاشقه‌ي او با سينما و فيلم‌هايش بود كه انگار ما هم در آن ميان، در لذت اين مغازله شريك مي‌شديم. اما در اين فيلم جدا از ضعف اساسي و بنيادين فيلم‌نامه و ساختارش، آثار كمرنگي از اين عشق‌بازي ديده مي‌شد. اگرچه سينماي اين دوره، ديگر با گستردگي تكنولوژي و پيشرفت «صنعت هاليوود»(!) و چيرگي و تسلط آن بر جهان، هرزه‌ي هرجايي سالخورده و خسته‌اي را مي‌ماند اما مثل همان فيلم‌هاي قديمي خارجي يا فارسي خودمان كه قهرمان، دانسته و ندانسته، عاشق گوهر وجود پاك و دست‌نخورده و معصوم(!) فاحشه‌ي فيلم مي‌شد، اين نكته هم اصلا دليلي نمي‌شود كه ذره‌اي از عشق عاشقان به سينما كم شود. اين‌جا، گويي اين خود تارانتينو است كه گذشت زمان و يكنواختي يا گذشت عمر و پيري، از شور عشق‌اش فروكاسته يا اين سينما است كه ديگر چون زن يائسه‌اي، علاقه‌اي در اين عاشق قديمي براي عشق بازي بر نمي‌انگيزد و انگار كه عاشق، او را به كناري مي‌كشد و نوازشي مي‌كند و آرام «دوستت دارم»اي در گوشش زمزمه مي‌كند و بس.



۱ - سخت؛ چون هر يكي از نويسندگان سينماي ايران يك چيزي ترجمه‌اش كرد و آسان؛ چون كافي دو تا فحش ناموسي يا غير ناموسي دنبال هم بگذاريد تا نام فيلم ترجمه شود! «حرامزاده‌هاي بي‌شرف»، «حرامزاده‌هاي بي‌آبرو»...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 12:57 AM  توسط حسام دات كام  | 

كي جاي خسرو شكيبايي را پر مي‌كند؟

 

روز جمعه كه پيامش براي ليلا آمد، فقط سري تكان دادم. بلند شدم. تلويزيون را روشن كردم. چيزي نديدم و بعد فراموش كردم تا شنبه اول صبح كه عكس خسرو شكيبايي جلد اول همه روزنامه‌ها بود. انگار تازه باورم شد كه قضيه جدي است.

دوست داشتني بود. دوست داشتني بود. شكي نيست. پر از خاطره بود و در خيلي از خاطره‌ها حاضر. مثل بعضي‌ها معتاد بودنش را توي سرش نمي‌زنم و مثل بعضي‌ها نمي‌گويم «بود كه بود!». البته نكته‌ي خوبي نبود. حالا چه براي درمان دردش چه نه. (پيش از مرگش نمي‌دانستم سرطان دارد.) آن روز كه فرتوت و مفنگي در تلويزيون ديدمش، گفتم كاش نمي‌ديدمش و كاش ديگر اين‌طور نبينمش. (گرچه هميشه لاغر و شكسته و سبزه بود و صدايش خسته.) به هرحال همين‌طور هم شد. ديگر نديدمش و هميشه همان خسرو شكيبايي جاودان خواهد ماند...

اما  الان كه نوبت او نبود! به اين فكر مي‌كنم كه اين نسل درخشان دارند از بين مي‌روند و نسل بعدي؟... بازيگران نسل بعدي چه كساني هستند؟... محمدرضا فروتن و حامد بهداد؟!!... باز زن‌هايشان بهترند اما مثلا گل‌شيفته فراهاني هم ديگر مثل قبل نيست؟ چرا همه چيز، همه چيز دارد بدتر مي‌شود؟!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد ۱۳۸۷ساعت 11:24 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

اين ريويو (review) نوشتن هم خيلي وسوسه برانگيز است و گرچه تصميم داشتم دست از ريويو نوشتن براي كتاب و فيلم بردارم، ولي گه­گاهي...

 

 

 

 ‘Night Watch’ and ‘Day Watch’

كارگردان : Timur Bekmambetov

روسيه/2004 و 2006

 

- كي گفته اسطوره­سازي مال عهد باستان بوده است؟

(اين دو فيلم، دو قسمت اول از سه­گانه­اي هستند كه قسمت سوم با نام ‘Twilight Watch’ در حال ساخت است.)

