




این نظریه به دلیل اینکه وجود سوراخ ته کلید را به خوبی توجیه میکند، نسبت به دیگر نظریات برتری قابل توجهی دارد.



ایرانیان همیشه باستان در حال گشودن کشور با کلید تدبیر و دیگر کلیدها


همپوشانی خیرهکننده و نمادینی با تاریخ انواع سیاستورزی دارد. به طوری که در دورههای قدیم، فقط یک کلید وجود داشته است: «شاهکلید». اما با پیشرفتهای اجتماعی و سیاسی و همزمان با پیدایش دموکراسی، «دستهکلید» به عرصهی ظهور میپیوندد. در دوران معاصر و با مخدوششدن چهرهی دموکراسی در جوامع غربی، «صفحهکلید» از این سرزمینها برخاسته است که با مطالعهی بر روی آن، میتوان لایههای زیرین این -به اصطلاح- دموکراسی را کنکاشیدن نمود.
نردبان را یکی از بزرگترین اختراعات بشری میدانند. پروفسور گیلبرت جانفزا، استاد دیرینولوژی (دیرینهشناسی) دانشگاه باستان آمریکا معتقد است که پس از کشف آتش و حتا بالاتر از اختراع چرخ، نردبان مهمترین دستاورد انسان اولیه بوده است: «چون مثلا شما ببین چرخ را که اختراع کردند حداقل تا زمان اختراع گاری چهقدر طول کشید؟ خیلی هزار سال! تو این فاصله چرخ به هیچ دردی نخورد اما نردبان از همان زمان برای رفتن به پشتبام غار مورد استفاده بود.»
با این حال، برخی از مورخان ایرانی، اختراع نردبان را به ایرانیان کمی پیش از باستان نسبت دادهاند. آنها معتقدند که انسان عصر حجر نردبان را اختراع نکرده است چون شما هیچ فسیل نردبان از آن دوران دیدهاید تا حالا؟! (البته در جواب مورخان عصر حجری هم میگویند که حالا فسیل آتش هم نیست؛ یعنی آتش هم کشف نشده است؟) در هر صورت مورخان ایرانی به بخشی از متن کتاب «داستان پرواز در سرزمین کوروش بزرگ» نوشتهی فضلالله مترقی استناد دارند که ترجمهای است از یک متن تاریخی به زبان خیلی باستانی و در آن اشاره به تلاش ناموفق «هلیاشمذ» از فک و فامیلهای داریوش سوم شده: «چون بامداد پدید آمد، هلیاشمذ به سر کوه شد و بانگ برآورد که: هماکنون! این منم. هلیاشمذ. پسر گوبرز. [گوبرز: معاون وزیر فنآوری و ارتباطات داریوش سوم] که از فراز این قله به پرواز درخواهم آمد.» در ادامه آمده که او از کوه نگاهی میاندازد و ارتفاع را مناسب نمیبیند. برآوردش اینچنین بوده که اگر به ارتفاع مناسبی دست پیدا کند و از همانجا بپرد، به پرواز در خواهد آمد. پس میرود چوب میآورد روی هم میچیند تا برود بالاتر. اینجا او به طور ناخودآگاه و ناخواسته، اولین نردبان ثبتشده در تاریخ را میسازد: «دو چوب بلند ستون ساخت و هر چوب کوتاه را با میخی بر این چوب و میخی بر آن، استوار همی کرد و پا بر آن نهاد تا چوب بعد. و این چنین چندان بالا برفت که چشم او را دیدن نتوانست. چون به بلندای شد، نگاه به پایین افکند و سخت بر خویش بگرخید! پس از همانجا پایین بیامد.» وی در مصاحبهای که در صفحات گلی «پاسارگاد نیوز» شمارهی ۲۸۳، سال چهارم، امرداد ۲۴۳۳ پیش از میلاد ثبت شده است دلیل پایین آمدنش را مساعد نبودن آب و هوا برای فرود عنوان کرد اما هیچ اشارهای به اینکه بر سر اولین نردبان بسیار بلند تاریخ چه آمده است نشده است.
- ریشهی لغوی:
زبانشناسان بسیاری تلاش کردهاند ریشهي واژهی نردبان را -که در بعضی منابع «نردبوم» هم گفته شده- بیابند. آنان این واژگان را کنار هم نهادند: «نردبان، نگهبان، اتوبان، ساربان، تمبان» و نتیجهای نگرفتند! و چون مطمئن نشدند که این واژه فارسی است، سپردندش به فرهنگستان زبان تا آنها نیز واژهی «از هر سرش که بگذاری، بالا توانی رفتنانه» را به جای «نردبان» پیشنهاد کنند.
- پیشرفت نردبان در طول تاریخ:
در طول تاریخ فرهنگهای مختلف و تمدنهای مختلف در ارتقاء فنی و کیفی نردبان کوشیدهاند.
-Ladder/02-04_Three-Ladders.jpg)
اما بزرگترین پیشرفت در این مسیر، اضافهشدن امکان پایینآمدن از نردبان بود. نردبانهای نخستین تنها برای بالارفتن طراحی شده بودند و شخصی که از نردبان بالا میرفت، یا باید از آن بالا میپرید پایین یا همان بالا میماند. بعدها برای پایینآمدن از نردبان، هر کس با خودش یک مار بالا میبرد و مار او را پایین میآورد. بازی مار و پله در واقع بازماندهی همین دوران است و شاهدی بر این مدعا. نخستین بار جوزپه کامپالدو، گچکار اهل ناپل قرن سیزدهم میلادی بود که از نردبان پایین آمد، عین آدم! او که برای ابزارزنی و گچکاری کنتراتی ویلای حاکم جنوا رفته بود شمال، از نردبان بالا رفته بود که ناگهان متوجه شد مارش کار نمیکند. دو ساعتی را همان بالا با کمچه و ابزار، به مار ور رفت اما موفق به تعمیرش نشد. این شد که تصمیم گرفت از همان راهی که آمده بود برگردد. او طی یک فرآیند پیچیده و خطرناک سه ساعته، این مسیر را پایین آمد و این شد که نردبان کامل شد.
- نردبان و تاثیرات آن در زندگی بشر:
نردبان در زندگی روزانهی انسان امروز کاربردهای بسیاری دارد که به چشم نمیآید. خیلی عجیب نیست. اما نقش تاثیرگذار آن در لحظات حساس و تاریخی و بسیار مهمی از تاریخ بشریت نادیده گرفته شده است. هندلی، شاعر بزرگ قرن سه ونیم در یکی از قصاید تحلیلی خود به یکی از مهمترین بزنگاههای تاریخی بشر نگاهی میاندازد:
«گر نبودی نردبان اندر بهشت/ سیب را آدم چون بچید از آن درخت؟»
البته در این یک زمینه اگر آن نردبان میشکست و آن سیب کوفتی چیده نمیشد خیلی بهتر بود تا الان که توی این... بگذریم! مقایسهی این دو تصویر نیز نشان میدهد که اگر نردبان نبود ممکن بود اولین قدم انسان بر ماه به اولین مخ انسان بر ماه تبدیل شود!
-Ladder/06-Apollo_a%20copy.jpg)
- نردبان امروز و انواع آن:
امروزه نردبان دارای انواع چوبی، فلزی، دو سیب، میوهای، خاردار و غیره است. نردبان ترقی یکی از انواعی است که در کشور خود موفق به تولید آن شدهایم.
-Ladder/08-Cartoon_b.jpg)
- نردبان آینده:
دانشمندان معتقدند که با توجه به اینکه زمان بسیار درازی است که نردبان به همین شکل کنونی ساخته میشود، بعید است که تغییر شگرفی نیز در آن حاصل شود و در کل به نظر میرسد که پس از اختراع «خرپشته» که امروزه مهمترین راه دسترسی به پشتبام است، فلسفهی وجودی نردبان نیز زیر سوال رفته و از این رو نمیتوان آیندهی روشن و امیدوارکنندهای برای آن متصور شد.
هیچی دیگه! همینا! واقعن هر چی فکر کردم یه چیزی در موردشون بگم، هیچی به ذهنم نرسید.
اخبار بخش بینال-بعضی-ملل
مدیر بینالمللی بخش بینالملل جشنوارهی بینالمللی، از حضور بینالمللی انبوهی از فیلمها، از بیش از دو کشور بینالمللی خبر داد و گفت: «فیلمهای بسیار زیادی از سه کشور، تقاضای شرکتشان توسط ما به خودمان ارائه شد.» وی در پاسخ خبرنگاری که سوال بیربطی پرسیده بود سکوت کرد و به جای آن افزود: «عمدهی این فیلمها از کشور چین هستند.» حضار الکی تعجب کردند و او ادامه داد: «ما ترجیح دادیم که درخواست فیلمهای هالیوودی برای شرکت در این جشنواره را با توجه به اختلافات ارزشی-فرهنگی و دشمنی دیرینهی ما با آمریکا، رد کرده و به دنبال جایگزینهای مناسبی باشیم.»
به گفتهی این مقام، نام برخی از این فیلمها عبارتند از:Ternimator ، Titamic، Chawcheng Redemption، بتمنگ، سکوت ارهها، Light Club، The Matriz (از ۱ تا ۴۰)، مادرخوانده، بد زشت خوب، سرنوشت شگفتانگیز املی پویانگ چانگ، اسپایدرمانگ،... در میان آنها حتا کپیهای ارزانقیمتی از فیلمهای شاخص خودمان نیز وجود دارد. مثل: رنگ گیلاس، گاب، جدایی یانگ از پنگ، جعفرخان از پکن برگشته و...
او در ادامه با اشاره به اینکه تولید فیلم در کشور خودمان دیگر به صرفه نیست اطمینان داد: «با واردات این محصولات، دیگر خیالمان از بابت فیلم، برای چند جشنوارهی آینده راحت است و با ذخایر ارزشمند فیلم، حتا نوسانات ارز نیز بر کیفیت جشنواره بیاثر خواهد بود. مردم خیالشان راحت باشد.» وی ابراز امیداوری کرد تا با امضای تفاهمنامههایی با کشور چین، زین پس یک سری فیلم بدون اسم از چین به صورت انبوه وارد شوند و همینجا نامهای ایرانی بخورند و وارد بازار کشور شوند. همچنین از تهیهی لیستی شامل اسامی و عکس بازیگران معروف و پرطرفدار ایرانی خبر داد و گفت این لیست به «وزارت ارشاد انبوه چین» ارائه شده تا بازیگران چینی این فیلمها مطابقت بیشتری با ستارههای داخلی داشته باشند. این مدیر بینالمللی یکی از مهمترین دلایل این کار را دستمزد بسیار پایین این بازیگران به نسبت ستارههای داخلی برشمرد و در حالی که انگشتانش با لبانش بازی میکرد گفت: «یه دونه محمدرضا گلزار زدهاند؛ ممممماه! با دلار سه تومنی برامون سه تا فیلم بازی میکنه، ۸۰ هزار تومن، پنش تا ۱۳۰ تومن.» یکی از خبرنگاران از مشکل تفاوت اندازه و شکل چشم چینیها پرسید. در پاسخ او به تکنولوژيهای نوین امروزی اشاره کرد که با نصب عینکهای شبه سهبعدی چشمهای بازیگران گشاد میشود.
به گفتهی این مقام مسئول، انبوهی از فیلمهای هندی نیز در ازای پول نفت که برای هندیها قابل پرداخت نبوده وارد شده است. منتها چون با مقدار زیادی ادویه وارد شدهاند، بوی ادویه گرفتهاند که بد هم نیست. هرچند ما با فیلمهای بودار یا زیادی تند مشکل داریم. فیلمهای ترکی نیز تهماندهی فیلم و سریالهایی بوده که شبکههای ماهوارهای، همه را دستچین کرده بودند و چون تهباری بودهاند، فروشنده گفته: «همه را در هم بردار ببر! ارزون حساب میکنم.» لذا همه برای پخش در جشنواره انتخاب شدهاند؛ در هم.
این نوشته به صورت خلاصه در شمارهی بیستم «خطخطی» چاپ شد. این متن کامل است:
امسال با توجه به افزایش سطح کیفی فیلمها و جشنواره، سیمرغها در هر ژانر به بلوریترین شکل ممکن به برگزیدهی همان ژانر متعلق میشوند. لیست برگزیدگان به این شرح است:
- گنجیشک بلورین بهترین فیلم کودکان: «موش بخورتت!»
خلاصهی فیلم: امین بچهی زرنگی است که موش میخورتش!
یادداشت منتقد: با وجود ارزشهای بصری و تکنیکی فیلم، به خصوص در صحنهی پایانی و جایی که موش امین را میخورد و تکههای امین از لای دندانهای موش روی زمین میریزد، فیلم نمیتواند منطق جهان داستانی خود را برپا ساخته و به تماشاگر انتقال دهد. به طوری که این سوال پس از خروج مخاطب از سالن سینما در ذهن او باقی میماند که: «موش که آدم نمیخورد که.»
- لکلک بلورین بهترین فیلم درام خانوادگی: «یک زندگی هیجانانگیز»
خلاصه فیلم: فیلم نمایش گزیدهای از روزهای تکراری زندگی مشترک یک زوج است که هر روز مرد بلند میشود و با همان لباسی که در رختخواب خوابیده سر کار میرود و زن هم با همان لباس میرود سبزی میخرد و دوباره میآید آشپزی میکند. مرد یک جوان رعنای خوش سیما و خوشتیپ است که تمام فکر و ذکرش خانوادهاش است و تا حالا به هیچ زن دیگری حتا به چشم خواهری هم نگاه نکرده است. (یعنی به ثانیهشمار چراغ قرمز سر چهارراه بیشتر نظر دارد تا مثلن منشی شرکت) از طرف دیگر ...
[ادامهی متن را با کلیک بر لینک «ادامه مطلب» بخوانید.]
این مطلب برای «خطخطی» نوشته شد و به دلیل حساسیت موضوع ترجیح داده شد نرود برای چاپ!
شرکت در لاتاری گرینکارد یکی از آن کارهایی است که همه میدانند و انگار هیچکس نمیداند. یک قبحی دارد. مثل اینکه وسط یک مهمانی، در خانهای که درِ توالتش درست وسط سالن پذیرایی باز میشود، یک بندهخدایی هر ده-پانزدهدقیقه از جلوی همه رد میشود و میرود آن تو اما هیچکس نمیپرسد که «ببخشید مشکلی دارید؟» همه میدانند که او مشکلش چیست اما بهتر است صدایش در نیاید. حالا مهمانیای را فرض کنید که همهی حضار دم در توالت صف کشیدهاند و برای لحظهای آن را خالی نمیگذارند و هیچکس از آن یکی نمیپرسد که «شما حالتون خوبه؟». البته طبیعی است. در بازیای که تنها قانون و قاعده و معیارش شانس است، تنها تاکتیک بازی هم این میشود که تا میشود به شرکتکنندگان اضافه نکرد. حالا ما که ذاتن پنهانکار هم هستیم و این شرم از آشکارکردن «ولع در ترک کشور» یا «اشتیاق رفتن به ینگهی دنیا» هم خودش کافی است تا این موضوع به رازی تبدیل شود که همه میدانندش.
برای من اما مساله چیز دیگری بود. سالهای پیش، وقتی بحث لاتاری پیش میآمد، جواب من این بود: «من اگه برنده بشم، میفروشم میرم آمریکا [خصب]۱» به یکی از دوستان هم گفتم: «من که هیچ مغزی نیستم که بخوام فرار کنم. [خصب]» در جواب یک غیر دوست هم گفتم: «در ایران آزادی مطلق هست. میخوام برم ببینم بقیه جاها چه خبره. [جدی۲]» برای همین، وقتی امسال تصمیمی کبرا گرفتم برای شرکت در لاتاری (یا به عبارتی مجبور به تصمیم شدم) باید نهایت مراقبت را میداشتم تا کسی بویی نبرد؛ خیلی ضایع میشد. اما البته همه چیز آنطور که فکر میکردم پیش نرفت.
...ادامه داستان را با کلیک بر لینک ادامه مطلب بخوانید.
حالا که اینقدر بحث پایان دنیا داغه، همه به فکر اینند که تا دنیا تموم نشده چیکار کنند. من اما تو فکر بودم که تو اون دنیا و توی زندگی بعدی میخوام چی باشم. زد و یه درصد دنیا تموم شد. زد و یه درصد جای نماز و روزه ازت پرسیدند: «به اختیار خودت. میخوای چی باشی؟ ده ثانیه وقت داری!» (بالاخره اون همه جمعیت و ازدحام، همین ده ثانیه هم زیاده.) هر چند من برای همین انتخابم هم بیش از پنج ثانیه وقت نذاشتم؛ میخوام یه گربه باشم که یه روز سرد که از این بارونای خیلی ریز و نمنم میزنه که اصلن اسم بارون هم نمیشه روشون گذاشت، یه کاپوت گرم گیر بیارم و روش ولو شم و چرت بزنم.
اگه دنیا، طبق پیشبینیها، دو هفتهی دیگه تموم نشد، مجبورم تو همین دنیا آرزوم رو عملی کنم. پس اگه یه روز سرد زمستون که یه نم برفی رو زمین بود، دیدید یه مرد نیمگندهای رو کاپوت ماشینتون دراز به دراز لم داده، اول صداش کنید. اگه من نبودم اون وقت با چوب بزنیدش.
در سالگرد حادثهی جانگداز و غرورافزای تسخیر لانهی جاسوسی روباه پیر توسط دانشجویانی جان بر کف، منتخبی از عکسنبشتههای سه قسمتی سال پیش در قالب یک پست دوباره منتشر میشود. چون واقعن این واقعه ارزش مرور دوباره را دارد. لینک پستهای کامل در انتهای مطلب موجود است.
حالا که مدتی از جوشیدن عدهای دانشجو در برابر سفارت انگلستان و سررفتنشان داخل سفارت میگذرد، وقت آن است که نگاهی به دور از هیاهوی رسانهای به این پدیده حالا کاملا –پس از جوشیدن- جاافتاده و آماده سرو بیاندازیم. در پاسخ به سوال معاندان که به نیروی انتظامی خرده میگیرند، مروری دوباره خواهیم نمود بر تصاویر به دست آمده از آن جوشش تا ببینیم که این بیگانهها هستند که به این موضوع دامن چینچین میزنند و آن را حملهای ددمشیانه وانمود میکنند. نیروی انتظامی نیز هیچگونه کوتاهیای در بر نداشته است.
در بخش اول به این سوال پاسخ میدهیم:
چه شد که جمعیت شدیدی در برابر سفارت جمع شد؟

در ابتدا جمعیت در سالگرد پیروزی تیم فوتبال ایران بر استرالیا، جهت شادی و هلهله ناشی از پیروزیهای تیم والیبال ایران بیرون آمده بودند تا اعتراض خود را بدارند که چرا همهش شادی خودجوش برای فوتبال؟ چند سال دیگر باید منتظر بمانیم تا فوتبال به جام جهانی برود و بجوشیم؟ آنها سفارت انگلیس را بدین منظور انتخاب نمودند که انگلیسیها به عنوان مهد فوتبال، اصلا به جام جهانی والیبال نرفتهبودند! جمعیت در بیانیه منتشرنشدهای اذعان داشتند: «دلتون آب!»

