تلخ است. تلخ است.

چه بهاري؟

در اين لجن‌زاري كه «وطن» مي‌ناميمش، نوروزتان... 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۷ساعت 11:14 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

ويژه‌نامه‌ي نوروز مي‌گذاشتم كه چي؟! در آن گير و دار تعطيلي‌هاي عيد كي وقت خواندن‌شان را داشت؟ به هرحال اين بهترين بهانه است براي من كه اين همه مدت است وقت نوشتن نداشته‌ام. ويژه‌نامه‌ي امسال را بعد از تعطيلات مي‌فرستم فقط با يك داستان. البته مي‌دانم كه بلند است و شما دچار كمبود وقت و حوصله. به هر حال من كه به وظيفه‌ام عمل كردم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۷ساعت 11:11 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

دردناك‌ترين نكته در مورد تعطيلي مجله‌ي عزيز هفت اين بود كه همه به راحتي پذيرفتندش. البته در مورد همه‌ي وقايع ناگوار اين دوران همين طور شده. يادداشت‌هاي هنرمندان را كه در روزنامه‌ي كارگزاران مي‌خواندم، هيچ‌كس نگفته بود كاري كنيم و اعتراضي و... همه فقط آرام برايش مرثيه‌سرايي كردند. نمي‌شود كاري برايش كرد؟... اگر فرياد به جايي نمي‌رسد به فرياد نكشيدن عادت نكنيم. لطفا!

دو سالي مي‌شد كه مي‌خواستم يكي دو تا از داستان‌هايم را براي مجله‌ي مرحوم «هفت» بفرستم. تا با پاسخ به فراخوان مجله براي «بهاريه» نوشتن اين طلسم شكسته شد و چه شكسته‌شدني! چاپ كه نشد. من هم به عنوان ويژه‌نامه‌ي بهار اين‌جا گذاشتمش. به پيوست ارائه مي‌شود!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۷ساعت 11:7 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

 

«مرغ يا تخم مرغ، زمستان يا بهار»

يا «اولين فصل از چهار فصل»

 

فصل اول:

«چرا نمي‌شود دكتر؟» اين سوال همراه با كمي عصبانيت يا اعتراض پرسيده شد. شايد براي همين دكتر در جواب دادنش كمي ترديد كرد. شايد هم چون او مي‌دانست كه دكتر جواب محكم و مشخصي ندارد معترضانه اين سوال را پرسيد. دكتر كمي در صندلي‌اش جابجا شد. خود را آماده كرد چون مي‌دانست كه اين «مريض» كه نه، اين «مراجعه‌كننده» به راحتي از درخواستش منصرف نخواهد شد. نفس بلندي كشيد و گفت: «حتما مي‌داني كه اين فرآيندي نيست كه بيايي و بنشيني و ما يك دكمه را فشار بدهيم و خلاص.» او بلافاصله جواب داد: «براي من فرآيندش مهم نيست. مهم انجام شدنش است . زمان و هزينه‌اش هم مشكل خودم است.» دكتر دوباره در صندلي جابجا شد. استراتژي تغيير كرد. «ولي من هنوز نمي‌فهمم؛ واقعا اين‌قدر براي رسيدن فصل بهار بي‌تابي مي‌كني؟»

- «من براي رسيدن بهار عجله و بي‌تابي زيادي ندارم. فقط بهار را دوست دارم. گفتم ديگر طاقت زمستان را ندارم.»

- «يعني اين‌قدر از فصل زمستان متنفري؟ بگذار حالا من برايت بگويم: من اتفاقا فصل زمستان را خيلي دوست دارم...»

- «دكتر! شما روانشناس نيستيد، من هم بيمار رواني نيستم و براي روانكاوي نيامده‌ام.»

- «ولي اين دليل نمي‌شود نظر خودم را نگويم!»

