اين مطلب را دو سه هفتهاي پيش بود كه نوشتم انگار. در فكر آمادهسازي نهايياش براي ارسال بر روي وبلاگم بودم كه اتفاق فرخندهي ديگري با همين موضوع افتاد و... خلاصه همهي اينها كنار هم، ترجيح دادم يك ويژهنامهي معرفي مطبوعات بزنم! حالا اين را بخوانيد اول و از آن اتفاق فرخنده در پست پايين تري باخبر شويد.
لازم ميدانم بگويم كه مطالب براي رعايت چيدهشدن به ترتيب اهميت در اين ويژهنامه، از بالا به پايين، با ترتيب زماني از پايين به بالا ارسال شدهاند.
مدتي از بستهشدن يا همان توقيف مجلهي نو و وزين و دوستداشتني و باارزش شهروند امروز گذشته بود كه آگهي كوچكي در بعضي روزنامهها، نگاهها را به خود جلب كرد كه خبر از انتشار قريب الوقوع هفتهنامهي جديدي با نام ايران دخت ميداد كه رنگ قرمز و خود شمايل لوگو و سر و شكل آگهي و مهمتر از همه تاكيد بر اين نكته كه اين مجله زير نظر محمد قوچاني منتشر خواهد شد، شكي باقي نگذاشت كه شهروند امروز دوباره بازگشته است. اين اشارات حتي جايي براي اندك شك ما به نام نه چندان جالبش باقي نگذاشت. متاسفانه انتشار اولين شماره آب سردي بر آتش اشتياق ما براي پايان دادن فراغ و خماري(!) فرو ريخت! هيچ اثر و رنگ و بويي از شهروند امروز نبود (مگر گرافيكش) و عبارت «مجلهي زرد روشنفكري» جامعترين و موجزترين توصيفي بود كه ميتوانستم درمعرفياش بيان كنم. اگرچه چاپ نشريهاي با هدف پرداختن به زندگي روزانه و مايحتاج آن در كنار سرگرمي و غيره، البته با استاندارد بالا، در جاي خود جاي تقدير و تشكر و حتي تحسين دارد. (آن هم جايي كه نمونههاي متعارفش مجلههاي فلهاي خانوادگي سبز و سيب و جدول را به ياد ميآورد و نمونههاي سرگرمي جوانپسندش، نشريهي به نظر بنده «تهي» چلچراغ را و از اين رو جاي كيفيت و استاندارد بالا بسيار خالي به نظر ميرسد.) اما استفاده كردن از شهرت و اعتبار آن هفتهنامه براي مجلهاي كه هر هفته جلدش را به تصوير يكي از بازيگرانِ از بازيگر هفتهي قبل، پيش پا افتادهتر اختصاص ميداد و داخلش هم... بگذريم! حتي براي خريد شمارهي اولش هم خيلي اين دست و آن دست كردم اما براي شمارهي بعد ترديدي پيش نيامد1.