عدهای از طرفداران خودپوش توم فیتبال انگلیس هم در صحنه حاضر شدند و توپی که وین رونی به دست خودش روی آن نوشته بود: «مرگ بر انگلیس» را به معرض همگان نهادند.

در پی رواج موج فرار مغزها، جوانان دانشجوی بسیاری جلوی سفارت جمع گشتند که خبرهای مسرتبخششان نه تنها از این جمعیت نکاست، بلکه نکاست! چون بقیه هم که کلاسشان تعطیل شد آمدند. دانشجو بیکار، کجا بهتر از سفارت؟

در پی بحران مالی در انگلیس، سفارت مزبور که با این بحران جعبه دنده نرم میکند، چوب حراج به اجناسش زده بود تا خرج فرم و زن و بچه رو بده! او از یکی از دانشجویان مسلط به انگلیس جهانخوار دعوت کرد تا تا این اجناس را بفروشد!
قیمت پایه: دشت اوله! بده در راه خدا!

این جمعیت افزون مشکلات بسیاری را برای دانشجویان ارباب رجوع افزون کرده بود.

سفارت مذکور تلاش کرد با راههای مختلفی مانند استفاده از تابلوی «توقف بیجا مانع کسب است» جمعیت را متلاشی کند.

در اینجا هم تابلوی «خطر مرگ ممنوع» را بر سر در سفارت نصب کردهاند بلکه از ازدهان جمعیت کاسته گردد. پیام این تصویر برای خانوادهها و والدین این است که انگلیس جای بدی است. بچهتان را نفرستید.

شلوغی و ازدحام که باشد، دستفروشها هم –مثل دستفروشهای مترو- سر و کلهشان پیدا شده و به جمعیت مزدحم میحفزویند! در این تصویر، دستفروشی، تی-شرت مناسبتی میفروشد. مشتریها هم مجبور شدهاند بروند بالا دست بزنند، جنسش را امتحان کنند.

دستفروشا که میآن، متکدیان هم میآن دیگه.

با ازدحوم بیشتر جمعیت، دیگر روی زمین جا نبود سوزن بندازی، لذا جمعیت رفتند روی در سوزن بندازند.

ایناها! (دانشجویان در حال انداختن سوزن داخل سفارت!)
در این بخش به این سوال پاسخ خواهیم داد:
نیروی انتظامی چگونه به وظایفش انجام رسید!؟
در این بخش به این بررسی پرداخت خواهیم نمود که نیروی انتظامی چه وظایفی داشته و آن روز چه کرد و خواهیم دید که نیروی انتظامی حتی بسیار فراتر از توان و وظیفهاش به مددرسانی اشتغال داشته و تعامل بسیار خوبی میان خود و شهروندان اعم از مردم همیشه فارس و غیره داشته است.
در واقع در آن روز اصلا هیچ نیازی به حضور نیروی انتظامی دیده نمیشد و هر چه بود حماسه آفرینی حضور شهروندان در همکاری با پلیس بود. به تصاویر که بنگرید هیچ اتفاق خاصی را در جریان مشاهده نمیکنید.

عدهای به صورت خودجوش برای همکاری با نیروی انتظامی در طرح جمعآوری دیشهای حامل ماهواره آمده بودند.

یک کارمند سفارت در حال تنظیم دوربین مدارچرخش

یک شهروند دانشجو در حال بازی مفرح فریزبی

سانس شب برای خانمها بود. البته تعداد مراجعین خواهر، اندکتر بود و ازدحامی نیافرید.
اما با این وجود نیروی انتظامی مراقبت دقیقی بر اوضاع داشت و به نهایت مراقبت حال شهروندان را مواظبت نمود.
صحنههایی از این همیاری سراسر مهربانی و دلسوزی را مشاهده کنید:


نیروی انتظامی حتی مراقبت بسیار شدیدی از حقوق حیوانات مینمود. شهروندان که جای خود!

و بر خلاف باور عمومی، پلیس ایران هیچ مخالفتی با گرافیتی ندارد.
(حاج آقا آدرس وبسایت مینویسه!؟ من که هر چی فکر کردم کلمه انگلیسی یادم نیومد که توش دو تا w پشت سر هم باشه!)
پلیس مراقبت شدیدی، حتا از اموال ملکه انگلیس داشت:

اما پشت این ظاهر حلبی، نیروی انتظامی در مواقع لازم اقتدار خود را بدون گذشت و دلسوزی و با استحکام بالا نشان داده و ذرهای از وظایف خود کوتاهی نکرد:

نیروی انتظامی، به شدت از در سفارت مراقبت میکرد.

و بر خلاف دانشجویانی که واحدهای زبانشان را درست و درمان پاس نکرده بودند، نیروهای انتظامی به زبان مسلط بوده، از این فرصت برای ارتقای سطح زبان خود استفاده کردند و تعامل فرهنگی مناسبی با کارمندان سفارت داشتند:
-Is this your dog?
-No! It's my aunt's! What do they do?
-They are students?
-What do they study?
-They study Vandalism Engineering... گواهی اشتغال به تحصیل چی میشد؟!
در بخش پایانی، به حوادثی خواهیم پرداخت که به اشغال لانه روباه پیر موسوم گشت. از خلال یک گزارش تصویری موشکافانه به دنبال دلایل بینظمیهای به وجود آمده جستجو خواهیم نمود و خواهیم دید که بالاخره نیروی انتظامی هم کوتاهیهایی داشته که در حد ریشتراش هم نبوده و کاملا قابل چشمپوشی هستند.
در این بخش به این پاسخ جواب خواهیم داد که:
پس بالاخره چه شد که شلوغ شد و سفارت سقوط کرد؟ نیروی انتظامی چه خطاها و کوتاهیهایی داشت؟

ابتدا نیروی انتظامی در آرامش دست به آرایش نظامی زد. سرمربی این تیم در اعتراف خبری بعد از بازی افزود: ما حریف را دست کم گرفته بودیم!

در ادامه با پرتاب نارنجک و مواد محترقه توسط عده کثیری از دانشجونماها، داور برای دقایقی بازی را متوقف کرد و جمعیت برای او شیر سماور مسالت نمودند! همان سرمربی ادامه داد: ما از گاز اشکآور استفاده نکردیم چون راضی نبودیم یه قطره اشک از چشم دانشجویی بچکد.

عدهای با سیاهنمایی تابلوی سفارت، پلیس را در تشخیص اهمیت استراتژیک مکان مورد محافظت دچار سردرگمی و تردید نمودند.
مامور اول: حالا اینجا کجا هست ما اومدیم مواظبش باشیم؟
مامور بعدی: نمیدونم! مثکه سفارت یه جزیرهایه در غرب آفریقا!

چنانچه در بخشهای پیشین نیز اشاره گشت، نیروی انتظامی وظایف دیگری را نیز مجبور شد انجام بدهد که خود مخل نیروی انتظامیشان بود! مثلا در اینجا پلیس وظیفه ماموران سازمانهای بشر دوستانه و آمبولانس را نیز با هم در برداشته است و به فردی که از سفارت انگلستان تقاضای پناهندگی کرده پناه میدهد!
البته نباید از نقش سیاهنماییها و عناصری که سعی در بر همزدن آشوب ایجاد شده داشتند بگذریم. اینجا استثنائا در گذشت لذتی نیست!

مثل این دانشجوی نفوذی که با محکم به چترش برخورد میکند تا پلیس را بدنام کند.

یکی از افرادی که هنوز دستگیر و در حال بازجویی است.
- بازجو: «خداییش چیکار داشتی میکردی؟! درامز میزدی!؟»
-دانشجو: «نه سرکار! من رو چه به این قرطی بازیا! من ورزش باستانی کار میکنم، میل میزنم!»

در ادامه پلیس مجبور شد برای کاستن از فشار افکار دانشجویان، در را باز کند تا عدهای بروند داخل سفارت ببینند خاک انگلیس و آسمانش چه رنگی است.
افسر پلیس: «دانشجویان عزیز توجه داشته باشند! پلیس هیچ مسئولیتی در قبال اشیاء قیمتی نخواهد داشت.»

اولین دسته از دانشجویان مشارکت کرده در تور بازدید از سفارت انگلیس، خیلی خوشحال به آغوش وطن میخزند! البته از آنجایی که سفارت خاک کشور محسوب میشود، گردشگران از سفر خارجیشان سوغاتی نیز آوردند. پلیس نظارت میکند اشیاء قیمتیای از سفارت خارج نشود.
اما همه اینها باعث نمیشود که به کوتاهیهای نیروی انتظامی اشاره نکنیم:
مثلا بعضی از ماموران خوب توجیه نبودند:

