- «نوشابه­تون چه رنگي باشه؟»

- «رنگي نمي­خوام! سياه سفيد بديد!»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۳۸۶ساعت 11:8 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

يك هفته­اي مي­شود كه هوا سرد شده است اما اين پشه­گان دوست­داشتني (دوست­داشتني­ترين هديه­ي تكراري فصل تابستان!) قصد رفتن ندارند. به هر حال ديري نخواهد پاييد كه مي­روند و دلمان برايشان تنگ خواهد شد. اين هم چند كلام منصفانه با پشه­گان پيش از وداع!:

 

اي پشه! اي پشه­ي عزيز! آن كه مي­خوري «خون» است. مايعي است بس غني كه از نامزدهاي اصلي احراز عنوان «مايع حيات» است و انسان­هايي را با هيكل و وزني صدها و بلكه هزاران برابر جثه­ي تو زنده و سرپا نگه مي­دارد.

پشه­جان قشنگ و عزيز! اين خون قوي و مملو از مواد مقوي و اكسيژن و غيره و غيره، به هرحال نقش غذارساني را ايفا مي­كند در اين بدن لش صاحب مرده­ي ما! اما تو انگار از معده و روده و اصلا از فرآيند جذب و اين­ها بويي نبرده­اي اي پشه؟ يك بار نيش مي­زنند، دو بار نيش مي­زنند... تو گويي كه مجرايي است از آن لوله­ي مكنده به مقعدت كه هر چه خورده­اي را بي­آنكه سيرت كند و بي­آنكه پر شوي به فضله تبديل مي­كند وشوووت!

پشه جان دلبندم! سراسر شب را به نيش­زدن و مكيدن خون مي­گذراني. نمي­پرسم مگر كار و زندگي نداري كه حتما مكيدن و نيشيدن كسب و كار تو است. اما اين­همه خون كه مي­جوي را آخر چه مي­كني؟ (متعاقب پاراگراف پيشين) آخر مادرت خوب، خواهرت خوب! اين همه خون را من اگر اهدا كرده بودم –عين آدم- كه چندين نفر را –با خون A+- از مرگ حتمي و غيرحتمي (مشروط!) نجات داده بود برادر من!... اي پشه گرامي!

اي پشه! آن خوني كه مي­خوري اگرچه يك قطره­اش و چند قطره­اش شايد براي صاحبش توفير چنداني نكند. اما اين همه قطرات كه سهل است، همان يك قطره­اش را هم اگر فقط كمي در آن لوله­ات مزه مزه كني كه جرعه­اي از آن هم جذب تن نحيفت شود، چنان انرژي و سوختت دهد (متعاقب پاراگراف اول) كه به سان موشك­هاي فضاپيما آتش از آن ماتحتت فوران خواهد كرد و شوووت!!

اي پشه! اي پشه­ي عزيز! اگر هم بماني و نروي، من كه ديگر در زمستان­ها پنجره را باز نمي­گذارم كه تو آن توري را به اهمت بگيري و سرت را پايين بندازي و بيايي تو به انجام­دادن ما مشغول شوي! (گرچه مطمئنم اين بار شيشه و توري را با هم به اهمانت مي­گيري!!) راستي! فصل سرد را كجا مي­روي؟ ييلاق؟ دبي؟ هاوايي؟ مي­روي خارج تحصيل؟ مي­روي شهرستان ديدن اقوام؟... هر كجا هستي زمين مال تو است. آسمان، خون، رگ گردن باريك، غيرت سبزي­خوردن و همه مال تو است. زندگي سيب است. تو كه دندان نداري!... به هرحال هر كجا مي­روي به اين­ها كه گفتم فكر كن. چند تا كتاب آناتومي و از من بپرسيد و از اين­ها بخوان بلكه سال ديگر، سال ديگري باشد اي پشه!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۳۸۶ساعت 11:2 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

- مقدمه­ي كليشه­اي پيرامون اهميت آينده: ظاهرا بزرگترين دغدغه­ي مشترك همه­ي انسان­ها آينده است. ساده است؛ همه مي­خواهند بدانند آينده چگونه است1. آينده­ي آن­ها چگونه است. من هم. اما اگر روزي خدا –حتما فقط او است كه آينده را مي­داند- بخواهد آينده­ي من را بر من روشن كند... من كه قبول نمي­كنم! همه­ي ارزش زندگي به همين مبهم بودن آينده است. به تلاش و جنگيدن براي آن. اصلا جوهره­ي زندگي است انگار.

