روز سوم - پنج‌شنبه ۱۰ مرداد (۱ آگوست)

    روز قبل یکی از مسئولان هاستل را دیدم که با عجله در حال بازکردن سایه‌بان‌های جلوی در بود. پرسیدم: «می‌خواهد باران بیاید، نه؟» جواب مثبت داد و ادامه داد: «خیلی بهتر است. هوا سنگین شده.» گفتم این‌ها محلی‌اند و بلدند. اما تمام روز تو نخ ابر بودیم و خبری نشد. از پیاده‌روی طولانی شب قبل خسته بودیم. در چرت صبحگاهی، صدایی عجیب شنیدم. از رختخواب بیرون پریدم. رگبار می‌زد. هم آفتاب بود و هم باران می‌آمد. پریدیم زیر باران و خیس شدیم. تا ظهر به تناوب باران گرفت و پشت سرش آفتاب شد. به تناوب در این گرفتاری ماندیم که کدام را آرزو کنیم: رگبار غافلگیرکننده و طراوت‌بخش را یا آفتاب بعد از باران را که رطوبت مطبوعی به هوا می‌زد؟ یکی بهتر از دیگری. و باید بگویم استانبول در باران، وقتی روی نیمکت‌های توی پیاده‌روی جلوی هاستل نشسته باشی، فاصله‌ی زیادی با بهشت موعود ندارد.
    هاستل سلطان را پوریا پیشنهاد داد. خودش آن را از کتاب Lonely Planet پیدا کرده بود و یک بار هم آن‌جا رفته بود. این هاستل خودش به یکی از جذابیت‌های این سفر و یکی از نقاط دیدنی و خواستنی شهر استانبول تبدیل شد. مطمئنم اگر هر جای دیگری می‌بودیم این‌قدر به ما خوش نمی‌گذشت. مطمئنم بار دیگر که به استانبول بروم، سراغ جای دیگری نخواهم رفت.
    اتاق ما روی پشت بام بود. بنابراین پا که از اتاق بیرون می‌گذاشتی می‌توانستی مستقیم به هوای باز روی پشت بام بروی. مستقیم بروی زیر باران یا زیر آفتاب داغ یا در نسیم شامگاهی. این اطراف هر کس می‌توانسته، پشت بامش را به یک رستوران مرتب و شیک تبدیل کرده اما تراس یا همان پشت بام این هاستل، فضای به نسبت محقری است با نیمکت‌های نه چندان راحت اما با هوای عالی، نسیمی همیشگی از سوی دریا و چشم‌اندازی بی‌نظیر از مسجد آبی و دریای مرمره و بخش آسیایی و محیطی گرم. روزها بعضی می‌آیند و حین آفتاب گرفتن کتاب می‌خوانند و شب‌ها در تاریکی آبجو می‌خورند و می‌خندند. ارزش‌ش را دارد تا آن‌همه پله‌ی باریک و چرخان را تا طبقه پنجم بالا بیایی و وای‌فای اتاق ضعیف باشد اما از این فضای بی‌نظیر لذت ببری.


    دم در، صبح‌ها روی آن میز و صندلی‌های چوبی مفروش که می‌نشستی و صبحانه را که می‌خوردی، هوا که کمی گرم می‌شد و کرخت می‌شدی و جنب و جوش اول صبح ساکنان و مهمانان اطرافت که کمی آرام می‌گرفت و روی بالش‌ها لم می‌دادی، دوست داشتی تا خود صبح روز بعد همان‌جا رفت و آمد توریست‌ها به سمت ایاصوفیا و تردد ماشین‌ها بر کوچه‌های سنگفرش را تماشا کنی و آبجوی تگری سفارش بدهی و وقت بگذرانی.
    بین‌المللی بودن هاستل یکی از مهم‌ترین نکاتش بود. این‌جا دوستان و هم‌صحبتان موقت زیادی پیدا کردم. دو روز اول همه هلندی بودند و بعد ایتالیایی‌ها و اسپانیایی‌ها هجوم آوردند و بقیه روزها مملو از استرالیایی و نیوزلندی بود. مثلن آن پسر جوان هلندی [دیگر به بیست‌ساله‌ها می‌گویم جوان!] که صحبت با او را زمانی شروع کردم که یکی از مسئولان هاستل داشت به او در مورد دشواری ویزاگرفتن‌ش می‌گفت. ضمن توضیح این‌که ناخودآگاه حرف‌های‌شان را شنیده‌ام، پریدم وسط صحبت‌شان و گفتم: «فکر می‌کردم فقط ماییم که مشکل ویزا داریم.»
    این شرایط بین‌المللی البته همه‌اش هم جذابیت نیست. اول از همه، هنگام معرفی، حس ناخوشایند عدم اعتماد به نفس از ناشی از ایرانی‌بودن را به یادت می‌آورد و بعد وقتی از آن‌ها می‌پرسی که کدام کشورها بوده‌اند و معمولن نام نیمی از کشورهای اروپایی را ردیف پشت سر هم می‌شنوی، فقط می‌توانی به‌شان بگویی: «خیلی خوش‌شانسید.» چه خواهند فهمید که در چه قفسی گیر کرده‌ایم؟ خودمان هم تازه فهمیده‌ایم! تازه می‌فهمی که راحت سفر کردن چه نعمتی است. وقتی پسر ۲۰ ساله‌ی هلندی را می‌بینی که یک بار هم در دانشگاه تغییر رشته داده و حالا با درآمد کار دانشجویی، به همراه چهار دوست دختر از دوران دبیرستانش به این سفر آمده و چندین کشور دیگر را هم سر راه دیده. می‌گوید هزینه‌اش برایش سنگین بوده. می‌گویم من و همسرم هر دو معماریم و سی ساله و با چندین سال سابقه و پس‌انداز کار تمام وقت، تازه به این هاستل آمده‌ایم و هنوز سفر گرانی است برای ما. می‌پرسد چرا. می‌گویم شرایط اقتصادی بد. می‌پرسد چطور. چه بگویم؟ می‌گویم فرض کن تورم ۴۰ درصدی. انگار نشنیده: «چهار؟» می‌گویم: «فورتی!» می‌پرسد: «فورتین؟!» در حالی که با انگشت دارم روی میز یک چهار و صفر می‌کشم می‌گویم :«فوووووررررر تییییی!» باور نمی‌کند انگار! با افتخار اضافه می‌کنم که از رتبه‌های برتر دنیاییم. می‌پرسم تا کی خواهد ماند و به کجا خواهد رفت؟ موبایلش دستش است و همین‌طور که حرف می‌زند آن را هم مراقب است و می‌گوید که دارد برنامه‌هایش را با خانواده چک می‌کند چون قرار است مادربزرگش را ببینند و شاید مجبور باشد برگردد! احتمالن مادرش پیام داده «کجایی؟» گفته «استانبول» و حالا پیام مادرش آمده که «بسه پاشو بیا! می‌خواهیم بریم خونه مامان‌جون. سر راه هم شیر بخر!» پسر بیست‌ساله‌ای که چنین سفری را دارد تجربه می‌کند با من سی‌ساله‌ای که به ضرب و زور آمده‌ام کشور همسایه و برای یک سفر داخل کشور هم به کلی زمان‌بندی احتیاج دارم، زمین تا آسمان فرق داریم. تجربه‌مان از زندگی که قابل مقایسه نیست؛ شکی نیست که پختگی او از من بیشتر است. هم‌صحبتی‌ها هم لذت‌بخش است و هم گزنده!
    آدم‌های آن‌جا همه رفتارشان دوستانه است. پرسنل هاستل را می‌توانید فرض کنید که مجبورند، چون درآمدشان به این وابسته است. هرچند با اروپایی‌ها و با دختران، به خصوص آن‌ها که آخر شب‌ها مست‌اند مهربان‌ترند! بقیه هم اما راحت‌اند. روی پشت بام که لم داده‌ایم، بقیه که می‌آیند و می‌روند، در تاریکی هم باشد سلامی می‌کنند و می‌گذرند. راحت با هم دوست می‌شوند. راحت با هم خوش می‌گذرانند.
     گابریلا تنها کسی است در این هاستل که روی خوش به کسی نشان نمی‌دهد. جز من! توی بار کار می‌کند. صبح‌ها صبحانه می‌چیند و با هر حرکتش انگار دارد بلند فریاد می‌زند که این کار را دوست ندارد و سخت است. جوان است. یعنی زیاد هم سالخورده نیست. زجر کشیده است. شکسته. اهل اکوادور. از وقتی این را می‌فهمم، هر چه کلمه‌ی اسپانیایی بلدم را موقع سلام و احوالپرسی بیرون می‌ریزم. شوهرش ترک است. گابریلا تنها کسی است که از شنیدن نام ایران تعجب نمی‌کند. انگار اگر می‌گفتی آلمان یا بلغارستان یا مالزی هم همین واکنش را داشت. حدس می‌زنم تنها شنیدن نام کشورهای اسپانیایی‌زبان به خصوص آمریکای جنوبی‌ها واکنش‌اش را برانگیزد. می‌گویم راه درازی است. می‌گوید شش سال است خانواده‌اش را ندیده. می‌گویم خیلی سخت است. کم‌کم از ترش‌رویی‌اش کم می‌شود. روز آخر دارد با یک همزبان‌اش صحبت می‌کند. صبحانه‌برداشتن را لفت می‌دهم و گوش می‌کنم. تمام که می‌شود به او می‌گویم: زبان خیلی زیبایی دارید. دوست دارم بایستم و گوش کنم فقط. بدون ذره‌ای تعارف و شکست نفسی با لبخند و خوشحالی می‌گوید: «می‌دانم!» خلاصه که پشتکار زیادی خواست تا دلش به دست بیاید!


منظره دریای مرمره (ساحل سیرکجی) از پشت بام هاستل

    روز آخر که داشتیم هاستل را ترک می‌کردیم، تقریبن همه‌ی کارکنان هاستل از ما می‌خواهند که برای‌شان در سایت TripAdvisor.com ریویو بنویسیم. تعجب می‌کنم. همین الان، دم در چندین گواهینامه‌ی دریافت رتبه از سایت‌های مختلف را نصب کرده‌اند. یکی از هاستل‌های مناسب استانبول هستند. روزها در حالی که بقیه رستوران‌ها در آن راسته به رهگذران آویزان می‌شوند تا تبدیل به مشتری‌شان کنند، این‌جا نیمکت‌های دم درش همیشه شلوغ‌اند و شب‌ها که بقیه هتل‌ها سوت و کورند و دم در مگس می‌پرانند، این‌جا پر از آدم است و تا ساعت‌ها پس از نیمه‌شب که بقیه، کرکره‌ها را پایین کشیده‌اند این‌جا هنوز پرجنب و جوش است. فکر می‌کنم چقدر رقابت آزاد و مشتری‌مداری می‌تواند کیفیت خدمات را بالا ببرد. این‌که چقدر برای حفظ خودشان در رتبه‌های بالا هم دارند فعالیت می‌کنند برایم خیلی جالب است. فکرش را می‌کنم که اعتماد به نفس ناشی از چنین استقبالی در نمونه‌های مشابه وطنی به چه رفتارها و بی‌احترامی‌هایی می‌توانست ختم شود و بعد دوباره نمی‌خواهم فکر ایران را بکنم. می‌خواهم فقط فکر این‌جا را بکنم!
    هر شب، حتا اگر از نیمه‌شب هم گذشته باشد، حتا اگر خستگی امان‌مان ندهد، باز هم مستقیم نمی‌روم به اتاق. دم در می‌نشینم و فقط به صدای زبان‌های مختلف گوش می‌کنم، تلویزیون که همیشه دارد فوتبال یا موزیک‌ویدیو بدون صدا پخش می‌کند تماشا می‌کنم و یا به قول محمد، «در پوستین خلق می‌افتم.» و تا وقتی چشم‌هایم روی هم نرود دل نمی‌کنم و به رختخواب نمی‌روم.

- لینک ضمیمه: پانورامای ۳۶۰ درجه؛ منظره از تراس پشت بام هاستل سلطان

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 8:12 PM  توسط حسام دات كام  | 


- روز دوم - چهار‌شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۲ (۳۱ جولای ۲۰۱۳):

    من آدم بدشانسی نیستم. البته این لزومن هم به این معنی نیست که خوش‌شانس‌ام. یعنی نمی‌دانم معیار سنجش شانس دقیقن باید چه باشد. معمولن موفقیت‌ها و دستاوردها را به پای توانایی و سزاواری خودمان می‌نویسیم و شکست‌ها را به حساب بدشانسی می‌گذاریم. به هرحال من شانس‌های بزرگی در زندگی داشته‌ام اما داستان بدشانسی‌هایم هم مشهور است. از قضیه‌ی تصمیم به خریدن هارد اکسترنال که منجر به این شد که تایلند، مرکز اصلی تولید هارد را سیل ببرد گرفته تا همین ماه پیش که درست پس از این‌که فقط آمار چگونی سفر به گرجستان را از یکی از دوستان گرفتم، گرجستان شرط ویزا برای سفر ایرانی‌ها گذاشت.
    منظور از این مقدمه این‌که این سفر هم از این قاعده مستثنا نبود. از همان زمان که ولع گرفتن کارت پایان‌خدمت و به پیروی از آن، اجازه‌ی خروج از کشور با نزدیک‌تر شدن به پایان خدمت سربازی بیشتر و بیشتر می‌شد، جریان سیر صعودی قیمت دلار آغاز شد و عبور آن از مرز دو هزار تومان با گرفتن کارت پایان خدمت و عبور آن از مرز سه هزار تومان با گرفتن پاسپورت همزمان شد. بنابراین سفر ارزان‌قیمتی که گاه با خریدهای انجام شده و یا فروختن ارزهای مسافرتی، دارای سود مالی هم می‌شد، به یک سفر با پیش‌نیاز پس‌انداز و برنامه‌ریزی مالی تبدیل شد و البته قضیه به همین‌جا ختم نشد. درست زمانی که تاریخ سفرمان را قطعی کردیم، شورش‌ها در استانبول آغاز شد و دلهره‌ی به هم خوردن کنسرت و سفر هم. با نزدیک‌ترشدن به تاریخ سفر به نظر می‌رسید که قضیه چندان هم جدی نیست و کم‌کم این ماجراها فراموش شدند تا روزی که پا به میدان تقسیم گذاشتیم.

    تصور من از میدان تقسیم که پیش از این شورش‌ها هم البته یکی از نقاط معروف و شناخته‌شده‌ی استانبول به شمار می‌رفت، هر چه بود این میدان خلوت و بی‌سروصدای فعلی نبود. میدان بزرگی است که غیر از پله‌های ایستگاه مترو و آن مجسمه‌ی بی‌ریخت آتاتورک و دوستان چیز دیگری در آن وجود ندارد و با وجودی که در بلندی قرار گرفته، چشم‌انداز ویژه‌ای هم ندارد. تاکسی‌ها آرام دور میدان می‌چرخند و گوشه‌ گوشه‌اش هم منتظر مسافرند.

ناآرامی در خیابان استقلال، کمی پایین‌تر از میدان تقسیمناآرامی در خیابان استقلال، کمی پایین‌تر از میدان تقسیم

    رفتیم به سمت خیابان استقلال تا از فضای زنده و سرحال‌ش استفاده ببریم و شاید خریدی هم بکنیم. همان‌جا بود که چشم‌مان به نیروهای پلیس مستقر در گوشه‌ی میدان و سپس نیروهای پنهان‌شده در یکی از گوشه‌های فرعی افتاد و فهمیدیم که هنوز آتش زیر خاکستر گرم است. پایین‌تر متوجه گروهی از جوانان شدیم که وسط خیابان آتشی به پا کرده بودند و سر و صدا به راه انداخته بودند. چندان جدی به نظر نمی‌رسیدند و سر و وضع‌شان هم بیشتر به جوانانی می‌خورد که از سر ماجراجویی بلوایی به پا کرده باشند تا این‌که درد و اعتراضی داشته باشند. ناگهان اما جو ملتهب شد و ما هم ابتدا به عادت مالوف‌مان دوربین و موبایل‌ها را برای فیلم‌گرفتن در آوردیم (کاری که کمتر کسی در آن‌جا انجام می‌داد.) و همین که دیدیم کرکره‌ی مغازه‌ها دارد پایین می‌آید، ماندن را صلاح ندیدیم و برگشتیم. ماشین‌ها و گروه کوچکی از نیروهای ضد شورش به سمت پایین خیابان راه افتادند و کار به پاشیدن آب و شلیک گاز اشک‌آور رسید. چندان که دو نفر از دوستان که قرار بود از پایین خیابان به ما ملحق شوند، پشت این آوار ماندند.

    به میدان تقسیم برگشتیم و سراغ یکی از جذابیت‌هایی رفتیم که هر جایی جز کشور خودمان که باشیم، فقط برای ما و نه کس دیگری، همان نقشی را بازی می‌کند که موزه‌ها و بناهای تاریخی و هر جای دیدنی دیگری برای هر گردشگری بازی می‌کند: رفتن به اغذیه‌فروشی‌ها و فست‌فودهای جهانی معروف یکی از جاذبه‌های سفر خارج است برای ما ایرانی‌ها! در سفرهای قبلی کاری کرده بودیم که مک‌دونالد نخورده از دنیا نرویم و حالا نوبت این بود که بفهمیم استارباکس که می‌گویند چیست. این جوری در یک چیز با ینگه‌دنیانشینان برابر می‌شویم. قهوه‌ی آمریکایی معروف را در پارک گزی نوشیدیم؛ همان‌جایی که همه‌ی این دعواها بر سر آن شروع شده است و الان فراموش‌شده به نظر می‌رسد. چراغ‌های پارک خاموش است؛ حتمن از ترس تجمعات. ما هم در همان ورودی پارک، زیر نور کم چراغ‌های میدان تقسیم می‌نشینیم و تا قهوه سرد شود بحث سیاسی بر سر کابینه‌ی دولت جدید می‌کنیم که در همین‌روزها، آغاز به کار خواهد کرد.

