مطلبي نوشتهام كه ارتباطي با اين نوشته هم دارد. يا شايد اين نوشته با آن ارتباط دارد. چون طولاني است، در آينده پست خواهد شد. اين نوشته را اما جلو جلو به پيش-وست، به جاي پيوست فرستادم!
چندي پيش عكسي ديدم از عدهاي كه براي گرفتن پودر ماشين لباسشويي به يك كاميون هجوم آورده و بستهها را -با پرداخت معلوم نيست چه مبلغي- بار دستان ميكردند و ميرفتند. (عكس را در روزنامهي همشهري ديده بودم. نتوانستم پيدايش كنم تا اينجا بگذارم، ببينيد). مسلما پودر رختشويي از نيازهاي اوليهي زندگي نيست و كسي تا حالا از بيپودري نمرده است! مردم ما هم معمولا جوگير ميشوند و گاهي حتي با شايعهي كمبود يا كمبود واقعي كالايي چنان براي جمعآوري و احتكارش هجوم ميآورند كه خود عاملي بر قحطي ميشوند. نيز(!) ديگر براي همه عادي شده است كه در اين قحطيها انتظاري از كسي نداشته باشيم كه بگويد: «دو تا بيشتر به من نده! بقيه بماند براي همسايه يا كس ديگري اگر احتياج دارد...»
چند روز پيش باز هم همان بحث تكراري جنگ محتمل براي ايران مطرح بود و مهاجرت و فرار (فرار از نوع مغز يا بيمغز!). اين عكس را براي حاضران توصيف كردم و گفتم: «وقتي عكس را ميديدم به اين فكر ميكردم كه اين مردمي كه براي پودر ماشين لباسشويي، چنين صحنهاي را رقم زدهاند، آنگاه كه جنگي و قحطياي باشد (خداي نكرده و زبانم لال!)، بر سر غذا با يكديگر چه خواهند كرد؟ (کانیبالیزم1 آيا!؟)...»
اصلا از همهي اينها بگذريم. ديدهايد صحنهي هجوم به سمت ماشينهايي كه ترمز ميزنند، در روزهايي كه تاكسي گير نميآيد و شايد باراني هم نبارد؟
اينجا چند نفر نشستهاند و از گل و بلبل ميگويند. يك محيط اداري كوچك و ساده است كه مقدار زيادي كامپيوتر و دم و دستگاه هم آن پشت ريخته ولي كسي به آنها كاري ندارد و حرفهايي هم كه زده ميشود، بيش از آنكه به كار مربوط باشد «از هر دري سخني» است. در باز ميشود1 و يك نفر ديگر مثل خودشان اما كمي اخمو و عصبي وارد ميشود. در را هم محكم به هم ميزند تا ثابت كند كه بدجوري ناراحت است. زيرلب غرولند ميكند: «اين هوا هم با ما لج افتاده است.» همه متوجه او ميشوند و بحثهاي از هر دري، به در او باز ميشود! بعضي به سمتش ميروند و بعضي از همانجايي كه نشستهاند، خنده و انگشت استهزاء روانهاش ميكنند. فريادهاي «باز هم باختي.» «بده ببينيم پولها را!» و... در آن هياهو و ولوله بيشتر شنيده ميشود. او پيش از نشستن كه نه، پيش از پرتاب شدن روي يكي از مبلهاي راحتيِ خالي، دستهاي پول –كه مشخصا همين چند دقيقه پيش توسط كارمند بانك شمرده شده- روي ميز مياندازد... روي ميز كه نه، چون پيش از رسيدن به سطح ميز قاپيده ميشود و سريعا به نسبت سهمها قسمت ميشود. پيش از تقسيمشدن كامل اسكناسها يكي ميپرسد فردا نوبت كيست و يك انگشت اشاره پاسخ ميدهد و همه ميپرسند:«شرط سر چي؟» و يكي ميگويد «اين دفعه ديگر پول نه، شامي، چيزي...». همه موافقند.
حالا جزييات شرطبندي مشخص شده است. همان كه نوبتش بود در كانون توجهات نشسته و پيشبيني ميكند: «شرط ميبندم فردا... هوا آفتابي است. آسمان سواحل درياي خزر ابري با بارش پراكنده و...»
ديگر نيازي به توضيح بيشتر نيست! اينجا ادارهي هواشناسي است. توضيح غيرضروري ديگر اينكه آن دستگاههايي كه بهشان اشاره شد هم مسلما دستگاههاي پيشبيني هوا بودند كه استفادهنشدن از آنها، دليلي در ناتواني كارمندان و پرسنل يا بر فقر تكنولوژي كشور نيست. مهم اين است كه به پرسنل دارد خوش ميگذرد!

