حکایت مردی که پسرکان خود عزیز بداشتی چندان که در خانهشان حبس گردیده همی نموده بودی!
مردی را دو پسر بود خُرد که سختگیری در مراقبت ایشان چنان از حد گذرانده بود که هرگز آنان را نهلدی تا ز خانه بیرون شوند مگر آنان را خطری آید یا معاشرت کودکان بیادبشان افتد یا آن بینند که نباید. پس چون پشت لبان پسرکان سبز آمد و از خُردی به جوانی اندر شدند، پدر را اندیشه افزون شد که دیر نباشد تا شهوت بر اینان چیره گردد و ذاتشان به حکم غریزه طلب دختران کند، هرچند که ندیدهاند تا کنون و ندانند که چه باشد. پس باید در مراقبت ایشان مجاهدت بیشتر بدارم تا آن دم که مردان کامل گردند و ایشان را هر یک زنی به عقد درآورم.
روزی از حیاط همسایه آواز دخترکی آمد. پسر پرسید: پدر این چیست؟ مرد پاسخ بداد که آواز مرغی است. دیگر پسر گفت: آن روز که بر پشتبام شدم، پنهان این مرغ بدیدم که به حوض همسایه بود، به جای سر شاخه. هیکل او را سپید بود و هیچ پَر بر آن نبود. لیک گیسوانی سیاه داشتی بلند و چشمنواز. اگر پر پروازش بود بر خانه ما نیز بگذشتی. پس دامیش مینهادم تا فقط به سرای ما بماند.
صیاد که مرغ دام خود میبفروخت – شرطی بنهاد حتمن انجام شود
کیـن مـــرغ کــه مـیبری پیــــش از ذبح – دستی به سرش بکش که آرام شود
میخوام یه جور انجمنی، تشکلی، چیزی واسه حمایت از حیوانات بزنم که هدف اصلیش جلوگیری از توهین به حیوانات باشه. بخوام دقیقتر توضیح بدم؛ یعنی که دیگه آدما حق ندارند برای فحش دادن به هم از اسم حیوونا استفاده کنند. کسی به اون یکی نگه «الاغ»، «پدرسگ» یا «گوریل»! هر کسی بگه: «طرف مث گاو میمونه» جریمه بشه یا نباید بگیم: «مث سگ دویدم.» یا «مث اسب خوابم میآد». حتا درسته که مثلن خرس گندهست اما دلیل نمیشه که شما واسه توصیف بزرگی هیکل یه نفر بگی «مث خرس». شاید به خرسه توهین بشه و بهش بربخوره. (چه میدونم؟ مثلن بگه «عین سانتافه گندهست».)
البته برخلاف خیلی از این مسئولان و دستاندرکاران، من همینجوری کاری رو ممنوع نمیکنم. براش راهحل یا حداقل یه جایگزین هم ارائه میدم که ممنوعیتش راحتتر بشه. مثلن اینکه بگن ماهواره ممنوعه، تا زمانی که نگند بهجاش چی بایست بذارین فایده نداره (صدا و سیما هم اسمش جایگزین نیست. مث اینکه دکتر بگه گوشت نخور، کودآهن بخور!). اینجا هم راهحل من اینه که به جای نام حیوانات، برای فحش دادن فقط و فقط از خصلتهای ناپسند (یا حتا پسندیده!) انسانی استفاده بشه. مثل «حسود»، «متعصب» یا «دهنبین». تاکید میکنم: فقط صفات انسانی. حتا کسی نبایست به اون یکی بگه «هویج» یا «چاغال» چون اولن ممکنه بعضیا از کار من تقلید بکنند و انجمنهای حمایت از سبزیجات و اینا بزنند. اما مهمتر از اون اینه که این طوری، فحشدادن جنبهی تربیتی و پندآموز و عبرتآمیز هم پیدا میکنه. مثلن من امتحان کردم «نادون» خیلی فحش خوبیه و زیاد هم کاربرد پیدا میکنه. خب! مسلمن اوائلش تا بیاد جا بیفته کمی عجیبه که مثلن یه یارویی کلهش رو از تو ماشین بیاره بیرون و به رانندهای که پیچیده جلوش بگه «کینهتوز». ولی مطمئنم که اولین باری که یکی برای توهین به اون یکی گفت «یابو» هم چنین حسی وجود داشته! یعنی همه لحظهای جا خوردند که چرا یه نفر باید یکی دیگه رو به اسم حیوون صدا کنه. آیا اسمش اینه؟ آیا قصد توهین داشته؟ اصلن چه ربطی داره؟ آیا یابو چه ویژگیای داشته که اینجا اسمش به میون اومده؟ یابو که حیوون مفیدیه و...