احساس كرد به دكتر برخورد. به‌هرحال اين، دكتر است كه بايد اين كار را برايش انجام بدهد. براي همين به اين‌كه اين رابطه‌ي دوطرفه شكل بگيرد احتياج داشت. دكتر اين سكوت او را نشان چراغ سبز دانست اما بايد اين توضيحات را هم مي‌داد: «بالاخره هر كسي از من كار غيرمنطقي‌اي بخواهد، من اول سعي مي‌كنم منصرفش كنم» و او نتوانست دوباره در حرف دكتر نپرد: «ولي من كه چيز غيرمنطقي‌اي نخواستم.» دكتر هم گفتگو را بيشتر به جدل كشاند: «منطق شما، منطق من. كدام منطق؟» دكتر بالاخره تصميم گرفت از چراغ سبز رد شود: «زمستان هم فصل دوست داشتني‌اي است. شروعش كه با پاييز است كه... كه واقعا زيبا است و تمام شدنش هم، وقتي دوباره هوا گرم مي‌شود و درخت‌ها سبز مي‌شوند و... اصلا سرما به نظرم سرما خيلي قابل تحمل‌تر از گرما است. پوشيدن لباس گرم يا... من دوست دارم دست‌هايم توي جيبم باشد و سرم توي يقه و قدم بزنم. خيلي چيزهاي قشنگي دارد. برف. درخت‌هاي خشك خيلي قشنگند. شب‌ها بلندند...» نمي‌خواست دوباره دكتر را مايوس كند اما خواسته‌ي خودش از احساسات دكتر مهم‌تر بود. گفت: «زمستان من، زمستان شما. كدام؟ بله! من هم سرما را بهتر از گرما تحمل مي‌كنم يا اصلا فرقي برايم ندارد. من هم دوست دارم در زمستان قدم بزنم و حتي روي نيمكت يخ‌كرده‌ي پارك بنشينم. اما خيابان‌ها خلوت است. دوست دارم بيرون، مردم را ببينم. پياده‌روها شلوغ باشد. آفتاب بي‌جان است. شب‌ها هم، زيادي بلندند!...» دكتر سرش را پايين انداخته بود. پيام دكتر را گرفت. از او تشكر كرد. برخواست و رفت.

 

فصل دوم:

«تو خودت ناسلامتي دكتري! تو بايد بهتر بداني كه اصلا هواي زمستان سرد است، آدم سرما مي‌خورد. تو اين شهر هم كه زمستان‌ها، هوا از هميشه كثيف‌تر و آلوده‌تر مي‌شود.» (ترافيك كه اين‌قدر آرام حركت مي‌كند بهترين موقعيت براي منفي فكر كردن در مورد هر چيز مثبت يا منفي است.) وقتي اولين دكتري كه درخواستش را براي «به خواب زمستاني فرو بردن» خودش شنيد، ردش كرد، فكر نمي‌كرد پيداكردن كسي كه بتواند، يا -حالا ديگر مهم‌تر از آن- بخواهد اين كار را براي او انجام دهد اين‌قدر سخت باشد. اين روزها علم ديگر آن‌قدر پيشرفت كرده كه هرچيزي ممكن شده است. فقط راه پيشگيري يا درمان دو مشكل پيدا نشده است: اولي سرما خوردگي است و دومي جنگ! به هرحال هر كسي به بهانه‌اي او را از سر خودش باز كرد و حالا ديگر بعد از سراغ پنج-شش تا، يا شايد هشت-نه تا دكتر آشنا و غيرآشنا رفتن، فهميد كه بايد قيدش را زد. وگرنه بايد تا تمام‌شدن خود زمستان وقتش را به اين كار بگذراند.