كاري به تعريف اسطوره ندارم. نيازي هم به ذكر برداشت شخصي من از اسطوره نيست. اما اگر جي.آر.آر.تولكين J.R.R. Tolkein در مجموعه كتاب­هاي «ارباب حلقه­ها» اقدام به خلق و نوشتن داستاني باستاني-اسطوره­اي در قرن بيستم كرد، اين فيلم­ها هم كه از روي كتاب­هايي به همين نام نوشته­ي سرگيي لوكياننكو Sergei Lukyanenko ساخته شده­اند اسطوره­سازي­اي نوين در دنياي امروز به شمار مي­روند. يا شايد داستاني اسطوره­اي-پست­مدرنيستي در دنياي پست­مدرنيستي امروز ما.

بي­شك يكي از مهم­ترين مايه­هاي موضوعي-روايي اسطوره­ها مبارزه­ي خير و شر است و اين دو فيلم داستان مبارزه­ي در چارچوب قانون و قرارداد خير و شر است، در حالي كه مانند بسياري فيلم­هاي مشابه (به خصوص ماتريكس كه نمونه­ي ديگري از اين اسطوره­سازي­ها بود.) مردم عادي بي­خبر از همه­جا به كار خود مشغول هستند. اما مثل دنياي امروزمان زيرآب زني و سياست­بازي و زد و بند و... هم در اين بين زياد اتفاق مي­افتد، حتي از جانب نيروهاي خير! طبق معمول هم فيلم با روايتي از سرنوشت­هاي محتوم و مقدر در آينده آغاز مي­شود. معمولا هم يك نفر در انتها خواهد آمد كه همه­چيز را تغيير خواهد داد. با اين تفاوت كه در اين­جا اين سرنوشت محتوم به سود شر است و آن يك نفر هم كسي است كه خواهد آمد و اين سرنوشت را به سود آنان رقم مي­زند نه يك منجي براي خير!! علاوه بر اين ارجاعات متعدد به فيلم­هاي مشهور ديگر و يا هجويه­هاي شخصيتي موقعيتي از بارزه­هاي آشكار پست­مدرنيستي اين فيلم هستند.

اين فيلم­ها اميد دهنده­ي اين هستند كه اگر پيش از اين سرتان را از ­هاليوود براي جستجوي سينماي هنري و خاص مي­گردانيديد، حالا سينماي تكنيك و سرگرمي را در ديگر نقاط، حتي ­­روسيه هم جستجو كرد.

 

The Big Lebowski

كارگردان: Joel Coen

آمريكا/1998

 

- «شاهكارسازي حرفه­ي ما است!»

برحسب اتفاق آخرين ريويويي كه نوشتم و هرگز به اين بلاگ فرستاده نشد در مورد فيلمي بود از برادران كوئن با نام «Raising Arizona» و تيتر آن مطلب هم بود: «زنده باد برادران كوئن» از آن تاريخ چندين فيلم ديگر هم از اين دو ديده­ام و حالا با اطمينان مي­شود گفت كه اگر دو سه فيلم خوب را از كارنامه­شان خط بزنيد فقط و فقط فيلم­هاي شاهكار خالص مي­ماند! حتي اولين فيلم­شان «Blood Simple»

پس بار ديگر : «بدرود و زنده­باد برادران كوئن»!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۶ساعت 12:3 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

 1- پارك وي: آقاي جيراني! من هنوز اعتقاد دارم!

«پارك‌وي» را هم ديدم و هنوز هم معتقدم كه جيراني بالاخره روزي يكي از بهترين شاهكارهاي سينماي ايران را خواهد ساخت. بنابراين بار ديگر با اشتياقي بيش از پيش به ديدن فيلم بعديش خواهم رفت و باز نااميد نخواهم شد و باز در تمام فيلم به اين فكر خواهم كرد كه اين فيلم كارگرداني عالي دارد كه خوش سليقه است و جزييات را ديده و شعور سينمايي دارد و مي‌داند چه مي‌كند و فيلمش هم خوش‌ساخت است... اما هر بار نمي‌فهمم چه چيز، فيلم را آشغال و بي‌سر و ته و مزخرف مي‌كند!

دو توصيه از سر استيصال:

- توصيه‌ي اول: آقاي جيراني تو رو خدا به مرگ سر ننه‌ت قسمت مي‌دهم! دست از فيلم‌ساختن در مورد بيماران رواني غيرتي و آدم‌كش بردار. (تو كه بعيد مي‌دانم تا حالا حتي يك بچه دبستاني آي-كيو پايين هم ديده باشي، چه برسد به بيماران رواني خفن! وگرنه ديوانه‌هاي فيلمت اين‌قدر باورناپذير نبودند.)

دليل براي توصيه‌ي اول: چرا «صورتي» بهترين فيلمت است؟ چون آدم‌هايش رواني نيستند و موضوع هم در مورد خانواده و ازدواج و طلاق است.

- توصيه‌ي دوم: ...