فکر کنم متوجه شدید که کلن بحث حمایت از حیوونات و اینا بهونه بود. گور باباشون! اونا که یه مشت حیوونند. من به فکر تربیت جامعهی بشریم.
بزرگترین (تنها!) دستاورد علمی ایرانیان پس از کشف الکل
اون موقهاع همهی خانهها تلفن نداشتند و مثل موبایلهای الان، گاهی تلفنهای ثابت آنتن نمیدادند! پیش میآمد که تلفن را برداری و صدایی نشنوی. این جور مواقع زود قطع نمیکردی. باز هم میپرسیدی: «الو؟ الو؟!» و هر بار صدایت را بلندتر میکردی. انگار که اگر بیشتر فریاد بزنی یا اصرار کنی، بالاخره طرف را متقاعد میکنی که چیزی بگوید یا صدای فریادت مثل فنر لولهبازکنی، مجرای عبور صداها را -حالا سیم یا لوله یا هر چه بودند- باز میکند. اگر صدایی نمیشنیدی، پیش میآمد که تا گوشی را میگذاشتی، دوباره تلفن زنگ میخورد. این بار بزرگتری هشدار میداد: «بگذار زنگ بخورد. حتمن از راه دور است.»! انگار که از راه دور صدا دیرتر میآمد یا جوب باریکهای صدا میرسید که باید میگذاشتی خوب پشت دستگاه که دارد زنگ میخورد جمع شود تا قدرت بگیرد و جا بیافتد و...
اون موقهاع دوستی داشتم که مال جای خیلی دوری بود. آنقدر که من اصلن نمیدانستم کجا. هر چه روی نقشه نگاه میکردم، دورترین جاها فقط آب بود. خشکیای نداشت. نمیدانم شاید هم روی آب یا روی قایقی خیلی دور زندگی میکرد. من تا حالا ندیده بودمش اما خیلی دوستش داشتم و میدانستم که روزی خواهم دیدش. میدانستم که بالاخره از آن جای دور میآید و پیش از آمدنش تلفن میزند و خبر میدهد. او خیلی دوست خوبی بود.
اون موقهاع هر بار که تلفن زنگ میخورد، من توی دلم خالی میشد؛ آخر او از جای خیلی دوری زنگ میزد. هم میخواستم فوری گوشی را بردارم تا خبر آمدنش را بدهد و هم باید میگذاشتم تلفن خوب زنگ بخورد، مگر صدایش نرسد یا ضعیف باشد. هر بار که تلفن زنگ میزد میدویدم تا دورترین نقطه خانه. دورترین اتاق یا آخر آشپزخانه، حتی ته حیاط. جایی که هم صدای زنگ ضعیف باشد و خیلی وسوسهام نکند که گوشی را بردارم و هم راه رسیدن تا گوشی طولانی شود که اگر هم وسوسه شدم، در راه رسیدن به تلفن وقت مقاومت در برابرش را داشته باشم! میایستادم و به صدای زنگ گوش میدادم. صبر میکردم تا وقتش شود اما همیشه یا یک نفر گوشی را زود برمیداشت یا آنقدر زنگ میخورد تا...