برف‌پاك‌كن‌ها از پس تميز كردن شيشه بر نمي‌آمدند. البته نبايد همه‌ي تقصير را به گردن آن‌ها انداخت. آب هم وظيفه‌اش را مثل قبل انجام نمي‌داد... همين گل و كثيفي همه‌ي خيابان‌ها و در و ديوار. همين يخ‌زدن همه‌ي پياده‌روها كه الان چند هفته بود او را در حسرت يك پياده‌روي بدون دردسر، روي يك زمين صاف گذاشته بود. همه‌ي اين‌ها غيرقابل تحمل بود. اصلا حرف او از اولش اين بود كه بنا بر فرضيه‌ي تكامل، انسان بايد مثل خرس تمام زمستان را به خواب برود. انسان‌هاي اوليه حماقت كردند و به غارها رفتند و تكامل انسان به سمت كم‌موترشدن و نازك‌تر شدن پوستش پيش رفت و ديگر در غارها هم نتوانست زندگي كند و مجبور شد خانه بسازد و بعد همين‌طور آمد و آمد... تا گاز و شوفاژ و بخاري برقي. حالا او تصميم گرفته‌بود فرآيند تكاملش را آگاهانه انتخاب كند يا تغيير بدهد. «من مسئول اشتباه تاريخي اجدادم نيستم!» مي‌خواست سراسر زمستان را بخوابد و وقتي چشم باز مي‌كند بهار رسيده باشد. هوا خوب باشد، زمين سبز باشد، خيابان‌ها پر از مردم باشد... شلوغي زمستان را دوست نداشت. شلوغي سردي است. از دهان مردم بخار بيرون مي‌زند! تازه چند وقت ديگر هم شلوغي‌هاي آخر زمستان يا در حقيقت شلوغي‌هاي پيش از رسيدن بهار شروع مي‌شد كه نفرت‌انگيزتر از همه‌ي اين‌ها بود. حتي نمي‌توانست به خانه برود و بخوابد. از لاي پنجره سوز مي‌آيد! پسرك گل‌فروشي به شيشه‌اش كوبيد. «برو پسر! تو هم برو خانه و بخواب تا مجبور نشوي در اين سرما دنبال يك لقمه نان باشي.»

 

فصل سوم:

بالاخره نفهميد كه چه چيز در مورد زمستان نفرت‌انگيزترين است اما يكي از كانديداهاي اصلي اين بود كه در زمستان خانه بهترين جا براي ماندن است! يك مبل تك‌نفره‌ي راحت روبروي تراس بزرگ رو به يك فضاي سبز، در نزديكي شومينه يا حتي شوفاژ، بهترين جا براي گذراندن زمستان بود اما چقدر بهتر بود اگر در خواب سپري مي‌شد. درختان پشت پنجره هم بعضي در خواب بودند و بعضي بيدار. البته مشخص بود كه بيداري‌شان بيداري رخوت‌‌انگيز و مسخره‌اي است. از حالت ايستادن‌شان معلوم بود! درختان ديگر حتي بعضي شاخه‌هايشان زير بار برف شكسته بود و انگار نه انگار. اما اين‌ها را انگار مجبور كرده‌اند كه بيدار بمانند، مثل سربازخانه يا شكنجه‌خانه. حالا چه سردشان باشد چه نباشد. كنار هم بودند، يا با كمي فاصله اما انگار تنها باشند يا حوصله‌ي حرف‌زدن نداشته باشند.

همين‌جور آن‌جا نشسته بود و به همين چيزها فكر مي‌كرد. بعد هوس نوشابه كرد. «چقدر دلم نوشابه مي‌خواهد. شيشه‌اي، زرد و خنك» اما چقدر وقت بدي را براي اين كار پيدا كرده بود. وسط زمستان؟ در تابستان مي‌شود نوشابه خورد يا چاي، ولي در زمستان فقط بايد نوشيدني گرم خورد! به زحمت از جاي گرم و نرمش جدا شد و به آشپزخانه رفت. چاي كه آماده نيست. حال قهوه درست‌كردن هم نداشت. در چنين مواقعي دو گزينه مطرح مي‌شود: چاي فوري، قهوه فوري. گزينه دوم را انتخاب كرد اما به هرحال بايد آب جوش آماده شود. تا آب بجوشد به جاي خوش‌منظره‌اش برگشت. «اسمش را گذاشته‌اند «قهوه‌ي فوري» اما بايد ده دقيقه منتظر بماني تا آب بجوشد. اگر راست مي‌گوييد مسئوليت آب‌جوش را هم خودتان بر عهده بگيريد!» از وقتي كاري از دست تكنولوژي برايش برنيامده بود به شدت به آن بدبين شده بود و مدام به تنبلي محكومش مي‌كرد. به اين فكر مي‌كرد كه بايد روي شيشه‌ي قهوه‌ي فوري دستورالعملي نوشته‌شود كه بتوان آب را زير 100درجه جوشاند، حتي در زمستان!

