- «نوشابهتون چه رنگي باشه؟»
- «رنگي نميخوام! سياه سفيد بديد!»
يك هفتهاي ميشود كه هوا سرد شده است اما اين پشهگان دوستداشتني (دوستداشتنيترين هديهي تكراري فصل تابستان!) قصد رفتن ندارند. به هر حال ديري نخواهد پاييد كه ميروند و دلمان برايشان تنگ خواهد شد. اين هم چند كلام منصفانه با پشهگان پيش از وداع!:
اي پشه! اي پشهي عزيز! آن كه ميخوري «خون» است. مايعي است بس غني كه از نامزدهاي اصلي احراز عنوان «مايع حيات» است و انسانهايي را با هيكل و وزني صدها و بلكه هزاران برابر جثهي تو زنده و سرپا نگه ميدارد.
پشهجان قشنگ و عزيز! اين خون قوي و مملو از مواد مقوي و اكسيژن و غيره و غيره، به هرحال نقش غذارساني را ايفا ميكند در اين بدن لش صاحب مردهي ما! اما تو انگار از معده و روده و اصلا از فرآيند جذب و اينها بويي نبردهاي اي پشه؟ يك بار نيش ميزنند، دو بار نيش ميزنند... تو گويي كه مجرايي است از آن لولهي مكنده به مقعدت كه هر چه خوردهاي را بيآنكه سيرت كند و بيآنكه پر شوي به فضله تبديل ميكند وشوووت!
پشه جان دلبندم! سراسر شب را به نيشزدن و مكيدن خون ميگذراني. نميپرسم مگر كار و زندگي نداري كه حتما مكيدن و نيشيدن كسب و كار تو است. اما اينهمه خون كه ميجوي را آخر چه ميكني؟ (متعاقب پاراگراف پيشين) آخر مادرت خوب، خواهرت خوب! اين همه خون را من اگر اهدا كرده بودم –عين آدم- كه چندين نفر را –با خون A+- از مرگ حتمي و غيرحتمي (مشروط!) نجات داده بود برادر من!... اي پشه گرامي!
اي پشه! آن خوني كه ميخوري اگرچه يك قطرهاش و چند قطرهاش شايد براي صاحبش توفير چنداني نكند. اما اين همه قطرات كه سهل است، همان يك قطرهاش را هم اگر فقط كمي در آن لولهات مزه مزه كني كه جرعهاي از آن هم جذب تن نحيفت شود، چنان انرژي و سوختت دهد (متعاقب پاراگراف اول) كه به سان موشكهاي فضاپيما آتش از آن ماتحتت فوران خواهد كرد و شوووت!!
اي پشه! اي پشهي عزيز! اگر هم بماني و نروي، من كه ديگر در زمستانها پنجره را باز نميگذارم كه تو آن توري را به اهمت بگيري و سرت را پايين بندازي و بيايي تو به انجامدادن ما مشغول شوي! (گرچه مطمئنم اين بار شيشه و توري را با هم به اهمانت ميگيري!!) راستي! فصل سرد را كجا ميروي؟ ييلاق؟ دبي؟ هاوايي؟ ميروي خارج تحصيل؟ ميروي شهرستان ديدن اقوام؟... هر كجا هستي زمين مال تو است. آسمان، خون، رگ گردن باريك، غيرت سبزيخوردن و همه مال تو است. زندگي سيب است. تو كه دندان نداري!... به هرحال هر كجا ميروي به اينها كه گفتم فكر كن. چند تا كتاب آناتومي و از من بپرسيد و از اينها بخوان بلكه سال ديگر، سال ديگري باشد اي پشه!
- مقدمهي كليشهاي پيرامون اهميت آينده: ظاهرا بزرگترين دغدغهي مشترك همهي انسانها آينده است. ساده است؛ همه ميخواهند بدانند آينده چگونه است1. آيندهي آنها چگونه است. من هم. اما اگر روزي خدا –حتما فقط او است كه آينده را ميداند- بخواهد آيندهي من را بر من روشن كند... من كه قبول نميكنم! همهي ارزش زندگي به همين مبهم بودن آينده است. به تلاش و جنگيدن براي آن. اصلا جوهرهي زندگي است انگار.