بینظمیهایی مانند این تابلوی سر و ته هم در محوطه دیده شد.
خوشبختانه این حادثه تلفات دیگری نداشت.
لینک پستهای کامل:
بخش اول . بخش دوم . بخش پایانی
حکایت آن مریض که دوایش نیمی سم بود و نیم درمان -و حکایت آن بیسواد که هر نوشتهای بدیدی ناسزایی بگفتی
فردی را مرضی افتاد. دوستیش به بالین آمد. چون آن حال بدید گفت طبیبی به فلان دارو این مرض را درمان همیکند. پرسید: «آن دوا چیست؟» گفت: «اینها که گویم در شیشهای آب نیک با هم درآمیز و یک شب نگهدار تا سم از آن جدا گردد. آنچه بماند دوای درد تو است.» آن کرد و پس از شبی، گردی در آب بنشست. بخورد و جان بداد. آن مرد را خواستند که تو کشتیش. گفت آن دوا را طبیب دستور بدادی و قاتل او باشد. طبیب را به محکمه بردند. گفتند این بیچاره از داروی تو بخورد و بمرد. طبیب پرسید چه خورد. گفتند اینها را با هم آمیخت. گفت: «همین است. آیا شبی آن را نهاد؟» گفتند آری. پرسید: «از آنچه ماند چه خورد؟» گفتند: «چون زهرش تهنشین شد، آنچه ماند نوشید.» طبیب برسرزنان فریاد برآورد که وااسفا! نسخهی من واژگون کردهاید و من را به خونخواهی آوردهاید؟ باید که خون او از این مرد خواهید. پس رو به او گفت: «گفتی آنچه مانَد دوا است و باقی سم اما نگفتی که آنچه مانَد در زیر است یا بر رو؟!»
بود اندر شهر فردی بیسواد - هر که هر چیزی نوشت او فحش داد
زو بپرسیدند اُف گویی چرا - گفت شاید ناسزا گفته مرا
روز دیگر کاغذی دیدی سپید - برجهید و پاره کرد و بردرید
باز پرسیدند این دیگر چه بود - این که هیچش حرفی و خطی نبود
گفت این یک بتر باشد بسی زان دیگران - چون نویسد هر که هر چیزی بر آن
هر که دارد خوی بد، نفس پلید – چشم و گوش و جان او جز این ندید
هر خطی در چشم او لغو اوفتاد – گرچه نابینا بود یا بیسواد
میخوام یه جور انجمنی، تشکلی، چیزی واسه حمایت از حیوانات بزنم که هدف اصلیش جلوگیری از توهین به حیوانات باشه. بخوام دقیقتر توضیح بدم؛ یعنی که دیگه آدما حق ندارند برای فحش دادن به هم از اسم حیوونا استفاده کنند. کسی به اون یکی نگه «الاغ»، «پدرسگ» یا «گوریل»! هر کسی بگه: «طرف مث گاو میمونه» جریمه بشه یا نباید بگیم: «مث سگ دویدم.» یا «مث اسب خوابم میآد». حتا درسته که مثلن خرس گندهست اما دلیل نمیشه که شما واسه توصیف بزرگی هیکل یه نفر بگی «مث خرس». شاید به خرسه توهین بشه و بهش بربخوره. (چه میدونم؟ مثلن بگه «عین سانتافه گندهست».)
البته برخلاف خیلی از این مسئولان و دستاندرکاران، من همینجوری کاری رو ممنوع نمیکنم. براش راهحل یا حداقل یه جایگزین هم ارائه میدم که ممنوعیتش راحتتر بشه. مثلن اینکه بگن ماهواره ممنوعه، تا زمانی که نگند بهجاش چی بایست بذارین فایده نداره (صدا و سیما هم اسمش جایگزین نیست. مث اینکه دکتر بگه گوشت نخور، کودآهن بخور!). اینجا هم راهحل من اینه که به جای نام حیوانات، برای فحش دادن فقط و فقط از خصلتهای ناپسند (یا حتا پسندیده!) انسانی استفاده بشه. مثل «حسود»، «متعصب» یا «دهنبین». تاکید میکنم: فقط صفات انسانی. حتا کسی نبایست به اون یکی بگه «هویج» یا «چاغال» چون اولن ممکنه بعضیا از کار من تقلید بکنند و انجمنهای حمایت از سبزیجات و اینا بزنند. اما مهمتر از اون اینه که این طوری، فحشدادن جنبهی تربیتی و پندآموز و عبرتآمیز هم پیدا میکنه. مثلن من امتحان کردم «نادون» خیلی فحش خوبیه و زیاد هم کاربرد پیدا میکنه. خب! مسلمن اوائلش تا بیاد جا بیفته کمی عجیبه که مثلن یه یارویی کلهش رو از تو ماشین بیاره بیرون و به رانندهای که پیچیده جلوش بگه «کینهتوز». ولی مطمئنم که اولین باری که یکی برای توهین به اون یکی گفت «یابو» هم چنین حسی وجود داشته! یعنی همه لحظهای جا خوردند که چرا یه نفر باید یکی دیگه رو به اسم حیوون صدا کنه. آیا اسمش اینه؟ آیا قصد توهین داشته؟ اصلن چه ربطی داره؟ آیا یابو چه ویژگیای داشته که اینجا اسمش به میون اومده؟ یابو که حیوون مفیدیه و...
فکر کنم متوجه شدید که کلن بحث حمایت از حیوونات و اینا بهونه بود. گور باباشون! اونا که یه مشت حیوونند. من به فکر تربیت جامعهی بشریم.
این را برای شماره سیزدهم خطخطی (تیر ماه 1391) نوشتم که با کمی تغییر و با حذف دو تا از پیشنهادها (خودتان بخوانید حدس خواهید زد کدامها!) چاپ شد. اگر از آن خوشتان آمد که برای خواندن نوشتههایی مشابه و اگر هم خوشتان نیامد برای خواندن مطالبی بهتر، مجله را به قیمت بسیار نازل ۲۵۰۰ تومان خریداری کرده و بخوانید و به دوستان خود نیز معرفی و پیشنهاد کنید.
در خبرها آمده بود که پس از آنکه سرنوشت قهرمانی جام باشگاههای اروپا در فصل گذشته در ضربات پنالتی مشخص شد، سپ بلاتر از بکنباور درخواست کرده تا روشی جایگزین برای پنالتیهای ناعادلانه پیشنهاد کند. ما به واسطه انساندوستی -و علاقه به تیم آلمان که علاقه به بکنباور را نیز در برگرفته و لذا راضی به زحمت او نیستیم- و از آنجا که هنر نزد ایرانیان است و البته هنوز بس نشده بلکه تازه شروع شده و هر کشف و اختراعی از ما ناشی شده و میشود و خواهد شد و به خصوص در زمینهی فوتبال بسیار صاحبنظر (اما چون زنبورِ بی عمل) هستیم، مقدار معتنابهی پیشنهاد آماده کردهایم که در اینجا همراه با نقد و تحلیل عرضه میداریم و این آقایان اگر یکی از اینها را برنگزینند ثابت میکنند که تحت فشار آمریکا و امپریالیزم جهانی هستند و به اعتلای فوتبال جهانی اندیشه ندارند و غیره و ذالک.
- پیشنهاد اول: کرنر به جای پنالتی
تشریح: ده تا کرنر برای هر تیم. پنج تا از این نقطه، پنج تا از آن نقطه. تصمیم این که کدام یکی از نقاط «این» نقطه باشد و کدام یکی «آن»، با پرتاب ربعسکه گرفته خواهد شد. هر تیمی از این کرنرها به تعداد گل بیشتری رسید برنده است.
خوبیها: تنوع
بدیها: از پنالتی که بدتر نیست.- دوم: پرتاب اوت دستی
تشریح: عین گزینه بالا است، فقط اوت پرتاب میکنیم.
خوبیها: تنوع بیشتر! در ضمن در این زمینه ایرانیها حرف بسیاری برای گفتن دارند.
بدیها: از کرنر زدن که بدتر نیست!- پیشنهاد سوم: برخورد تنبیهگرایانه و عبرتآموز
تشریح: دو تیمی که حتی در وقت اضافه هم نتوانند برنده باشند اصلن لیاقت برندهشدن و راهیافتن به مرحله بعدی یا بردن جام و اصلن لیاقت فوتبال بازی کردن را ندارند! همان بهتر که هر دو حذف شده و تیم سومی به عنوان برنده انتخاب شود.
خوبیها: «خوبی از خودتونه.»
بدیها: شیوهی یک بار مصرفی است، چون یک بار که این کار انجام شود، همهی تیمها به شدت عبرتآموخته میشوند و حتی خودشان را میبازانند اما با تساوی از زمین بیرون نمیآیند... («خب این که خوبیش شد، نه بدیش!»)- پیشنهاد چهارم: انتخاب برنده توسط پرتاب سکه
تشریح: «توضیح بدم حتمن!؟ لازمه؟»
خوبیها: تعیین سریع برنده بازی، بدون استرس و هیجان کاذب ضربات پنالتی
بدیها: امکان مخدوششدن یا غیرعادلانهشدن نتیجهی بازی در اثر تاثیرپذیری نتیجهی پرتاب سکه از بازار سکه و حتی نرخ ارز وجود دارد. (در همین راستا پیشنهاد میشود از دیگر روشهایی مانند سنگ-کاغذ-قیچی یا بعضی از بازیهایی که با ورق و پاسور انجام میشود برای تعیین برنده استفاده کرد... از اتاق فرمان اشاره میکنند که همان سنگ-کاغذ-قیچی خوب است!)- پیشنهاد پنجم: آنقدر بازی کنند تا جانشان در بیاید.
تشریح: در این شیوه بازیکنان تا جایی که توان دارند فوتبال بازی میکنند، اگر باز هم کسی برنده نشد برای حفظ قوای جسمانی، بازیکنان به بازیهای کمتحرکتری همچون گلف (متناسب با زمین چمن) روی میآورند و اگر باز هم نتیجه گرفته نشد، وزنهبردای یا شطرنج. اگر در شطرنج هم مساوی شدند نتیجه در ضربات پنالتی توسط مهرهها مشخص خواهد شد.
خوبیها: افزایش دیگر تواناییهای فوتبالیستها و تبلیغ برای ورزشهای کمبضاعتی چون بوکس!
بدیها: کجای زمین فوتبال را سوراخ کنیم برای گلف؟ («زیر پرچم کرنر؟ اگر توپ را زدند افتاد داخل تماشاچیها چی؟»)- پیشنهاد ششم: تعیین برنده توسط آراء مردمی
تشریح: در این شیوه برنده بازی با رایگیری از تماشاچیان و مردم همیشه در صحنه، انتخابات خواهد شد.
خوبیها: از این بهتر نمیشود!
بدیها: اولن در این شیوه برنده واقعی مردم هستند! بنابراین هیچ یک از تیمها در حقیقت برنده نیست یا حداقل شادی پیروزی واقعی را نخواهد چشید. دومن در ممالک غربی که دموکراسی واقعی بر آنها حاکم نیست، اعتمادی به صندوقهای رای وجود ندارد. سوم این که به خصوص در کشور خودمان استقبال بینظیر و مشارکت بالای تماشاچیان، ممکن است باعث تمدید مهلت رایگیری و طولانی شدن زمان بازی شود. البته این مورد با رایگیری بدون صندوق و به وسیله ارسال پیامک به شمارههایی که در زیر حک شدهاند نیز قابل حل است.- پیشنهاد هفتم: تعیین برنده توسط داور بازی
تشریح: یک عدد داور عادل و عالم و بالغ و شاغل، تیم برنده را انتخاب خواهد کرد. در بازیهای حساس این کار به عهده داور خارجی خواهد بود!
خوبیها: چه کسی از داور به صحنه بازی نزدیکتر و برای قضاوت عادلانه مناسبتر؟ در ضمن با اینکار، نه تنها استفاده از شیر سماور، اگروز خاور یا توپ و تانک و فشفشه و دیگر ادوات مشابه توسط تماشاگرنمایان –از ترس مساویشدن بازی و افتادن سر و کار نتیجه به داور- به حداقل میرسد، بلکه تماشاگرغیرنمایان حتی به تشویق و تکریم و احترام داور نیز مشغول گشته و ارتقای سطح فرهنگی فوتبال را در ورزشگاهها –دست کم در بازیهای حذفی!!- باعث خواهند شد.
بدیها: ممکن است شرایط ناهموار زمین در انتخاب داور تاثیر بگذارد.- پیشنهاد هشتم: تعیین برنده در صحن علنی مجلس
تشریح: نتیجهی بازی را نمایندگان در خانهی ملت تعیین خواهند کرد.
خوبیها: خوبیش برای استقلال و پرسپولیس است و دیگر تیمهای تهرانی که نمایندگان بیشتری در مجلس دارند. آنهم با انتقال مساوی تیمها به شهرستانها حل شدنی است.
بدیها: ممکن است دولت در اجرای مصوبهی مجلس تعلل کرده و یا از آن سر باز بزند. در نتیجه کار به نهادهای دیگری مثل دیوان عدالت اداری بیافتد و تازه پس از صدور رای ممکن است تجمعهای اعتراضآمیز مردمی باعث کان لم یکن تلقی شدن حکم صادره شود و... خلاصه که ممکن است فوتبالیستها و تماشاگران تا چندین ماه مجبور شوند در استادیوم بمانند تا نتیجهی بازی مشخص شود یا تا یک-دو سال پس از قهرمانی استرس پسگرفتهشدن جام را داشته باشند.- پیشنهاد موقتی برای اجرا در بازیهای یورو ۲۰۱۲ (تا زمان بررسی دقیق و انتخاب از گزینههای بالا): انتخاب برنده بر اساس میزان بحرانزدگی
تشریح: از آنجایی که کشورهای حوزه یورو ۲۰۱۲ از دست و پنجه بحران مالی شدیدی به نرمی رنج میبرند اگر بازی مساوی شد هر تیمی بیشتر دست و پنجهاش نرم باشد (طبق آخرین شاخصهای بازار بورس و قیمت دلار و میزان نرخ بیکاری و بدهی و غیره) بازنده است.
خوبیها: «خوبی خاصی که نداره!... همون پنالتی بزنید.» (البته من چون طرفدار آلمان هستم، با این روش شانس قهرمانی آلمان افزایش پیدا کرده و شانس تیم اسپانیا کاهش مییابد و در ضمن دیگر امیدی نخواهد بود که یونان ناگهان (زرررت!) قهرمان جام شود!)
بدیها: بدی خاصی هم ندارد. فقط آخرش تکلیف مشخص نیست که خبر فوتبالها را باید در بخش اخبار ورزشی شنید یا اخبار اقتصادی.
حکایت آن طبیب که سلامتی حاکم را مراقبت داشت و آشپز دربار
گویند حاکمی چون جوانی خویش از دست رفته و تن ز گذشت عمر فرسوده بدید از روزگار پیریش در اندیشه شد و از مرگ در هراس. وزیران را بخواست و این اندیشه با آنان باز گفت. گفتند طبیبی خبره باید تا شب و روز احوال پادشاه مراقبت بدارد. پس حکیمی یافتند دانشش بسیار و در شفای بیماران زبانزد. چون به دربار آمدی گفت اولین قدم آن باشد که پادشاه خویشتن از خوردن آن طعام که ضرر به وی رساند باز دارد و بر خوردن طعام نیکو اصرار ورزد. طباخ را گفتند که زان پس هفت گونه از غذاهای گونهگون طبخ کند و حکیم، آن را که بهر سلامتی پادشاه بهترین باشد برگزیند. دیگر روز سفرهای رنگارنگ بیاراستند و طبیب به سفرهخانه آمد. جمله غذاها بدید و ناگاه دستور بداد تا طباخ را گردن زنند. در حیرت شدند و علت باز پرسیدند. طبیب گفت: این غذاها که او ساخته، دیر نباشد که حاکم را به کشتن دهد. طباخ که میگریست فریاد برآورد که اگر دانستمی کدام یک پادشاه را نسازد و کدام او را مناسب باشد، خود طبیب بودمی و اگر قصد جان پادشاه داشتمی که نیک دانستمی چه دهم تا عمرش به ساعتی نپاید.
گفتی که سخن مران، قلم بشکستیم/ گفتی که مکن، دست و زبان را بستیم
اکنون به چه اندیشه تو ما را خواهی؟/ پندار در آن فکر که خواهی هستیم
در آستانه دور دوباره جدید مذاکرات هستهای در مسکو، خبرنگار واحد مستقر پشت درهای بسته جزییات نه چندان جدیدی را از مذاکرات قبلی در بغداد افشا کرده است. مروری میکنیم بر این گزارش تا ببینیم چه شد که مذاکرات به مسکو ادامه یافت؟
- آغاز مذاکره:
محل نشستن هر طرف مذاکره در اطراف میزِ گردِ مذاکرات با پرتاب سکه توسط داور تعیین شده و هر دو تیم آماده شروع مذاکرات هستند. کاغذها، اسناد، مدارک، اوراق بهادار قابل انتقال به غیر و دستمال کاغذی جلوی اعضا روی میز است و باد آرامی گوشهی کاغذها را بلند میکند و دوباره کوتاه میکند. باد که کمی شدیدتر میشود، بوتهی خاری هم از وسط صحنه غلتزنان میگذرد. سکوت سبکی حکمفرما است چون علاوه بر صدای ساز دهنی از دور، گاهگاه صدای انفجاری هم از نزدیک شنیده میشود. با وجودی که مذاکره در سالن سرپوشیده برگزار میشود، نه تنها در نماهای کلوزآپ میبینیم که دیپلماتان با چشمان تنگشده در اثر تابش آفتاب و تنگتر شده در اثر نگاههای مرموز و متخاصمانه و «دقیقزیرنظرگیرانه» به حریفان خود مینگرند بلکه با وجودی که میز مذاکره گرد است اما آفتاب در چشم همه اعضا افتاده است و هیچکدام پشت به آفتاب نیستند که خود نشان از شرایط حساس این مذاکرات دارد. یکی، شاخهی خشکی گوشهی لبش دارد. آن را تف میکند و ریشهاش را زیر زبانش برای روز مبادا نگه میدارد. دو طرف به آرامی دست خود را سمت کاغذهای روی میز میبرند. سرانجام یک عضور تیم ملی مذاکرهکننده ایرانی آغاز میکند: «شما که با همان پیشنهادهای گذشته اینجا آمدهاید؟»
- طرف خارجی: «همین طور است. شما هم که کوتاه نمیآیید؟»
طرف ایرانی سری به علامت منفی یا شاید هم مثبت تکان میدهد. یعنی نمیداند بگوید «نه! کوتاه نمیآییم.» یا «بله! کوتاه نمیآییم.»! مهم این است که منظورش را میرساند و سپس ناگهان همه، دفتر و کاغذهای جلوی خود را جمع میکنند. سعید جلیلی رو به خانم اشتون میگوید: «خب! چه خبر؟!» اشتون جواب میدهد: «سلامتی؟ شما خوبین؟ اینجا کجاست واسه گفتگو تعیین کردین آخه؟»
- جلیلی: «آخر هفته مهمونی دعوتیم، خواستیم نزدیک باشه که سریع برگردیم پیش خانم بچهها. یه زیارتی هم میکنیم سر خاک امام تو بغداد... بغداد!؟»
- اشتون: «این ریزگردها چیه اینجا؟»
- جلیلی: «اینا هم امتیاز میزبانیه دیگه!»
ادامه مذاکرات در این فضای دوستانه پیگیری نمیشود و به جلسه بعد موکول میشود.
- در حاشیه مذاکرات:
- در گوشهای از فضای صمیمی مذاکرات، چند عضو تیم خارجی با اشتیاق منتظرند تا عضو ایرانی، قلیان را که در مذاکرات پیشین با آن آشنا شدهاند چاق کند. این مقام مسئول میافزاید: «این دفعه براتون تنباکوی توتی فروتی (Tutti-Frutti) آوردهام.»
-یکی از اعضای کارشناسی ارشد تیم ایرانی یک باقلوای استانبولی که از مذاکرات قبلی هنوز خورده نشده را برمیدارد و در حالی که ظرف آجیل حاوی زعفران ایرانی و پسته رفسنجان وارداتی از چین را به سمت اشتون هل میدهد تعارف میکند: «بیا کتی! پسته بخور!»
- یک مذاکره کننده: «خبرنگارها هم پشت در هستند بگيم بيان تو؟» یک مذاکرهکننده دیگر: «نه بابا! اومدیم خودتون رو ببینیم.»
- جلیلی به اشتون (یا برعکس): «قرار دفعه بعدی رو بذاریم مسکو، تابستونه، اونجا هواش بهتره.»
- پایان مذاکرات:
مذاکرهکنندهی ایرانی موزی از سبد میوهها بر میدارد و به دوستش نشان میدهد: «موز بخور که برگردیم تهران دیگه از اینا گیر نمیادا!» و هر دو شدیداللحن میخندند. وقتی متوجه نگاه پرسشگر رقبا میشوند، برایشان توضیح میافزایند: «مذاکره قبلی همین موز، کیلویی هزار تومن هم نبود، حالا شده چار تومن. از اون موقع همه هجوم آوردند موز میخورند فکر میکنند خبریه! [لول]» مذاکرهگر خارجی میپرسد: «چرا گرون شده؟ به خاطر تحریمها؟» ناگهان مذاکرهگرهای اینوری جدی میشوند: «نه خیر! تحریمها بر ما هیچ اثری نداشته است.» (این مذاکرهکنندگان در مورد اثر تحریم بر روی موز و قیمتش توضیحی ندادند.) فضا سنگین میشود. کتی برای شکستن این سکوت سنگین، زورش نمیرسد و از یکی از مذاکرهکنندههای قلچماق دعوت میکند که فضا را تلطیف کند. او با لبخند لطیفی میگوید: «خیلی جالبه. موزهای ما همه سبزند! خیلی خوبه که تو این جلسات علاوه بر مذاکره، از برخی از این تفاوتهای فرهنگی بین خودمون هم مطلع میشیم.» ناگهان دیپلماتهای ایرانی –احتمالن از ترس اخراج- موز به دست، خشکشان میزند. کتی از کیفش کرم مرطوبکننده در میآورد تا خشکی آنها را برطرف کند اما دیپلمات ما دستش را برای رد به سینه او میزند (و در همینحال مطمئن میشود که سینه او در این لباس جدید پیدا نیست.) و با افتخار در حالی که کِرِم خودش را روی میز میکوبد میگوید: «ما خودمان بزرگترین واردکننده لوازم آرایشی در خاورمیانه هستیم.» سپس همین طور که نگاه ظریف و خطرناکی به حضار دارد میگوید: «در ضمن ما اینجا نیومدیم که از اختلافات فرهنگی حرف بزنیم. ما فقط در مورد مسائل هستهای مذاکره میکنیم. موز هم که هسته نداره. پس تمام!» و این چنین دور دیگری از مذاکرات با قاطعیت هر چه بیشتر به اتمام میرسد.
- خواهید دید:
در قسمت آینده، در مذاکرات مسکو خواهید دید که...
این نوشته با اندک تغییری در شماره اردیبهشت ماهنامه طنز خطخطی چاپ شد.
بی.بی.سی. فارسی در اقدامی معلومالحالانه در برنامهای دست به انتخاب شخصیتهایی به عنوان بزرگان ایرانزمین یازیده است که البته همچون همیشه مشخص است سرمنشا این عمل دژخیمانهی آنان از کجا آب میخورد. به همین رو و به قصد پاسخی مشتدردهانانه و ددمشنانه ابتدا هویت اصلی و پنهان این شخصیتها را در معرض دید همگان افشا نموده تا پرده از پشت پرده این اقدام نرم بی.بی.سی.فارسی برافکنیم و سپس خود دست به انتخابات بزرگان ایران زمین میزنیم. برای این کار از بسیاری از شخصیتهای دست اندر نظر و صاحب کار برای رایگیری و انتصاب بزرگترین شخصیتهای واقعی و راستین ایران دعوت نمودیم تا با همکاری و همفکری این لیست را تهیه کنند. (البته در پایان چون نظر آنها با نظر ما مغایرت داشت آنان را کنار نهادیم و نظر خودمان را عرضه داشتیم. بالاخره ما خودمان مهندس هستیم و در همه امور واردنظر.)
- کوروش کبیر: پادشاه ستمخیز و کشورگشا که پس از هر کشورگشایی با انتشار منشورهایی دست به تحریف تاریخ میزد. او خود را پادشاهی عادل میدانست در حالی که حتی یک سند هم پیرامون واریز یارانه نقدی به حساب ایرانیان در دوران او وجود ندارد. در توصیف شخصیت او همین بس که امروزه نقل بزمهای سیاسی و غیرسیاسی ایرانیان لسآنجلستبار است و گفتههای –به اصطلاح- حکیمانهاش نقل شبکههای مجازی معاند.
- فردوسی: عمده شهرت او در این است که حق انحصاری نشستن وسط میدان فردوسی را با حمایت لابی غرب به دست آورده و مشخص است که پسر بیسواد همسایه ما هم صبح تا شب وسط یک میدان مهم پایتخت بنشیند حکیم و معروف میشود! البته همین شهرت را نیز او حتمن مدیون رسانههای غربی است وگرنه چرا حوض وسط میدان ونک به عنوان شخصیت ایرانزمین انتخاب نشد؟! وی مهمترین اثرش «شاهنامه» را نیز با دزدیدن و کپی-پِیست استتوسهای پهلوانان ایران باستان همچون رستم و زال و اسفندیار در پروفایل فیسبوک خودش و سپس جمعآوری و انتشار آنها خلق کرد.
- حافظ: فال فروشی بود در قرن هفتم-هشتم قجری همری که عمده درآمدش از فالفروشی در چهارراههای شیراز را خرج میگساری و بزمآرایی و باده گلگون مینمود. عدهای هم او را یک جاسوس بانفوذ خارجی میدانستند که حتی در مذاکرات خود میتوانسته است سمرقند و بخارا را ببخشد. تربت او امروزه زیارتگه رندان جهان است.
- ابن سینا: ایرانی ساکن دبی که داروخانههای زنجیرهای اداره میکرد و اعراب امارات به تازگی اسناد محل تولد و کسب او را رو کرده و هویت واقعیاش را برملا ساختهاند. در حقیقت پزشکی درباری بود که دسترسی بیپایان به داروهای گرانقیمت، بیمه بدون محدودیت و مافیای ناصرخسرو داشت. من هم این همه امکانات داشتم پزشک موفقی میشدم.
- زرتشت: گنجاندن او در بین بزرگان منتخب ایرانزمین به دستان پشت پرده مافیای پارچه و پرده خیابان زرتشت و جهت تبلیغات برای این راسته صورت گرفته است وگرنه از بین ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر سراغ جرجیس نمیروند!
- مصدق: بزرگترین خدمت او به هموطنانش این بوده که کاری کند که منجر به تعطیلی ۲۹ اسفند شود. آخر مرد حسابی ۲۹ اسفند کی سر کار میرود؟
و اما اکنون شخصیتترینهای واقعی ایرانزمین به انتصاب ما:
- نفت: بدون شک میتوان به عنوان بزرگترین شخصیت و تاثیرگذارترین فرد در تاریخ ایرانزمین به حسابش آورد. تاثیرپذیری فرهنگ ایرانیان از نفت به حدی است که حتی آن را به سر سفره میبرند. در عرصه سیاست خارجی نیز این سرمایه ملی در سرتاسر جهان شناختهشده و نامآور است و کشورهای غربی بسیاری مایل به وارد کردن این دستاورد بزرگ ایرانیان بوده و در صف آن زنبیل مینهند و پول خوب و کالای نامرغوبی هم برایش میپردازند. شاعر گرانقدر پارسی در ستایش او گفته است: «ای نفت همه بهانه از توست». تاثیر و نفوذ او حتی به دورترین دوران پیش از باستان و حتی پیش از کشف نفت نیز باز میگردد. دورانی که آریاییان اصیل مهاجر به فلات مرکزی وارد شدند و پیر آنان عصا بر زمین کوبید و بویی کشید و گفت: «سرزمین خود را اینجا بنا میکنیم» و چون علت از او جویا شدند، چشمکی زد و گفت: «بعدن میفهمید!» در روایت است که حتی کوروش ستمگشا نیز قلمرو خودش را بر اساس سرزمینهایی که بعدها نفت در آن کشف میشد انتخاب میکرد وگرنه اگر راست میگفت چرا نرفت مثلن تبت را بگشاید!؟
- صدا و سیما: حضور فیزیکی آن به صورت جعبه جادویی در خانه هر ایرانی از حضور فیزیکی دیوان حافظ -بدون شک- بسیار بیشتر است اما حضور معنوی آن در قلب و جان و اعصاب میلیونها ایرانی، بسیار بانفوذتر، سهمگینتر و جانفرساتر است. تاثیر آن در فرهنگ ایرانیان –مانند نفت- حتی تا تاثیر بر سفره و غذاهای ایرانی نیز پیشرفته است، به طوری که غذای ملی ایرانیان با الهام از سبک خاص و منحصر به فرد سریالهای صدا و سیما تهیه شده است: آبگوشت. یکی از دلایل عدم نامآوری این شخصیت بزرگ را میتوان در افتادگی ذاتیش یافت؛ مانند نفت که شخصیتی افتاده دارد و همیشه در زیر زمین یا در بشکه زندگی میکند، صدا و سیما نیز خوی پهلوانی دارد و به احدی جز خودش اجازه تقدیر و تشکر از خودش را نمیدهد.
- پیکان: اگرچه استعمار پیر با تحریف تاریخ سعی دارد این عنصر هویتی و ملی ایران را به نام خود مصادره کند اما در هر صورت اسناد بسیار تاریخیای از اصالت این اسطوره ایرانی وجود دارد (این اسناد مانند بسیاری اشیا تاریخی ایران باستان، توسط استعمارگران غربی به یغما رفته اما در موزهها نگهداری نمیشود.) در چندین دهه یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین شخصیتهای ایرانی بود چنانچه هر روزه در هر کوی و برزنی قابل مشاهده بود و محبوبترین وسیله برای حمل و نقل عمومی به شمار میرفت. پس از مبارزهای طولانی، پیکان پیر و خسته اسیر فشارهای نهادهای بینالمللی تحت نفوذ اجنبی قرار گرفته و به موزهها رانده شد اما حضور افسانهای او در خیابانهای کشور همچنان به صورت قلب تپنده هزاران پژو روآ و وانت باردو ادامه دارد.
- آلودگی و ترافیک تهران: معروف است که اگر بالزدن پروانهای در آمازون ممکن است به توفانی در فلانجا منتهی شود، ترافیک تهران حتمن در بزرگترین وقایع هر روزه تاثیرگذار است. چه بسیار طرحهای مخرب و زیانباری که در ترافیک تهران دیر به مقصد رسیده و لغو شدهاند و چه بسیار شهروندان بیهوده و فتنهگری که در تعطیلات شمال در اثر کمبود آلودگی، جان خود را از دست دادهاند؛ از این رو نقش آلودگی و ترافیک پایتخت در سازندگی کشور انکار ناپذیر است. در پی کشف اهمیت این پدیده، دولت با افزایش محصولات ایرانخودرو و سایپا و همچنین تولید بنزین مقرون به صرفه داخلی، در راستای سیاستهای عدالت محور خود اآلودگی و ترافیک را به دیگر شهرهای کشور نیز توزیع نموده و وعده داده به زودی همه شهرستانیها و روستاییان از این نعمات سازنده برخوردار شوند. در سالهای گذشته حتی در فصول گرم هم واردات غبار و آلودگی از کشورهای همسایه انجام میشود تا شهروندان هوا به هوا نشوند و برای چشیدن طعم آلودگی شش ماه صبر نکنند.
- اختلاسگر میلیونی: نمادی است از پیشرفت روزافزون ایران در عرصههای علمی و البته علم اقتصاد. اگر غربیان تمامی علوم و فنآوریها را از خود ما ستانده و حالا از ما جلو زدهاند، عرصهی اختلاس عرصهای است که غربیها هیچگاه، حرفی برای گفتن در آن نداشتهاند. اختلاسگر هم مانند همه شخصیتهای بزرگ ایرانی مرام و منش پهلوانی و افتادهای دارد و هر بار که مدتی در صدر اخبار قرار میگیرد، برای گریز از شهرت و انگشتنماشدن دوباره در پس پردهای از ابهام فرو رفته و البته هر بار در بازگشتاش دستاوردی سترگتر از خود بروز میدهد. تا لحظه تهیه این لیست، آخرین دستاورد این شخصیت بزرگ، اختلاسی است که به دلیل تعدد صفرها، ذکر رقم دقیق آن در این مجال نمیگنجد.
- آقا زاده: این یکی را سفارش کردند بگذاریم ته لیست!
توضیح واضحات: البته قوانین سخت و پاگیر دست ما را بسته بود و شخصیتهای بزرگی مثل دوبی یا یوآن، تنها به این بهانه که بزرگترین شخصیتهای ایرانی باید حتمن ایرانی باشند از فهرست کنار گذاشته شدند اما جا دارد به این وسیله از همه این بزرگان نیز تقدیر ویژه به جا آوریم.
حکایت است یکی از متمولان را خانهای بود به غایت مجلل که سالخورده گشته بودی و ظاهر مکدر. معمار۱ بیاورد و بر خانه گماشت تا دستی بر آن کشد به نوساختن اندود و بازسازد به تازهنمودن سیمای. پس اول روز کلنگ بر سردرخانه زدی و جمله را مخروبه ساختی. صاحبخانه در اندیشه او را بازپرسید که این چیست. پاسخ بداد که تعجیل مکن و به تماشا باش آن مهندس۲ که منم. دگر روز هشتی خانه ویران بکردی و دیگر بار صاحبخانه و اهل خانه پیش آمدند که «مهندس! چون کنی؟» معمار داستان تازه کرد و از آنان صبوری طلبید و دانش عرضه بداشت. پس روز بعد به سرای درآمد و تیشه بر دیوار و ستون زده و همه تاقهای اندرونی فرود آورد. اصحاب و همسایگان، صاحبخانه را بشتافتند که دست این معمار بازدار. او را فروگذار که در بازسازی خانه، به تمامی خرابهاش ساخت. صاحبخانه انگشت بر دهان بر آن ویرانه ایستاده پاسخ بدادی: مصلحت نباشد باز ساختن این ویرانه را به کس جز معمار سپردن که وی را فن، برساختن است. پس او را بحلم به کار خویش هر چه اوفتد.
چـــون کـه در خانــــه مـا را نه فرمان اســت خادم و صاحب ســـرای یکسان است
در پــــی بـازســـازیش اندیـــشه مکــن خانــه از پــایبســـت ویــران است
دو روزه سرعت اینترنت شده عین این فیلمای علمی-تخیلی هست، سرعت اینترنتشون اونقد خفته، ویدیوچت که میکنن یارو سهبعدی وسط اتاق ظاهر میشه. تازه مث اونا پارازیت هم نداره، تصویر طرف هی بپره.
پ.ن. یکی هم نداریم اون ور آب باش چت کنیم، بپرم بغلمش کنم از توش رد شم، بعدش امبرسد (embarrassed) شم.
این بخش دوم نوشته طنزی است که در مجله «خطخطی» چاپ شد. اگر بخش اول آن را نخواندهاید مطمئن باشید که چیز خیلی زیادی را از دست دادهاید پس سریعا در این لینک مطالعهاش کنید. زمان انتشار مطلب، پایان تابستان بود و صحبت کردن از پشه مناسبتی داشت. چون با تاخیر در این جا منتشرش میکنم قاعدتا دیگر مناسبتی ندارد!... پشه در این سرما!؟
در بخش قبلی دیدید که چی شد. حالا ادامه آن و معرفی سلاحهای کشتار جمعی پشهگان:
سلاحهای کشتار جمعی پشهگان:
- پشهکش: یکی از اولین اختراعات شناختهشده بشر سلاحی به نام «پشهکش» بوده است که انسان نخستین چنان همت و انگیزه عظیمی را در همان دوران اولیه برای پیشرفت و تکامل این اسلحه به خرج داد که اکنون پس از گذشت این همه قرون و اعصار و دستیابی انسان به انواع پیشرفتهای تکنولوژیک و به ویژه در حالی که هر روز گونههای جدیدی از سلاحهای پیشرفته معرفی میشوند، این تنها اختراع بشر است که هنوز در همان شکل اولیهاش به کار میرود. این امر نشاندهنده آن است که این وسیله چنان دقیق و حسابشده (با همان دانش ابتدایی انسان اولیه) طراحی شده و به عملکرد خود پاسخ میدهد که لزوم هیچ تغییری در آن تا کنون حس نشده و هیچ ضعف و کاستیای نیز برای زدودن از آن دیده نمیباشد.

