در آستانه فینال امشب لیگ قهرمانان اروپا

درآمد:
شاید حدود ۲۵ سال یا بیشتر باشد که طرفدار لیورپولم. نمیدانم از کی ولی روزی را یادم است که فهمیدم: آهان! پس این قرمزها که سه خط روی لباسشان دارند و من خیلی به خصوص از آن لوگوی روی لباسشان خوشم میآید همان لیورپول است! جالب آن که آن لوگو، از مهمترین برندهای تجاری دانمارکی است که الان در آن ساکنم. بعدها لیستی داشتم از تیمهایی که در لیگهای مختلف دوست‌شان داشتم اما از آن لیست امروز فقط لیورپول باقی مانده است. 
- پرده اول: 
فوتبال را دوست دارم و دنبال میکنم اما کم تماشا می‌کنم. فقط وقتی بازی در سطح و کیفیت جام جهانی یا هفتههای آخر لیگ انگلستان یا دور حذفی لیگ قهرمانان باشد. فینال لیگ قهرمانان اروپا سال ۲۰۰۵، ۱۴ سال پیش، لیورپول در برابر میلان قرار گرفته بود. تازه چند وقتی بود که با ایمان و شایان به خانه دانشجوییمان آمده بودیم و تلویزیون نداشتیم. بچهها گفتند برویم خوابگاه یا خانه یکی از دوستان بازی را ببینیم. دلایل زیادی داشتم اما در کل حسش نیامد در آن هوای توفانی از خانه بیرون بروم. تنها در خانه ماندم اما روز بعد که از بازگشت شگفتآور لیورپول به بازی و قهرمانیشان شنیدم،پشیمانی دیگر سودی نداشت. چه بسا اگر به تماشا هم نشسته بودم همان نیمه اول که لیورپول سه گل خورده بود، ناامیدانه میخوابیدم. 
- پرده دوم:
سال پیش که لیورپول در آن فصل رویایی به فینال در برابر رئال مادرید رسید، یاد خاطره قبلی افتادم و گفتم این بازی را نباید به هیچ قیمت از دست داد. حتا وقتی متوجه شدم که بازی فینال دقیقن در زمانی است که در سفر خواهم بود. آن روز از سفر تفریحی-مطالعاتیمان با اعضای دفتر، با ورکشاپهای فشرده روی قایق و در آبهای اطراف آمستردام گذشت. بعد از ظهر جایی در کنارههای شهر پهلو گرفتیم و به غذا، استراحت و تفریح مشغول شدیم. زمان بازی نزدیکتر میشد و من و چندین پایه دیگر دیدن بازی، هنوز راه مشخصی برای دیدن بازی پیدا نکرده بودیم. در عین حال در کنار بچهها داشت خوش میگذشت و انتخاب از بین این دو سخت میشد. یک ربعی مانده به شروع بازی، یورن، همکار آلمانی و پایه فوتبالی فعلی، گفت برویم دنبال جایی بگردیم که بازی را پخش میکند. تنها کسی بودم که همراهش شدم. هنوز مطمئن نبودم که باید از جمع جدا شوم اما از تکرار خاطره پیشین هم میترسیدم! روی گوگلمپ دنبال بار، پاپ، رستوارن یا هر چیزی بودیم که ممکن بودم بازی را پخش کند. همه را تک به تک چک کردیم. فایدهای نداشت. داشتیم به این فکر میکردیم که تاکسی بگیریم و به مرکز شهر برویم که شانسمان بیشتر است یا اصلن بیخیال شویم و برگردیم، که تابلویی روبرویمان دیدیم. نیازی نبود هلندی بلد باشیم. تابلو داشت برای دیدن