امروز رایم را دادم و شاید برای فرستادن این مطلب دیر باشد. اما مهم این است که دوست داشتم این حرف­ها را هم گفته باشم.

 

اين را بايد خيلي خلاصه كنم، چون دوست دارم به خصوص دوستان طرفدار كروبي هم بخوانند و نظر بدهند.

گفتم كه آدم سياسي­اي نبودم و دليل اصلي­اش همان پيچيدگي و بي­پدري(!) سياست بود. اما  احندي­نزاد، همه را سياسي سياسي كرد و در اين مدت، هر چه توانستم از تاريخ سياسي دوراني كه از آن غافل بودم –به خصوص از دوران اصلاحات- خواندم و...

- در كنار شناختي كه از كروبي داشتم، هميشه تصويرش از دوران انتخابات پيشين در ذهنم مي­آمد كه وعده مي­داد ماهانه به هر نفر 50 هزار تومان مي­دهد كه اصلا نكته‌ي جالبي نبود (صرف‌نظر از ماهيت واقعي طرحش). او اين دوره همچنان بر اين برنامه تاكيد مي­كند.

- البته اين تصوير اوليه بود. منظورم اين بود كه همين نكته خيلي وجهه­اش را خراب مي­كرد. اصلا بگذاريد سريع و صريح، نظرم را -پيش از آن­كه به تخريب او متهم شوم- در موردش خلاصه كنم: به نظرم كروبي شخصيتي است كه حضورش و برنامه­هايش خيلي زود در فرآيند ارتقاي دموكراسي و نظام سياسي كشور و در مراحل ابتدايي اعتلاي دانش و شعور سياسي مردم ايران اتفاق افتاد. به عبارت دیگر سطح حرف­ها و گفته­ها و فعالیت­هایش بالاتر از سطح فهم سیاسی غالب کشور است. براي كشوري كه هنوز اولين پله­هاي اين مسير را طي مي­كند و تازه دارد درك مي­كند كه تاثيرگذار بودنش در اداره­ي كشور فقط شعار مصاحبه­هاي تلويزيوني نيست، سخن گفتن از كار حزبي و برنامه داشتن، مثل ارائه­ي واحد دانشگاهي در دبستان است و اين البته نه گناه او، كه يكي از اصلي­ترين دلايلي است كه اقبال عمومي به سويش نمي­آيد.

- وقتي همه مي­گفتند كه كروبي تيم خوبي ندارد، قبول می­کردم و در جواب مي­گفتم كه مهم­ترين نقص كروبي خودش است! نه «خود» شخصيت سياسي­اش، كه «خود» شخصيت اجتماعي­اش. سخن­گفتن كروبي براي من آن­گونه است كه انگار تسلط كافي به گفته­هايش ندارد (كه البته ندارد و متخصصانش دارند). انگار كه خودش نمي‌تواند اين برنامه‌ها را به درستي و روشني منتقل كند. او آدم سخنوري نيست و براي من اين نكته­ي مهمي است. انگار كه او فقط ريش­سفيدي مي­داند و حرف­هايش مانند حرف­زدن همه­ي روحانيون... براي من كه گيرايي لازم را ندارد. او كاريزما ندارد و نگوييد كه همه­ي عملكردش را گذاشته­اي و به موارد جزيي مي­پردازي، چون خواهم گفت که کاریزما و محبوبیت هم چرا و چقدر مهم است. او بايد خودش در مقام هدايت و ريش­سفيدي حزبش جاي مي­گرفت و فردي واجد اين شرايط را براي رياست­جمهوري معرفي مي­كرد. مي­دانم كمي دور از ذهن به نظر مي­رسد اما همان­طور كه در تيمش، هر متخصصي براي زمينه­اش انتخاب شده، بايد يك نفر متخصص هم براي كانديداگري رياست­جمهوري معرفي مي­شد. اين كاري است كه به هرحال اين حزب براي چهار سال آينده –با توجه به سن كروبي- بايد بكند و چرا الان نكرد؟

- از اين­جا بايد كم­كم وارد مقايسه­ي كروبي با موسوي شوم: وقتي متن نبوي را با موضوع ده دليلش براي راي به موسوي خواندم، به اين كه نوشته بود كروبي در حد رياست­جمهوري نيست، انتقاد وارد كردم، چون اين گفته، موضوعي حسي و شخصي است و غيرقابل استناد. اما چند روز بعد متاسفانه در مناظره­ي كروبي با  احندي­نزاد اين موضوع با دليلي روشن برایم اثبات شد. يكي از دلايلي كه مرا در طرفداري از موسوي محكم­تر كرد، مشي بزرگ­منشانه و بخردانه­اش در برابر چون احمتي دريده­اي بود. آن­جا كه در عين آن كه با شجاعت حرف­هايش را به او زد، حتي سعي نكرد شأنش را در حد جواب­دادن و دهان به دهان شدن با چنان كوتوله­اي (كوتوله‌ي شخصيتي­) پايين بياورد. اشتباهي كه كروبي مرتكب شد و ديديم كه چگونه حرمتش خدشه­دار و به شخصيتش توهين شد.