از چپ به راست (ایستاده، افتاده، خوابیده): یک انسان نئونادالتال با پشهکش اولیهاش به جنگ پشه میرود و شکست میخورد و جماعتی از پشهها به او هجوم میبرند. پس از این آزمایشها بود که انسان نئونادالتال با کوچکترکردن سوراخهای پشهکش اولیه، فنآوری آن را کامل نموده و به شکل نهایی این اسلحه دست یافت.
اما با وجود تمامی قابلیتهای «پشهکش» وقت آن رسیده است که به فکر جایگزینی برای آن باشیم؛ چرا که با توجه به همین تاریخچه مختصری که بیان شد، این وسیله کاملا به عنوان یک «آلت قتاله» -و نه چیز دیگر- شناخته شده و شما حتی با در دست گرفتن آن، یک «قاتل» بالقوه هستید و اگر در این حالت مورد سوال قرار بگیرید، بسیار بعید به نظر میرسد بتوانید توضیح و توجیه قابل قبول و محکمهپسندی برای آلت قتالهای که در دست دارید پیدا کنید. چرا که چنان که مستحضرید «پشهکش» نه آن قدرها شبیه بادبزن است و نه مثلا شبیه وسیلهای برای آبیاری گلها.
ادامه مطلب را با کلیک بر این زیر که نوشته «ادامه مطلب» بخوانید.
در بخش پایانی، به حوادثی خواهیم پرداخت که به اشغال لانه روباه پیر موسوم گشت. از خلال یک گزارش تصویری موشکافانه به دنبال دلایل بینظمیهای به وجود آمده جستجو خواهیم نمود و خواهیم دید که بالاخره نیروی انتظامی هم کوتاهیهایی داشته که در حد ریشتراش هم نبوده و کاملا قابل چشمپوشی هستند.
در این بخش به این پاسخ جواب خواهیم داد(!) که:
پس بالاخره چه شد که شلوغ شد و سفارت سقوط کرد؟ نیروی انتظامی چه خطاها و کوتاهیهایی داشت؟

ابتدا نیروی انتظامی در آرامش دست به آرایش نظامی زد. سرمربی این تیم در اعتراف خبری بعد از بازی افزود: ما حریف را دست کم گرفته بودیم!

در ادامه با پرتاب نارنجک و مواد محترقه توسط عده کثیری از دانشجونماها، داور برای دقایقی بازی را متوقف کرد و جمعیت برای او شیر سماور مسالت نمودند! همان سرمربی ادامه داد: ما از گاز اشکآور استفاده نکردیم چون راضی نبودیم یه قطره اشک از چشم دانشجویی بچکد.

عدهای با سیاهنمایی تابلوی سفارت، پلیس را در تشخیص اهمیت استراتژیک مکان مورد محافظت دچار سردرگمی و تردید نمودند.
مامور اول: حالا اینجا کجا هست ما اومدیم مواظبش باشیم؟
مامور بعدی: نمیدونم! مثکه سفارت یه جزیرهایه در غرب آفریقا!

یکی از افرادی که هنوز دستگیر و در حال بازجویی است.
- بازجو: «خداییش چیکار داشتی میکردی؟! درامز میزدی!؟»
-دانشجو: «نه سرکار! من رو چه به این قرطی بازیا! من ورزش باستانی کار میکنم، میل میزنم!»
گزارش کامل را در ادامه مطلب تماشا کنید.
در این بخش به این بررسی پرداخت خواهیم نمود که نیروی انتظامی چه وظایفی داشته و آن روز چه کرد و خواهیم دید که نیروی انتظامی حتی بسیار فراتر از توان و وظیفهاش به مددرسانی اشتغال داشته و تعامل بسیار خوبی میان خود و شهروندان اعم از مردم همیشه فارس و غیره داشته است. (گزارش کامل را در ادامه مطلب بخوانید)
در این بخش به این سوال پاسخ خواهیم داد:
نیروی انتظامی چگونه به وظایفش انجام رسید!؟
در واقع در آن روز اصلا هیچ نیازی به حضور نیروی انتظامی دیده نمیشد و هر چه بود حماسه آفرینی حضور شهروندان در همکاری با پلیس بود. به تصاویر که بنگرید هیچ اتفاق خاصی را در جریان مشاهده نمیکنید.

عدهای به صورت خودجوش برای همکاری با نیروی انتظامی در طرح جمعآوری دیشهای حامل ماهواره آمده بودند.

سانس شب برای خانمها بود. البته تعداد مراجعین خواهر، اندکتر بود و ازدحامی نیافرید.
نیروی انتظامی حتی مراقبت بسیار شدیدی از حقوق حیوانات مینمود. شهروندان که جای خود!
یا مراقبت از اموال ملکه انگلیس:
نیروی انتظامی، به شدت از در سفارت مراقبت میکرد.
گزارش کامل را با کلیک بر لینک ادامه مطلب ببینید.
حالا که هفتهای از جوشیدن عدهای دانشجو در برابر سفارت انگلستان و سررفتنشان داخل سفارت میگذرد، وقت آن است که نگاهی به دور از هیاهوی رسانهای به این پدیده حالا کاملا –پس از جوشیدن- جاافتاده و آماده سرو بیاندازیم. در پاسخ به سوال معاندان که به نیروی انتظامی خرده میگیرند، مروری دوباره خواهیم نمود بر تصاویر به دست آمده از آن جوشش تا ببینیم این بیگانهها هستند که به این موضوع دامن چینچین میزنند و آن را حملهای ددمشیانه وانمود میکنند و نیروی انتظامی نیز هیچگونه کوتاهیای در بر نداشته است. (گزارش کامل را در ادامه مطلب ببینید)
در بخش اول به این سوال پاسخ میدهیم:
چه شد که جمعیت شدیدی در برابر سفارت جمع شد؟

در ابتدا جمعیت در سالگرد پیروزی تیم فوتبال ایران بر استرالیا، جهت شادی و هلهله ناشی از پیروزیهای تیم والیبال ایران بیرون آمده بودند تا اعتراض خود را بدارند که چرا همهش شادی خودجوش برای فوتبال؟ چند سال دیگر باید منتظر بمانیم تا فوتبال به جام جهانی برود و بجوشیم؟ آنها سفارت انگلیس را بدین منظور انتخاب نمودند که انگلیسیها به عنوان مهد فوتبال، اصلا به جام جهانی والیبال نرفتهبودند! جمعیت در بیانیه منتشرنشدهای اذعان داشتند: «دلتون آب!»

در پی رواج موج فرار مغزها، جوانان دانشجوی بسیاری جلوی سفارت جمع گشتند که خبرهای مسرتبخششان نه تنها از این جمعیت نکاست، بلکه نکاست! چون بقیه هم که کلاسشان تعطیل شد آمدند. دانشجو بیکار، کجا بهتر از سفارت؟

شلوغی و ازدحام که باشد، دستفروشها هم –مثل دستفروشهای مترو- سر و کلهشان پیدا شده و به جمعیت مزدحم میحفزویند! در این تصویر، دستفروشی، تی-شرت مناسبتی میفروشد. مشتریها هم مجبور شدهاند بروند بالا دست بزنند، جنسش را امتحان کنند.
گزارش کامل را در با کلیک بر لینک ادامه مطلب (این زیر!) ببینید.
این نوشته طنزی است که در شماره پیشین مجله «خطخطی» چاپ شد. آن زمان، پایان تابستان بود و صحبت کردن از پشه مناسبتی داشت. چون با تاخیر در این جا منتشرش میکنم قاعدتا دیگر مناسبتی ندارد!... پشه در این سرما!؟
به هرحال به دلیل طولانیبودن آن، در دو بخش عرضه خواهد شد. این قسط اولش:
اين تابستان هم تمام شد و نبرد نابرابر انسان و پشه (که دقیقا هم مشخص نیست کفه ترازوی نابرابرش به کدام سو سنگینی میکند!
) به سرانجامی نرسید تا تابستان آینده، پرونده این اختلاف «خون»ی عمیق و دیرینه، دوباره باز شود. در امروزهای که مدام از دوستی و صلح و آشتی، به ویژه با طبیعت صحبت میشود، به نظر میرسد که در این یک مورد، نه تنها هیچ مصالحهای بین پشهگان و انسانگان(!) ممکن نخواهد بود بلکه واژه «جنگ» هم در مورد این مناقشات کاملا پذیرفته شده است. اسم «جنگ» و «کشتار» که بیاید، پای سازمانهای مختلف ناظر و صالح مختلف از گوشه و کنار دنیا –مثل پای مور و ملخ- به میان میآید و البته پیش از اینها هم، مثلا بالاخره ما انسان هستیم ناسلامتی! و نباید به جنگ و کشتار دست بزنیم اما فعلا که پشهها دستبردار نیستند و باید چارهای اندیشید برای وقتی که گزارشگران حقوق پشه یا ناظران مشابه بخواهند جلوی مقابله به مثل ما را بگیرند.
(تصویر روبرو) آن دو انسان اولیه پایین تصویر در حال شکار چه چیزی هستند؟ برخی دانشمندان معتقدند که آنها در حال کشتن پشهها هستند. برخی دیگر میگویند آنها فقط بازیکنان ذخیرهاند که برای ورود به زمین، خود را گرم میکنند!
دنباله نوشته با کلیک بر لینک «ادامه مطلب» در زیر مهیا میشود!
هر انسانی در برخورد با پدیدههای طبیعی واکنش و برداشت خودش را دارد؛ برخی هنگام مواجهه با آنها در مستندهای تلویزیونی، حین تخمه شکستن نچنچ متحیرانه میکنند و گاه یکی مثل داروین به برداشتی میرسد که فلک را سقف شکافته و طرحانی نو درمیافکناند. ما ایرانیها یا به سبب پیشزمینه مذهبی یا تعلیمات کتابهای درسی، معمولا در برخورد با طبیعت سعی میکنیم یا وظیفه داریم یا عادت کردهایم که به خدا برسیم. اما این شیوه قدیمی با گسترش علم و فنآوری بشر و با بعضی از کشفیات جدید، نه تنها کاربرد ندارد بلکه معمولا به کفر و انکار هم میرسد! حداقل با استدلال «نگاه کنیم چه نظم و حسابی دارد، پس حتما یک نفر آن را مهندسی و خلق کرده است». مثال البته زیاد است اما این را ببینید:

به طور اتفاقی با آن (با عکسش مسلما!) روبرو شدم. من که «کوسهباز» هستم (حیوان مورد علاقهام کوسه است. فکر دیگری نکنید!) و تقریبا مستندی را در مورد آنان از دست نمیدهم تا حالا چنین چیزی ندیده بودم! اسمش هست: Goblin Shark مثلا: کوسه جن یا کوسه دیو و مطمئن شوید که این عکس را هم از دست نمیدهید.
برای من و آنهایی که به خدا اعتقاد دارند توضیحش راحت است؛ معتقدم که او هم در آن شش روز خلقت گاهی تفریح میکرده، برای فرشتگان شیرینکاری ترتیب میداده یا آوانگاردبازی در میآورده!۱ اما علم جدید که خدا را نمیشناسد. کنجکاوم بدانم آقای داروین با نظریه معروف «تکامل» چگونه چنین چیزی را توضیح میدهد؟ این حیوان در کدام مرحله از تکامل و با چه توجیهی چنین بلایی سرش آمده!؟ برخلاف تیتر و مقدمهام که ظاهرا علیه این نظریه هستند، خودم برایش جوابی دارم:
خیلی ساده! مساله این است که بعضی از حیوانات هم لودهبازی در میآورند! اگر این حیوان در مسیر تکامل خودش به چنین ریختی در آمده، به این سبب است که آن «کمال»ی که قرار است به آن دست یابد چیزی جز «دلقکبازی» نیست! درست مثل آدمها که هر یک کمال خود را در چیزی میبینند و مییابند. بعضی زندگی را جدی میگیرند و بعضی نمیگیرند. این زبانبسته هم کلی به همقطارانی که سعی میکردهاند در حرکت سریعتر و دندان تیزتر از هم پیشی گرفته و نسل کوسهها را تکامل بخشند، خندیده است!
اینها که رو ماشین مردم مینویسند «لطفا مرا بشویید!»؛ اینا چهجور آدمایی هستند؟ چی فکر میکنند؟ چقدر درآمد دارند؟ اصلا سنشون چقده؟ مهمتر از همه اینا: انگیزهشون از این کار چیه؟ محض مزاحه یعنی؟! مزاح با کی؟ چه مزاح و نکتهای در طنز میلیونها بار تکرار شده هست؟ شایدم یه جوری احساس میکنند دارند انجام وظیفه میکنند. مثلا در قبال تمیزی عمومی جامعه و محیط شهر. شاید انگیزهشون از یه جور احساس مسئولیت اجتماعی میآد. در این صورت چرا رو شیشه ماشین رانندههای ناجور نمینویسند: «لطفا مرا درست رانندگی کنید!» یا چرا روی آشغالای توی خیابون و جوب نمینویسند «لطفا مرا در سطل آشغال بیاندازید.» یا اصلا روی اون آدمای ناهنجاری که این کارا رو میکنند بنویسند «لطفا مرا اصلاح کنید!»
فرهنگستان ادب و اینای خلیج پارسی با همکاری وزارت جفنگ و ارشاد، اسمایلی ملی را معرفی نمود:
ت
گفتنی است این اسمایلی در همین یک نمونه لبخند معرفی شده و نوع و حالت دیگری (مثل گریه و بایبای و...) ندارد. البته درست است که در فارسی، حرف دیگری مناسب اسمایلی یافت نمیشود اما مهمتر از آن، معرفی تنها یک نمونه اسمایلی، در همخوانی با سیاستها و آمار و گفتههای دولتمردان و البته صدا و سیمای گل و بلبل در معرفی اوضاع مملکتی رخ داده است که «همه چیز در بهترین وضعیت است.» و «مشکلی نیست.» و در نتیجه نیازی به استفاده از اسمایلیهای دیگر نیست؛ فقط لبخند است که به کار میآید.
مسئول كارگزینی دوباره مرور سریعی روی همه برگهها میكند و آنها را روی میز میگذارد. سرش را بالا میآورد و میگوید: «رزومه پربار و مفصلی دارید آقای مشایی. به سن شما نمیآید كه این همه مسئولیت را در طول زندگی... گذرانده باشید.» مشایی لبخندی برای نمایش اعتماد به نفسش میزند: «همه را با هم داشتهام جناب.»
اما او به نظر سرسختتر از این است كه با این جمله تحت تاثیر قرار بگیرد. چند لحظه همانطور خیره به مشایی میماند. بعد دوباره كاغذها را بر میدارد، روی صندلی عقب میرود و اینبار بیهدف آنها را ورق میزند و میپرسد: «چه چیز باعث شد فكر كنید كه برای راهنمایی گردشگران در تخت جمشید مناسب هستید؟»
مشایی این بار برای نمایش اعتماد به نفس بیشترش، لبخند را حذف میكند: «من تئوریسینم.» مسئول كارگزینی با همان نگاه بیتفاوت به او زل زده. مشایی ادامه میدهد: «تئوریسین تاریخ...»
نگاه سرد از پشت میز دارد اعتماد به نفس مشایی را نازل میكند. انگار این تیرها در این سنگ فرو نمیرود. حالا باید مساله را احساسی كند تا در او اثرگذار باشد. با صدای لرزان و كمی بلند ادامه میدهد: «من همه چیزم را به خاطر «مكتب ایرانی» از دست دادم. [به كاغذهای روی میز اشاره میكند] همه این شغلها و زندگی و مقام و پول و... جانم را برای «مكتب ایرانی» و همین [دستش را در هوا تكان میدهد] تخت جمشید و كوروش و داریوش و... اینا(!) به خطر انداختم...»
در راستای این مصاحبه اخیر استفن هاوكینگ و اظهارات ایشان در مورد عدم وجود خدا، زندگی پس از مرگ و بهشت:
دانشمند بزرگ معاصر، پس از عمری زیر و رو كردن بنیانهای عالم و طرح نظریات بنیانبرانداز و بنیانجدیدساز(!) به مسائلی بسیار بنیانیتر وارد شده و چندی است با نتیجهگیری علمی، پیشتر كه منكر خلقت كیهان به دست خدا شده بود و اكنون نیز مشخصا خدا و بهشت را نفی میكند. بزرگی و منزلت این دانشمند برای انسان معاصر كم از پیامبری نیست (حداقل برای طیف دانشمحورش) و حالا، آنچنان هست كه پیامبر ناخواسته كیشی جدید برای جمیع پیروان فیزیكدان و فیزیكشناس و فیزیكدوست و همه طرفداران حتی فیزیكندان(!) خود گردد. برای من كه در كودكی، پیش از آنكه حتی در مدرسه صحبت از اتم و مولكول شود، در راه ستارهشناسی افتاده بودم و علاقمند به سیاهچالهها و دیگر رازهای شگفت خلقت و در هر كدام از این مطالب كه ورود میكردم سَروَری او و یا حداقل ردپایش را میدیدم، این جایگاه میتواند در حد خدایی نیز باشد۲ و چه بسا اگر همین امروز، به حجت سخنان او، خرقه مسلمانی از تن به درآورده و ردای كافری و ملحدی بر تن نكنم، حداقل به اعتبار اندیشهاش، مروری دوباره بر اعتقادم به خدا و آخرت و بهشت داشته باشم. هر چه باشد، دانشمندی كه حدود پنجاه سال است تنها مغزش كار میكند (به علاوه آن ماهیچه كوچكی كه به كمك آن، دستگاه سخنگویش را هدایت میكند) و مسلما بیش از هر شخص دیگری، زمان برای فكر كردن (به هر موضوعی) داشته، اعتبار حرفش را نمیتوان نادیده گرفت!