بازی دعوتمان میکرد به طبقه بالا. رفتیم بالا. تصویر بازی روی یک پرده بزرگ، تعداد زیادی تماشاچی اما فضا آنقدر بزرگ که زیاد شلوغ به نظر نمیرسد. هیجان به اوج رسیده اما با مصدومیت صلاح روی یک حرکت ناجوانمردانه، شیرینی این هیجان به زهری تبدیل میشود که تلخیاش با دریافت گلهای ناامیدکننده بیشتر هم میشود. بچهها پیام میدهند که برخلاف برنامه میخواهند دوباره برای دوری دیگر روی آب راهی شوند. نمیتوانم باور کنم که بازی باید این طور ادامه پیدا کند. منتظر اتفاقی میمانیم که نمی‌افتد و شاهد شکست تلخ تیم شایسته هستیم. در راه برگشت و پیوستن دوباره به دوستانی که حسابی خوش گذراندهاند، یورن برای تسکین هر دومان از خاطره شکست تلخ بایرن مونیخ در فینال همین جام در برابر منچستر یوانیتد میگوید. اهل بایرن است و طرفدار سرسخت تیم شهرش. آن زمان من هم طرفدار آن تیم بودم و به عنوان لیورپولی دل خوشی از منچستر نداشتم. خاطرهای تلخ برای من هم بود اما این همدردی کمک زیادی به تسکین درد نکرد. 
- پرده سوم:
لیورپول در برابر بارسلونا  در نیمه نهایی فصل ۲۰۱۸-۱۹:‌ این همه هیجان در انتهای فصل را به یاد نمیآورم. و لیورپولی به این خوبی. اما همیشه بهتر بودن کافی نیست. گاهی در و تخته شانس هم باید به هم جور بشود که امسال این طور نیست. از بد حادثه لیورپول به این خوبی، رقیبی چون منچسترسیتی دارد که خوب و باثبات است و عقب ماندگی هفت امتیازی را با یک امتیاز جلوتر بودن عوض کرده که در این هفتههای آخر هم بعید است لغزشی داشته باشد (و نداشت!) و از طرفی حریف نیمه نهایی در لیگ قهرمانان هم بارسلونا است که هر چند آن بارسلونای دوران اوج نیست اما هنوز بارسلونا است! بیم اتفاقات ناگوار با دریافت یک گل زودهنگام بیشتر میشود و در ادامه هر چقدر لیورپول خوب بازی میکند اما این شانس یا تقدیر است که برای حریف بازی میکند و بازی رفت سه بر صفر تمام میشود. چند روز بعد محمد صلاح در بازی با نیوکاسل نقش بر زمین میشود انگار دژاوویی است از سال پیش. او بازی برگشت را از دست میدهد و لیورپول باید بدون دو مهاجم اصلی چهار گل بزند تا به فینال برود. 
سر کار، هنگام ناهار، یورن روبرویم مینشیند. از نگاهش میفهمم چه میخواهد بگوید. میپرسم: برویم کسلکنندهترین بازی فصل را ببینیم؟ بازیای که نتیجهاش مشخص است؟ میگوید: ناامید نباش! خیلی هم کار سختی نیست. در خانه بازی میکنند و پیشتر هم از این کارها کردهاند. گفتم: اگر بشود چه شود. 
شب مات و مبهوت حتا نمیتوانم خوشحالی کنم. به همان حال که شوکه هستم، انگار که یک اتفاق ساده و پیشبینی شده اتفاق افتاده. رفتم آرام به لیلا گفتم: گل چهارم را هم زدند. هیچ خنده و بالا و پایین پریدن و هیجانی نبود. فقط بهت! 


