قبلا فقط «انشا» نوشتنی بود و بعضی‌ها بودند که موضوع هر چی که بود٬ انشاشون رو با «منت خدای را عز و جل...» شروع می‌کردند. یه عده دیگه خلاق‌تر بودند و چیزای جدیدتر در مورد خدا پیدا می‌کردند می‌ذاشتند اول نوشته‌هاشون.

    حالا اما این عده خیلی زیاد شدند و هر چی با هر موضوعی که به نظرشون جالب برسه رو کپی-پیست می‌کنن٬ می‌ذارن تو استتوس یا وبلاگ‌شون و اگه از چار خط بیشتر بشه٬ به همه ای-میلش می‌کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۰ساعت 3:39 PM  توسط حسام دات كام  | 

    روزی حداقل بیست بار (بسته به زمان و پراكندگی حضور در خیابان­ها) باید نگاهم بیافتد به گون نشسته و پر پشم آقایان ناآشنا (معذرت می­خواهم بابت چنین لحن و جملاتی! مجبور بودم با این كراهت توصیف كنم كه عمق فاجعه بیان بشود!) بعضا در معیت بخش اعظمی از لباس زیر حضرات، در خیابان، دم بقالی محله، اتوبوس و هر مکان عمومی دیگری! این آمار ناخواسته به دست می‌آید. حالا اگر «نظرباز» هم باشید كه رکورد بالاتر هم می­رود!
    -         تا حالا شده گشت ارشاد یك آقایی را در ون بیاندازند به جرم «كشف ماتحت»؟! خجالت هم می­كشم بروم از آن خانم چادری­ها سوال كنم یا تذكر بدهم که این کار را هم به وظایف‌شان اضافه کنند!
    -         استفتاء و درخواست از مراجع برای آن­كه هویدا شدن نشیمن­گاه آقایان را (چه همراه شرت مارك­دارشان، چه بدون آن!) مصداق «تبرّج» اعلام بدارند! (حالا مال خانم­ها كه دیگر هیچ!)
    -         از آن­جایی كه این روزها این پدیده در كنار پدیده­های دیگری مثل جراحی­های زیبایی یا آرایش مو و ابرو در آقایان -برای افزاییدن(!) بر زیبایی و جلب توجه و جذابیت و...- رواج پیدا كرده است، شاید این فعالیت (پرده­برداری از سرین!) هم از آن زمره و در همان راستا و با اهداف و نیات مشتركی صورت می­گیرد. من به عنوان یك مرد دركش نمی­كنم. از خانم­ها تقاضا دارم اگر برداشتی مبتنی بر (یا حتی اندكی مرتبط با) جذابیت از مشاهده این منظره دارند و یا دچار حس شیفتگی و کشش و امثال آن می‌شوند اعلام كنند. (فقط محض اطلاع بنده. چون ما که متاهلیم و از ما گذشته است دیگر! در ضمن نام و مشخصات شما محفوظ خواهد ماند!)
    -         در شگفتم كه آقایانی كه آشكاری طره­ای از موی نسوان نزدیك­شان (اعم از زن و آبجی و مادر گرفته تا...) رگ غیرت­شان را به جوش می­آورد، پدیدار شدن ماتحت­شان آیا متوجه­شان نمی­كند یا این كه كجای­شان را به جوش می­آورد؟ آیا زنان غیرتی نمی­شوند كه ممكن است خانم دیگری یا نعوذبالله آقای دیگری، نظر آن­چنانی و غیرافلاطونی به همسرشان داشته باشد؟ بیولوژیستان و تمامی مرتبطان و دست­اندركاران محترم دیگر، پدیده «رگ غیرت» را بررسی و علل و نقطه جوش آن را اعلام بدارند.

