در چند روز گذشته پيامي از چپ و راست و در و ديوار و خلاصه شش جهت آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت به ما ميرسد به اين مضمون كه فلان هموطن خوشفكر عزيز ما پيشنهاد داده كه اسم خياباني كه سفارت امارات در آن است را تغيير دهيم به «خليج فارس» تا مثلا عربها حالشان گرفته شود و بعد بخشنامهي پست و قسمت آخرش كه «اين را به همه بفرستيد تا به گوش مسئولان برسد»ش خداااست!!... حالا حتما با جزييات خواندهايد يا دير يا زود به دست شما هم ميرسد.
اولا كه من ريدم تو مخ اين هموطن عزيز! خودم يك كمپين 70 ميليون منهاي يك امضا (آن يكي مال خودش است حتما!) راه مياندازم كه مسئولان جلوي فكر كردن اين هموطن را بگيرند. بعد حتما او فرار-مغز-ميكند1 به لسآنجلس و آنجا شبكهاي براي بروز افكار مشعشعش راه مياندازد و...
اما حرف اصلي و جديام اين است كه نگاهي به خودمان بياندازيم كه چقدر زبون و دونمايه و بيشان شدهايم (مسلما خودم را هم دارم يك ايراني و جزيي از اين جمع ميدانم) و چقدر زندگي و خور و خواب و مملكت و دولت و حكومت و اخلاق و رانندگي و كشاورزي و هر چيز ديگرمان هجوآلود شده است كه در حالي كه عربها دارند چپ و راست تيمهاي فوتبال انگليسي را ميخرند و دبي را با پول ايرانيها آباد ميكنند و شبكهي فارسي راه مياندازند و فلان و فلان… و مسلما ابعاد خليجعربيشان هم در همين مايههاست، ما -در اين دوراني كه سقط جنين را هم اينترنتي انجام ميدهند- از اينكه حالا چهار نفر كه به سفارت امارات نامه مينويسند2 مجبور (مجبور؟!) ميشوند نام «خليج هميشه فارس» بر روي پاكت قيد كنند چنان به ذوق آمدهايم كه بيا و ببين. دو روز ديگر هم حتما دوباره پيامي را براي دوستانمان ميفرستيم با مضمون كوبيدن بر كوس بزرگي و سرفرازي و سربلندي ازلي-ابدي ايرانيان و كوروش و رضا و اينا!... اگر روزگاري ما ملت را تحقير و خوار ميكردند حال ديگر به چنان روزگاري افتادهايم كه عادت كردهايم به پايمال كردن عزت انساني خودمان (حالا عزت ايراني پيشكش!) و هر روز هجوتر شدن و پوچتر شدن و... گمكردهايم راه نجات را.
اگر در اين نوشته به كسي توهين شده است (به غير از آن يك نفر كه حقش است! چون به ملتي توهين كرده) من معذرت ميخواهم و اگر به كسي برخورده است باز هم معذرت ميخواهم ولي اين را نوشتم كه به همهمان بربخورد شايد كمي به خودمان بياييم پس... پس معذرتخواهيم را پس ميگيرم!!
پيوست: در همين راستا ميتوانيد اين دو نوشته را هم بخوانيد:
سخني پيرامون كارهايي كه مهمتر از اسم «خليج فارس» هستند و امضا كنندگان را چه شد؟!
[1] - دقت كنيد اين فعل تركيبي جديد است از مصدر «فرار مغز كردن» مثال: شمار بسياري از دانشجويان ايراني هر ساله به كشورهاي خارجي فرار-مغز –ميكنند!
[2] - كه يحتمل از هر ده نفرشان 7 تا ايرانياند و دو تا مثلا هندي و فيليپيني و آخري هم كه عربي خر-پول است، نامههايش را منشياش كه يك دختر ترگل-ورگل ايراني مينويسد!
بعضي وقتها بعضي اتفاقات هستند كه... نه! صبر كنيد اول خود اتفاق را تعريف كنم:
اين دومين بار است كه به گرگان آمدهام. به مناسبت عروسي سحر با جمعي از دوستان آمدهايم. حالا شب بيرون آمدهايم تا شامي بخوريم. كلي مي گرديم تا رستوراني در هواي باز پيدا كنيم و بالاخره اين جا هتلي است كه رستورانش در فضاي باز است. وارد كه ميشويم مرد پشت صندوق به نظرم آشنا ميآيد و او هم با ديدن من جا ميخورد و از جايش بلند ميشود. اما هر دو فقط با هم سلام و احوالپرسي ميكنيم. عكسالعمل هم را كه ميبينيم ميدانيم كه يكديگر را ديدهايم اما هيچكدام نميدانيم كجا و چطور. ببينيد! من حتي اگر خيلي خوشبين باشم و قبول كنم كه حافظهي خوبي دارم، مسلما از برخورداري از حضور ذهن بسيار ضعيفي رنج ميبرم! ديگر به اين مساله عادت كرده ام و اينجا هم تعارف با او را هم كنار ميگذارم؛ شروع ميكنم به پيداكردن سرنخ. ميپرسم: هميشه اينجا كار ميكني؟ جواب مثبت ميدهد. فكر كردن نتيجه اي ندارد. ميگويد اينجا چايخانه است و رستوران داخل هتل است. ما هم كه بدمان نميآمد در هواي باز و خنك چاي بزنيم قول برگشتن به او ميدهيم و ناگفته قرار ميشود هر دو فكر كنيم كجا همديگر را ديدهايم. بيفايده بود و مسلم است كه شام كوفتم شد! من كه مطمئنا دفعهي قبل كه به گرگان آمدم اين آقا را نديدهام، پس بايد جايي مثلا در اتوبوس يا خياباني يا محل خاصي به صورت گذري ديده باشمش... وقتي دوباره پيشش رفتم سرش شلوغ بود. وسط فاكتور زدنها و پولگرفتن و دادنها و مشتري چرخاندن فرياد زد: «يادم آمد. جم!» اول نفهميدم چه ميگويد اما طولي نكشيد كه من هم يادم آمد. او همكلاسي كلاس زبان چند ترم پيش در كلاسهاي كانون بود... شعبهي جم! ديگر از حواشي قضيه كه خود او آدم جالبي بود و حالا چون همسرش گرگاني است، اينجا آمدهبود و يا اينكه ديگر بابت زهرمارشدن شامم پيرو اطلاعات غلطش گلايهاي نكردم هم بگذريم و برويم سر اصل مطلب:
بعضي وقتها بعضي اتفاقات هستند كه ما را به فكر فرو ميبرند. تصادفها و اتفاقهاي خيلي نادر. اينكه بعضي آدمها در جاهاي عجيب و غربي به هم ميرسند و آنقدر دست تقدير و پاي قضا قدر وسط كشيده ميشود كه آدم به فكر ميرود. به اين فكر ميكني كه «واقعا عجب دنياي كوچكي» و... اما آخرش چي!؟ همهاش كمي به اين جور چيزها فكر ميكني و كمي تعجب ميكني و فوق فوقش به اين نتيجه ميرسي كه «عجب چيزي است اين قضا و قدر» يا «من كه به اينچيزها اعتقادي ندارم. اتفاق است ديگر» كه معمولا همان چيزهايي هستند كه از قبل هم به آنها اعتقاد داشتي. پس...
پس بعضي وقتها بعضي اتفاقات هستند كه چه برايتان مهم باشند چه نباشند بهتر است از كنارشان بگذريد و ناديدهاش بگيريد!