کدام حیوان از همه غمگینتر است؟
- روباه
- پنگوئن
- لاکپشت
- انسان
-نامبر وان: هيهات هيهات! عكس بزرگ بهشتي را از روي ديوار اين مدرسهي بالاي پل آزمايش كندهاند. كنار اتوبان شيخ فضلالله. همان نقاشي بزرگ كه زيرش هم از قول شهيد نوشته بودند: «به آمريكا بگوييد از ما عصباني باش و از عصبانيت خود بمير.»!
-نامبر تو: البته روزي نيست كه آقاي رييس جمبور! درافشاني جديدي نفرمايند و هنوز چيزي از اعلام اين كه پرچم ايران تنها پرچمي است كه رويش «لا اله الا الله» دارد نميگذشت كه شنيديم در بازديد از مناطق زلزلهزدهي لرستان گفته زمين زير پاي مردمي كه همهشان مومن هستند نميلرزد و مسخر آنها است. دقت كنيد كه ايشان همچون همهي كارهاي انقلابي ديگر خود، راستاي كاوشهاي علمي براي مبارزه با زلزله را از «پيشبيني» زلزله به «پيشگيري» از زلزله تغيير دادهاند!
كنسرت شجريان هم با همهي داستانهايش از فروش بليت تا انتها برگزار شد و گذشت. همان روزها مطلبي نوشتم (اما اينجا نگذاشتم) در مورد فروش اينترنتيش و دقيقا همان اتفاقي افتاد كه در آن پيشبيني كردم. تاريخ آن متن كه گذشته، پس مضمونش را در مطلبي جديد ميآورم:
- البته كه فروش اينترنتي بليت كنسرت استاد طرح مناسبي بود براي جلوگيري از بازار سياه و خوابيدنها در صفها و از سر و كول هم بالا رفتنها و... اصلا اين خريدهاي اينترنتي خيلي خوبند. پسانداز كنندهي هزينه و زمانند. بايد رواج داده شوند و بايد مردم را اول مجبور و بعد عادتشان داد به اين كار. از بربري تا كارواش!۱ اشكالي هم كه اين بار پيش آمد از بيتجربگي بود. گرچه مثل روز روشن است -به عبارت ديگر هر مغز خر خوردهاي ميفهمد!- كه هجوم اين جماعت، سايت شركت و بانك و همه را تعطيل خواهد كرد و چرا از اول پيشبيني اين هجوم نشده بود؟ ...نميدانم! اما سوال اصلي اين است كه تجربيات اين طرح چه خواهد شد؟
همانطور كه حدس ميزدم بليتهاي كنسرت استاد عليزاده به صورت اينترنتي فروخته نشد. برگزاركنندگان با افتخار اعلام كردهاند (البته تلويحا. اين برداشت من بود.) كه ما دردسرهايي را كه مردم براي خريد بليت كنسرت استاد شجريان كشيدند بر آنان تحميل نخواهيم كرد. بليتها به صورت تلفني رزرو و دو هفتهي ديگر تحويل ميشوند. البته شايد مقايسهي نحوهي فروش بليت اين دو كنسرت با توجه به تفاوت زياد مخاطبانشان چندان درست نباشد. اما باز هم همان سوال اصلي: چرا برگزاركنندگان اين كنسرت نيمهي پر سكه(!) را نديدند؟ يعني چرا به اينكه فروش اينترنتي كار بسياري از مردم را آسانتر ميكند و وقت آن آقاي محترمي كه با حوصله پشت تلفن جواب ميداد را هم آزادتر (چون ميتوان و بايد همچنان به فروش تلفني نيز در كنار فروش اينترنتي ادامه داد.) فكر نكردند؟ چرا اين برگزاركنندگان سراغ آن برگزاركنندگان نرفتند تا بپرسند: چه كنيم كه بهتر شود؟ چرا... نه! آيا آن برگزاركنندگان به اين برگزاركنندگان جواب درخور ميدادند يا شصتشان را حواله ميكردند كه آقا دهنمان صاف گشت، حالا همينجوري مفتي بياييم بگوييم!؟ كنسرتهاي ديگر و ديگر چه؟ همكاري نزديك بانك سامان با كنسرت شجريان واضح بود (مسلما جزو اسپانسرها بودهاند.) البته اگر نتيجهي معكوس نداشته باشد. اما آيا ديگر بانكها يا همين بانك سراغ اين برگزاركنندگان خواهند آمد؟ براي تبليغ؟ براي تشويق مردم و ترويج استفاده از خريدهاي اينترنتي؟ يك نوع سرمايهگذاري براي آينده؟ يك نوع رواج تكنولوژي؟ آيا همين برگزاركنندگان در كنسرت بعدي سراغ فروش اينترنتي خواهند رفت يا... «ولش كن! اين همه دردسر! مثل همان دفعات قبل بيايند دم در بخوابند و بليت بخرند، ما هم راحتتر، آنها هم راحتتر!» آيا مردم به فروش اينترنتي بيش از پيش بدبين خواهند شد يا ميگويند: «بالاخره چند بار اول خراب ميشود و بعدا...» اصلا اين بار اول بود؟! اصلا ما ميدانيم «تجربه» چيست؟!...
اصلا ميدانيم سود واقعي «تجربه» چيست؟ اصلا «رقابت» ميدانيم چيست؟ تاثيرشان در «پيشرفت»؟ آيا وقتي ذرهاي حس همكاري و كار جمعي و شراكت و دست در دست هم دهيم به مهر، ميهن خويش را كنيم آباد در كسي يافت مي نشود، پرسيدن اين سوالات همان كوبيدن آب در هاون نفتي نيست؟!
سلف ديالوگ انتهايي: «اي رواجدهندهي پست مصرفگرايي و خريد!»
