- «توقف بي‌جا مانع كسب است.

حتي باجا دوست عزيز!»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۶ساعت 11:26 PM  توسط حسام دات كام  | 

من دفترچه­ي خاطرات ندارم. به شما هم پيشنهاد نمي­كنم داشته­باشيد (خيلي جلوي خودم را گرفتم كه نگفتم اگر داريد آتش­اش بزنيد، يا دورش بياندازيد!). اين كه بر حسب اتفاق اين دفترچه خوانده­شود، آن­قدرها برايم مهم نيست، در برابر اين كه فكر كنم روزي زير اتوبوس واحد بيافتم و له شوم ، دزدي وارد خانه شود و من را به قتل برساند يا حتي پيانوي معروفي از طبقه­ي يكي مانده به آخر برجي روي سرم بيافتد و آن­وقت وقتي من نيستم اين دفترچه خوانده شود. خصوصا در مورد دوم اين دفترچه به دست يك كارآگاه آبگوشتي نيروي انتظامي مي­افتد و... (گرچه اگر ناوارو هم بود فرقي نمي­كرد!)

ننوشتن آن­چيزهايي كه دوست نداريم بقيه بدانند هم راه­حل خيلي بدي است. فكر كنيد! دفترچه­اي كه مخاطبش خود شما هستيد و خودسانسوري هم شده!!

گاهي از خودم مي­پرسم : «پس تكليف اين همه خاطرات خوب چه مي­شود؟ نكند فراموش شوند؟ آيا بهتر نيست روي كاغذ ثبت شوند؟» بعد به خودم پاسخ مي­دهم (اسم اين كار را گذاشته­ام «سلف ديالوگ ديالكتيكي!») : «اگر خاطره­اي ارزش به ياد ماندن داشته­باشد ، از غربال فراموشي نخواهد گذشت و به ياد خواهد ماند.» و پس از آن­كه اين پاسخ را از خودم شنيدم براي اولين بار در عمرم بابت داشتن اين مخ عزيزم كه سوراخ­هاي غربال خاطراتش به اندازه­ي كف دست است غره مي­شوم و سرم را بالا مي­گيرم كه ذهن زيبايم ('My ‌‌'Beautiful Mind) به معناي واقعي گل­درشت­ها را نگه مي­دارد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۶ساعت 11:22 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

خرامان از درم بازآ ، كه­ت از جان آرزومندم – به ديدار تو خشنودم ، به گفتار تو خرسندم

كسي مانند من جستي زهي بد عهد سنگين دل – مكن كه­اندر وفاداري نخواهي يافت مانندم

اگر خود نعمت قارون كسي در پايت اندازد – كجا همتاي من باشد كه جان در پايت افكندم

به جانت كز ميان جان ز جانت دوست­تر دارم – به حق دوستي جانا كه باور دار سوگندم

مكن رغبت به هر سويي به ياران پراكنده – كه من مهر دگر ياران ز هر سويي پراكندم

شراب وصلت اندر ده كه جام هجر نوشيدم – درخت دوستي بنشان كه بيخ صبر بركندم

به خواري در پيت سعدي چو گرد افتاده مي­گويد – پسندي بر دلم گردي ، كه بر دامانت نپسندم

سعدي (درود بر روحش و نور بر قبرش ببارد!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۶ساعت 11:12 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

محمود كلاري خدااااااااست!... خدااااا...!1

بيتا فرهي طلاااااااااست!... طلااااا...!

(نمي­شود به رخشان بني­اعتماد اشاره نكرد كه كارگرداني كاربلد است و در اين بي­شعور بازار سينماي ايران، از شعور بسيار بالاي سينمايي رنج مي­برد! اشتباه نشود، يعني «برخوردار» است!)



1 – به خصوص در دارا بودن صفت «يگانگي» به خدا شبيه است (استغفر الله نعوذ بالله!)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۶ساعت 12:19 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

- فرضيه : پيدايش واژه­ي «گزير» (با معنا و شكل مشابه و نزديك به «گريز») تنها به­دليل اشتباهي در تلفظ يا نگارش اين واژه رخ داده است. اين اشتباه را آدمي كله­گنده! انجام داده. مثلا داريوش هخامنش روزي به جاي «ناگريز» گفته يا نوشته «ناگزير» و كسي هم از شدت ترس و كثرت علاقه به گردن! حاضر به خنده يا تذكر نشده است. به جاي آن همه آن را پذيرفته­اند.