- يكي از اصلي­ترين دلايلي كه ما مي­خواهيم راي دهيم مخالفت با احندي­نزاد است و يكي از اصلي­ترين دلايل من براي مخالفت با او، بي­فرهنگي­اش و ادبيات و اخلاق كثيفي است كه خود و ملازمانش در كشور گسترده­اند. موسوي هم در مصاحبه­هاي بسيار اوليه­اش اين دليل را مقدم بر دلايل ديگر عنوان کرده بود و از همان­جا مورد توجه من قرار گرفت. بنابراين وقتي كروبي انگار كه فراموش كرده 45 دقيقه فرصت دارد و وقت بيشتري براي صحبت از كشاورزان و معلمان مي­خواهد، وقتي از دموكراسي دم مي­زند و وسط حرف رقيب مي­پرد و بار ديگر اشاره مي‌كنم به همان عدم برخورداري از بيان روشن و علمي، اين­ها تناقضاتي است كه براي من –با اين حساسيت­ها- قابل قبول نيست. زننده است. اصلا كسي كه نتوانست مناظره­اش با اصلي­ترين رقيب را اداره كند... اين كه برنامه­هايش چيستند و تيمش كيست به كنار. من ايراد را در خود شخص او مي­بينم كه مناسب جايگاهش نيست.

- صحبت از برنامه­ها و تناقض شد. براي من اين تناقضات و نقص‌هاي آشكار در برنامه‌هاي او وجود دارد: صحبت از كنترل نقدينگي، در كنار طرح تزريق آن از طريق سهام 70 توماني (در اين مورد شديدا معتقدم كه پول نبايد در دست مردم بيايد) و دفاع از تك همسري از سوي يك روحاني (كه چند همسري از قانون‌هاي شريعت اوست) و جاي خالي برنامه‌هاي فرهنگي در شش بيانيه‌اش.

- يكي از مهم­ترين برتري­هاي كروبي را بر موسوي ، شجاعتش يا به قول بهتر نوعي بي­كله­گي(!) مي­دانستم كه باعث مي­شد حرف­هايش در مورد تغيير قانون اساسي و حذف نظارت استصوابي، چندان هم وعده به نظر نرسند و اگر هم به بار ننشينند، از پي­گيري شدن­شان تاحدودی مطمئن بوديم. منتهي -باز هم با تاكيد بر اين‌كه مهم‌ترين مشكل او خودش است- روحاني‌بودنش بالاخره او را محدود خواهد كرد. ضمن آن‌كه با اين‌كه فكر مي‌كردم موسوي محافظه‌كارانه‌تر در مناظره‌ها و سخنراني‌هايش برخورد كند، ديدم كه او نيز شجاعانه و بي‌پرده و صريح به بيان تمامي انتقادات از دولت و شخص رييس‌جمهور فعلي پرداخت.

- پيش‌تر هم گفته‌بودم (خيلي پيش از آغاز فضاي كنوني) كه در شرايط سياسي فعلي، يك فرد ميانه‌روي عملگرا و ترجيحا مورد تاييد از دو جناح، حتي اگر از جبهه‌ي اصولگرا باشد، شايد بهتر بتواند ساماني به اوضاع كنوني بدهد. آن زمان هم كه زمزمه‌هاي آمدن موسوي شد، او را نيز چهره‌اي مورد تاييد دو جناح مي‌دانستند. اگر‌چه در حال حاضر هم تقريبا چنين اتفاقي افتاده است اما به هرحال با حضور خاتمي و با انتشار برنامه‌ها، او بيشتر فردي اصلاح‌طلب معرفي و شناخته شده است. هر چند خود را مستقل و «اصولگراي اصلاح‌طلب» مي‌داند. به هرحال از ديد من با توجه اكيد بر شرايط بحران‌زده‌ي فعلي كه بازسازي كشور و بيرون‌آوردنش از شرايط سقوط مهم‌تر است، حضور كروبي تندرو را سبب ايجاد تنش­هایی خواهد شد که به صلاح نیست. هر گونه كه نگاه مي‌كنم، به نظرم كروبي از بد روزگار، در زمان نامناسبي در تاريخ ايران دست به فعاليت زده!