منظره میدان تقسیم از ورودی پارک گزی
میدان تقسیم از ورودی پارک گزی

   شب از ایستگاه کاباتاش پیاده به سمت هاستل می‌رویم. تجربه‌ی پیاده‌روی شبانه در استانبول اصلن ترسناک نیست؛ به شرط آن‌که وارد کوچه و پس‌کوچه‌ها نشوی. خسته‌ایم اما نمی‌شود این تجربه را از دست داد. روی پل گالاتا منظره‌ی بی‌نظیر شهری را تماشا می‌کنیم که قصد آرام‌گرفتن در این ساعت شب هم ندارد. عده‌ای در حال ماهیگیری‌اند. مساجدش بیش از دیگر جاها نورافشانی می‌کنند. روز، رشته‌هایی از چراغ‌ها را می‌بینیم که بین دو گلدسته‌ی مساجد کشیده شده‌اند و افسوس می‌خورم که این سنت ریسه‌بستن انگار به سنت‌های واجب‌الاجرای اسلام در همه نقاط تبدیل شده است. شب که چراغ‌ها روشن می‌شود می‌بینیم که این‌ها از آن ریسه‌های رنگاوارنگ مرسوم کشورمان نیستند. شعارهایی با مزامین مذهبی را تبلیغ می‌کنند. روی «مسجد جدید» نوشته: «لا اله الا الله» و روی «مسجد آبی» این جمله را می‌شود ترجمه کرد: «زکات مال را افزایش می‌دهد.» شب‌های بعد بعضی شعارها عوض می‌شوند.

    اطراف سلطان احمد از همه‌جا شلوغ‌تر است. ماه رمضان است و هر شب برنامه‌هایی پس از اذان مغرب بر پاست. تا به هاستل برسیم از جمع زنان محجبه می‌گذریم و بعد از کنار گروهی از توریست‌های چشم‌بادامی و سپس از خلوت جفت‌های جوان ترک و آخر از میان میزهایی که با جوانان اروپایی خندان و مست پر شده است. مثل سرزدن به فست‌فودهای معروف، تجربه‌ی آدم‌هایی که عقاید مختلف دارند و زبان و سر و وضع متفاوت، اما کاری با هم ندارند که هیچ، در کنار هم خوش‌ترین لحظات را تجربه می‌کنند هم از آن چیزهایی است که فقط بیرون از کشور می‌شود تجربه‌اش کرد. بیرون از جایی که هموطن با هموطن، همشهری با همشهری و همسایه با همسایه «دشمن» است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 11:19 PM  توسط حسام دات كام  | 

- روز اول - سه‌شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۲ (۳۰ جولای ۲۰۱۳):

    بخش مهمی از تصور من از ترکیه، به خاطرات سال‌های دور پدر و بعضی دیگر از آشنایان مرتبط است که در سال‌های جوانی‌شان، اکثرن پیش از تغییر رژیم و بسیاری پیش از ازدواج به این کشور همسایه سفر کرده بودند. بخشی هم از «آدم برفی» و یا جام جهانی ۹۸ فرانسه. البته ترکیه همیشه مقصد گردشگران ایرانی بوده و در سال‌های اخیر و با افزایش رفت و آمد -یا بهتر است بگویم افزایش رفتن- دانشجویان و مهاجران به آمریکا (و کانادا؛ پس از بسته‌شدن سفارت آن در تهران) شمار کسانی که به اجبار هم شده، سفری به ترکیه داشته‌اند زیاد شد و جزییاتی هم به آن تصورات قدیمی اضافه شد. با این حال نهایتن تصور من از کشور عثمانیان اسبق، یک کشور جهان سومی در حال توسعه بود مثل خودمان که سی سالی که ما عقب‌گرد کردیم را آرام به پیش رفته‌اند و به زور انگیزه‌ی اروپایی‌شدن هم که شده، بخشی از استانبول را اروپا کرده‌اند و مثل ما هم گاه از گنده‌گوزی‌های جهان‌سومی می‌کنند؛ مثل نامزدی برای المپیک ۲۰۲۰.

نمای غرق در دود و مه استانبول از پنجره‌ی هواپیمای در حال فرود

    هواپیما مدتی است که دارد بالای سر پهنه‌ی عظیمی می‌چرخد که از شواهد امر و ارتفاع کم پرواز مشخص است مقصد ما است: استانبول. پیشتر هم نقشه‌ها و عکس‌های هوایی شهر را که می‌دیدم، متوجه شده بودم که این قول بزرگ آسیایی-اروپایی، تهران عظیم‌الجثه را به «شهرستان» تبدیل می‌کند بس که بزرگ است! نزدیک‌تر که می‌شویم، منظر شهرهای اروپایی با رنگ و لعاب آب و هوایی مدیترانه‌ای دیده می‌شود؛ سقف‌های شیروانی سفالی، پوشش گیاهی نه چندان فشرده و ساختمان‌های بلند و مدرن که در دوردست از پشت آلودگی و مه خود را نشان می‌دهند و البته تفاوت بزرگ، مساجد سفید سنگی و یک‌شکل که پراکنده‌اند.    فرودگاه آتاتورک تمیز و مرتب است. انتظاری هم جز این نیست برای فرودگاه یک شهر توریستی بزرگ. ساختن یک فرودگاه مرتب و تمیز نگه‌داشتن‌ش کار چندانی ندارد. (بماند که ما از پس همین کار هم برنیامده‌ایم.) ایستگاه مترو درون فرودگاه است. سوار می‌شویم و کم‌کم به عمق شهر نفوذ می‌کنیم. حومه‌ی شهر و بزرگراه‌ها تا این‌جای کار من را یاد میلان می‌اندازد زمانی که از فرودگاه به سمت شهر می‌رفتیم. اولین چیزی که چشم‌مان را می‌گیرد، ساختمان‌های بی‌قواره‌ای است که نام «مرکز تجارت جهانی استانبول» بر آن است. با همان بی‌سلیقگی و زمختی مخصوص معماری کشور خودمان. جلوتر هم که می‌رویم، شلوغی نماهای شهری، همه ما را یاد تهران می‌اندازد؛ هر چند این‌جا تابلوهای با حروف لاتین و تراموا و ماشین‌های روز دنیا، پیش از کمپرسورهای نصب‌شده روی نماها به چشم می‌خورد. با خودم می‌گویم :«همین است دیگر. کمی شیک فقط.»    کم‌کم به ایستگاه سلطان احمد که می‌رسیم، ورق برمی‌گردد. حال و هوا کاملن اروپایی شده. پیاده که می‌شویم مطابق آن‌چه انتظار داشتیم، خودمان دنبال خیابان و هاستل می‌گردیم. بعید است کسی انگلیسی بداند. راننده‌ی تاکسی‌ای کنار خیابان به فارسی خوش و بش می‌کند! از آن‌چه که یک نفر به ترکی برایم توضیح داد دو سه تا اسم خاص متوجه شدم و از حرکات دستش که سعی می‌کرد تمام کوچه‌پس‌کوچه‌ی پیش روی‌مان را در هوا برایم بازنمایی کند چیزهایی متوجه می‌شوم و راه می‌افتیم و از مسیری اشتباهی و کمی دورتر به مکان اقامت می‌رسیم. این کوچه‌ی سنگ‌فرش، با کافه-رستوران‌هایی تمیز و مرتب در چپ و راست، نماهای رنگ‌شده و با اندک ماشین‌هایی که رد می‌شوند، دیگر یک شهر آسیایی، همین کنار دست ما نیست. این‌جا حالا قلب اروپا است که فقط سر ظهر صدای اذان از دو سه تا مسجد آن بلند می‌شود.

    گفته بودند گرم است و شرجی، گفته بودند مواظب جیب‌برها باشیم، گفته بودند رانندگی‌ها در ترکیه، یکی از تنها چیزهای آشنایی است که آن‌جا خواهیم دید اما: هوا گرم است ولی در سایه نه. ظهر است دیگر! رطوبت‌ش اگر صفا نداشته باشد، اذیت نمی‌کند و رانندگی‌ها اروپایی‌ترین چیزی است که می‌بینی! ناهار روز اول، دونر معروف است در یکی از کوچه‌های فرعی نزدیک مسجد آبی. میان ازدحام توریست‌ها و رقابت ترک‌ها برای جلب مشتری. با احترام می‌گوید که ماه رمضان است و مشروب سرو نمی‌شود. هوا در این سایه عالی است و هنوز نرسیده  فهمیدیم که استانبول بهشت است. حتا پیش از دیدن ساحل مرمره. حتا پیش از سفر با قایق و دیدن جزایرش. حتا پیش از گشت شبانه در بخش آسیایی. حتا پیش از لذت بردن مداوم از وقت‌گذرانی روی میزهای مزین به فرش‌های قرمز روبروی هاستل میان جمعی از مردم از گوشه گوشه‌ی دنیا. حتا پیش از پرسه در ازدحام میدان تقسیم و خیابان استقلال. استانبول در نگاه اول ما را عاشق خودش کرد.


خیابان آکبیک Akbiyik Cd که هاستل ما در آن واقع شده بود در یک روز بارانی

برچسب‌ها: سفرنامه, ترکیه, استانبول
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 5:6 PM  توسط حسام دات كام  | 

خداحافظ بیست و چندسالگی!

    آن عکس را بهتر از آن خانه یادم است. خانه، خانه‌ای بود که پدر پس از سال‌ها زحمت طاقت‌فرسا در گرمای تحمل‌ناپذیر کویت با کار در ساختمان‌ها و پس‌انداز دستمزد در ایران ساخته بود و ما برگشتیم و در آن نشستیم. آن زمان «خانه اصفهان» بهترین محل بود و خانه ما در حاشیه آن محل و آن‌قدر بزرگ که هیچ چیز دیگر از یک خانه و یک زندگی نخواهیم. راهرویی داشت که با شیب تند پله‌ها، می‌رفت به اتاق پدر و مادر، در نیم‌طبقه‌ی روی پارکینگ. یک سمتش دیوار این یکی اتاق بود و آن سمتش دکور چوبی تلویزیون. روی آن دیوار، بالا که می‌رفتی سمت راست، درست بالای دومین یا سومین پله آن قاب عکس بود.
    قابش از این قاب‌های زرد -مثلن طلایی- رنگ بود با آن پروفیل‌های آلومینیومی که لبه‌های فارسی‌برش همیشه یا دست را زخم می‌کردند یا لباسی را پاره. یک پاسپارتوی بدرنگ داشت که دورش دو تا خط مشکی چرخیده بود و درون قاب عکس پدر بود؛ سیاه و سفید. فکر کنم همین عکسی که روی شناسنامه‌اش است. اگر همان نیست، خیلی هم فرقی ندارد: پرسنلی ساده. سه رخ هم نیست. پدر مستقیم به دست عکاس کنار لنز خیره بود. یک کاپشن چرمی مشکی به تن داشت. سبیل‌های پدر در عکس‌ها، از بیست سالگی به این سو، دسته‌هایش کوتاه‌تر می‌شوند تا برسد به این سبیل معمولی الانش که از چهل‌سالگی تقریبن فقط سفید می‌شود اما فرمش همان است. آن سبیل اما سبیل میانه‌ی راه بود. خوب به یاد دارم که پدر در آن عکس سی سالش بود.
    سی سالگی در آن زمان یک جور سرزمین ناشناخته بود. یک جور جاذبه‌ی کشف کردنی مثل غار علیصدر. یک پدیده‌ی شکفت‌انگیز مثل اهرام سه‌گانه‌ی مصر. یک ویژگی مرموز و کشف‌نکردنی داشت مثل همان اهرام که فقط در کتاب‌ها عکسش را می‌دیدی و داستان‌های مرموزش را می‌خواندی اما خیلی دور از دسترس. سی‌سالگی عین همین اهرام بود. جایی که در بچگی دوست داشتم بروم ببینم و برگردم. راهش دراز بود. سختی‌ای هم نداشت. با مرور زمان پیش آمد. حالا به آن رسیده‌ام. پای اهرام سه‌گانه‌ی سه دهه زندگی با سنگ زمان روی سنگ زمان گذاشتن. حالا می‌خواهم برگردم. دیگر نه برایم مرموز است و نه هیجان‌انگیز. سنگ است در بیابان. سایه‌ای هم ندارد. می‌خواهم برگردم. نمی‌خواهم بروم یا بمانم. می‌خواهم برگردم.
    آن زمان پدرم در سی‌سالگی یک کوه مرموز شگفت‌انگیز و دست‌نیافتنی بود. سه تا پسر داشت و بعد از کلی کار و زحمت خانه ساخته بود و چند سال دیگر هم کار کرد و مغازه‌ای خرید و سرمایه‌ای به هم زد. (بماند که همه را هم از دست داد.) مرد بود. داستان بود. کتاب بود. کلی حرف بود. من الان به آن‌جایی رسیده‌ام که او بود و... اهرام پدرکجا و آرامگاه‌های سه‌گانه‌ و محقر آمال و آرزوهای من کجا؟!

    نگاهی به نوشته‌های همین وبلاگ در این تاریخ در سال‌های گذشته بیاندازید، ترس من از مواجه‌شدن با این تاریخ در سال ۹۲ را بیشتر درک خواهید کرد اما در طول آخرین سال از دهه‌ی سوم زندگی‌ام، سعی کردم با آن کنار بیایم و جور دیگری به آن نگاه کنم. به قول لیلا سی سالگی دیگر جای اشتباه‌کردن و وقت‌تلف‌کردن نیست. می‌خواهم سی سال تجربه را بریزم به پای همه‌ی آمال و آرزوهایی که در این چند سال یا نشد یا نکردم. در آستانه‌ی آغاز چهارمین دهه، امیدوارم. امید آخرین سنگ باقی‌مانده است. امید آن گور اسرارآمیز هسته‌ی اهرام است. امید انگیزه‌ی من است در این ده سال پیش رو که ده سال دیگر در چنین روزی، باید در همان تابوت سنگی بگذارمش و در سنگین‌ش را در تاریکی رویش بکشم و از آن راه مخفی بیرون بیایم و سر به بیابان بگذارم و پشت سر را هم نگاه نکنم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:49 PM  توسط حسام دات كام  | 

اخبار بخش بین‌ال-بعضی-ملل

    مدیر بین‌المللی بخش بین‌الملل جشنواره‌ی بین‌المللی، از حضور بین‌المللی انبوهی از فیلم‌ها، از بیش از دو کشور بین‌المللی خبر داد و گفت: «فیلم‌های بسیار زیادی از سه کشور، تقاضای شرکت‌شان توسط ما به خودمان ارائه شد.» وی در پاسخ خبرنگاری که سوال بی‌ربطی پرسیده بود سکوت کرد و به جای آن افزود: «عمده‌ی این فیلم‌ها از کشور چین هستند.» حضار الکی تعجب کردند و او ادامه داد: «ما ترجیح دادیم که درخواست فیلم‌های هالیوودی برای شرکت در این جشنواره را با توجه به اختلافات ارزشی-فرهنگی و دشمنی دیرینه‌ی ما با آمریکا، رد کرده و به دنبال جایگزین‌های مناسبی باشیم.»
    به گفته‌ی این مقام، نام برخی از این فیلم‌ها عبارت‌ند از:Ternimator ، Titamic، Chawcheng Redemption، بتمنگ، سکوت اره‌ها، Light Club، The Matriz (از ۱ تا ۴۰)، مادرخوانده، بد زشت خوب، سرنوشت شگفت‌انگیز املی پویانگ چانگ، اسپایدرمانگ،... در میان آن‌ها حتا کپی‌های ارزان‌قیمتی از فیلم‌های شاخص خودمان نیز وجود دارد. مثل: رنگ گیلاس، گاب، جدایی یانگ از پنگ، جعفرخان از پکن برگشته و... 
    او در ادامه با اشاره به این‌که تولید فیلم در کشور خودمان دیگر به صرفه نیست اطمینان داد: «با واردات این محصولات، دیگر خیال‌مان از بابت فیلم، برای چند جشنواره‌ی آینده راحت است و با ذخایر ارزشمند فیلم، حتا نوسانات ارز نیز بر کیفیت جشنواره بی‌اثر خواهد بود. مردم خیال‌شان راحت باشد.» وی ابراز امیداوری کرد تا با امضای تفاهم‌نامه‌هایی با کشور چین، زین پس یک سری فیلم بدون اسم از چین به صورت انبوه وارد شوند و همین‌جا نام‌های ایرانی بخورند و وارد بازار کشور شوند. همچنین از تهیه‌ی لیستی شامل اسامی و عکس بازیگران معروف و پرطرفدار ایرانی خبر داد و گفت این لیست به «وزارت ارشاد انبوه چین» ارائه شده تا بازیگران چینی این فیلم‌ها مطابقت بیشتری با ستاره‌های داخلی داشته باشند. این مدیر بین‌المللی یکی از مهم‌ترین دلایل این کار را دستمزد بسیار پایین این بازیگران به نسبت ستاره‌های داخلی برشمرد و در حالی که انگشتان‌ش با لبان‌ش بازی می‌کرد گفت: «یه دونه محمدرضا گلزار زده‌اند؛ ممممماه! با دلار سه تومنی برامون سه تا فیلم بازی می‌کنه، ۸۰ هزار تومن، پنش تا ۱۳۰ تومن.» یکی از خبرنگاران از مشکل تفاوت اندازه و شکل چشم چینی‌ها پرسید. در پاسخ او به تکنولوژي‌های نوین امروزی اشاره کرد که با نصب عینک‌های شبه سه‌بعدی چشم‌های بازیگران گشاد می‌شود.
    به گفته‌ی این مقام مسئول، انبوهی از فیلم‌های هندی نیز در ازای پول نفت که برای هندی‌ها قابل پرداخت نبوده وارد شده است. منتها چون با مقدار زیادی ادویه وارد شده‌اند، بوی ادویه گرفته‌اند که بد هم نیست. هرچند ما با فیلم‌های بودار یا زیادی تند مشکل داریم. فیلم‌های ترکی نیز ته‌مانده‌ی فیلم و سریال‌هایی بوده که شبکه‌های ماهواره‌ای، همه را دست‌چین کرده بودند و چون ته‌باری بوده‌اند، فروشنده گفته: «همه را در هم بردار ببر! ارزون حساب می‌کنم.» لذا همه برای پخش در جشنواره انتخاب شده‌اند؛ در هم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 1:36 PM  توسط حسام دات كام  | 

این نوشته به صورت خلاصه در شماره‌ی بیستم «خط‌خطی» چاپ شد. این متن کامل است:

امسال با توجه به افزایش سطح کیفی فیلم‌ها و جشنواره، سیمرغ‌ها در هر ژانر به بلوری‌ترین شکل ممکن به برگزیده‌ی همان ژانر متعلق می‌شوند. لیست برگزیدگان به این شرح است:

- گنجیشک بلورین بهترین فیلم کودکان: «موش بخورتت!»

