روز سوم - پنجشنبه ۱۰ مرداد (۱ آگوست)

روز قبل یکی از مسئولان هاستل را دیدم که با عجله در حال بازکردن سایهبانهای جلوی در بود. پرسیدم: «میخواهد باران بیاید، نه؟» جواب مثبت داد و ادامه داد: «خیلی بهتر است. هوا سنگین شده.» گفتم اینها محلیاند و بلدند. اما تمام روز تو نخ ابر بودیم و خبری نشد. از پیادهروی طولانی شب قبل خسته بودیم. در چرت صبحگاهی، صدایی عجیب شنیدم. از رختخواب بیرون پریدم. رگبار میزد. هم آفتاب بود و هم باران میآمد. پریدیم زیر باران و خیس شدیم. تا ظهر به تناوب باران گرفت و پشت سرش آفتاب شد. به تناوب در این گرفتاری ماندیم که کدام را آرزو کنیم: رگبار غافلگیرکننده و طراوتبخش را یا آفتاب بعد از باران را که رطوبت مطبوعی به هوا میزد؟ یکی بهتر از دیگری. و باید بگویم استانبول در باران، وقتی روی نیمکتهای توی پیادهروی جلوی هاستل نشسته باشی، فاصلهی زیادی با بهشت موعود ندارد.
هاستل سلطان را پوریا پیشنهاد داد. خودش آن را از کتاب Lonely Planet پیدا کرده بود و یک بار هم آنجا رفته بود. این هاستل خودش به یکی از جذابیتهای این سفر و یکی از نقاط دیدنی و خواستنی شهر استانبول تبدیل شد. مطمئنم اگر هر جای دیگری میبودیم اینقدر به ما خوش نمیگذشت. مطمئنم بار دیگر که به استانبول بروم، سراغ جای دیگری نخواهم رفت.
اتاق ما روی پشت بام بود. بنابراین پا که از اتاق بیرون میگذاشتی میتوانستی مستقیم به هوای باز روی پشت بام بروی. مستقیم بروی زیر باران یا زیر آفتاب داغ یا در نسیم شامگاهی. این اطراف هر کس میتوانسته، پشت بامش را به یک رستوران مرتب و شیک تبدیل کرده اما تراس یا همان پشت بام این هاستل، فضای به نسبت محقری است با نیمکتهای نه چندان راحت اما با هوای عالی، نسیمی همیشگی از سوی دریا و چشماندازی بینظیر از مسجد آبی و دریای مرمره و بخش آسیایی و محیطی گرم. روزها بعضی میآیند و حین آفتاب گرفتن کتاب میخوانند و شبها در تاریکی آبجو میخورند و میخندند. ارزشش را دارد تا آنهمه پلهی باریک و چرخان را تا طبقه پنجم بالا بیایی و وایفای اتاق ضعیف باشد اما از این فضای بینظیر لذت ببری.

دم در، صبحها روی آن میز و صندلیهای چوبی مفروش که مینشستی و صبحانه را که میخوردی، هوا که کمی گرم میشد و کرخت میشدی و جنب و جوش اول صبح ساکنان و مهمانان اطرافت که کمی آرام میگرفت و روی بالشها لم میدادی، دوست داشتی تا خود صبح روز بعد همانجا رفت و آمد توریستها به سمت ایاصوفیا و تردد ماشینها بر کوچههای سنگفرش را تماشا کنی و آبجوی تگری سفارش بدهی و وقت بگذرانی.
بینالمللی بودن هاستل یکی از مهمترین نکاتش بود. اینجا دوستان و همصحبتان موقت زیادی پیدا کردم. دو روز اول همه هلندی بودند و بعد ایتالیاییها و اسپانیاییها هجوم آوردند و بقیه روزها مملو از استرالیایی و نیوزلندی بود. مثلن آن پسر جوان هلندی [دیگر به بیستسالهها میگویم جوان!] که صحبت با او را زمانی شروع کردم که یکی از مسئولان هاستل داشت به او در مورد دشواری ویزاگرفتنش میگفت. ضمن توضیح اینکه ناخودآگاه حرفهایشان را شنیدهام، پریدم وسط صحبتشان و گفتم: «فکر میکردم فقط ماییم که مشکل ویزا داریم.»
این شرایط بینالمللی البته همهاش هم جذابیت نیست. اول از همه، هنگام معرفی، حس ناخوشایند عدم اعتماد به نفس از ناشی از ایرانیبودن را به یادت میآورد و بعد وقتی از آنها میپرسی که کدام کشورها بودهاند و معمولن نام نیمی از کشورهای اروپایی را ردیف پشت سر هم میشنوی، فقط میتوانی بهشان بگویی: «خیلی خوششانسید.» چه خواهند فهمید که در چه قفسی گیر کردهایم؟ خودمان هم تازه فهمیدهایم! تازه میفهمی که راحت سفر کردن چه نعمتی است. وقتی پسر ۲۰ سالهی هلندی را میبینی که یک بار هم در دانشگاه تغییر رشته داده و حالا با درآمد کار دانشجویی، به همراه چهار دوست دختر از دوران دبیرستانش به این سفر آمده و چندین کشور دیگر را هم سر راه دیده. میگوید هزینهاش برایش سنگین بوده. میگویم من و همسرم هر دو معماریم و سی ساله و با چندین سال سابقه و پسانداز کار تمام وقت، تازه به این هاستل آمدهایم و هنوز سفر گرانی است برای ما. میپرسد چرا. میگویم شرایط اقتصادی بد. میپرسد چطور. چه بگویم؟ میگویم فرض کن تورم ۴۰ درصدی. انگار نشنیده: «چهار؟» میگویم: «فورتی!» میپرسد: «فورتین؟!» در حالی که با انگشت دارم روی میز یک چهار و صفر میکشم میگویم :«فوووووررررر تییییی!» باور نمیکند انگار! با افتخار اضافه میکنم که از رتبههای برتر دنیاییم. میپرسم تا کی خواهد ماند و به کجا خواهد رفت؟ موبایلش دستش است و همینطور که حرف میزند آن را هم مراقب است و میگوید که دارد برنامههایش را با خانواده چک میکند چون قرار است مادربزرگش را ببینند و شاید مجبور باشد برگردد! احتمالن مادرش پیام داده «کجایی؟» گفته «استانبول» و حالا پیام مادرش آمده که «بسه پاشو بیا! میخواهیم بریم خونه مامانجون. سر راه هم شیر بخر!» پسر بیستسالهای که چنین سفری را دارد تجربه میکند با من سیسالهای که به ضرب و زور آمدهام کشور همسایه و برای یک سفر داخل کشور هم به کلی زمانبندی احتیاج دارم، زمین تا آسمان فرق داریم. تجربهمان از زندگی که قابل مقایسه نیست؛ شکی نیست که پختگی او از من بیشتر است. همصحبتیها هم لذتبخش است و هم گزنده!
آدمهای آنجا همه رفتارشان دوستانه است. پرسنل هاستل را میتوانید فرض کنید که مجبورند، چون درآمدشان به این وابسته است. هرچند با اروپاییها و با دختران، به خصوص آنها که آخر شبها مستاند مهربانترند! بقیه هم اما راحتاند. روی پشت بام که لم دادهایم، بقیه که میآیند و میروند، در تاریکی هم باشد سلامی میکنند و میگذرند. راحت با هم دوست میشوند. راحت با هم خوش میگذرانند.
گابریلا تنها کسی است در این هاستل که روی خوش به کسی نشان نمیدهد. جز من! توی بار کار میکند. صبحها صبحانه میچیند و با هر حرکتش انگار دارد بلند فریاد میزند که این کار را دوست ندارد و سخت است. جوان است. یعنی زیاد هم سالخورده نیست. زجر کشیده است. شکسته. اهل اکوادور. از وقتی این را میفهمم، هر چه کلمهی اسپانیایی بلدم را موقع سلام و احوالپرسی بیرون میریزم. شوهرش ترک است. گابریلا تنها کسی است که از شنیدن نام ایران تعجب نمیکند. انگار اگر میگفتی آلمان یا بلغارستان یا مالزی هم همین واکنش را داشت. حدس میزنم تنها شنیدن نام کشورهای اسپانیاییزبان به خصوص آمریکای جنوبیها واکنشاش را برانگیزد. میگویم راه درازی است. میگوید شش سال است خانوادهاش را ندیده. میگویم خیلی سخت است. کمکم از ترشروییاش کم میشود. روز آخر دارد با یک همزباناش صحبت میکند. صبحانهبرداشتن را لفت میدهم و گوش میکنم. تمام که میشود به او میگویم: زبان خیلی زیبایی دارید. دوست دارم بایستم و گوش کنم فقط. بدون ذرهای تعارف و شکست نفسی با لبخند و خوشحالی میگوید: «میدانم!» خلاصه که پشتکار زیادی خواست تا دلش به دست بیاید!

منظره دریای مرمره (ساحل سیرکجی) از پشت بام هاستل
روز آخر که داشتیم هاستل را ترک میکردیم، تقریبن همهی کارکنان هاستل از ما میخواهند که برایشان در سایت TripAdvisor.com ریویو بنویسیم. تعجب میکنم. همین الان، دم در چندین گواهینامهی دریافت رتبه از سایتهای مختلف را نصب کردهاند. یکی از هاستلهای مناسب استانبول هستند. روزها در حالی که بقیه رستورانها در آن راسته به رهگذران آویزان میشوند تا تبدیل به مشتریشان کنند، اینجا نیمکتهای دم درش همیشه شلوغاند و شبها که بقیه هتلها سوت و کورند و دم در مگس میپرانند، اینجا پر از آدم است و تا ساعتها پس از نیمهشب که بقیه، کرکرهها را پایین کشیدهاند اینجا هنوز پرجنب و جوش است. فکر میکنم چقدر رقابت آزاد و مشتریمداری میتواند کیفیت خدمات را بالا ببرد. اینکه چقدر برای حفظ خودشان در رتبههای بالا هم دارند فعالیت میکنند برایم خیلی جالب است. فکرش را میکنم که اعتماد به نفس ناشی از چنین استقبالی در نمونههای مشابه وطنی به چه رفتارها و بیاحترامیهایی میتوانست ختم شود و بعد دوباره نمیخواهم فکر ایران را بکنم. میخواهم فقط فکر اینجا را بکنم!
هر شب، حتا اگر از نیمهشب هم گذشته باشد، حتا اگر خستگی امانمان ندهد، باز هم مستقیم نمیروم به اتاق. دم در مینشینم و فقط به صدای زبانهای مختلف گوش میکنم، تلویزیون که همیشه دارد فوتبال یا موزیکویدیو بدون صدا پخش میکند تماشا میکنم و یا به قول محمد، «در پوستین خلق میافتم.» و تا وقتی چشمهایم روی هم نرود دل نمیکنم و به رختخواب نمیروم.
- لینک ضمیمه: پانورامای ۳۶۰ درجه؛ منظره از تراس پشت بام هاستل سلطان
- روز دوم - چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۲ (۳۱ جولای ۲۰۱۳):
من آدم بدشانسی نیستم. البته این لزومن هم به این معنی نیست
که خوششانسام. یعنی نمیدانم معیار سنجش شانس دقیقن باید چه باشد. معمولن موفقیتها
و دستاوردها را به پای توانایی و سزاواری خودمان مینویسیم و شکستها را به حساب
بدشانسی میگذاریم. به هرحال من شانسهای بزرگی در زندگی داشتهام اما داستان
بدشانسیهایم هم مشهور است. از قضیهی تصمیم به خریدن هارد اکسترنال که منجر به
این شد که تایلند، مرکز اصلی تولید هارد را سیل ببرد گرفته تا همین ماه پیش که
درست پس از اینکه فقط آمار چگونی سفر به گرجستان را از یکی از دوستان گرفتم،
گرجستان شرط ویزا برای سفر ایرانیها گذاشت.
منظور از این مقدمه اینکه این سفر هم از این قاعده مستثنا
نبود. از همان زمان که ولع گرفتن کارت پایانخدمت و به پیروی از آن، اجازهی خروج
از کشور با نزدیکتر شدن به پایان خدمت سربازی بیشتر و بیشتر میشد، جریان سیر
صعودی قیمت دلار آغاز شد و عبور آن از مرز دو هزار تومان با گرفتن کارت پایان خدمت
و عبور آن از مرز سه هزار تومان با گرفتن پاسپورت همزمان شد. بنابراین سفر ارزانقیمتی
که گاه با خریدهای انجام شده و یا فروختن ارزهای مسافرتی، دارای سود مالی هم میشد،
به یک سفر با پیشنیاز پسانداز و برنامهریزی مالی تبدیل شد و البته قضیه به همینجا
ختم نشد. درست زمانی که تاریخ سفرمان را قطعی کردیم، شورشها در استانبول آغاز شد
و دلهرهی به هم خوردن کنسرت و سفر هم. با نزدیکترشدن به تاریخ
سفر به نظر میرسید که قضیه چندان هم جدی نیست و کمکم این ماجراها فراموش شدند تا روزی
که پا به میدان تقسیم گذاشتیم.
تصور من از میدان تقسیم که پیش از این شورشها هم البته یکی از نقاط معروف و شناختهشدهی استانبول به شمار میرفت، هر چه بود این میدان خلوت و بیسروصدای فعلی نبود. میدان بزرگی است که غیر از پلههای ایستگاه مترو و آن مجسمهی بیریخت آتاتورک و دوستان چیز دیگری در آن وجود ندارد و با وجودی که در بلندی قرار گرفته، چشمانداز ویژهای هم ندارد. تاکسیها آرام دور میدان میچرخند و گوشه گوشهاش هم منتظر مسافرند.
ناآرامی در خیابان استقلال، کمی پایینتر از میدان تقسیم
رفتیم به سمت خیابان استقلال تا از فضای زنده و سرحالش
استفاده ببریم و شاید خریدی هم بکنیم. همانجا بود که چشممان به نیروهای پلیس
مستقر در گوشهی میدان و سپس نیروهای پنهانشده در یکی از گوشههای فرعی افتاد و
فهمیدیم که هنوز آتش زیر خاکستر گرم است. پایینتر متوجه گروهی از جوانان شدیم که
وسط خیابان آتشی به پا کرده بودند و سر و صدا به راه انداخته بودند. چندان جدی به
نظر نمیرسیدند و سر و وضعشان هم بیشتر به جوانانی میخورد که از سر ماجراجویی
بلوایی به پا کرده باشند تا اینکه درد و اعتراضی داشته باشند. ناگهان اما جو
ملتهب شد و ما هم ابتدا به عادت مالوفمان دوربین و موبایلها را برای فیلمگرفتن
در آوردیم (کاری که کمتر کسی در آنجا انجام میداد.) و همین که دیدیم کرکرهی
مغازهها دارد پایین میآید، ماندن را صلاح ندیدیم و برگشتیم. ماشینها و گروه
کوچکی از نیروهای ضد شورش به سمت پایین خیابان راه افتادند و کار به پاشیدن آب و
شلیک گاز اشکآور رسید. چندان که دو نفر از دوستان که قرار بود از پایین خیابان به
ما ملحق شوند، پشت این آوار ماندند.
به میدان تقسیم برگشتیم و سراغ یکی از جذابیتهایی رفتیم که
هر جایی جز کشور خودمان که باشیم، فقط برای ما و نه کس دیگری، همان نقشی را بازی
میکند که موزهها و بناهای تاریخی و هر جای دیدنی دیگری برای هر گردشگری بازی میکند:
رفتن به اغذیهفروشیها و فستفودهای جهانی معروف یکی از جاذبههای سفر خارج است
برای ما ایرانیها! در سفرهای قبلی کاری کرده بودیم که مکدونالد نخورده از دنیا
نرویم و حالا نوبت این بود که بفهمیم استارباکس که میگویند چیست. این جوری در یک
چیز با ینگهدنیانشینان برابر میشویم. قهوهی آمریکایی معروف را در پارک گزی
نوشیدیم؛ همانجایی که همهی این دعواها بر سر آن شروع شده است و الان فراموششده
به نظر میرسد. چراغهای پارک خاموش است؛ حتمن از ترس تجمعات. ما هم در همان ورودی
پارک، زیر نور کم چراغهای میدان تقسیم مینشینیم و تا قهوه سرد شود بحث سیاسی بر
سر کابینهی دولت جدید میکنیم که در همینروزها، آغاز به کار خواهد کرد.

