دیروز پشت گوشم را دیدم.

‫(دارم فکر می‌کنم ببینم دیگه چه کارهایی به نظرم غیرممکن می‌اومد.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:0 PM  توسط حسام دات كام  | 

   دیگر گندش در حال درآمدن است! (گرچه همین الان‌ش هم کاملا در آمده!). هر محصولی، از درزگیر پنجره گرفته تا نرم‌افزار حسابداری و اسنیک(!) با طعم پیتزا را با قرعه‌کشی و تعیین جایزه‌های متنوع و مهم‌تر از آن متفاوت با دیگران تبلیغ می‌کنند. انگار بعد از راه‌اندازی خط تولید، هیچ فکر و دغدغه‌ای نیست مگر خلق یک جایزه متفاوت با «رقیبان». بعضی پورشه و برخی ب.ام.و. جایزه می‌دهند و دیگران اسکانیا و کاترپیلار. بعضی میلیون‌ها اسکناس‌های معطر در میلی‌یون‌ها گونی‌های برنج می‌دهند و برخی هم شش سال اقامت رایگان در سواحل زیبای استخر خانه سالمندان...
    قدیم فقط بانک‌ها بودند. منطقی است (منطقی؟!... کدام منطق!؟) یا حداقل قابل توجیه است که بانکی که می‌خواهد در ما انگیزه‌ای بیافریند تا پول خود را به او بدهیم تا با آن سود کسب کند و البته یک شاهی از آن سود را هم به ما ندهد، نمی‌تواند تنها روی خیرخواهی و انگیزه‌های قرض‌الحسنانه و البته حماقت و سادگی ما ویراژ دهد و باید چشم به ایجاد چنین انگیزه‌های جرینگی‌ای هم برای افزایش سیل مشتریان از نوع «نظر به استقبال گسترده هموطنان» داشته باشد و چه‌بسا ارجحیت و اولویت و اکثریت را بر این مبنا قرار دهد. اما دیگران چرا؟

    از قیاس بانک‌ها با این تولیدی‌ها و کارخانه‌ها و مشابهان‌شان و با استفاده از استدلال «دو چیز مساوی با یک چیز خود مساوی‌ند» فقط به این نتیجه می‌رسیم که از خرید این همه محصولاتِ «جایزه به پیوست»، مثل سپردنِ بدونِ سودِ پول به بانک، هیچ سودی نصیب خریدار و مشتری نشده و این تنها منفعت فروشنده است که ارضا می‌شود. رقابتی وجود ندارد و اصلا کیفیتی وجود ندارد که بر سر آن رقابتی باشد و اصلا تقاضایی برای کیفیت نیست که عرضه شود و انگیزه‌ای برای خریدن هیچ محصولی نیست، مگر امید به بلعیدن تصادفی پولی قلنبه و بادآورده از برنده‌شدن در یکی از همین بخت‌آزمایی‌های متعدد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 2:34 PM  توسط حسام دات كام  | 

هر انسانی در برخورد با پدیده‌های طبیعی واکنش و برداشت خودش را دارد؛ برخی هنگام مواجهه با آن‌ها در مستندهای تلویزیونی، حین تخمه شکستن نچ‌نچ متحیرانه می‌کنند و گاه یکی مثل داروین به برداشتی می‌رسد که فلک را سقف شکافته و طرحانی نو درمی‌افکناند. ما ایرانی‌ها یا به سبب پیش‌زمینه مذهبی یا تعلیمات کتاب‌های درسی، معمولا در برخورد با طبیعت سعی می‌کنیم یا وظیفه داریم یا عادت کرده‌ایم که به خدا برسیم. اما این شیوه قدیمی با گسترش علم و فن‌آوری بشر و با بعضی از کشفیات جدید، نه تنها کاربرد ندارد بلکه معمولا به کفر و انکار هم می‌رسد! حداقل با استدلال «نگاه کنیم چه نظم و حسابی دارد، پس حتما یک نفر آن را مهندسی و خلق کرده است». مثال البته زیاد است اما این را ببینید:

Goblin Shark
به طور اتفاقی با آن (با عکسش مسلما!) روبرو شدم. من که «کوسه‌باز» هستم (حیوان مورد علاقه‌ام کوسه است. فکر دیگری نکنید!) و تقریبا مستندی را در مورد آنان از دست نمی‌دهم تا حالا چنین چیزی ندیده بودم! اسمش هست: Goblin Shark مثلا: کوسه جن یا کوسه دیو و مطمئن شوید که این عکس را هم از دست نمی‌دهید.