خلاصه‌ی فیلم: امین بچه‌ی زرنگی است که موش می‌خورتش!
یادداشت منتقد: با وجود ارزش‌های بصری و تکنیکی فیلم، به خصوص در صحنه‌ی پایانی و جایی که موش امین را می‌خورد و تکه‌های امین از لای دندان‌های موش روی زمین می‌ریزد، فیلم نمی‌تواند منطق جهان داستانی خود را برپا ساخته و به تماشاگر انتقال دهد. به طوری که این سوال پس از خروج مخاطب از سالن سینما در ذهن او باقی می‌ماند که: «موش که آدم نمی‌خورد که.»

- لک‌لک بلورین بهترین فیلم درام خانوادگی: «یک زندگی هیجان‌انگیز»

خلاصه فیلم: فیلم نمایش گزیده‌ای از روزهای تکراری زندگی مشترک یک زوج است که هر روز مرد بلند می‌شود و با همان لباسی که در رختخواب خوابیده سر کار می‌رود و زن هم با همان لباس می‌رود سبزی می‌خرد و دوباره می‌آید آشپزی می‌کند. مرد یک جوان رعنای خوش سیما و خوش‌تیپ است که تمام فکر و ذکرش خانواده‌اش است و تا حالا به هیچ زن دیگری حتا به چشم خواهری هم نگاه نکرده است. (یعنی به ثانیه‌شمار چراغ قرمز سر چهارراه بیشتر نظر دارد تا مثلن منشی شرکت) از طرف دیگر ...

 

[ادامه‌ی متن را با کلیک بر لینک «ادامه مطلب» بخوانید.]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 2:40 AM  توسط حسام دات كام  | 

    نمی‌دانم برای شما هم پیش می‌آید یا نه؛ این‌که در بحبوحه‌ی یکی از پیچ و خم‌های بزرگ یا کوچک یا حتا خیلی کوچک زندگی، مثل یک تحویل کار یا یک امتحان سخت و... از سر خیال‌پردازی یا برای استرحت یا امید‌دادن به ذهن، دمی دستی به زیر چانه بزنید و با خود فکر کنید: می‌شود من روزی از این بار رسته باشم؟ فردا این موقع که امتحان‌ها تمام‌شده است آیا فرا خواهد رسید؟ هفته دیگر این موقع که ازدواج کرده و متاهل هستم چگونه روزی است و چه حسی خواهد داشت و...

    خوب یادم می‌آید بچه بودم و پدرم سی یا سی و چند سال داشت و من در همین فکر ایستاده بودم و به عکس پدرم نگاه می‌کردم که سمت راست ابتدای آن پله‌هایی که می‌رفت به اتاق روی پارکینگ، اتاق پدر و مادر، روبروی آن دکور چوبی آویزان بود. قاب عکس ارزان قیمت آلومینیومی با یک پاسپارتوی تقریبن سبز-قهوه‌ای رنگ اما خود عکس سیاه و سفید. پدر مثل همه عکس‌های‌ش در دوربین نگاه نمی‌کند اما این‌جا احتمالن به سفارش عکاس و نه اختیاری. سه عنصر در آن عکس برای من شاخص بود: موی فرفری، سبیل پهن و آویزان از گوشه لب و کاپشن چرمی. یک عنصر خارج از آن قاب بود اما: سی سالگی. سی‌سالگی در ذهن من آن‌قدر درشت بود که هنوز در این خاطره از میان اندک خاطرات باقی‌مانده از کودکی‌م به روشنی بزرگ‌ترین نقش را بازی می‌کند. نه آرزو می‌کردم پانزده ساله باشم تا به دبیرستان رفته باشم. نه هجده ساله که گواهینامه بگیرم و ۲۰ سالگی و دانشگاه هم که اصلن در فکرم نبودند. فقط فکر می‌کردم آیا روزی من هم سی‌ساله خواهم شد؟ آن روز چطور خواهد بود؟ شاید هم آرزو می‌کردم سی‌ساله باشم تا اگر موهای‌م فرفری نبود و سبیل هم نداشتم حداقل کاپشن چرم بپوشم.    

    امروز که بیش از پیش نفس سرد سی‌سالگی را بیخ گردن‌م احساس می‌کنم، نه تنها دستی به زیر چانه نمی‌زنم و در این فکرها نمی‌روم که همیشه خودم را به آن راه هم می‌زنم تا فراموش‌ش کنم. چیز خاصی نمی‌شود. همینی که هست. یک دم و یک نفس به پایان عمر نزدیک‌تر. یک وجب بیشتر فرورفته در ناامیدی... خیلی حرف‌ها سر زبان می‌آید اما همه تکراری و پر از غم‌باد؛ مثل همه روزهای تولد. امروز وارد آخرین سال از دهه سوم زندگی‌م شدم و این وبلاگ هم ده‌ساله شد. ویژه‌نامه‌ای ندارم. همین را هم به زحمت نوشتم که این مناسبت را پاس داشته باشم.

    پ.ن. خیلی جالبه! حتا اومدم اسمش رو بذارم «نه‌ویژه‌نامه» دیدم پارسال هم همین کار رو کردم!... روزمرگی که هیچ، سالمرِّگی شده‌ام!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۱ساعت 2:34 PM  توسط حسام دات كام  | 

طبعش آن‌چنان بلند و جایگاه‌ش چنان رفیع و همچنان دل و فکرش، و گفتارش به یاد مردم‌ش
فریادش آن‌چنان رسا، در همان حال که سرشار از مدارا است و لطافت و مهر
کلامش آن‌چنان نافذ، در عین سادگی و ظرافت واژگان
چنان اوفتاده در آن حال که سربلندترین است
و حضورش آن‌چنان پیروزمندانه و غرورآفرین و بیان‌ش آن‌چنان هوشمندانه
که حتی کینه‌توزترین و کوته‌فکرترین و سیاه‌ذهن‌ترین‌ها نیز انگار نتوانسته‌اند با همه کژتابی‌های‌شان –اگر تحسین نمی‌کنند- در برابر این موفقیت بر مواضع پیشین خود بایستند و سنگ‌ها و چوب‌ها و نیزه‌ها و دشنام‌ها بر زمین نهاده‌اند.

می‌ستایمت که نشان دادی چقدر راه آموختن و بالیدن و انسانیت طولانی است و امید دادی که شدنی است.


برچسب‌ها: اصغر فرهادی, جدایی نادر از سیمین, اسکار
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 3:53 PM  توسط حسام دات كام  | 

    بعد از آن همه جایزه و تحسین و با مرور کوتاهی بر بازتاب موفقیت‌ها و نقدها و اظهارنظرها پیرامون «جدایی نادر از سیمین» -به ویژه در آمریکا- کاملن می‌شد کسب جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی توسط این فیلم، از آکادمی هنر و علوم سینمایی آمریکا را حدس زد –یا به عبارت بهتر پیش‌بینی کرد. بنابراین هیجان من بیشتر بابت نامزدی فیلم در بخش بهترین فیلمنامه بود که خودش خجسته‌ترین و بزرگترین و نادرترین اتفاقات بود.۱ در لحظه اعلام نام فیلم توسط ساندرا بولاک نیز، واکنش خاصی نشان ندادم (که بیشتر برای رعایت حال همسایگان بود! که با توجه به واکنش شدید‌اللحن دوستان همراه، که فریاد شوق من چیزی از آن کم نمی‌کرد و بر آن نمی‌افزود، کاش خودم را بروز داده بودم!) اما وقتی سخنان او بر روی سن خاتمه یافت، حس تحسین من نسبت به این هنرمند بزرگ، بلکه این انسان بزرگ سراسر وجود من را فرا گرفت. صبح که دوباره مراسم ضبط‌شده را دیدم و روز بعد که بر پیشخوان روزنامه‌فروشی‌ها، همه‌جا اصغر فرهادی بود و اسکارش، واقعا عظمت این لحظه بر من تاثیر گذاشت و بغضی عجیب را در گلویم احساس کردم.
    آدم احساسی‌ای نیستم (اگرچه شاید در بسیاری موارد به راحتی تحت تاثیر قرار بگیرم. به ویژه وقتی پای سینما در میان باشد.) و نمی‌خواهم از این متن‌های ملی، میهنی، ناسیونالیستی بروز بدهم. هنوز هم چیز جدید و دلیل تازه‌ای برای افتخار و غرور به ایرانی بودنم نمی‌بینم و البته هیچ‌گاه شرمی هم از ایرانی بودنم نداشته‌ام (مهم‌ترین دلیلش این است که سال‌هاست در کشوری جز وطنم ایران نبوده‌ام.) و به این راحتی هم نمی‌توانم دستاوردهای فرد دیگری را به هر دلیلی به خودم بچسبانم. به‌ویژه آن‌که خودم رویای سینماگرشدن دارم. معمولن موفقیت‌های دیگران هم به این راحتی من را خوشحال نمی‌کند و در این مورد علاوه بر این که شدیدن به موقعیت اصغر فرهادی غبطه می‌خورم و در واقع به او حسودی‌ام می‌شود، باید سر دشمنی با او هم برگیرم که یکی از رویاهای همیشگی من را که می‌خواستم اولین برنده ایرانی اسکار باشم را بر باد داد!! اما احساسی که داشتم فقط و فقط برای بزرگی و افتخار این مرد است که شایسته‌ترین است برای ایستادن بر این قله بلند. آن‌گاه که گفت:

«سلام به مردم خوب سرزمینم

At this time, many Iranians from all over the world are watching us and I imagine them to be very happy. They are happy not just because of an important award or a filmmaker. But At a time [that] the talk of war, intimidation and aggression is exchanged between politicians, the name of their county, Iran, is spoken here through her glorious culture, a rich and ancient culture that has been hidden under the heavy dust of politics. I proudly offer this award to the people of my country, the people who respect all cultures and civilizations and despise hostility and resentment.»

«در این هنگام، بسیاری از ایرانیان از سراسر جهان به تماشای ما نشسته‌اند و تصور می‌کنم که همه بسیار خوشحال‌ند. شادی آنان نه فقط برای یک جایزه مهم و یا یک فیلمساز است بلکه از آن رو است که در زمان بگو مگو بر سر جنگ و تهدید و پرخاشگری میان سیاستمداران، نام کشورشان ایران این‌جا به واسطه فرهنگ پرافتخارشان برده می‌شود؛ فرهنگی غنی و کهن که مدت‌ها است زیر غبار سیاست‌بازی مدفون شده است. مفتخرم که این جایزه را به مردم کشورم تقدیم کنم. مردمی که به همه فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام می‌گذارند و با دشمنی و نفرت دشمن‌اند.»

    تحسین و احترام، تعظیم و به پاخاستن در برابر اویی که با سال‌ها تلاش در کسب دانش و اندوختن تجربه و پیمودن یک به یک پله‌های اعتلا و موفقیت، با صبوری در برابر همه مشکلات و در برابر همه دشمنی‌ها و موانع و... به بالاترین جایگاه‌های ممکن رسید و آن‌گاه که همه چشم‌ها به او دوخته بود و هر گاه که میلیون‌ها گوش شنوا داشت، یک بار «من» نگفت. در عوض جایزه‌اش را به مردم‌ش تقدیم کرد و حالا من هم در آن سهمی دارم.
    سزاوار است ستایش اویی که به تنهایی راهی را پیمود و در جایی ایستاد که بار دیگر ارمغان نایابی و فراموش‌شده‌ای برای مردم ایران بیاورد و همه را تقدیم آنان کند: شادی و همدلی را. مردمی که سال‌هاست فراموش کرده‌اند می‌توانند برای یک موضوع و یک دستاورد واحد خوشحال شوند و کف بزنند و فریاد بکشند و دشمنی‌ها را فراموش کنند و دردها را برای –هر چند- لحظاتی کنار بگذارند.

    به افتخار بزرگی اصغر فرهادی و برای همه‌ی زیبایی‌های سینما.



۱ -  شب اسکار اعلام کردم که اگر این جایزه به اصغر فرهادی داده شود، خودم را از تراس پایین می‌اندازم! باید از همکاری اعضای آکادمی در حفظ جانم تشکر کنم!

برچسب‌ها: اصغر فرهادی, جدایی نادر از سیمین, اسکار
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 3:38 PM  توسط حسام دات كام  | 

به بهانه اشتیاق برای نوشتن چندین‌باره در مورد «جدایی نادر از سیمین» و برای مقایسه شباهت‌های ناموجود آن با The Help:

    این متن پیش از مراسم اسکار نوشته شد.

    از همان آغاز حضور بین‌المللی شاهکار اصغر فرهادی –و مانند بسیاری از حضورهای بین‌المللی دیگر سینمای‌مان- سوالی که گاه و بیگاه به ذهن می‌رسید این بود که «مخاطب غیرایرانی چه می‌فهمد از ظرافت‌ها و پیچیدگی‌های این اثر؟»۱ اما هر چه ویترین افتخارات این فیلم پربارتر و وزین‌تر می‌شد، دانستم که اگرچه ممکن است به عنوان مثال در مورد سکانسی مانند جایی که نادر از ترمه معانی کلمات را از کتاب درسی‌ش می‌پرسد و راضیه سر می‌رسد، برای رساندن اوج ظرافت و زیبایی و کارکرد روایتی آن هم نه، بلکه فقط برای ترجمه متن، حداقل به یک کتابچه نیاز باشد؛ اما آن‌چه از ورای این داستان برمی‌آید و بر روان و ذهن مخاطب می‌نشیند، آن‌قدر عمیق و انسانی است که گاه نه به بسترهای فرهنگی متناسب و مساوی برای جاگرفتن نیاز دارد و نه تفاوت‌های اجتماعی و فردی انسان‌هایی از گوشه‌گوشه دنیا می‌تواند مانعی برای این مبادلات انسانی –و نه لزوما فرهنگی و اجتماعی- باشد. فقر در هر جایی و هر طبقه‌ای معنایی دارد اما هر کس با همان برداشت فردی (و البته با پیش‌زمینه اجتماعی خودش) می‌تواند به رنج و درد ناشی از آن راه ببرد. دروغ در هر گوشه دنیا ترجمه‌ای دارد اما انگار که فطرت یکسان انسانی، چالشی یکسان برای آن خلق می‌کند. و شاید موضوعی رنگارنگ‌تر از پدران و مادران و فرزندان‌شان در دنیا نباشد اما گویی درک رابطه نادر و سیمین و ترمه، حداقل نزدیک به آن‌چه یک ایرانی حس می‌کند، برای غیرایرانیان کار پیچیده‌ای هم نبوده است.
البته اصلن نیازی به این پیش‌گفتار نبود تا به این برسم که بارها و بارها در تماشای فیلم‌های خارجی این سوال را از خود می‌پرسم که «من چه می‌دانم از این فیلم؟» و هر چند آشناترین فیلم‌های خارجی، آمریکایی‌ها هستند اما پای فیلمی مانند The Help که می‌رسد باز هم پاسخی نزدیک به «هیچ» برای این سوال دور از ذهن نیست. بستر تاریخی روایت داستان برای من که تازه سال‌ها پس از آن، این سوی دنیا به دنیا آمده‌ام، خیلی ناآشنا است و بستر اجتماعی و فرهنگی متفاوت آن هم؛ آمریکای زمان روایت داستان، تفاوت‌های بسیاری با همین آمریکای فعلی دارد که فط چیزهایی از آن می‌‌دانم و موضوعی مانند «نژادپرستی» یا به عبارت دقیق‌تر «تبعیض نژادی» عمر چندان زیادی –حداقل به مفهوم امروزی آن- در کشور ما ندارد و تجربه‌ای نیست که من از نزدیک لمس‌ش کرده باشم و آن‌هایی را هم که دیده‌ام بسیار متفاوت با موضوعی است که در آمریکا وجود دارد.
    اما این‌جا نیز مسائل انسانی طرح‌شده، مسائلی هستند که هدف سازندگان فیلم برای تاثیرگذاری بر مخاطبان‌ را در مورد بینندگان خارجی هم برآورده می‌کند، هرچند نکات بسیاری برای ما کشف‌نشده یا گنگ باقی بماند و هر چند این تاثیرپذیری متفاوت باشد با آن‌چه سازندگان این اثر در پی آن بوده‌اند. ما نیز در این سوی کره زمین، برداشتی از فقر، دختری که می‌خواهد برخلاف جریان مرسوم جامعه مستقل بماند و برای اهداف‌ش مبارزه می‌کند، احساس مادرانه خدمت‌کار نسبت به بچه‌هایی که بزرگ‌شان می‌کند و فراتر از این‌ها تساوی انسان‌ها از هر رنگ و نژاد و زبان و طبقه و دیگر موضوعاتی که با دیدن این فیلم در ذهن مطرح می‌شود داریم که از هر جایی از دنیا انگشتی بر آن‌ها گذاشته شود، ذات یکسان انسانی را بیدار می‌کند.