- توضيح غيرضروري : شايد هم واژه­ي اولي و اصلي «گزير» بوده و... اين اصلا مهم نيست.

- پس چي مهم است؟!

- ارتباط اين قضيه با وقايع اتفاقيه­ي روز : آقاي رييس جمهور اين روزها چيزي كم از خدا براي ما ندارد و حرفش هم وحي منزل است. پس هر كس به مخالفت، عملي كند و چيزي بگويد در حال عناد است و حكم كافر دارد.

- هنوز نفهميديم چه ربطي دارد : وقتي مي­گويد ساعت­ها جلو و عقب نمي­شوند يعني نمي­شوند. حرف مرد و خدا يكي است! اگر جابجا شود كه آن وقت آقا ضايع مي­شوند كه!

 

- نتيجه­گيري : ساعت­ها جلو كشيده نمي­شوند. بي­خود اميدوار و نگران و چشم به ­راه نباشيد.

- تبصره­ي مهم و بسيار ضروري : در اين مملكت هر چيزي ممكن است پس هيچ تضميني براي نتيجه­گيري بالا موجود نيست! نتيجه­گيري بالا ممكن است گزاره­اي كاملا درست يا غلط باشد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۸۶ساعت 11:39 PM  توسط حسام دات كام  | 

من هم مثل همه، نظراتي در مورد فيلم «300» داشتم. اما موضوع آن­قدرها به نظرم مهم نبود كه بخواهم وقت تلف كنم و چيزي در موردش بنويسم. گذشته از اين­ها؛ «حالا كي نظر تو را خواست؟!» ولي به طور خلاصه اين­كه: قضيه يك جورهايي 50-50 است و نه آن­ها كاملا بي­هدف بوده­اند و نه خود ما بي­تقصير. مي­توانيد من را وطن­فروش و غرب­زده و بي­هويت و... بدانید. اما اول نظرات مفصلم را هر وقت رو در رو شديم بشنوید...

اما توضيح عكس­ها :

اولي تصويري از راه­پيمايي مردم در حمايت از دستگيري 15 ملوان و سرباز انگليسي، پس از نماز جمعه­ي گذشته است. تصوير بعدي هم تصويري از يكي از سربازان ايراني در فيلم موهون «300» (اتفاقی و با فاصله این تصاویر را دیدم که در شباهت کم نظیرند!)

قضاوت كاملا با شما است اما منظورم خيلي خلاصه اين است كه چطور از غربي­ها مي­توان ايراد گرفت در حالي كه ملت ما اين­گونه خود را نشان مي­دهند و معرفي مي­كنند و معرفي مي­شوند و نشان­داده مي­شوند؟

استفاده از تصوير آن بنده خدا هم شايد كار زشت و غيرانساني­اي باشد. اما... به هرحال! راستي فراموش نكنيد كه با دقت به عكس نگاه كنيد و آن دو نفري را هم كه در سمت چپ يكي ظاهرا با مهرباني دست تكان مي­دهد و ديگري مظلوم سر به پايين انداخته است را هم ببينيد. شك ندارم بسياري از شما متوجه­شان نشده­ايد. خود ما هم بيشتر زشتي­ها را مي­بينيم (اگر اسمش زشتي باشد.) پس بي­تقصير هم نيستيم.

پ.ن. لازم شد توضیح دهم که من نيز فيلم را نديده­ام. عكس و تيزرهايش هم چيزي كه ارزش ديده­شدن را داشته باشد نشان نمي­دهد. (بدون توجه به محتوا)

توضيح : تشكر از هستي بابت تذكرش، كه فيلم را ديده و گفت اين هيولا تنها موجود زشت غير ايراني فيلم است! البته بنا بر ديگر اطلاعات او به نوعي بي­طرف است و آخر سر هم به پارسي­ها مي­پيوندد و خيلي فرقي نمي­كند! اما در هر صورت اين هم دليل نمي­شود كه حرف­هايم را پس بگيرم!!