امروز سالروز تولد اين وبلاگ است و نويسندهاش. چند مطلب پايين در همين رابطه تقديم شدهاند.
در ضمن به اولين كسي كه بگويد عنوان بالا از كدام ديالوگ كدام فيلم اقتباس شده جايزهي نفيسي ابداع و اهدا خواهد شد!
“Mind the gap!… the distance between life as you dream it and life as it is. “
از فيلم «Notes on a scandal» . فيلمنامه Patrick Marber
لينكهاي مرتبط! :
آرزو بر جوانان عيب نيست. حتي بر سالخوردگان. – اين همه آرزو و فقط يك بار زندگي – انتخاب دقيق از بين آرزوها و اهداف – آرزوهايت را در مسير زندگيت انتخاب كن يا قرار بده – مسير زندگيت را طوري انتخاب كن، بساز يا هدايت كن كه به آرزوها برسي – آيا اصلا بايد به آرزوها رسيد؟! – آرزويي كه قابل دسترسي باشد اسمش آرزو نيست، «هدف» است – نه! آرزوهاي غير قابل دسترسي را «رويا» ميگويند! – زندگي جاي رويا پردازي نيست – آنقدر سرم شلوغ است كه زماني براي فكر كردن به آرزوها و روياها و اهداف و...
توضيح: برخوردم با فيلم و ديالوگي كه در مطلب بالا آمده، اتفاقا با سالروز تولدم مصادف شد. يعني وقتي خواستم بنويسم، ناگهان متوجه مناسبت اين ديالوگ و مناسبت روز شدم! براي همين هم دو مطلب جدا از هم آمدهاند، اما مرتبط. هر دو ضميمهي هم هستند!
اين طور بود كه وقتي دوباره به آن ديالوگ فيلم فكر كردم، بدجوري دردم گرفت.
2. دو سه هفتهاي هست كه جلوي آينه حواسم پرت عقبرفتن موهايم ميشود. يا پيشرفتن پيشانيم! فرقي نميكند. نگرانيم از ريختن موهايم و كچلشدن نيست. اين همه سال گذشت زمان و عقبماندنم از آن آزارم داد. بيتوجه به آن نبودم. زمان بزرگترين سرمايه بود كه هر ثانيه از دست ميرفت... برايم جدي بود. اصلا نيازي به نشانهي جديدي نبود. اما اين جديدترين و بيرحمانهترين چهرهي گذشت زمان بود. انگار حتما بايد موهايت بريزد تا بفهمي كه واقعا يك اتفاقي دارد ميافتد. جديتر از آنچه فكر ميكردي.
3. آه! اين حقيقتِ تلخِ «تنها يك بار زندگي كردن» وجه مهمتري دارد و آن سردرگمي است. با اين يك بار چه بايد كرد؟ آن سالها فكر كردن دربارهي خدا و آن دنيا و دين و اين چيزها خيلي آسانتر بود. الان هم سخت نشده. وقت فكر كردن نداري. دغدغهي زنده ماندن! اول زنده بمانم بعد... اينجا هم، آن «خودم» اشتباه رفت، هم من از او جا ماندم... نميدانم! شايد هم اشتباه نبود. مادي نشدهام اما معنويات هم... اين بدتر از هر دو است. سردرگمي و فراموشي و...
4. بخش جدي زندگي. تا الان همهاش «زندگيبازي» بود! [...]1
5. آرزوها و اهداف و روياها. بلندپروازيها... اما امان از اين «جبر جغرافيايي»! عقلانيت بالغ شدن يادمان داد كه اينجا جاي رسيدن به خيلي خواستهها نيست. تعديل لازم است. اگر روياي يك گيتار الكتريك و يك گروه راك را اول از همه چون پول نداشتم و بعد مهمتر از آن چون اينجا جايش نيست فراموش كردم، بقيه را تعديل نكردم. آنها كه عمري سينما كار كردند، در كارشان ماندهاند و من هنوز هم فكر ميكنم اگر تا ده سال ديگر فيلمساز نشده باشم يعني هيچ. اوضاع سينما هم هر روز دارد بدتر ميشود. موهايت ميريزد و آن فاجعهي ده سال آينده را هر روز نزديكتر ميبينم!
ديگر دارد خيلي شخصي ميشود. تا همينجا هم زيادهروي كردم.
-كلامي متفاوت:
از اين بيست و اندي سال سهمي براي ديگران كنار گذاشتم؟ دست كم براي پدر و مادرم كه سهم بزرگي برايم گذاشتند... من براي خودم هم سهم كم آوردهام. زيادهخواهم. تماميتخواهم!...
-جمعبندي: آه از غفلتها و نميدانمها...
توضيح: اين نوشته پيوست مطلب بالايي است.
اين متن آهنگ شاهكاري است كه در نوجواني جهت زيادي به مسير زندگيم داد. دغدغهي زمان و متعاقبش بسياري از آنچه به دست آوردم را مديون اين آهنگ و سازندگانش هستم. اگر نشنيدهايدش مطمئن باشيد چيز بزرگي را از دست دادهايد.
Time
by Pink Floyd
Ticking away the moments that make up a dull day
You fritter and waste the hours in an off-hand way
Kicking around on a piece of ground in your home town
Waiting for someone or something to show you the way
Tired of lying in the sunshine staying home to watch the rain
You are young and life is long and there is time to kill today
And then the one day you find ten years have got behind you
No one told you when to run, you missed the starting gun
And you run and you run to catch up with the sun, but it's sinking
And racing around to come up behind you again
The sun is the same in the relative way, but you're older
And shorter of breath and one day closer to death
Every year is getting shorter, never seem to find the time
Plans that either come to naught or half a page of scribbled lines
Hanging on in quiet desparation in the English way
The time is gone the song is over, thought I'd something more to say