    شاید هیچ‌یک از فیلمسازان نام‌برده به دنبال طرح این موضوعات یا به دنبال تاثیرگذاری نبوده‌اند و صرفا داستانی گفته‌اند اما وقتی در این شرایط وخیم، اصغر فرهادی نماینده خواسته یا ناخواسته فرهنگی کشورمان شده و جایزه‌ها را از سراسر دنیا درو می‌کند، خودش هم نمی‌تواند روی سکوی افتخار، به این موضوع اذعان نکند؛ به برابری انسان‌ها و تفاوت‌هایی که سیاست‌مداران و قدرت‌مندان تلاش برای پررنگ‌تر کردن آن‌ها دارند. (البته نقل به مضمون)

   پ.ن. (پس از مراسم اسکار): شکوهمندی سینما برای یکی از بهترین رسانه‌هایی که می‌تواند به زبانی هرچند نامشترک از ویژگی‌های مشترک انسانی بگوید، توسط ساندرا بولاک پیش از اهدا جایزه بهترین فیلم خارجی هم این‌گونه توصیف شد: 
به زبان آلمانی (ترجمه‌شده در زیرنویس):

‪‪"No matter what language they are in, mov‪ies are a shared experience that unites us all. They speak to the common humanity in all of us.‪"

«فیلم‌ها، فارغ از این که به چه زبانی باشند، تجربه‌ای مشترک‌اند که همه ما را متحد می‌کنند. آن‌ها با انسانیت مشترک درون همه ما صحبت می‌کنند.»

‫(ترجمه به زبان انگلیسی از زبان خودش: "Regardless of what country they are from, movies speak to all of us through their captivating images and wonderful stories. “)‫


۱ . این سوال با پاسخ روشن «هیچ!» وقتی ترجمه‌های انگلیسی حافظ و خیام را می‌خوانی هم مطرح می‌شود. امری که در سال‌های اخیر من را حتی نسبت به خواندن ترجمه رمان‌های خارجی نیز بدبین کرده اما وقتی رمان انگلیسی‌زبان هم می‌خوانم مدام از خود می‌پرسم «من چقدر دارم چیزی را که باید می‌فهمم؟»

برچسب‌ها: اصغر فرهادی, جدایی نادر از سیمین, اسکار
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 3:31 PM  توسط حسام دات كام  | 

داشتم ویژه‌نامه‌ای برای اسکار امسال درست می‌کردم تا پیش از مراسم منتشرش کنم. اگرچه اسکار را جایزه خیلی ارزشمندی نمی‌دانم (چون معمولن با دیدگاه هالیوودی و با کج‌سلیقگی اهدا می‌شود. حالا اگر دست‌های پشت‌پرده و سیاست‌های خصمانه‌ای هم در آن هست، افشای‌ش بماند با هموطنانی که کم در این مورد حرف نمی‌زنند.) اما در هر صورت  بزرگترین رخداد سینمایی هر سال جهان را نه می‌توان انکار کرد و نه می‌شود از کنار آن بدون توجه گذاشت. (در جام جهانی فوتبال هم همیشه بهترین تیم آن دوره قهرمان نمی‌شود اما نمی‌توان از اهمیت قهرمانی آن ذره‌ای کم کرد.) در آن ویژه‌نامه مفصل‌تر به این موضوع پرداخته بودم و در کنار پرداختن به چند فیلم مطرح امسال، خودم را مهیای اسکار «جدایی نادر از سیمین» کرده بودم که پیشاپیش جایزه‌اش مسجل شده بود. (با وجود تمامی واکنش‌های مثبت به آن، در مقابل بی‌سر و صدا بودن دیگر رقبای آن) اما حالا هم فضا خیلی عوض شده است و هم قصد دارم چند تایی دیگر از فیلم‌ها را هم ببینم و در فرصت مناسب نوشته‌هایی مناسب، به ویژه در مورد فیلم "The Artist" تهیه کنم. حالا دور دور اصغر فرهادی است و من این ویژه‌نامه ناقابل را به او تقدیم می‌کنم.


برچسب‌ها: اصغر فرهادی, جدایی نادر از سیمین, اسکار
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 3:17 PM  توسط حسام دات كام  | 

    خاطرات کودکی که انگار همه جذاب‌ند. اگرچه خیلی‌ها خاطره‌های بد هم دارند اما «خاطرات شیرین کودکی» اصطلاح آشنا و پرکاربردی است. با این وجود تبریک گفتن سالروز تولد، رسمی است که به اشتباه و بیهوده، هنوز از کودکی ادامه دارد! برای من یکی که حداقل شیرین نیست. تا به یاد دارم، از دوران نوجوانی، همیشه روزهای سالگرد تولدم از غم‌انگیزترین روزهای سال بوده است. روزی برای یادآوری تنهایی. روزی برای مرور فرصت‌های از دست رفته و خاطرات خوبی که یادشان بیشتر دل را ریش‌ریش می‌کنند تا تازه. روزی برای نگاه به آینده‌ای که هی کوتاه می‌شود! هی می‌آید و هی می‌گذرد. و امسال روزی هم هست برای حس کردن نفس سی‌سالگی بر رگ گردن. و شنیدن تبریک در چنین روزی بیشتر یک دلخوشی است...
    در هر صورت الان که هفتمین سالروز راه‌اندازی «نیمه تاریک ماه» است، شنیدن تبریک از دوستان، در این‌جا، خیلی بیشتر از یک دلخوشی است؛ شاید چون آن را به عنوان تبریک تولد وبلاگم می‌پذیرم، نه خودم! حالا و پس از این همه منتی که پیشاپیش نهاده‌ام(!) از همه دوستان و همه مخاطبان و کسانی که به این وبلاگ سر می‌زنند (آشنا و ناآشنا، مرتب و نامرتب حتی در فواصل طولانی) درخواست دارم به عنوان هدیه تولد خودم و این وبلاگ، یک کامنت بگذارند تا یک جمع‌بندی‌ای هم از مخاطبان‌ش داشته باشم (و اگر حوصله دارند نظرشان را در مورد نوشته‌های بلاگ بگویند و...)

    امیدوارم نتیجه خیلی ناامید کننده نباشد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 9:25 AM  توسط حسام دات كام  | 

    نوشتن به مناسبت زادروز خودم، مثل سنتی برای این وبلاگ شده است! این بار اما درگیری‌ها چنان بوده که در دو هفته پیشین فرصت نکرده‌ام حتی از میان انبوه نوشته‌هایم، یکی را با تمرکز و آرامش، باز‌خوانی‌ای بکنم و بفرستم. این است که در حالی که از چند روز پیش در فکر بوده‌ام که ویژه‌نامه این بار چه‌گونه باشد و چه بنویسم، ناگهان امروز بود که به فرصتی (شاید از سر ناچاری) دست یافتم و حالا من نشسته‌ام و فکر می‌کنم چه بنویسم.
    هر چه به ذهنم می‌آمد درد دل و حرف‌های شخصی بود که با مروری بر نوشته‌های سالگردهای پیشین، همه به نظرم تکراری می‌رسیدند؛ ترس از دست‌نیافتن به آرزوهایی که بیشتر دوست دارم نام‌شان را «برنامه» بگذارم. جمله‌ قصار خودم: «من از خودم عقبم»! که هر سال تکرار می‌شود و هر سال فاصله‌ام با خودم بیشتر می‌شود (هنوز خیلی زود است که بگویم: «ترس از پیری» گرچه این ظاهرا فقط بر زبان نیاوردن ترس است!) و افسوس و حسرت از فرصت نداشتن برای کارهای دلی یا بدون درآمد (و عجیب این دو با هم مترادف هستند!) که هر روز و هر روز با بدتر شدن اوضاع و افزوده‌شدن گرفتاری‌ها، این حسرت‌ها هم بیشتر و بیشتر می‌شوند. از مسیر در ابتدا موفق فیلمسازی‌ پرت افتادم. از ابتدای امسال تا حالا، به زحمت به تعداد انگشتان دست‌هایم فیلم دیده باشم. ددلاین مسابقات کاریکاتور جلوی چشم‌هایم می‌آیند و می‌روند و من که آرزویم خلوتی دنج و ذهنی باز است تا بنشینم و برای خودم سازی بزنم، حتی فرصت ندارم روزی برای جلوگیری از خشکیدن انگشت‌هایم آن را در دست بگیرم. آواز هم که در گلو خشکید. مطالعه که امری است فراموش شده که به صورت پراکنده، با خواندن مجلات  و بعضی نوشته‌ها در وب، ارضای سطحی می‌شود تا سواد یادم نرود و در میان انبوه طرح‌ها و داستان‌ها و فیلمنامه‌های نانوشته، اگر نباشد دلخوشی نوشتن چند خطی در این وبلاگ هم که... و در این شرایط معماری کردن هم لذتی ندارد.
    ساعتی بیشتر نوشتم. نوشتم و پاک کردم و دوباره نوشتم و... گلایه و درددل از زمین و زمان که کم نیست؛ نمی‌خواهم اضافه‌اش کنم. و نمی‌دانم چرا با وجود انگیزه برای نوشتن از آن نگاه جدیدی که همین افزوده‌شدن عدد دهگان عمر را هم برای‌ام امیدبار و روشن کرده است، آخر نتوانستم بنویسم.
وارد هشتیمن سال عمر این وبلاگ شده‌ام. بارها در صحبت از آن، این گونه معرفی و توصیفش کردم: «دفترچه یادداشت (خاطرات) عمومی». ننوشتن برای من دردی است که این وبلاگ مسکّن موقتی آن است، وقتی زمانی نیست برای نوشتن مفصل و دلخواه. گذشت آن روزگاری که می‌خواستم برای آن مخاطب بیشتر جذب کنم یا هر روز گرایش و نگاهی داشت و... حالا این وبلاگ هم مثل خودم به ثباتی رسیده است که در نتیجه‌اش با اطمینان بیشتری می‌گویم که انگار هدفم از نوشتن در «نیمه تاریک ماه» خودم هستم. باید حرف بزنم و بگویم و بنویسم تا سرطان نشود. اگر خوانده شود که نه تنها مسکّن، که آرام‌بخش و روان‌گردان هم خواهد بود! حالا از خلال نوشته‌های پیشین‌ام است (هرچه قدیمی‌تر، خجالت‌آورتر!) که خودم را و تغییر و تحولات‌م را نگاه می‌کنم؛ که اگر در وبلاگ ننویسم، انگیزه‌ای برای خاطرات نوشتن هم ندارم و همه چیز فراموش خواهد شد. اما قید عمومی بودن این دفترچه یادداشت (خاطرات) انگار از پی آن ثبات مذکور، بیشتر هم شده است. شاید هم به این دلیل که احساس می‌کنم بیشتر از قبل خوانده می‌شوند. امروز هر چه نوشتم و پاک کردم، همه درددل‌ها و حرف‌های شخصی‌ای بودند که برخلاف پیش، نمی‌خواستم خوانده شوند. حتی وقتی که هدف اصلی‌ام از آن گلایه‌ها، باز کردن دریچه آن سپیدی بعد از شب سیاه روزگار بود هم راضی نشدم. شاید اصلا با این ذهن درگیر مشوش، نوشته‌ها دندان‌گیر نشدند و این‌ها بهانه باشد. مثل همین نوشته که اگر اصرارم برای نوشتن در روز تولدم نبود، شاید کنارش می‌گذاشتم. در هر صورت نتیجه این شد که امسال نوشته ويژه‌ای ندارم. یا فقط همین را دارم.

(امیدوارم روزی پشیمان نشوم از این‌که یادداشتی، حال امروز را ثبت نکرد.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 9:19 AM  توسط حسام دات كام  | 

شايد بهتر بود برداشت­ها و نوشته­هايم در مورد اين فيلم را بعد از ديدن دوباره يا حتي چندباره آن، يادداشت و منتشر كنم. اما ابتدا قصد نوشتن نقد يا نوشته چندان مفصلي نداشتم. (ناگهان خيلي مفصل شد!) به ويژه كه نقدي بر فيلم نبود و تعريف و تمجيد هم كه آن‌قدر موجود است كه لزومي بر تكرارش نيست! به هر حال شوق نوشتن در مورد اين فيلم، من را به جلو انداخت و شايد پس از ديدن دوباره و چندباره‌اش –اگر صورت گرفت- دوباره چيزي به اين مجموعه اضافه كنم. (نوشته­ها با ترتيب زماني مخالف ترتيب­شان ارسال شده­اند تا در وبلاگ به ترتيب مناسب ديده شوند.)

خيلي خلاصه! (مواد تشكيل دهنده اكسير ساده و غيرجادويي اصغر فرهادي)

خيلي ساده بخواهم به مهم­ترين برتري­ها يا عوامل موفقيت اين فيلم اشاره كنم مي­توانم آن­ها را  1.جزييات 2.كاراكتر و 3.ايجاد درگيري ذهني-عاطفي براي تماشاگر نام ببرم.

-         جزييات: در روزگاري كه اكثر فيلم­هاي سينماي ايران از كمترين ميزان قصه­گويي و توجه به قواعد و برخورداري از استاندرادهاي فيلمنامه­نويسي بهره مي­برند و موضوع فيلمنامه نامرغوب، به عنوان يكي از اصلي­ترين معضلات سينماي ما شناخته مي­شود، فيلمنامه­هاي اصغر فرهادي شوكه­كننده هستند و اساس و پايه اصلي خلق شاهكارهاي­اش قرار مي­گيرند. (البته نه اين كه خوب بودن اين فيلم­ها، فقط نسبي و به دليل اين كنتراست موجود با ديگر آثار باشند.)
توجه به جزييات فيلمنامه به عنوان شالوده فيلم و نوشتن متوني كه به قول معروف: «مو لاي درزشان نمي­رود.» را شايد بتوان مهم­ترين دليل موفقيت فرهادي دانست. اين فيلم شايد فيلم پيچيده­اي به نظر برسد. شايد در برخورد اول آن را سردرگم­كننده بدانيم اما فيلم در واقع به سادگي همان نام­اش است: «جدايي نادر از سيمين» حادثه­اي را سبب مي­گردد كه مجموعه اتفاقات پس از آن، با پرداخت بسيار دقيق، داستان فيلم را رقم مي­زند. هر عنصر فيلم، بدون استثنا، بخشي از ساختار آن است. نه تنها بيهوده و زائد نيست، بلكه در خدمت آفرينش هر چه جزيي­نگرتر داستان و شخصيت­ها و فضاي آن است. در عين حال، لحظه­اي هم از داستان براي افزودن اين جزييات هدر نرفته است. مثالش را در صحنه چانه­زني سيمين با حجت در كفاشي مي­بينيم: حجت در پايان اين سكانس مي­توانست خيلي ساده پيشنهاد را بپذيرد و موافقت­اش را اعلام كند. اما رنجش او و قهر كردن­اش در برابر سيمين كه مي­گويد: «شما موافقت كنيد و راضي كردن نادر با من.» (مضمون) نه تنها نوعي تعليق به اين سكانس مي­افزايد و يك بازي ظريف با ديالوگ­ها هم هست، بلكه در خدمت قوام بيشتر شخصيت­ها نيز قرار مي­گيرد.
البته فيلمنامه به عنوان اساس، مهم­ترين جزء و -به نظر من- مهم­ترين تخصص اصغر فرهادي مورد تاكيد قرار گرفت. وگرنه ديگر جزييات­پردازي­هاي مهم و چشمگير هم، در تمامي اجزاء فيلم وجود داشته­اند؛ فيلمبرداري و به خصوص صحنه­پردازي به عنوان مثال. اگر بدانيد كه خانه نادر، يك خانه متروكه بوده و كلا براي فيلم صحنه­آرايي شده و صحنه­هاي دادسرا، در چند مدرسه ضبط شده و همگي آدم­هاي حاضر در آن، سياهي لشگر (يا همان هنرور) هستند، ديگر احتياج به اشارات بيشتر نخواهد بود!

-         شخصيت (كاراكتر): چه اصغر فرهادي را مؤلف يا صاحب سبك دانسته، چه او را صرفا داراي فيلم­هاي خاص خودش بدانيم. چه بخواهيم به پيروي از ديگر سبك­هاي هنري و از جريانات تاريخي در سينما، مثلا نام «رئاليسم اجتماعي»۱ را براي سبك فيلم­هاي او انتخاب بكنيم يا نه، در هر صورت –چنان كه پيشتر هم اشاره شد- نمي­توانيم منكر تازگي و منحصر به فرد بودن تمامي اركان فيلمسازي­اش براي سينماي ايران بشويم كه يكي از آن­ها، خلق شخصيت­هاي زنده و ملموس است، در ميان برهوتي از شخصيت­هاي كليشه­اي و باسمه­اي معمول فيلم­هاي ايراني۲. (البته واقعي بودن كاراكترها و مطابقت آ­ن­ها با واقعيت جاري در جامعه، لزوما و به تنهايي نمي­تواند دليل و معياري براي قضاوت در مورد يك فيلم و به طور خاص شخصيت­پردازي آن شود. هر فضاي داستاني و سينمايي، نوع شخصيت­پردازي خاص خود را مي­طلبد.) در هر صورت، در برابر چنين آثاري است كه كاراكترهاي پيچيده و عميق و در عين حال باورپذير خلق­شده با تمامي جزييات در اين فيلم، در برابر بسياري از اين كاراكترهاي «سطحي پرداخت شده»، چنان به چشم مي­آيند كه ناخودآگاه به سمت نامي براي اين نوع فيلم­ها و در توجيه اين تفاوت برجسته­شان مي­رويم. در حالي كه فرهادي آن­چنان كار متفاوتي –در ذات- انجام نداده است: چند آدم معمولي جامعه­اش را در بين درگيري­هاي ساده روزمره­شان، در موقعيتي به چالش مي­كشد و آن را به طبيعي و واقعي­ترين شكل ممكن به تصوير مي­كشد. همين!
با اشاره دوباره به همان سكانسي كه پيشتر به آن اشاره شد، رنجيدن حجت از سخن خام سيمين، بسياري از وجوه شخصيتي اين آدم­هاي آشنا را براي ما بازگو مي­كند: نوعي تاكيد بر بي­تجربگي و بي­سياستي سيمين، نشان­دادن آن كه حجت هم تشنه پول نيست و يا او هم غروري دارد كه سبب مي­شود حتي براي نازكردن(!) هم كه شده، از پذيرش سريع اين پيشنهاد خودداري كند و فقط زير فشار و اصرار طلب­كاران و ريش­سفيدان تن به آن بدهد. باز هم نمونه­اي از جزييات كوچك اما با نقش بزرگ و پر كاربرد و به شدت انديشيده­شده در اين فيلم. البته از شخصيت­پردازي كه حرف مي­زنيم، نقش بازيگران را نمي­توانيم فراموش كنيم و به آن اشاره نكنيم. هرچند سايه سنگين فرهادي، در بازي گرفتن از بازيگران­اش هم به شكل پررنگي حضور دارد.