فرمایشات الحادی دانشمند، راه را برای تاویل شیطاننمایانه از این تصویر هموارتر میكند!
ماخذ: گاردین (همان لینك!)
در هر صورت من هنوز با «فرض» (نه لزوما اعتقاد. تا «ایمان» هم كه راه دراز و نامعلومی مانده!) وجود خدا زندگی میكنم و گمان دارم كه در باقی عمر هم این فرض را تغيير نداده و كنار نخواهم نهاد (به خصوص كه اگر فرض كنم خدایی هم نیست، باز مسیر زندگیام را همین گونه انتخاب خواهم كرد!). بالاخره در این سه دهه زندگی، هر اتفاقی كه میتوانست این «گمان» را تغییر داده و یا خدشهپذیر كند رخ داده است(!) و بعید است در دقایق یا دهههای باقیمانده هم اتفاق خاصی بیافتد...
این شرح اندكی از احوالات ما و این دانشمند. اما رویارویی ما چگونه میتواند باشد؟
اگر خدایی و آخرتی نبود كه میمیریم و تمام میشود و دیداری –حتی در قیامت- هم نخواهد بود و این آقا هم خندههایش به ریش من و امثال من را به گور خواهد برد! اما اگر این طور نباشد. حالات ممكن اينگونهاند:
۱. بنده از بهشت برین یك بییلآخ۳ خوشگل حواله آقای هاوكینگ میكنم كه در آتش جهنم دارد جلز و ولز میكند!
۲. حالت بدترش این كه او هم در بهشت است و اگر انگشت میانی به حوالت نمیفرستد، نگاه معناداری به من میكند كه «رحمت خدا را ببین! عمری انكار كردیم، خودش ما را اینجا آورد تا با چشم خود ببینیم و باور كنیم!... حال داد!»
۳. حالت بسیار بدتر آن است كه هر دو در گرمای جهنم، ماتحت بر سنگ داغ چسبانیده، دستها زیر چانه و با لب و لوچه آویزان منتظریم كه عاذبمان (همان «عذابگر» است!) كه در ترافیك مانده برسد و ترتیبمان بدهد و ما حتی حوصله بییلآخدادن به هم را هم نداریم!!
و اصلا نخواستم به بدترین حالت ممكنش حتی فكر بكنم، چه برسد به ذكر(!) كه از اسفل السافلین دوزخ، ناگهان متوجه میشویم آقای هاوكینگ كه در بهشت موعود، حالا سالم و سرحال هم شده دارد انگشت شصت بزرگش را به ما نشان میدهد و میگوید: «بیاااه!!»... دور از ذهن هم نیست؛ تكلیف ما كه روشن است و او هم كه عمری را بر صندلی چرخدار و در فلج كامل گذرانده و آب دهانش را هم نمیتواند جمع بكند، به اندازه كافی كفاره در حسابش نوشتهاند كه حتی الحاد هم حساب طلبكاریش را پاك نكند!!
یملیخا تازه از خواب بیدار گشته است. میپرسد: «آه! چندی است كه در خوابیم؟ آیا روزی را به خواب رفتیم؟»
شملیخا پاسخ میدهد: «گمان ندارم چند ساعتی بیشتر بوده باشد.»
زلیخا* میگوید: «به اندیشهام كه بیش از ساعتی نخسبیدیم.»
...
سگ اصحاب كهف، دستان زیر چانه و لب و لوچهاش آویزان با خود میگوید: «نگاه كن!... چهارصدسال خوابیدید. من اینجا نگهبان بودم، همهش بیدار، دم در غار!»
نيمسكه عهد دقيانوس طرح قديم!
نانوا در حالي كه چشمانش از حدقه بيرون ميتراوند فرياد پاره ميكند: «اي مرد! اين چيست؟ سِرّ خويش با ما بازگو! آيا گنجي يافتيدن نمودهاي يا كه چه؟! بگو تا پاسبانان را از احوالت باخبر ننمودهام!...»
شمليخا وسط حرفش ميپرد: «شلوغش نكن بابا! اين سكههه مال قبل حذف چهار تا صفره، اشتباهي ته جيبم مونده بود! بدهش بينيم!»
حكم حضور خانم مجرد در لژ خانوادگی رستوران چیست؟
- «حرام است.»
- یعنی بره قاطی مردای مجرد همكف بشینه!؟
- «كراهت دارد.»
- خودم میدونم. كراهت نداشت و جایز بود كه دیگه سوال نمیپرسیدم! اما یه حكم قطعی!
- «جایز است.»
- یعنی وجود یك خانم، آن هم مجرد، تهدیدی برای سلامت خانواده و كششی برای نگاه مردان (حتی یك نظر!) نخواهد بود!؟
- «ااااه... اصلا زن مجرد رستوران براي چه باید برود؟ در كل رفتنش به رستوران حرام است.»
- آها! این شد یه چیزي حالا!
تولهسگ اصحاب كهف: واق!
سگ اصحاب كهف: چي بابا!؟
- وق واق!
- نه عزيزم! الان نميشه. يه ساعت صبر كن من برم با اينا تو اين غاره تا آبا از آسياب بيافته، زود ميام پيشت.
مشایی، در خانه، سر سفره شام: «شاید این جمعه...»
همه سرها به سمت او بر میگردد.
مشایی، ادامه میدهد: «ای بابا! این جا هم دیگه نمی شه حرف زد! خواستم بگم: شاید این جمعه سفر استانی باشم. شما خودتون برین خونه مادرجون اینا!»
اون يكي تبليغ نرم افزار اتوماتيك-كامنت-گذارش رو تو كامنتاي بلاگ گذاشته كه با اين، وقتت صرفه جويي مي شه و آمار وبت مي ره بالا و از اين قُزشعرا! پ*ف/ي^و%ز۱ نمي دونه چطوري به خون خودش تشنه ام! ردش رو پيدا كردم! از همين جا مي رم دنبالش ريشه اين كامنت الكيا رو پيدا مي-كنم ميكشم رو سرش!!... اما شانس آورد كه يكي اومد كه فعلا در حال رحمت فرستادنم به همون اولي!
سه تا كامنت يكسان، رو سه تا مطلب گذاشته۲ كه يه «داف خوب» داره «معروف به صد دلاري»!!! (موندم كه اين اسم از كجا اومده. از شباهت طرف به جرج واشنگتن!؟ يا... تازه براي يه وبلاگ نويس، صد دلار واسه يه داف خيلي زياده. (مي شه حدس زد كه تعداد زيادي از وبلاگ دارها آس و پاس باشند. وگرنه وقت شون رو سر همون بيزنس پولدرآرشون ميذاشتند!) اگه هم يارو اين كاره باشه كه فكر كنم صد دلاريا چيز چيپي باشن واسهش! حدس ميزنم. مزنه ندارم!! اما اصولا اوني كه حتي نرفته تو خيابون تبليغ كنه، اومده تو وبلاگ، معلومه چه گهي بايد باشه!) خلاصه! بعد شماره تلفن گذاشته و نوشته نام هماهنگ كننده: سپهر (توضيح: اين «هماهنگ كننده» يك عنوان فحش ركيك و پراستفاده در ميان هموطنان هم هست!) مثل اين بنگاهيا كه رو كارتشون ميزنن مشاور شما: فلاني. معلومه اينا تشكيلاتي هستند كه مثلا زنگ زدي، بگي با «صددلاري» آقا سپهر كار دارم. يا مثلا آقا سپهر! خورده نداشتين! سكه پنجاه سنتي مثلا! آقا سپهر! ارزي حساب نكن! ريالي بگو مشتري شيم و قس عليهذا...
خلاصه كه حيفم اومد در اين حس غريب بنده شريك نشيد! كامنتاش رو كه پاك ميكردم انگار داشتم با يه دستمال كاغذي، كف توالتاي بين راهي رو تميز ميكردم! عينا چنين حسي بايد داشته باشه!
(در پايان يادآوري ميشه كه شماره طرف رو برداشتهام! دوستان ميتونند از من بگيرند (نام و مشخصات محفوظ خواهد ماند!) پورسانت واسطهگري (هماهنگي با هماهنگكننده) رو اول باس بدين، يا خودم با آقا سپهر جون حساب ميكنم!)
۱ - احتياط كردم كه بلاگ تو دام اين نرمافزاراي فحشياب-و-اتوماتيك-فيلتركن نيافته. اول يه نقطه گذاشتم اون وسط، بعد ديدم تكراريه، يه اسلش گذاشتم، بعد خيلي حال كردم هي از اين كاراكترا گذاشتم! اين جوري قيافهاش فحشتر شد. ركيكتر شد. انگار يه چارواداري خارمادردار داري ميدي! ميشه هم رد گمكني كرد. مثلا: دییوث! دريوص! درّوس! قلهك!
۲ - جديدا خيلي هم ماخوذ به حيا شدند، كامنتا رو به صورت خصوصي و با نياز به تاييد ميفرستند!! شايدم زيادي احساس نزديكي و محرميت ميكنن... همين يارو هم دو تا رو همينجوري داده، يكي رو خصوصي!
يك لحظه فكر كنيد! در اين مملكت، حداقل يك نفر وجود دارد كه شغلش سياهكردنِ –به برداشت خودش- صور قبيحه در مجلات خارجیِ وارد شده است.
- آقا دربست كيلويي چند ايشالا؟
- «سوا» نداريم خانم. درهم «سوار» شويد.
پریشب رگبار بهاری، در آخرین روز بهمن، همراه با باد زیاد، تبدیل به کجباران شدهبود و طبق معمول آب را از لای پنجرهها میزد توی خانه. این بار اما ما با صحنهای بسیار منحصر به فرد روبرو شدیم؛ آب از داخل دیوار روان شده بود!
- نه بابا!
بله!... من هم اول همین را گفتم... این که میگویم «آب»، منظورم «نم» یا «قطره آب» و اینها نیست. نه! یعنی شرشر آب از درون ترک گچ دیوار روان بود!
حالا منشا این آب به نظرتان از کجا بود؟
- به آب رسیدیم. چشمه بیرون زده. اصلا تهران قنات زیاد دارد! متحیرم که این وضع خانهی ما در طبقه سوم بود، طبقه اولی در چه آکواریومی باید روز گذارنده باشند.
- تکذیب میشود!
- مسیر دفع آب باران از منزل ما پیشبینی شده. با این حساب این ماه مبلغی از شارژ ساختمان را به بنده، بابت همکاری تاسیساتی در دفع آبهای جاری بدهند.
- مسیر داکت تاسیساتی از ملات بین سنگ نما و دیوار میگذرد و دچار نشتی شده و این اصلا آب باران نبوده. لولهکش باید بیاوریم، این لولهموییها را عوض کند.
- آب روشنایی است. لذا این بخشی از سیستم نورپردازی خانه است که در روزهای بارانی خانه را نورافشانی میکند... راستی! شما هم وقت خواب، لیوان آب کنار دستتان نگذارید که چشمتان را اذیت نکند.
- همچنان تکذیب میشود!... ای بابا! حالا چیز بدی نیست که مثل مسئولان مملکتی هی تکذیب بکنید. این دستاورد دیگری از دستاوردهای علمی کشور است... اصلا بگذارید تخصصی این مطلب را بررسی کنیم:
بحث تخصصی معماری و ساختمانسازی:
- اینکه معمار متواضعی 10 سال پیش با کمترین هزینهها، معماری پایدار را در یک آپارتمان مسکونی کوچک پیاده کرده جای تقدیر دارد. این خانه که با داشتن درزهای در و پنجرهای که دست تا آرنج از آن میگذرد، هوا را به خوبی –به خصوص در زمستان- تهویه میکند در فصلهای بارندگی با آب باران تهویه میشود! برای عایقبندی از بهترین عایق حرارتی (که هوا باشد) استفاده شده است؛ بدین صورت که با کاهش مرز میان هوای داخل و خارج با استفاده از نازکترین مصالح طبیعی تجدید شونده (پوسته پیاز!) در جدارهی خارجی، هوای کوچه با ضخامت 10 متر به صورت رایگان به عنوان عایق عمل میکند. اختراع سیستم جمعآوری آبهای عمودی! به جای آبهای سطحی و هدایت آن به صورت الواحد تجری من تحتها الانهار، علاوه بر مبارزه با مشکل کمآبی و فراهمنمودن آب طبیعی زلال در منزل، یک معماری «معناگرا»ی تمامعیار را خلقکرده است!
لیلا میگفت: شکایت میکنیم از سرمای خانهمان در پاییز و زمستان. خدا را شکر کنیم که آب ما را نمیبرد!
جمعبندی: کوزهگر اومد آب بخوره
میگویند «کوزهگر از کوزهشکسته آب میخورد.» اگر بندهای که بابت طراحی خانههای قشنگ-قشنگ، چندرغازی رزق و روزی نصیبم میشود مصداق کوزهگر باشم، این خانه خیلی با «کوزهشکسته» فاصله دارد. به جایش کوزهگر را تصور کنید که دستانش بر روی زمین، لب بر جوی کنار خیابان گذاشته تا رفع عطش کند!
آخرين بخش از اين مقالهي بلند بالا:
پس از فراگيرشدن توليد و عرضهي برق جديد، برق قديمي كمياب شده و در آمريكا تهيهي برقهاي قديمي در زندانها براي مصرف در صندليالكتريكي بسيار دشوار و گران تمام ميشد. به طوري كه با همكاري ادارهي الكتريسيتهي آمريكا، هزينهي گزاف اين برق روي قبض بازماندگان و فاميلهاي وابسته و خانوادههاي داغديده به صورت تصاعدي –به دليل مصرف بالا در ساعات پر مصرف!- اضافه ميشد. در نهايت مقامات آمريكايي اعتراف كردند كه دار زدن شيوهي بسيار ارزانتر و جذابتر و خنكي1 است و اگر حتي در ملا عام و شبهاي تعطيلي و با اجراي Hulk Hoganيا 2Marilyn Manson و به صورت هفتگي باشد ميتواند بسيار سودآور باشد. اين را منشا برنامههاي پرطرفدار «Execute Show» در آمريكا ميدانند. برنامههايي كه در آن مجري يك ساعتي را با خانوادهي قربانيان و اعداميان خوش و بش ميكند. از فرد اعدامي سوال ميكند كه چرا اين جرم را مرتكب شده و چقدر پشيمان است و اگر بعد از مرگش زنده شود دوست دارد چه كاره شود و در هر فصل از برنامه جايزهاي به بهترين پاسخ ،به رسم يادبود ،به خانوادهي قربانيان! اهدا ميشود و البته در اين ميان آگهيهاي بازرگاني بسيار زيادي نيز پخش خواهد شد!
در كشور ما نيز شايعات اثباتنشدهاي مبني بر اينكه در تلويزيونهايي كه از اين برق استفاده ميكنند جواد خياباني لاغرتر شده و نسخهي سانسور نشدهي فيلم The Shining با زيرنويس تايلندي پخش شده است شنيده شده است. به هرحال دانشمندان اسلامي از آنجا كه كيفيت برنامههاي تلويزيون را بالاتر از استانداردهاي جهاني ميدانستند خود را درگير اين ماجرا نكرده و به جاي آن به دستور احمدينژاد -كه سومين دوره از دورههاي هشتسالهي رياستجمهوريش، پس از پايان دورههاي چهارسالهي معمول را سپري ميكرد- مشغول به تلاش براي دستيابي به فنآوري برق انسان-نگير كردند كه آمريكا معتقد بود ايران بر خلاف آنچه كه آن را فنآوري صلحآميز برق-نگيري مينامد قصد استفادهي تروريستي و نظامي از اين پديده را دارد ولي همهي سياستمداران آمريكايي در برابر فشارهاي بينالمللي با اين سوال مهم كه چگونه ميتوان از اين فنآوري استفادهي خطرناكي كرد سكوت معناداري كردند!
از سوي ديگر دانشمندان روس نيز براي سرپوش گذاشتن بر ناكامي چندين دههاي خود در اثبات اين كه جنگ سرد به اتمام رسيده است در صدد مبارزه و مسابقه و مسالحه3 با اين كشف جديد برآمدند. ولاديمير پوتين مخوف تزار جديد روس در سالهاي آخر عمرش در حالي كه داشت سياستهايش را براي تاسيس اروسيه4 متحد تشريح ميكرد گفت: «اتفاقا دانشمندان ما هم تحقيقات بسيار فوق سري محرمانهاي را براي يافتن ژن ضد برقگرفتگي آغاز كردهاند... اوپس5!» بله پيري و حواسپرتي باعث شد كه دانشمندان روس خودشان با افتخار اعلام كنند كه روسها به دنبال كارهاي ريشهاي و پايهاي بوده و به دنبال ارتقاء نسل بشر هستند. آنها تصريح نمودند كه به دنبال آن هستند كه به وسيلهي علم ژنتيك، انسان نسل بعدي را مقاوم در برابر هر نوع برقي بسازند كه حتي رعد و برق نيز در آنها اثري نداشته باشد. البته آنها در برابر اين سوال مهم كه تكليف نسل حاضر چيست نيز سكوت معناداري ميكردند!
در هر صورت عرصهي رقابت در پيشرفتهاي علم هر روز گستردهتر و شلوغتر شده و هر روز ميتوان هزاران كشف و اختراع جديد را در علم انتظار داشت... بدون توجه به اينكه چند درصد يا چند مورد آنها واقعا به دردي ميخورند.
[1]- Cool
[2]- كه در اين سن و سال از هيچكدام بيشتر از مجريگري كاري بر نميآيد!
[3] - اين كلمه را ظاهرا مترجم از خودش و از ريشهي «سلاح» استخراج كرده است! به هرحال ديكشنري عربي دم دست نداشتم تا صحت آن را بررسي كنم.
[4] - !؟Eurussia! (Euro + Russia) You know what it could mean, don’t you
[5] - !...Oops
پس از رقابتي كه بين شركتهاي ارائهدهندهي خدمات اين برق (يك چيزي شبيه ارائهي اي.دي.اس.ال) در دنيا به راه افتاد جنجالي نيز بر سر يك آگهي تلويزيوني به راه افتاد كه نهايتا با راي دادگاه بر ممنوعيت پخش اين آگهي از تلويزيون به اتمام رسيد. در اين آگهي نوزادي چهار دست و پا زنان خود را به يك پريز برق ميرساند و انگشتش را در آن فرو ميكند و بعد رو به دوربين لبخند ميزند. مدعيالعموم از بد آموزي اين آگهي شكايت داشت و ميگفت وقتي ميتوان با نصب پريز برق در ارتفاع يك متري كه دست انسان نارس به آن نميرسد و انساني كه تنها از لحاظ جسمي بالغ شده و مغزش هنوز نارس باشد، حتي اگر بخواهد در آن انگشت فرو كند هم انگشتش در آن فرو نميرود، چه برسد به انسان بالغ و عاقل، چرا بايد پريز را در ارتفاع 40 سانتيمتري نصب كرد با اين شعار كه بابت نوزادان خيالمان راحت است! تكيف آرتروز و ديسك كمر اين مادر پير مدعيالعموم چه ميشود كه روزي سه بار سشوار ميكشد هر بار بايد براي زدن دوشاخ دولا شود!؟ دادگاه مذكور همچنين شركت سفارشدهندهي آگهي را به پرداخت خسارت1 تعداد 241 نوزادي كه در اثر برقگرفتگي، در مناطقي كه هنوز برق ناگير ارائه نميشده، جان خود را از دست داده بودند محكوم كرد و شركت هم همهي پول ديه را از شركت سازندهي اين آگهي گرفت!
كشف برق آدم-نگير –به جز اين مورد استثنايي- آمار مرگ و مير ناشي از برقگرفتگي را كاهش داد اما مسلما از بين نبرد چون رعد و برقها هنوز از برق قديمي استفاده ميكردند(!) و هر ساله دهها تن در اثر برخورد صاعقه به مرگ حتمي دچار ميشدند.
با وجود سپريشدن چندين سال از اختراع اين برق و گسترش سريع و روز افزون آن، شايد هنوز زود باشد كه بگوييم كشف اين برق نتوانست دريچهها و افقهاي جديدي را در علم به روي دانشمندان باز كند. اگرچه اكثر تلاشها در اين زمينه نافرجام ماندهاند و بسياري از بهدردبخور بودن اين برق در علم قطع اميد كردهاند.
مگي ميگرن2 تصميم گرفت كه تاثير اين برق را بر بدن انسان در آب آزمايش كند. بنابراين او يك روز در حمام منزلش وارد وان پر از آب شد و سيم متصل به برق را درون آب قرار داد.3 پنج دقيقهي بعد او وان را پر از كف كرد و دوباره دست به آزمايش زد. بعد براي اينكه آزمايش را با آب سرد امتحان كند مجبور شد وان را خالي و مجددا با آب سرد پر كند. سرانجام او در حالي كه ته دلش باور داشت كه اگر زمان تماس انسان در محيط آبي با برق آدم-نگير در مقياس چند ساعت باشد حتما اتفاق غيرمنتظرهاي واقع خواهد شد ترجيح داد وقتش را بيشتر تلف نكند تا آن شب بدون شام نماند و بدينترتيب در حالي كه حتي خودش هم نميدانست كه نامش به عنوان اولين شخصي كه دست به آزمايش با برق جديد زده وارد كتاب ركوردها شده (حالا من از كجا ميدانم بماند!) از وان خارج شد و ديگر دست به آزمايشي نزد.
در ژاپن گروهي پيشبيني كردند كه اين همان اتفاقي است كه باعث پيدايش گودزيلا از لجنهاي كف اقيانوس خواهد شد نه زبالههاي هستهاي و اعتراضات جدياي را براي جلوگيري از گسترش روزافزون استفاده از اين برق آغاز كردند. چند هفته بعد كه كف اقيانوسها لجنزدايي شد اين گروه دست از تحصن كشيده و دوباره به توليد فيلمهاي سامورايي مشغول شدند.