- آن­گاه «اميد»: حالا آمديم و خدا گفت من بلند بلند آينده­ي تو را مي­گويم، مجبوري بشنوي! اگر آينده­ي درب و داغاني در انتظارت بود؟ «خدايا! درست است كه روي حرفت نمي­شود حرف زد ولي من مي­خواهم اين كه گفتي را تغييرش بدهم. چيزي براي از دست دادن ندارم...» و اگر آينده­ات همان چيزي بود كه در نظر داري؟ «خدايا! روي حرفت كه... اما خوب كه فكر مي­كنم مي­بينم در اين دنيا استحقاق بيش از اين دارم پس...»2 (اين مي­تواند گشايشي باشد بر بحث «جبر و اختيار» اما ما از در ديگري وارد مي­شويم. صحبت من ربطي به اين موضوع ندارد.)

- پايان شب سيه سپيد است كه هست!: ولي اميد نه شرط ادامه­ي حيات و رسيدن به آن آينده­ي روشن است. نه حتي شرط لازم (چه برسد به شرط لازم و كافي). اميد فقط يك كاتاليزور است كه گاهي هست و گاهي نيست (مثل «لطف شيخ و زاهد»!). نمي­شود هميشه اميدوار بود. نمي­شود هميشه سلف-گول­زني كرد كه آينده خوب است و قشنگ و سپيد...

- از كه مي­پرسي كه دور روزگاران چه خواهد شد!؟: باز هم مي­رسيم به همان «توكل به خدا» هميشگي. توكل است آن يگانه هموار كننده­ي جاده­ي آينده. حيف كه نفهميدم چيست؟ گرچه مي­دانم كه آن نيست كه؛ هميشه وقتي عقل ناقص خودمان و دوستان و اطرافياني كه مورد مشورت هستند از سنجش شرايط و استخاره و جبر و تحميل و همه­ي اين­ها كم مي‌آورد و مستاصل مي­شود و به نتيجه نمي­رسد يكي از آن «توكل به خدا»هاي قلابي مي­گوييم. كه دقيقا مساوي است با: «هر چه بادا باد» و «كلا به هيچ جام!» ­و اين­ها!!

تا اين­جا فهميدم كه راه چاره­ي رسيدن به آن آينده همين «توكل» است اما اصلا نمي­فهمم كه طرز كارش چگونه است و اصلا چيست. اصلا نمي­فهمم حافظ از اين توكل چه فهميد كه اين دو بيت3 را گفته است:

1- تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافري است – راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش

2- تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار – كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند

 

 


[1] - شايد اسمش را «دغدغه» نگذاريم اما به هر حال پرسش بزرگي است كه در زندگي بسياري مردمان مطرح است.

[2] - توجه كنيد كه در هر دو مورد اين گفته­ي هر انساني با هر دغدغه و نگاه و تفكري مي­تواند باشد. چه يك انسان مادي، چه انساني معنوي، چه انساني... چه انساني؟!

[3] - پيشتر هم در همين وبلاگ به اين دو بيت به صورت جداگانه اشاره شده بود. حالا يك بار ديگر با هم اشاره مي­شود. فكر مي­كنم در آينده هم خواهد شد. شاهكارند اين دو بيت آقا! شاهكار!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۳۸۶ساعت 10:57 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

- فهميدي چي شد؟

- نه! چي شد؟... ها؟ چي شد؟... كجا رفتي؟ الو!... هاي! با توام! صداتو نمي­شنوم. چي شد؟... ها؟! اصلن اونجايي هنوز؟!... اه! نفهميدم چي شد!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر ۱۳۸۶ساعت 12:25 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