این روزها هنوز منتظر بهترین دوستم هستم اما منتظر تلفنش نیستم. از وقتی خانهمان را عوض کردیم، میدانم که شماره تلفن خانه جدید ما را ندارد. میآید و میگردد و هر طور هست خانه ما را پیدا میکند. میدانم که خواهد رسید؛ سرزده.
به نظرم وجود دروازهبان در بازی فوتبال یک نقطه ضعف است. سخت است توضیح بدهم. شاید به همین دلیل، مدتها است که از گفتنش خودداری کردهام. جدا از این که چه دلایلی برایش دارم، مثل این است که یک نفر امروز بگوید حرف ب باید با چهار نقطه نوشته شود. حالا بیش از قرنی است دارند اینجوری مینویسند. تکلیف این همه کتاب با «ب یک نقطه» چیست؟ یا مثلن امروز اگر من بگویم که حرف ذ از الفبا حذف شود با وجودی که منطقی است، چون هر دو یک جور خوانده میشوند و تنها اتفاقی که میافتد این است که املای «لزیز» یا «زلت» عوض میشود و تازه خوبی مهمش این است که آن قیقاج ازلی بین «گزاردن» و «گذاشتن» هم حذف میشود، آنقدر اجرایش سخت است که همه سعی میکنند من را از خواستهام منصرف کنم. کاری که خیلی راحت هم انجام میشود. بنابراین با وجود هر دلیل قانعکنندهای، انگار اصلن نمیشود مطرحش کرد. حالا در این مورد هم همینطور است. هرچه من بگویم که دروازهبان باید حذف شود یا یک چارهی دیگری برای جایگزینیاش اندیشید، کی حاضر است مسابقه بدون دروازهبان برگزار (نه برگذار!) کند تا دیگران هم ببینند که نتیجه چقدر بهتر است؟ اما حالا اینها دلیل نمیشود استدلالم را نشنوید:
میگویم فوتبال نباید دروازهبان داشته باشد، چون چرا در یک بازی که یازده نفر در هر تیم حاضرند، یک نفر باید بر خلاف ده نفر دیگر که مثل هم هستند، قابلیت و آزادی ویژه داشته باشد و تازه آن هم این است که توپی را که هر کس به آن دست بزند خطا محسوب میشود، اینها میتوانند در آغوش بکشند! در کدام بازی دیگری چنین تبعیض و اختلافی را دیدهاید؟ (بازی عین آدم. نه بیسبال!!) حاصل این ویژگی -که من بهش نقطهضعف میگویم، وابستگی تقریبن بالای کار یک تیم به یک نفر شده؛ یعنی یک دروازهبان ضعیف یا یک اشتباه او میتواند کل حاصل کار ده نفر دیگر را به راحتی زیر سوال ببرد. این برای یک بازی تیمی اصلن ویژگی خوبی نیست... حالا اینکه برایش راهحلی سراغ دارم یا ندارم آیا تفاوتی هم ایجاد میکند؟ چارهای نداریم، جز این که با همین فوتبال بسازیم.
این را برای شماره سیزدهم خطخطی (تیر ماه 1391) نوشتم که با کمی تغییر و با حذف دو تا از پیشنهادها (خودتان بخوانید حدس خواهید زد کدامها!) چاپ شد. اگر از آن خوشتان آمد که برای خواندن نوشتههایی مشابه و اگر هم خوشتان نیامد برای خواندن مطالبی بهتر، مجله را به قیمت بسیار نازل ۲۵۰۰ تومان خریداری کرده و بخوانید و به دوستان خود نیز معرفی و پیشنهاد کنید.