میدان تقسیم از ورودی پارک گزی
شب از ایستگاه کاباتاش پیاده به سمت هاستل میرویم. تجربهی
پیادهروی شبانه در استانبول اصلن ترسناک نیست؛ به شرط آنکه وارد کوچه و پسکوچهها
نشوی. خستهایم اما نمیشود این تجربه را از دست داد. روی پل گالاتا منظرهی بینظیر
شهری را تماشا میکنیم که قصد آرامگرفتن در این ساعت شب هم ندارد. عدهای در حال
ماهیگیریاند. مساجدش بیش از دیگر جاها نورافشانی میکنند. روز، رشتههایی از چراغها
را میبینیم که بین دو گلدستهی مساجد کشیده شدهاند و افسوس میخورم که این سنت
ریسهبستن انگار به سنتهای واجبالاجرای اسلام در همه نقاط تبدیل شده است. شب که
چراغها روشن میشود میبینیم که اینها از آن ریسههای رنگاوارنگ مرسوم کشورمان
نیستند. شعارهایی با مزامین مذهبی را تبلیغ میکنند. روی «مسجد جدید» نوشته: «لا
اله الا الله» و روی «مسجد آبی» این جمله را میشود ترجمه کرد: «زکات مال را
افزایش میدهد.» شبهای بعد بعضی شعارها عوض میشوند.
اطراف سلطان احمد از همهجا شلوغتر است. ماه رمضان است و
هر شب برنامههایی پس از اذان مغرب بر پاست. تا به هاستل برسیم از جمع زنان محجبه
میگذریم و بعد از کنار گروهی از توریستهای چشمبادامی و سپس از خلوت جفتهای
جوان ترک و آخر از میان میزهایی که با جوانان اروپایی خندان و مست پر شده است. مثل
سرزدن به فستفودهای معروف، تجربهی آدمهایی که عقاید مختلف دارند و زبان و سر و
وضع متفاوت، اما کاری با هم ندارند که هیچ، در کنار هم خوشترین لحظات را تجربه میکنند
هم از آن چیزهایی است که فقط بیرون از کشور میشود تجربهاش کرد. بیرون از جایی که
هموطن با هموطن، همشهری با همشهری و همسایه با همسایه «دشمن» است.
- روز اول - سهشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۲ (۳۰ جولای ۲۰۱۳):
بخش مهمی از تصور من از ترکیه، به خاطرات سالهای دور پدر و بعضی دیگر از آشنایان مرتبط است که در سالهای جوانیشان، اکثرن پیش از تغییر رژیم و بسیاری پیش از ازدواج به این کشور همسایه سفر کرده بودند. بخشی هم از «آدم برفی» و یا جام جهانی ۹۸ فرانسه. البته ترکیه همیشه مقصد گردشگران ایرانی بوده و در سالهای اخیر و با افزایش رفت و آمد -یا بهتر است بگویم افزایش رفتن- دانشجویان و مهاجران به آمریکا (و کانادا؛ پس از بستهشدن سفارت آن در تهران) شمار کسانی که به اجبار هم شده، سفری به ترکیه داشتهاند زیاد شد و جزییاتی هم به آن تصورات قدیمی اضافه شد. با این حال نهایتن تصور من از کشور عثمانیان اسبق، یک کشور جهان سومی در حال توسعه بود مثل خودمان که سی سالی که ما عقبگرد کردیم را آرام به پیش رفتهاند و به زور انگیزهی اروپاییشدن هم که شده، بخشی از استانبول را اروپا کردهاند و مثل ما هم گاه از گندهگوزیهای جهانسومی میکنند؛ مثل نامزدی برای المپیک ۲۰۲۰.



خداحافظ بیست و چندسالگی!
آن عکس را بهتر از آن خانه یادم است. خانه، خانهای بود که پدر پس از سالها زحمت طاقتفرسا در گرمای تحملناپذیر کویت با کار در ساختمانها و پسانداز دستمزد در ایران ساخته بود و ما برگشتیم و در آن نشستیم. آن زمان «خانه اصفهان» بهترین محل بود و خانه ما در حاشیه آن محل و آنقدر بزرگ که هیچ چیز دیگر از یک خانه و یک زندگی نخواهیم. راهرویی داشت که با شیب تند پلهها، میرفت به اتاق پدر و مادر، در نیمطبقهی روی پارکینگ. یک سمتش دیوار این یکی اتاق بود و آن سمتش دکور چوبی تلویزیون. روی آن دیوار، بالا که میرفتی سمت راست، درست بالای دومین یا سومین پله آن قاب عکس بود.
قابش از این قابهای زرد -مثلن طلایی- رنگ بود با آن پروفیلهای آلومینیومی که لبههای فارسیبرش همیشه یا دست را زخم میکردند یا لباسی را پاره. یک پاسپارتوی بدرنگ داشت که دورش دو تا خط مشکی چرخیده بود و درون قاب عکس پدر بود؛ سیاه و سفید. فکر کنم همین عکسی که روی شناسنامهاش است. اگر همان نیست، خیلی هم فرقی ندارد: پرسنلی ساده. سه رخ هم نیست. پدر مستقیم به دست عکاس کنار لنز خیره بود. یک کاپشن چرمی مشکی به تن داشت. سبیلهای پدر در عکسها، از بیست سالگی به این سو، دستههایش کوتاهتر میشوند تا برسد به این سبیل معمولی الانش که از چهلسالگی تقریبن فقط سفید میشود اما فرمش همان است. آن سبیل اما سبیل میانهی راه بود. خوب به یاد دارم که پدر در آن عکس سی سالش بود.
سی سالگی در آن زمان یک جور سرزمین ناشناخته بود. یک جور جاذبهی کشف کردنی مثل غار علیصدر. یک پدیدهی شکفتانگیز مثل اهرام سهگانهی مصر. یک ویژگی مرموز و کشفنکردنی داشت مثل همان اهرام که فقط در کتابها عکسش را میدیدی و داستانهای مرموزش را میخواندی اما خیلی دور از دسترس. سیسالگی عین همین اهرام بود. جایی که در بچگی دوست داشتم بروم ببینم و برگردم. راهش دراز بود. سختیای هم نداشت. با مرور زمان پیش آمد. حالا به آن رسیدهام. پای اهرام سهگانهی سه دهه زندگی با سنگ زمان روی سنگ زمان گذاشتن. حالا میخواهم برگردم. دیگر نه برایم مرموز است و نه هیجانانگیز. سنگ است در بیابان. سایهای هم ندارد. میخواهم برگردم. نمیخواهم بروم یا بمانم. میخواهم برگردم.
آن زمان پدرم در سیسالگی یک کوه مرموز شگفتانگیز و دستنیافتنی بود. سه تا پسر داشت و بعد از کلی کار و زحمت خانه ساخته بود و چند سال دیگر هم کار کرد و مغازهای خرید و سرمایهای به هم زد. (بماند که همه را هم از دست داد.) مرد بود. داستان بود. کتاب بود. کلی حرف بود. من الان به آنجایی رسیدهام که او بود و... اهرام پدرکجا و آرامگاههای سهگانه و محقر آمال و آرزوهای من کجا؟!
نگاهی به نوشتههای همین وبلاگ در این تاریخ در سالهای گذشته بیاندازید، ترس من از مواجهشدن با این تاریخ در سال ۹۲ را بیشتر درک خواهید کرد اما در طول آخرین سال از دههی سوم زندگیام، سعی کردم با آن کنار بیایم و جور دیگری به آن نگاه کنم. به قول لیلا سی سالگی دیگر جای اشتباهکردن و وقتتلفکردن نیست. میخواهم سی سال تجربه را بریزم به پای همهی آمال و آرزوهایی که در این چند سال یا نشد یا نکردم. در آستانهی آغاز چهارمین دهه، امیدوارم. امید آخرین سنگ باقیمانده است. امید آن گور اسرارآمیز هستهی اهرام است. امید انگیزهی من است در این ده سال پیش رو که ده سال دیگر در چنین روزی، باید در همان تابوت سنگی بگذارمش و در سنگینش را در تاریکی رویش بکشم و از آن راه مخفی بیرون بیایم و سر به بیابان بگذارم و پشت سر را هم نگاه نکنم.
اخبار بخش بینال-بعضی-ملل
مدیر بینالمللی بخش بینالملل جشنوارهی بینالمللی، از حضور بینالمللی انبوهی از فیلمها، از بیش از دو کشور بینالمللی خبر داد و گفت: «فیلمهای بسیار زیادی از سه کشور، تقاضای شرکتشان توسط ما به خودمان ارائه شد.» وی در پاسخ خبرنگاری که سوال بیربطی پرسیده بود سکوت کرد و به جای آن افزود: «عمدهی این فیلمها از کشور چین هستند.» حضار الکی تعجب کردند و او ادامه داد: «ما ترجیح دادیم که درخواست فیلمهای هالیوودی برای شرکت در این جشنواره را با توجه به اختلافات ارزشی-فرهنگی و دشمنی دیرینهی ما با آمریکا، رد کرده و به دنبال جایگزینهای مناسبی باشیم.»
به گفتهی این مقام، نام برخی از این فیلمها عبارتند از:Ternimator ، Titamic، Chawcheng Redemption، بتمنگ، سکوت ارهها، Light Club، The Matriz (از ۱ تا ۴۰)، مادرخوانده، بد زشت خوب، سرنوشت شگفتانگیز املی پویانگ چانگ، اسپایدرمانگ،... در میان آنها حتا کپیهای ارزانقیمتی از فیلمهای شاخص خودمان نیز وجود دارد. مثل: رنگ گیلاس، گاب، جدایی یانگ از پنگ، جعفرخان از پکن برگشته و...
او در ادامه با اشاره به اینکه تولید فیلم در کشور خودمان دیگر به صرفه نیست اطمینان داد: «با واردات این محصولات، دیگر خیالمان از بابت فیلم، برای چند جشنوارهی آینده راحت است و با ذخایر ارزشمند فیلم، حتا نوسانات ارز نیز بر کیفیت جشنواره بیاثر خواهد بود. مردم خیالشان راحت باشد.» وی ابراز امیداوری کرد تا با امضای تفاهمنامههایی با کشور چین، زین پس یک سری فیلم بدون اسم از چین به صورت انبوه وارد شوند و همینجا نامهای ایرانی بخورند و وارد بازار کشور شوند. همچنین از تهیهی لیستی شامل اسامی و عکس بازیگران معروف و پرطرفدار ایرانی خبر داد و گفت این لیست به «وزارت ارشاد انبوه چین» ارائه شده تا بازیگران چینی این فیلمها مطابقت بیشتری با ستارههای داخلی داشته باشند. این مدیر بینالمللی یکی از مهمترین دلایل این کار را دستمزد بسیار پایین این بازیگران به نسبت ستارههای داخلی برشمرد و در حالی که انگشتانش با لبانش بازی میکرد گفت: «یه دونه محمدرضا گلزار زدهاند؛ ممممماه! با دلار سه تومنی برامون سه تا فیلم بازی میکنه، ۸۰ هزار تومن، پنش تا ۱۳۰ تومن.» یکی از خبرنگاران از مشکل تفاوت اندازه و شکل چشم چینیها پرسید. در پاسخ او به تکنولوژيهای نوین امروزی اشاره کرد که با نصب عینکهای شبه سهبعدی چشمهای بازیگران گشاد میشود.
به گفتهی این مقام مسئول، انبوهی از فیلمهای هندی نیز در ازای پول نفت که برای هندیها قابل پرداخت نبوده وارد شده است. منتها چون با مقدار زیادی ادویه وارد شدهاند، بوی ادویه گرفتهاند که بد هم نیست. هرچند ما با فیلمهای بودار یا زیادی تند مشکل داریم. فیلمهای ترکی نیز تهماندهی فیلم و سریالهایی بوده که شبکههای ماهوارهای، همه را دستچین کرده بودند و چون تهباری بودهاند، فروشنده گفته: «همه را در هم بردار ببر! ارزون حساب میکنم.» لذا همه برای پخش در جشنواره انتخاب شدهاند؛ در هم.
این نوشته به صورت خلاصه در شمارهی بیستم «خطخطی» چاپ شد. این متن کامل است:
امسال با توجه به افزایش سطح کیفی فیلمها و جشنواره، سیمرغها در هر ژانر به بلوریترین شکل ممکن به برگزیدهی همان ژانر متعلق میشوند. لیست برگزیدگان به این شرح است:
- گنجیشک بلورین بهترین فیلم کودکان: «موش بخورتت!»
خلاصهی فیلم: امین بچهی زرنگی است که موش میخورتش!
یادداشت منتقد: با وجود ارزشهای بصری و تکنیکی فیلم، به خصوص در صحنهی پایانی و جایی که موش امین را میخورد و تکههای امین از لای دندانهای موش روی زمین میریزد، فیلم نمیتواند منطق جهان داستانی خود را برپا ساخته و به تماشاگر انتقال دهد. به طوری که این سوال پس از خروج مخاطب از سالن سینما در ذهن او باقی میماند که: «موش که آدم نمیخورد که.»
- لکلک بلورین بهترین فیلم درام خانوادگی: «یک زندگی هیجانانگیز»
خلاصه فیلم: فیلم نمایش گزیدهای از روزهای تکراری زندگی مشترک یک زوج است که هر روز مرد بلند میشود و با همان لباسی که در رختخواب خوابیده سر کار میرود و زن هم با همان لباس میرود سبزی میخرد و دوباره میآید آشپزی میکند. مرد یک جوان رعنای خوش سیما و خوشتیپ است که تمام فکر و ذکرش خانوادهاش است و تا حالا به هیچ زن دیگری حتا به چشم خواهری هم نگاه نکرده است. (یعنی به ثانیهشمار چراغ قرمز سر چهارراه بیشتر نظر دارد تا مثلن منشی شرکت) از طرف دیگر ...
[ادامهی متن را با کلیک بر لینک «ادامه مطلب» بخوانید.]
نمیدانم برای شما هم پیش میآید یا نه؛ اینکه در بحبوحهی یکی از پیچ و خمهای بزرگ یا کوچک یا حتا خیلی کوچک زندگی، مثل یک تحویل کار یا یک امتحان سخت و... از سر خیالپردازی یا برای استرحت یا امیددادن به ذهن، دمی دستی به زیر چانه بزنید و با خود فکر کنید: میشود من روزی از این بار رسته باشم؟ فردا این موقع که امتحانها تمامشده است آیا فرا خواهد رسید؟ هفته دیگر این موقع که ازدواج کرده و متاهل هستم چگونه روزی است و چه حسی خواهد داشت و...
خوب یادم میآید بچه بودم و پدرم سی یا سی و چند سال داشت و من در همین فکر ایستاده بودم و به عکس پدرم نگاه میکردم که سمت راست ابتدای آن پلههایی که میرفت به اتاق روی پارکینگ، اتاق پدر و مادر، روبروی آن دکور چوبی آویزان بود. قاب عکس ارزان قیمت آلومینیومی با یک پاسپارتوی تقریبن سبز-قهوهای رنگ اما خود عکس سیاه و سفید. پدر مثل همه عکسهایش در دوربین نگاه نمیکند اما اینجا احتمالن به سفارش عکاس و نه اختیاری. سه عنصر در آن عکس برای من شاخص بود: موی فرفری، سبیل پهن و آویزان از گوشه لب و کاپشن چرمی. یک عنصر خارج از آن قاب بود اما: سی سالگی. سیسالگی در ذهن من آنقدر درشت بود که هنوز در این خاطره از میان اندک خاطرات باقیمانده از کودکیم به روشنی بزرگترین نقش را بازی میکند. نه آرزو میکردم پانزده ساله باشم تا به دبیرستان رفته باشم. نه هجده ساله که گواهینامه بگیرم و ۲۰ سالگی و دانشگاه هم که اصلن در فکرم نبودند. فقط فکر میکردم آیا روزی من هم سیساله خواهم شد؟ آن روز چطور خواهد بود؟ شاید هم آرزو میکردم سیساله باشم تا اگر موهایم فرفری نبود و سبیل هم نداشتم حداقل کاپشن چرم بپوشم.