چندي پيش مقادير قابل توجهي ويديوهاي با ارزش از اجراهاي قديمي اساتيدي چون شجريان و عليزاده و لطفي در سال­هاي جواني­شان به دستم رسيد. اگرچه نمونه­هاي مشابه آن­ها را كم نديده بودم اما دو نكته در ويديوهاي اشاره شده باعث جلب توجه بيشتر من شد: 1- تمامي يا اكثر آن­ها برنامه­هايي بودند كه از تلويزيون پخش شده بودند. (بعضي به صورت مصاحبه بودند و بعضي داراي دكورهاي تلويزيوني بودند و اصولا در آن زمان رسانه­ي ويديو-كاست و مشابه آن چنان فراگير نبوده است و برنامه­ها همه از تلويزيون پخش مي­شده­اند.) 2- يكي از اين موارد كه پيشتر نديده بودمش مربوط بود به اجراي كنسرت نوا استاد شجريان و استاد لطفي به همراهي گروه شيدا در برنامه­ي معروف و تاريخي جشن هنر شيراز. (همان كه بعدها به صورت آلبوم «چهره به چهره» منتشر شد.) نكته­ي جالب توجه در اين برنامه كه در كنار آرامگاه حافظ برگزار شده است، جوان بودن اعضاي اين گروه و حضار در آن و به روز بودن تيپ ظاهري همه­ي آنان بود. منظور آن­كه عده­اي جوان موسيقي سنتي را با حمايت­هاي مختلف در عالي­ترين سطحش اجرا مي­كنند، زنده و پويا نگهش مي­دارند و ترويج و ارتقايش مي­دهند.

توجه كنيد كه اگر چه سه دهه از آن دوران مي­گذرد اما اين موسيقي در همان دوره1 هم با عبارات «موسيقي سنتي» و «موسيقي اصيل» و... خوانده مي­شد و دم­زدن از تجدد و نوگرايي و پيرو آن مخالفت با اين موسيقي موضوعي نيست كه در اين سال­هاي اخير بروز كرده باشد و البته فراموش نكنيم كه در همان دوران هم موسيقي­هاي برگرفته از موسيقي­هاي غربي با عنوان موسيقي پاپ –كه بسياري از آن­ها شاهكارهاي دوران موسيقي پاپ كشور به شمار مي­روند- از همين تلويزيون پخش مي­شد.

خلاصه­ي كلام آن­كه تلويزيون به عنوان قوي­ترين رسانه­ي عمومي، نقش خود را در طراوت بخشيدن و تازه و زنده نگه­داشتن فضاي فرهنگي ايفا مي­كرده است و البته نقش نخبه­گرايي در آن كه نتيجه­ي قطعي و مستقيمش كيفيت و بالارفتن سطح سليقه­ي مردمان است را ناديده نگيريم و الا از نظر كمي -در زمينه­ي كارهاي فعلا موسوم به فرهنگي- كه صدا و سيماي معظم فعلي ماشالا دارد!2

البته نيازي هم به توضيح نيست كه منظور اشاره به رژيم و نظام­هاي حاكم –كه اشاره­اي به آن­ها هم نشد- نيست و در اين­جا تنها منظور مقايسه­ي دو رويكرد فرهنگي است. مقايسه كنيد با سياست­هاي امروز كشورمان. در سينما كه متعاقب ظهور پديده­ي احمدي­نژاد و دولتش الان دو سال است كه فيلمي در سينما نيامده كه حتي اگر با سلام و صلوات هم از ما دعوت كردند، برويم و ببينيم! تلويزيون هم كه ماشالا دارد! دم دست­ترينش همين سريال­هاي ماه رمضان كه سنت پخش­شان چند سال پيش شكل گرفت و الان صدا و سيما خود را مكلف و مقيد مي­داند كه هر سال چندين سريال با گرايش­ها و موضوعات مختلف طنز، ماوراء الطبيعه! و سريال­هايي با بازيگران معروف و سينمايي بسازد و به خورد مردمي بدهد كه ناخودآگاه و خودآگاه جلوي تلويزيون ولو مي­شوند و... در مورد موسيقي و كتاب و اين­ها هم كه...

وضعيت سطح سليقه­ي مردم هم چنان شده است كه اگر سال بعد هر شب ساعت فلان براي 45 دقيقه تصوير گه! از تلويزيون پخش شود مردم هر روز كارشان را براي ديدن آن تعطيل مي­كنند و اگر تصنيف صداي اره­برقي از تلويزيون و راديو پخش شود آن را گير مي­آورند تا به جاي زنگ موبايلشان بگذارند! آها! اصلا يادم رفت اشاره كنم به آن فوج مجريان مخنث و امرد و ابنه­اي تلويزيون كه پيش و پس از افطار و سحر، براي خوشايند جوانان، معنويت از خودشان ساطع مي­كنند و فضاي روحاني ماه رمضان را جلايي ديگر مي­بخشند!

حال قضاوت نهايي با شماست اما من كه هر دوي اين­ها و البته دار و دسته­ي بالا و پايين­دست­شان و اسلاف و اخلافشان را سردسته و پرچمدار ابتذال و بي­فرهنگي مي­دانم...