- آنگاه «اميد»: حالا آمديم و خدا گفت من بلند بلند آيندهي تو را ميگويم، مجبوري بشنوي! اگر آيندهي درب و داغاني در انتظارت بود؟ «خدايا! درست است كه روي حرفت نميشود حرف زد ولي من ميخواهم اين كه گفتي را تغييرش بدهم. چيزي براي از دست دادن ندارم...» و اگر آيندهات همان چيزي بود كه در نظر داري؟ «خدايا! روي حرفت كه... اما خوب كه فكر ميكنم ميبينم در اين دنيا استحقاق بيش از اين دارم پس...»2 (اين ميتواند گشايشي باشد بر بحث «جبر و اختيار» اما ما از در ديگري وارد ميشويم. صحبت من ربطي به اين موضوع ندارد.)
- پايان شب سيه سپيد است كه هست!: ولي اميد نه شرط ادامهي حيات و رسيدن به آن آيندهي روشن است. نه حتي شرط لازم (چه برسد به شرط لازم و كافي). اميد فقط يك كاتاليزور است كه گاهي هست و گاهي نيست (مثل «لطف شيخ و زاهد»!). نميشود هميشه اميدوار بود. نميشود هميشه سلف-گولزني كرد كه آينده خوب است و قشنگ و سپيد...
- از كه ميپرسي كه دور روزگاران چه خواهد شد!؟: باز هم ميرسيم به همان «توكل به خدا» هميشگي. توكل است آن يگانه هموار كنندهي جادهي آينده. حيف كه نفهميدم چيست؟ گرچه ميدانم كه آن نيست كه؛ هميشه وقتي عقل ناقص خودمان و دوستان و اطرافياني كه مورد مشورت هستند از سنجش شرايط و استخاره و جبر و تحميل و همهي اينها كم ميآورد و مستاصل ميشود و به نتيجه نميرسد يكي از آن «توكل به خدا»هاي قلابي ميگوييم. كه دقيقا مساوي است با: «هر چه بادا باد» و «كلا به هيچ جام!» و اينها!!
تا اينجا فهميدم كه راه چارهي رسيدن به آن آينده همين «توكل» است اما اصلا نميفهمم كه طرز كارش چگونه است و اصلا چيست. اصلا نميفهمم حافظ از اين توكل چه فهميد كه اين دو بيت3 را گفته است:
1- تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافري است – راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش
2- تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار – كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند
[1] - شايد اسمش را «دغدغه» نگذاريم اما به هر حال پرسش بزرگي است كه در زندگي بسياري مردمان مطرح است.
[2] - توجه كنيد كه در هر دو مورد اين گفتهي هر انساني با هر دغدغه و نگاه و تفكري ميتواند باشد. چه يك انسان مادي، چه انساني معنوي، چه انساني... چه انساني؟!
[3] - پيشتر هم در همين وبلاگ به اين دو بيت به صورت جداگانه اشاره شده بود. حالا يك بار ديگر با هم اشاره ميشود. فكر ميكنم در آينده هم خواهد شد. شاهكارند اين دو بيت آقا! شاهكار!
- فهميدي چي شد؟
- نه! چي شد؟... ها؟ چي شد؟... كجا رفتي؟ الو!... هاي! با توام! صداتو نميشنوم. چي شد؟... ها؟! اصلن اونجايي هنوز؟!... اه! نفهميدم چي شد!