دير جوشيدن آب او را دوباره به ايده‌ي اوليه‌اش راهنمايي كرد. شايد هم جاي گرم و نرمش بود كه او را از بلند شدن و به آشپزخانه رفتن و بقيه‌ي ماجرا منصرف كرد. البته حاضر بود كه بلند شود و به سوپرماركت سر كوچه زنگ بزند و سفارش يك نوشابه‌ي خانواده‌ي خنك بدهد. اما براي آن نوشيدني گرم نه. به هرحال پيش از هر چيز يك چرت كوتاه و گرم در اين جاي نرم از همه بهتر بود. آفتاب خودش را گرم كرده بود و پلك‌هايش را سنگين.

 

 

فصل چهارم:

شصت پايش مي‌سوخت! از خوابي كه قرار بود چُرت باشد پريد. شصت پايي كه به تنهايي حمام آفتاب مي‌گرفت بيدارش كرد.  از روي آفتاب مي‌شد فهميد كه خيلي نخوابيده است. اما وقتي خوابيد آفتاب تا ديوار ته اتاق رسيده بود و حالا آفتاب سيخ از پنجره مي‌آمد تو و به زحمت به انگشت شصت پايي مي‌رسيد كه سمت پنجره دراز شده بود.

درختان هم از خوابي كه از اول خواب باشد بيدار شده بودند يا داشتند بيدار مي‌شدند. «من خوابيدم. آن هم زمستاني!» آن‌قدر هيجان‌زده بود كه مي‌توانست مثل ارشميدس به خيابان بدود و همين جمله را فرياد بزند. برتري‌اش هم بر او اين بود كه لباس تنش بود! نگاهي به اطراف كرد. خيلي گرم بود. (البته اين را با نگاه‌كردن متوجه نشد! قبلش هم احساس كرد.) مسلما همه چيز مثل همان... مثل همان چند ماه پيش؟ به آرامي بلند شد، چون شديدا احساس كوفتگي مي‌كرد. پاهايش هم خواب رفته بود. فقط پايش نه. تمام بدنش خواب رفته بود. فقط خودش بود كه بيدار شده بود. گردنش هم درد مي‌كرد. اگر مي‌دانست قرار است اين‌قدر بخوابد وضعيت بهتري مي‌گرفت يا اصلا مي‌رفت در تخت‌خوابش مي‌خوابيد. ولي تمام هيجانش به همين بود كه ندانسته به خواب زمستاني رفت. چه لذتي داشت كش و قوس دادن به بدن بعد از... «بالاخره چند ماه؟ چند هفته؟» سريع سراغ تلويزيون رفت. بي‌هدف چند كانال را عوض كرد و خودش سريعا فهميد كه دليلي ندارد تلويزيون اعلام كند كه او چند ماه خوابيده. تاريخ روز را هم، فقط اول اخبارها است كه مي‌گويند و حالا كو تا اخبار بعدي. خاموشش كرد. پنجره را باز كرد و به تراس پريد. هوا گرم بود. احتمالا بهاري. حتما بهاري. هواي بهاري بايد همين‌جوري باشد ولي همين‌طوري خيلي معمولي است. وقتي اواخر زمستان هوا بهاري مي‌شود عالي است. به هرحال الان بهترين زمان براي بيرون رفتن است. حتما خيابان‌ها شلوغ شده است. دم در چند تا كت و پالتوي زمستاني آويزان بود. دوباره به تراس آمد و هوا را مزمزه كرد! الان چه لباسي مناسب است؟ لباس‌هاي بهاره‌؟ تابستاني؟ عجله داشت. «بدون كت و پالتو مي‌روم.» اما اگر گرمم شود تمام لذتش از بين مي‌رود. نگاهش در آينه به صورت آشفته‌اش افتاد، بعد از... چند ماه! «بايد ده روزي زودتر بيدار مي‌شدم تا خوب آماده مي‌شدم.» تازه يادش افتاد كه گرسنه است. به سمت آشپزخانه رفت. در آشپزخانه كتري هنوز روي اجاق بود. آب مسلما خيلي پيشتر از اين تبخير شده بود اما كتري كه راهي براي تبخير پيدا نكرده بود، فقط توانسته بود به چيز ديگري تبديل شود. خاموشش كرد. به قبض گاز هم اصلا فكر نكرد. چه مي‌دانست كه اين‌قدر مي‌خوابد. چقدر؟ در يخچال را كه باز كرد. بو و منظره‌ي باور نكردني‌اي پديدار شد. سريع بستش. يك نصف روز تمام را بايد صرف تميز كردن اين كند. تمام هيجان خوابش در حال پريدن بود. تازه گرسنگي را چه بايد مي‌كرد؟ شايد بيسكويت يا هر چيز ديگري پيدا مي‌كرد. «بيرون يك چيزي مي‌خورم.» به اين فكر كرد كه حالا بيرون چه خبر است و چه شكلي است. «ده روز كم است. بايد بيست روز يا حتي يك ماه زودتر بيدار مي‌شدم.» حالا كه هيجانش كم‌تر شده‌بود احساس مي‌كرد كه دوست داشت در جريان رسيدن بهار قرار مي‌گرفت. به تراس برگشت. مي‌دانست بيرون چه خبر است. بهار بود. اما او كه از زمستان متنفر بود وقتي مي‌ديد كه زمستان در حال رفتن است بيشتر هيجان‌زده مي‌شد، تا وقتي كه بهار سرزده از راه برسد. حرف خودش را يادش رفته‌بود كه مشتاق ديدن بهار نيست، دوست داشت زمستان زودتر برود. «ولي من نمي‌خواستم اين‌قدر بخوابم. يك ماه زودتر بيدار مي‌شدم و...» مگر زمستان چند ماه است؟ مگر بالاخره چند ماه خوابيده بود؟

«بدون كت و پالتو تا سر كوچه، نه گرمم مي‌شود نه سرد.» بايد يك چيزي از سوپرماركت مي‌خريد و مي‌خورد. حتي اگر يك هفته هم خوابيده باشد، يك هفته بدون غذا و آب ممكن بود او را بكشد. زنگ نزد سفارش بدهد كه به اين بهانه نگاهي هم بيرون بياندازد ببيند چه خبر است. آن‌جا از فروشنده مي‌پرسيد چندم چه ماهي است. اصلا شايد هنوز بهار نرسيده. اگر آخرين روز بهار باشد؟ نه! ديگر هيجاني ندارد... بايد نوشابه هم مي‌خريد. يا نمي‌خريد. شايد مي‌آمد خانه و چاي دم مي‌كرد. «تا برگردم آب‌جوش هم آماده است.»

در راه به اين فكر مي‌كرد كه سال ديگر كي بخوابد و دقيقا چند هفته پيش از رسيدن بهار از خواب بلند شود. «اصلا دوباره بخوابم؟ خطر نداشته باشد؟ بايد از دكتر بپرسم.» و به اين فكر كرد كه مورد سومي را بايد به ليست ناتواني‌هاي تكنولوژي اضافه كند: هيچ راهي نيست كه او را به پيش از خواب برگرداند يا سريع‌تر به خواب زمستاني سال ديگر برساندش.

حسام

25/11/1386

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۷ساعت 11:2 PM  توسط حسام دات كام  |