- مي­گويند موسوي اصلاح­طلب نيست. اولا اصلاحات را ما به خاتمي مي­شناسيم و پاسش مي­داريم كه در كنار او است. در ضمن، خب نباشد! من به اصلاحات نمي­خواهم راي بدهم. من به كسي راي مي­دهم كه به نظرم بيشتر به انتظارات من –انتظارات فرهنگي- نزديك باشد. (تاكيد مي‌كنم بر جاي خالي احزاب كه ناگزير من را به سمت افراد مي‌برد و تنها حزب واقعي موجود هم گزينه‌ي مورد علاقه‌ي من نیست.)

- اين كه عده­ي بسياري بي­خبر وارد موج سبز شده­اند را قبول دارم. اما به هرحال اين جماعت هم توده­اي از مردم هستند كه مهم اين است كه دارند ياد مي­گيرند كه نقشي دارند. چهار سال پيش موج ديگري، عمدتا از توده­ي ديگري از مردم، آن انتخاب را كرد، اين بار اين يكي. بنابراين بار ديگر تاكيد مي­كنم كه كروبي از اندازه­ي فضاي سياسي ما بالاتر است. در چنين فضايي، انتظار از مردم، براي توجه به برنامه­ها، و انتخاب از بين افراد، با مطالعه‌ي اهداف، متاسفانه انتظار زيادي است.

ضمن اين كه اين موج در مخالفت با شرايط فعلي ايجاد شد و يك نفر سمبل اين مخالفت شد. اما چرا؟ آيا چون خاتمي پشت او بود؟ شايد. اما چرا براي كروبي نشد. چرا خاتمي براي معين چنين شوري ايجاد نكرد؟ (جدا از شرايط سياسي آن زمان). بگذاريد اين را براي روشن­تر شدن منظورم بپرسم: آن­ها كه به دليل برنامه­ها، به هركسي راي مي­دهند، اگر بعد از اين چهار سال انتظارات­شان را برآورده­شده نبينند، آيا حق است كه باز هم از او حمايت كنند؟ حق اين است كه نكنند، چون دیگر این برتری را ندارد. اما چرا خاتمي هنوز طرفدار دارد؟ چرا هنوز دوستش دارند با اين­كه بسياري انتظارات بیشتری –درست يا غلط- از او داشتند؟ چون خود او دوست­داشتني بود. چون بسياري هنوز صرفا دوستش دارند. به نظرم اين مردم در موسوي شخصي را يافته­اند كه مي­توانند دوستش بدارند. اين­گونه حمايت­شان هم قاطع­تر ادامه خواهد داشت. اما كروبي دوست­داشتني نيست. همان كاريزمايي كه گفتم. «كاريزما» يكي از ويژگي­هاي مهم رييس­جمهور است، به ويژه در كشور ما. البته اين نكته­ي مثبتي نيست كه شخصي صرف دوست­داشتني بودنش مورد توجه مردم باشد و يكي از نتايجش همين است كه  احندي­نزاد هنوز اين همه طرفدار دارد! چون بسياري به دليلي به او اعتقاد دارند و چندان به سمت بررسي صلاحيتش نمي‌روند. اما باز هم مي­گويم كه در چنين سطحي از شعور سياسي، ناچار انتخاب به اين شكل است. در سال­هاي آينده، وقتي تعداد كانديداهاي دوست­داشتني زياد شد. وقتي هر نامزدي براي خودش موجي ايجاد كرد، مردم كم­كم براي انتخاب به سمت جستجو و انتخاب فرد برتر خواهند رفت، ان‌شاءالله.

- البته مسلما اين دليل بر اين­كه من هم شعور اجتماعي سياسي­ام را در حد عموم كاهش دهم و انتخاب كنم نيست. به نظر خودم هم مي­آيد كه دلايل بيشتري براي طرفداري از كروبي ­دارم تا موسوي (!) اما واقعيت اين است كه در جمع­بندي و مقايسه، به نظرم مي­رسد كه كروبي فعاليت سياسي دارد و موسوي كار فرهنگي مي­كند كه من ارجح­تر مي­دانمش. چرا كه با ارتقاء فرهنگ است كه شعور كلي اجتماع و متعاقبش شعور سياسي هم بالا خواهد رفت. اين اولويت من است وگرنه برنامه­ها را هم بر هم برتري داده­ام. البته اگر موسوي هم نبود، باز از علاقه و با اشتياق و نه فقط به دليل مخالفت، به كروبي راي مي­دادم. اما در شرايط حاضر، از شخصيتي كه در جهت ارتقاي فضاي سياسي كشور، چنين تلاش و مبارزه مي­كند، قدرداني مي­كنم اما چون نامزد بهتري –از نظر من- وجود دارد، موسوي را انتخاب مي‌كنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۸ساعت 2:43 PM  توسط حسام دات كام  | 