امروز که بیش از پیش نفس سرد سیسالگی را بیخ گردنم احساس میکنم، نه تنها دستی به زیر چانه نمیزنم و در این فکرها نمیروم که همیشه خودم را به آن راه هم میزنم تا فراموشش کنم. چیز خاصی نمیشود. همینی که هست. یک دم و یک نفس به پایان عمر نزدیکتر. یک وجب بیشتر فرورفته در ناامیدی... خیلی حرفها سر زبان میآید اما همه تکراری و پر از غمباد؛ مثل همه روزهای تولد. امروز وارد آخرین سال از دهه سوم زندگیم شدم و این وبلاگ هم دهساله شد. ویژهنامهای ندارم. همین را هم به زحمت نوشتم که این مناسبت را پاس داشته باشم.
پ.ن. خیلی جالبه! حتا اومدم اسمش رو بذارم «نهویژهنامه» دیدم پارسال هم همین کار رو کردم!... روزمرگی که هیچ، سالمرِّگی شدهام!

طبعش آنچنان بلند و جایگاهش چنان رفیع و همچنان دل و فکرش، و گفتارش به یاد مردمش
فریادش آنچنان رسا، در همان حال که سرشار از مدارا است و لطافت و مهر
کلامش آنچنان نافذ، در عین سادگی و ظرافت واژگان
چنان اوفتاده در آن حال که سربلندترین است
و حضورش آنچنان پیروزمندانه و غرورآفرین و بیانش آنچنان هوشمندانه
که حتی کینهتوزترین و کوتهفکرترین و سیاهذهنترینها نیز انگار نتوانستهاند با همه کژتابیهایشان –اگر تحسین نمیکنند- در برابر این موفقیت بر مواضع پیشین خود بایستند و سنگها و چوبها و نیزهها و دشنامها بر زمین نهادهاند.
میستایمت که نشان دادی چقدر راه آموختن و بالیدن و انسانیت طولانی است و امید دادی که شدنی است.
بعد از آن همه جایزه و تحسین و با مرور کوتاهی بر بازتاب موفقیتها و نقدها و اظهارنظرها پیرامون «جدایی نادر از سیمین» -به ویژه در آمریکا- کاملن میشد کسب جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی توسط این فیلم، از آکادمی هنر و علوم سینمایی آمریکا را حدس زد –یا به عبارت بهتر پیشبینی کرد. بنابراین هیجان من بیشتر بابت نامزدی فیلم در بخش بهترین فیلمنامه بود که خودش خجستهترین و بزرگترین و نادرترین اتفاقات بود.۱ در لحظه اعلام نام فیلم توسط ساندرا بولاک نیز، واکنش خاصی نشان ندادم (که بیشتر برای رعایت حال همسایگان بود! که با توجه به واکنش شدیداللحن دوستان همراه، که فریاد شوق من چیزی از آن کم نمیکرد و بر آن نمیافزود، کاش خودم را بروز داده بودم!) اما وقتی سخنان او بر روی سن خاتمه یافت، حس تحسین من نسبت به این هنرمند بزرگ، بلکه این انسان بزرگ سراسر وجود من را فرا گرفت. صبح که دوباره مراسم ضبطشده را دیدم و روز بعد که بر پیشخوان روزنامهفروشیها، همهجا اصغر فرهادی بود و اسکارش، واقعا عظمت این لحظه بر من تاثیر گذاشت و بغضی عجیب را در گلویم احساس کردم.
آدم احساسیای نیستم (اگرچه شاید در بسیاری موارد به راحتی تحت تاثیر قرار بگیرم. به ویژه وقتی پای سینما در میان باشد.) و نمیخواهم از این متنهای ملی، میهنی، ناسیونالیستی بروز بدهم. هنوز هم چیز جدید و دلیل تازهای برای افتخار و غرور به ایرانی بودنم نمیبینم و البته هیچگاه شرمی هم از ایرانی بودنم نداشتهام (مهمترین دلیلش این است که سالهاست در کشوری جز وطنم ایران نبودهام.) و به این راحتی هم نمیتوانم دستاوردهای فرد دیگری را به هر دلیلی به خودم بچسبانم. بهویژه آنکه خودم رویای سینماگرشدن دارم. معمولن موفقیتهای دیگران هم به این راحتی من را خوشحال نمیکند و در این مورد علاوه بر این که شدیدن به موقعیت اصغر فرهادی غبطه میخورم و در واقع به او حسودیام میشود، باید سر دشمنی با او هم برگیرم که یکی از رویاهای همیشگی من را که میخواستم اولین برنده ایرانی اسکار باشم را بر باد داد!! اما احساسی که داشتم فقط و فقط برای بزرگی و افتخار این مرد است که شایستهترین است برای ایستادن بر این قله بلند. آنگاه که گفت:

«سلام به مردم خوب سرزمینم
At this time, many Iranians from all over the world are watching us and I imagine them to be very happy. They are happy not just because of an important award or a filmmaker. But At a time [that] the talk of war, intimidation and aggression is exchanged between politicians, the name of their county, Iran, is spoken here through her glorious culture, a rich and ancient culture that has been hidden under the heavy dust of politics. I proudly offer this award to the people of my country, the people who respect all cultures and civilizations and despise hostility and resentment.»
«در این هنگام، بسیاری از ایرانیان از سراسر جهان به تماشای ما نشستهاند و تصور میکنم که همه بسیار خوشحالند. شادی آنان نه فقط برای یک جایزه مهم و یا یک فیلمساز است بلکه از آن رو است که در زمان بگو مگو بر سر جنگ و تهدید و پرخاشگری میان سیاستمداران، نام کشورشان ایران اینجا به واسطه فرهنگ پرافتخارشان برده میشود؛ فرهنگی غنی و کهن که مدتها است زیر غبار سیاستبازی مدفون شده است. مفتخرم که این جایزه را به مردم کشورم تقدیم کنم. مردمی که به همه فرهنگها و تمدنها احترام میگذارند و با دشمنی و نفرت دشمناند.»
تحسین و احترام، تعظیم و به پاخاستن در برابر اویی که با سالها تلاش در کسب دانش و اندوختن تجربه و پیمودن یک به یک پلههای اعتلا و موفقیت، با صبوری در برابر همه مشکلات و در برابر همه دشمنیها و موانع و... به بالاترین جایگاههای ممکن رسید و آنگاه که همه چشمها به او دوخته بود و هر گاه که میلیونها گوش شنوا داشت، یک بار «من» نگفت. در عوض جایزهاش را به مردمش تقدیم کرد و حالا من هم در آن سهمی دارم.
سزاوار است ستایش اویی که به تنهایی راهی را پیمود و در جایی ایستاد که بار دیگر ارمغان نایابی و فراموششدهای برای مردم ایران بیاورد و همه را تقدیم آنان کند: شادی و همدلی را. مردمی که سالهاست فراموش کردهاند میتوانند برای یک موضوع و یک دستاورد واحد خوشحال شوند و کف بزنند و فریاد بکشند و دشمنیها را فراموش کنند و دردها را برای –هر چند- لحظاتی کنار بگذارند.
به افتخار بزرگی اصغر فرهادی و برای همهی زیباییهای سینما.
به بهانه اشتیاق برای نوشتن چندینباره در مورد «جدایی نادر از سیمین» و برای مقایسه شباهتهای ناموجود آن با The Help:
این متن پیش از مراسم اسکار نوشته شد.
از همان آغاز حضور بینالمللی شاهکار اصغر فرهادی –و مانند بسیاری از حضورهای بینالمللی دیگر سینمایمان- سوالی که گاه و بیگاه به ذهن میرسید این بود که «مخاطب غیرایرانی چه میفهمد از ظرافتها و پیچیدگیهای این اثر؟»۱ اما هر چه ویترین افتخارات این فیلم پربارتر و وزینتر میشد، دانستم که اگرچه ممکن است به عنوان مثال در مورد سکانسی مانند جایی که نادر از ترمه معانی کلمات را از کتاب درسیش میپرسد و راضیه سر میرسد، برای رساندن اوج ظرافت و زیبایی و کارکرد روایتی آن هم نه، بلکه فقط برای ترجمه متن، حداقل به یک کتابچه نیاز باشد؛ اما آنچه از ورای این داستان برمیآید و بر روان و ذهن مخاطب مینشیند، آنقدر عمیق و انسانی است که گاه نه به بسترهای فرهنگی متناسب و مساوی برای جاگرفتن نیاز دارد و نه تفاوتهای اجتماعی و فردی انسانهایی از گوشهگوشه دنیا میتواند مانعی برای این مبادلات انسانی –و نه لزوما فرهنگی و اجتماعی- باشد. فقر در هر جایی و هر طبقهای معنایی دارد اما هر کس با همان برداشت فردی (و البته با پیشزمینه اجتماعی خودش) میتواند به رنج و درد ناشی از آن راه ببرد. دروغ در هر گوشه دنیا ترجمهای دارد اما انگار که فطرت یکسان انسانی، چالشی یکسان برای آن خلق میکند. و شاید موضوعی رنگارنگتر از پدران و مادران و فرزندانشان در دنیا نباشد اما گویی درک رابطه نادر و سیمین و ترمه، حداقل نزدیک به آنچه یک ایرانی حس میکند، برای غیرایرانیان کار پیچیدهای هم نبوده است.
البته اصلن نیازی به این پیشگفتار نبود تا به این برسم که بارها و بارها در تماشای فیلمهای خارجی این سوال را از خود میپرسم که «من چه میدانم از این فیلم؟» و هر چند آشناترین فیلمهای خارجی، آمریکاییها هستند اما پای فیلمی مانند The Help که میرسد باز هم پاسخی نزدیک به «هیچ» برای این سوال دور از ذهن نیست. بستر تاریخی روایت داستان برای من که تازه سالها پس از آن، این سوی دنیا به دنیا آمدهام، خیلی ناآشنا است و بستر اجتماعی و فرهنگی متفاوت آن هم؛ آمریکای زمان روایت داستان، تفاوتهای بسیاری با همین آمریکای فعلی دارد که فط چیزهایی از آن میدانم و موضوعی مانند «نژادپرستی» یا به عبارت دقیقتر «تبعیض نژادی» عمر چندان زیادی –حداقل به مفهوم امروزی آن- در کشور ما ندارد و تجربهای نیست که من از نزدیک لمسش کرده باشم و آنهایی را هم که دیدهام بسیار متفاوت با موضوعی است که در آمریکا وجود دارد.
اما اینجا نیز مسائل انسانی طرحشده، مسائلی هستند که هدف سازندگان فیلم برای تاثیرگذاری بر مخاطبان را در مورد بینندگان خارجی هم برآورده میکند، هرچند نکات بسیاری برای ما کشفنشده یا گنگ باقی بماند و هر چند این تاثیرپذیری متفاوت باشد با آنچه سازندگان این اثر در پی آن بودهاند. ما نیز در این سوی کره زمین، برداشتی از فقر، دختری که میخواهد برخلاف جریان مرسوم جامعه مستقل بماند و برای اهدافش مبارزه میکند، احساس مادرانه خدمتکار نسبت به بچههایی که بزرگشان میکند و فراتر از اینها تساوی انسانها از هر رنگ و نژاد و زبان و طبقه و دیگر موضوعاتی که با دیدن این فیلم در ذهن مطرح میشود داریم که از هر جایی از دنیا انگشتی بر آنها گذاشته شود، ذات یکسان انسانی را بیدار میکند.
شاید هیچیک از فیلمسازان نامبرده به دنبال طرح این موضوعات یا به دنبال تاثیرگذاری نبودهاند و صرفا داستانی گفتهاند اما وقتی در این شرایط وخیم، اصغر فرهادی نماینده خواسته یا ناخواسته فرهنگی کشورمان شده و جایزهها را از سراسر دنیا درو میکند، خودش هم نمیتواند روی سکوی افتخار، به این موضوع اذعان نکند؛ به برابری انسانها و تفاوتهایی که سیاستمداران و قدرتمندان تلاش برای پررنگتر کردن آنها دارند. (البته نقل به مضمون)
پ.ن. (پس از مراسم اسکار): شکوهمندی سینما برای یکی از بهترین رسانههایی که میتواند به زبانی هرچند نامشترک از ویژگیهای مشترک انسانی بگوید، توسط ساندرا بولاک پیش از اهدا جایزه بهترین فیلم خارجی هم اینگونه توصیف شد:
به زبان آلمانی (ترجمهشده در زیرنویس):
"No matter what language they are in, movies are a shared experience that unites us all. They speak to the common humanity in all of us."
«فیلمها، فارغ از این که به چه زبانی باشند، تجربهای مشترکاند که همه ما را متحد میکنند. آنها با انسانیت مشترک درون همه ما صحبت میکنند.»
(ترجمه به زبان انگلیسی از زبان خودش: "Regardless of what country they are from, movies speak to all of us through their captivating images and wonderful stories. “)
داشتم ویژهنامهای برای اسکار امسال درست میکردم تا پیش از مراسم منتشرش کنم. اگرچه اسکار را جایزه خیلی ارزشمندی نمیدانم (چون معمولن با دیدگاه هالیوودی و با کجسلیقگی اهدا میشود. حالا اگر دستهای پشتپرده و سیاستهای خصمانهای هم در آن هست، افشایش بماند با هموطنانی که کم در این مورد حرف نمیزنند.) اما در هر صورت بزرگترین رخداد سینمایی هر سال جهان را نه میتوان انکار کرد و نه میشود از کنار آن بدون توجه گذاشت. (در جام جهانی فوتبال هم همیشه بهترین تیم آن دوره قهرمان نمیشود اما نمیتوان از اهمیت قهرمانی آن ذرهای کم کرد.) در آن ویژهنامه مفصلتر به این موضوع پرداخته بودم و در کنار پرداختن به چند فیلم مطرح امسال، خودم را مهیای اسکار «جدایی نادر از سیمین» کرده بودم که پیشاپیش جایزهاش مسجل شده بود. (با وجود تمامی واکنشهای مثبت به آن، در مقابل بیسر و صدا بودن دیگر رقبای آن) اما حالا هم فضا خیلی عوض شده است و هم قصد دارم چند تایی دیگر از فیلمها را هم ببینم و در فرصت مناسب نوشتههایی مناسب، به ویژه در مورد فیلم "The Artist" تهیه کنم. حالا دور دور اصغر فرهادی است و من این ویژهنامه ناقابل را به او تقدیم میکنم.
خاطرات کودکی که انگار همه جذابند. اگرچه خیلیها خاطرههای بد هم دارند اما «خاطرات شیرین کودکی» اصطلاح آشنا و پرکاربردی است. با این وجود تبریک گفتن سالروز تولد، رسمی است که به اشتباه و بیهوده، هنوز از کودکی ادامه دارد! برای من یکی که حداقل شیرین نیست. تا به یاد دارم، از دوران نوجوانی، همیشه روزهای سالگرد تولدم از غمانگیزترین روزهای سال بوده است. روزی برای یادآوری تنهایی. روزی برای مرور فرصتهای از دست رفته و خاطرات خوبی که یادشان بیشتر دل را ریشریش میکنند تا تازه. روزی برای نگاه به آیندهای که هی کوتاه میشود! هی میآید و هی میگذرد. و امسال روزی هم هست برای حس کردن نفس سیسالگی بر رگ گردن. و شنیدن تبریک در چنین روزی بیشتر یک دلخوشی است...