-         درگيري ذهني-عاطفي تماشاگر با فيلم: فرمول قديمي اما هنوز پر استفاده «احساسات مخاطب را تحريك كن تا فيلم خوبي داشته باشي»!‌ كه كاربرد بسياري در سينماي هند دارد (و حتي با وفور كمتر در سينما و بيشتر در تلويزيون خودمان) به نوعي در اين فيلم هم –آگاهانه يا ناآگاهانه، با حسن يا سوء­نيت- وجود دارد. البته از نوع مترقي­اش. يعني در حالي كه ديگر فيلم­ها، تنها با تاكيد بر احساسات­گرايي و بدون توجه به ديگر جنبه­هاي كيفي فيلم، قصد جلب و ارضا تماشاگر را دارند، در اين­جا فيلمي را در بالاترين سطح كيفي مي­بينيم كه نمي­توانيم بگوييم هدف –حتي غير اوليه- فيلمسازش، برانگيختن احساسات تماشاگران بوده است.
به هرحال، شايد بخشي از تماشاگران راضي از ديدن اين فيلم كه با چشمان قرمز و تر، سالن را ترك مي­كنند، روز بعد به ديدن همان سريال­هاي حزن­انگيز تلويزيوني و ماهواره­اي بنشينند؛ داستان مردي كه همسرش سرطان مي­گيرد يا دختر پولداري كه دوست­پسر نزارش كور مي­شود و بچه­اي كه كل خانواده­اش را در حادثه­اي از دست مي­دهد و از اين دست داستان­هاي برانگيزاننده­ي احساسات با شديدترين شكل ممكن (و نه لزوما غمگينانه). آن­جا هم سير بگريند و آن­ فيلم و سريال­ها را هم مثل اين فيلم، «تاثيرگذار و خوب» توصيف كنند.
بسيار بين دوستان فيلم­باز و فيلم­شناس يا صرفا فيلم­دوست، صحبت از اين شده است كه هر چه آگاه­ترشدن نسبت به تكنيك سينما (يا هر آن­چه به ساخته­شدن، پشت صحنه و تحليل آن مرتبط است) فاصله هر چه بيشتر با يك تماشاگر عادي سينما را در پي مي­آورد كه اگر نگوييم از ما بيشتر لذت مي­برد، حداقل باعث مي­شود نوعي لذت­بردن از سينماي ناب (كه نشناختن موضوع سينما شرط آن است!) به قيمت اين آگاهي از دست برود. سرگرم­شدن با جزييات تكنيكي فيلم­ها و فراموشي و منحرف­شدن از اصل فيلم، با غرق­شدن در اطلاعات سينمايي هم، نوعي از اين اتفاق ناخوشايندِ فاصله افتادن با فيلم­ها است.
اما اين فيلم تجربه­اي ديگر را براي من تماشاگر داشت: در ميانه فيلم، فرصت بسيار كوچكي يافتم تا براي لحظه­اي به خودم بيايم. هيجان و اضطراب. خيس عرق بودم و قلبم تند مي­زد! هر چه سعي كردم همان فاصله هميشگي را با تكرار اين نكته كه «اين­ها همه فيلم است!» «اين همان ليلا حاتمي است كه كلي فيلم ازش ديده­اي و اين هم همان پيمان معادي فيلمنامه­نويس است.»، «الان دوربين در دستان چيره كلاري است.» و... فايده نداشت و خودم هم نفهميدم كي دوباره به داخل پرده افتادم و در صندلي عقب اتومبيل نادر نشستم! در مورد اين فيلم، من واقعا جزيي از فيلم بودم. تمام تنش فيلم به من منتقل شده بود و صداي خرد شدن استخوان­هاي شخصيت­هاي فيلم، زير بار فشار موقعيت­هاي حساس و پرتنش داستان را، از زير پوست خودم مي­شنيدم! فيلم كه تمام شد، خسته بودم. ساكت از سالن به بيرون فرار كردم اما نه براي فرار از اين فشارها. براي آن كه در گوشه­اي فكر كنم كه حالا چه مي­شود كرد كه اين قائله ختم به خير شود. چه مي­شود كرد كه نادر و سيمين از جدايي منصرف شوند و حجت پول طلبكارهاي­اش را بدهد؟ و... با تمام ذهن و عواطف و احساسات، درگير ماجراها و شخصيت­هايي مي­شويم كه انگار مي­توانند همين همسايه روبرويي باشند يا هماني كه امروز جلوي ويترين مغازه­اي بود و از كنارش بي­تفاوت گذشتيم و يا همان...
گفتم «مترقّي» چون اين­جا ديگر با ديدن مثلا دختري كه پس از سال­ها، خواهر دوقلوي گمشده­اش را مي­يابد اشك شوق نمي­ريزيم. اين­جا ذهن ما درگير پيدا كردن راهي براي حل اين داستان و اين شخصيت­هاي زنده مي­شود و براي يك حس خيلي عميق­تر انساني اشك مي­ريزيم؛ براي مثلا از دست رفتن معصوميت دختري در حال بلوغ (اجتماعي) با دروغ گفتن. او كه اشك مي­ريزد، انگار گونه­هاي ماست كه حتي اگر بغض­مان را هم فروخورده باشيم، از اشك­هاي ترمه خيس مي­شود.



۱ - فكر مي­كنم استقبال از اين فيلم در خارج از كشور، نشان داد كه اين فيلم چنان­چه بسيار گفته شده، فقط فيلمي اجتماعي و بيشتر در مورد طبقه متوسط ايران و دغدغه­هاي آن­ها نيست. مسائل و مضامين اين فيلم، كلي­تر و بيشتر «انساني» شده است.
۲ - نمي­خواهم براي تمجيد از كارهاي فرهادي به تمامي سينماي ايران حمله كنم و آن را زير سوال ببرم اما قبول داريم كه با محاسبه كليه محصولات سينماي ايران، آثار مناسب (نه حتي مرغوب) پرشماري در ميان­شان يافت نمي­شود و فيلم­هاي اجتماعي خوب هم بسيار انگشت­شمار هستند. (البته محدوديت­هاي هميشگي بر سر راه فيلمسازان اجتماعي را هم ناديده نمي­گيرم. گرچه اين محدوديت­ها براي فرهادي استثناء نبوده­اند.)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 3:50 PM  توسط حسام دات كام  | 

انتقاد -پاسخ سرخود!- از فيلم

بنا بود به تكرار تعريف و تمجيدها نپردازم اما مگر مي­شود از فيلم صحبت كرد و چيزي جز ستايش بر آن نوشت؟ در اين ميانه اما اصغر فرهادي آن قدر گوهر نايابي است كه بيشتر از فيلم، از او به عنوان سازنده­اش تقدير مي­شود (نه! خيلي هم طبيعي نيست. دقت كنيد در مورد بقيه فيلم­ها مي­گوييم: فيلم خوبي است اما اسم اين فيلم كه مي­آيد معمولا همه اولين جمله­شان نام اصغر فرهادي را هم در خود دارد!)


نه اين كه خواسته باشم، ذره­بين به دست به دنبال نواقص فيلم بگردم و براي متفاوت بودن هم كه شده، نقطه­ضعفي براي آن پيدا كنم. اما چه از نگاه يك منتقد، چه تنها از سر كنجكاوي، ايده وسوسه­كننده­اي است، يافتن كاستي­هايي در اين فيلم. در هر صورت به دو نكته­اي كه در مورد اين فيلم، ذهنم را مشغول كرد اشاره مي­كنم:

اولي خيلي سليقه­اي بوده و قابل طرح نيست. فقط اشاره­اي مي­كنم، شايد براي تفريح و شوخي! به نظرم پيمان معادي به خصوص با آن ريش­اش يك جوري بود! فيزيك صورت خاصي دارد كه حضورش احساس مي­شود! نمي­دانم. حس مبهم و گنگ و ضعيفي است اما اگر بخواهم به زبان شفاف­تري صحبت كنم: ريش­اش با كار در بانك و شخصيت­اش جور نبود. كلا به كارمند بانك نمي­آمد. گرچه در فيلم چندان تاكيدي به شغل او نمي­شود و در واقع تنها اشاره كوچكي به آن مي­شود. به هر حال بعد از اين دو فيلم (با درباره الي...) آن­قدر دوست­داشتني است كه حيف­ام مي­آيد بگويم اگر بازيگري ديگري بود شايد بهتر مي­شد.

اما موضوع دوم يك گره داستاني مهم بود: زماني كه راضيه، قضيه تصادف را مطرح كرد براي لحظه­اي جا خوردم. اول به نظرم رسيد اين مساله از سر ناچاري و براي جمع و جور كردن داستاني كه خيلي گسترده و پيچيده شده بود اضافه شده. كمي ساختگي به نظر مي­رسيد. با انگيزه­ها و شخصيت راضيه هم جور نبود كه تا آن زمان اين قضيه را پنهان كند. البته پس از لحظاتي و به ويژه با ادامه داستان (مي­شود توجيه كرد كه بيشتر، حساسيت راضيه نسبت به پول حرام بوده كه او را به گفتن اين مساله واداشته.) و با ديدن پتانسيل­هايي كه با اين اتفاق به داستان اضافه شد، آن را پذيرفته و باور كردم. اما هنوز دارم فكر مي­كنم چطور در يك روايت سوم­شخصي سينمايي، اين راوي ناموجود به خود اجازه مي­دهد با حذف بخشي از اتفاقات در روند قصه دخالت كند؟ شايد يك پاسخ براي اين سوال اين است كه اين راوي از نوع «داناي كل» نيست. راوي­اي است كه فقط آن­چه شخصيت­ها مي­دانند را مي­داند. با مروري بر فيلمي كه تا كنون فقط يك بار ديدم­اش- لحظه­اي از فيلم را به ياد نمي­­آورم كه در خلوت يك نفر بگذرد. هميشه حداقل دو نفر در لحظات مختلف داستان حاضر هستند و آگاهي راوي سوم شخص از آگاهي آن شخص يا اشخاص ديگر مي­آيد. حتي وقتي نادر به تنهايي با بازپرس صحبت مي­كند يا پله­ها و صحنه حادثه را چك مي­كند، بلافاصله با حضور دخترش، اين اتفاق، به همان اتفاق مشترك تبديل ­مي­شود. بنابراين راوي داستان، داناي كل نيست. فقط يك ناظر بيروني است. از تصادف هم خبر ندارد چون راضيه آن را مطرح نكرده و يا مهم ندانسته و پيرمرد هم كه صحبت نمي­كند.
حالا خودم يا شما، اين­ها را بگذاريد به حساب اين­كه ترسيدم از چنين فيلمي ايرادي بگيرم و خودم جواب انتقادم را دادم! اما فكر مي­كنم اين باز هم تاكيدي است بر اين كه فيلمنامه اين فيلم، «مو لاي درزش نمي­رود!»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 3:48 PM  توسط حسام دات كام  | 

كف توقعات نزول­كرده ما

- مي­ناليدم از شلوغي، از اضطراب براي خريدن بليت يا پرشدن پاركينگ و شلوغي­ها و سر و صداها و ناهنجاري­هاي داخل سالن سينما و... اما –اگرچه اين فيلم رخصتي نداد تا در زمان تماشاي­اش، به خود بيايم و حضورم را در سالن و در بين تماشاچيان حس كنم- ديدن فيلم در حالي كه فاصله­ات تا پرده سينما را به جاي صندلي­هاي خالي، انبوهي از تماشاگران مشتاق پر كرده است، احساسي كمياب است كه در حال حاضر، حداقل به دليل منحصر به فرد بودن­اش خوشايند است.

- بگذريم از اين كه اين فيلم آيا خوب هست يا نيست. شاهكاري مي­تواند باشد يا نه؟ همين كه فيلمي مي­بينم به زبان فارسي و ساخت كشور خودمان كه مي­تواند با استانداردهاي فيلمسازي دنيا مطابقت داشته باشد، براي من بسيار خوشحال كننده است. بارها هنگام ديدن فيلم­هاي غيرهاليوودي، به ويژه نمونه­هاي غيرانگليسي­زبان­اش و به خصوص آن­هايي كه در كشورهاي غيراروپايي و غير پيشرفته ساخته شده­اند، از خود مي­پرسم: چه چيز باعث شده است كه اين فيلم­ها، خوب يا بد، حداقل از لحاظ ظاهري و فقط در تصاويرشان، داراي استاندارد قابل قبولي باشند، كه ما از آن عامل برخوردار نيستيم؟ شايد «21 گرم» مثال سختي باشد براي مقايسه، اما در مقايسه با بسياري ديگر از فيلم­هايي كه چه با تقليد از آن و چه بدون تقليد و با چنان مضامين مشابهي (روابط و رنج­هاي انسان­ها) ساخته شده­اند و بسياري، شايد الان تكراري و غيرجذاب هم به نظر برسند، «جدايي نادر از سيمين»، حتي اگر يكي از آن كپي­هاي معمولي و كليشه­اي اين فيلم­ها هم باشد، همين كه به زبان خود ما –تماشاگران است، در مورد ماست و در شهر ما ساخته شده... من را كه شعف مي­آورد! وقتي مي­بينم كه در فيلمي، براي ذره ذره جزييات­اش فكر شده است: از يك تيتراژ ساده و در عين حال خلاق تا فيلمنامه­اي كه «مو لاي درزش نمي­رود!» و فيلمبرداري حساب شده و... تجربه­اي است مثل ديدن آن ساختماني كه حتي اگر اصلا از ظاهر و طراحي­اش خوش­ات نيايد، به تحسين جزييات دقيق­طراحي­شده و دقيق اجراشده­اش مي­پردازي. آن هم در اين آشفته بازاري كه حتي ذره­اي توجه به حتي مهم­ترين جزييات هم وجود ندارد. آن هم نه فقط در سينما و معماري.

- نوروز و در جاده­ها، يك بيلبورد بزرگ كه روغن موتور تبليغ مي­كرد، چندين بار بر سر راه­مان سبز شد. براي خودم داستاني از پشت­پرده شكل­گيري آن ساختم، بر اساس تجربه آشناي كار با كارفرمايان بي­سوادي كه در كار متخصص دخالت مي­كنند: طراح اين آگهي، عكس دست­كاري­شده خودرويي را از روبرو در كنار لوگوي محصول گذاشته بود كه به نظر مي­آمد در حال لبخند زدن است. مديريت كارخانه توليدكننده محصول به او اصرار و بر او فشار آورده كه اين كافي نيست. بايد همه «شيرفهم» شوند. و به او حكم كرده كه چنين جمله­اي را در بيلبورد اضافه كند: «اين خودرو چرا مي­خندد؟»
اين تلاش براي شيرفهم كردن، كه انگار امري نهادينه است، در اركان مختلف شهر و جامعه و كشور جاري است. در محصولات سمعي-بصري كه بسيار بيشتر. هنوز جمله «ديگر نگران نباشيد. با محصولات ما آسوده خاطر شويد.» موتيف تهوع­آور بخش آگهي­هاي بازرگاني تلويزيون است. در چنين شرايطي، هنگامي كه نادر در پزشكي قانوني، ناگهان دست از بازكردن دكمه­هاي پيراهن پدرش كشيده و دوباره آن­ها را مي­بندد، من و تقريبا همه تماشاگران مي­فهميم كه او چرا چنين تصميمي گرفت. اما آن­قدر به توهين به شعورمان عادت كرده­ايم كه وقتي مي­بينم اين كارگردان نازنين، ما را آن­قدر دانا فرض كرده كه نيازي به «شيرفهم» كردن ما نديده، اشك شوق مي­ريزم و مي­خواهم به دست و پايش بيافتم!
دوست داشتم كنترل سينما دستم بود. در اين صحنه دكمه ايست را مي­زدم. از تماشاگران مي­پرسيدم :«كي نفهميد؟» و بعد آن عده انگشت شمار را از سالن بيرون كرده و يك بليت «اخراجي­ها» به­شان هديه مي­كردم... نه! يك كلاس كوچك مباني سينما براي­شان برگزار مي­كردم.

