کدام حیوان از همه غمگین­تر است؟

-         روباه

-         پنگوئن

-         لاک­پشت

-         انسان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۶ساعت 9:14 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

-نامبر وان: هيهات هيهات! عكس بزرگ بهشتي را از روي ديوار اين مدرسه­ي بالاي پل آزمايش كنده­اند. كنار اتوبان شيخ فضل­الله. همان نقاشي بزرگ كه زيرش هم از قول شهيد نوشته بودند: «به آمريكا بگوييد از ما عصباني باش و از عصبانيت خود بمير.»!

 

-نامبر تو: البته روزي نيست كه آقاي رييس جمبور! درافشاني جديدي نفرمايند و هنوز چيزي از اعلام اين كه پرچم ايران تنها پرچمي است كه رويش «لا اله الا الله» دارد نمي­گذشت كه شنيديم در بازديد از مناطق زلزله­زده­ي لرستان گفته زمين زير پاي مردمي كه همه­شان مومن هستند نمي­لرزد و مسخر آن­ها است. دقت كنيد كه ايشان همچون همه­ي كارهاي انقلابي ديگر خود، راستاي كاوش­هاي علمي براي مبارزه با زلزله را از «پيش­بيني» زلزله به «پيش­گيري» از زلزله تغيير داده­اند!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۶ساعت 9:13 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

كنسرت شجريان هم با همه­ي داستان­هايش از فروش بليت تا انتها برگزار شد و گذشت. همان روزها مطلبي نوشتم (اما اين­جا نگذاشتم) در مورد فروش اينترنتي­ش و دقيقا همان اتفاقي افتاد كه در آن پيش­بيني كردم. تاريخ آن متن كه گذشته، پس مضمونش را در مطلبي جديد مي­آورم:

- البته كه فروش اينترنتي بليت كنسرت استاد طرح مناسبي بود براي جلوگيري از بازار سياه و خوابيدن­ها در صف­ها و از سر و كول هم بالا رفتن­ها و... اصلا اين خريدهاي اينترنتي خيلي خوبند. پس­انداز كننده­ي هزينه و زمانند. بايد رواج داده شوند و بايد مردم را اول مجبور و بعد عادت­شان داد به اين كار. از بربري تا كارواش!۱ اشكالي هم كه اين بار پيش آمد از بي­تجربگي بود. گرچه مثل روز روشن است -به عبارت ديگر هر مغز خر خورده­اي مي­فهمد!- كه هجوم اين جماعت، سايت شركت و بانك و همه را تعطيل خواهد كرد و چرا از اول پيش­بيني اين هجوم نشده بود؟ ...نمي­دانم! اما سوال اصلي اين است كه تجربيات اين طرح چه خواهد شد؟

همان­طور كه حدس مي­زدم بليت­هاي كنسرت استاد عليزاده به صورت اينترنتي فروخته نشد. برگزاركنندگان با افتخار اعلام كرده­اند (البته تلويحا. اين برداشت من بود.) كه ما دردسرهايي را كه مردم براي خريد بليت كنسرت استاد شجريان كشيدند بر آنان تحميل نخواهيم كرد. بليت­ها به صورت تلفني رزرو و دو هفته­ي ديگر تحويل مي­شوند. البته شايد مقايسه­ي نحوه­ي فروش بليت اين دو كنسرت با توجه به تفاوت زياد مخاطبان­شان چندان درست نباشد. اما باز هم همان سوال اصلي: چرا برگزاركنندگان اين كنسرت نيمه­ي پر سكه(!) را نديدند؟ يعني چرا به اين­كه فروش اينترنتي كار بسياري از مردم را آسان­تر مي­كند و وقت آن آقاي محترمي كه با حوصله پشت تلفن جواب مي­داد را هم آزادتر (چون مي­توان و بايد همچنان به فروش تلفني نيز در كنار فروش اينترنتي ادامه داد.) فكر نكردند؟ چرا اين برگزاركنندگان سراغ آن برگزاركنندگان نرفتند تا بپرسند: چه كنيم كه بهتر شود؟ چرا... نه! آيا آن برگزاركنندگان به اين برگزاركنندگان جواب درخور مي­دادند يا شصت­شان را حواله مي­كردند كه آقا دهن­مان صاف گشت، حالا همين­جوري مفتي بياييم بگوييم!؟ كنسرت­هاي ديگر و ديگر چه؟ همكاري نزديك بانك سامان با كنسرت شجريان واضح بود (مسلما جزو اسپانسرها بوده­اند.) البته اگر نتيجه­ي معكوس نداشته باشد. اما آيا ديگر بانك­ها يا همين بانك سراغ اين­ برگزاركنندگان خواهند آمد؟ براي تبليغ؟ براي تشويق مردم و ترويج استفاده از خريدهاي اينترنتي؟ يك نوع سرمايه­گذاري براي آينده؟ يك نوع رواج تكنولوژي؟ آيا همين برگزاركنندگان در كنسرت بعدي سراغ فروش اينترنتي خواهند رفت يا... «ولش كن! اين همه دردسر! مثل همان دفعات قبل بيايند دم در بخوابند و بليت بخرند، ما هم راحت­تر، آن­ها هم راحت­تر!» آيا مردم به فروش اينترنتي بيش از پيش بدبين خواهند شد يا مي­گويند: «بالاخره چند بار اول خراب مي­شود و بعدا...» اصلا اين بار اول بود؟! اصلا ما مي­دانيم «تجربه» چيست؟!...