در هر صورت الان که هفتمین سالروز راهاندازی «نیمه تاریک ماه» است، شنیدن تبریک از دوستان، در اینجا، خیلی بیشتر از یک دلخوشی است؛ شاید چون آن را به عنوان تبریک تولد وبلاگم میپذیرم، نه خودم! حالا و پس از این همه منتی که پیشاپیش نهادهام(!) از همه دوستان و همه مخاطبان و کسانی که به این وبلاگ سر میزنند (آشنا و ناآشنا، مرتب و نامرتب حتی در فواصل طولانی) درخواست دارم به عنوان هدیه تولد خودم و این وبلاگ، یک کامنت بگذارند تا یک جمعبندیای هم از مخاطبانش داشته باشم (و اگر حوصله دارند نظرشان را در مورد نوشتههای بلاگ بگویند و...)
امیدوارم نتیجه خیلی ناامید کننده نباشد!
نوشتن به مناسبت زادروز خودم، مثل سنتی برای این وبلاگ شده است! این بار اما درگیریها چنان بوده که در دو هفته پیشین فرصت نکردهام حتی از میان انبوه نوشتههایم، یکی را با تمرکز و آرامش، بازخوانیای بکنم و بفرستم. این است که در حالی که از چند روز پیش در فکر بودهام که ویژهنامه این بار چهگونه باشد و چه بنویسم، ناگهان امروز بود که به فرصتی (شاید از سر ناچاری) دست یافتم و حالا من نشستهام و فکر میکنم چه بنویسم.
هر چه به ذهنم میآمد درد دل و حرفهای شخصی بود که با مروری بر نوشتههای سالگردهای پیشین، همه به نظرم تکراری میرسیدند؛ ترس از دستنیافتن به آرزوهایی که بیشتر دوست دارم نامشان را «برنامه» بگذارم. جمله قصار خودم: «من از خودم عقبم»! که هر سال تکرار میشود و هر سال فاصلهام با خودم بیشتر میشود (هنوز خیلی زود است که بگویم: «ترس از پیری» گرچه این ظاهرا فقط بر زبان نیاوردن ترس است!) و افسوس و حسرت از فرصت نداشتن برای کارهای دلی یا بدون درآمد (و عجیب این دو با هم مترادف هستند!) که هر روز و هر روز با بدتر شدن اوضاع و افزودهشدن گرفتاریها، این حسرتها هم بیشتر و بیشتر میشوند. از مسیر در ابتدا موفق فیلمسازی پرت افتادم. از ابتدای امسال تا حالا، به زحمت به تعداد انگشتان دستهایم فیلم دیده باشم. ددلاین مسابقات کاریکاتور جلوی چشمهایم میآیند و میروند و من که آرزویم خلوتی دنج و ذهنی باز است تا بنشینم و برای خودم سازی بزنم، حتی فرصت ندارم روزی برای جلوگیری از خشکیدن انگشتهایم آن را در دست بگیرم. آواز هم که در گلو خشکید. مطالعه که امری است فراموش شده که به صورت پراکنده، با خواندن مجلات و بعضی نوشتهها در وب، ارضای سطحی میشود تا سواد یادم نرود و در میان انبوه طرحها و داستانها و فیلمنامههای نانوشته، اگر نباشد دلخوشی نوشتن چند خطی در این وبلاگ هم که... و در این شرایط معماری کردن هم لذتی ندارد.
ساعتی بیشتر نوشتم. نوشتم و پاک کردم و دوباره نوشتم و... گلایه و درددل از زمین و زمان که کم نیست؛ نمیخواهم اضافهاش کنم. و نمیدانم چرا با وجود انگیزه برای نوشتن از آن نگاه جدیدی که همین افزودهشدن عدد دهگان عمر را هم برایام امیدبار و روشن کرده است، آخر نتوانستم بنویسم.
وارد هشتیمن سال عمر این وبلاگ شدهام. بارها در صحبت از آن، این گونه معرفی و توصیفش کردم: «دفترچه یادداشت (خاطرات) عمومی». ننوشتن برای من دردی است که این وبلاگ مسکّن موقتی آن است، وقتی زمانی نیست برای نوشتن مفصل و دلخواه. گذشت آن روزگاری که میخواستم برای آن مخاطب بیشتر جذب کنم یا هر روز گرایش و نگاهی داشت و... حالا این وبلاگ هم مثل خودم به ثباتی رسیده است که در نتیجهاش با اطمینان بیشتری میگویم که انگار هدفم از نوشتن در «نیمه تاریک ماه» خودم هستم. باید حرف بزنم و بگویم و بنویسم تا سرطان نشود. اگر خوانده شود که نه تنها مسکّن، که آرامبخش و روانگردان هم خواهد بود! حالا از خلال نوشتههای پیشینام است (هرچه قدیمیتر، خجالتآورتر!) که خودم را و تغییر و تحولاتم را نگاه میکنم؛ که اگر در وبلاگ ننویسم، انگیزهای برای خاطرات نوشتن هم ندارم و همه چیز فراموش خواهد شد. اما قید عمومی بودن این دفترچه یادداشت (خاطرات) انگار از پی آن ثبات مذکور، بیشتر هم شده است. شاید هم به این دلیل که احساس میکنم بیشتر از قبل خوانده میشوند. امروز هر چه نوشتم و پاک کردم، همه درددلها و حرفهای شخصیای بودند که برخلاف پیش، نمیخواستم خوانده شوند. حتی وقتی که هدف اصلیام از آن گلایهها، باز کردن دریچه آن سپیدی بعد از شب سیاه روزگار بود هم راضی نشدم. شاید اصلا با این ذهن درگیر مشوش، نوشتهها دندانگیر نشدند و اینها بهانه باشد. مثل همین نوشته که اگر اصرارم برای نوشتن در روز تولدم نبود، شاید کنارش میگذاشتم. در هر صورت نتیجه این شد که امسال نوشته ويژهای ندارم. یا فقط همین را دارم.
(امیدوارم روزی پشیمان نشوم از اینکه یادداشتی، حال امروز را ثبت نکرد.)
شايد بهتر بود برداشتها و نوشتههايم در مورد اين فيلم را بعد از ديدن دوباره يا حتي چندباره آن، يادداشت و منتشر كنم. اما ابتدا قصد نوشتن نقد يا نوشته چندان مفصلي نداشتم. (ناگهان خيلي مفصل شد!) به ويژه كه نقدي بر فيلم نبود و تعريف و تمجيد هم كه آنقدر موجود است كه لزومي بر تكرارش نيست! به هر حال شوق نوشتن در مورد اين فيلم، من را به جلو انداخت و شايد پس از ديدن دوباره و چندبارهاش –اگر صورت گرفت- دوباره چيزي به اين مجموعه اضافه كنم. (نوشتهها با ترتيب زماني مخالف ترتيبشان ارسال شدهاند تا در وبلاگ به ترتيب مناسب ديده شوند.)

خيلي خلاصه! (مواد تشكيل دهنده اكسير ساده و غيرجادويي اصغر فرهادي)
خيلي ساده بخواهم به مهمترين برتريها يا عوامل موفقيت اين فيلم اشاره كنم ميتوانم آنها را 1.جزييات 2.كاراكتر و 3.ايجاد درگيري ذهني-عاطفي براي تماشاگر نام ببرم.
- جزييات: در روزگاري كه اكثر فيلمهاي سينماي ايران از كمترين ميزان قصهگويي و توجه به قواعد و برخورداري از استاندرادهاي فيلمنامهنويسي بهره ميبرند و موضوع فيلمنامه نامرغوب، به عنوان يكي از اصليترين معضلات سينماي ما شناخته ميشود، فيلمنامههاي اصغر فرهادي شوكهكننده هستند و اساس و پايه اصلي خلق شاهكارهاياش قرار ميگيرند. (البته نه اين كه خوب بودن اين فيلمها، فقط نسبي و به دليل اين كنتراست موجود با ديگر آثار باشند.)
توجه به جزييات فيلمنامه به عنوان شالوده فيلم و نوشتن متوني كه به قول معروف: «مو لاي درزشان نميرود.» را شايد بتوان مهمترين دليل موفقيت فرهادي دانست. اين فيلم شايد فيلم پيچيدهاي به نظر برسد. شايد در برخورد اول آن را سردرگمكننده بدانيم اما فيلم در واقع به سادگي همان ناماش است: «جدايي نادر از سيمين» حادثهاي را سبب ميگردد كه مجموعه اتفاقات پس از آن، با پرداخت بسيار دقيق، داستان فيلم را رقم ميزند. هر عنصر فيلم، بدون استثنا، بخشي از ساختار آن است. نه تنها بيهوده و زائد نيست، بلكه در خدمت آفرينش هر چه جزيينگرتر داستان و شخصيتها و فضاي آن است. در عين حال، لحظهاي هم از داستان براي افزودن اين جزييات هدر نرفته است. مثالش را در صحنه چانهزني سيمين با حجت در كفاشي ميبينيم: حجت در پايان اين سكانس ميتوانست خيلي ساده پيشنهاد را بپذيرد و موافقتاش را اعلام كند. اما رنجش او و قهر كردناش در برابر سيمين كه ميگويد: «شما موافقت كنيد و راضي كردن نادر با من.» (مضمون) نه تنها نوعي تعليق به اين سكانس ميافزايد و يك بازي ظريف با ديالوگها هم هست، بلكه در خدمت قوام بيشتر شخصيتها نيز قرار ميگيرد.
البته فيلمنامه به عنوان اساس، مهمترين جزء و -به نظر من- مهمترين تخصص اصغر فرهادي مورد تاكيد قرار گرفت. وگرنه ديگر جزيياتپردازيهاي مهم و چشمگير هم، در تمامي اجزاء فيلم وجود داشتهاند؛ فيلمبرداري و به خصوص صحنهپردازي به عنوان مثال. اگر بدانيد كه خانه نادر، يك خانه متروكه بوده و كلا براي فيلم صحنهآرايي شده و صحنههاي دادسرا، در چند مدرسه ضبط شده و همگي آدمهاي حاضر در آن، سياهي لشگر (يا همان هنرور) هستند، ديگر احتياج به اشارات بيشتر نخواهد بود!
- شخصيت (كاراكتر): چه اصغر فرهادي را مؤلف يا صاحب سبك دانسته، چه او را صرفا داراي فيلمهاي خاص خودش بدانيم. چه بخواهيم به پيروي از ديگر سبكهاي هنري و از جريانات تاريخي در سينما، مثلا نام «رئاليسم اجتماعي»۱ را براي سبك فيلمهاي او انتخاب بكنيم يا نه، در هر صورت –چنان كه پيشتر هم اشاره شد- نميتوانيم منكر تازگي و منحصر به فرد بودن تمامي اركان فيلمسازياش براي سينماي ايران بشويم كه يكي از آنها، خلق شخصيتهاي زنده و ملموس است، در ميان برهوتي از شخصيتهاي كليشهاي و باسمهاي معمول فيلمهاي ايراني۲. (البته واقعي بودن كاراكترها و مطابقت آنها با واقعيت جاري در جامعه، لزوما و به تنهايي نميتواند دليل و معياري براي قضاوت در مورد يك فيلم و به طور خاص شخصيتپردازي آن شود. هر فضاي داستاني و سينمايي، نوع شخصيتپردازي خاص خود را ميطلبد.) در هر صورت، در برابر چنين آثاري است كه كاراكترهاي پيچيده و عميق و در عين حال باورپذير خلقشده با تمامي جزييات در اين فيلم، در برابر بسياري از اين كاراكترهاي «سطحي پرداخت شده»، چنان به چشم ميآيند كه ناخودآگاه به سمت نامي براي اين نوع فيلمها و در توجيه اين تفاوت برجستهشان ميرويم. در حالي كه فرهادي آنچنان كار متفاوتي –در ذات- انجام نداده است: چند آدم معمولي جامعهاش را در بين درگيريهاي ساده روزمرهشان، در موقعيتي به چالش ميكشد و آن را به طبيعي و واقعيترين شكل ممكن به تصوير ميكشد. همين!
با اشاره دوباره به همان سكانسي كه پيشتر به آن اشاره شد، رنجيدن حجت از سخن خام سيمين، بسياري از وجوه شخصيتي اين آدمهاي آشنا را براي ما بازگو ميكند: نوعي تاكيد بر بيتجربگي و بيسياستي سيمين، نشاندادن آن كه حجت هم تشنه پول نيست و يا او هم غروري دارد كه سبب ميشود حتي براي نازكردن(!) هم كه شده، از پذيرش سريع اين پيشنهاد خودداري كند و فقط زير فشار و اصرار طلبكاران و ريشسفيدان تن به آن بدهد. باز هم نمونهاي از جزييات كوچك اما با نقش بزرگ و پر كاربرد و به شدت انديشيدهشده در اين فيلم. البته از شخصيتپردازي كه حرف ميزنيم، نقش بازيگران را نميتوانيم فراموش كنيم و به آن اشاره نكنيم. هرچند سايه سنگين فرهادي، در بازي گرفتن از بازيگراناش هم به شكل پررنگي حضور دارد.
- درگيري ذهني-عاطفي تماشاگر با فيلم: فرمول قديمي اما هنوز پر استفاده «احساسات مخاطب را تحريك كن تا فيلم خوبي داشته باشي»! كه كاربرد بسياري در سينماي هند دارد (و حتي با وفور كمتر در سينما و بيشتر در تلويزيون خودمان) به نوعي در اين فيلم هم –آگاهانه يا ناآگاهانه، با حسن يا سوءنيت- وجود دارد. البته از نوع مترقياش. يعني در حالي كه ديگر فيلمها، تنها با تاكيد بر احساساتگرايي و بدون توجه به ديگر جنبههاي كيفي فيلم، قصد جلب و ارضا تماشاگر را دارند، در اينجا فيلمي را در بالاترين سطح كيفي ميبينيم كه نميتوانيم بگوييم هدف –حتي غير اوليه- فيلمسازش، برانگيختن احساسات تماشاگران بوده است.
به هرحال، شايد بخشي از تماشاگران راضي از ديدن اين فيلم كه با چشمان قرمز و تر، سالن را ترك ميكنند، روز بعد به ديدن همان سريالهاي حزنانگيز تلويزيوني و ماهوارهاي بنشينند؛ داستان مردي كه همسرش سرطان ميگيرد يا دختر پولداري كه دوستپسر نزارش كور ميشود و بچهاي كه كل خانوادهاش را در حادثهاي از دست ميدهد و از اين دست داستانهاي برانگيزانندهي احساسات با شديدترين شكل ممكن (و نه لزوما غمگينانه). آنجا هم سير بگريند و آن فيلم و سريالها را هم مثل اين فيلم، «تاثيرگذار و خوب» توصيف كنند.
بسيار بين دوستان فيلمباز و فيلمشناس يا صرفا فيلمدوست، صحبت از اين شده است كه هر چه آگاهترشدن نسبت به تكنيك سينما (يا هر آنچه به ساختهشدن، پشت صحنه و تحليل آن مرتبط است) فاصله هر چه بيشتر با يك تماشاگر عادي سينما را در پي ميآورد كه اگر نگوييم از ما بيشتر لذت ميبرد، حداقل باعث ميشود نوعي لذتبردن از سينماي ناب (كه نشناختن موضوع سينما شرط آن است!) به قيمت اين آگاهي از دست برود. سرگرمشدن با جزييات تكنيكي فيلمها و فراموشي و منحرفشدن از اصل فيلم، با غرقشدن در اطلاعات سينمايي هم، نوعي از اين اتفاق ناخوشايندِ فاصله افتادن با فيلمها است.