در خبرها آمده بود که پس از آنکه سرنوشت قهرمانی جام باشگاههای اروپا در فصل گذشته در ضربات پنالتی مشخص شد، سپ بلاتر از بکنباور درخواست کرده تا روشی جایگزین برای پنالتیهای ناعادلانه پیشنهاد کند. ما به واسطه انساندوستی -و علاقه به تیم آلمان که علاقه به بکنباور را نیز در برگرفته و لذا راضی به زحمت او نیستیم- و از آنجا که هنر نزد ایرانیان است و البته هنوز بس نشده بلکه تازه شروع شده و هر کشف و اختراعی از ما ناشی شده و میشود و خواهد شد و به خصوص در زمینهی فوتبال بسیار صاحبنظر (اما چون زنبورِ بی عمل) هستیم، مقدار معتنابهی پیشنهاد آماده کردهایم که در اینجا همراه با نقد و تحلیل عرضه میداریم و این آقایان اگر یکی از اینها را برنگزینند ثابت میکنند که تحت فشار آمریکا و امپریالیزم جهانی هستند و به اعتلای فوتبال جهانی اندیشه ندارند و غیره و ذالک.
- پیشنهاد اول: کرنر به جای پنالتی
تشریح: ده تا کرنر برای هر تیم. پنج تا از این نقطه، پنج تا از آن نقطه. تصمیم این که کدام یکی از نقاط «این» نقطه باشد و کدام یکی «آن»، با پرتاب ربعسکه گرفته خواهد شد. هر تیمی از این کرنرها به تعداد گل بیشتری رسید برنده است.
خوبیها: تنوع
بدیها: از پنالتی که بدتر نیست.- دوم: پرتاب اوت دستی
تشریح: عین گزینه بالا است، فقط اوت پرتاب میکنیم.
خوبیها: تنوع بیشتر! در ضمن در این زمینه ایرانیها حرف بسیاری برای گفتن دارند.
بدیها: از کرنر زدن که بدتر نیست!- پیشنهاد سوم: برخورد تنبیهگرایانه و عبرتآموز
تشریح: دو تیمی که حتی در وقت اضافه هم نتوانند برنده باشند اصلن لیاقت برندهشدن و راهیافتن به مرحله بعدی یا بردن جام و اصلن لیاقت فوتبال بازی کردن را ندارند! همان بهتر که هر دو حذف شده و تیم سومی به عنوان برنده انتخاب شود.
خوبیها: «خوبی از خودتونه.»
بدیها: شیوهی یک بار مصرفی است، چون یک بار که این کار انجام شود، همهی تیمها به شدت عبرتآموخته میشوند و حتی خودشان را میبازانند اما با تساوی از زمین بیرون نمیآیند... («خب این که خوبیش شد، نه بدیش!»)- پیشنهاد چهارم: انتخاب برنده توسط پرتاب سکه
تشریح: «توضیح بدم حتمن!؟ لازمه؟»
خوبیها: تعیین سریع برنده بازی، بدون استرس و هیجان کاذب ضربات پنالتی
بدیها: امکان مخدوششدن یا غیرعادلانهشدن نتیجهی بازی در اثر تاثیرپذیری نتیجهی پرتاب سکه از بازار سکه و حتی نرخ ارز وجود دارد. (در همین راستا پیشنهاد میشود از دیگر روشهایی مانند سنگ-کاغذ-قیچی یا بعضی از بازیهایی که با ورق و پاسور انجام میشود برای تعیین برنده استفاده کرد... از اتاق فرمان اشاره میکنند که همان سنگ-کاغذ-قیچی خوب است!)- پیشنهاد پنجم: آنقدر بازی کنند تا جانشان در بیاید.
تشریح: در این شیوه بازیکنان تا جایی که توان دارند فوتبال بازی میکنند، اگر باز هم کسی برنده نشد برای حفظ قوای جسمانی، بازیکنان به بازیهای کمتحرکتری همچون گلف (متناسب با زمین چمن) روی میآورند و اگر باز هم نتیجه گرفته نشد، وزنهبردای یا شطرنج. اگر در شطرنج هم مساوی شدند نتیجه در ضربات پنالتی توسط مهرهها مشخص خواهد شد.
خوبیها: افزایش دیگر تواناییهای فوتبالیستها و تبلیغ برای ورزشهای کمبضاعتی چون بوکس!