[1] - بله. مي­دانم كه من كه در آن دوران اصلا زاده نشده بودم براي اين اظهار نظرات به مستندات احتياج دارم ولي يك سري برداشت­هاي كلي هم از وضع آن دوران مي­توان داشت. اگر اشتباه است ردش كنيد.

[2] - چيزي در اين مورد نمي­دانم اما مي­توان حدس زد كه همين تلويزيون در ارتقاي كيفي سينماي آن سال­ها و پرورش نسلي از نخبگان سينما كه الان اكثرا سال­هاي ركودشان را مي­گذرانند هم نقش مهمي داشته است.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر ۱۳۸۶ساعت 12:18 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

- شما طبق معمول بگوييد طرف زيادي مته به خشخاش مي­گذارد. زياد دقت مي­كند و ايرادگير است. همه­چيز را تلخ و سياه مي­بيند يا... اما جواب اين سوال را كه مي­دهد؟:

در تمام مسير ساخته­شدن اين آگهي كه الان به آن اشاره مي­كنم –از كارخانه­داران سفارش دهنده تا سازندگان محترم اين آگهي تا پخش­كنندگان آگهي­ها در راديو- يك نفر نبوده است كه بداند «تُن» نام نوعي ماهي است (Tuna Fish) و آن محصولي كه داريد تبليغش مي­كنيد نامش «كنسرو ماهي تن» است نه «تن ماهي» فلان!؟! حتما كساني بوده­اند اما چرا يك نفر اين اشتباه را تذكر نداده يا تصحيح نكرده است؟ چرا يك نفر در اين راديوي بي­صاحبِ سخيفِ خواهر و مادر(!) جلوي پخشش را نمي­گيرد؟

باشد! باز هم همان حرف­ها را بزنيد ولي مطمئن باشيد از اين مثال­ها آن­قدر زيادند و بدانيد كه همين­ها است كه باعث مي­شود وضعيت شهر و زندگي­ها اين­گونه باشد، كه در سال يك فيلم هم ساخته نشود كه حتي رغبت كنيد براي ديدنش به سينما برويد، كه همه چيز... (نخواستم به «غُرنامه» تبديل شود ديگر مثال نزدم!)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر ۱۳۸۶ساعت 11:40 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

اصلا نمي­خواهم ناشكري كرده باشم ولي خدايا! خيلي نامردي است كه دندان­ها ترميم نمي­شوند! يعني پذيرفتن اين­كه به جاي يك دست قطع­شده دست ديگري رشد نكند خيلي آسان است. اصلا منطقي است. اگر جز اين بود ضايع بود! يا به عبارت ديگر زياده­طلبي است كه چنين چيزي بخواهيم... اما دندان خيلي فرق دارد. براي دندان پوسيده بايد كاري بتوان كرد. دندان­هاي ناسالم بايد فرصتي براي رشد و ترميم دوباره داشته باشند. بايد بشود يك دندان خراب يا شكسته را كشيد تا جايش يكي ديگر در بيايد. الان كلي وسيله و ابزار و مواد براي شستشو و محافظت و ترميم و درمان هست. تو كه انسان را زماني آفريدي كه هنوز اين همه فن­آوري نبود، خودت بايد بهتر بداني...!!

استغفرالله!... من كه گفتم نمي­خواهم ناشكري كنم. فقط يك انتقاد كوچك بود. يك ماه پيش براي اولين بار دو تا از دندان­ها را پر كردم و ديشب موقع غذا خوردن سر دندان جلوييم پريد! تازه خدا را شكر من دندان­هاي مرغوب و مرتبي دارم...

اين جواب هم اكنون از خدا به من رسيد (البته مسلما لحني بسيار مهربانانه­تر داشت!): دندت نرم عين آدم غذا بخوري! آن نان بربري به آن سفتي را با وارد آوردن تمام فشارهاي روحي-عصبي اين مدت به فك و دندان مي­جوي... جنسشان تيتانيوم هم بود وضعشان الان بهتر از اين نبود.

نتيجه­گيري منطقي و اخلاقي: انسان با ضعف­هايش كامل است- ناشكري نكنيد حتي اگر ناشكري نمي­كنيد!- هر خوبي كه به شما مي­رسد از خدا است و هر بدي از خود شما- دندتان نرم!- دنيا محل گذر است- لطفا پس از مصرف هرگونه مواد دندان­هايتان را مسواك كنيد. حتي پيش از آن! حتي حين آن!- بچه­ها مواااظب بااااشيييييييييييييييي...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر ۱۳۸۶ساعت 11:36 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

كنكاشي نيمه علمي در علل اعجاز خراباتي خزان با چاشني بررسي ربع علمي تاثير واساختارگر عامل «نوستالژي» بر ذهن نوصطالقيايي من!

