Analyse

Written & Performed by Thom Yorke

 

A self-fulfilling prophecy
Of endless possibility
You roll in reams across the street
In algebra, in algebra

The fences that you cannot climb
The sentences that do not rhyme
In all that you can ever change
The one you're looking for

It gets you down
It gets you down
There's no spark
No light in the dark

It gets you down
It gets you down
You traveled far
What have you found?

That there's no time
There's no time
To analyse
To think things through
To make sense

Like cows in the city
They never looked so pretty
By power carts and blackouts
Sleeping like babies

It gets you down
It gets you down
You're just playing a part
You're just playing a part

You're playing a part
Playing a part
And there's no time
There's no time
To analyse
Analyse, analyse
Analyse

 

 

>Watch Thom Yorke performing this song by only piano at Mercury Music Award 2006 here

>Download the song by following this link: Analyse – Thom Yorke  (If it doesn't work make a comment and I will reactive the link)

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 4:33 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

بازخواني و ثبت برگ‌هايي از خاطرات ديگران (خاطراتي ننوشته و نشنيده و رو به فراموشي)

 

اين مطلب را سال پيش نوشتم. قرار بود پيوست این مطلب باشد يا در حقيقت آن مطلب پيش‌‌وستي براي اين بود! به هر حال به دلايلي كه مهم‌ترينش طولاني بودن اين مطلب بود آن را منتشر نكردم. هنوز طولاني است. اما خواندنش مي‌تواند... جذاب؟ مفيد؟ خوب؟... يا نمي‌دانم چه باشد!... شما بگوييد!

مقدمه: در ابتداي مطلب پاراگرافي در معرفي مهندس اميدي نوشته بودم كه فقط به اين خلاصه‌اش مي‌كنم كه او... -اين كه معمار بزرگي از ديد من است در برابر اين نكته كه چقدر انسان والايي است چندان مهم نيست!- از آن‌جور آدم‌هايي است كه در اين دوره به جاي تعريف‌‌كردن از آن‌ها بايد از اين‌كه هنوز چنين انسان‌هايي وجود دارند ابراز تعجب كنيم!

ايده‌ي اصلي اين نوشته، ثبت بخشي از تاريخ بود كه از زبان مهندس اميدي در بيان خاطراتش از دوران جنگ شنيده شد. در ميان صحبت‌هايش ناگهان با خود گفتم اين بخشي از تاريخ است كه سخت است بتوان نمونه‌ي ثبت‌شده يا تحريف نشده‌اش را جاي ديگري پيدا كرد... به گونه‌اي احساس مسئوليت كردم. احساس يك «رسالت» در ثبت و ضبط بعضي حقايق. در كنار اين ايده‌ي اصلي هم گريزي به نوعي تحليل و نقد اجتماعي هم خواهد شد. به همين دلايل نوشته وحدت خاصي نداشته و كمي پراكنده است:


آغاز خاطره: در سال­هاي آخر جنگ روزي به بهانه‌­ي حضور در سخنراني رفيق­دوست او و بسياري ديگر از دانشجويان را سوار اتوبوسي مي­‌كنند و به سالني مي­‌برند. ابتدا مكان سخنراني به ورزشگاه آزادي تغيير مي­‌يابد و آن­جا هم وقتي از سخنران خبري نمي­‌شود همه را سوار اتوبوس مي­‌كنند و مستقيم به مرز مي­‌برند و در آن­جا مطلع مي­‌شوند كه اين همان طرح شش ماهه1 است كه بي­‌خبر و به زور عازمش شده­‌اند. دنباله­‌ي داستان را -در ادامه مطلب- از زبان او نقل مي­‌كنم:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 10:46 PM  توسط حسام دات كام  | 

آقاي فردوسي پور! زمستان را اخته كرده‌اند اين‌ها!... نه برفي، نه سرمايي.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 12:29 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

«اخلاق» در جنگ دهكده‌ي جهاني اول(!)