اول دليلش! : آقاي جيراني كه مولف اصطلاح «سينماي بدنه» هستي و سنگ گيشه و اجتماع و مخاطب به سينه مي‌زني. در جامعه‌اي كه رييس‌جمهورشان عشق‌شان است، چون لباس چرك دارد و عريضه مي‌گيرد و عين مردم كوچه‌بازار حرف مي‌زند و سياست‌مداري مي‌كند، تو برو پرشياي فيلم «سالاد فصل» را بكن پونتياك قرمز اصفهان-14! و آدم‌ها و موضوعات فيلمت يكي عجيب‌تر از ديگري.

خود توصيه: ...نيازي هست بگويم؟!

 

2- اون‌جاي آدم خايه‌مال!

اين هم اشاره‌اي موردي به یادداشت روز «هم میهن» امروز دارد، نوشته‌ي نيما حسني‌نسب در مورد كيميايي. و اشاره‌اي كلي به همه‌ي دستمال به دستان، به خصوص نويسندگان مجله‌ي «فيلم» كه همين حسني‌نسب سردسته‌شان است. به خصوص از زماني كه چپ و راست نقد مثبت به «حكم» بستند، كه فقط دل استاد۱ را به دست بياورند! و اي كاش از هرچيز نداشته‌ي فيلم‌ها تعريف مي‌‌كردند، جز ساختار و تكنيك سينمايي فيلم‌هايش كه خودش هم منكرش است.

من نمي‌دانم اگر به قول خودش از اين‌جا تا قم فيلم گرفته، دليل مي‌شود كه فيلم‌ساز خوبي است و سينما مي‌داند. آقاي حسني‌نسب، كيميايي كه هيچ، خود من تا حالا هزاران بار از اول عمر تا الان رفتم خلا! پس پسماندهاي من و ايشان هم خيلي باارزش است؟! (معذرت مي‌خواهم بابت لحن! طبق معمول مثال بهتري به ذهن ناپاك نجسم نرسيد!!)

خلاصه اين بحث سر دراز هفتاد من مثنوي كاغذ است! جمع‌بندي بحث همان كه گفتم: اون‌جاي هرچي آدم خايه‌ماله!!

 



1- خداييش! به كيارستمي، مهرجويي، بيضايي مي‌گويند «استاد». اين‌كه ارزني سينما نمي‌داند هم...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر ۱۳۸۶ساعت 11:44 PM  توسط حسام دات كام  | 

فدراسيون مبارزه با آهنگسازان فيلمي كه ذره‌اي و ارزني شعور سينمايي ندارند به تازگي توسط اين‌جانب تاسيس شده و آماده‌ي پذيرفتن عضو و نمايندگي در شهرستان‌هاست!

فعلا اولين و مهم‌ترين برنامه‌ي اين فدراسيون تصميم‌گيري در مورد صدرنشيني مجيد انتظامي يا محمدرضا عليقلي در ليست اين آهنگسازان است!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد ۱۳۸۶ساعت 12:24 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

پيش از آن رفتن سر اصل مطلب، لازم است چند نكته‌ي ديگر هم بگويم (نه به عنوان مقدمه) به همين دليل شماره‌ها در اين مقاله از منفي آغاز مي‌شوند!

(3-) – چند دقيقه كه از فیلم گذشت به فكرم رسيد٬ چرا كسي نگاه تكنيكي به اين فيلم نكرد؟ كمي بعد جواب را يافتم. اوضاع فيلم از نظر تكنيكي -با وجود جمع‌آوري مقادير فراواني متخصص و كاربلد- خراب است! و اصلا ارزش نقد تكنيكي ندارد.

مسلما فكر نكنيد كه اين همه هزينه و امكانات را همين‌طوري دست كسي مي‌دهند كه بعد از ساخت دو تا مستند درپيت اولين فيلم بلندش را مي‌سازد. اما كمك لازم‌الوجود پشت صحنه‌اي‌ها و مشاورت -مثلا پيمان قاسم‌خاني نوشتن فيلمنامه- راه به جايي نبرده است. البته كارگردان باتجربه اما به شدت ضعيف كه ماشاالله ريخته! دوپارگي فيلم هم كه بارزترين ايرادش است (نيمي كمدي و نيمي در اوج شعارپراكني و سانتي‌مانتاليسم و تراژدي) من را ياد «عزيزم من كوك نيستم» ساخته‌ي ضعيف محمدرضا هنرمند انداخت كه چه بسا بدتر هم بود. (منظور اين كه كارگردان‌هاي خوبمان هم از اين سوتي‌ها دارند! )