وقت آن رسيده است كه جامعه­ي پزشكي اين «نوستالژي» -يا هر نام ديگري كه دارد- را به عنوان نوعي سرطان اعلام كنند. سرطان حافظه، سرطان خاطره، سرطان ذهن. هم به واسطه­ي خطر شديدش (از كجا مي­دانيد كه كسي در اثر «نوستالژي» نمرده است؟ اگر مطمئنيد، مي­توانيد با همان درجه از اطمينان من را اولين قرباني­اش بدانيد، دير يا نزديك!) و هم به دليل شباهتش با سرطان؛ عاملي نه چندان ناشناس دست به انباشت خاطراتي در ذهن مي­زند كه ممكن است از نظر موضوعي يا زمان وقوع يا هيچ چيز! به هم مرتبط باشند يا نباشند. رشد و انباشت اين خاطرات همين­طور ادامه پيدا مي­كند و بعد اشاره­اي و يادآوري­اي هرچند كوچك به اين توده و غده، چه خاطرات شيرين باشند و چه تلخ، درد بي­مانند و عجيبي را در سراسر ذهن ايجاد مي­كند.

من مبتلا هستم. مغز من پر از غده­هاي سرطاني نوستالژيك است. «پاييز» هم يكي از آن­ها است:

- هنوز بعد از ظهرها گرم است و هنوز خوابيدن روبروي پنجره­ي بزرگ تراس با كولر خاموش كه نمي از عرق را به تن مي­گذارد لذت­بخش است. آفتاب هنوز داغ است اما زود خسته مي­شود. زود كمرش مي­شكند. همين موقع است كه آن نسيم ملايمي كه درخت كاج پير جلوي خانه تنش را آرام برايش تكان مي­دهد، خنك مي­شود و تنت مورمور مي­شود. و تو هم مي­خواهي دست كني و ملافه را رويت بكشي و هم دوست داري اين نسيم باز هم قلقلكت بدهد. اين است آن جادوي پاييز. نوستالژيش هم حتما براي اين است كه اين بار اول نيست كه دارد تنت مورمور مي­شود و هم مي­خواهي ملافه را رويت بكشي و هم...

- قبلش را به ياد نمي­آورم. اما پاييز دوران درس و مدرسه آن­قدرها هم نبايد دوست­داشتني بوده باشد. پايان حكومت تعطيلات. پايان رخوت و تنبلي تابستان. پايان كلاس نقاشي و تكواندو يا شنا. آغاز كيف و دفتر و مداد و سرويس مدرسه... كاپشني كه روزهايي كه نمي­برديش در راه برگشتن آرام از خنكاي هوا مي­لرزدي و روزهاي ديگر، گرما به دستت آويزانش مي­كرد. كيف چرمي سال پيش كه بوي سيب مي­داد. سيبي كه مزه­ي چرم مي­داد و دفتر مشق و كتاب فارسي كه بوي چرم و سيب و مداد مي­داد. و آن دسته كلاغ­ها كه وقتي بزرگ شدم و دانشگاه رفتم هم –منظورم «هنوز» است- نفهميدم از كجا به كجا مي­روند؟ چرا هميشه دم غروب و دم تعطيلي مدرسه. و چرا مدرسه­مان كه عوض شد مسير آن­ها هم عوض شد. چرا هميشه بالاي سر من بودند؟ بالاي سر ما؟... (سرويس مدرسه راهنمايي سقف داشت!) نمي­دانم كلاغ­هاي تهران هم اين عادت را دارند؟ شايد آن­ها دانشگاه نمي­روند؟ شايد فقط بالاي سر بچه تهراني­ها مي­روند!؟ من كه هيچ وقت اين­جا سرم را بالا نكردم. نه وقت آسمان صاف. نه دم غروب. نه هنگام باريدن برف...

