- «توقف بيجا مانع كسب است.
حتي باجا دوست عزيز!»
من دفترچهي خاطرات ندارم. به شما هم پيشنهاد نميكنم داشتهباشيد (خيلي جلوي خودم را گرفتم كه نگفتم اگر داريد آتشاش بزنيد، يا دورش بياندازيد!). اين كه بر حسب اتفاق اين دفترچه خواندهشود، آنقدرها برايم مهم نيست، در برابر اين كه فكر كنم روزي زير اتوبوس واحد بيافتم و له شوم ، دزدي وارد خانه شود و من را به قتل برساند يا حتي پيانوي معروفي از طبقهي يكي مانده به آخر برجي روي سرم بيافتد و آنوقت وقتي من نيستم اين دفترچه خوانده شود. خصوصا در مورد دوم اين دفترچه به دست يك كارآگاه آبگوشتي نيروي انتظامي ميافتد و... (گرچه اگر ناوارو هم بود فرقي نميكرد!)
ننوشتن آنچيزهايي كه دوست نداريم بقيه بدانند هم راهحل خيلي بدي است. فكر كنيد! دفترچهاي كه مخاطبش خود شما هستيد و خودسانسوري هم شده!!
گاهي از خودم ميپرسم : «پس تكليف اين همه خاطرات خوب چه ميشود؟ نكند فراموش شوند؟ آيا بهتر نيست روي كاغذ ثبت شوند؟» بعد به خودم پاسخ ميدهم (اسم اين كار را گذاشتهام «سلف ديالوگ ديالكتيكي!») : «اگر خاطرهاي ارزش به ياد ماندن داشتهباشد ، از غربال فراموشي نخواهد گذشت و به ياد خواهد ماند.» و پس از آنكه اين پاسخ را از خودم شنيدم براي اولين بار در عمرم بابت داشتن اين مخ عزيزم كه سوراخهاي غربال خاطراتش به اندازهي كف دست است غره ميشوم و سرم را بالا ميگيرم كه ذهن زيبايم ('My 'Beautiful Mind) به معناي واقعي گلدرشتها را نگه ميدارد!
خرامان از درم بازآ ، كهت از جان آرزومندم – به ديدار تو خشنودم ، به گفتار تو خرسندم
كسي مانند من جستي زهي بد عهد سنگين دل – مكن كهاندر وفاداري نخواهي يافت مانندم
اگر خود نعمت قارون كسي در پايت اندازد – كجا همتاي من باشد كه جان در پايت افكندم
به جانت كز ميان جان ز جانت دوستتر دارم – به حق دوستي جانا كه باور دار سوگندم
مكن رغبت به هر سويي به ياران پراكنده – كه من مهر دگر ياران ز هر سويي پراكندم
شراب وصلت اندر ده كه جام هجر نوشيدم – درخت دوستي بنشان كه بيخ صبر بركندم
به خواري در پيت سعدي چو گرد افتاده ميگويد – پسندي بر دلم گردي ، كه بر دامانت نپسندم
سعدي (درود بر روحش و نور بر قبرش ببارد!)
محمود كلاري خدااااااااست!... خدااااا...!1
بيتا فرهي طلاااااااااست!... طلااااا...!
(نميشود به رخشان بنياعتماد اشاره نكرد كه كارگرداني كاربلد است و در اين بيشعور بازار سينماي ايران، از شعور بسيار بالاي سينمايي رنج ميبرد! اشتباه نشود، يعني «برخوردار» است!)
- فرضيه : پيدايش واژهي «گزير» (با معنا و شكل مشابه و نزديك به «گريز») تنها بهدليل اشتباهي در تلفظ يا نگارش اين واژه رخ داده است. اين اشتباه را آدمي كلهگنده! انجام داده. مثلا داريوش هخامنش روزي به جاي «ناگريز» گفته يا نوشته «ناگزير» و كسي هم از شدت ترس و كثرت علاقه به گردن! حاضر به خنده يا تذكر نشده است. به جاي آن همه آن را پذيرفتهاند.
- توضيح غيرضروري : شايد هم واژهي اولي و اصلي «گزير» بوده و... اين اصلا مهم نيست.
- پس چي مهم است؟!
- ارتباط اين قضيه با وقايع اتفاقيهي روز : آقاي رييس جمهور اين روزها چيزي كم از خدا براي ما ندارد و حرفش هم وحي منزل است. پس هر كس به مخالفت، عملي كند و چيزي بگويد در حال عناد است و حكم كافر دارد.
- هنوز نفهميديم چه ربطي دارد : وقتي ميگويد ساعتها جلو و عقب نميشوند يعني نميشوند. حرف مرد و خدا يكي است! اگر جابجا شود كه آن وقت آقا ضايع ميشوند كه!
- نتيجهگيري : ساعتها جلو كشيده نميشوند. بيخود اميدوار و نگران و چشم به راه نباشيد.
- تبصرهي مهم و بسيار ضروري : در اين مملكت هر چيزي ممكن است پس هيچ تضميني براي نتيجهگيري بالا موجود نيست! نتيجهگيري بالا ممكن است گزارهاي كاملا درست يا غلط باشد!


من هم مثل همه، نظراتي در مورد فيلم «300» داشتم. اما موضوع آنقدرها به نظرم مهم نبود كه بخواهم وقت تلف كنم و چيزي در موردش بنويسم. گذشته از اينها؛ «حالا كي نظر تو را خواست؟!» ولي به طور خلاصه اينكه: قضيه يك جورهايي 50-50 است و نه آنها كاملا بيهدف بودهاند و نه خود ما بيتقصير. ميتوانيد من را وطنفروش و غربزده و بيهويت و... بدانید. اما اول نظرات مفصلم را هر وقت رو در رو شديم بشنوید...