- منبع هر دو عكس سايت Yahoo است (منبع اصلي عكس اولي خبرگزاري فرانسوي AFP است.) و اين هم لينك آن­ها: عکس اول - عکس دوم

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین ۱۳۸۶ساعت 1:10 PM  توسط حسام دات كام  | 

- «نمي­دانم به چه زباني بايد از شما تشكر كنم؟!»

اين را نماينده­ي ايران در سازمان ملل گفت. به مردك سياهپوستي كه -وقتي او را ديده بود كه دست­پاچه در راهروي سازمان بالا و پايين مي­رود- راه سرويس عمومي را نشانش داده بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین ۱۳۸۶ساعت 1:37 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

نمي­دانم چرا فراموش مي­كنيم كه سال جديد سالگرد نوروز پارسال هم بوده است؟ نه! اين از آن لوس­بازي­هاي اس.ام.اسي نيست! داستان دارد. اتفاق افتاد كه تقويم سال گذشته را بعد از حدود نيم­سال يا سه فصل از زير خروارها خاك و خاطره بيرون كشيدم! اما اين يك تقويم معمولي نبود.

هديه­اي تبليغاتي از چاي احمد. تقويمي معمولي در قطع... نمي­دانم. در قطع «كوچك». به رسم بسياري از اين تقويم­ها در پايين هر صفحه، براي هر هفته دوبيتي­اي هست. اما نه دوبيتي­هايي معمولي. مديحه­سرايي­هايي در باب چاي احمد! تفأّل مي­زنم:

 

چاي احمد تشنه­كامان را اميد – شامل و كامل به ذات خود خريد

چاي احمد گر نكردي امتحان – آب حيوان دادي از كف رايگان

 

اي واي! نمي­دانيد چه شاهكاري است! يك سال است كه مي­خواهم اين ابيات را در اين بخش بنويسم و نمي­دانم تعلل از چه بود و افسوس و دريغ از يك سال از زندگي شما كه از دست رفت!

گفت روزي استكان با نعلبكي – رنگ قوري زرد و حال او بد است

استكان يك لحظه فكري كرد و گفت – چاره يك پيمانه چاي احمد است

من كه بعد از خواندن هر بيت از ا­ين­ها به سبك مريدان در حكايات قديم فريادها و نعره­ها است كه مي­زنم و جامه­ها كه مي­درم و...!

حالا فكر كنيد كه مثلا اين گنجينه­ي غني ادبيات روز (كاملا جدي گفتم. اگر به عنوان سندي حفظ نشود وا حسرتا!) و اين دست­آورد بزرگ دنياي پست­مدرن را چه كسي خلق كرده؟ مثلا يك دانشجوي سال دوم يا سوم ادبيات دانشگاه آزاد تهران كه براي سرودن اين ابيات قراردادي بسته و چندرغازي هم گرفته و البته برو بيايي هم براي تاييد شعرها توسط مسئول بخش تبليغات شركت داشته يا...؟

 

چاي احمد را برايم بازآر همسايه­ام – چون­كه با حرص و ولع در انتظار ايستاده­ام

چاي را با طعم مطبوعش برايم بازآر – من كه از فرط عطش از پاي خود افتاده­ام

 

تو كه نوشم نيي ، نيشم چرايي؟ –  تو كه يارم نيي، پيشم چرايي؟

تو كه چايي احمد دم نكردي – نمك­پاش دل ريشم چرايي؟

 

اگر فكر كرديد اين آخرين دوبيتي از اين تحفه­ي گرانبها است كور خوانده­ايد! حالا حالا ها اين اشعار را برايتان خواهم نوشت...

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین ۱۳۸۶ساعت 1:11 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

خانه شيرين خانه!1



1 – برگردان فارسي از : «Home sweet home» به مناسبت بازگشت از دياري كه انگار دارد بوي غربت مي­گيرد... [«غربت» براي «nowhereman» چه معنايي دارد؟!... پاسخ­هاي خود را به صندوق پستي...!]

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین ۱۳۸۶ساعت 12:4 AM  توسط حسام دات كام  |