در آمريكا هم وقتي چند پيرزن در پارك بر سر اين كه برق آدم-نگير سگ كدامشان را ميگيرد و كدام را نميگيرد كل انداختند، به اين نتيجه رسيدند كه سگ هيچكدامشان را برق نميگيرد و «كميتهي پيگيري حقوق سگهاي خانگي» در تظاهراتي خواهان بازگرداندن حق طبيعي سگها يعني اضافه كردن نام آنها در عنوان برق جديد به صورت «برق آدم و سگ نگير» شدند و وقتي گروه رقيب هم كه «انجمن حفاظت از حقوق معنوي گربههاي خانگي و ولگرد» بود چنين ادعايي را مطرح كردند (البته بدون ارائهي سند علمي!) سيلوستر استالونه4 كه بعد از سي سال تلاش براي روكمكني آرنولد شوارتزنگر توانسته بود به مقام رياستجمهوري آمريكا برسد(!) در توضيحي از مردم منطقي كشورش خواست كه به چيزهاي قشنگتر و مهمتر، به عنوان مثال به يك فرداي روشنتر بيانديشند و قائله پايان يافت.
ادامه دارد...
1 - همون ديه ديگه! اگه مينوشتم ديه كه دهن من مترجم رو سرويس ميكرديد كه آمريكاييها كه ديه ندارند!
2 - Maggie Migrane
3 - خواهش ميكنم خوانندگان محترم سعي نكنند اين وضعيت را تجسم كنند چون در آن صورت اين مقاله اجازهي چاپ نخواهد گرفت!... اصلا من ترجيح ميدهم براي محكمكاري اعلام كنم كه او با لباس وارد وان شد.
4 - Sylvester Stallone
اين بخش دوم مقالهاي است كه هفتهي پيش در اينجا منتشر شد و بخشهاي بعدي را هفتههاي بعدي خواهيد خواند. نيازي نيست كه بگويم اگر بخش قبلي را نخواندهايد بايد اول آن را بخوانيد!؟
حالا وقت آن است كه بگويم كشف اين پديده تحولات شگرفي را در صنعت و تكنولوژي به وجود آورد اما حقيقت اين است كه اين كشف هيچ تحولي را باعث نشد. برق همان برق بود و تنها تاثير كوچك اقتصادي و تقريبا ناچيزش، ويراني كامل صنعت توليد فازمتر بود! بديهي است كه وقتي برق شما را نميگيرد فقط يك استفادهي كوچك براي فازمتر ميماند كه آن هم تشخيص فاز و نول است؛ در اين مورد هم اگر شما سيم نول اين جريان برق را در دست بگيريد دچار احساس گرسنگي توام با غبار محلي خواهيد شد. در حالي كه سيم فاز كمي شما را ميلرزاند و بالافاصله بعدش احساس ميكنيد كه خيلي دوست داريد آهنگي از بون جووي1 گوش دهيد.
مسالهي مهم از همينجا ناشي ميشد. حتي پيش از به ثمر رسيدن تحقيقات، اين سوال در بسياري از مجامع مطرح شده بود كه برقي كه ما را نميگيرد پس چه ميكند؟ به خصوص زماني كه اين برق چنين احساسات پيچيدهاي را منتقل ميكند كه از درك و چپاندن آنها در يك كلمه عاجز هستيم! در كشور ما... [من الان مترجمم كه دارم اين را مينويسم نه نويسنده پس منظورم همين ايران هميشه فارس خودمان است!] در كشور ما اما اين بحران بسيار پيچيده بود چون شما حق نداريد حتي هوس كنيد كه آهنگي از بون جووي گوش كنيد. بنابراين تيمي از دانشمندان هستهاي بسيج شدند تا برقي بيابند تا شما با دست زدن به آن اگر احساس نياز به يك دور مطالعهي مجدد رسالهي مرجع تقليد خود را نميكنيد، حداقل هوس كنيد دي.وي.دي اخراجيهاي 9 را بخريد و دوباره ببينيد! پس از ناكامي اين پروژه بود كه صنف برقكاران در بخشنامهاي دست زدن به سيم فاز را بدون دستكش عايق ممنوع اعلام كرد و فرهنگستان ادب هم مامور شد واژهاي مناسب و معقول و اصيل و با هويت، معادل اين احساس ضد فرهنگي كه روزنامهي كيهان آن را آخرين توطئهي غربيها براي نفوذ در جوانان اين مرز و بوم دانست بيابد. پس از يك سال و اندي نتيجه بدون تلاش، مسئولان پيشنهاد دادند كه با تفالي بر ديوان حافظ به اين واژه دست پيدا كنند. بدين صورت علاوه بر كمك به شناسايي فرهنگ و هويت وادبيات متعالي و ناب كشورمان، توطئهي دشمن با بهترين ضدحمله خوابانده ميشد. نتيجه؛ انتخاب واژهي «دلق» بود كه انديشمندان اديب و فرهيخته معتقد بودند كه از آنجايي كه اين كلمه، در زبان امروزين استفاده نميشود، كاربرد آن به صورت فعل، علاوه بر تمايز با واژهي كهن، به اشاعهي مجدد كلمات فراموششده و پويايي هر چه بيشتر زبان هميشه فارس كشور و جلوگيري از نفوذ فرهنگ بيگانه كمك ميكند. البته در زبان محاورهاي اين فعل به صورتهاي بعضا ناصحيحي رايج شد كه مثلا «برق من را دلق كرد»، «دلقيده شدم.»، «دلقمون كف كرد»، «دلقمان سرويس شد»، «دلق مادر يا دلق عمه» برخي از اينگونه استفادهها بودند. اما در زبان رسمي اين واژه به صورت «برق ما را دلق مينمايد» يا «اين برق دلق-كننده ميباشد» و... استفاده ميشده است. وزارت آموزش و پرورش نيز بلافاصله از وجود حرف «ق» در اين حرفها استفاده كرده و درس «ق» را در كتابهاي كلاس اول بر اساس اين موضوع بازنويسي كرد كه مطلع آن درس اين جمله بود: «روز قبل برق بوق ماشينمان بابا را دلق كرد.»
اما غربيها كه از بدو خلقت همواره دنبالهروي دانش سرشار هميشه پارس ما بودهاند، بعد از اين قضيه، در تقليدي آشكار از ابتكار فرهنگستان ما و از آنجايي كه مجموعه آثار شكسپير اصلا منبع مناسبي براي تفال به شمار نميرفت، با تفال به ديكشنريهاي معتبر آن زمان واژهي «tuxedo» را به صورت فعل پيشنهاد دادند2 كه اين اقدام ناشيانهي آنها مورد استقبال مردمشان واقع نشد و انگليسيزبانها همان F word معمول خود را كه 80 درصد از زبان محاورهايشان را تشكيل ميدهد بسيار مناسبتر تشخيص دادند! حتي جوك معروفي نيز بر اساس آن شكل گرفت: يك آقاي اهل يوركشاير از يك نيويوركر ميپرسد: «What did electricity do to you?». جواب ميشنود: «The same I did to your mother!» و وقتي غيرت يوركشايري آقا برخاسته و برآشفته ميپرسد كه منظورت چيست جواب ميشنود «Nothing!... electricity do nothing with anybody» هه هه هه!
البته بحرانها و مسايل پس از پيدايش اين پديده در كشور ما به همينجا ختم نشد. وزارت نيرو نيز از اين فرصت براي اضافهكردن سرفصل جداگانهاي در قبض برق سوءاستفاده كرد. استدلال آنها اين بود كه حالا كه داريم برقي به شما ميدهيم كه ديگر شما را نميگيرد بايد در قيمت هم يك تفاوتي داشته باشيم. اما مسالهي مهم اين بود كه بايد جلوي اين سرفصل جديد چه عنواني نوشته ميشد؟ ماليات؟ دستمزد؟ پاداش؟ خدمات ويژه؟... فرهنگستان ادب هميشه پارسي كه در آن زمان سخت مشغول انتخاب واژهي دلق بود از پذيرفتن مسئوليت انتخاب اين عنوان با وجود اصرار وزير نيرو سر باز زد و به جاي آن عنوان اين سطر همواره يا چاپ نميشد يا واژهاي نامشخص چاپ ميشد كه در تماس با ادارهي برق و پرسش از اينكه اين پول چي است كه از ما ميگيريد هم جواب شنيده ميشد كه اشتباه چاپي است و انشاالله ماه بعد اين مشكل برطرف خواهد شد و ماه بعد هم همان تكرار ميشد و نهايتا هم اين رديف جديد حذف و پولش روي همان پول برق حساب شد و وزير نيرو هم تا يك ماه بعد هر هفته هرگونه افزايش قيمت را تكذيب كرد و بعد هم كه آبها از آسياب افتاد... [ادامه دارد]
ادامهي اين مقاله را هفتهي ديگر در همين وبلاگ بخوانيد...
[1] - Bon Jovi
[2] - Tuxedo (v.): to get caught by the strange feeling of a little dusty hunger or Bon Jovi fans feeling(!) when one touches the new non-human-taking electricity or when it touches one or when one gets in contact with it. (Longman Oxford Cambridge Association Brand New Awesome Dictionary, edition 2034, page: 374287)
در سال 2035 مقالهاي در مجلهي آمريكاييتبار «روي علم»1(!) به قلم كنت انتي دندراف2 به انتشار و سمع و نظر عموم رسيد با عنوان «برق آدم-نگير و تاثيرات آن در دههاي كه گذشت3» كه به بررسي و تحليل موشكافانهاي از جريان اختراع -يا كشف!؟- برقي كه انسان را نميگرفت و پيامدهاي علمي و اجتماعي آن در آن دوران ميپردازد. مقالهي زير ترجمهاي است از آن مقاله با اضافاتي مربوط به تاثيرات اين پديده در كشور هميشه فارسمان كه مترجم خود به آن افزوده است و در مجلهي «علم سبز همچون خانواده و هنر هفتم»شمارهي 20 سال بيستم به چاپ رسيده است:
شايد بهتر ميبود كه اين مقاله را با شرح دقيق چگونگي آغاز، پيشرفت و تكميل تحقيقات و آزمايشهايي كه منجر به كشف برق آدم-نگير4 شد شروع ميكردم يا با پاسخ به اين سوال معمول كه «چرا چنين چيزي اختراع شد؟» يا «چه كسي با چه انگيزهاي آن را اختراع كرد؟». صراحتا بايد بگويم كه اگر شما، خوانندهي محترم اين مقاله، چنين سوالي پرسيدهايد بسيار خرفت5 تشريف داريد! و با اطمينان ميگويم كه كساني كه چنين سوالي ميپرسند يا داراي اصليت جهانسومي هستند و يا اگر كشور متبوعشان به جمع كشورهاي در حال توسعه افزوده شده است، كشوري است كه حالا حالاها (تا سي-چهل سال ديگر و يا به طور دقيقتر تا زماني كه از بين هر ده نفر جامعهشان، سه نفر در برخورد با چنين اختراعاتي، چنين سوالاتي ميپرسند) نميتوان چشم به پيشرفتش داشت.
در واقع بايد بدانيد كه اگر نسل دانشمندان را پس از اديسون و گراهام بل منقرضشده ندانيم، دانشمندان پس از آنها و يا به رواتي ديگر دانشمندان پس از كشف علت و درمان وبا و آبله، عموما بيكار و علاف تلقي شده و به دو دستهي بزرگ و كلي تقسيم ميشوند؛ كه دستهي اول به دنبال درمان ايدز است و دومي به دنبال كشف و اختراع چيزهاي صرفا جديد. دانشمندان دستهي اول تا دوران بازنشستگي شغل شريفشان را حفظ ميكنند و دستهي دوم حتي اگر به كشف و اختراع مهمي6 هم برسند تا آخر عمرشان را –فقير يا پولدار- در گمنامي كامل به سر خواهند برد.
به هر حال خيلي خلاصه كشف برق آدم-نگير ناشي از رقابت چندين شركت و موسسهي بزرگ بود. همه چيز از نشت اخبار سري تحقيقات فوق محرمانهي يك كارواش در آتلانتا بر روي اين موضوع آغاز شد. اين تحقيقات پس از آن آغاز شد كه يكي از كارمندان اين شركت يك باتري 9 ولت كتابي را در آت و آشغالهاي انباريشان پيدا كرد و براي آنكه امتحان كند آيا هنوز كار ميكند يا نه، نوك آن را بر روي زبانش زد و كمي مورمورش شد. مديرعامل كارواش با خبر شده و در جلسهاي اذعان كرد كه براي بالابردن استاندارد شركت، حفظ جان كارمندان بسيار لازم است. عوامل كارواش، اين سخن مذعون(!) را به صورتِ دستورِ «هيچ برقي حق ندارد كاركنان شركت ما را بگيرد» ترجمه كرده و خود رييس هم كه اين ايده را پرمنفعت (حتي پرمنفعتتر از بالا رفتن استاندارد شركت) تشخيص داد، دستور به تشكيل كميتهي سري پيگيري موضوع داد. پس از نشت اين خبر و ايجاد رقابتي كه حتي ناسا و كنسرسيوم بزرگ مفزاجورهينپ7 هم در آن شركت كردند بالاخره اين برق توسط يك دختربچهي دانشآموز 10 سالهي يمني در اتاقخواب پدر و مادرشان كشف شد كه چون پدر و مادر بچه ميخواستند فرزندشان در آينده خلبان يا جراح حلق و بيني بشود و شهرت اين كشف به درد هيچكدام از اين شغلها نميخورد، آن را كلاهبردارانه، همزمان به چند دلال آثار هنري و كشفيات معاصر و پاياننامههاي دانشجويي فروختند و نهايتا هم نام هيچكس به عنوان مكتشف واقعي و رسمي آن ثبت نشد.
ادامهي اين مقاله را هفتهي آينده همينجا بخوانيد...
1 - On Science
2 - Kenneth Anti-Dandruff
3 - “Non-human-taking electricity phenomena in the last decade”
4 - Non-human-taking electricity
5 - stupid! Although I like that Farsi word more; khereft!!!
6 - مهم يعني مثلا... خلاصه بگويم قابل استفاده براي حداقل يكبار
7 - Mefzaadiourhinp در 2014 چند سفير از يك سيارهي مجاور (به هرحال در مقياس كهكشان، 60 ميليون سال نوري هم «مجاور» است!) به واشنگتن آمده و سند همكاري تجاري امضا كردند كه تشكيل اين كنسرسيوم از نتايج مهم آن بود. اين كنسرسيوم را چند استاد دانشگاه متعلق به اين سياره كه به صورت اساتيد پروازي و مدعو در دانشگاه اوهايو مشغول به تدريس هستند تاسيس نمودند. گفتني است كه به دليل تاكيد اين اساتيد بر هويت اصيل خود و شركتشان حاضر به تغيير نام اين شركت به نامي سهل السمع، سهل البلع، سهل القمع و سهل التلفظ نشدند! تاكيد بر نام بردن از «انسان» در نام اين برق ويژه هم براي تمايز بين انسانها و موجودات بيگانه است... گرچه بعدها كاشف به عمل آمد كه اين برق آنها را هم نميگيرد.
علم بهتر است يا مرگ؟!
يعني شما واقعا فكر كرديد كه آن بارسالار مزبور در اقصاي غور، وقتي از شترش پرت شد و با گردن به زمين آمد، شروع به سرودن شعر و دوبيتي كرد و سعدي1 هم سر و مر و گنده، واكمن به دست، بالاي سرش ايستاده بود تا رسالهش را پربارتر كند؟! در مورد بقيهي حكايتها هم همينطور. بالاخره يك چيزي ديده يا تصور ميشده و چهار تا هم ميگذاشتهاند رويش و بعد با آب و تاب و نظم مينوشتهاند و…
حكايت معروف ابوريحان بيروني در لحظات مرگ هم از اين قاعده مستثني نبوده است. بنده پژوهشي مستند و علمي در اينباره انجام دادهام تا بدانم آن ماجرايي كه در كتاب دبستان خوانديم در اصل چه بود و در حقيقت به دنبال پاسخ اين سوال بودم كه ابوريحان در آن لحظات چه پرسيد. اين نتيجهي اين تحقيقات است:
روايت اول. روايت اول در كتاب «الكون و المكان في المخرج من يجبجب البنيري و الهزار نكتهي ديگر» آمده است كه ابوالمشعشع خازن حرارتي لامصب از دانشمندان بنام كه دستي هم بر آتش داشت به عيادت ابوريحان رفته بود. بيروني وي را گفت: خازن! سه تا قانون هست، من تا حالا دوتايش را كشف كردهام و آن يكي را اجل، مهلت كشف نخواهد داد. اينها را به اسم من منتشر كن كه «اين دو قانون نيمهكاره به اسم من ثبت شود و بميرم بهتر است يا اين اسحاق نامرد [...] هر سه را به نام خودش بزند و من هم خبر مرگم» سپس به ميز اشاره ميكند كه قوانين را در آنجا گذاشته بود. خازن كه دستي هم بر آتش داشت، به جاي قوانين نسخهي ابوريحان را بر ميدارد. ريحان (دختر يا شايد هم پسر ابو!) قوانين را به داروخانه ميبرد و آنجا به سخرهاش ميگيرند! ايضا خازن را كه نسخهي طبيب را به مجله برده بود! ابوريحان هم از بيدارويي ميميرد و قوانين هم نهايتا به دست اسحاق ميافتد و او سومي را هم كشف و به نام قوانين نيوتون منتشر ميكند. (ميبينيد! اين غربيها همه چيزشان را از ما دارند!)
روايت دوم. اما دومين روايت از كتاب «المقالات و المعاني في الممالك التباني و العلوم و الفصول انهم كيف بما خرجتم لعلكم متقون صدق الله العلي العظيم» نقل شده است به قلم سروانتس! كهابن خالطور ذوالمكافات مه نخشب كه از طبيبان بنام بود و دستي هم بر آتش داشت(!) به عيادت ابوريحان رفت. ابوريحان وي را گفت: اي مه نخشب! اين «بروصطاط» چيست؟2 دكتر گفت سرطان بروصطاط داري! «من بدانم كه دارم از سرطان بروصطاط ميميرم بهتر است يا بهتر است كه ميدانم و بميرم.»3 وی نیز پاسخش بداد كه چون پاسخش مفصل و علمي بود و از حوزه و حوصلهي بحث خارج است از نقل آن چشمپوشي ميكنيم.
روايت سوم. سادهترين روايت در اينباره در رسالهي «الفبريه تيل جانويه، دبي چه كيفي داره» آمده است. ابوالطابلو بالبورد نفاضولين كه از بنگاهداران بنام بود و دستي هم برآتش داشت از خانهي ابوريحان ميگذشت. ابوريحان پرسيد: پژمان!4 ساعت چند است؟ وي به طعنه پاسخ داد: كژخل! ساعت به چه كارت آيد؟! ميخواهي ببيني چند دقيقه ديگر زنده خواهي ماند؟! ابوريحان بر آشفت: «در آن دنيا وقتي براي پركردن فرم پرسيدند ساعت چند است، خودم بدانم و بگويم و بميرم بهتر است يا دو ساعت معطل بشوم كه بروند پروندهام را بيرون بياورند و ببينند و بميرم بهتر است؟!» بعد سكته كرد و مرد!
روايت چهارم. در كتاب پزشكي سال 2007 مقالهاي به قلم آلبرت مارگارين از دانشگاه آزاد واحد كاروليناي سفلي 5 چاپ شده و در آن بيمارياي جديدالكشف معرفي شده است كه نامش را «آنتي فيموس اكسپرشن فوبيا»6 يا «عفاف»! گذاشتهاند. به عنوان مثال ابوريحان كه به اين بيماري مبتلا بوده و دستي بر آتش داشته، چون ميخواسته است مرگي تاثيرگذار داشته باشد به هر كس ميرسيده -يا در حقيقت چون در بستر بوده است؛ هر كس به او ميرسيده- سوالي ميپرسيده و خلاصه دهان همه را آره! بالاخره هم بعد از يكي از همين سوالات بوده است كه صداي ناله و شيون از خانه برآمده است و... خداوند عمر با عزت و مرگ با عزت نصيب همهي بندگانش كناد!
1. از شاعران بنام ايراني كه دستي هم بر آتش داشته است!
2. البته ابوريحان اگرچه خود دانشمندي بنام بود و دستي بر آتش داشت اما پزشكي حوزهي غيرتخصصياش بود.
3. ابوريحان حال خوشي نداشته و يك كمي جملهبندياش... البته منظورش را كه متوجه شديد!!؟!
4. بچهها پژمان صدايش ميكردند.
5. Science of Bachelor Party! دانشجوي رشتهي مهندسي انتخابات كه دستي هم بر آتش دارد.
6. A.F.E.P. (Anti Famous Expression Phobia)
«مرغ يا تخم مرغ، زمستان يا بهار»
يا «اولين فصل از چهار فصل»
فصل اول:
«چرا نميشود دكتر؟» اين سوال همراه با كمي عصبانيت يا اعتراض پرسيده شد. شايد براي همين دكتر در جواب دادنش كمي ترديد كرد. شايد هم چون او ميدانست كه دكتر جواب محكم و مشخصي ندارد معترضانه اين سوال را پرسيد. دكتر كمي در صندلياش جابجا شد. خود را آماده كرد چون ميدانست كه اين «مريض» كه نه، اين «مراجعهكننده» به راحتي از درخواستش منصرف نخواهد شد. نفس بلندي كشيد و گفت: «حتما ميداني كه اين فرآيندي نيست كه بيايي و بنشيني و ما يك دكمه را فشار بدهيم و خلاص.» او بلافاصله جواب داد: «براي من فرآيندش مهم نيست. مهم انجام شدنش است . زمان و هزينهاش هم مشكل خودم است.» دكتر دوباره در صندلي جابجا شد. استراتژي تغيير كرد. «ولي من هنوز نميفهمم؛ واقعا اينقدر براي رسيدن فصل بهار بيتابي ميكني؟»