- بسيار شكايت­ها كرده­ايم از اوضاع فرهنگي معاصر و از فشارها بر روي هنرمندان و البته از كاستي­هاي فضاي هنري و نسل جديد هنرمندان. اوضاعي كه بيضايي را به ساخت يك فيلم در هر دهه و اثر جنون­آميز اخيرش و مهرجويي را به ترجمه كتاب و پناهي را به زندان كشاند و... ديدن فيلم­هاي فرهادي، نه تنها اين نااميدي را نازل مي­كند، بلكه به آينده روشني اميدوار مي­كند. (براي من اين تجربه از همان عناصر –براي سينماي كنوني ما- نادرِ فيلم اول­اش؛ مثلا كاراكتر ويژه­ فرامرز قريبيان در «رقص خاك» آغاز شد) فيلم­هاي فرهادي، استاندارد سينماي ما را بالا مي­برد. (حداقل اميدوارم آن­قدر حساسيت و توجه و رقابت در سينماگران امروز باقي باشد كه چنين جمله­اي محقق شود.) نشان مي­دهد كه مي­توان در اين اوضاع هم، نه تنها فيلم خوب، كه شاهكار خلق كرد. نشان مي­دهد كه با كمال احترامي كه براي سينماگران نسل­هاي قبل­مان داريم، شايد بايد براي بيضايي درخواست حكم بازنشستگي كنيم، از مهرجويي بخواهيم به همان نوشتن رمان و ترجمه خود را مشغول كند و آرزو كنيم كه فرهادي –به ويژه با وجود حساسيت­هايي كه در مورد اين فيلم و عمدتا از سوي جريان­هاي تندروي موافق و مخالف به وجود آمده- به سرنوشتي، حتي مشابه پناهي دچار نشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 3:46 PM  توسط حسام دات كام  | 

فرامتني­ها يا «روايت جدايي ما از سينما»


آمار دقيق و تازه­اي ندارم اما از آخرين آمارها مي­شد حدس زد (به نظرم حتي پيش از اكران فيلم هم مي­شد حدس زد) كه «جدايي نادر از سيمين» موفق به شكست «اخراجي­ها ۳» در گيشه نخواهد شد۱. پيش از شروع فيلم، ليلا از آمار فروش سوال كرد و پرسيد: آيا ركورد را خواهد شكست؟ گفتم نه. به دليل و دلايلي. بالاخره آن فيلم «عامه­پسند» است. اين اما يك فيلم «سينمايي» است (نمي­خواهم از واژه­ها و صفت­هاي مبهم «هنري» يا «روشنفكرانه» و امثال آن استفاده كنم.) كه توانسته توجه توده مردم را هم –به هر دليلي- جلب كند. و بالاخره حمايت­هاي رسمي و دولتي از آن فيلم و نام و آوازه قبلي­اش (فراموش نكنيم كه اين سومين بار است كه فيلمي با عنوان «اخراجي­ها» اكران شده است.) هم آن را به رقيبي سرسخت تبديل مي­كند.
اما در زمان انتظار، چيزهاي بسيار بيشتري براي درگير شدن و فكر كردن، به جاي هيجان بابت ركورد فروش وجود داشت: نيمكت­هاي ميني­ماليستي استيل زيباي داخل فضاي انتظار سينما ملت را نمي­دانم عوض كرده­اند يا همان­ها را رنگ زده­اند و روي­شان يك تشكچه هجو گذاشته­اند! رنگ­هاي متنوع زرد و قرمز و آبي، شبيه الاكلنگ­هاي صدها بار رنگ شده پارك­هاي قديمي شده­اند. مديريت سينما، در اين چند سال در حد مديريت كله­پزي عمل كرده است! خوشحال بودم كه آن آلونك فروش تنقلات و ذرت مكزيكي را از دم در ورودي جمع كرده­اند، به جاي آن در رمپ ورودي، به فجيع­ترين شكل ممكن، يك اغذيه فروشي راه انداخته­اند كه آش رشته مادربزرگ مي­فروشد. خوشحال بودم كه آن سازه بادي ركيك روبروي سينما را جمع كرده­اند. حالا يك تابلوي نئون مستهجن روي بدنه ساختمان چسبيده: «سينما گالري ملت». انگار كه اگر اين را، درست آن­جا روي بدنه و با آن رنگ­هاي چشم­نواز۲ نصب نمي­كردند، شهروندان فكر مي­كردند كه اين ساختمان، مثلا مدرسه ابتدايي شمر بن ذي­الجوشن است! خوشحال بوديم كه اين سينما، با آن فضاي خاص­اش ميزبان سينماروهاي حرفه­اي­تر و فرهيخته­تر است. قديم تابلوي قرمز رنگ «مصرف تنقلات و استعمال دخانيات ممنوع» درست زير پرده، تمام فيلم روي اعصاب بود. خوشحال بوديم كه اين­جا حتي نيازي به اين هشدارها هم نيست. اما هر جاي فضاي داخلي سينما كه مي­روي، نوعي خوراكي عرضه مي­شود. صد رحمت به چيپس و پفك. نديده بودم با ليوان ذرت بخارپز وارد سينما شوند! قديم اگر نواي آرام يك موسيقي ملايم، در مايه­هاي موسيقي فيلم­هاي كلاسيك، پيش از آغاز فيلم پخش نمي­شد، حداقل خوشحال بوديم كه سكوت است! وارد كه شديم، آهنگ يكي از اين پاپ-فله­اي­هاي بچه­مزلف­هاي مجاز! چنان فضايي آفريد كه فكر كردم اشتباهي وارد سالن يكي از كمدي-كيلويي­هاي فتحعلي اويسي(!) شده­ايم يا منتظر بودم در تيتراژ با عبارت «جواد رضويان در فيلمي از اصغر فرهادي» روبرو شوم! آهنگ كه تمام مي­شد، آقاي آپاراتچي يا مسئول سالن يا در اين­جا بهتر است بگوييم: دي.جي! آهنگ­ها را جلو مي­زد تا به آهنگ ضرب­دار و اصطلاحا «شاد» بعدي برسد! انگار مديريت سفارش كرده بود كه اين فيلم تلخ است، يك آهنگ شاد براي­شان بگذار كه هدف جلب رضايت مشتري است!! خوشحال شديم كه پس از اتمام فيلم، بساط طرب دوباره راه نيافتاد... كف سالن اما در پايان فيلم ديدني بود. نشان مي­داد كه ملت فضاحت­پرور(!) بين جنگل­هاي شمال، پاركينگ­هاي كنار اتوبان قزوين يا داخل سينما، تفاوتي قائل نشده و با رعايت عدالت ايراني-اسلامي، همه جا را به زباله­ها و ديگر پسماندها، به صورت مساوي مزين مي­فرمايند! بالاخره وقتي استقبال از فيلمي بالا مي­رود، تماشاچيان هم درهم مي­آيند، نه سوا! به جاي آن­كه آرزو كنيم دوباره سينماها خلوت شوند و در آرامش و تمركز به ديدن فيلم­ها بنشينيم، آرزو مي­كنم سطح فرهنگي هموطنان هر روز بالاتر رود تا تجربه فيلم ديدن با آن­ها، تلخ و زهرآگين(!) نشود.
اما درست در همان زماني كه من از قطع شدن ترانه­هاي غيردرخواستي تحميلي در پوست خود نمي­گنجيدم (حتي به قيمت آغاز آگهي­هاي مستهجن و موهن بيمه و سس و اين­ها) از رديف عقب ندايي شنيدم مبني بر افسوس بر قطع آلودگي­هاي صوتي و آرزو براي ادامه آن برنامه مفرح! خبر خوبي نبود! همچنين از تاخير ورود همسايگان و ديگر زمزمه­ها از اطراف هم مي­شد حدس زد كه حداقل اطراف و اكناف­مان با همان تماشاگران غيرحرفه­اي پر شده است. اما انگار فيلم، مهلتي براي ابراز وجود، حتي به آنان هم نداد! تمام فيلم سكوت تماشاگران بود. نه تلفني زنگ خورد و نه صحبت و صدايي. فقط اين تماشاگران پشت سري ما كه گمان مي­كردند در همه فيلم­ها بايد چند تا دلقك دنبال الناز شاكردوست بدوند، بهانه­اي غير از سوالات شرعي راضيه و يا خودزني­هاي حجت براي خنده نمي­يافتند!
قبل از فيلم به لحظه اتمام­اش فكر مي­كردم: آيا جمعيت براي فيلم دست خواهند زد؟ فيلم كه تمام شد چنان در بحت و حيرت بودم كه اصلا يادم نبود به چنين چيزي. چند نفر كف زدند. من هم. بي­رمق بود. ادامه ندادم. برخلاف بسیاری از فیلم­های دیگر، تماشاگران به سرعت از صندلی­ها کنده نشده و به سمت درهای خروجی هجوم نبردند. می­شد حدس زد که همه مبهوت فیلم شده­اند، تازه پس از دو ساعت فرصتی برای نفس­کشیدن یافته­اند یا منتظر جواب نهایی ترمه مانده­اند. بعد يك سليطه­اي از ردیف عقب شروع به خنده­های دریده کرد. دختره، با سر و وضع چشم­نواز و صداي گوش­نوازي، اشاره به تماشاگران در سالن می­کرد و مدعی بود که فیلم همه را سر کار گذاشته و همه گیج مانده­اند که بالاخره چه شد! در حالی که نفر کناردستی­اش -که بالاخره نفهمیدم با هم بودند یا نه- به او می­گفت که بار دوم است که به دیدن فیلم آمده اما او همچنان با صدای بلند می­خندید و فریاد می­زد که این چه فیلمی بود و مردم مبهوت شده­اند و... در این میان آن چند نفر پشت سر ما هم به آرامی و به شوخی به هم گفتند: برویم یک فیلم خنده­دار ببینیم!
پیش از شروع فیلم، وقتی منتظر باز شدن درها بودیم به لیلا می­گفتم: نمی­دانم چرا من که زمانی حتی فیلم­های ایرج قادری را چندین بار در سینما می­دیدم، میل به سینما رفتن را از دست داده­ام. در سال و به خصوص ماه­های گذشته، چندین فیلم را که مشتاق بوده­ام ببینم از دست داده­ام. اما براي بخش اعظم­شان حتي اشتياقي نداشتم. براي فيلم فيلمسازاني كه خوب يا بد، تعقيب­شان مي­كردم و بازيگراني كه معمولا در فيلم­هاي نسبتا بهتر ظاهر مي­شوند. مشغله و کار دلیل نیست. کمبود انگیزه و ناامیدی­های پیاپی از دیدن فیلم­های نازل اخیر، اشتیاق­ام به دیدن فیلم ايراني را نازل کرده وگرنه جور کردن چند ساعت وقت برای یک بار سینما رفتن در ماه و یا حتی در هر چند ماه، کار ناممکنی نیست. برای دیدن همین فیلم هم انگار سراغ سینما رفتن کار سختی بود برای­ام. پیشتر همیشه دور و بر سینما بودیم (دوره دانشجویی) و به قول معروف راه دست­مان بود. حالا حتی فکر نمی­کنم بخواهم دوباره به دیدن همين فيلم بيايم. (این را البته پیش از فیلم می­گفتم!) ناهنجاری­های جورواجور جامعه ما، حداقل من، که به آن­ها حساس شده و به راحتی نمی­توانم تحمل­شان کنم را، از حضور در محیط­های شلوغ اجتماعی گریزان کرده است. این هم دلیل دیگر و شاید حتی مهم­تر. برای چه باید دیدن فیلمی که می­تواند نظر هر مرید سینه­چاک مهرجویی به او عوض کند را در حالی تحمل کنم که یک خانواده در ردیف عقب مدام تخمه می­شکنند و در تمامي مدت بلند بلند صحبت می­کنند و اصلا معلوم نیست چرا آن همه پول داده­اند تا از پارک به این تاریکی بیایند. (اشاره به آخرین تجربه سینما رفتن­ام: «طهران، تهران»)
در سکوت و با سرعت از سالن بیرون آمدیم، پیش از آن که اعصابم بیشتر له شود! بماند که آن دختره، تا دم پارکینگ با ما همراه بود! بیرون سالن، بدون اشاره به او، از لیلا پرسیدم: فهمیدی چرا اخراجی­ها بیشتر فروش می­کند؟ سری تکان داد! اما بلافاصله سعي كردم فراموشش کنم و فورا گفتم: ولی مطمئنم که جیغ جیغ این يارو دلیل نمی­شود. فکر می­کنم بیشتر تماشاگران راضی بودند. گفتم همین که چنین استقبالی از این فیلم شده است، خود بهترین دلیل است. نشان می­دهد که اگر خوراک خوبی وجود داشته باشد استقبال هم از آن خواهد شد. البته –گرچه نمي­توان به درستي گفت كه تبليغاتي، دست كم منسجم و هدفمند براي فيلم صورت گرفته است- هياهوي بسياري هم پيرامون فيلم بود و به قول معروف، حسابي هم اسم در كرده است و دور از انتظار نيست كه استقبال زيادي از آن بشود. اما باز هم، همين كه حساسيت در مردم، نسبت به يك پديده در درجه اول فرهنگي وجود دارد و آن هم تا اين حد، براي من بسيار اميدواركننده است. در هر صورت، با تمام آن ناهنجاري­ها و بريدن از اين جامعه، هنوز دوست دارم و اميدوارم كه روزي برسد كه بتوانم با اشتياق، در شلوغ­ترين مكان­ها حضور پيدا كنم و با هموطنان و هم­زبانان فرهيخته خودم دم­خور شوم.



۱ - اين مربوط به زمان نوشتن اوليه اين متن بود. الان آمار هم نشان مي­دهد كه چنين اتفاقي، به خصوص با نحوه توزيع سينماهاي نمايش­دهنده، نخواهد افتاد.
۲ - اي واي! ياد نورپردازي­هاي عروسي­وار سينما آزادي افتادم كه شب­ها شبيه نقاشي بچه­هايي مي­شود كه تازه بابا براي­شان آبرنگ خريده است! آن هم خودش مرثيه ديگري لازم دارد.

پ.ن. به سايت پرديس سينما گالري ملت مي­روم. مي­خواهم از ساعت سانس­هاي نمايش فيلم باخبر شوم. در صفحه «مشخصات فيلم جدايي نادر از سيمين» آمده: «خلاصه داستان: روايت جدايي نادر از سيمين»!!! كسي گوشي رزرو تلفني را در هيچ ساعتي از شبانه­روز برنمي­دارد و بخش فروش اينترنتي سايت هم مشكل دارد و اصلا بالا نمي­آيد. در بهترين حالت، پيش­تر از اين كار مي­كرده و به دليل شلوغي و استقبال از فيلم، استثنائا از رزرو و پيش­فروش خبري نيست. اگر شلوغ نباشد، بنده به عنوان يك نفر كه مي­خواهم به ديدن فيلمي بروم، مرض دارم از قبل بليت را بخرم يا رزرو كنم!؟ نمي­توانم به عنوان يك نفر كه مي­خواهم فيلم ببينم، مثل گاو، سر به زير بيايم و بليت را 5 دقيقه قبل بخرم وبروم در سالن بنشينم؟!... من كه شعار «هدف جلب رضايت مشتري است» را در اين سينما نديده­ام. پس چندان جاي اعتراضي هم ندارد. مديران سينما هم مثل هر انساني، اول آسايش و آرامش خود را مقدم مي­شمارند. قانون نانوشته وطني هم، بر اين امر صحه گذارده و آنان را از كوچكترين انديشه براي آسايش مشتري بر حذر مي­دارد. من هم به عنوان يك شهروند اين وطن، اعتراضي ندارم. فقط نقل ماجرايي بود!...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 3:43 PM  توسط حسام دات كام  | 

اصغر فرهادي معمار

نمي­گويم از انتخاب­ام در زمان انتخاب رشته كنكور، با برگزيدن معماري به عنوان حرفه­ام و با اين توجيه كه سينما را مي­توانم در كنار آن پيگيري كنم پشيمان هستم ولي بارها به اين فكر كرده­ام كه اگر همان عشق اول­ام «سينما» را به عنوان حرفه برگزيده بودم شايد الان جلوتر از نقطه­اي كه در آن ايستاده­ام مي­بودم و يا حداقل كار براي­ام آسان­تر مي­بود. اما از سوي ديگر، يكي از دلايلي كه باعث مي­شود آن تصميم را اشتباه ندانم، حوادث و دانش و تجربيات بسياري بود كه مي­دانم با برگزيدن سينما براي­ام به دست نمي­آمدند و فقط به دليل تحصيل و تجربه معماري براي من اتفاق افتاده­اند. (اول از همه: دانشكده هنرهاي زيبا. دانشگاه تهران سينما نداشت و من به اين دانشكده دوست­داشتني وارد نمي­شدم.)
احساس مي­كنم كه معماري باعث شده است اول از همه، به ساختار و جزييات در هر پديده­اي (به ويژه هنري) حساس شده و احتمالا، دست كم به نسبت «خود معماري نخوانده­»ام آن را بهتر درك كنم. دوم تجربه مديريت و كارگرداني كارگاهي (در تمامي ابعاد آن؛ از بعد فني تا برخوردهاي انساني و اجتماعي) تجربه­اي است كه فكر مي­كنم در زمان ساخت فيلم، بسيار به كار آيد. فكر مي­كنم اين تجربه از تجربه خالص كارگرداني مفيدتر باشد.
در مصاحبه­هاي مختلفي از اصغر فرهادي، تاكيد او بر فيلمنامه به عنوان شالوده كارش (ناگفته پيدا است!) وجود دارد. از جمله در مصاحبه با مجله فيلم شماره 424 (ويژه­نامه نوروز 90) كه او آغاز و پايان را به مثابه دو ستوني مي­داند كه قصه مانند يك بند رخت به آن دو متصل است و تكيه مي­كند و بدون يكي از آن­ها، وجودش غيرممكن مي­شود. اين حرف او پاسخي است به مصاحبه كننده (مسعود مهرابي) كه به وضعيت فيلمسازي در ايران اشاره مي­كند كه در آن، بسياري حتي بدون روشن­بودن پايان فيلم، فيلمبرداري را آغاز مي­كنند! در عوض فرهادي به گفته خودش، مانند يك معمار واقعي با فيلمنامه دقيق و حساب­شده­اي كه زمان بسياري را روي جزييات آن كار و با عوامل، تمرين­اش كرده است، مانند معماري كه با پلان­هاي كامل فاز 1 و فاز 2 به كارگاه مي­رود، به سر صحنه مي­رود و اگر چه پيش از آن، نظرات را پذيرا و جاي تغييرات را در فيلمنامه باز مي­گذارد اما زمان فيلمبرداري را زمان اجرا دانسته و در اين مرحله فقط روي اجراي فيلمنامه تمركز مي­كند. (برگرفته از همان مصاحبه)
بارها در برابر كارفرماياني كه به سبب يك تصور ذهني جاافتاده،كار معمار طراح نقشه را، نقشه­كشي يا اپراتوري و كشيدن چند خط در عرض چند ساعت با كامپيوتر تصور مي­كنند، براي چانه­زني بابت دستمزد بالاتر يا حتي مهم­تر از آن؛ براي درخواست زمان كافي جهت فكر بر سر همه جنبه­هاي يك پلان معماري، مجبور شده­ايم ساعت­ها توضيح بدهيم كه درنقشه­اي كه ما ارائه مي­كنيم به همه عناصر ساختمان فكر شده و بيشترين تلاش براي درنظرگرفتن همه عوامل قابل پيش­بيني، از جانمايي تاسيسات تا جابه­جايي چند سانتي­متري جزييات ديگر، تا حد ممكن صورت مي­گيرد، تا مرحله اجرا با كمترين تغييرات و به روان­ترين شكل ممكن انجام شده و بهترين نتيجه با كمترين هزينه براي دوباره­كاري و تخريب و... به دست آيد. آن­ها قادر نيستند درك كنند كه سود صرف زمان و فكر و هزينه بيشتر در اين مرحله، در حذف ناهماهنگي­ها، تخريب­ها و دوباره­كاري­ها و فكر­كردن در زمان اجرا و همه ناهنجاري­هايي است كه در سيستم معماري ما عادي و حتي هنجار به شمار مي­روند.
وقتي فيلم­هاي فرهادي را مي­بينم و مصاحبه­هاي­اش را مي­خوانم، به نظرم مي­رسد او اگر معمار نباشد و معماري نداند، حداقل در حال استفاده از آن نوع تجربياتي است كه به آن اشاره كردم. آن­هايي كه فكر مي­كنم تحصيل و كار معماري به من افزوده و اميدوارم كه بتوانم با استفاده از آن­ها، عقب­ماندگي­هاي­ام را جبران كنم.
ديدگاه معماري و كلا هنري خودم را اگر نخواهم به تفصيل بيان كنم، به صورت خلاصه، چيزي شبيه همان است كه «مدرنيسم» و «ميني­ماليسم» نامش مي­دهند. نه چندان منطبق بر تك تك قواعد و اصول و معيارهاي آن­ها. معتقد به پيروي از يك جريان و يك سيستم هم نبوده و خود را پاي­بند آن­ها هم نمي­دانم. تنها وقتي به فرآيند طراحي خودم (نه فقط در معماري) و ماحصل آن نگاه مي­كنم و آن را تحليل مي­كنم، انگار كه ذاتا به اين­ها گرايش دارم. يكي از مهم­ترين نقاط تفاوت­ام را اين مي­دانم كه در عين اولويت دادن به كاركرد، سادگي بيش از حد و يا جنايت دانستن تزيينات را هم قبول ندارم (گرچه هميشه در آخر، كار يك كار ساده و خشك مدرن و يا يك چيز ميني­ماليستي از كار در مي­آيد!). كارهايي را كه در عين رعايت سادگي، با ظرافت، تزيينات و عناصر مشابه را هم بدون زدودن روح مدرن كارها در اثر مي­آورند بسيار دوست دارم. از آن جمله فيلم «جدايي نادر از سيمين» را.