 

شما كه دوست نداريد از عبارات از فرط استفاده‌شدن، تهوع آور(!) «عصر ارتباطات» و «دهكده‌ي جهاني» و اين‌ها استفاده كنم اما آيا واقعا مي‌توان باور كرد؛ حرف كسي را كه بگويد اتفاقات جهان به او ربطي ندارد، در حالي كه هر روز، خواسته يا ناخواسته، با حجم انبوهي از اين اخبار و اطلاعات بمباران مي‌شود؟ آيا اين‌كه بيشتر خبرها را، به خصوص نوع سياسي‌اش را، پي‌گيري و تحليل كنيم تا بتوانيم نظر بهتر و دقيق‌تري داشته باشيم واقعا اهميتي دارد؟ آيا اين‌كه ما در رابطه با فجايع اخير اتفاق‌افتاده در غزه با كسي مخالف يا موافق باشيم يا همدردي بكنيم، تفاوتي مي‌كرد و مي‌كند؟ حالا كه ظاهرا بحران تمام‌شده چطور؟

بسياري در طول اين جنگ اظهار نظرها كردند. من اما بهتر ديدم «نظر»ي نداشته باشم. اگر حماس در خانه‌ي مردم پنهان مي‌شد، آيا كار اشتباهي بود؟ آيا اين دليل خوبي براي ويران‌كردن خانه‌هاي آن‌ها و به ناچار كشته‌شدن غيرنظاميان بود؟ آيا آن‌ها مي‌توانستند به جاي اين، در برابر رادارها و ماهواره‌هاي دشمن‌شان به يك پايگاه نظامي بروند تا با مصرف تنها يك بمب كمي بزرگ، خيال جامعه‌ي جهاني راحت شود؟! آيا اگر فلسطيني‌ها بعد از تحمل يك ظاهرا آتش‌بس و در حقيقت يك محاصره به اين‌جاي‌شان رسيد، اسراييلي‌ها حق نداشتند به اين‌جاي‌شان برسد!؟ آيا بايد بررسي كرد كه آرمان فلسطيني‌ها منطقي‌تر، اخلاقي‌تر، آرمان‌گرايانه‌تر يا... والاتر است يا آرمان اسراييلي‌ها؟ با كدام معيار؟ فلسطيني‌ها براي دفاع از سرزمين‌شان مي‌جنگند. اسراييلي‌ها اشغال‌گرند... جدّن!؟ آيا تاريخ اين سرزمين را خوانديم و اين را گفتيم يا به شنيده‌هاي‌مان از تلويزيون بسنده كرده‌ايم؟

اما نه! نمي‌گويم «نظر»ي ندارم. بهتر مي‌ديدم اين نظر بر پايه‌ي يك منطق و به پشتوانه‌ي يك تحليل خوب ارائه شود كه ديديد غير ممكن است. نظر شخصي و احساسي من اما اين است كه اي كاش هيتلر پيش از مرگ، اين يك كارش را به اتمام رسانده‌بود: پاك‌سازي يهوديان را مي‌گويم! مسلما قلبا به اين گفته اعتقاد ندارم اما به هر حال؛ آيا اسراييلي‌ها بهانه‌ي كافي براي چنين اظهار نظري به دست ما نداده‌اند؟ همان‌طور كه دنيا به دليل دشمني با دولت ما، ملت ما را هم مورد خشم و نفرتش قرار مي‌دهد؟ اين طور مي‌توانيد علاوه بر نژادپرستي، مهر «عقده» را هم به پيشاني من بزنيد (كه شايد دارم به تلافي آن خشم و نفرت، اين حرف را مي‌زنم!) در هر صورت، فكر مي‌كنم يك چيزي در مورد اين قوم بني‌اسراييل هست كه از موسي گرفته تا روميان باستان را به... انداختند و الان هم كه خلق دنيا را!

از طرفي هم معتقدم اگر نظام ما فقط يك سياست درست داشته باشد همين كمك به فلسطينيان است. در حالي كه برادران شكم‌گنده‌ي ملخ‌خور و بي‌غيرت‌شان فقط تماشاي‌شان مي‌كنند و در حالي كه كس ديگري –ظاهرا- پشتيبان‌شان نيست، به عنوان انسان، بايد از اين انسان‌ها حمايت كنيم و خوشحال باشيم كه تواناييش وجود دارد. حتي اگر به جاي غذا فقط اسلحه به آن‌ها بدهيم.

 

اما اين نوشته را آغاز نكردم كه نظر خودم را بگويم. در واقع حرفم اين‌قدر طولاني نبود. مي‌خواستم اين را بپرسم كه آيا «اخلاق» در «جنگ» اصلا اهميتي دارد!؟ يا بهتر است بپرسم: ديگر اهميتي دارد؟ اصلا قابل طرح است؟ خنده‌دار نيست!؟... اين‌كه اخلاق حكم مي‌كند كه تنها نظاميان را هدف قرار دهيم و قوانين مي‌گويند كه اجازه‌ي مراقبت از مجروحان بايد داده شود؟ آيا غيرنظامي و كودك و زن فرقي دارند!؟ ظاهرا اين‌ها قوانين جنگ دهكده‌ي جهاني ما است. قوانين جديد! «جديد» مثل همه چيزش!