بدیها: کجای زمین فوتبال را سوراخ کنیم برای گلف؟ («زیر پرچم کرنر؟ اگر توپ را زدند افتاد داخل تماشاچیها چی؟»)- پیشنهاد ششم: تعیین برنده توسط آراء مردمی
تشریح: در این شیوه برنده بازی با رایگیری از تماشاچیان و مردم همیشه در صحنه، انتخابات خواهد شد.
خوبیها: از این بهتر نمیشود!
بدیها: اولن در این شیوه برنده واقعی مردم هستند! بنابراین هیچ یک از تیمها در حقیقت برنده نیست یا حداقل شادی پیروزی واقعی را نخواهد چشید. دومن در ممالک غربی که دموکراسی واقعی بر آنها حاکم نیست، اعتمادی به صندوقهای رای وجود ندارد. سوم این که به خصوص در کشور خودمان استقبال بینظیر و مشارکت بالای تماشاچیان، ممکن است باعث تمدید مهلت رایگیری و طولانی شدن زمان بازی شود. البته این مورد با رایگیری بدون صندوق و به وسیله ارسال پیامک به شمارههایی که در زیر حک شدهاند نیز قابل حل است.- پیشنهاد هفتم: تعیین برنده توسط داور بازی
تشریح: یک عدد داور عادل و عالم و بالغ و شاغل، تیم برنده را انتخاب خواهد کرد. در بازیهای حساس این کار به عهده داور خارجی خواهد بود!
خوبیها: چه کسی از داور به صحنه بازی نزدیکتر و برای قضاوت عادلانه مناسبتر؟ در ضمن با اینکار، نه تنها استفاده از شیر سماور، اگروز خاور یا توپ و تانک و فشفشه و دیگر ادوات مشابه توسط تماشاگرنمایان –از ترس مساویشدن بازی و افتادن سر و کار نتیجه به داور- به حداقل میرسد، بلکه تماشاگرغیرنمایان حتی به تشویق و تکریم و احترام داور نیز مشغول گشته و ارتقای سطح فرهنگی فوتبال را در ورزشگاهها –دست کم در بازیهای حذفی!!- باعث خواهند شد.
بدیها: ممکن است شرایط ناهموار زمین در انتخاب داور تاثیر بگذارد.- پیشنهاد هشتم: تعیین برنده در صحن علنی مجلس
تشریح: نتیجهی بازی را نمایندگان در خانهی ملت تعیین خواهند کرد.
خوبیها: خوبیش برای استقلال و پرسپولیس است و دیگر تیمهای تهرانی که نمایندگان بیشتری در مجلس دارند. آنهم با انتقال مساوی تیمها به شهرستانها حل شدنی است.
بدیها: ممکن است دولت در اجرای مصوبهی مجلس تعلل کرده و یا از آن سر باز بزند. در نتیجه کار به نهادهای دیگری مثل دیوان عدالت اداری بیافتد و تازه پس از صدور رای ممکن است تجمعهای اعتراضآمیز مردمی باعث کان لم یکن تلقی شدن حکم صادره شود و... خلاصه که ممکن است فوتبالیستها و تماشاگران تا چندین ماه مجبور شوند در استادیوم بمانند تا نتیجهی بازی مشخص شود یا تا یک-دو سال پس از قهرمانی استرس پسگرفتهشدن جام را داشته باشند.- پیشنهاد موقتی برای اجرا در بازیهای یورو ۲۰۱۲ (تا زمان بررسی دقیق و انتخاب از گزینههای بالا): انتخاب برنده بر اساس میزان بحرانزدگی
تشریح: از آنجایی که کشورهای حوزه یورو ۲۰۱۲ از دست و پنجه بحران مالی شدیدی به نرمی رنج میبرند اگر بازی مساوی شد هر تیمی بیشتر دست و پنجهاش نرم باشد (طبق آخرین شاخصهای بازار بورس و قیمت دلار و میزان نرخ بیکاری و بدهی و غیره) بازنده است.