چهار سال عادت كرديم به سرافكندگي و از بين رفتن منزلت انسان و جامعه. از چندين روز پيش و در ميان اين مناظره­ها اعلام كردم كه ملت با مواجهه با اين كانديداها، به ويژه در تقابل موسوي و احندي­نزاد، تقابل فرهيختگي و بلاهت، حجت برشان تمام شده و من هم با ملت اتمام حجت كردم؛ كه اگر تا امروز مرتب منتقد شعور پايين اجتماعي و فرهنگي مردم بوده­ام و خود را در پي ايراني­بودنم، محكوم به تحمل اين اوضاع و مسئول در برابر ارتقاءش مي­ديدم، در صورت انتخاب مجدد همين رييس­جمهور، دیگر سند رسمي در تاييد محکومیتم برای زندگی در ميان مشتي [...] را امضا شده و مستند تحويل مي­گیرم و لحظه­اي در كوچ از وطنم ترديد نخواهم کرد كه اميدي به بهبود مردمش نخواهم ديد و اگر باشد، من براي عمري كه يك بار حق استفاده­اش را دارم، برنامه­هاي ديگري دارم.

اين چند روز اما، با ديدن شور و شوق مردم در مخالفت با رييس­جمهور فعلي و اين جمعيت و اين هياهو، ايمان آوردم كه احندي­نزاد رفتني است و ديگر رايي ندارد و اين را همه جا جاز زدم كه «تمام شد». او به اندازه­ي نيمي از مخالفانش هم راي ندارد. اين­ها همه جوسازي است1. با خود گفتم چرا باور نكنم يا حداقل تصور نكنم و اميد نداشته باشم كه مردم هنوز وجدان و فكر و شعور دارند. حداقل بخش زيادي از آن­ها؟

در قسمتي از فيلم دوم تبليغاتي مير حسين، آن­جا كه پيرو نمايش استقبال مردم از او، تصاويري از شهرهاي مهم و تاريخي كشور نشان داده مي­شد؛ شيراز، اصفهان، يزد... از یک هیجان عجیبی مو بر تنم سيخ شد! به خود آمدم كه هنوز مي­توانم به ايراني بودنم، به اين كه رييس­جمهوري فرهيخته و دوست­داشتني و دانا دارم افتخار كنم. هنوز مي­توانیم سرمان را بلند كنیم.

ليلا با ديدن تصوير زيبايي از سي و سه پل و زاينده­رود اصفهان عزيز گفت: واقعا شهر قشنگي داريد. گفتم: من در اصفهان زندگي كرده­ام و مي­دانم كه زندگي در شهري كه بتواني به آن افتخار كني چه معنايي دارد. پس خوب مي­دانم زندگي در كشوري كه به آن افتخار كني چه معنايي دارد.



1 - مي­دانم كه مراجعه­ي دوباره به اين مطالب اگر هر اتفاق ديگري افتاده باشد، بسيار سوزاننده خواهد بود. اما مطمئنم كه از گفتنش پشيمان نمي­شوم چون به آن ايمان دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۸ساعت 3:6 PM  توسط حسام دات كام  | 

دیشب دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بسیاری از آن­ چه که در این مدت انتخابات گفته بودم یا می­ خواستم بگویم را نوشتم. قصد داشتم در قالب ویژه­ نامه­ ی مفصل انتخاباتی منتشرش کنم اما به دلیل کمی ملاحظات محافظه­ کارانه و این­ که نمی­ خواستم بلاگم سیاسی شود (که از من دور می­ شود!) از این کار خودداری کردم. تنها نوشته­ ی بالا را منتشر می­ کنم و شاید در ادامه نظرم برگشت و...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۸ساعت 3:0 PM  توسط حسام دات كام  | 

منصفانه نیست که با گفتن «اولاد حلال­ زاده به داییش رفته» حداقل نیمی از جمعیت کشور را –که به دایی­ شان نرفته ­اند یا اصلا دایی ندارند- به حرامزادگی متهم می­ کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 4:51 PM  توسط حسام دات كام  |