چندي پيش مقادير قابل توجهي ويديوهاي با ارزش از اجراهاي قديمي اساتيدي چون شجريان و عليزاده و لطفي در سالهاي جوانيشان به دستم رسيد. اگرچه نمونههاي مشابه آنها را كم نديده بودم اما دو نكته در ويديوهاي اشاره شده باعث جلب توجه بيشتر من شد: 1- تمامي يا اكثر آنها برنامههايي بودند كه از تلويزيون پخش شده بودند. (بعضي به صورت مصاحبه بودند و بعضي داراي دكورهاي تلويزيوني بودند و اصولا در آن زمان رسانهي ويديو-كاست و مشابه آن چنان فراگير نبوده است و برنامهها همه از تلويزيون پخش ميشدهاند.) 2- يكي از اين موارد كه پيشتر نديده بودمش مربوط بود به اجراي كنسرت نوا استاد شجريان و استاد لطفي به همراهي گروه شيدا در برنامهي معروف و تاريخي جشن هنر شيراز. (همان كه بعدها به صورت آلبوم «چهره به چهره» منتشر شد.) نكتهي جالب توجه در اين برنامه كه در كنار آرامگاه حافظ برگزار شده است، جوان بودن اعضاي اين گروه و حضار در آن و به روز بودن تيپ ظاهري همهي آنان بود. منظور آنكه عدهاي جوان موسيقي سنتي را با حمايتهاي مختلف در عاليترين سطحش اجرا ميكنند، زنده و پويا نگهش ميدارند و ترويج و ارتقايش ميدهند.
توجه كنيد كه اگر چه سه دهه از آن دوران ميگذرد اما اين موسيقي در همان دوره1 هم با عبارات «موسيقي سنتي» و «موسيقي اصيل» و... خوانده ميشد و دمزدن از تجدد و نوگرايي و پيرو آن مخالفت با اين موسيقي موضوعي نيست كه در اين سالهاي اخير بروز كرده باشد و البته فراموش نكنيم كه در همان دوران هم موسيقيهاي برگرفته از موسيقيهاي غربي با عنوان موسيقي پاپ –كه بسياري از آنها شاهكارهاي دوران موسيقي پاپ كشور به شمار ميروند- از همين تلويزيون پخش ميشد.
خلاصهي كلام آنكه تلويزيون به عنوان قويترين رسانهي عمومي، نقش خود را در طراوت بخشيدن و تازه و زنده نگهداشتن فضاي فرهنگي ايفا ميكرده است و البته نقش نخبهگرايي در آن كه نتيجهي قطعي و مستقيمش كيفيت و بالارفتن سطح سليقهي مردمان است را ناديده نگيريم و الا از نظر كمي -در زمينهي كارهاي فعلا موسوم به فرهنگي- كه صدا و سيماي معظم فعلي ماشالا دارد!2
البته نيازي هم به توضيح نيست كه منظور اشاره به رژيم و نظامهاي حاكم –كه اشارهاي به آنها هم نشد- نيست و در اينجا تنها منظور مقايسهي دو رويكرد فرهنگي است. مقايسه كنيد با سياستهاي امروز كشورمان. در سينما كه متعاقب ظهور پديدهي احمدينژاد و دولتش الان دو سال است كه فيلمي در سينما نيامده كه حتي اگر با سلام و صلوات هم از ما دعوت كردند، برويم و ببينيم! تلويزيون هم كه ماشالا دارد! دم دستترينش همين سريالهاي ماه رمضان كه سنت پخششان چند سال پيش شكل گرفت و الان صدا و سيما خود را مكلف و مقيد ميداند كه هر سال چندين سريال با گرايشها و موضوعات مختلف طنز، ماوراء الطبيعه! و سريالهايي با بازيگران معروف و سينمايي بسازد و به خورد مردمي بدهد كه ناخودآگاه و خودآگاه جلوي تلويزيون ولو ميشوند و... در مورد موسيقي و كتاب و اينها هم كه...
وضعيت سطح سليقهي مردم هم چنان شده است كه اگر سال بعد هر شب ساعت فلان براي 45 دقيقه تصوير گه! از تلويزيون پخش شود مردم هر روز كارشان را براي ديدن آن تعطيل ميكنند و اگر تصنيف صداي ارهبرقي از تلويزيون و راديو پخش شود آن را گير ميآورند تا به جاي زنگ موبايلشان بگذارند! آها! اصلا يادم رفت اشاره كنم به آن فوج مجريان مخنث و امرد و ابنهاي تلويزيون كه پيش و پس از افطار و سحر، براي خوشايند جوانان، معنويت از خودشان ساطع ميكنند و فضاي روحاني ماه رمضان را جلايي ديگر ميبخشند!
حال قضاوت نهايي با شماست اما من كه هر دوي اينها و البته دار و دستهي بالا و پاييندستشان و اسلاف و اخلافشان را سردسته و پرچمدار ابتذال و بيفرهنگي ميدانم...