من كه خيلي دوستداشتم بنويسم «بدون شرح»! اما نميخواهم وقتتان گرفته شود! پس هر نكتهاي كه دوست داريد برداشت كنيد و اين دو تا را هم به آنها اضافه كنيد و از دست ندهيد:
1- قرار گرفتن «نظافت ساختمان» در برابر يا -به عبارت ديگر- در كنار «تخريب ساختمان»
2- ذكر «سيمانكاري» و «خردهكاري...» در ذيل زير تحت عنوان «تخريب ساختمان»
- تمام ذوق و شوق دستاندركاران راديو جمهوري اسلامي ،به خصوص آن دي.جي محترمي كه آهنگهاي آس روز را در چنته دارد و از صبح تا شب با قيف به خورد شنوندگان ميدهد اين است كه باراني ببارد يا برفي تا سريع از كنار دستشان سي.دي را در دستگاه بچپانند و «ببار اي بارون ببار» شجريان يا «برف» فرهاد را بگذارند و عشق كنند از اين همه ذوق و سليقهي خودشان!
فكر ميكنم كه در مورد بسياري از بستهبنديهاي محصولات توليد داخل يك اصل مهم و اساسي صنعت بستهبندي فراموش ميشود:
«درست است كه محصولات بايد بستهبندي شوند اما فراموش نكنيم كه اين بستهها يك روز بايد توسط مصرفكننده «باز» شود.»
بخش دوم اكثرا فراموش ميشود!
- غزل خداحافظي
- مثنوي هفتاد من كاغذ
- دوبيتي باباطاهر
- رباعيات خيام
از اولين باري كه اين آهنگ را شنيدم درگير مسالهاي شدم كه بعدها فهميدم يكي از مشكلات بزرگ بشر مدرن است – و البته انسان سنتي. كه آن را «هرمنوتيك» گويند و باعث ميشود كه خوانشهاي زير از يك جمله از اين شعر ممكن شود:
- اصل عبارت: «كرده ما را عاشقي جادو»
1- ما را به يك عاشق جادو تبديل نموده است.
2- عاشقي ما را جادو نموده است.
3- يك عاشق ما را جادو نموده است.
4- جادو ما را يك عاشق نموده است.
5- جادو ما را به «عاشقي» تبديل نموده است.
6- يك عاشق جادو ما را مورد فعل نموده است!
از همهي دوستاني كه توانايي ارائهي تآويل و خوانشهاي ديگري از اين عبارت را دارند دعوت ميشود به افزايش ليست بالا كمك كنند و بر تواناييهاي هرمنوتيك كه همانا تواناييهاي ذهن بشر است صحه بگذارند.
توضيح: از روشهاي ساختارشكني و زبانشناسي استفاده نشود كه اين ليست خيلي افزايش پيدا ميكند. در ضمن يكي ديگر از تواناييهاي هرمنوتيك آن است كه ميتواند از اين جمله، مثلا جملهي زير را برداشت كند و نامش را برداشت شخصي بگذارد و هيچكس هم به آن اعتراض نكند:
- موضوع انشاي برادر بزرگم در مورد فوايد گاوهاي غيرهوازي است.
لطفا در پیشنهاد دادن آوانگارد و ديكانستراكتيويست هم نباشيد.
با تامل و تشكر
خانوادهي بازماندگان
وقتي به عشق راه و سفر هميشه در سفر باشي، يعني وقتي مقصدي نداشته باشي، ديگر اسمش «سفر» نخواهد بود... اين چيز را دوست دارم! هر چه اسمش هست. گرچه زندگيام چندان نزديكياي با آن ندارد.
The Gold it's in The...
Performed by Pink Floyd
Come on, my friends,
Let's make for the hills.
They say there's gold but I'm looking for thrills.
You can get your hands on whatever we find,
Because I'm only coming along for the ride.
Well, you go your way,
I'll go mine.
I don't care if we get there on time.
Everybody's searching for something, they say.
I'll get my kicks on the way.
Over mountains, across seas,
Who knows what will be waiting for me?
I could sail forever to strange sounding names.
Faces of people and places don't change.
All I have to do is just close my eyes
To see the seagulls wheeling on those far distant skies.
All I want to tell you,
All I want to say is count me in on the journey.
Don't expect me to stay.