اما اين فيلم تجربهاي ديگر را براي من تماشاگر داشت: در ميانه فيلم، فرصت بسيار كوچكي يافتم تا براي لحظهاي به خودم بيايم. هيجان و اضطراب. خيس عرق بودم و قلبم تند ميزد! هر چه سعي كردم همان فاصله هميشگي را با تكرار اين نكته كه «اينها همه فيلم است!» «اين همان ليلا حاتمي است كه كلي فيلم ازش ديدهاي و اين هم همان پيمان معادي فيلمنامهنويس است.»، «الان دوربين در دستان چيره كلاري است.» و... فايده نداشت و خودم هم نفهميدم كي دوباره به داخل پرده افتادم و در صندلي عقب اتومبيل نادر نشستم! در مورد اين فيلم، من واقعا جزيي از فيلم بودم. تمام تنش فيلم به من منتقل شده بود و صداي خرد شدن استخوانهاي شخصيتهاي فيلم، زير بار فشار موقعيتهاي حساس و پرتنش داستان را، از زير پوست خودم ميشنيدم! فيلم كه تمام شد، خسته بودم. ساكت از سالن به بيرون فرار كردم اما نه براي فرار از اين فشارها. براي آن كه در گوشهاي فكر كنم كه حالا چه ميشود كرد كه اين قائله ختم به خير شود. چه ميشود كرد كه نادر و سيمين از جدايي منصرف شوند و حجت پول طلبكارهاياش را بدهد؟ و... با تمام ذهن و عواطف و احساسات، درگير ماجراها و شخصيتهايي ميشويم كه انگار ميتوانند همين همسايه روبرويي باشند يا هماني كه امروز جلوي ويترين مغازهاي بود و از كنارش بيتفاوت گذشتيم و يا همان...
گفتم «مترقّي» چون اينجا ديگر با ديدن مثلا دختري كه پس از سالها، خواهر دوقلوي گمشدهاش را مييابد اشك شوق نميريزيم. اينجا ذهن ما درگير پيدا كردن راهي براي حل اين داستان و اين شخصيتهاي زنده ميشود و براي يك حس خيلي عميقتر انساني اشك ميريزيم؛ براي مثلا از دست رفتن معصوميت دختري در حال بلوغ (اجتماعي) با دروغ گفتن. او كه اشك ميريزد، انگار گونههاي ماست كه حتي اگر بغضمان را هم فروخورده باشيم، از اشكهاي ترمه خيس ميشود.
۱ - فكر ميكنم استقبال از اين فيلم در خارج از كشور، نشان داد كه اين فيلم چنانچه بسيار گفته شده، فقط فيلمي اجتماعي و بيشتر در مورد طبقه متوسط ايران و دغدغههاي آنها نيست. مسائل و مضامين اين فيلم، كليتر و بيشتر «انساني» شده است.
۲ - نميخواهم براي تمجيد از كارهاي فرهادي به تمامي سينماي ايران حمله كنم و آن را زير سوال ببرم اما قبول داريم كه با محاسبه كليه محصولات سينماي ايران، آثار مناسب (نه حتي مرغوب) پرشماري در ميانشان يافت نميشود و فيلمهاي اجتماعي خوب هم بسيار انگشتشمار هستند. (البته محدوديتهاي هميشگي بر سر راه فيلمسازان اجتماعي را هم ناديده نميگيرم. گرچه اين محدوديتها براي فرهادي استثناء نبودهاند.)
انتقاد -پاسخ سرخود!- از فيلم
بنا بود به تكرار تعريف و تمجيدها نپردازم اما مگر ميشود از فيلم صحبت كرد و چيزي جز ستايش بر آن نوشت؟ در اين ميانه اما اصغر فرهادي آن قدر گوهر نايابي است كه بيشتر از فيلم، از او به عنوان سازندهاش تقدير ميشود (نه! خيلي هم طبيعي نيست. دقت كنيد در مورد بقيه فيلمها ميگوييم: فيلم خوبي است اما اسم اين فيلم كه ميآيد معمولا همه اولين جملهشان نام اصغر فرهادي را هم در خود دارد!)

نه اين كه خواسته باشم، ذرهبين به دست به دنبال نواقص فيلم بگردم و براي متفاوت بودن هم كه شده، نقطهضعفي براي آن پيدا كنم. اما چه از نگاه يك منتقد، چه تنها از سر كنجكاوي، ايده وسوسهكنندهاي است، يافتن كاستيهايي در اين فيلم. در هر صورت به دو نكتهاي كه در مورد اين فيلم، ذهنم را مشغول كرد اشاره ميكنم:
اولي خيلي سليقهاي بوده و قابل طرح نيست. فقط اشارهاي ميكنم، شايد براي تفريح و شوخي! به نظرم پيمان معادي به خصوص با آن ريشاش يك جوري بود! فيزيك صورت خاصي دارد كه حضورش احساس ميشود! نميدانم. حس مبهم و گنگ و ضعيفي است اما اگر بخواهم به زبان شفافتري صحبت كنم: ريشاش با كار در بانك و شخصيتاش جور نبود. كلا به كارمند بانك نميآمد. گرچه در فيلم چندان تاكيدي به شغل او نميشود و در واقع تنها اشاره كوچكي به آن ميشود. به هر حال بعد از اين دو فيلم (با درباره الي...) آنقدر دوستداشتني است كه حيفام ميآيد بگويم اگر بازيگري ديگري بود شايد بهتر ميشد.
اما موضوع دوم يك گره داستاني مهم بود: زماني كه راضيه، قضيه تصادف را مطرح كرد براي لحظهاي جا خوردم. اول به نظرم رسيد اين مساله از سر ناچاري و براي جمع و جور كردن داستاني كه خيلي گسترده و پيچيده شده بود اضافه شده. كمي ساختگي به نظر ميرسيد. با انگيزهها و شخصيت راضيه هم جور نبود كه تا آن زمان اين قضيه را پنهان كند. البته پس از لحظاتي و به ويژه با ادامه داستان (ميشود توجيه كرد كه بيشتر، حساسيت راضيه نسبت به پول حرام بوده كه او را به گفتن اين مساله واداشته.) و با ديدن پتانسيلهايي كه با اين اتفاق به داستان اضافه شد، آن را پذيرفته و باور كردم. اما هنوز دارم فكر ميكنم چطور در يك روايت سومشخصي سينمايي، اين راوي ناموجود به خود اجازه ميدهد با حذف بخشي از اتفاقات در روند قصه دخالت كند؟ شايد يك پاسخ براي اين سوال اين است كه اين راوي از نوع «داناي كل» نيست. راوياي است كه فقط آنچه شخصيتها ميدانند را ميداند. با مروري بر فيلمي كه تا كنون فقط يك بار ديدماش- لحظهاي از فيلم را به ياد نميآورم كه در خلوت يك نفر بگذرد. هميشه حداقل دو نفر در لحظات مختلف داستان حاضر هستند و آگاهي راوي سوم شخص از آگاهي آن شخص يا اشخاص ديگر ميآيد. حتي وقتي نادر به تنهايي با بازپرس صحبت ميكند يا پلهها و صحنه حادثه را چك ميكند، بلافاصله با حضور دخترش، اين اتفاق، به همان اتفاق مشترك تبديل ميشود. بنابراين راوي داستان، داناي كل نيست. فقط يك ناظر بيروني است. از تصادف هم خبر ندارد چون راضيه آن را مطرح نكرده و يا مهم ندانسته و پيرمرد هم كه صحبت نميكند.
حالا خودم يا شما، اينها را بگذاريد به حساب اينكه ترسيدم از چنين فيلمي ايرادي بگيرم و خودم جواب انتقادم را دادم! اما فكر ميكنم اين باز هم تاكيدي است بر اين كه فيلمنامه اين فيلم، «مو لاي درزش نميرود!»
كف توقعات نزولكرده ما
- ميناليدم از شلوغي، از اضطراب براي خريدن بليت يا پرشدن پاركينگ و شلوغيها و سر و صداها و ناهنجاريهاي داخل سالن سينما و... اما –اگرچه اين فيلم رخصتي نداد تا در زمان تماشاياش، به خود بيايم و حضورم را در سالن و در بين تماشاچيان حس كنم- ديدن فيلم در حالي كه فاصلهات تا پرده سينما را به جاي صندليهاي خالي، انبوهي از تماشاگران مشتاق پر كرده است، احساسي كمياب است كه در حال حاضر، حداقل به دليل منحصر به فرد بودناش خوشايند است.
- بگذريم از اين كه اين فيلم آيا خوب هست يا نيست. شاهكاري ميتواند باشد يا نه؟ همين كه فيلمي ميبينم به زبان فارسي و ساخت كشور خودمان كه ميتواند با استانداردهاي فيلمسازي دنيا مطابقت داشته باشد، براي من بسيار خوشحال كننده است. بارها هنگام ديدن فيلمهاي غيرهاليوودي، به ويژه نمونههاي غيرانگليسيزباناش و به خصوص آنهايي كه در كشورهاي غيراروپايي و غير پيشرفته ساخته شدهاند، از خود ميپرسم: چه چيز باعث شده است كه اين فيلمها، خوب يا بد، حداقل از لحاظ ظاهري و فقط در تصاويرشان، داراي استاندارد قابل قبولي باشند، كه ما از آن عامل برخوردار نيستيم؟ شايد «21 گرم» مثال سختي باشد براي مقايسه، اما در مقايسه با بسياري ديگر از فيلمهايي كه چه با تقليد از آن و چه بدون تقليد و با چنان مضامين مشابهي (روابط و رنجهاي انسانها) ساخته شدهاند و بسياري، شايد الان تكراري و غيرجذاب هم به نظر برسند، «جدايي نادر از سيمين»، حتي اگر يكي از آن كپيهاي معمولي و كليشهاي اين فيلمها هم باشد، همين كه به زبان خود ما –تماشاگران است، در مورد ماست و در شهر ما ساخته شده... من را كه شعف ميآورد! وقتي ميبينم كه در فيلمي، براي ذره ذره جزيياتاش فكر شده است: از يك تيتراژ ساده و در عين حال خلاق تا فيلمنامهاي كه «مو لاي درزش نميرود!» و فيلمبرداري حساب شده و... تجربهاي است مثل ديدن آن ساختماني كه حتي اگر اصلا از ظاهر و طراحياش خوشات نيايد، به تحسين جزييات دقيقطراحيشده و دقيق اجراشدهاش ميپردازي. آن هم در اين آشفته بازاري كه حتي ذرهاي توجه به حتي مهمترين جزييات هم وجود ندارد. آن هم نه فقط در سينما و معماري.
- نوروز و در جادهها، يك بيلبورد بزرگ كه روغن موتور تبليغ ميكرد، چندين بار بر سر راهمان سبز شد. براي خودم داستاني از پشتپرده شكلگيري آن ساختم، بر اساس تجربه آشناي كار با كارفرمايان بيسوادي كه در كار متخصص دخالت ميكنند: طراح اين آگهي، عكس دستكاريشده خودرويي را از روبرو در كنار لوگوي محصول گذاشته بود كه به نظر ميآمد در حال لبخند زدن است. مديريت كارخانه توليدكننده محصول به او اصرار و بر او فشار آورده كه اين كافي نيست. بايد همه «شيرفهم» شوند. و به او حكم كرده كه چنين جملهاي را در بيلبورد اضافه كند: «اين خودرو چرا ميخندد؟»
اين تلاش براي شيرفهم كردن، كه انگار امري نهادينه است، در اركان مختلف شهر و جامعه و كشور جاري است. در محصولات سمعي-بصري كه بسيار بيشتر. هنوز جمله «ديگر نگران نباشيد. با محصولات ما آسوده خاطر شويد.» موتيف تهوعآور بخش آگهيهاي بازرگاني تلويزيون است. در چنين شرايطي، هنگامي كه نادر در پزشكي قانوني، ناگهان دست از بازكردن دكمههاي پيراهن پدرش كشيده و دوباره آنها را ميبندد، من و تقريبا همه تماشاگران ميفهميم كه او چرا چنين تصميمي گرفت. اما آنقدر به توهين به شعورمان عادت كردهايم كه وقتي ميبينم اين كارگردان نازنين، ما را آنقدر دانا فرض كرده كه نيازي به «شيرفهم» كردن ما نديده، اشك شوق ميريزم و ميخواهم به دست و پايش بيافتم!
دوست داشتم كنترل سينما دستم بود. در اين صحنه دكمه ايست را ميزدم. از تماشاگران ميپرسيدم :«كي نفهميد؟» و بعد آن عده انگشت شمار را از سالن بيرون كرده و يك بليت «اخراجيها» بهشان هديه ميكردم... نه! يك كلاس كوچك مباني سينما برايشان برگزار ميكردم.
- بسيار شكايتها كردهايم از اوضاع فرهنگي معاصر و از فشارها بر روي هنرمندان و البته از كاستيهاي فضاي هنري و نسل جديد هنرمندان. اوضاعي كه بيضايي را به ساخت يك فيلم در هر دهه و اثر جنونآميز اخيرش و مهرجويي را به ترجمه كتاب و پناهي را به زندان كشاند و... ديدن فيلمهاي فرهادي، نه تنها اين نااميدي را نازل ميكند، بلكه به آينده روشني اميدوار ميكند. (براي من اين تجربه از همان عناصر –براي سينماي كنوني ما- نادرِ فيلم اولاش؛ مثلا كاراكتر ويژه فرامرز قريبيان در «رقص خاك» آغاز شد) فيلمهاي فرهادي، استاندارد سينماي ما را بالا ميبرد. (حداقل اميدوارم آنقدر حساسيت و توجه و رقابت در سينماگران امروز باقي باشد كه چنين جملهاي محقق شود.) نشان ميدهد كه ميتوان در اين اوضاع هم، نه تنها فيلم خوب، كه شاهكار خلق كرد. نشان ميدهد كه با كمال احترامي كه براي سينماگران نسلهاي قبلمان داريم، شايد بايد براي بيضايي درخواست حكم بازنشستگي كنيم، از مهرجويي بخواهيم به همان نوشتن رمان و ترجمه خود را مشغول كند و آرزو كنيم كه فرهادي –به ويژه با وجود حساسيتهايي كه در مورد اين فيلم و عمدتا از سوي جريانهاي تندروي موافق و مخالف به وجود آمده- به سرنوشتي، حتي مشابه پناهي دچار نشود.
فرامتنيها يا «روايت جدايي ما از سينما»

آمار دقيق و تازهاي ندارم اما از آخرين آمارها ميشد حدس زد (به نظرم حتي پيش از اكران فيلم هم ميشد حدس زد) كه «جدايي نادر از سيمين» موفق به شكست «اخراجيها ۳» در گيشه نخواهد شد۱. پيش از شروع فيلم، ليلا از آمار فروش سوال كرد و پرسيد: آيا ركورد را خواهد شكست؟ گفتم نه. به دليل و دلايلي. بالاخره آن فيلم «عامهپسند» است. اين اما يك فيلم «سينمايي» است (نميخواهم از واژهها و صفتهاي مبهم «هنري» يا «روشنفكرانه» و امثال آن استفاده كنم.) كه توانسته توجه توده مردم را هم –به هر دليلي- جلب كند. و بالاخره حمايتهاي رسمي و دولتي از آن فيلم و نام و آوازه قبلياش (فراموش نكنيم كه اين سومين بار است كه فيلمي با عنوان «اخراجيها» اكران شده است.) هم آن را به رقيبي سرسخت تبديل ميكند.