[1] - بله. ميدانم كه من كه در آن دوران اصلا زاده نشده بودم براي اين اظهار نظرات به مستندات احتياج دارم ولي يك سري برداشتهاي كلي هم از وضع آن دوران ميتوان داشت. اگر اشتباه است ردش كنيد.
[2] - چيزي در اين مورد نميدانم اما ميتوان حدس زد كه همين تلويزيون در ارتقاي كيفي سينماي آن سالها و پرورش نسلي از نخبگان سينما كه الان اكثرا سالهاي ركودشان را ميگذرانند هم نقش مهمي داشته است.
- شما طبق معمول بگوييد طرف زيادي مته به خشخاش ميگذارد. زياد دقت ميكند و ايرادگير است. همهچيز را تلخ و سياه ميبيند يا... اما جواب اين سوال را كه ميدهد؟:
در تمام مسير ساختهشدن اين آگهي كه الان به آن اشاره ميكنم –از كارخانهداران سفارش دهنده تا سازندگان محترم اين آگهي تا پخشكنندگان آگهيها در راديو- يك نفر نبوده است كه بداند «تُن» نام نوعي ماهي است (Tuna Fish) و آن محصولي كه داريد تبليغش ميكنيد نامش «كنسرو ماهي تن» است نه «تن ماهي» فلان!؟! حتما كساني بودهاند اما چرا يك نفر اين اشتباه را تذكر نداده يا تصحيح نكرده است؟ چرا يك نفر در اين راديوي بيصاحبِ سخيفِ خواهر و مادر(!) جلوي پخشش را نميگيرد؟
باشد! باز هم همان حرفها را بزنيد ولي مطمئن باشيد از اين مثالها آنقدر زيادند و بدانيد كه همينها است كه باعث ميشود وضعيت شهر و زندگيها اينگونه باشد، كه در سال يك فيلم هم ساخته نشود كه حتي رغبت كنيد براي ديدنش به سينما برويد، كه همه چيز... (نخواستم به «غُرنامه» تبديل شود ديگر مثال نزدم!)
اصلا نميخواهم ناشكري كرده باشم ولي خدايا! خيلي نامردي است كه دندانها ترميم نميشوند! يعني پذيرفتن اينكه به جاي يك دست قطعشده دست ديگري رشد نكند خيلي آسان است. اصلا منطقي است. اگر جز اين بود ضايع بود! يا به عبارت ديگر زيادهطلبي است كه چنين چيزي بخواهيم... اما دندان خيلي فرق دارد. براي دندان پوسيده بايد كاري بتوان كرد. دندانهاي ناسالم بايد فرصتي براي رشد و ترميم دوباره داشته باشند. بايد بشود يك دندان خراب يا شكسته را كشيد تا جايش يكي ديگر در بيايد. الان كلي وسيله و ابزار و مواد براي شستشو و محافظت و ترميم و درمان هست. تو كه انسان را زماني آفريدي كه هنوز اين همه فنآوري نبود، خودت بايد بهتر بداني...!!
استغفرالله!... من كه گفتم نميخواهم ناشكري كنم. فقط يك انتقاد كوچك بود. يك ماه پيش براي اولين بار دو تا از دندانها را پر كردم و ديشب موقع غذا خوردن سر دندان جلوييم پريد! تازه خدا را شكر من دندانهاي مرغوب و مرتبي دارم...
اين جواب هم اكنون از خدا به من رسيد (البته مسلما لحني بسيار مهربانانهتر داشت!): دندت نرم عين آدم غذا بخوري! آن نان بربري به آن سفتي را با وارد آوردن تمام فشارهاي روحي-عصبي اين مدت به فك و دندان ميجوي... جنسشان تيتانيوم هم بود وضعشان الان بهتر از اين نبود.
نتيجهگيري منطقي و اخلاقي: انسان با ضعفهايش كامل است- ناشكري نكنيد حتي اگر ناشكري نميكنيد!- هر خوبي كه به شما ميرسد از خدا است و هر بدي از خود شما- دندتان نرم!- دنيا محل گذر است- لطفا پس از مصرف هرگونه مواد دندانهايتان را مسواك كنيد. حتي پيش از آن! حتي حين آن!- بچهها مواااظب بااااشيييييييييييييييي...!