اصلا مي­دانيم سود واقعي «تجربه» چيست؟ اصلا «رقابت» مي­دانيم چيست؟ تاثيرشان در «پيشرفت»؟ آيا وقتي ذره­اي حس همكاري و كار جمعي و شراكت و دست در دست هم دهيم به مهر،  ميهن خويش را كنيم آباد در كسي يافت مي نشود، پرسيدن اين سوالات همان كوبيدن آب در هاون نفتي نيست؟!

 

سلف ديالوگ انتهايي: «اي رواج­دهنده­ي پست مصرف­گرايي و خريد!»

 


1- يك لحظه جو بالاي منبر گرفتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۶ساعت 9:12 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

امروز سالروز تولد اين وبلاگ است و نويسنده­اش. چند مطلب پايين در همين رابطه تقديم شده­اند.

در ضمن به اولين كسي كه بگويد عنوان بالا از كدام ديالوگ كدام فيلم اقتباس شده جايزه­ي نفيسي ابداع و اهدا خواهد شد!

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد ۱۳۸۶ساعت 4:2 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

“Mind the gap!… the distance between life as you dream it and life as it is. “

از فيلم «Notes on a scandal» . فيلم­نامه Patrick Marber

 

لينك‌هاي مرتبط! :

آرزو بر جوانان عيب نيست. حتي بر سالخوردگان. – اين همه آرزو و فقط يك بار زندگي – انتخاب دقيق از بين آرزوها و اهداف – آرزوهايت را در مسير زندگيت انتخاب كن يا قرار بده – مسير زندگيت را طوري انتخاب كن، بساز يا هدايت كن كه به آرزوها برسي – آيا اصلا بايد به آرزوها رسيد؟! – آرزويي كه قابل دسترسي باشد اسمش آرزو نيست، «هدف» است – نه! آرزوهاي غير قابل دسترسي را «رويا» مي­گويند! – زندگي جاي رويا پردازي نيست – آن­قدر سرم شلوغ است كه زماني براي فكر كردن به آرزوها و روياها و اهداف و...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد ۱۳۸۶ساعت 3:54 PM  توسط حسام دات كام  | 

توضيح: برخوردم با فيلم و ديالوگي كه در مطلب بالا آمده، اتفاقا با سالروز تولدم مصادف شد. يعني وقتي خواستم بنويسم، ناگهان متوجه مناسبت اين ديالوگ و مناسبت روز شدم! براي همين هم دو مطلب جدا از هم آمده­اند، اما مرتبط. هر دو ضميمه­ي هم هستند!

 

 1. زمان هميشه دغدغه­ي من بود و گذشت زمان نگرانيم. هميشه هم اين ورد زبانم بود (اسمش را بايد شعار بگذارم؟) كه «احساس مي­كنم از خودم عقب هستم.» آن خودمي كه بايد باشم. با توجه به امكانات و موقعيت­ها و فرصت­هايي كه داشتم. و علايقم. و با توجه به آرزوها و اهدافم. آن روزها داشتم سايه­ي اين «خودم» را دنبال مي­كردم. مي­ديدمش. بعد كم­كم از روي گرد و غباري كه از خودش به جا گذاشته بود و بعدها از روي ردپايش. حالا اما نمي­دانم. گمش كردم. گمم كردم! نمي­دانم... نمي­دانم كه و چه گم شد. خودم؟ من؟ راه؟ راهي كه او مي­رفت؟ راهي كه بايد تعقيبش مي­كردم؟ نمي­دانم... شايد اصلا كسي و چيزي گم نشده. شايد اشتباه شده. او راه را اشتباه رفت؟ من به بي­راهه پيچيدم؟...