اما در زمان انتظار، چيزهاي بسيار بيشتري براي درگير شدن و فكر كردن، به جاي هيجان بابت ركورد فروش وجود داشت: نيمكتهاي مينيماليستي استيل زيباي داخل فضاي انتظار سينما ملت را نميدانم عوض كردهاند يا همانها را رنگ زدهاند و رويشان يك تشكچه هجو گذاشتهاند! رنگهاي متنوع زرد و قرمز و آبي، شبيه الاكلنگهاي صدها بار رنگ شده پاركهاي قديمي شدهاند. مديريت سينما، در اين چند سال در حد مديريت كلهپزي عمل كرده است! خوشحال بودم كه آن آلونك فروش تنقلات و ذرت مكزيكي را از دم در ورودي جمع كردهاند، به جاي آن در رمپ ورودي، به فجيعترين شكل ممكن، يك اغذيه فروشي راه انداختهاند كه آش رشته مادربزرگ ميفروشد. خوشحال بودم كه آن سازه بادي ركيك روبروي سينما را جمع كردهاند. حالا يك تابلوي نئون مستهجن روي بدنه ساختمان چسبيده: «سينما گالري ملت». انگار كه اگر اين را، درست آنجا روي بدنه و با آن رنگهاي چشمنواز۲ نصب نميكردند، شهروندان فكر ميكردند كه اين ساختمان، مثلا مدرسه ابتدايي شمر بن ذيالجوشن است! خوشحال بوديم كه اين سينما، با آن فضاي خاصاش ميزبان سينماروهاي حرفهايتر و فرهيختهتر است. قديم تابلوي قرمز رنگ «مصرف تنقلات و استعمال دخانيات ممنوع» درست زير پرده، تمام فيلم روي اعصاب بود. خوشحال بوديم كه اينجا حتي نيازي به اين هشدارها هم نيست. اما هر جاي فضاي داخلي سينما كه ميروي، نوعي خوراكي عرضه ميشود. صد رحمت به چيپس و پفك. نديده بودم با ليوان ذرت بخارپز وارد سينما شوند! قديم اگر نواي آرام يك موسيقي ملايم، در مايههاي موسيقي فيلمهاي كلاسيك، پيش از آغاز فيلم پخش نميشد، حداقل خوشحال بوديم كه سكوت است! وارد كه شديم، آهنگ يكي از اين پاپ-فلهايهاي بچهمزلفهاي مجاز! چنان فضايي آفريد كه فكر كردم اشتباهي وارد سالن يكي از كمدي-كيلوييهاي فتحعلي اويسي(!) شدهايم يا منتظر بودم در تيتراژ با عبارت «جواد رضويان در فيلمي از اصغر فرهادي» روبرو شوم! آهنگ كه تمام ميشد، آقاي آپاراتچي يا مسئول سالن يا در اينجا بهتر است بگوييم: دي.جي! آهنگها را جلو ميزد تا به آهنگ ضربدار و اصطلاحا «شاد» بعدي برسد! انگار مديريت سفارش كرده بود كه اين فيلم تلخ است، يك آهنگ شاد برايشان بگذار كه هدف جلب رضايت مشتري است!! خوشحال شديم كه پس از اتمام فيلم، بساط طرب دوباره راه نيافتاد... كف سالن اما در پايان فيلم ديدني بود. نشان ميداد كه ملت فضاحتپرور(!) بين جنگلهاي شمال، پاركينگهاي كنار اتوبان قزوين يا داخل سينما، تفاوتي قائل نشده و با رعايت عدالت ايراني-اسلامي، همه جا را به زبالهها و ديگر پسماندها، به صورت مساوي مزين ميفرمايند! بالاخره وقتي استقبال از فيلمي بالا ميرود، تماشاچيان هم درهم ميآيند، نه سوا! به جاي آنكه آرزو كنيم دوباره سينماها خلوت شوند و در آرامش و تمركز به ديدن فيلمها بنشينيم، آرزو ميكنم سطح فرهنگي هموطنان هر روز بالاتر رود تا تجربه فيلم ديدن با آنها، تلخ و زهرآگين(!) نشود.
اما درست در همان زماني كه من از قطع شدن ترانههاي غيردرخواستي تحميلي در پوست خود نميگنجيدم (حتي به قيمت آغاز آگهيهاي مستهجن و موهن بيمه و سس و اينها) از رديف عقب ندايي شنيدم مبني بر افسوس بر قطع آلودگيهاي صوتي و آرزو براي ادامه آن برنامه مفرح! خبر خوبي نبود! همچنين از تاخير ورود همسايگان و ديگر زمزمهها از اطراف هم ميشد حدس زد كه حداقل اطراف و اكنافمان با همان تماشاگران غيرحرفهاي پر شده است. اما انگار فيلم، مهلتي براي ابراز وجود، حتي به آنان هم نداد! تمام فيلم سكوت تماشاگران بود. نه تلفني زنگ خورد و نه صحبت و صدايي. فقط اين تماشاگران پشت سري ما كه گمان ميكردند در همه فيلمها بايد چند تا دلقك دنبال الناز شاكردوست بدوند، بهانهاي غير از سوالات شرعي راضيه و يا خودزنيهاي حجت براي خنده نمييافتند!
قبل از فيلم به لحظه اتماماش فكر ميكردم: آيا جمعيت براي فيلم دست خواهند زد؟ فيلم كه تمام شد چنان در بحت و حيرت بودم كه اصلا يادم نبود به چنين چيزي. چند نفر كف زدند. من هم. بيرمق بود. ادامه ندادم. برخلاف بسیاری از فیلمهای دیگر، تماشاگران به سرعت از صندلیها کنده نشده و به سمت درهای خروجی هجوم نبردند. میشد حدس زد که همه مبهوت فیلم شدهاند، تازه پس از دو ساعت فرصتی برای نفسکشیدن یافتهاند یا منتظر جواب نهایی ترمه ماندهاند. بعد يك سليطهاي از ردیف عقب شروع به خندههای دریده کرد. دختره، با سر و وضع چشمنواز و صداي گوشنوازي، اشاره به تماشاگران در سالن میکرد و مدعی بود که فیلم همه را سر کار گذاشته و همه گیج ماندهاند که بالاخره چه شد! در حالی که نفر کناردستیاش -که بالاخره نفهمیدم با هم بودند یا نه- به او میگفت که بار دوم است که به دیدن فیلم آمده اما او همچنان با صدای بلند میخندید و فریاد میزد که این چه فیلمی بود و مردم مبهوت شدهاند و... در این میان آن چند نفر پشت سر ما هم به آرامی و به شوخی به هم گفتند: برویم یک فیلم خندهدار ببینیم!
پیش از شروع فیلم، وقتی منتظر باز شدن درها بودیم به لیلا میگفتم: نمیدانم چرا من که زمانی حتی فیلمهای ایرج قادری را چندین بار در سینما میدیدم، میل به سینما رفتن را از دست دادهام. در سال و به خصوص ماههای گذشته، چندین فیلم را که مشتاق بودهام ببینم از دست دادهام. اما براي بخش اعظمشان حتي اشتياقي نداشتم. براي فيلم فيلمسازاني كه خوب يا بد، تعقيبشان ميكردم و بازيگراني كه معمولا در فيلمهاي نسبتا بهتر ظاهر ميشوند. مشغله و کار دلیل نیست. کمبود انگیزه و ناامیدیهای پیاپی از دیدن فیلمهای نازل اخیر، اشتیاقام به دیدن فیلم ايراني را نازل کرده وگرنه جور کردن چند ساعت وقت برای یک بار سینما رفتن در ماه و یا حتی در هر چند ماه، کار ناممکنی نیست. برای دیدن همین فیلم هم انگار سراغ سینما رفتن کار سختی بود برایام. پیشتر همیشه دور و بر سینما بودیم (دوره دانشجویی) و به قول معروف راه دستمان بود. حالا حتی فکر نمیکنم بخواهم دوباره به دیدن همين فيلم بيايم. (این را البته پیش از فیلم میگفتم!) ناهنجاریهای جورواجور جامعه ما، حداقل من، که به آنها حساس شده و به راحتی نمیتوانم تحملشان کنم را، از حضور در محیطهای شلوغ اجتماعی گریزان کرده است. این هم دلیل دیگر و شاید حتی مهمتر. برای چه باید دیدن فیلمی که میتواند نظر هر مرید سینهچاک مهرجویی به او عوض کند را در حالی تحمل کنم که یک خانواده در ردیف عقب مدام تخمه میشکنند و در تمامي مدت بلند بلند صحبت میکنند و اصلا معلوم نیست چرا آن همه پول دادهاند تا از پارک به این تاریکی بیایند. (اشاره به آخرین تجربه سینما رفتنام: «طهران، تهران»)
در سکوت و با سرعت از سالن بیرون آمدیم، پیش از آن که اعصابم بیشتر له شود! بماند که آن دختره، تا دم پارکینگ با ما همراه بود! بیرون سالن، بدون اشاره به او، از لیلا پرسیدم: فهمیدی چرا اخراجیها بیشتر فروش میکند؟ سری تکان داد! اما بلافاصله سعي كردم فراموشش کنم و فورا گفتم: ولی مطمئنم که جیغ جیغ این يارو دلیل نمیشود. فکر میکنم بیشتر تماشاگران راضی بودند. گفتم همین که چنین استقبالی از این فیلم شده است، خود بهترین دلیل است. نشان میدهد که اگر خوراک خوبی وجود داشته باشد استقبال هم از آن خواهد شد. البته –گرچه نميتوان به درستي گفت كه تبليغاتي، دست كم منسجم و هدفمند براي فيلم صورت گرفته است- هياهوي بسياري هم پيرامون فيلم بود و به قول معروف، حسابي هم اسم در كرده است و دور از انتظار نيست كه استقبال زيادي از آن بشود. اما باز هم، همين كه حساسيت در مردم، نسبت به يك پديده در درجه اول فرهنگي وجود دارد و آن هم تا اين حد، براي من بسيار اميدواركننده است. در هر صورت، با تمام آن ناهنجاريها و بريدن از اين جامعه، هنوز دوست دارم و اميدوارم كه روزي برسد كه بتوانم با اشتياق، در شلوغترين مكانها حضور پيدا كنم و با هموطنان و همزبانان فرهيخته خودم دمخور شوم.
۱ - اين مربوط به زمان نوشتن اوليه اين متن بود. الان آمار هم نشان ميدهد كه چنين اتفاقي، به خصوص با نحوه توزيع سينماهاي نمايشدهنده، نخواهد افتاد.
۲ - اي واي! ياد نورپردازيهاي عروسيوار سينما آزادي افتادم كه شبها شبيه نقاشي بچههايي ميشود كه تازه بابا برايشان آبرنگ خريده است! آن هم خودش مرثيه ديگري لازم دارد.
پ.ن. به سايت پرديس سينما گالري ملت ميروم. ميخواهم از ساعت سانسهاي نمايش فيلم باخبر شوم. در صفحه «مشخصات فيلم جدايي نادر از سيمين» آمده: «خلاصه داستان: روايت جدايي نادر از سيمين»!!! كسي گوشي رزرو تلفني را در هيچ ساعتي از شبانهروز برنميدارد و بخش فروش اينترنتي سايت هم مشكل دارد و اصلا بالا نميآيد. در بهترين حالت، پيشتر از اين كار ميكرده و به دليل شلوغي و استقبال از فيلم، استثنائا از رزرو و پيشفروش خبري نيست. اگر شلوغ نباشد، بنده به عنوان يك نفر كه ميخواهم به ديدن فيلمي بروم، مرض دارم از قبل بليت را بخرم يا رزرو كنم!؟ نميتوانم به عنوان يك نفر كه ميخواهم فيلم ببينم، مثل گاو، سر به زير بيايم و بليت را 5 دقيقه قبل بخرم وبروم در سالن بنشينم؟!... من كه شعار «هدف جلب رضايت مشتري است» را در اين سينما نديدهام. پس چندان جاي اعتراضي هم ندارد. مديران سينما هم مثل هر انساني، اول آسايش و آرامش خود را مقدم ميشمارند. قانون نانوشته وطني هم، بر اين امر صحه گذارده و آنان را از كوچكترين انديشه براي آسايش مشتري بر حذر ميدارد. من هم به عنوان يك شهروند اين وطن، اعتراضي ندارم. فقط نقل ماجرايي بود!...
اصغر فرهادي معمار
نميگويم از انتخابام در زمان انتخاب رشته كنكور، با برگزيدن معماري به عنوان حرفهام و با اين توجيه كه سينما را ميتوانم در كنار آن پيگيري كنم پشيمان هستم ولي بارها به اين فكر كردهام كه اگر همان عشق اولام «سينما» را به عنوان حرفه برگزيده بودم شايد الان جلوتر از نقطهاي كه در آن ايستادهام ميبودم و يا حداقل كار برايام آسانتر ميبود. اما از سوي ديگر، يكي از دلايلي كه باعث ميشود آن تصميم را اشتباه ندانم، حوادث و دانش و تجربيات بسياري بود كه ميدانم با برگزيدن سينما برايام به دست نميآمدند و فقط به دليل تحصيل و تجربه معماري براي من اتفاق افتادهاند. (اول از همه: دانشكده هنرهاي زيبا. دانشگاه تهران سينما نداشت و من به اين دانشكده دوستداشتني وارد نميشدم.)
احساس ميكنم كه معماري باعث شده است اول از همه، به ساختار و جزييات در هر پديدهاي (به ويژه هنري) حساس شده و احتمالا، دست كم به نسبت «خود معماري نخوانده»ام آن را بهتر درك كنم. دوم تجربه مديريت و كارگرداني كارگاهي (در تمامي ابعاد آن؛ از بعد فني تا برخوردهاي انساني و اجتماعي) تجربهاي است كه فكر ميكنم در زمان ساخت فيلم، بسيار به كار آيد. فكر ميكنم اين تجربه از تجربه خالص كارگرداني مفيدتر باشد.
در مصاحبههاي مختلفي از اصغر فرهادي، تاكيد او بر فيلمنامه به عنوان شالوده كارش (ناگفته پيدا است!) وجود دارد. از جمله در مصاحبه با مجله فيلم شماره 424 (ويژهنامه نوروز 90) كه او آغاز و پايان را به مثابه دو ستوني ميداند كه قصه مانند يك بند رخت به آن دو متصل است و تكيه ميكند و بدون يكي از آنها، وجودش غيرممكن ميشود. اين حرف او پاسخي است به مصاحبه كننده (مسعود مهرابي) كه به وضعيت فيلمسازي در ايران اشاره ميكند كه در آن، بسياري حتي بدون روشنبودن پايان فيلم، فيلمبرداري را آغاز ميكنند! در عوض فرهادي به گفته خودش، مانند يك معمار واقعي با فيلمنامه دقيق و حسابشدهاي كه زمان بسياري را روي جزييات آن كار و با عوامل، تمريناش كرده است، مانند معماري كه با پلانهاي كامل فاز 1 و فاز 2 به كارگاه ميرود، به سر صحنه ميرود و اگر چه پيش از آن، نظرات را پذيرا و جاي تغييرات را در فيلمنامه باز ميگذارد اما زمان فيلمبرداري را زمان اجرا دانسته و در اين مرحله فقط روي اجراي فيلمنامه تمركز ميكند. (برگرفته از همان مصاحبه)
بارها در برابر كارفرماياني كه به سبب يك تصور ذهني جاافتاده،كار معمار طراح نقشه را، نقشهكشي يا اپراتوري و كشيدن چند خط در عرض چند ساعت با كامپيوتر تصور ميكنند، براي چانهزني بابت دستمزد بالاتر يا حتي مهمتر از آن؛ براي درخواست زمان كافي جهت فكر بر سر همه جنبههاي يك پلان معماري، مجبور شدهايم ساعتها توضيح بدهيم كه درنقشهاي كه ما ارائه ميكنيم به همه عناصر ساختمان فكر شده و بيشترين تلاش براي درنظرگرفتن همه عوامل قابل پيشبيني، از جانمايي تاسيسات تا جابهجايي چند سانتيمتري جزييات ديگر، تا حد ممكن صورت ميگيرد، تا مرحله اجرا با كمترين تغييرات و به روانترين شكل ممكن انجام شده و بهترين نتيجه با كمترين هزينه براي دوبارهكاري و تخريب و... به دست آيد. آنها قادر نيستند درك كنند كه سود صرف زمان و فكر و هزينه بيشتر در اين مرحله، در حذف ناهماهنگيها، تخريبها و دوبارهكاريها و فكركردن در زمان اجرا و همه ناهنجاريهايي است كه در سيستم معماري ما عادي و حتي هنجار به شمار ميروند.