(2-) – بعد گفتم (مي‌بينيد؛ من توي سينما دائم دارم با خودم حرف مي‌زنم!) آن‌چنان كه مي‌گويند هم خنده‌دار نيست. منظورم «بي‌مزه» بودن شوخي‌ها نيست، كه چند تا نمونه‌ي خيلي خوب لابه‌لايش بود. يعني : آن‌طور كه فكر مي‌كردم از اول تا آخر مزه‌تركاني باشد٬ نبود!... اما جماعتي آن‌سوتر، حتي حين پندهاي اخلاقي و آموزنده‌ي آقاي روحاني، چنان ريسه مي‌رفتند كه اعضا و جوارح‌شان به سان عصاي تردستان برابر موسي، كف سالن وول مي‌خورد! كي بود مي‌گفت مردم ايران سخت مي‌خندند؟! [...] با نمايش لانگ‌شاتي از امين حيايي همين‌طور شهيد راه خنده از در مي‌بردند بيرون!...

(1-) – حالا ما هر چي خودمان را جر وا جر كنيم! اين فيلم ساخته شد كه –ظاهرا- چند پند اخلاقي بدهد و چند نتيجه‌گيري اخلاقي‌تر و چند ياد‌آوري از دفاع مقدس كند و چاره‌شان هم استفاده از طنز بود براي كشاندن جماعت بيشتري به سينما و پس دادن انبوه بيشتري از انسان‌هاي اصلاح‌شده و جلاداده شده به بطن! جامعه كه به هر حال شعارهايش را مي‌دهد و فروشش را هم به شدت مي‌كند، پس فيلم موفقي است، پس دهان من و ديگر عنودان و تنگ‌نظران و بدخواهان كور!

0 – اين فيلم نقطه‌ي اوجي بود بر حركت عظيم فرهنگي «تكريم فرهنگ لمپنيسم» و «زنده‌باد جاهل آسمون‌جل» كه چندين سال است همه‌‌ي رسانه‌هاي آوا-سيمايي مملكت اعم از خصوصي و عمومي و دولتي و غيره، دست در دست هم با اتحاد و يكدلي به راه انداختند و ملت فهيم و هميشه در صحنه هم استقبال عظيمي از آن كرد كه نتيجه‌اش اين فيلم به عنوان نقطه‌ي اوج –به نظر حقير روشنفكر!- است و تازه بعيد مي‌دانم مشتق‌ این حرکت فرهنگانه (فرهنگاآنه!!) اين‌جا صفر شده باشد!! (يعني: «ما منتظر بدترش هستيم!»)

اين موضوع مفصلي است كه در حال نوشتن و تكميل نوشته‌اش هستم و به زودي در قسمت «مهندسي فرهنگي» اين وبلاگ خواهيد خواندش.

 

اما...

1- من آدم سياسي‌اي نيستم. البته كه اين جمله برداشت‌هاي بسياري مي‌تواند داشته باشد اما من منظورم اين است كه اطلاعات زيادي ندارم و برعكس خيلي‌ها كه از چلغوز كفتر تا كاهوي پلاسيده را تحليل و نگاه سياسي مي‌كنند، اين‌كاره هم نيستم.

اما كمي به اين موقعيت نگاه كنيد كه مسعود ده‌نمكي چرا و چطور يك‌شبه فيلم‌ساز شد، آن هم به اين شدت!؟ كمي فكر كنيد به اين‌كه اين فيلم با انبوهي از بازيگران و بهترين متخصصان و با صحنه‌هاي جنگي پرهزينه با كدام پول ساخته مي‌شود؟ با كدام حمايت‌هاي ناپيدا؟!... (حمايت پيدايش كه همان حضور بي‌سابقه‌ي جناب «سفاك جفنگي» وزير ارشاد در پشت‌صحنه‌ي اين فيلم بود.) چرا يك فيلم طنز، كه در همين ابتدا سازنده‌اش را شخصي معروف و محبوب مي‌سازد؟! اين فقط رييس‌جمهورشدن يك‌شبه‌ي احمدي‌نژاد نيست كه مهم است! اين يك جريان است. يك اتفاقي مي‌خواهد بيافتد...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت 11:17 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

محمود كلاري خدااااااااست!... خدااااا...!1

بيتا فرهي طلاااااااااست!... طلااااا...!

(نمي­شود به رخشان بني­اعتماد اشاره نكرد كه كارگرداني كاربلد است و در اين بي­شعور بازار سينماي ايران، از شعور بسيار بالاي سينمايي رنج مي­برد! اشتباه نشود، يعني «برخوردار» است!)



1 – به خصوص در دارا بودن صفت «يگانگي» به خدا شبيه است (استغفر الله نعوذ بالله!)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۶ساعت 12:19 AM  توسط حسام دات كام  |