به پرداخت جزييات در حد وسواس­گونه (و نه البته زائد) در اين فيلم اشاره كردم. به پيچيدگي ظاهري آن، در حالي كه يك سير ساده دارد. جزييات و تك­تك كنش­ها و عناصر و پلان­ها و ديالوگ­ها در اين فيلم، نقش تك­تك آجرها و عناصر ساختماني ديگري را بازي مي­كنند كه علي­رغم كوچكي­شان، همه دركنار هم، ساختار و سازه فيلم را تشكيل داده­اند. عناصري كه اگرچه نقش زيباتر كننده فيلم را دارند اما عنصر تزييني هم نيستند و كافي است آن را حذف كنيد تا ناگهان بدنه فيلم فرو بريزد يا حداقل جاي خالي­اش به چشم آيد. اگر اين فيلم از سادگي افراطي مدرن تبعيت مي­كرد و اگر فرهادي هنرمندي ميني­مال بود (خدا را شكر كه نيست!) آن وقت همين داستان را با پيچيدگي­هاي كمتري مي­ديديم و البته از آن لذت هم مي­برديم (مسلما نه اين قدر). اما افزودن بسياري موقعيت­هاي جديدتر، انداختن كاراكترها در سخت­ترين چالش­ها و پيچيده­تر كردن امور اخلاقي و اجتماعي، بدون آن كه اين كار خودنمايانه و زائد به نظر برسد، هنر معماري است كه مدرن يا غير مدرن يا با هر اسمي، سازه­اش را فقط با آجر مي­سازد؛ بدون افزودن لايه تزييني از گچ يا كاشي. اما هنگام كار گذاشتن هر آجر، با دقت و با فكر و نقشه قبلي، با استفاده از ساده­ترين ابزارها، مثل چرخاندن و يا جلو و عقب كار گذاشتن آجرها، نهايتا به يك ديوار آجري با آجركاري فوق­العاده ساده و در عين حال پيچيده مي­رسد، مثل آجركاري­­هاي شعرگونه زير گنبد مسجد جامع اردستان يا زواره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 3:37 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

اين مطلب را دو سه هفته‌اي پيش بود كه نوشتم انگار. در فكر آماده‌سازي نهايي‌اش براي ارسال بر روي وبلاگم بودم كه اتفاق فرخنده‌ي ديگري با همين موضوع افتاد و... خلاصه همه‌ي اين‌ها كنار هم، ترجيح دادم يك ويژه‌نامه‌ي معرفي مطبوعات بزنم! حالا اين را بخوانيد اول و از آن اتفاق فرخنده در پست پايين تري باخبر شويد.

لازم مي‌دانم بگويم كه مطالب براي رعايت چيده‌شدن به ترتيب اهميت در اين ويژه‌نامه، از بالا به پايين، با ترتيب زماني از پايين به بالا ارسال شده‌اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۸ساعت 11:47 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

مدتي از بسته‌شدن يا همان توقيف مجله‌ي نو و وزين و دوست‌داشتني و باارزش شهروند امروز گذشته بود كه آگهي كوچكي در بعضي روزنامه‌ها، نگاه‌ها را به خود جلب كرد كه خبر از انتشار قريب الوقوع هفته‌نامه‌ي جديدي با نام ايران دخت مي‌داد كه رنگ قرمز و خود شمايل لوگو و سر و شكل آگهي و مهم‌تر از همه تاكيد بر اين نكته كه اين مجله زير نظر محمد قوچاني منتشر خواهد شد، شكي باقي نگذاشت كه شهروند امروز دوباره بازگشته است. اين اشارات حتي جايي براي اندك شك ما به نام نه چندان جالبش باقي نگذاشت. متاسفانه انتشار اولين شماره آب سردي بر آتش اشتياق ما براي پايان دادن فراغ و خماري(!) فرو ريخت! هيچ اثر و رنگ و بويي از شهروند امروز نبود (مگر گرافيكش) و عبارت «مجله‌ي زرد روشنفكري» جامع‌ترين و موجزترين توصيفي بود كه مي‌توانستم درمعرفي‌اش بيان كنم. اگرچه چاپ نشريه‌اي با هدف پرداختن به زندگي روزانه و مايحتاج آن در كنار سرگرمي و غيره، البته با استاندارد بالا، در جاي خود جاي تقدير و تشكر و حتي تحسين دارد.  (آن هم جايي كه نمونه‌هاي متعارفش مجله‌هاي فله‌اي خانوادگي سبز و سيب و جدول را به ياد مي‌آورد و نمونه‌‌هاي سرگرمي جوان‌پسندش، نشريه‌ي به نظر بنده «تهي» چلچراغ را و از اين رو جاي كيفيت و استاندارد بالا بسيار خالي به نظر مي‌رسد.) اما استفاده كردن از شهرت و اعتبار آن هفته‌نامه براي مجله‌اي كه هر هفته جلدش را به تصوير يكي از بازيگرانِ از بازيگر هفته‌ي قبل، پيش پا افتاده‌تر اختصاص مي‌داد و داخلش هم... بگذريم! حتي براي خريد شماره‌ي اولش هم خيلي اين دست و آن دست كردم اما براي شماره‌ي بعد ترديدي پيش نيامد1.

اين مقدمه‌ي طولاني علاوه بر تاريخچه، شايد شرح و تفسيري براي توجيه آن بود كه چرا در همان هفته‌ي جنجال‌ها بر سر پاره شدن عكس امام خميني، وقتي ايران‌دخت را با شمايلي متفاوت، با عكسي از امام و تيتر شايد جسورانه‌ي «امام اصلاحات» بر پيشخوان دكه ديدم، بدبينانه از كنارش گذشتم اما وقتي اتفاقي شماره‌ي بعدي را كه به مناسبت درگذشت آيت‌الله منتظري عكسي از او را بر جلد سياه‌رنگش داشت ورق زدم، ناباورانه بازگشت ناگهاني شهروند امروز را جشن گرفتم! به خصوص كه حالا با گذشت چند هفته، دارم فكر مي‌كنم كه -اگر چه زمان زيادي گذشته و مقايسه‌ي ذهني ناعادلانه است- شايد از شهروند امروز بهتر هم باشد. به هرحال پرداختن به اخبار و مطالب هفته، از سياسي گرفته تا علمي و حوادث، در كنار پرونده‌هاي مناسبتي و غيرمناسبتي مفصل، تا گرافيك و چاپ قابل توجه، با مطالبي از سرشناس‌ترين نويسنده‌ها و چهره‌ها، تا صفحات شعر و هنر آخر مجله و همه‌ي آن چيزهايي كه شهروند امروز را وزين به معناي واقعي مي‌كردند، اين‌جا هم يافت مي‌شود2. اما از يادداشت‌هاي قوچاني (نه به سان سرمقاله‌هاي مفصل و خواندني قبلي) كه به صورت يادداشت‌هاي روزانه (يا همان كامنت) تا كميك استريپ‌هاي دنباله‌دار بزرگمهر حسين‌پور در انتهاي مجله، نكات جالب و جديد و خواندني بسيار ديگر هم در آن يافت خواهد شد كه بر وزن اين نشريه مي‌افزايد. مشكل اصلي اين هفته‌نامه همان مشكل قبلي است: چه كسي وقت خواندنش را دارد!؟ من كه به زحمت وقت ورق‌زدنش را پيدا مي‌كنم اما وقتش هم باشد، يك هفته‌نامه بالاخره بايد تا حدي سنگين باشد! به هرحال فعلا كه در خريدنش ترديدي ندارم و توصيه‌اش هم مي‌كنم و البته دلهره از توقيف مجددش هم... ديگر عادت كرده‌ايم!

 


1 - در جستجوي اينترنتي، تصويري از جلد شماره‌ي اولش يافتم كه به خوبي تهوع‌آور بودن آن و دليل آن ترديد نزديك به يقين را نشان مي‌دهد! اين‌جا كليك كنيد.

2 - گرچه شايد با وضعيت اخير مطبوعات، محتوا محافظه‌كارانه‌تر باشد. آن‌چنان كه خود سردبير عزيز و محترم نيز در يادداشتي اشاره كرده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۸ساعت 11:45 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

اين هفته مجله ايران‌دخت ظاهرا با توجه به اين‌كه هفته از سه‌شنبه شروع شد! منتشر نشد و اما به جاي آن مجله‌ي ديگري را كه پيشتر آگهي آن را هم ديده بودم، خريدم و از اتفاقي بسيار فرخنده باخبر شدم؛ آن اتفاق فرخنده، انتشار اولين شماره از ماهنامه‌اي به نام مهرنامه است كه توصيف كلي‌اش: ماهنامه‌ي ايران‌دخت جديد يا «ماهنامه‌ي شهروند امروز» است! اگرچه اين نشريه با عنوان ماهنامه علوم انساني منتشر شده است اما اصلا دليل نمي‌شود كه فكر كنيم همه‌اش در مورد فلسفه و حقوق است مثلا. سردبير اين نشريه هم محمد قوچاني است و گرافيك و سر و شكل و همه چيزش شبيه همان ايران‌دخت است. روي جلد، تصويري از پسر مرحوم شريعتي در كنار پسر سروش است كه در مورد پدران و عقايد و البته خودشان به گفتگو پرداخته‌اند. متاسفانه فرصت براي معرفي كامل تيم پديد‌آورنده و البته محتويات آن ندارم و البته خود اين باعث مي‌شود كه به طريقي ديگر به خريدن آن تشويق‌تان كنم. هشدار: قيمت آن 4000 تومان است! كه البته وقتي به اين فكر مي‌كنيد كه اين يك ماهنامه است، دست‌تان را راحت‌تر در جيب مي‌كنيد. به هرحال اگر چه براي خواندن اين نشريه در طول ماه زمان داريد، اما البته شايد به همان نسبت‌، با يك مجله‌ي وزين‌تر و پر و پيمان‌تر روبرو هستيد! به هرحال براي كلام آخر به آقاي قوچاني و تيم همكاران‌اش خسته نباشيد گفته و براي‌شان آرزوي استمرار و پيشرفت در اين كار فرهنگي ارزشمند مي‌كنم... فعلا از ما همين بر مي‌آيد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۸ساعت 11:41 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

حال كه صحبت از مجلات شد، لازم مي‌دانم به مجله‌ي 24 هم اشاره كنم كه از گروه مجلات جديد همشهري است و ويژه‌نامه‌ي سينمايي همشهري ماه يا خردنامه محسوب مي‌شود (نفهميدم كدام بالاخره! چون در اين دو شماره از انتشارش، هر بار به نام يكي منتشر شد) شماره‌ي اولش با عكسي از رضا كيانيان بر روي جلد منتشر شد و اين شماره‌اش اختصاص به جشنواره فجر دارد و جلد بسيار زيبايي دارد. آن‌قدر كه لازم ديدم خودم تصويري از آن تهيه كنم كه عمق فاجعه را به شما هم نشان دهد!

 

ظهور نشريات جديد زيرمجموعه و با نام موسسه همشهري از نظر دور نمانده بود اما با توجه به حجم بالاي نشرياتي كه مي‌خرم و وقت خواندنش را ندارم، حتي فكر خريدن و بررسي مجله‌هايي مانند همشهري ماه را به سرم هم راه نمي‌دادم. اما زماني كه مازيار نشريه سرزمين من را به من معرفي كرد كه به صورت ضميمه يا ويژه‌نامه‌ي همشهري ماه منتشر شده بود و ظاهرا تلاشي بود تا يك National Geographic ملي باشد، با دقت نظر بيشتري گروه مجلات همشهري را زير نظر گرفتم. كيفيت فوق‌العاده‌ي نشريه (حداقل در ظاهر؛ با عكس‌ها و چاپ و گرافيك بي‌نظيرش) باعث شد كه زماني كه 24 را روي دكه ديدم، بي‌درنگ برش دارم! تازه امروز هم نشريه‌ي جديدي از اين گروه ديدم و به هرحال لينك سايت گروه مجلات همشهري را گذاشتم (بر روي نام آن كليك كنيد) و براي ديدن صفحه نشريه 24 هم كليك كنيد.

بنده بابت لاتين نوشته شدن اعداد در متن معذرت مي‌خواهم. فعلا موفق نشدم چاره‌اي برايش دست و پا كنم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۸ساعت 11:33 PM  توسط حسام دات كام  | 

امروز رایم را دادم و شاید برای فرستادن این مطلب دیر باشد. اما مهم این است که دوست داشتم این حرف­ها را هم گفته باشم.

 

اين را بايد خيلي خلاصه كنم، چون دوست دارم به خصوص دوستان طرفدار كروبي هم بخوانند و نظر بدهند.

گفتم كه آدم سياسي­اي نبودم و دليل اصلي­اش همان پيچيدگي و بي­پدري(!) سياست بود. اما  احندي­نزاد، همه را سياسي سياسي كرد و در اين مدت، هر چه توانستم از تاريخ سياسي دوراني كه از آن غافل بودم –به خصوص از دوران اصلاحات- خواندم و...

- در كنار شناختي كه از كروبي داشتم، هميشه تصويرش از دوران انتخابات پيشين در ذهنم مي­آمد كه وعده مي­داد ماهانه به هر نفر 50 هزار تومان مي­دهد كه اصلا نكته‌ي جالبي نبود (صرف‌نظر از ماهيت واقعي طرحش). او اين دوره همچنان بر اين برنامه تاكيد مي­كند.

- البته اين تصوير اوليه بود. منظورم اين بود كه همين نكته خيلي وجهه­اش را خراب مي­كرد. اصلا بگذاريد سريع و صريح، نظرم را -پيش از آن­كه به تخريب او متهم شوم- در موردش خلاصه كنم: به نظرم كروبي شخصيتي است كه حضورش و برنامه­هايش خيلي زود در فرآيند ارتقاي دموكراسي و نظام سياسي كشور و در مراحل ابتدايي اعتلاي دانش و شعور سياسي مردم ايران اتفاق افتاد. به عبارت دیگر سطح حرف­ها و گفته­ها و فعالیت­هایش بالاتر از سطح فهم سیاسی غالب کشور است. براي كشوري كه هنوز اولين پله­هاي اين مسير را طي مي­كند و تازه دارد درك مي­كند كه تاثيرگذار بودنش در اداره­ي كشور فقط شعار مصاحبه­هاي تلويزيوني نيست، سخن گفتن از كار حزبي و برنامه داشتن، مثل ارائه­ي واحد دانشگاهي در دبستان است و اين البته نه گناه او، كه يكي از اصلي­ترين دلايلي است كه اقبال عمومي به سويش نمي­آيد.