اين مقدمهي طولاني علاوه بر تاريخچه، شايد شرح و تفسيري براي توجيه آن بود كه چرا در همان هفتهي جنجالها بر سر پاره شدن عكس امام خميني، وقتي ايراندخت را با شمايلي متفاوت، با عكسي از امام و تيتر شايد جسورانهي «امام اصلاحات» بر پيشخوان دكه ديدم، بدبينانه از كنارش گذشتم اما وقتي اتفاقي شمارهي بعدي را كه به مناسبت درگذشت آيتالله منتظري عكسي از او را بر جلد سياهرنگش داشت ورق زدم، ناباورانه بازگشت ناگهاني شهروند امروز را جشن گرفتم! به خصوص كه حالا با گذشت چند هفته، دارم فكر ميكنم كه -اگر چه زمان زيادي گذشته و مقايسهي ذهني ناعادلانه است- شايد از شهروند امروز بهتر هم باشد. به هرحال پرداختن به اخبار و مطالب هفته، از سياسي گرفته تا علمي و حوادث، در كنار پروندههاي مناسبتي و غيرمناسبتي مفصل، تا گرافيك و چاپ قابل توجه، با مطالبي از سرشناسترين نويسندهها و چهرهها، تا صفحات شعر و هنر آخر مجله و همهي آن چيزهايي كه شهروند امروز را وزين به معناي واقعي ميكردند، اينجا هم يافت ميشود2. اما از يادداشتهاي قوچاني (نه به سان سرمقالههاي مفصل و خواندني قبلي) كه به صورت يادداشتهاي روزانه (يا همان كامنت) تا كميك استريپهاي دنبالهدار بزرگمهر حسينپور در انتهاي مجله، نكات جالب و جديد و خواندني بسيار ديگر هم در آن يافت خواهد شد كه بر وزن اين نشريه ميافزايد. مشكل اصلي اين هفتهنامه همان مشكل قبلي است: چه كسي وقت خواندنش را دارد!؟ من كه به زحمت وقت ورقزدنش را پيدا ميكنم اما وقتش هم باشد، يك هفتهنامه بالاخره بايد تا حدي سنگين باشد! به هرحال فعلا كه در خريدنش ترديدي ندارم و توصيهاش هم ميكنم و البته دلهره از توقيف مجددش هم... ديگر عادت كردهايم!
اين هفته مجله ايراندخت ظاهرا با توجه به اينكه هفته از سهشنبه شروع شد! منتشر نشد و اما به جاي آن مجلهي ديگري را كه پيشتر آگهي آن را هم ديده بودم، خريدم و از اتفاقي بسيار فرخنده باخبر شدم؛ آن اتفاق فرخنده، انتشار اولين شماره از ماهنامهاي به نام مهرنامه است كه توصيف كلياش: ماهنامهي ايراندخت جديد يا «ماهنامهي شهروند امروز» است! اگرچه اين نشريه با عنوان ماهنامه علوم انساني منتشر شده است اما اصلا دليل نميشود كه فكر كنيم همهاش در مورد فلسفه و حقوق است مثلا. سردبير اين نشريه هم محمد قوچاني است و گرافيك و سر و شكل و همه چيزش شبيه همان ايراندخت است. روي جلد، تصويري از پسر مرحوم شريعتي در كنار پسر سروش است كه در مورد پدران و عقايد و البته خودشان به گفتگو پرداختهاند. متاسفانه فرصت براي معرفي كامل تيم پديدآورنده و البته محتويات آن ندارم و البته خود اين باعث ميشود كه به طريقي ديگر به خريدن آن تشويقتان كنم. هشدار: قيمت آن 4000 تومان است! كه البته وقتي به اين فكر ميكنيد كه اين يك ماهنامه است، دستتان را راحتتر در جيب ميكنيد. به هرحال اگر چه براي خواندن اين نشريه در طول ماه زمان داريد، اما البته شايد به همان نسبت، با يك مجلهي وزينتر و پر و پيمانتر روبرو هستيد! به هرحال براي كلام آخر به آقاي قوچاني و تيم همكاراناش خسته نباشيد گفته و برايشان آرزوي استمرار و پيشرفت در اين كار فرهنگي ارزشمند ميكنم... فعلا از ما همين بر ميآيد!

حال كه صحبت از مجلات شد، لازم ميدانم به مجلهي 24 هم اشاره كنم كه از گروه مجلات جديد همشهري است و ويژهنامهي سينمايي همشهري ماه يا خردنامه محسوب ميشود (نفهميدم كدام بالاخره! چون در اين دو شماره از انتشارش، هر بار به نام يكي منتشر شد) شمارهي اولش با عكسي از رضا كيانيان بر روي جلد منتشر شد و اين شمارهاش اختصاص به جشنواره فجر دارد و جلد بسيار زيبايي دارد. آنقدر كه لازم ديدم خودم تصويري از آن تهيه كنم كه عمق فاجعه را به شما هم نشان دهد!