- اعجاز اين فصل از كجاست؟ قبلش را يادم نمي­آيد اما از پنجره­ي بالكن اتاق طبقه­ي چهارم سر نبش­مان بود كه مي­توانستم خيره بشوم به غروبش. برج ميلاد هنوز بچه بود! نقطه­ي غروب خورشيد هم درست پشت آن قامت نحيف. و ناسزاهاي من كه «خدايا! اين آمپول لعنتي براي مكيدن خون زمين و شهر و مردم، حتما بايد در اين­جا فرو مي­رفت؟ درست جايي كه من مي­خواهم در آخرين لحظه با خورشيد وداع كنم؟» جايي بهتر از آن براي ساختن يك خوابگاه و اتاقي بهتر از آن در آن ساختمان البته نبود. بعدا كه ديگر نتوانستم خيره شوم به غروب. آن­جا كه صداي رمزآلود و تنهاي دستگاه­هاي هواشناسي نبود (لعنتي! حتي اين صدا هم آن­قدر نوستالژيك است كه براي يك روز گريه­كردنم كافي است!) نورش روي آجرهاي قرمز ساختمان­هاي كوي مي­افتاد و... آه از اعجاز غروب پاييز وقتي حتي براي يك لحظه نور غريب و كمرنگش مي­آمد توي اتاق... پاييزها رنگ غروب­ها عوض مي­شود. بو مي­دهد.

- چقدر غمگين است. غمي كه دوستش داري. غمي كه مي­سوزاند وقتي مي­آيد. و وقتي نيست مي­خواهي دوباره بيايد و بسوزاند. اين است خطر بزرگ نوستالژي!

- سال­هاي دانشگاه و خوابگاه در روزهاي اول. هيجاني نه چندان براي يافتن اتاق جديد. اشتياقي آن چنان براي ديدار دوباره­ي هم دوره­اي ها و هم نه­دوره­اي­ها! براي نشستن روي پله­هاي فوق­العاده (مرده­شور ببرد! اين پله­ها –از بهترين نقاط روي زمين!- هم ديگر مثل پيش نيستند و اين­ها هم يادشان نوستالژي­آور است.) براي لرزيدن دم غروب و تماشاي حياطي كه سرما هر روز خلوت­ترش مي­كند. براي پياده برگشتن تا خوابگاه...

- سال دوم كه از طرف دانشگاه رفتيم اروپا، درست آغاز پاييز بود. غروب غرب هم همين­طور بود... هوايش هم. اما فضايش!... آخ كه نوستالژي اين سفر با من چه مي­كند و آخ كه اين آغازهاي پاييزي همه يادآور آن سفرند كه خودم هم نمي­دانم احساسم نسبت به آن چيست! آن تجربه، آن دو هفته­ي خوش... آن يكي از بهترين پاييزهاي زندگي!

- حالا چه مانده است. كلاغ­ها نيستند. سفري نيست. غروب­ها خانه نيستم تا نور شاهكار خورشيد روي كاج روبرو بيافتد. روي آجرهاي قرمز روبرو. دانشگاه هم كه ديگر طعمي ندارد. اين آخرين ترمي است كه دانشگاه مي­روم. اصلا از اولش براي چه پاييز، پاييز شده بود. اين را دارم براي همين مي­نويسم. براي گذر به خاطرات بلكه پيدا شود... به هر حال پاييز هنوز پاييز است. هنوز تنت مور مور مي­شود. روحت مي­لرزد. قلبت تنگ مي­شود. ذهنت آتش مي­گيرد. اما دوست­داشتني. به بهترين شكل. به لذت بخش­ترين شكل ممكن. تازه! اصلا اسمي از درختان و برگ­هاي زرد در پاييز نبردم.

همه چيزش فوق­العاده است. اين شروعش. آن خود خزان. و پايانش كه به زمستان سرد دوست داشتني مي­رسد.

 


پ.ن. اين نوشته شايد مي­توانست بهتر باشد اگر هفته­ي پيش كه تصميم گرفتم براي رسيدن پاييز عزيز! (و حتما لذيذ!!) مديحه­سرايي كنم و همان روز كه آمدنش را احساس كردم مي­نوشتمش. وقت نداشتم. ديروز نيمي از آن را نوشتم و نتوانستم در آخرين روز از تابستان بفرستمش. امروز با عجله تمامش كردم تا در آخرين دقيقه از اولين روز پاييز پستش كنم. که کردم. به هر حال مي­توانست بهتر باشد. مي­تواند بهتر باشد سال آینده و پاییز آینده اگر عمری باشد و پاییزی باشد و حسی باشد و وقتی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر ۱۳۸۶ساعت 11:59 PM  توسط حسام دات كام  |