وقتي فيلمهاي فرهادي را ميبينم و مصاحبههاياش را ميخوانم، به نظرم ميرسد او اگر معمار نباشد و معماري نداند، حداقل در حال استفاده از آن نوع تجربياتي است كه به آن اشاره كردم. آنهايي كه فكر ميكنم تحصيل و كار معماري به من افزوده و اميدوارم كه بتوانم با استفاده از آنها، عقبماندگيهايام را جبران كنم.
ديدگاه معماري و كلا هنري خودم را اگر نخواهم به تفصيل بيان كنم، به صورت خلاصه، چيزي شبيه همان است كه «مدرنيسم» و «مينيماليسم» نامش ميدهند. نه چندان منطبق بر تك تك قواعد و اصول و معيارهاي آنها. معتقد به پيروي از يك جريان و يك سيستم هم نبوده و خود را پايبند آنها هم نميدانم. تنها وقتي به فرآيند طراحي خودم (نه فقط در معماري) و ماحصل آن نگاه ميكنم و آن را تحليل ميكنم، انگار كه ذاتا به اينها گرايش دارم. يكي از مهمترين نقاط تفاوتام را اين ميدانم كه در عين اولويت دادن به كاركرد، سادگي بيش از حد و يا جنايت دانستن تزيينات را هم قبول ندارم (گرچه هميشه در آخر، كار يك كار ساده و خشك مدرن و يا يك چيز مينيماليستي از كار در ميآيد!). كارهايي را كه در عين رعايت سادگي، با ظرافت، تزيينات و عناصر مشابه را هم بدون زدودن روح مدرن كارها در اثر ميآورند بسيار دوست دارم. از آن جمله فيلم «جدايي نادر از سيمين» را. 
به پرداخت جزييات در حد وسواسگونه (و نه البته زائد) در اين فيلم اشاره كردم. به پيچيدگي ظاهري آن، در حالي كه يك سير ساده دارد. جزييات و تكتك كنشها و عناصر و پلانها و ديالوگها در اين فيلم، نقش تكتك آجرها و عناصر ساختماني ديگري را بازي ميكنند كه عليرغم كوچكيشان، همه دركنار هم، ساختار و سازه فيلم را تشكيل دادهاند. عناصري كه اگرچه نقش زيباتر كننده فيلم را دارند اما عنصر تزييني هم نيستند و كافي است آن را حذف كنيد تا ناگهان بدنه فيلم فرو بريزد يا حداقل جاي خالياش به چشم آيد. اگر اين فيلم از سادگي افراطي مدرن تبعيت ميكرد و اگر فرهادي هنرمندي مينيمال بود (خدا را شكر كه نيست!) آن وقت همين داستان را با پيچيدگيهاي كمتري ميديديم و البته از آن لذت هم ميبرديم (مسلما نه اين قدر). اما افزودن بسياري موقعيتهاي جديدتر، انداختن كاراكترها در سختترين چالشها و پيچيدهتر كردن امور اخلاقي و اجتماعي، بدون آن كه اين كار خودنمايانه و زائد به نظر برسد، هنر معماري است كه مدرن يا غير مدرن يا با هر اسمي، سازهاش را فقط با آجر ميسازد؛ بدون افزودن لايه تزييني از گچ يا كاشي. اما هنگام كار گذاشتن هر آجر، با دقت و با فكر و نقشه قبلي، با استفاده از سادهترين ابزارها، مثل چرخاندن و يا جلو و عقب كار گذاشتن آجرها، نهايتا به يك ديوار آجري با آجركاري فوقالعاده ساده و در عين حال پيچيده ميرسد، مثل آجركاريهاي شعرگونه زير گنبد مسجد جامع اردستان يا زواره.
اين مطلب را دو سه هفتهاي پيش بود كه نوشتم انگار. در فكر آمادهسازي نهايياش براي ارسال بر روي وبلاگم بودم كه اتفاق فرخندهي ديگري با همين موضوع افتاد و... خلاصه همهي اينها كنار هم، ترجيح دادم يك ويژهنامهي معرفي مطبوعات بزنم! حالا اين را بخوانيد اول و از آن اتفاق فرخنده در پست پايين تري باخبر شويد.
لازم ميدانم بگويم كه مطالب براي رعايت چيدهشدن به ترتيب اهميت در اين ويژهنامه، از بالا به پايين، با ترتيب زماني از پايين به بالا ارسال شدهاند.
مدتي از بستهشدن يا همان توقيف مجلهي نو و وزين و دوستداشتني و باارزش شهروند امروز گذشته بود كه آگهي كوچكي در بعضي روزنامهها، نگاهها را به خود جلب كرد كه خبر از انتشار قريب الوقوع هفتهنامهي جديدي با نام ايران دخت ميداد كه رنگ قرمز و خود شمايل لوگو و سر و شكل آگهي و مهمتر از همه تاكيد بر اين نكته كه اين مجله زير نظر محمد قوچاني منتشر خواهد شد، شكي باقي نگذاشت كه شهروند امروز دوباره بازگشته است. اين اشارات حتي جايي براي اندك شك ما به نام نه چندان جالبش باقي نگذاشت. متاسفانه انتشار اولين شماره آب سردي بر آتش اشتياق ما براي پايان دادن فراغ و خماري(!) فرو ريخت! هيچ اثر و رنگ و بويي از شهروند امروز نبود (مگر گرافيكش) و عبارت «مجلهي زرد روشنفكري» جامعترين و موجزترين توصيفي بود كه ميتوانستم درمعرفياش بيان كنم. اگرچه چاپ نشريهاي با هدف پرداختن به زندگي روزانه و مايحتاج آن در كنار سرگرمي و غيره، البته با استاندارد بالا، در جاي خود جاي تقدير و تشكر و حتي تحسين دارد. (آن هم جايي كه نمونههاي متعارفش مجلههاي فلهاي خانوادگي سبز و سيب و جدول را به ياد ميآورد و نمونههاي سرگرمي جوانپسندش، نشريهي به نظر بنده «تهي» چلچراغ را و از اين رو جاي كيفيت و استاندارد بالا بسيار خالي به نظر ميرسد.) اما استفاده كردن از شهرت و اعتبار آن هفتهنامه براي مجلهاي كه هر هفته جلدش را به تصوير يكي از بازيگرانِ از بازيگر هفتهي قبل، پيش پا افتادهتر اختصاص ميداد و داخلش هم... بگذريم! حتي براي خريد شمارهي اولش هم خيلي اين دست و آن دست كردم اما براي شمارهي بعد ترديدي پيش نيامد1.
اين مقدمهي طولاني علاوه بر تاريخچه، شايد شرح و تفسيري براي توجيه آن بود كه چرا در همان هفتهي جنجالها بر سر پاره شدن عكس امام خميني، وقتي ايراندخت را با شمايلي متفاوت، با عكسي از امام و تيتر شايد جسورانهي «امام اصلاحات» بر پيشخوان دكه ديدم، بدبينانه از كنارش گذشتم اما وقتي اتفاقي شمارهي بعدي را كه به مناسبت درگذشت آيتالله منتظري عكسي از او را بر جلد سياهرنگش داشت ورق زدم، ناباورانه بازگشت ناگهاني شهروند امروز را جشن گرفتم! به خصوص كه حالا با گذشت چند هفته، دارم فكر ميكنم كه -اگر چه زمان زيادي گذشته و مقايسهي ذهني ناعادلانه است- شايد از شهروند امروز بهتر هم باشد. به هرحال پرداختن به اخبار و مطالب هفته، از سياسي گرفته تا علمي و حوادث، در كنار پروندههاي مناسبتي و غيرمناسبتي مفصل، تا گرافيك و چاپ قابل توجه، با مطالبي از سرشناسترين نويسندهها و چهرهها، تا صفحات شعر و هنر آخر مجله و همهي آن چيزهايي كه شهروند امروز را وزين به معناي واقعي ميكردند، اينجا هم يافت ميشود2. اما از يادداشتهاي قوچاني (نه به سان سرمقالههاي مفصل و خواندني قبلي) كه به صورت يادداشتهاي روزانه (يا همان كامنت) تا كميك استريپهاي دنبالهدار بزرگمهر حسينپور در انتهاي مجله، نكات جالب و جديد و خواندني بسيار ديگر هم در آن يافت خواهد شد كه بر وزن اين نشريه ميافزايد. مشكل اصلي اين هفتهنامه همان مشكل قبلي است: چه كسي وقت خواندنش را دارد!؟ من كه به زحمت وقت ورقزدنش را پيدا ميكنم اما وقتش هم باشد، يك هفتهنامه بالاخره بايد تا حدي سنگين باشد! به هرحال فعلا كه در خريدنش ترديدي ندارم و توصيهاش هم ميكنم و البته دلهره از توقيف مجددش هم... ديگر عادت كردهايم!
اين هفته مجله ايراندخت ظاهرا با توجه به اينكه هفته از سهشنبه شروع شد! منتشر نشد و اما به جاي آن مجلهي ديگري را كه پيشتر آگهي آن را هم ديده بودم، خريدم و از اتفاقي بسيار فرخنده باخبر شدم؛ آن اتفاق فرخنده، انتشار اولين شماره از ماهنامهاي به نام مهرنامه است كه توصيف كلياش: ماهنامهي ايراندخت جديد يا «ماهنامهي شهروند امروز» است! اگرچه اين نشريه با عنوان ماهنامه علوم انساني منتشر شده است اما اصلا دليل نميشود كه فكر كنيم همهاش در مورد فلسفه و حقوق است مثلا. سردبير اين نشريه هم محمد قوچاني است و گرافيك و سر و شكل و همه چيزش شبيه همان ايراندخت است. روي جلد، تصويري از پسر مرحوم شريعتي در كنار پسر سروش است كه در مورد پدران و عقايد و البته خودشان به گفتگو پرداختهاند. متاسفانه فرصت براي معرفي كامل تيم پديدآورنده و البته محتويات آن ندارم و البته خود اين باعث ميشود كه به طريقي ديگر به خريدن آن تشويقتان كنم. هشدار: قيمت آن 4000 تومان است! كه البته وقتي به اين فكر ميكنيد كه اين يك ماهنامه است، دستتان را راحتتر در جيب ميكنيد. به هرحال اگر چه براي خواندن اين نشريه در طول ماه زمان داريد، اما البته شايد به همان نسبت، با يك مجلهي وزينتر و پر و پيمانتر روبرو هستيد! به هرحال براي كلام آخر به آقاي قوچاني و تيم همكاراناش خسته نباشيد گفته و برايشان آرزوي استمرار و پيشرفت در اين كار فرهنگي ارزشمند ميكنم... فعلا از ما همين بر ميآيد!

حال كه صحبت از مجلات شد، لازم ميدانم به مجلهي 24 هم اشاره كنم كه از گروه مجلات جديد همشهري است و ويژهنامهي سينمايي همشهري ماه يا خردنامه محسوب ميشود (نفهميدم كدام بالاخره! چون در اين دو شماره از انتشارش، هر بار به نام يكي منتشر شد) شمارهي اولش با عكسي از رضا كيانيان بر روي جلد منتشر شد و اين شمارهاش اختصاص به جشنواره فجر دارد و جلد بسيار زيبايي دارد. آنقدر كه لازم ديدم خودم تصويري از آن تهيه كنم كه عمق فاجعه را به شما هم نشان دهد!

ظهور نشريات جديد زيرمجموعه و با نام موسسه همشهري از نظر دور نمانده بود اما با توجه به حجم بالاي نشرياتي كه ميخرم و وقت خواندنش را ندارم، حتي فكر خريدن و بررسي مجلههايي مانند همشهري ماه را به سرم هم راه نميدادم. اما زماني كه مازيار نشريه سرزمين من را به من معرفي كرد كه به صورت ضميمه يا ويژهنامهي همشهري ماه منتشر شده بود و ظاهرا تلاشي بود تا يك National Geographic ملي باشد، با دقت نظر بيشتري گروه مجلات همشهري را زير نظر گرفتم. كيفيت فوقالعادهي نشريه (حداقل در ظاهر؛ با عكسها و چاپ و گرافيك بينظيرش) باعث شد كه زماني كه 24 را روي دكه ديدم، بيدرنگ برش دارم! تازه امروز هم نشريهي جديدي از اين گروه ديدم و به هرحال لينك سايت گروه مجلات همشهري را گذاشتم (بر روي نام آن كليك كنيد) و براي ديدن صفحه نشريه 24 هم كليك كنيد.
بنده بابت لاتين نوشته شدن اعداد در متن معذرت ميخواهم. فعلا موفق نشدم چارهاي برايش دست و پا كنم!
امروز رایم را دادم و شاید برای فرستادن این مطلب دیر باشد. اما مهم این است که دوست داشتم این حرفها را هم گفته باشم.
اين را بايد خيلي خلاصه كنم، چون دوست دارم به خصوص دوستان طرفدار كروبي هم بخوانند و نظر بدهند.
گفتم كه آدم سياسياي نبودم و دليل اصلياش همان پيچيدگي و بيپدري(!) سياست بود. اما احندينزاد، همه را سياسي سياسي كرد و در اين مدت، هر چه توانستم از تاريخ سياسي دوراني كه از آن غافل بودم –به خصوص از دوران اصلاحات- خواندم و...
- در كنار شناختي كه از كروبي داشتم، هميشه تصويرش از دوران انتخابات پيشين در ذهنم ميآمد كه وعده ميداد ماهانه به هر نفر 50 هزار تومان ميدهد كه اصلا نكتهي جالبي نبود (صرفنظر از ماهيت واقعي طرحش). او اين دوره همچنان بر اين برنامه تاكيد ميكند.
- البته اين تصوير اوليه بود. منظورم اين بود كه همين نكته خيلي وجههاش را خراب ميكرد. اصلا بگذاريد سريع و صريح، نظرم را -پيش از آنكه به تخريب او متهم شوم- در موردش خلاصه كنم: به نظرم كروبي شخصيتي است كه حضورش و برنامههايش خيلي زود در فرآيند ارتقاي دموكراسي و نظام سياسي كشور و در مراحل ابتدايي اعتلاي دانش و شعور سياسي مردم ايران اتفاق افتاد. به عبارت دیگر سطح حرفها و گفتهها و فعالیتهایش بالاتر از سطح فهم سیاسی غالب کشور است. براي كشوري كه هنوز اولين پلههاي اين مسير را طي ميكند و تازه دارد درك ميكند كه تاثيرگذار بودنش در ادارهي كشور فقط شعار مصاحبههاي تلويزيوني نيست، سخن گفتن از كار حزبي و برنامه داشتن، مثل ارائهي واحد دانشگاهي در دبستان است و اين البته نه گناه او، كه يكي از اصليترين دلايلي است كه اقبال عمومي به سويش نميآيد.
- وقتي همه ميگفتند كه كروبي تيم خوبي ندارد، قبول میکردم و در جواب ميگفتم كه مهمترين نقص كروبي خودش است! نه «خود» شخصيت سياسياش، كه «خود» شخصيت اجتماعياش. سخنگفتن كروبي براي من آنگونه است كه انگار تسلط كافي به گفتههايش ندارد (كه البته ندارد و متخصصانش دارند). انگار كه خودش نميتواند اين برنامهها را به درستي و روشني منتقل كند. او آدم سخنوري نيست و براي من اين نكتهي مهمي است. انگار كه او فقط ريشسفيدي ميداند و حرفهايش مانند حرفزدن همهي روحانيون... براي من كه گيرايي لازم را ندارد. او كاريزما ندارد و نگوييد كه همهي عملكردش را گذاشتهاي و به موارد جزيي ميپردازي، چون خواهم گفت که کاریزما و محبوبیت هم چرا و چقدر مهم است. او بايد خودش در مقام هدايت و ريشسفيدي حزبش جاي ميگرفت و فردي واجد اين شرايط را براي رياستجمهوري معرفي ميكرد. ميدانم كمي دور از ذهن به نظر ميرسد اما همانطور كه در تيمش، هر متخصصي براي زمينهاش انتخاب شده، بايد يك نفر متخصص هم براي كانديداگري رياستجمهوري معرفي ميشد. اين كاري است كه به هرحال اين حزب براي چهار سال آينده –با توجه به سن كروبي- بايد بكند و چرا الان نكرد؟
- از اينجا بايد كمكم وارد مقايسهي كروبي با موسوي شوم: وقتي متن نبوي را با موضوع ده دليلش براي راي به موسوي خواندم، به اين كه نوشته بود كروبي در حد رياستجمهوري نيست، انتقاد وارد كردم، چون اين گفته، موضوعي حسي و شخصي است و غيرقابل استناد. اما چند روز بعد متاسفانه در مناظرهي كروبي با احندينزاد اين موضوع با دليلي روشن برایم اثبات شد. يكي از دلايلي كه مرا در طرفداري از موسوي محكمتر كرد، مشي بزرگمنشانه و بخردانهاش در برابر چون احمتي دريدهاي بود. آنجا كه در عين آن كه با شجاعت حرفهايش را به او زد، حتي سعي نكرد شأنش را در حد جوابدادن و دهان به دهان شدن با چنان كوتولهاي (كوتولهي شخصيتي) پايين بياورد. اشتباهي كه كروبي مرتكب شد و ديديم كه چگونه حرمتش خدشهدار و به شخصيتش توهين شد.