 پ.ن. حجاب ظاهرا امری از ازل ثابت بوده اما در همین سه دهه بعد از انقلاب، مردان هزار مد عوض کرده‌اند و هیچ وقت هم مصداق فساد و فحشا نبوده‌اند. منظورم صرفا آرایش‌ها و مدهای انکر الاجمال رایج نیست؛ چطور «ریش زدن» غیرشرعی نیست؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 4:5 PM  توسط حسام دات كام  | 

با نام «استاد ماهی‌صفت» معرفی و وارد می‌شود و در حضور کودکان و زنان و خانواده‌ها انواع جوک‌های رکیک و شوخی‌های سخیف قومی‌اش را -که با لطیفه‌های قزوینی‌ها شروع می‌شود- ردیف می‌کند و فیلم‌های ضبط‌شده‌اش هم دست به دست می‌گردد و هر چه از آن فرار کنیم در اتوبوس بین شهری بعد از فیلم سخیف‌تری یقه ما را می‌گیرد و... آن وقت بنده خدای دیگری را به زندان می‌اندازند و ۲۰ سال از فیلمسازی محرومش می‌کنند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 4:2 PM  توسط حسام دات كام  | 


و آیا «انسان»ی هست که یارای بازخوانی این درد را داشته باشد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 12:25 PM  توسط حسام دات كام  | 

و در پایان نشان بدترین و نادان‌ترین مربی به پپ گواردیولا اهدا می‌شود که فرق بین منچستر و ختافه را نمی‌فهمد و در برابر همه تیم‌ها با یک تاکتیک بازی می‌کند!

سر آلکس فرگوسن نیز در مصاحبه پس از بازی افزود: «ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم.»!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 1:59 PM  توسط حسام دات كام  | 

    صدای بوق موتور از ته سربالایی پایین می‌آمد و هر چه نزدیك‌تر می‌شد گوش‌خراش‌تر می‌شد و آزاردهنده‌تر. بعضی برگشتند تا ببینند چه اتفاقی افتاده،‌ از سر كنجكاوی. بعضی نگاه كردند ببینند كیست، برای نثار ناسزایی! تا خود موتوری برسد، همه در پیاده رو و خیابان، آن‌ها كه در خودروهای خود یا تاكسی نشسته بودند و حتی چند نفری كه داشتند در بالكن سیگار می‌كشیدند یا اتفاقی در همان لحظه، سر از پنجره بیرون كرده بودند داشتند به او نگاه می‌كردند. موتورسوار اما سرمست بود و در عین‌ حال خونسرد. موتور را یك دستی می‌راند و دست دیگرش بی‌حركت آویزان بود. شاد و لبخندزنان، از آن همه نگاه كه هدفش گرفته بودند؛ مشهور شده بود!


حالا مرتبط‌ش كنيم به كمبود «ديده‌شدن» كه مربوط شود به كمبود آزادي و نبود عدالت و عدم برابري فرصت‌ها و... يا مرتبط‌ش كنيم به جذابيت كاذب شهرت و «ديده‌شدن» كه كور مي‌كند براي رسيدن به خود و...!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 1:51 PM  توسط حسام دات كام  | 

«بپر مهندس!»