- وقتي همه مي­گفتند كه كروبي تيم خوبي ندارد، قبول می­کردم و در جواب مي­گفتم كه مهم­ترين نقص كروبي خودش است! نه «خود» شخصيت سياسي­اش، كه «خود» شخصيت اجتماعي­اش. سخن­گفتن كروبي براي من آن­گونه است كه انگار تسلط كافي به گفته­هايش ندارد (كه البته ندارد و متخصصانش دارند). انگار كه خودش نمي‌تواند اين برنامه‌ها را به درستي و روشني منتقل كند. او آدم سخنوري نيست و براي من اين نكته­ي مهمي است. انگار كه او فقط ريش­سفيدي مي­داند و حرف­هايش مانند حرف­زدن همه­ي روحانيون... براي من كه گيرايي لازم را ندارد. او كاريزما ندارد و نگوييد كه همه­ي عملكردش را گذاشته­اي و به موارد جزيي مي­پردازي، چون خواهم گفت که کاریزما و محبوبیت هم چرا و چقدر مهم است. او بايد خودش در مقام هدايت و ريش­سفيدي حزبش جاي مي­گرفت و فردي واجد اين شرايط را براي رياست­جمهوري معرفي مي­كرد. مي­دانم كمي دور از ذهن به نظر مي­رسد اما همان­طور كه در تيمش، هر متخصصي براي زمينه­اش انتخاب شده، بايد يك نفر متخصص هم براي كانديداگري رياست­جمهوري معرفي مي­شد. اين كاري است كه به هرحال اين حزب براي چهار سال آينده –با توجه به سن كروبي- بايد بكند و چرا الان نكرد؟

- از اين­جا بايد كم­كم وارد مقايسه­ي كروبي با موسوي شوم: وقتي متن نبوي را با موضوع ده دليلش براي راي به موسوي خواندم، به اين كه نوشته بود كروبي در حد رياست­جمهوري نيست، انتقاد وارد كردم، چون اين گفته، موضوعي حسي و شخصي است و غيرقابل استناد. اما چند روز بعد متاسفانه در مناظره­ي كروبي با  احندي­نزاد اين موضوع با دليلي روشن برایم اثبات شد. يكي از دلايلي كه مرا در طرفداري از موسوي محكم­تر كرد، مشي بزرگ­منشانه و بخردانه­اش در برابر چون احمتي دريده­اي بود. آن­جا كه در عين آن كه با شجاعت حرف­هايش را به او زد، حتي سعي نكرد شأنش را در حد جواب­دادن و دهان به دهان شدن با چنان كوتوله­اي (كوتوله‌ي شخصيتي­) پايين بياورد. اشتباهي كه كروبي مرتكب شد و ديديم كه چگونه حرمتش خدشه­دار و به شخصيتش توهين شد.

- يكي از اصلي­ترين دلايلي كه ما مي­خواهيم راي دهيم مخالفت با احندي­نزاد است و يكي از اصلي­ترين دلايل من براي مخالفت با او، بي­فرهنگي­اش و ادبيات و اخلاق كثيفي است كه خود و ملازمانش در كشور گسترده­اند. موسوي هم در مصاحبه­هاي بسيار اوليه­اش اين دليل را مقدم بر دلايل ديگر عنوان کرده بود و از همان­جا مورد توجه من قرار گرفت. بنابراين وقتي كروبي انگار كه فراموش كرده 45 دقيقه فرصت دارد و وقت بيشتري براي صحبت از كشاورزان و معلمان مي­خواهد، وقتي از دموكراسي دم مي­زند و وسط حرف رقيب مي­پرد و بار ديگر اشاره مي‌كنم به همان عدم برخورداري از بيان روشن و علمي، اين­ها تناقضاتي است كه براي من –با اين حساسيت­ها- قابل قبول نيست. زننده است. اصلا كسي كه نتوانست مناظره­اش با اصلي­ترين رقيب را اداره كند... اين كه برنامه­هايش چيستند و تيمش كيست به كنار. من ايراد را در خود شخص او مي­بينم كه مناسب جايگاهش نيست.

- صحبت از برنامه­ها و تناقض شد. براي من اين تناقضات و نقص‌هاي آشكار در برنامه‌هاي او وجود دارد: صحبت از كنترل نقدينگي، در كنار طرح تزريق آن از طريق سهام 70 توماني (در اين مورد شديدا معتقدم كه پول نبايد در دست مردم بيايد) و دفاع از تك همسري از سوي يك روحاني (كه چند همسري از قانون‌هاي شريعت اوست) و جاي خالي برنامه‌هاي فرهنگي در شش بيانيه‌اش.

- يكي از مهم­ترين برتري­هاي كروبي را بر موسوي ، شجاعتش يا به قول بهتر نوعي بي­كله­گي(!) مي­دانستم كه باعث مي­شد حرف­هايش در مورد تغيير قانون اساسي و حذف نظارت استصوابي، چندان هم وعده به نظر نرسند و اگر هم به بار ننشينند، از پي­گيري شدن­شان تاحدودی مطمئن بوديم. منتهي -باز هم با تاكيد بر اين‌كه مهم‌ترين مشكل او خودش است- روحاني‌بودنش بالاخره او را محدود خواهد كرد. ضمن آن‌كه با اين‌كه فكر مي‌كردم موسوي محافظه‌كارانه‌تر در مناظره‌ها و سخنراني‌هايش برخورد كند، ديدم كه او نيز شجاعانه و بي‌پرده و صريح به بيان تمامي انتقادات از دولت و شخص رييس‌جمهور فعلي پرداخت.

- پيش‌تر هم گفته‌بودم (خيلي پيش از آغاز فضاي كنوني) كه در شرايط سياسي فعلي، يك فرد ميانه‌روي عملگرا و ترجيحا مورد تاييد از دو جناح، حتي اگر از جبهه‌ي اصولگرا باشد، شايد بهتر بتواند ساماني به اوضاع كنوني بدهد. آن زمان هم كه زمزمه‌هاي آمدن موسوي شد، او را نيز چهره‌اي مورد تاييد دو جناح مي‌دانستند. اگر‌چه در حال حاضر هم تقريبا چنين اتفاقي افتاده است اما به هرحال با حضور خاتمي و با انتشار برنامه‌ها، او بيشتر فردي اصلاح‌طلب معرفي و شناخته شده است. هر چند خود را مستقل و «اصولگراي اصلاح‌طلب» مي‌داند. به هرحال از ديد من با توجه اكيد بر شرايط بحران‌زده‌ي فعلي كه بازسازي كشور و بيرون‌آوردنش از شرايط سقوط مهم‌تر است، حضور كروبي تندرو را سبب ايجاد تنش­هایی خواهد شد که به صلاح نیست. هر گونه كه نگاه مي‌كنم، به نظرم كروبي از بد روزگار، در زمان نامناسبي در تاريخ ايران دست به فعاليت زده!

- مي­گويند موسوي اصلاح­طلب نيست. اولا اصلاحات را ما به خاتمي مي­شناسيم و پاسش مي­داريم كه در كنار او است. در ضمن، خب نباشد! من به اصلاحات نمي­خواهم راي بدهم. من به كسي راي مي­دهم كه به نظرم بيشتر به انتظارات من –انتظارات فرهنگي- نزديك باشد. (تاكيد مي‌كنم بر جاي خالي احزاب كه ناگزير من را به سمت افراد مي‌برد و تنها حزب واقعي موجود هم گزينه‌ي مورد علاقه‌ي من نیست.)

- اين كه عده­ي بسياري بي­خبر وارد موج سبز شده­اند را قبول دارم. اما به هرحال اين جماعت هم توده­اي از مردم هستند كه مهم اين است كه دارند ياد مي­گيرند كه نقشي دارند. چهار سال پيش موج ديگري، عمدتا از توده­ي ديگري از مردم، آن انتخاب را كرد، اين بار اين يكي. بنابراين بار ديگر تاكيد مي­كنم كه كروبي از اندازه­ي فضاي سياسي ما بالاتر است. در چنين فضايي، انتظار از مردم، براي توجه به برنامه­ها، و انتخاب از بين افراد، با مطالعه‌ي اهداف، متاسفانه انتظار زيادي است.

ضمن اين كه اين موج در مخالفت با شرايط فعلي ايجاد شد و يك نفر سمبل اين مخالفت شد. اما چرا؟ آيا چون خاتمي پشت او بود؟ شايد. اما چرا براي كروبي نشد. چرا خاتمي براي معين چنين شوري ايجاد نكرد؟ (جدا از شرايط سياسي آن زمان). بگذاريد اين را براي روشن­تر شدن منظورم بپرسم: آن­ها كه به دليل برنامه­ها، به هركسي راي مي­دهند، اگر بعد از اين چهار سال انتظارات­شان را برآورده­شده نبينند، آيا حق است كه باز هم از او حمايت كنند؟ حق اين است كه نكنند، چون دیگر این برتری را ندارد. اما چرا خاتمي هنوز طرفدار دارد؟ چرا هنوز دوستش دارند با اين­كه بسياري انتظارات بیشتری –درست يا غلط- از او داشتند؟ چون خود او دوست­داشتني بود. چون بسياري هنوز صرفا دوستش دارند. به نظرم اين مردم در موسوي شخصي را يافته­اند كه مي­توانند دوستش بدارند. اين­گونه حمايت­شان هم قاطع­تر ادامه خواهد داشت. اما كروبي دوست­داشتني نيست. همان كاريزمايي كه گفتم. «كاريزما» يكي از ويژگي­هاي مهم رييس­جمهور است، به ويژه در كشور ما. البته اين نكته­ي مثبتي نيست كه شخصي صرف دوست­داشتني بودنش مورد توجه مردم باشد و يكي از نتايجش همين است كه  احندي­نزاد هنوز اين همه طرفدار دارد! چون بسياري به دليلي به او اعتقاد دارند و چندان به سمت بررسي صلاحيتش نمي‌روند. اما باز هم مي­گويم كه در چنين سطحي از شعور سياسي، ناچار انتخاب به اين شكل است. در سال­هاي آينده، وقتي تعداد كانديداهاي دوست­داشتني زياد شد. وقتي هر نامزدي براي خودش موجي ايجاد كرد، مردم كم­كم براي انتخاب به سمت جستجو و انتخاب فرد برتر خواهند رفت، ان‌شاءالله.

- البته مسلما اين دليل بر اين­كه من هم شعور اجتماعي سياسي­ام را در حد عموم كاهش دهم و انتخاب كنم نيست. به نظر خودم هم مي­آيد كه دلايل بيشتري براي طرفداري از كروبي ­دارم تا موسوي (!) اما واقعيت اين است كه در جمع­بندي و مقايسه، به نظرم مي­رسد كه كروبي فعاليت سياسي دارد و موسوي كار فرهنگي مي­كند كه من ارجح­تر مي­دانمش. چرا كه با ارتقاء فرهنگ است كه شعور كلي اجتماع و متعاقبش شعور سياسي هم بالا خواهد رفت. اين اولويت من است وگرنه برنامه­ها را هم بر هم برتري داده­ام. البته اگر موسوي هم نبود، باز از علاقه و با اشتياق و نه فقط به دليل مخالفت، به كروبي راي مي­دادم. اما در شرايط حاضر، از شخصيتي كه در جهت ارتقاي فضاي سياسي كشور، چنين تلاش و مبارزه مي­كند، قدرداني مي­كنم اما چون نامزد بهتري –از نظر من- وجود دارد، موسوي را انتخاب مي‌كنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۸ساعت 2:43 PM  توسط حسام دات كام  | 

چهار سال عادت كرديم به سرافكندگي و از بين رفتن منزلت انسان و جامعه. از چندين روز پيش و در ميان اين مناظره­ها اعلام كردم كه ملت با مواجهه با اين كانديداها، به ويژه در تقابل موسوي و احندي­نزاد، تقابل فرهيختگي و بلاهت، حجت برشان تمام شده و من هم با ملت اتمام حجت كردم؛ كه اگر تا امروز مرتب منتقد شعور پايين اجتماعي و فرهنگي مردم بوده­ام و خود را در پي ايراني­بودنم، محكوم به تحمل اين اوضاع و مسئول در برابر ارتقاءش مي­ديدم، در صورت انتخاب مجدد همين رييس­جمهور، دیگر سند رسمي در تاييد محکومیتم برای زندگی در ميان مشتي [...] را امضا شده و مستند تحويل مي­گیرم و لحظه­اي در كوچ از وطنم ترديد نخواهم کرد كه اميدي به بهبود مردمش نخواهم ديد و اگر باشد، من براي عمري كه يك بار حق استفاده­اش را دارم، برنامه­هاي ديگري دارم.

اين چند روز اما، با ديدن شور و شوق مردم در مخالفت با رييس­جمهور فعلي و اين جمعيت و اين هياهو، ايمان آوردم كه احندي­نزاد رفتني است و ديگر رايي ندارد و اين را همه جا جاز زدم كه «تمام شد». او به اندازه­ي نيمي از مخالفانش هم راي ندارد. اين­ها همه جوسازي است1. با خود گفتم چرا باور نكنم يا حداقل تصور نكنم و اميد نداشته باشم كه مردم هنوز وجدان و فكر و شعور دارند. حداقل بخش زيادي از آن­ها؟

در قسمتي از فيلم دوم تبليغاتي مير حسين، آن­جا كه پيرو نمايش استقبال مردم از او، تصاويري از شهرهاي مهم و تاريخي كشور نشان داده مي­شد؛ شيراز، اصفهان، يزد... از یک هیجان عجیبی مو بر تنم سيخ شد! به خود آمدم كه هنوز مي­توانم به ايراني بودنم، به اين كه رييس­جمهوري فرهيخته و دوست­داشتني و دانا دارم افتخار كنم. هنوز مي­توانیم سرمان را بلند كنیم.

ليلا با ديدن تصوير زيبايي از سي و سه پل و زاينده­رود اصفهان عزيز گفت: واقعا شهر قشنگي داريد. گفتم: من در اصفهان زندگي كرده­ام و مي­دانم كه زندگي در شهري كه بتواني به آن افتخار كني چه معنايي دارد. پس خوب مي­دانم زندگي در كشوري كه به آن افتخار كني چه معنايي دارد.



1 - مي­دانم كه مراجعه­ي دوباره به اين مطالب اگر هر اتفاق ديگري افتاده باشد، بسيار سوزاننده خواهد بود. اما مطمئنم كه از گفتنش پشيمان نمي­شوم چون به آن ايمان دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۸ساعت 3:6 PM  توسط حسام دات كام  | 

دیشب دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بسیاری از آن­ چه که در این مدت انتخابات گفته بودم یا می­ خواستم بگویم را نوشتم. قصد داشتم در قالب ویژه­ نامه­ ی مفصل انتخاباتی منتشرش کنم اما به دلیل کمی ملاحظات محافظه­ کارانه و این­ که نمی­ خواستم بلاگم سیاسی شود (که از من دور می­ شود!) از این کار خودداری کردم. تنها نوشته­ ی بالا را منتشر می­ کنم و شاید در ادامه نظرم برگشت و...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۸ساعت 3:0 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

اضغاث احلام آيا؟!

ديشب خواب مي‌ديدم تو «مسجد كوي دانشگاه» بودم. به جاي بر و بچ خوابگاهي، پسرعموها و داداشام اونجا بودن. نماز رو خيلي با عجله و با پيچوندن مقدمات شروع كردند. مي‌خواستم وضو بگيرم؛ يكي يه شير وسط سالن بهم نشون داد. خوشم نيومد. فرشا خيس مي‌شد. رفتم از شيري كه دم در بود وضو بگيرم و تو اين فاصله اونا خود نماز رو هم سريع پيچوندن تا برسند به بخش بعدي كه يه كنسرت راك بود! هنوز داشتم وضو مي‌گرفتم كه آهنگي از «Iron Maiden» خوندند و بعد يكي اومد يه آهنگي از R.E.M.  مي‌خوند. صبح كه فكر مي‌كردم آهنگه چي بود، آهنگ «My Religion» مي‌اومد تو ذهنم. كه يه تيكه‌ش مي‌گه: «Losing my religion…!»... عجبا!

 

توضيح: من خواب‌هاي به شدت عجيبي مي‌بينم كه حتي به فكر تعبير و اين جور چيزهاشون هم نمي‌افتم. مي‌خواستم بعضي‌هاشونو اين‌جا تعريف كنم. گرچه به علت برخورداري از ميزان چرت و پرت و چت و مت بودن بالاشون ممكنه كار خطرناكي باشه. گاهي هم ايده‌هاي نابش رو براي خودم نگه مي‌دارم!... به هرحال اين يه دونه خواب چون مناسبت داشت، بي‌برنامه، اولين خوابي بود كه به نثر كشيدمش! دوست دارم تصويرسازي‌شون هم بكنم!

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۸۷ساعت 4:15 PM  توسط حسام دات كام  | 

بايد در روز تولدم چيزي به همين مناسبت بنويسم. چه بنويسم؟ هر چه بگويم غم‌نامه‌اي است و گلايه‌ها از زمان، كه خيلي عجله دارد... فقط مي‌توانم بپرسم: «آن روز كه من به دنيا آمدم، واقعا اين‌قدر گرم بود؟!»
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد ۱۳۸۷ساعت 12:1 AM  توسط حسام دات كام  | 

تلخ است. تلخ است.

چه بهاري؟

در اين لجن‌زاري كه «وطن» مي‌ناميمش، نوروزتان... 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۷ساعت 11:14 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

ويژه‌نامه‌ي نوروز مي‌گذاشتم كه چي؟! در آن گير و دار تعطيلي‌هاي عيد كي وقت خواندن‌شان را داشت؟ به هرحال اين بهترين بهانه است براي من كه اين همه مدت است وقت نوشتن نداشته‌ام. ويژه‌نامه‌ي امسال را بعد از تعطيلات مي‌فرستم فقط با يك داستان. البته مي‌دانم كه بلند است و شما دچار كمبود وقت و حوصله. به هر حال من كه به وظيفه‌ام عمل كردم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۷ساعت 11:11 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

امروز سالروز تولد اين وبلاگ است و نويسنده­اش. چند مطلب پايين در همين رابطه تقديم شده­اند.

در ضمن به اولين كسي كه بگويد عنوان بالا از كدام ديالوگ كدام فيلم اقتباس شده جايزه­ي نفيسي ابداع و اهدا خواهد شد!

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد ۱۳۸۶ساعت 4:2 PM  توسط حسام دات كام  | 

اين همه ويژه­نامه، مگر وبلاگ ما چي كمتر دارد كه ويژه­نامه نداشته باشد؟! به مناسبت اين­كه احتمال زياد تا نوروز نخواهم توانست وبلاگ خويش آپديت كردن! چند تا مطلب گذاشتم كه تا آن روز و در آن ايام بخوانيدشان. (اسکرول داون کنید تا ببینیدشان!) سعي كنيد فيض ببريد!

سال نو بر همگي شما ملت غيور! خصوصا خوانندگان فهيم اين وبلاگ خوش و پيروز. سالي خوب را پيش روي همه آرزو مي­نمايم... مي­باشد است!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۵ساعت 12:5 AM  توسط حسام دات كام  |