اما توضيح عكسها :
اولي تصويري از راهپيمايي مردم در حمايت از دستگيري 15 ملوان و سرباز انگليسي، پس از نماز جمعهي گذشته است. تصوير بعدي هم تصويري از يكي از سربازان ايراني در فيلم موهون «300» (اتفاقی و با فاصله این تصاویر را دیدم که در شباهت کم نظیرند!)
قضاوت كاملا با شما است اما منظورم خيلي خلاصه اين است كه چطور از غربيها ميتوان ايراد گرفت در حالي كه ملت ما اينگونه خود را نشان ميدهند و معرفي ميكنند و معرفي ميشوند و نشانداده ميشوند؟
استفاده از تصوير آن بنده خدا هم شايد كار زشت و غيرانسانياي باشد. اما... به هرحال! راستي فراموش نكنيد كه با دقت به عكس نگاه كنيد و آن دو نفري را هم كه در سمت چپ يكي ظاهرا با مهرباني دست تكان ميدهد و ديگري مظلوم سر به پايين انداخته است را هم ببينيد. شك ندارم بسياري از شما متوجهشان نشدهايد. خود ما هم بيشتر زشتيها را ميبينيم (اگر اسمش زشتي باشد.) پس بيتقصير هم نيستيم.
پ.ن. لازم شد توضیح دهم که من نيز فيلم را نديدهام. عكس و تيزرهايش هم چيزي كه ارزش ديدهشدن را داشته باشد نشان نميدهد. (بدون توجه به محتوا)
توضيح : تشكر از هستي بابت تذكرش، كه فيلم را ديده و گفت اين هيولا تنها موجود زشت غير ايراني فيلم است! البته بنا بر ديگر اطلاعات او به نوعي بيطرف است و آخر سر هم به پارسيها ميپيوندد و خيلي فرقي نميكند! اما در هر صورت اين هم دليل نميشود كه حرفهايم را پس بگيرم!!
- منبع هر دو عكس سايت Yahoo است (منبع اصلي عكس اولي خبرگزاري فرانسوي AFP است.) و اين هم لينك آنها: عکس اول - عکس دوم
- «نميدانم به چه زباني بايد از شما تشكر كنم؟!»
اين را نمايندهي ايران در سازمان ملل گفت. به مردك سياهپوستي كه -وقتي او را ديده بود كه دستپاچه در راهروي سازمان بالا و پايين ميرود- راه سرويس عمومي را نشانش داده بود.
نميدانم چرا فراموش ميكنيم كه سال جديد سالگرد نوروز پارسال هم بوده است؟ نه! اين از آن لوسبازيهاي اس.ام.اسي نيست! داستان دارد. اتفاق افتاد كه تقويم سال گذشته را بعد از حدود نيمسال يا سه فصل از زير خروارها خاك و خاطره بيرون كشيدم! اما اين يك تقويم معمولي نبود.
هديهاي تبليغاتي از چاي احمد. تقويمي معمولي در قطع... نميدانم. در قطع «كوچك». به رسم بسياري از اين تقويمها در پايين هر صفحه، براي هر هفته دوبيتياي هست. اما نه دوبيتيهايي معمولي. مديحهسراييهايي در باب چاي احمد! تفأّل ميزنم:
چاي احمد تشنهكامان را اميد – شامل و كامل به ذات خود خريد
چاي احمد گر نكردي امتحان – آب حيوان دادي از كف رايگان
اي واي! نميدانيد چه شاهكاري است! يك سال است كه ميخواهم اين ابيات را در اين بخش بنويسم و نميدانم تعلل از چه بود و افسوس و دريغ از يك سال از زندگي شما كه از دست رفت!
گفت روزي استكان با نعلبكي – رنگ قوري زرد و حال او بد است
استكان يك لحظه فكري كرد و گفت – چاره يك پيمانه چاي احمد است
من كه بعد از خواندن هر بيت از اينها به سبك مريدان در حكايات قديم فريادها و نعرهها است كه ميزنم و جامهها كه ميدرم و...!
حالا فكر كنيد كه مثلا اين گنجينهي غني ادبيات روز (كاملا جدي گفتم. اگر به عنوان سندي حفظ نشود وا حسرتا!) و اين دستآورد بزرگ دنياي پستمدرن را چه كسي خلق كرده؟ مثلا يك دانشجوي سال دوم يا سوم ادبيات دانشگاه آزاد تهران كه براي سرودن اين ابيات قراردادي بسته و چندرغازي هم گرفته و البته برو بيايي هم براي تاييد شعرها توسط مسئول بخش تبليغات شركت داشته يا...؟
چاي احمد را برايم بازآر همسايهام – چونكه با حرص و ولع در انتظار ايستادهام
چاي را با طعم مطبوعش برايم بازآر – من كه از فرط عطش از پاي خود افتادهام
تو كه نوشم نيي ، نيشم چرايي؟ – تو كه يارم نيي، پيشم چرايي؟
تو كه چايي احمد دم نكردي – نمكپاش دل ريشم چرايي؟
اگر فكر كرديد اين آخرين دوبيتي از اين تحفهي گرانبها است كور خواندهايد! حالا حالا ها اين اشعار را برايتان خواهم نوشت...
خانه شيرين خانه!1