برای من و آن‌هایی که به خدا اعتقاد دارند توضیح‌ش راحت است؛ معتقدم که او هم در آن شش روز خلقت گاهی تفریح می‌کرده، برای فرشتگان شیرین‌کاری ترتیب می‌داده یا آوانگاردبازی در می‌آورده!۱ اما علم جدید که خدا را نمی‌شناسد. کنجکاوم بدانم آقای داروین با نظریه معروف «تکامل» چگونه چنین چیزی را توضیح می‌دهد؟ این حیوان در کدام مرحله از تکامل و با چه توجیهی چنین بلایی سرش آمده!؟ برخلاف تیتر و مقدمه‌ام که ظاهرا علیه این نظریه هستند، خودم برای‌ش جوابی دارم:

خیلی ساده! مساله این است که بعضی از حیوانات هم لوده‌بازی در می‌آورند! اگر این حیوان در مسیر تکامل خودش به چنین ریختی در آمده، به این سبب است که آن «کمال»ی که قرار است به آن دست یابد چیزی جز «دلقک‌بازی» نیست! درست مثل آدم‌ها که هر یک کمال خود را در چیزی می‌بینند و می‌یابند. بعضی زندگی را جدی می‌گیرند و بعضی نمی‌گیرند. این زبان‌بسته هم کلی به هم‌قطارانی که سعی می‌کرده‌اند در حرکت سریع‌تر و دندان تیزتر از هم پیشی گرفته و نسل کوسه‌ها را تکامل بخشند، خندیده است!


۱ - اگر قرار باشد کسی مثل... مثلا سالوادور دالی با نگاه به طبیعت به خدا معتقد شود، مسلما چنین چیزی برای‌ش خیلی جذاب‌تر از رشد لوبیای داخل خاک خواهد بود! خداوند فکر همه بندگان را کرده بوده.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 3:48 PM  توسط حسام دات كام  | 

Feel the blank!‪

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 1:21 PM  توسط حسام دات كام  | 


یعنی واقعا توی مکزیک، ذرت را با قارچ و پنیر قاطی می‌کنند، سس و آویشن می‌زنند می‌خورند!؟
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:17 PM  توسط حسام دات كام  | 

    آقا یه نفر به ما بگه، اینایی که عکس اموات و متوفایان و تازه‌درگذشتگان یا اعلامیه مجلس ترحیم‌شون رو پشت شیشه ماشین‌شون می‌چسبونند، به چه هدفیه؟ آیا این رسم و عرفیه که وظیفه‌ای رو –مثل صلوات فرستادن یا فاتحه‌خوندن- به ما واجب می‌کنه؟!... اگه این طوره زودتر خبر کنید که اون دنیا یقه مون رو نگیرند!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر ۱۳۹۰ساعت 10:57 AM  توسط حسام دات كام  | 

    گویند ثروتمندی از نزدیکان پادشاه، مال بسیار در خانه اندوخته بودی و هر روز صبح به فریاد «دزد! دزد!» از خانه برون شدی و اهل شهر را باخبر بکردی. اما آن‌گاه که از او بپرسیدند: «که، چه برده؟» پاسخ بداد: «هیچ! همسایه قصد بردن اموال من دارد.» پس هر روز این داستان تازه کردی و روزی به فرمان پادشاه، تا غائله فرو نشیند و شهر آرام گردد، همسایه نگون‌بخت به زندان افکندند! شب که آسوده سر به بالین نهاد، دزدی به خانه‌اش درآمد و جملگی آن مال با خود ببرد. صبح دوباره به فریاد به کوچه‌ها شد که «نگفتم همسایه قصد دزدی دارد؟!» گفتند اما او که به زندان است. پاسخ داد: «پس مال من از او بازستانید!»