ظهور نشريات جديد زيرمجموعه و با نام موسسه همشهري از نظر دور نمانده بود اما با توجه به حجم بالاي نشرياتي كه ميخرم و وقت خواندنش را ندارم، حتي فكر خريدن و بررسي مجلههايي مانند همشهري ماه را به سرم هم راه نميدادم. اما زماني كه مازيار نشريه سرزمين من را به من معرفي كرد كه به صورت ضميمه يا ويژهنامهي همشهري ماه منتشر شده بود و ظاهرا تلاشي بود تا يك National Geographic ملي باشد، با دقت نظر بيشتري گروه مجلات همشهري را زير نظر گرفتم. كيفيت فوقالعادهي نشريه (حداقل در ظاهر؛ با عكسها و چاپ و گرافيك بينظيرش) باعث شد كه زماني كه 24 را روي دكه ديدم، بيدرنگ برش دارم! تازه امروز هم نشريهي جديدي از اين گروه ديدم و به هرحال لينك سايت گروه مجلات همشهري را گذاشتم (بر روي نام آن كليك كنيد) و براي ديدن صفحه نشريه 24 هم كليك كنيد.
بنده بابت لاتين نوشته شدن اعداد در متن معذرت ميخواهم. فعلا موفق نشدم چارهاي برايش دست و پا كنم!
در رفته
داغ تر از کاسه آش!
بوسههاي بيرمق تارانتينو

فيلم جديد كونتين تارانتينو Quentin Tarantino با نام به سختي و -البته به آساني- ترجمه شوندهي۱ Inglorious Bastards به طرز نااميد كنندهاي بد بود. منتظر Kill Bill ديگري نبودم كه شايد پرتوقعي باشد. اما اين فيلم نه تنها انتظاري كه از اين كارگردان مي رفت را برآورده نكرد، كه حتي انتظاراتي كه با ديدن آنوس فيلم -در حد يك فيلم معمولي- ايجاد ميشد را هم برآورده نكرد. صداي اعتراضمان را بعد از فيلم قبلي فروخورديم و منتظر شاهكار ديگري شديم اما اين بار ديگر مجال سكوت نيست. از نبوغ و استعدادش يا قريحه و سليقه و تكنيكش -يا هر چيز ديگري كه اسمش را بگذاريد و بتوان به اين كارگردان نسبت داد- كه بگذريم، آنچه كه بخش بزرگي از لذت تماشاي حتي دهها بارهي فيلمهايش را تشكيل ميدهد و گاه از موضوعي فرامتني به خود متن تبديل ميشد، تماشاي معاشقهي او با سينما و فيلمهايش بود كه انگار ما هم در آن ميان، در لذت اين مغازله شريك ميشديم. اما در اين فيلم جدا از ضعف اساسي و بنيادين فيلمنامه و ساختارش، آثار كمرنگي از اين عشقبازي ديده ميشد. اگرچه سينماي اين دوره، ديگر با گستردگي تكنولوژي و پيشرفت «صنعت هاليوود»(!) و چيرگي و تسلط آن بر جهان، هرزهي هرجايي سالخورده و خستهاي را ميماند اما مثل همان فيلمهاي قديمي خارجي يا فارسي خودمان كه قهرمان، دانسته و ندانسته، عاشق گوهر وجود پاك و دستنخورده و معصوم(!) فاحشهي فيلم ميشد، اين نكته هم اصلا دليلي نميشود كه ذرهاي از عشق عاشقان به سينما كم شود. اينجا، گويي اين خود تارانتينو است كه گذشت زمان و يكنواختي يا گذشت عمر و پيري، از شور عشقاش فروكاسته يا اين سينما است كه ديگر چون زن يائسهاي، علاقهاي در اين عاشق قديمي براي عشق بازي بر نميانگيزد و انگار كه عاشق، او را به كناري ميكشد و نوازشي ميكند و آرام «دوستت دارم»اي در گوشش زمزمه ميكند و بس.
۱ - سخت؛ چون هر يكي از نويسندگان سينماي ايران يك چيزي ترجمهاش كرد و آسان؛ چون كافي دو تا فحش ناموسي يا غير ناموسي دنبال هم بگذاريد تا نام فيلم ترجمه شود! «حرامزادههاي بيشرف»، «حرامزادههاي بيآبرو»...