كنكاشي نيمه علمي در علل اعجاز خراباتي خزان با چاشني بررسي ربع علمي تاثير واساختارگر عامل «نوستالژي» بر ذهن نوصطالقيايي من!
وقت آن رسيده است كه جامعهي پزشكي اين «نوستالژي» -يا هر نام ديگري كه دارد- را به عنوان نوعي سرطان اعلام كنند. سرطان حافظه، سرطان خاطره، سرطان ذهن. هم به واسطهي خطر شديدش (از كجا ميدانيد كه كسي در اثر «نوستالژي» نمرده است؟ اگر مطمئنيد، ميتوانيد با همان درجه از اطمينان من را اولين قربانياش بدانيد، دير يا نزديك!) و هم به دليل شباهتش با سرطان؛ عاملي نه چندان ناشناس دست به انباشت خاطراتي در ذهن ميزند كه ممكن است از نظر موضوعي يا زمان وقوع يا هيچ چيز! به هم مرتبط باشند يا نباشند. رشد و انباشت اين خاطرات همينطور ادامه پيدا ميكند و بعد اشارهاي و يادآورياي هرچند كوچك به اين توده و غده، چه خاطرات شيرين باشند و چه تلخ، درد بيمانند و عجيبي را در سراسر ذهن ايجاد ميكند.
من مبتلا هستم. مغز من پر از غدههاي سرطاني نوستالژيك است. «پاييز» هم يكي از آنها است:
- هنوز بعد از ظهرها گرم است و هنوز خوابيدن روبروي پنجرهي بزرگ تراس با كولر خاموش كه نمي از عرق را به تن ميگذارد لذتبخش است. آفتاب هنوز داغ است اما زود خسته ميشود. زود كمرش ميشكند. همين موقع است كه آن نسيم ملايمي كه درخت كاج پير جلوي خانه تنش را آرام برايش تكان ميدهد، خنك ميشود و تنت مورمور ميشود. و تو هم ميخواهي دست كني و ملافه را رويت بكشي و هم دوست داري اين نسيم باز هم قلقلكت بدهد. اين است آن جادوي پاييز. نوستالژيش هم حتما براي اين است كه اين بار اول نيست كه دارد تنت مورمور ميشود و هم ميخواهي ملافه را رويت بكشي و هم...
- قبلش را به ياد نميآورم. اما پاييز دوران درس و مدرسه آنقدرها هم نبايد دوستداشتني بوده باشد. پايان حكومت تعطيلات. پايان رخوت و تنبلي تابستان. پايان كلاس نقاشي و تكواندو يا شنا. آغاز كيف و دفتر و مداد و سرويس مدرسه... كاپشني كه روزهايي كه نميبرديش در راه برگشتن آرام از خنكاي هوا ميلرزدي و روزهاي ديگر، گرما به دستت آويزانش ميكرد. كيف چرمي سال پيش كه بوي سيب ميداد. سيبي كه مزهي چرم ميداد و دفتر مشق و كتاب فارسي كه بوي چرم و سيب و مداد ميداد. و آن دسته كلاغها كه وقتي بزرگ شدم و دانشگاه رفتم هم –منظورم «هنوز» است- نفهميدم از كجا به كجا ميروند؟ چرا هميشه دم غروب و دم تعطيلي مدرسه. و چرا مدرسهمان كه عوض شد مسير آنها هم عوض شد. چرا هميشه بالاي سر من بودند؟ بالاي سر ما؟... (سرويس مدرسه راهنمايي سقف داشت!) نميدانم كلاغهاي تهران هم اين عادت را دارند؟ شايد آنها دانشگاه نميروند؟ شايد فقط بالاي سر بچه تهرانيها ميروند!؟ من كه هيچ وقت اينجا سرم را بالا نكردم. نه وقت آسمان صاف. نه دم غروب. نه هنگام باريدن برف...
