کدام یک «تسلیم سرنوشت نبودن» را بهتر توجیه می‌کند:

۱. گناهی ندارم که در این کشور به دنیا آمده‌ام. پس به جایی می‌روم که بتوانم هدفم را دنبال کنم.

۲. بالاخره این‌جا مملکت خودم است؛ همین‌جا می‌مانم و «به هر صورت» کاری که می‌خواهم را همین‌جا انجام می‌دهم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ساعت 3:16 PM  توسط حسام دات كام  | 

    مجله فیلم به مناسبت بیست‌سالگی «ترمیناتور ۲: روز داوری» Terminator 2: Judgment Dayشاهکار ماندگار جیمز کامرون James Cameron پرونده‌ای خواندنی در مورد آن تهیه کرد (شماره ۴۳۲ - مهر ۱۳۹۰) که کار بسیار نیکو و پسندیده‌ای بود. بیست‌ساله‌شدن یکی از... موردعلاقه‌ترین(!؟)۱ فیلم‌های‌م(!) بهانه خوبی بود برای ادای دینی به آن. در این پرونده، در کنار مصاحبه‌های قدیمی و جدید و نوشته‌ها و اطلاعاتی در مورد فرآیند ساخته‌شدن آن و دیگر اصلاعات مفید و غیرمفید و همگی خواندنی، نوشته‌هایی هم بود از نویسندگان ناشی۲ این مجله در شکافتن لایه‌های زیرین این فیلم و رسیدن به ژرفای معانی عمیق چال‌شده(!) در آن که جدای از این که نظر آن نویسندگان هستند اما به نظرم بیشتر تلاشی بودند برای اضافه‌کردن یک بخش معنا و مفهومی به فیلم –احتمالا- برای افزایش ارج و قرب آن که مجموعا باعث شد به ذوقم بربخورد! چرا؟

    تمامی دلیل ماندگاری این فیلم برای من آن است که یکی از بهترین نماینده‌های آن بخش از سینما است که سرگرمی و جذابیت را هدف قرار داده‌اند و در آن راه:

- چنان تلاش و خلاقیت به کار می‌برند که حتی مزخرف‌ترین و غیرمنطقی‌ترین ایده موجود هم تبدیل به خط اصلی داستان یک شاهکار بی‌نظیر می‌شود؛ ماشین‌های دشمنِ انسان در نبردی که در سال‌های دور اتفاق خواهد افتاد، روباتی را به زمان گذشته (که همین حال درون فیلم باشد) می‌فرستند تا مادر فرمانده انسان‌ها در آن جنگ را از بین ببرد تا دیگر فرمانده‌ای وجود نداشته باشد!!۳...  
- چنان اعتماد به نفسی به خرج می‌دهند که بدون توجیه خاصی، همان روباتی که در فیلم اول، وظیفه کشتن مادر را بر عهده داشت را این بار از طرف انسان‌ها مامور محافظت از او و فرزند اکنون متولد شده‌اش می‌کنند!۴ (این که محدودیت زمانی آیندگان چیست که بعد از ناکامی، دوباره همین روبات را به پیش از زمان تولد پسرش نمی‌فرستند سوالی است دیگر.)
- و چنان جسارتی می‌کنند که اصلا به طرح‌شدن این سوال که چرا این روبات در هر دو فیلم  لهجه آلمانی دارد فکر نمی‌کنند!!

بنابراین بعید می‌دانم کسی –چه از عوامل تولید و چه از مخاطبان- چندان اهمیتی به معنا و بار مفهومی و استعاره‌ها و تمثیل‌های ممکن در این فیلم توجهی بکند!...

    اما تمامی این نکات فراموش می‌شوند وقتی تیتراژ به یاد ماندنی و کوبنده فیلم، پس از آن سکانس بی‌نظیر جنگ روبات‌ها و انسان، آغاز می‌شود؛ با موسیقی‌ای که وقتی بعد از سال‌ها با اشتیاق در اینترنت یافتم‌ش و گوش‌ش دادم، هیچ‌چیز جز سر و صداهای تکراری و احمقانه سینتی‌سایزر به سبک اواخر دهه هشتاد نبود و نمی‌دانم اعجاز در هم تنیدن این جزییات چیست که وقتی در فیلم شنیده می‌شود گیرنده و میخکوب‌‌کننده است. (لینک فصل افتتاحیه کامل فیلم در YouTubeِ، لینک ‫کوتاه‌تر؛ تیتراژ فیلم در YouTube)