- يكي از اصليترين دلايلي كه ما ميخواهيم راي دهيم مخالفت با احندينزاد است و يكي از اصليترين دلايل من براي مخالفت با او، بيفرهنگياش و ادبيات و اخلاق كثيفي است كه خود و ملازمانش در كشور گستردهاند. موسوي هم در مصاحبههاي بسيار اوليهاش اين دليل را مقدم بر دلايل ديگر عنوان کرده بود و از همانجا مورد توجه من قرار گرفت. بنابراين وقتي كروبي انگار كه فراموش كرده 45 دقيقه فرصت دارد و وقت بيشتري براي صحبت از كشاورزان و معلمان ميخواهد، وقتي از دموكراسي دم ميزند و وسط حرف رقيب ميپرد و بار ديگر اشاره ميكنم به همان عدم برخورداري از بيان روشن و علمي، اينها تناقضاتي است كه براي من –با اين حساسيتها- قابل قبول نيست. زننده است. اصلا كسي كه نتوانست مناظرهاش با اصليترين رقيب را اداره كند... اين كه برنامههايش چيستند و تيمش كيست به كنار. من ايراد را در خود شخص او ميبينم كه مناسب جايگاهش نيست.
- صحبت از برنامهها و تناقض شد. براي من اين تناقضات و نقصهاي آشكار در برنامههاي او وجود دارد: صحبت از كنترل نقدينگي، در كنار طرح تزريق آن از طريق سهام 70 توماني (در اين مورد شديدا معتقدم كه پول نبايد در دست مردم بيايد) و دفاع از تك همسري از سوي يك روحاني (كه چند همسري از قانونهاي شريعت اوست) و جاي خالي برنامههاي فرهنگي در شش بيانيهاش.
- يكي از مهمترين برتريهاي كروبي را بر موسوي ، شجاعتش يا به قول بهتر نوعي بيكلهگي(!) ميدانستم كه باعث ميشد حرفهايش در مورد تغيير قانون اساسي و حذف نظارت استصوابي، چندان هم وعده به نظر نرسند و اگر هم به بار ننشينند، از پيگيري شدنشان تاحدودی مطمئن بوديم. منتهي -باز هم با تاكيد بر اينكه مهمترين مشكل او خودش است- روحانيبودنش بالاخره او را محدود خواهد كرد. ضمن آنكه با اينكه فكر ميكردم موسوي محافظهكارانهتر در مناظرهها و سخنرانيهايش برخورد كند، ديدم كه او نيز شجاعانه و بيپرده و صريح به بيان تمامي انتقادات از دولت و شخص رييسجمهور فعلي پرداخت.
- پيشتر هم گفتهبودم (خيلي پيش از آغاز فضاي كنوني) كه در شرايط سياسي فعلي، يك فرد ميانهروي عملگرا و ترجيحا مورد تاييد از دو جناح، حتي اگر از جبههي اصولگرا باشد، شايد بهتر بتواند ساماني به اوضاع كنوني بدهد. آن زمان هم كه زمزمههاي آمدن موسوي شد، او را نيز چهرهاي مورد تاييد دو جناح ميدانستند. اگرچه در حال حاضر هم تقريبا چنين اتفاقي افتاده است اما به هرحال با حضور خاتمي و با انتشار برنامهها، او بيشتر فردي اصلاحطلب معرفي و شناخته شده است. هر چند خود را مستقل و «اصولگراي اصلاحطلب» ميداند. به هرحال از ديد من با توجه اكيد بر شرايط بحرانزدهي فعلي كه بازسازي كشور و بيرونآوردنش از شرايط سقوط مهمتر است، حضور كروبي تندرو را سبب ايجاد تنشهایی خواهد شد که به صلاح نیست. هر گونه كه نگاه ميكنم، به نظرم كروبي از بد روزگار، در زمان نامناسبي در تاريخ ايران دست به فعاليت زده!
- ميگويند موسوي اصلاحطلب نيست. اولا اصلاحات را ما به خاتمي ميشناسيم و پاسش ميداريم كه در كنار او است. در ضمن، خب نباشد! من به اصلاحات نميخواهم راي بدهم. من به كسي راي ميدهم كه به نظرم بيشتر به انتظارات من –انتظارات فرهنگي- نزديك باشد. (تاكيد ميكنم بر جاي خالي احزاب كه ناگزير من را به سمت افراد ميبرد و تنها حزب واقعي موجود هم گزينهي مورد علاقهي من نیست.)
- اين كه عدهي بسياري بيخبر وارد موج سبز شدهاند را قبول دارم. اما به هرحال اين جماعت هم تودهاي از مردم هستند كه مهم اين است كه دارند ياد ميگيرند كه نقشي دارند. چهار سال پيش موج ديگري، عمدتا از تودهي ديگري از مردم، آن انتخاب را كرد، اين بار اين يكي. بنابراين بار ديگر تاكيد ميكنم كه كروبي از اندازهي فضاي سياسي ما بالاتر است. در چنين فضايي، انتظار از مردم، براي توجه به برنامهها، و انتخاب از بين افراد، با مطالعهي اهداف، متاسفانه انتظار زيادي است.
ضمن اين كه اين موج در مخالفت با شرايط فعلي ايجاد شد و يك نفر سمبل اين مخالفت شد. اما چرا؟ آيا چون خاتمي پشت او بود؟ شايد. اما چرا براي كروبي نشد. چرا خاتمي براي معين چنين شوري ايجاد نكرد؟ (جدا از شرايط سياسي آن زمان). بگذاريد اين را براي روشنتر شدن منظورم بپرسم: آنها كه به دليل برنامهها، به هركسي راي ميدهند، اگر بعد از اين چهار سال انتظاراتشان را برآوردهشده نبينند، آيا حق است كه باز هم از او حمايت كنند؟ حق اين است كه نكنند، چون دیگر این برتری را ندارد. اما چرا خاتمي هنوز طرفدار دارد؟ چرا هنوز دوستش دارند با اينكه بسياري انتظارات بیشتری –درست يا غلط- از او داشتند؟ چون خود او دوستداشتني بود. چون بسياري هنوز صرفا دوستش دارند. به نظرم اين مردم در موسوي شخصي را يافتهاند كه ميتوانند دوستش بدارند. اينگونه حمايتشان هم قاطعتر ادامه خواهد داشت. اما كروبي دوستداشتني نيست. همان كاريزمايي كه گفتم. «كاريزما» يكي از ويژگيهاي مهم رييسجمهور است، به ويژه در كشور ما. البته اين نكتهي مثبتي نيست كه شخصي صرف دوستداشتني بودنش مورد توجه مردم باشد و يكي از نتايجش همين است كه احندينزاد هنوز اين همه طرفدار دارد! چون بسياري به دليلي به او اعتقاد دارند و چندان به سمت بررسي صلاحيتش نميروند. اما باز هم ميگويم كه در چنين سطحي از شعور سياسي، ناچار انتخاب به اين شكل است. در سالهاي آينده، وقتي تعداد كانديداهاي دوستداشتني زياد شد. وقتي هر نامزدي براي خودش موجي ايجاد كرد، مردم كمكم براي انتخاب به سمت جستجو و انتخاب فرد برتر خواهند رفت، انشاءالله.
- البته مسلما اين دليل بر اينكه من هم شعور اجتماعي سياسيام را در حد عموم كاهش دهم و انتخاب كنم نيست. به نظر خودم هم ميآيد كه دلايل بيشتري براي طرفداري از كروبي دارم تا موسوي (!) اما واقعيت اين است كه در جمعبندي و مقايسه، به نظرم ميرسد كه كروبي فعاليت سياسي دارد و موسوي كار فرهنگي ميكند كه من ارجحتر ميدانمش. چرا كه با ارتقاء فرهنگ است كه شعور كلي اجتماع و متعاقبش شعور سياسي هم بالا خواهد رفت. اين اولويت من است وگرنه برنامهها را هم بر هم برتري دادهام. البته اگر موسوي هم نبود، باز از علاقه و با اشتياق و نه فقط به دليل مخالفت، به كروبي راي ميدادم. اما در شرايط حاضر، از شخصيتي كه در جهت ارتقاي فضاي سياسي كشور، چنين تلاش و مبارزه ميكند، قدرداني ميكنم اما چون نامزد بهتري –از نظر من- وجود دارد، موسوي را انتخاب ميكنم.
چهار سال عادت كرديم به سرافكندگي و از بين رفتن منزلت انسان و جامعه. از چندين روز پيش و در ميان اين مناظرهها اعلام كردم كه ملت با مواجهه با اين كانديداها، به ويژه در تقابل موسوي و احندينزاد، تقابل فرهيختگي و بلاهت، حجت برشان تمام شده و من هم با ملت اتمام حجت كردم؛ كه اگر تا امروز مرتب منتقد شعور پايين اجتماعي و فرهنگي مردم بودهام و خود را در پي ايرانيبودنم، محكوم به تحمل اين اوضاع و مسئول در برابر ارتقاءش ميديدم، در صورت انتخاب مجدد همين رييسجمهور، دیگر سند رسمي در تاييد محکومیتم برای زندگی در ميان مشتي [...] را امضا شده و مستند تحويل ميگیرم و لحظهاي در كوچ از وطنم ترديد نخواهم کرد كه اميدي به بهبود مردمش نخواهم ديد و اگر باشد، من براي عمري كه يك بار حق استفادهاش را دارم، برنامههاي ديگري دارم.
اين چند روز اما، با ديدن شور و شوق مردم در مخالفت با رييسجمهور فعلي و اين جمعيت و اين هياهو، ايمان آوردم كه احندينزاد رفتني است و ديگر رايي ندارد و اين را همه جا جاز زدم كه «تمام شد». او به اندازهي نيمي از مخالفانش هم راي ندارد. اينها همه جوسازي است1. با خود گفتم چرا باور نكنم يا حداقل تصور نكنم و اميد نداشته باشم كه مردم هنوز وجدان و فكر و شعور دارند. حداقل بخش زيادي از آنها؟
در قسمتي از فيلم دوم تبليغاتي مير حسين، آنجا كه پيرو نمايش استقبال مردم از او، تصاويري از شهرهاي مهم و تاريخي كشور نشان داده ميشد؛ شيراز، اصفهان، يزد... از یک هیجان عجیبی مو بر تنم سيخ شد! به خود آمدم كه هنوز ميتوانم به ايراني بودنم، به اين كه رييسجمهوري فرهيخته و دوستداشتني و دانا دارم افتخار كنم. هنوز ميتوانیم سرمان را بلند كنیم.
ليلا با ديدن تصوير زيبايي از سي و سه پل و زايندهرود اصفهان عزيز گفت: واقعا شهر قشنگي داريد. گفتم: من در اصفهان زندگي كردهام و ميدانم كه زندگي در شهري كه بتواني به آن افتخار كني چه معنايي دارد. پس خوب ميدانم زندگي در كشوري كه به آن افتخار كني چه معنايي دارد.
1 - ميدانم كه مراجعهي دوباره به اين مطالب اگر هر اتفاق ديگري افتاده باشد، بسيار سوزاننده خواهد بود. اما مطمئنم كه از گفتنش پشيمان نميشوم چون به آن ايمان دارم.
دیشب دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بسیاری از آن چه که در این مدت انتخابات گفته بودم یا می خواستم بگویم را نوشتم. قصد داشتم در قالب ویژه نامه ی مفصل انتخاباتی منتشرش کنم اما به دلیل کمی ملاحظات محافظه کارانه و این که نمی خواستم بلاگم سیاسی شود (که از من دور می شود!) از این کار خودداری کردم. تنها نوشته ی بالا را منتشر می کنم و شاید در ادامه نظرم برگشت و...
اضغاث احلام آيا؟!
ديشب خواب ميديدم تو «مسجد كوي دانشگاه» بودم. به جاي بر و بچ خوابگاهي، پسرعموها و داداشام اونجا بودن. نماز رو خيلي با عجله و با پيچوندن مقدمات شروع كردند. ميخواستم وضو بگيرم؛ يكي يه شير وسط سالن بهم نشون داد. خوشم نيومد. فرشا خيس ميشد. رفتم از شيري كه دم در بود وضو بگيرم و تو اين فاصله اونا خود نماز رو هم سريع پيچوندن تا برسند به بخش بعدي كه يه كنسرت راك بود! هنوز داشتم وضو ميگرفتم كه آهنگي از «Iron Maiden» خوندند و بعد يكي اومد يه آهنگي از R.E.M. ميخوند. صبح كه فكر ميكردم آهنگه چي بود، آهنگ «My Religion» مياومد تو ذهنم. كه يه تيكهش ميگه: «Losing my religion…!»... عجبا!
توضيح: من خوابهاي به شدت عجيبي ميبينم كه حتي به فكر تعبير و اين جور چيزهاشون هم نميافتم. ميخواستم بعضيهاشونو اينجا تعريف كنم. گرچه به علت برخورداري از ميزان چرت و پرت و چت و مت بودن بالاشون ممكنه كار خطرناكي باشه. گاهي هم ايدههاي نابش رو براي خودم نگه ميدارم!... به هرحال اين يه دونه خواب چون مناسبت داشت، بيبرنامه، اولين خوابي بود كه به نثر كشيدمش! دوست دارم تصويرسازيشون هم بكنم!
تلخ است. تلخ است.
چه بهاري؟
در اين لجنزاري كه «وطن» ميناميمش، نوروزتان...
ويژهنامهي نوروز ميگذاشتم كه چي؟! در آن گير و دار تعطيليهاي عيد كي وقت خواندنشان را داشت؟ به هرحال اين بهترين بهانه است براي من كه اين همه مدت است وقت نوشتن نداشتهام. ويژهنامهي امسال را بعد از تعطيلات ميفرستم فقط با يك داستان. البته ميدانم كه بلند است و شما دچار كمبود وقت و حوصله. به هر حال من كه به وظيفهام عمل كردم!
امروز سالروز تولد اين وبلاگ است و نويسندهاش. چند مطلب پايين در همين رابطه تقديم شدهاند.
در ضمن به اولين كسي كه بگويد عنوان بالا از كدام ديالوگ كدام فيلم اقتباس شده جايزهي نفيسي ابداع و اهدا خواهد شد!
اين همه ويژهنامه، مگر وبلاگ ما چي كمتر دارد كه ويژهنامه نداشته باشد؟! به مناسبت اينكه احتمال زياد تا نوروز نخواهم توانست وبلاگ خويش آپديت كردن! چند تا مطلب گذاشتم كه تا آن روز و در آن ايام بخوانيدشان. (اسکرول داون کنید تا ببینیدشان!) سعي كنيد فيض ببريد!
سال نو بر همگي شما ملت غيور! خصوصا خوانندگان فهيم اين وبلاگ خوش و پيروز. سالي خوب را پيش روي همه آرزو مينمايم... ميباشد است!