همه این بیست و چند سال طرفداری از لیورپول به این یک شب میارزید. از خودم خجالت کشیده بودم. از این همه ناامیدی و منفینگری. ولی بعد دیدم آنچه باعث شد بنشینم و بازی را تماشا کنم همان کورسوی امید بود. همان که تا انتهای فینال مایوس‌کننده پیشین هم تا آخر پای بازی نگهم داشت. گویی امید داشتم اما ایمان نداشتم. منی که باید فقط لم میدادم و تماشا میکردم، چه آسان ایمانم را از دست داده بودم و آنها که باید میجنگیدند و آن کار ناشدنی را ممکن میساختند باید سرمشق من باشند. شاید با این جمله دستمالیشده «فوتبال خود زندگی است.» موافق نباشید اما فوتبال حتمن درسهای بسیاری برای زندگی دارد. 
-  پایان:
لذت و رضایت آن بازی چنان بود که نتیجه بازی امشب انگار دیگر مهم نیست. چه بهتر که این فصل با بهترین دستاورد تمام شود. من هم باید سعی کنم بیشتر تمرین کنم برای امید و جنگندنی و پشتکار و ایمان داشتن به آینده.
 


برچسب‌ها: فوتبال, لیورپول
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۸ساعت 12:20 PM  توسط حسام دات كام  | 

- «کبوتری بر شاخه‌ای نشست و به زندگی اندیشید»؛ فلسفه را ولش کن!
عنوان فیلم بسیار گویاست! فلسفی، نامتعارف و طنزگونه. یکی دیگر از فیلم‌های سوئدی که اخیرن دیدم و بسیار دوستش داشتم. موقعیت‌های کمیک با ریتم کشدار و کند، من را یاد کوریسماکی انداخت که سال‌هاست فیلمی ازش ندیدم. بیش از این هم نمی‌توانم فیلمی را که بریده‌هایی نامرتبط از داستانک‌هایی ابزورد و با موتیفی که از یک دیالوگ ثابت در موقعیت‌های مختلف است را توصیف کنم. باید دیدش. 

 

-    «Shoplifters» از ژاپن باز هم برای‌مان بگو!
فیلم ژاپنی برنده نخل طلای کن در ۲۰۱۸ در ابتدا فیلمی کلاسیک با موضوع خانواده‌ای فقیر و مهربان به نظر می‌آمد که شاید نکته جذابش این بود که در سرزمینی دور می‌گذشت که مردمان و فرهنگ و جغرافیا و همه چیزشان عجیب و جذاب است. اما بدون این که بخواهم چیزی را لو بدهم(!) این همه‌اش نیست. در پایان راضی بودم از دیدن فیلم دیگری که با سادگی و بی‌ادا، عمیق و پیچیده است. 

 

-    «با احترام وینست» کمی بیشتر از فقط وینسنت
شاید کمتر کسی باشد که دلیل اول یا مهمش برای تماشای این فیلم علاقه به نقاش هلندی وینسنت ونگوگ (به قول خودشان فن کُخ!) و تکنیک مثال‌زدنی و بلندپروازانه فیلم نباشد. فیلم ازشصت و پنج هزار فریم تشکیل شده که هر کدام یک نقاشی رنگ و روغن است که بیش از ۱۰۰ نقاش آن‌ها را به تصویر کشیده‌اند. با این وجود فیلم فقط متکی به شهرت نقاش و جذابیت تکنیکش نیست. فیلمنامه‌ای بسیار جذاب و مستند گونه دارد که در پایان، دست کم برای من، چندان مهم نبود که چقدر واقعی و مستند بود. آن‌چه مهم بود این بود که فیلمی جذاب و منسجم دیده بودم. در عوض آن‌چه که کمی من را ناامید کرد این بود که اگر چه سعی شده بود تکنیک اجرای نقاشی‌ها برگرفته از آثار خود ونگو‌گ باشد اما به نظر من رسید که ترکیب و کادربندی صحنه‌ها بیشتر می‌توانست از آثار او تابعیت کند. (این البته نظر من به عنوان یک مخاطب خیلی ضعیف نقاشی است.) فریمی که به عنوان مثال این‌جا گذاشته‌ام برگرفته از معدود سکانس‌هایی است که احساس کردم حال و هوا و ترکیب صحنه بیشتر از آثار ونگگوگ تاثیر گرفته. 


برچسب‌ها: سینما, فیلم, هنر
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد ۱۳۹۸ساعت 12:17 AM  توسط حسام دات كام  |