    اصلا اهمیتی نمی‌دهم و دوست ندارم بدانم آیا این فیلم نقد یا طعنه‌ای به زندگی ماشینی دارد یا در مورد بردگی انسان‌ها در عصر سرمایه‌داری یا چیزهایی مانند این‌ها نظری می‌دهد. به جای آن مقهور جزییاتی از آن هستم، به طور مثال: بارگذاری یک‌دستی فشنگ توسط ترمیناتور (آرنولد شوارتزنگر Arnold Schwarzenegger ) در تفنگ وینچسترش Winchester حین رانندگی موتورسیکلت با آن حرکت مدهوش کننده. و وقتی این واقعیت را –با خواندن همین پرونده- در می‌یابم که این اولین نمونه این تفنگ است که توسط یک طراح اسلحه بهینه‌سازی شده تا این قابلیت دوباره بارگذاری را داشته باشد، هم کمی نزدیک می‌شوم به جواب این سوال که اعجاز این فیلم چیست و هم بیشتر شیفته و مجذوب آن می‌شوم. 


۱- یکی به من بگه من چه‌طوری می‌تونم بگم بعضی فیلم‌ها بیشتر از بقیه مورد علاقه‌ام هستند!؟ چرا نباید یه معادل درست و درمون واسهfavorite  داشته باشیم!؟
۲- ناشی‌گری و کج‌سلیقگی را با ذکر یک مثال توضیح می‌دهم: جایی که یکی از این نویسندگان بازی شوارتزنگر در سکانسی که جان کانر قصد دارد به او لبخند‌زدن یاد بدهد را به یادماندنی توصیف کرده است در حالی که کل این سکانس و به ویژه بازی فرماندار بعدی(!) کالیفرنیا در این صحنه آن‌چنان مضحک بوده است که از فیلم حذف شده بوده و تنها در نسخه ویژه دی.وی.دی. که بعدها منتشر شد به فیلم اضافه شد!
۳ - مثلا فرض کنید در زمان جنگ با عراق ما به تکنولوژی سفر درون زمان دست پیدا کرده و چند بسیجی را به زمان گذشته در عراق می‌فرستیم تا مادر صدام را بکشند! بعد احتمالا چند لحظه پس از فرستادن آن‌ها، صدام ناگهان محو می‌شود!
۴ -  حالا چرا یک ذره هم در قیافه‌اش تغییر ایجاد نشود تا سارا کانر بخت‌برگشته چنین در مواجهه اول نگرخد(!) را باید از آیندگان پرسید! (از کجا باید بداند که این که برای نجات‌ش آمده، دقیقا همان شمایل آن یکی را دارد که پیش‌تر برای نابودی‌ش آمده بود!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 3:57 PM  توسط حسام دات كام  | 

این نوشته‌ طنزی است که در شماره پیشین مجله «خط‌خطی» چاپ شد. آن زمان، پایان تابستان بود و صحبت کردن از پشه مناسبتی داشت. چون با تاخیر در این جا منتشرش می‌کنم قاعدتا دیگر مناسبتی ندارد!... پشه در این سرما!؟
به هرحال به دلیل طولانی‌بودن آن، در دو بخش عرضه خواهد شد. این قسط اول‌ش:

    اين تابستان هم تمام شد و نبرد نابرابر انسان و پشه (که دقیقا هم مشخص نیست کفه ترازوی نابرابرش به کدام سو سنگینی می‌کند!پشه‌گان و انسان‌گان اولیه‌گان) به سرانجامی نرسید تا تابستان آینده، پرونده این اختلاف «خون»ی عمیق و دیرینه، دوباره باز شود. در امروزه‌ای که مدام از دوستی و صلح و آشتی، به ویژه با طبیعت صحبت می‌شود، به نظر می‌رسد که در این یک مورد، نه تنها هیچ مصالحه‌ای بین پشه‌گان و انسان‌گان(!) ممکن نخواهد بود بلکه واژه «جنگ» هم در مورد این مناقشات کاملا پذیرفته شده است. اسم «جنگ» و «کشتار» که بیاید، پای سازمان‌های مختلف ناظر و صالح مختلف از گوشه و کنار دنیا –مثل پای مور و ملخ- به میان می‌آید و البته پیش از این‌ها هم، مثلا بالاخره ما انسان هستیم ناسلامتی! و نباید به جنگ و کشتار دست بزنیم اما فعلا که پشه‌ها دست‌بردار نیستند و باید چاره‌ای اندیشید برای وقتی که گزارشگران حقوق پشه یا ناظران مشابه بخواهند جلوی مقابله به مثل ما را بگیرند.
(تصویر روبرو) آن دو انسان اولیه پایین تصویر در حال شکار چه چیزی هستند؟ برخی دانشمندان معتقدند که آن‌ها در حال کشتن پشه‌ها هستند. برخی دیگر می‌گویند آن‌ها فقط بازیکنان ذخیره‌اند که برای ورود به زمین، خود را گرم می‌کنند!

  دنباله نوشته با کلیک بر لینک «ادامه مطلب» در زیر مهیا می‌شود!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:43 AM  توسط حسام دات كام  |