اين طور بود كه وقتي دوباره به آن ديالوگ فيلم فكر كردم، بدجوري دردم گرفت.

2. دو سه هفته­اي هست كه جلوي آينه حواسم پرت عقب­رفتن موهايم مي­شود. يا پيش­رفتن پيشانيم! فرقي نمي­كند. نگرانيم از ريختن موهايم و كچل­شدن نيست. اين همه سال گذشت زمان و عقب­ماندنم از آن آزارم داد. بي­توجه به آن نبودم. زمان بزرگترين سرمايه بود كه هر ثانيه از دست مي­رفت... برايم جدي بود. اصلا نيازي به نشانه­ي جديدي نبود. اما اين جديدترين و بي­رحمانه­ترين چهره­ي گذشت زمان بود. انگار حتما بايد موهايت بريزد تا بفهمي كه واقعا يك اتفاقي دارد مي­افتد. جدي­تر از آن­چه فكر مي­كردي.

3. آه! اين حقيقتِ تلخِ «تنها يك­ بار زندگي كردن» وجه مهم­تري دارد و آن سردرگمي است. با اين يك بار چه بايد كرد؟ آن سال­ها فكر كردن درباره­ي خدا و آن دنيا و دين و اين چيزها خيلي آسان­تر بود. الان هم سخت نشده. وقت فكر كردن نداري. دغدغه­ي زنده ماندن! اول زنده بمانم بعد... اين­جا هم، آن «خودم» اشتباه رفت، هم من از او جا ماندم... نمي­دانم! شايد هم اشتباه نبود. مادي نشده­ام اما معنويات هم... اين بدتر از هر دو است. سردرگمي و فراموشي و...

4. بخش جدي زندگي. تا الان همه­اش «زندگي­بازي» بود! [...]1

5. آرزوها و اهداف و روياها. بلندپروازي­ها... اما امان از اين «جبر جغرافيايي»! عقلانيت بالغ شدن يادمان داد كه اين­جا جاي رسيدن به خيلي خواسته­ها نيست. تعديل لازم است. اگر روياي يك گيتار الكتريك و يك گروه راك را اول از همه چون پول نداشتم و بعد مهم­تر از آن چون اين­جا جايش نيست فراموش كردم، بقيه را تعديل نكردم. آن­ها كه عمري سينما كار كردند، در كارشان مانده­اند و من هنوز هم فكر مي­كنم اگر تا ده سال ديگر فيلم­ساز نشده باشم يعني هيچ. اوضاع سينما هم هر روز دارد بدتر مي­شود. موهايت مي­ريزد و آن فاجعه­ي ده سال آينده را هر روز نزديك­تر مي­بينم!

ديگر دارد خيلي شخصي مي­شود. تا همين­جا هم زياده­روي كردم.

 

-كلامي متفاوت:

از اين بيست و اندي سال سهمي براي ديگران كنار گذاشتم؟ دست كم براي پدر و مادرم كه سهم بزرگي برايم گذاشتند... من براي خودم هم سهم كم آورده­ام. زياده­خواهم. تماميت­خواهم!...

 

-جمع­بندي: آه از غفلت­ها و نمي­دانم­ها...



1- فحش ندادم! فقط چيزي نوشته بودم كه به شما مربوط نبود! خيلي شخصي بود. حذفش كردم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد ۱۳۸۶ساعت 3:51 PM  توسط حسام دات كام  | 

توضيح: اين نوشته پيوست مطلب بالايي است.

 

اين متن آهنگ شاهكاري است كه در نوجواني جهت زيادي به مسير زندگيم داد. دغدغه­ي زمان و متعاقبش بسياري از آن­چه به دست آوردم را مديون اين آهنگ و سازندگانش هستم. اگر نشنيده­ايدش مطمئن باشيد چيز بزرگي را از دست داده­ايد.

 

Time

by Pink Floyd

 

Ticking away the moments that make up a dull day

You fritter and waste the hours in an off-hand way

Kicking around on a piece of ground in your home town

Waiting for someone or something to show you the way

 

Tired of lying in the sunshine staying home to watch the rain

You are young and life is long and there is time to kill today

And then the one day you find ten years have got behind you

No one told you when to run, you missed the starting gun

 

And you run and you run to catch up with the sun, but it's sinking

And racing around to come up behind you again

The sun is the same in the relative way, but you're older

And shorter of breath and one day closer to death

 

Every year is getting shorter, never seem to find the time

Plans that either come to naught or half a page of scribbled lines

Hanging on in quiet desparation in the English way

The time is gone the song is over, thought I'd something more to say

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد ۱۳۸۶ساعت 3:43 PM  توسط حسام دات كام  |