- «من براي رسيدن بهار عجله و بيتابي زيادي ندارم. فقط بهار را دوست دارم. گفتم ديگر طاقت زمستان را ندارم.»
- «يعني اينقدر از فصل زمستان متنفري؟ بگذار حالا من برايت بگويم: من اتفاقا فصل زمستان را خيلي دوست دارم...»
- «دكتر! شما روانشناس نيستيد، من هم بيمار رواني نيستم و براي روانكاوي نيامدهام.»
- «ولي اين دليل نميشود نظر خودم را نگويم!»
احساس كرد به دكتر برخورد. بههرحال اين، دكتر است كه بايد اين كار را برايش انجام بدهد. براي همين به اينكه اين رابطهي دوطرفه شكل بگيرد احتياج داشت. دكتر اين سكوت او را نشان چراغ سبز دانست اما بايد اين توضيحات را هم ميداد: «بالاخره هر كسي از من كار غيرمنطقياي بخواهد، من اول سعي ميكنم منصرفش كنم» و او نتوانست دوباره در حرف دكتر نپرد: «ولي من كه چيز غيرمنطقياي نخواستم.» دكتر هم گفتگو را بيشتر به جدل كشاند: «منطق شما، منطق من. كدام منطق؟» دكتر بالاخره تصميم گرفت از چراغ سبز رد شود: «زمستان هم فصل دوست داشتنياي است. شروعش كه با پاييز است كه... كه واقعا زيبا است و تمام شدنش هم، وقتي دوباره هوا گرم ميشود و درختها سبز ميشوند و... اصلا سرما به نظرم سرما خيلي قابل تحملتر از گرما است. پوشيدن لباس گرم يا... من دوست دارم دستهايم توي جيبم باشد و سرم توي يقه و قدم بزنم. خيلي چيزهاي قشنگي دارد. برف. درختهاي خشك خيلي قشنگند. شبها بلندند...» نميخواست دوباره دكتر را مايوس كند اما خواستهي خودش از احساسات دكتر مهمتر بود. گفت: «زمستان من، زمستان شما. كدام؟ بله! من هم سرما را بهتر از گرما تحمل ميكنم يا اصلا فرقي برايم ندارد. من هم دوست دارم در زمستان قدم بزنم و حتي روي نيمكت يخكردهي پارك بنشينم. اما خيابانها خلوت است. دوست دارم بيرون، مردم را ببينم. پيادهروها شلوغ باشد. آفتاب بيجان است. شبها هم، زيادي بلندند!...» دكتر سرش را پايين انداخته بود. پيام دكتر را گرفت. از او تشكر كرد. برخواست و رفت.
فصل دوم:
«تو خودت ناسلامتي دكتري! تو بايد بهتر بداني كه اصلا هواي زمستان سرد است، آدم سرما ميخورد. تو اين شهر هم كه زمستانها، هوا از هميشه كثيفتر و آلودهتر ميشود.» (ترافيك كه اينقدر آرام حركت ميكند بهترين موقعيت براي منفي فكر كردن در مورد هر چيز مثبت يا منفي است.) وقتي اولين دكتري كه درخواستش را براي «به خواب زمستاني فرو بردن» خودش شنيد، ردش كرد، فكر نميكرد پيداكردن كسي كه بتواند، يا -حالا ديگر مهمتر از آن- بخواهد اين كار را براي او انجام دهد اينقدر سخت باشد. اين روزها علم ديگر آنقدر پيشرفت كرده كه هرچيزي ممكن شده است. فقط راه پيشگيري يا درمان دو مشكل پيدا نشده است: اولي سرما خوردگي است و دومي جنگ! به هرحال هر كسي به بهانهاي او را از سر خودش باز كرد و حالا ديگر بعد از سراغ پنج-شش تا، يا شايد هشت-نه تا دكتر آشنا و غيرآشنا رفتن، فهميد كه بايد قيدش را زد. وگرنه بايد تا تمامشدن خود زمستان وقتش را به اين كار بگذراند.
برفپاككنها از پس تميز كردن شيشه بر نميآمدند. البته نبايد همهي تقصير را به گردن آنها انداخت. آب هم وظيفهاش را مثل قبل انجام نميداد... همين گل و كثيفي همهي خيابانها و در و ديوار. همين يخزدن همهي پيادهروها كه الان چند هفته بود او را در حسرت يك پيادهروي بدون دردسر، روي يك زمين صاف گذاشته بود. همهي اينها غيرقابل تحمل بود. اصلا حرف او از اولش اين بود كه بنا بر فرضيهي تكامل، انسان بايد مثل خرس تمام زمستان را به خواب برود. انسانهاي اوليه حماقت كردند و به غارها رفتند و تكامل انسان به سمت كمموترشدن و نازكتر شدن پوستش پيش رفت و ديگر در غارها هم نتوانست زندگي كند و مجبور شد خانه بسازد و بعد همينطور آمد و آمد... تا گاز و شوفاژ و بخاري برقي. حالا او تصميم گرفتهبود فرآيند تكاملش را آگاهانه انتخاب كند يا تغيير بدهد. «من مسئول اشتباه تاريخي اجدادم نيستم!» ميخواست سراسر زمستان را بخوابد و وقتي چشم باز ميكند بهار رسيده باشد. هوا خوب باشد، زمين سبز باشد، خيابانها پر از مردم باشد... شلوغي زمستان را دوست نداشت. شلوغي سردي است. از دهان مردم بخار بيرون ميزند! تازه چند وقت ديگر هم شلوغيهاي آخر زمستان يا در حقيقت شلوغيهاي پيش از رسيدن بهار شروع ميشد كه نفرتانگيزتر از همهي اينها بود. حتي نميتوانست به خانه برود و بخوابد. از لاي پنجره سوز ميآيد! پسرك گلفروشي به شيشهاش كوبيد. «برو پسر! تو هم برو خانه و بخواب تا مجبور نشوي در اين سرما دنبال يك لقمه نان باشي.»
فصل سوم:
بالاخره نفهميد كه چه چيز در مورد زمستان نفرتانگيزترين است اما يكي از كانديداهاي اصلي اين بود كه در زمستان خانه بهترين جا براي ماندن است! يك مبل تكنفرهي راحت روبروي تراس بزرگ رو به يك فضاي سبز، در نزديكي شومينه يا حتي شوفاژ، بهترين جا براي گذراندن زمستان بود اما چقدر بهتر بود اگر در خواب سپري ميشد. درختان پشت پنجره هم بعضي در خواب بودند و بعضي بيدار. البته مشخص بود كه بيداريشان بيداري رخوتانگيز و مسخرهاي است. از حالت ايستادنشان معلوم بود! درختان ديگر حتي بعضي شاخههايشان زير بار برف شكسته بود و انگار نه انگار. اما اينها را انگار مجبور كردهاند كه بيدار بمانند، مثل سربازخانه يا شكنجهخانه. حالا چه سردشان باشد چه نباشد. كنار هم بودند، يا با كمي فاصله اما انگار تنها باشند يا حوصلهي حرفزدن نداشته باشند.
همينجور آنجا نشسته بود و به همين چيزها فكر ميكرد. بعد هوس نوشابه كرد. «چقدر دلم نوشابه ميخواهد. شيشهاي، زرد و خنك» اما چقدر وقت بدي را براي اين كار پيدا كرده بود. وسط زمستان؟ در تابستان ميشود نوشابه خورد يا چاي، ولي در زمستان فقط بايد نوشيدني گرم خورد! به زحمت از جاي گرم و نرمش جدا شد و به آشپزخانه رفت. چاي كه آماده نيست. حال قهوه درستكردن هم نداشت. در چنين مواقعي دو گزينه مطرح ميشود: چاي فوري، قهوه فوري. گزينه دوم را انتخاب كرد اما به هرحال بايد آب جوش آماده شود. تا آب بجوشد به جاي خوشمنظرهاش برگشت. «اسمش را گذاشتهاند «قهوهي فوري» اما بايد ده دقيقه منتظر بماني تا آب بجوشد. اگر راست ميگوييد مسئوليت آبجوش را هم خودتان بر عهده بگيريد!» از وقتي كاري از دست تكنولوژي برايش برنيامده بود به شدت به آن بدبين شده بود و مدام به تنبلي محكومش ميكرد. به اين فكر ميكرد كه بايد روي شيشهي قهوهي فوري دستورالعملي نوشتهشود كه بتوان آب را زير 100درجه جوشاند، حتي در زمستان!
دير جوشيدن آب او را دوباره به ايدهي اوليهاش راهنمايي كرد. شايد هم جاي گرم و نرمش بود كه او را از بلند شدن و به آشپزخانه رفتن و بقيهي ماجرا منصرف كرد. البته حاضر بود كه بلند شود و به سوپرماركت سر كوچه زنگ بزند و سفارش يك نوشابهي خانوادهي خنك بدهد. اما براي آن نوشيدني گرم نه. به هرحال پيش از هر چيز يك چرت كوتاه و گرم در اين جاي نرم از همه بهتر بود. آفتاب خودش را گرم كرده بود و پلكهايش را سنگين.
فصل چهارم:
شصت پايش ميسوخت! از خوابي كه قرار بود چُرت باشد پريد. شصت پايي كه به تنهايي حمام آفتاب ميگرفت بيدارش كرد. از روي آفتاب ميشد فهميد كه خيلي نخوابيده است. اما وقتي خوابيد آفتاب تا ديوار ته اتاق رسيده بود و حالا آفتاب سيخ از پنجره ميآمد تو و به زحمت به انگشت شصت پايي ميرسيد كه سمت پنجره دراز شده بود.
درختان هم از خوابي كه از اول خواب باشد بيدار شده بودند يا داشتند بيدار ميشدند. «من خوابيدم. آن هم زمستاني!» آنقدر هيجانزده بود كه ميتوانست مثل ارشميدس به خيابان بدود و همين جمله را فرياد بزند. برترياش هم بر او اين بود كه لباس تنش بود! نگاهي به اطراف كرد. خيلي گرم بود. (البته اين را با نگاهكردن متوجه نشد! قبلش هم احساس كرد.) مسلما همه چيز مثل همان... مثل همان چند ماه پيش؟ به آرامي بلند شد، چون شديدا احساس كوفتگي ميكرد. پاهايش هم خواب رفته بود. فقط پايش نه. تمام بدنش خواب رفته بود. فقط خودش بود كه بيدار شده بود. گردنش هم درد ميكرد. اگر ميدانست قرار است اينقدر بخوابد وضعيت بهتري ميگرفت يا اصلا ميرفت در تختخوابش ميخوابيد. ولي تمام هيجانش به همين بود كه ندانسته به خواب زمستاني رفت. چه لذتي داشت كش و قوس دادن به بدن بعد از... «بالاخره چند ماه؟ چند هفته؟» سريع سراغ تلويزيون رفت. بيهدف چند كانال را عوض كرد و خودش سريعا فهميد كه دليلي ندارد تلويزيون اعلام كند كه او چند ماه خوابيده. تاريخ روز را هم، فقط اول اخبارها است كه ميگويند و حالا كو تا اخبار بعدي. خاموشش كرد. پنجره را باز كرد و به تراس پريد. هوا گرم بود. احتمالا بهاري. حتما بهاري. هواي بهاري بايد همينجوري باشد ولي همينطوري خيلي معمولي است. وقتي اواخر زمستان هوا بهاري ميشود عالي است. به هرحال الان بهترين زمان براي بيرون رفتن است. حتما خيابانها شلوغ شده است. دم در چند تا كت و پالتوي زمستاني آويزان بود. دوباره به تراس آمد و هوا را مزمزه كرد! الان چه لباسي مناسب است؟ لباسهاي بهاره؟ تابستاني؟ عجله داشت. «بدون كت و پالتو ميروم.» اما اگر گرمم شود تمام لذتش از بين ميرود. نگاهش در آينه به صورت آشفتهاش افتاد، بعد از... چند ماه! «بايد ده روزي زودتر بيدار ميشدم تا خوب آماده ميشدم.» تازه يادش افتاد كه گرسنه است. به سمت آشپزخانه رفت. در آشپزخانه كتري هنوز روي اجاق بود. آب مسلما خيلي پيشتر از اين تبخير شده بود اما كتري كه راهي براي تبخير پيدا نكرده بود، فقط توانسته بود به چيز ديگري تبديل شود. خاموشش كرد. به قبض گاز هم اصلا فكر نكرد. چه ميدانست كه اينقدر ميخوابد. چقدر؟ در يخچال را كه باز كرد. بو و منظرهي باور نكردنياي پديدار شد. سريع بستش. يك نصف روز تمام را بايد صرف تميز كردن اين كند. تمام هيجان خوابش در حال پريدن بود. تازه گرسنگي را چه بايد ميكرد؟ شايد بيسكويت يا هر چيز ديگري پيدا ميكرد. «بيرون يك چيزي ميخورم.» به اين فكر كرد كه حالا بيرون چه خبر است و چه شكلي است. «ده روز كم است. بايد بيست روز يا حتي يك ماه زودتر بيدار ميشدم.» حالا كه هيجانش كمتر شدهبود احساس ميكرد كه دوست داشت در جريان رسيدن بهار قرار ميگرفت. به تراس برگشت. ميدانست بيرون چه خبر است. بهار بود. اما او كه از زمستان متنفر بود وقتي ميديد كه زمستان در حال رفتن است بيشتر هيجانزده ميشد، تا وقتي كه بهار سرزده از راه برسد. حرف خودش را يادش رفتهبود كه مشتاق ديدن بهار نيست، دوست داشت زمستان زودتر برود. «ولي من نميخواستم اينقدر بخوابم. يك ماه زودتر بيدار ميشدم و...» مگر زمستان چند ماه است؟ مگر بالاخره چند ماه خوابيده بود؟
«بدون كت و پالتو تا سر كوچه، نه گرمم ميشود نه سرد.» بايد يك چيزي از سوپرماركت ميخريد و ميخورد. حتي اگر يك هفته هم خوابيده باشد، يك هفته بدون غذا و آب ممكن بود او را بكشد. زنگ نزد سفارش بدهد كه به اين بهانه نگاهي هم بيرون بياندازد ببيند چه خبر است. آنجا از فروشنده ميپرسيد چندم چه ماهي است. اصلا شايد هنوز بهار نرسيده. اگر آخرين روز بهار باشد؟ نه! ديگر هيجاني ندارد... بايد نوشابه هم ميخريد. يا نميخريد. شايد ميآمد خانه و چاي دم ميكرد. «تا برگردم آبجوش هم آماده است.»
در راه به اين فكر ميكرد كه سال ديگر كي بخوابد و دقيقا چند هفته پيش از رسيدن بهار از خواب بلند شود. «اصلا دوباره بخوابم؟ خطر نداشته باشد؟ بايد از دكتر بپرسم.» و به اين فكر كرد كه مورد سومي را بايد به ليست ناتوانيهاي تكنولوژي اضافه كند: هيچ راهي نيست كه او را به پيش از خواب برگرداند يا سريعتر به خواب زمستاني سال ديگر برساندش.
حسام
25/11/1386
اينجا چند نفر نشستهاند و از گل و بلبل ميگويند. يك محيط اداري كوچك و ساده است كه مقدار زيادي كامپيوتر و دم و دستگاه هم آن پشت ريخته ولي كسي به آنها كاري ندارد و حرفهايي هم كه زده ميشود، بيش از آنكه به كار مربوط باشد «از هر دري سخني» است. در باز ميشود1 و يك نفر ديگر مثل خودشان اما كمي اخمو و عصبي وارد ميشود. در را هم محكم به هم ميزند تا ثابت كند كه بدجوري ناراحت است. زيرلب غرولند ميكند: «اين هوا هم با ما لج افتاده است.» همه متوجه او ميشوند و بحثهاي از هر دري، به در او باز ميشود! بعضي به سمتش ميروند و بعضي از همانجايي كه نشستهاند، خنده و انگشت استهزاء روانهاش ميكنند. فريادهاي «باز هم باختي.» «بده ببينيم پولها را!» و... در آن هياهو و ولوله بيشتر شنيده ميشود. او پيش از نشستن كه نه، پيش از پرتاب شدن روي يكي از مبلهاي راحتيِ خالي، دستهاي پول –كه مشخصا همين چند دقيقه پيش توسط كارمند بانك شمرده شده- روي ميز مياندازد... روي ميز كه نه، چون پيش از رسيدن به سطح ميز قاپيده ميشود و سريعا به نسبت سهمها قسمت ميشود. پيش از تقسيمشدن كامل اسكناسها يكي ميپرسد فردا نوبت كيست و يك انگشت اشاره پاسخ ميدهد و همه ميپرسند:«شرط سر چي؟» و يكي ميگويد «اين دفعه ديگر پول نه، شامي، چيزي...». همه موافقند.
حالا جزييات شرطبندي مشخص شده است. همان كه نوبتش بود در كانون توجهات نشسته و پيشبيني ميكند: «شرط ميبندم فردا... هوا آفتابي است. آسمان سواحل درياي خزر ابري با بارش پراكنده و...»
ديگر نيازي به توضيح بيشتر نيست! اينجا ادارهي هواشناسي است. توضيح غيرضروري ديگر اينكه آن دستگاههايي كه بهشان اشاره شد هم مسلما دستگاههاي پيشبيني هوا بودند كه استفادهنشدن از آنها، دليلي در ناتواني كارمندان و پرسنل يا بر فقر تكنولوژي كشور نيست. مهم اين است كه به پرسنل دارد خوش ميگذرد!
يك هفتهاي ميشود كه هوا سرد شده است اما اين پشهگان دوستداشتني (دوستداشتنيترين هديهي تكراري فصل تابستان!) قصد رفتن ندارند. به هر حال ديري نخواهد پاييد كه ميروند و دلمان برايشان تنگ خواهد شد. اين هم چند كلام منصفانه با پشهگان پيش از وداع!:
اي پشه! اي پشهي عزيز! آن كه ميخوري «خون» است. مايعي است بس غني كه از نامزدهاي اصلي احراز عنوان «مايع حيات» است و انسانهايي را با هيكل و وزني صدها و بلكه هزاران برابر جثهي تو زنده و سرپا نگه ميدارد.
پشهجان قشنگ و عزيز! اين خون قوي و مملو از مواد مقوي و اكسيژن و غيره و غيره، به هرحال نقش غذارساني را ايفا ميكند در اين بدن لش صاحب مردهي ما! اما تو انگار از معده و روده و اصلا از فرآيند جذب و اينها بويي نبردهاي اي پشه؟ يك بار نيش ميزنند، دو بار نيش ميزنند... تو گويي كه مجرايي است از آن لولهي مكنده به مقعدت كه هر چه خوردهاي را بيآنكه سيرت كند و بيآنكه پر شوي به فضله تبديل ميكند وشوووت!
پشه جان دلبندم! سراسر شب را به نيشزدن و مكيدن خون ميگذراني. نميپرسم مگر كار و زندگي نداري كه حتما مكيدن و نيشيدن كسب و كار تو است. اما اينهمه خون كه ميجوي را آخر چه ميكني؟ (متعاقب پاراگراف پيشين) آخر مادرت خوب، خواهرت خوب! اين همه خون را من اگر اهدا كرده بودم –عين آدم- كه چندين نفر را –با خون A+- از مرگ حتمي و غيرحتمي (مشروط!) نجات داده بود برادر من!... اي پشه گرامي!
اي پشه! آن خوني كه ميخوري اگرچه يك قطرهاش و چند قطرهاش شايد براي صاحبش توفير چنداني نكند. اما اين همه قطرات كه سهل است، همان يك قطرهاش را هم اگر فقط كمي در آن لولهات مزه مزه كني كه جرعهاي از آن هم جذب تن نحيفت شود، چنان انرژي و سوختت دهد (متعاقب پاراگراف اول) كه به سان موشكهاي فضاپيما آتش از آن ماتحتت فوران خواهد كرد و شوووت!!
اي پشه! اي پشهي عزيز! اگر هم بماني و نروي، من كه ديگر در زمستانها پنجره را باز نميگذارم كه تو آن توري را به اهمت بگيري و سرت را پايين بندازي و بيايي تو به انجامدادن ما مشغول شوي! (گرچه مطمئنم اين بار شيشه و توري را با هم به اهمانت ميگيري!!) راستي! فصل سرد را كجا ميروي؟ ييلاق؟ دبي؟ هاوايي؟ ميروي خارج تحصيل؟ ميروي شهرستان ديدن اقوام؟... هر كجا هستي زمين مال تو است. آسمان، خون، رگ گردن باريك، غيرت سبزيخوردن و همه مال تو است. زندگي سيب است. تو كه دندان نداري!... به هرحال هر كجا ميروي به اينها كه گفتم فكر كن. چند تا كتاب آناتومي و از من بپرسيد و از اينها بخوان بلكه سال ديگر، سال ديگري باشد اي پشه!
مشكل بزرگي كه در دوران «دبيرستان» داشتم اين بود كه مگر اين همه «دانشآموز» پشماند كه اسمش را گذاشتهاند «دبير»ستان؟! البته اين مشكل ريشه در دوران كودكي داشت. آن موقع به «دبستان» فكر ميكردم و ميپرسيدم از خودم اين «دب» چيست!؟ آنموقع ميگذاشتم به حساب بيسوادي و طفلبودن، اما بزرگ و مثلا باسواد هم كه شدم نفهميدم. ولي به هر حال از اين دو مورد كه بگذريم «دانشگا» اسم با مسمايي است!
- مقدمه: بازنگري در مدرنيسم و در همه چيز!
ديگر آن ميزان از خامي در آمدهايم كه بدانيم نميتوان به سبكي و تفكري محدود، متعصبانه معتقد و وفادار ماند و حالا بهتر ميفهميم اين حرف را كه «پست مدرنيسم، آنتي مدرنيسم نيست و موضوعي است در دنبالهي آن». حالا ديگر نميتوان پست مدرنيسم را ناديده گرفت، چون ما را احاطه كرده و خود ما هم نميتوانيم ادعا كنيم كه پست مدرنيست نيستيم. چه در كار معماري و چه در زندگي. بگذريم... جديدا سوراخ ديگري در قسمتي از انديشهي مدرنيسم -كه زماني خيلي سنگش را به سينه ميزدم و ميزديم- پيدا كردهام كه با طرح مثالي آن را بيان ميكنم:
- اين داستان با يك پرسش آغاز ميشود : شورت آقاي لوس چه رنگي است؟!