خوبیها: «خوبی خاصی که نداره!... همون پنالتی بزنید.» (البته من چون طرفدار آلمان هستم، با این روش شانس قهرمانی آلمان افزایش پیدا کرده و شانس تیم اسپانیا کاهش مییابد و در ضمن دیگر امیدی نخواهد بود که یونان ناگهان (زرررت!) قهرمان جام شود!)
بدیها: بدی خاصی هم ندارد. فقط آخرش تکلیف مشخص نیست که خبر فوتبالها را باید در بخش اخبار ورزشی شنید یا اخبار اقتصادی.
خرید میکردم. از در لواشی رد شدم. بوی نون تازه زد تو صورتم. من هم گرسنه بودم و دیدم تا بریم خونه و غذایی درست کنیم و... خلاصه که هوس کردم یه دونه نون بگیرم و شکم خیره رو مشغولش کنم تا موقع شام. یه نیگاهی کردم تو جیب پیرهنم یه پنجایی بود، دست گرفتم و رفتم تو گفتم آقا یه دونه نون بدید. نونوا، پای تنور اسکناس مندرس پنجاهی رو گرفت و پرسید: «یه دونه؟» خواستم بگم آره! یه دونه بیشتر نمیخوام و «کیپ د چنج»! و این صحبتا، که گفت: «دونهای صد و شصت تومنه! خدا بیامرزتش!» یه صف درازی هم تو بودند و همه حیرون و عاقل اندر سفیه به من مرفه نونسنگکخور نگاه میکردند. تازه یاد خبر گرونی نون افتادم و سعی کردم براشون توضیح بدم که آخرین باری که نون لواش خوردم کی بوده (هر چند خودشون فهمیده بودند!) و با سرعت هر چه بیشتر از اونجا زدم بیرون تا این آبروریزی رو تمومش کنم!
مشکل بعدی اما بزرگتره: ما هر طوری بود، گاه افسوس زمان بابا و بابابزرگ رو میخوردیم و شده، یه جوری باهاشون همدردی میکردیم. بچههامون اما این اراجیف ما رو اصلن باور میکنند؟
حکایت آن طبیب که سلامتی حاکم را مراقبت داشت و آشپز دربار
گویند حاکمی چون جوانی خویش از دست رفته و تن ز گذشت عمر فرسوده بدید از روزگار پیریش در اندیشه شد و از مرگ در هراس. وزیران را بخواست و این اندیشه با آنان باز گفت. گفتند طبیبی خبره باید تا شب و روز احوال پادشاه مراقبت بدارد. پس حکیمی یافتند دانشش بسیار و در شفای بیماران زبانزد. چون به دربار آمدی گفت اولین قدم آن باشد که پادشاه خویشتن از خوردن آن طعام که ضرر به وی رساند باز دارد و بر خوردن طعام نیکو اصرار ورزد. طباخ را گفتند که زان پس هفت گونه از غذاهای گونهگون طبخ کند و حکیم، آن را که بهر سلامتی پادشاه بهترین باشد برگزیند. دیگر روز سفرهای رنگارنگ بیاراستند و طبیب به سفرهخانه آمد. جمله غذاها بدید و ناگاه دستور بداد تا طباخ را گردن زنند. در حیرت شدند و علت باز پرسیدند. طبیب گفت: این غذاها که او ساخته، دیر نباشد که حاکم را به کشتن دهد. طباخ که میگریست فریاد برآورد که اگر دانستمی کدام یک پادشاه را نسازد و کدام او را مناسب باشد، خود طبیب بودمی و اگر قصد جان پادشاه داشتمی که نیک دانستمی چه دهم تا عمرش به ساعتی نپاید.
گفتی که سخن مران، قلم بشکستیم/ گفتی که مکن، دست و زبان را بستیم
اکنون به چه اندیشه تو ما را خواهی؟/ پندار در آن فکر که خواهی هستیم