    نگاهی به آن خندق بلا انداختم. نمی‌دانم آن را چه كسی یا چه نهاد و سازمانی و مهم‌تر از آن برای چه منظوری كنده بود. در عرضش می‌شد مرده را از قد خاك كرد و از این نظر برای یك گور دسته‌جمعی خطی مناسب بود! دوباره نگاهی به سر تا ته‌ش انداختم. پلی در فاصله‌ای دور دیده می‌شد، اما خود این كانال انگار از ازل شروع می‌شد و تا ابد هم ادامه داشت. عمق‌ش نه آن‌قدر زیاد بود كه اگر درش بیافتی نتوانی بیرون بیایی و نه آن قدر كم كه بپری داخل‌ش و با یك جهش از سمت دیگرش در بیایی. نه آن قدر عریض بود كه بی‌خیال پریدن بشوی و نه آن‌قدر كم كه بدون فكر و تمركز كردن یا خیز برداشتن از روی‌ش بگذری.
    به هرحال نه تردید بر سر توانایی پریدن بود؛ كه اگر او توانست -تقریبا به راحتی- بگذرد و حالا از آن سو من را به پریدن تشویق كند، پس من هم می‌توانم. هر چند كتانی‌هایم پايم نيست و یك كیف نسبتا سنگین هم دارم. تردید در ترس از بی‌آبرویی هم نبود؛ از این‌كه او به من بخندد. او كه با هم می‌رفتیم و من بازدیدم را انجام داده و یادداشت‌های‌ام را برمی‌داشتم و تا كمتر از ربع ساعت دیگر این دیدار اولین و آخرین بارمان به پایان می‌رسید و تا پایان عمر، حتی اگر اتفاقی، در اتوبوس و مترو یا در یك مركز خرید همدیگر را می‌دیدیم امكان این كه هر دو با هم به یاد بیاوریم كه این چهره چرا آشنا به نظر می‌رسد بسیار صفر به نظر می‌رسد! كس دیگری هم آن اطراف نبود كه از كنارگذاشتن غرورم در برابرش بترسم. به خصوص دختری یا زنی كه شاهد لگدمالی غرور ویژه مردانه‌ام شود، در صورت نپریدن یا سقوط، و ترس را مضاعف كند. تردید در احتمال -حتی ناچیز- لغزش و خطایی حساب‌نشده بود؛ تصویر بلای –هر چند كوچك- پیامدش در ذهنم آمد كه از یك پیچ‌خوردگی ساده تا شكستگی پا یا خیلی بالاتر و بدتر می‌توانست باشد و...
    «چند لحظه منتظر باشید، من از پل می‌آیم.» دیگر از این‌كه باید آن‌جا معطل شود یا این كه چقدر در این فاصله به من ناسزا خواهد گفت، تردیدی به خودم راه ندادم. او هم می‌توانست راه متمدنانه‌تر و مطمئن‌تر را انتخاب و من را همراهی كند!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 1:44 PM  توسط حسام دات كام  | 

    مسئول كارگزینی دوباره مرور سریعی روی همه برگه‌ها می‌كند و آن‌ها را روی میز می‌گذارد. سرش را بالا می‌آورد و می‌گوید: «رزومه پربار و مفصلی دارید آقای مشایی. به سن شما نمی‌آید كه این همه مسئولیت را در طول زندگی...  گذرانده باشید.» مشایی لبخندی برای نمایش اعتماد به نفسش می‌زند: «همه را با هم داشته‌ام جناب.»
    اما او به نظر سرسخت‌تر از این است كه با این جمله تحت تاثیر قرار بگیرد. چند لحظه همان‌طور خیره به مشایی می‌ماند. بعد دوباره كاغذها را بر می‌دارد، روی صندلی عقب می‌رود و این‌بار بی‌هدف آن‌ها را ورق می‌زند و می‌پرسد: «چه چیز باعث شد فكر كنید كه برای راهنمایی گردشگران در تخت جمشید مناسب هستید؟»
    مشایی این بار برای نمایش اعتماد به نفس بیشترش، لبخند را حذف می‌كند: «من تئوریسینم.» مسئول كارگزینی با همان نگاه بی‌تفاوت به او زل زده. مشایی ادامه می‌دهد: «تئوریسین تاریخ...»
    نگاه سرد از پشت میز دارد اعتماد به نفس مشایی را نازل می‌كند. انگار این تیرها در این سنگ فرو نمی‌رود. حالا باید مساله را احساسی كند تا در او اثرگذار باشد. با صدای لرزان و كمی بلند ادامه می‌دهد: «من همه چیزم را به خاطر «مكتب ایرانی» از دست دادم. [به كاغذهای روی میز اشاره می‌كند] همه این شغل‌ها و زندگی و مقام و پول و... جانم را برای «مكتب ایرانی» و همین [دستش را در هوا تكان می‌دهد] تخت جمشید و كوروش و داریوش و... اینا(!) به خطر انداختم...»

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 9:18 AM  توسط حسام دات كام  |