    جاسوسان «قسطی‌آزاد‌شده» آمریکایی را رها کردند و حالا که در کشورشان زبان به بدگویی حکومت ما گشاده‌اند، قاضی‌مان آن‌ها را متهم می‌کند که حرف «اربابان» خویش بازگو می‌کنند که باد هوا است. انگار از جاسوسان شیطان بزرگ، این انتظار می‌رفت که پشت میکروفون‌ها برای بیان خوشمزگی چلوکباب سلطانی که در ایران خورده‌اند برای حضار صدای ملچ و ملوچ دربیاورند! اگر هم به قول معاندان –نعوذ بالله- جاسوس نبودند که خدا آن نزدیک دو سال را بر آن‌ها ببخشد! (من هنوز نفهمیده‌ام سه تا جوان مفنگی که دماغ‌شان را بگیری اشهد می‌خوانند، در کوه‌های غرب کشور با پای پیاده دنبال چه اطلاعاتی بوده‌اند. گوگل‌مپ که درکشور ما هم حتی فیلتر نیست!!)
    مروری بر اخبار روزنامه‌های مجاز داخلی این مدت می‌کنم (ننگ بر من اگر سراغ رسانه‌های غیرمجاز و آن هم از نوع خارجی‌شان بروم!) و می‌بینم رییس‌‌جمهور از اصلاح مدیریت جهانی می‌گوید حتما با آن مدیریتی که یکی از تازه‌ترین نمودهای‌ش نصب سردار رویانیان نظامی به مدیریت یک تیم ورزشی، آن هم با حفظ سمت است. آقایی که همراه او به نیویورک رفته، پنج تا قاضی دارند پرونده‌اش را این‌جا بررسی می‌کنند و بعد از این‌که دیگر همه ملت و عالم و آدم از اختلاس یک ۳ و یک عالم صفر تومانی باخبر شدند، وزیر اطلاعات با افتخار می‌گوید: «همه چیز تحت کنترل است.» (الان کنترل‌تان را می‌خواهیم چه کنیم؟ کانال عوض کنیم؟!) امروز هم که معلوم شد اگر تهران نتوانست آلوده‌ترین شود، اهواز توانست!
    این جور اخبار را که همه جا می‌خوانیم و ممکن است در بعضی رسانه‌ها با توجیه و تفسیر و سفیدنمایی باشد یا با بزرگنمایی و سیاه‌نمایی یا با استهزاء و یا ناسزا؛ پس من اگر هم می‌خواستم در وبلاگم به نابسامانی‌های مملکت بپردازم و از این‌جور اخبار موسوم به «سیاسی» بنویسم هم دوباره‌کاری و بیهوده بود. خلاصه که هیچ نخواسته‌ام این وبلاگ به مفهوم مرسوم امروزی «سیاسی» شود. اما گاهی دیگر به لب می‌رسد. این‌هایی را که همه می‌بینند و آن‌ها که باید نمی‌شنوند بالاخره گاهی سرریز می‌شود. گرچه به جایی نمی‌رسد اما دست کم خودم کمی راحت می‌شوم. این روزها که حتی آب‌بازی‌کردن هم «معانده» است با وطن خودت و دلسوزی برای دریاچه‌اش هم «فعالیت براندازانه»، سخت است بگویی حرف‌م سیاسی نیست و دغدغه‌ام اجتماعی است یا نگاه‌م فرهنگی. اما اگر همین حرف را هم نزنم؛ در حالی که موسیقی‌دانان مغضوب و ممنوع می‌شوند، فیلمسازان دستگیر می‌شوند و ممنوع‌الخروج و شاعران و وبلاگ‌نویسان به زندان می‌افتند و شلاق می‌خورند، اگر همین یک ذره را هم ننویسم که دق می‌کنم. درحالی که هنوز می‌کوشند باور کنیم که یک نفر یا یک گروه چند نفره بوده‌اند که با نفوذ در پاک‌ترین دولت یک ۳ و چند تا صفر را با خود برده‌اند. در حالی که همه مشغول شستن دست‌های‌شان هستند یا دامن‌شان را از آن جمع می‌کنند و آزاد می‌گردند و... من می‌لرزم که مگر در چند خطی که برای دلسوزی کشوری که می‌خواهم پای‌م روی خاک‌ش محکم باشد نوشته‌ام توهینی به بالانشینی رفته باشد که از آن شلاق‌های مجازی هم حتی می‌ترسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت 3:50 PM  توسط حسام دات كام  | 