- اعجاز اين فصل از كجاست؟ قبلش را يادم نميآيد اما از پنجرهي بالكن اتاق طبقهي چهارم سر نبشمان بود كه ميتوانستم خيره بشوم به غروبش. برج ميلاد هنوز بچه بود! نقطهي غروب خورشيد هم درست پشت آن قامت نحيف. و ناسزاهاي من كه «خدايا! اين آمپول لعنتي براي مكيدن خون زمين و شهر و مردم، حتما بايد در اينجا فرو ميرفت؟ درست جايي كه من ميخواهم در آخرين لحظه با خورشيد وداع كنم؟» جايي بهتر از آن براي ساختن يك خوابگاه و اتاقي بهتر از آن در آن ساختمان البته نبود. بعدا كه ديگر نتوانستم خيره شوم به غروب. آنجا كه صداي رمزآلود و تنهاي دستگاههاي هواشناسي نبود (لعنتي! حتي اين صدا هم آنقدر نوستالژيك است كه براي يك روز گريهكردنم كافي است!) نورش روي آجرهاي قرمز ساختمانهاي كوي ميافتاد و... آه از اعجاز غروب پاييز وقتي حتي براي يك لحظه نور غريب و كمرنگش ميآمد توي اتاق... پاييزها رنگ غروبها عوض ميشود. بو ميدهد.
- چقدر غمگين است. غمي كه دوستش داري. غمي كه ميسوزاند وقتي ميآيد. و وقتي نيست ميخواهي دوباره بيايد و بسوزاند. اين است خطر بزرگ نوستالژي!
- سالهاي دانشگاه و خوابگاه در روزهاي اول. هيجاني نه چندان براي يافتن اتاق جديد. اشتياقي آن چنان براي ديدار دوبارهي هم دورهاي ها و هم نهدورهايها! براي نشستن روي پلههاي فوقالعاده (مردهشور ببرد! اين پلهها –از بهترين نقاط روي زمين!- هم ديگر مثل پيش نيستند و اينها هم يادشان نوستالژيآور است.) براي لرزيدن دم غروب و تماشاي حياطي كه سرما هر روز خلوتترش ميكند. براي پياده برگشتن تا خوابگاه...
- سال دوم كه از طرف دانشگاه رفتيم اروپا، درست آغاز پاييز بود. غروب غرب هم همينطور بود... هوايش هم. اما فضايش!... آخ كه نوستالژي اين سفر با من چه ميكند و آخ كه اين آغازهاي پاييزي همه يادآور آن سفرند كه خودم هم نميدانم احساسم نسبت به آن چيست! آن تجربه، آن دو هفتهي خوش... آن يكي از بهترين پاييزهاي زندگي!
- حالا چه مانده است. كلاغها نيستند. سفري نيست. غروبها خانه نيستم تا نور شاهكار خورشيد روي كاج روبرو بيافتد. روي آجرهاي قرمز روبرو. دانشگاه هم كه ديگر طعمي ندارد. اين آخرين ترمي است كه دانشگاه ميروم. اصلا از اولش براي چه پاييز، پاييز شده بود. اين را دارم براي همين مينويسم. براي گذر به خاطرات بلكه پيدا شود... به هر حال پاييز هنوز پاييز است. هنوز تنت مور مور ميشود. روحت ميلرزد. قلبت تنگ ميشود. ذهنت آتش ميگيرد. اما دوستداشتني. به بهترين شكل. به لذت بخشترين شكل ممكن. تازه! اصلا اسمي از درختان و برگهاي زرد در پاييز نبردم.
همه چيزش فوقالعاده است. اين شروعش. آن خود خزان. و پايانش كه به زمستان سرد دوست داشتني ميرسد.
پ.ن. اين نوشته شايد ميتوانست بهتر باشد اگر هفتهي پيش كه تصميم گرفتم براي رسيدن پاييز عزيز! (و حتما لذيذ!!) مديحهسرايي كنم و همان روز كه آمدنش را احساس كردم مينوشتمش. وقت نداشتم. ديروز نيمي از آن را نوشتم و نتوانستم در آخرين روز از تابستان بفرستمش. امروز با عجله تمامش كردم تا در آخرين دقيقه از اولين روز پاييز پستش كنم. که کردم. به هر حال ميتوانست بهتر باشد. ميتواند بهتر باشد سال آینده و پاییز آینده اگر عمری باشد و پاییزی باشد و حسی باشد و وقتی!