 

بررسي موردي «اخلاق در جنگ»! :

امروز به طرز جالبي با دو صحنه‌ي مرتبط متضاد در تلويزيون روبرو شدم:

- اول بخشي از فيلم «Kingdom of Heaven» بود. جايي كه پس از يك جنگ سخت، فرمانده‌ي مسيحيان كه از شهر در آستانه‌ي سقوط «اورشليم» دفاع مي‌كند، براي مذاكره در برابر صلاح‌الدين ايوبي قرار مي‌گيرد. صلاح‌الدين از او مي‌خواهد كه شهر را بدون ادامه‌ي جنگ تسليم كنند. چرا كه پر از كودكان و زناني است كه آسيب خواهند داد. فرمانده‌ي مسيحيان تضميني براي سلامتي آنان مي‌خواهد و مي‌گويد كه در جنگ‌هاي قبلي شما همه‌ي ساكنين اين شهر را قتل عام كرده‌ايد. صلاح‌الدين با عصبانيت و قاطعيت پاسخ مي‌دهد: «I am not those men!... من صلاح الدينم. صلاح الدين!» و مسيحيان تسليم را مي‌پذيرند.

نكته‌ي جالب در مورد اين فيلم و به خصوص اين بخش از آن اين است كه در حالي كه تصاوير قبلي، زشتي و دردندگي «جنگ» را نشان مي‌دهند، اين‌جا جنگ به موضوعي زيبا و تحسين‌برانگيز تبديل مي‌شود. فرماندهاني كه تشنه‌ي مبارزه‌اند. مثلا لبخندي كه در سكانس‌هاي قبلي، صلاح‌الدين با ديدن تيزهوشي و قدرت حريفش مي‌زند و تماشاگر را شيفته‌ي خود مي‌سازد چون نشانه‌ي آن است كه او به اين مي‌انديشد كه دشمن هر چه قوي‌تر، جنگ لذت‌بخش‌تر. وقتي اخلاق و روحيه‌ي مردانگي در ميان باشد، جنگ از اين دريچه به موضوعي ستايش‌شدني تبديل مي‌شود. وقتي مرگ انبوهي از سربازان را كنار بگذاريم نوعي «زيبايي‌شناسي جنگ»! مطرح مي‌شود.

- اما همان شب بي.‌بي.سي. فارسي گزارشي پخش كرد از خبرنگاري كه بعد از ديدن پسربچه‌ي چهارساله‌اي در بيمارستاني در غزه، كه در يك تيراندازي دو خواهرش كشته شده و خودش از پا فلج شده بود، با چاپ عكسي از او به شمال غزه مي‌رود تا پدر او را بيابد. آن‌جا همه داستان اين پسرك را شنيده‌اند اما كسي او را نمي‌شناسد. در اوج نااميدي پدر را مي‌يابند كه در ميانه‌ي خرابه‌هاي خانه‌اش به دنبال يادگاري‌ها مي‌گردد. مثل عروسك بدون سر دخترش. (شهر چنان ويران بود كه افق را در دور دست مي‌شد ديد و هيچ بنايي بر پا نبود). عكس را كه مي‌بيند حال پسرش را مي‌پرسد و گريه‌اش قابل تحمل نبود وقتي مي‌شنود كه او ديگر قادر به راه رفتن نيست. روي موبايلش عكس دخترش را در سردخانه نشان مي‌دهد و سپس تعريف مي‌كند كه چطور سربازان اسراييلي او و خانواده‌اش را از خانه بيرون آورده‌اند و در حالي كه عده‌اي از آن‌ها چيپس و شكلات مي‌خورده‌اند به بچه‌ها و مادربزرگ‌شان (كه اكنون مجروح و بستري است) شليك مي‌كنند...

 

«حقيقت جنگ» يك جمله بيشتر نيست. جمله‌ي كثيفي است. با هر اخلاق و معياري كه بسنجيدش: «شما اجازه مي‌يابيد يا در واقع موظفيد انسان ديگري را بكشيد.» همين!

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن ۱۳۸۷ساعت 12:24 AM  توسط حسام دات كام  |