«سیاه»لشگران

چه کسی می‌داند خداوند در هنگام اختراع یا آفرینش کلاغ به چه می‌اندیشید؟ یا بهتر بگویم پیش از آفرینش آن به چه می‌اندیشید، که دست به این کار زد!؟ ایده انجام یک کار متفاوت، به صورت خلق یک پرنده سیاه رنگ یا بدصدا یا زشت، ایده ساده‌ای است که ممکن است به ذهن هر کسی برسد؛ از اویی صحبت می‌کنیم که خداوندگار «خلاقیت» است و چنین ایده‌هایی بیش از این‌ها برای‌ش پیش پا افتاده است که حتی دست به اجرایش بزند و حتما ایده و انگیزه بهتری، منجر به خلق کلاغ شده است. ضمن این که پرنده‌های سیاه و یا زشت‌تر و بدصداتر از کلاغ هم داریم.
اگر خداوند را حتی خالق غیرمستقیم «سینما» هم ندانیم و کاملا مسئولیت اختراع سینما را به انسان بسپاریم (و البته که خدا در خلوت خودش سال‌ها منتظر ماند تا اشرف مخلوقات‌ش سینما را بیافریند و جمله خودش را از زبان او بشنود، وقتی که در برابر پرده نقره‌ای و تصاویر سحرآمیزش ایستاده و به خود آفرین می‌گوید.) به نظرم کلاغ، ادای دینی بود توسط خالقِ خالقِ تصاویر متحرک، به خود سینما! (و حتی به کل هنر و ادبیات همه ادوار تاریخ بشر.)
شاید بر سر این‌که آیا کلاغ پرحضورترین جانور –به جز انسان!- در همه آثار و هنرهای مکتوب و مصور و مصوت(!؟) هست یا نیست بحث باشد۱ اما در بین جانداران و به ویژه پرندگان، بی‌شک کلاغ بیشترین پتانسیل «درام» را داراست. حضور همیشه فضاسازش در سینما به صورت تکی یا گروهی و حتی فقط حضور صوتی تاثیرگذارش به کنار، خاطره فراموش نشدنی حضورشان در غروب‌های اول پاییز که ناگهان دسته‌جمعی بالای سرمان ظاهر می‌شدند را به یاد بیاورید. کیف مدرسه بر پشت به خانه باز‌می‌گشتیم و شاید به همین دلیل بود که فکر می‌کردیم آن‌ها هم دارند به جایی «برمی‌گردند». آسمان ناگهان سیاه می‌شد و صدای‌شان کوچه‌ها را پر می‌کرد و انگار که پرده سینما را بالای سرمان پهن کرده باشند، همه تعلیق و هیجان و اضطراب بود از نوع سینمایی‌ش. آخر نفهمیدیم کجا بوده‌اند و کجا می‌روند؛ کلاغ‌ها انگار مک‌گافین زندگی ما بودند که به فاصله یک سال تکرار می‌شدند و این معما کشش و جاذبه زندگی ما بود برای فرا رسیدن پاییز بعدی. معمایی که آن‌قدر حل نشد تا... می‌گویند کلاغ‌ها از این خراب‌شده رفته‌اند اما انگار ما که دیگر به مدرسه برنمی‌گردیم، کلاغ‌ها هم جایی برنمی‌گردند!


۱ - دیگر پرندگان و جانداران، در بازه‌های مختلف زمانی یا حوزه‌های متفاوت جغرافیایی در فرهنگ‌های گوناگون، حضورهایی گذرا یا اگر هم ماندگار، سمبلیک و مُدگونه داشته‌اند؛ بعضا هر یک در هر فرهنگی نماد چیزی بوده‌اند اما آن‌که دیرینه‌ترین و بیشترین حضور را دارد «کلاغ» است. (فرضیه)
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر ۱۳۹۰ساعت 3:38 PM  توسط حسام دات كام  |