در راستای این مصاحبه اخیر استفن هاوكینگ و اظهارات ایشان در مورد عدم وجود خدا، زندگی پس از مرگ و بهشت:
دانشمند بزرگ معاصر، پس از عمری زیر و رو كردن بنیانهای عالم و طرح نظریات بنیانبرانداز و بنیانجدیدساز(!) به مسائلی بسیار بنیانیتر وارد شده و چندی است با نتیجهگیری علمی، پیشتر كه منكر خلقت كیهان به دست خدا شده بود و اكنون نیز مشخصا خدا و بهشت را نفی میكند. بزرگی و منزلت این دانشمند برای انسان معاصر كم از پیامبری نیست (حداقل برای طیف دانشمحورش) و حالا، آنچنان هست كه پیامبر ناخواسته كیشی جدید برای جمیع پیروان فیزیكدان و فیزیكشناس و فیزیكدوست و همه طرفداران حتی فیزیكندان(!) خود گردد. برای من كه در كودكی، پیش از آنكه حتی در مدرسه صحبت از اتم و مولكول شود، در راه ستارهشناسی افتاده بودم و علاقمند به سیاهچالهها و دیگر رازهای شگفت خلقت و در هر كدام از این مطالب كه ورود میكردم سَروَری او و یا حداقل ردپایش را میدیدم، این جایگاه میتواند در حد خدایی نیز باشد۲ و چه بسا اگر همین امروز، به حجت سخنان او، خرقه مسلمانی از تن به درآورده و ردای كافری و ملحدی بر تن نكنم، حداقل به اعتبار اندیشهاش، مروری دوباره بر اعتقادم به خدا و آخرت و بهشت داشته باشم. هر چه باشد، دانشمندی كه حدود پنجاه سال است تنها مغزش كار میكند (به علاوه آن ماهیچه كوچكی كه به كمك آن، دستگاه سخنگویش را هدایت میكند) و مسلما بیش از هر شخص دیگری، زمان برای فكر كردن (به هر موضوعی) داشته، اعتبار حرفش را نمیتوان نادیده گرفت!

فرمایشات الحادی دانشمند، راه را برای تاویل شیطاننمایانه از این تصویر هموارتر میكند!
ماخذ: گاردین (همان لینك!)
در هر صورت من هنوز با «فرض» (نه لزوما اعتقاد. تا «ایمان» هم كه راه دراز و نامعلومی مانده!) وجود خدا زندگی میكنم و گمان دارم كه در باقی عمر هم این فرض را تغيير نداده و كنار نخواهم نهاد (به خصوص كه اگر فرض كنم خدایی هم نیست، باز مسیر زندگیام را همین گونه انتخاب خواهم كرد!). بالاخره در این سه دهه زندگی، هر اتفاقی كه میتوانست این «گمان» را تغییر داده و یا خدشهپذیر كند رخ داده است(!) و بعید است در دقایق یا دهههای باقیمانده هم اتفاق خاصی بیافتد...
این شرح اندكی از احوالات ما و این دانشمند. اما رویارویی ما چگونه میتواند باشد؟
اگر خدایی و آخرتی نبود كه میمیریم و تمام میشود و دیداری –حتی در قیامت- هم نخواهد بود و این آقا هم خندههایش به ریش من و امثال من را به گور خواهد برد! اما اگر این طور نباشد. حالات ممكن اينگونهاند:
۱. بنده از بهشت برین یك بییلآخ۳ خوشگل حواله آقای هاوكینگ میكنم كه در آتش جهنم دارد جلز و ولز میكند!
۲. حالت بدترش این كه او هم در بهشت است و اگر انگشت میانی به حوالت نمیفرستد، نگاه معناداری به من میكند كه «رحمت خدا را ببین! عمری انكار كردیم، خودش ما را اینجا آورد تا با چشم خود ببینیم و باور كنیم!... حال داد!»
۳. حالت بسیار بدتر آن است كه هر دو در گرمای جهنم، ماتحت بر سنگ داغ چسبانیده، دستها زیر چانه و با لب و لوچه آویزان منتظریم كه عاذبمان (همان «عذابگر» است!) كه در ترافیك مانده برسد و ترتیبمان بدهد و ما حتی حوصله بییلآخدادن به هم را هم نداریم!!
و اصلا نخواستم به بدترین حالت ممكنش حتی فكر بكنم، چه برسد به ذكر(!) كه از اسفل السافلین دوزخ، ناگهان متوجه میشویم آقای هاوكینگ كه در بهشت موعود، حالا سالم و سرحال هم شده دارد انگشت شصت بزرگش را به ما نشان میدهد و میگوید: «بیاااه!!»... دور از ذهن هم نیست؛ تكلیف ما كه روشن است و او هم كه عمری را بر صندلی چرخدار و در فلج كامل گذرانده و آب دهانش را هم نمیتواند جمع بكند، به اندازه كافی كفاره در حسابش نوشتهاند كه حتی الحاد هم حساب طلبكاریش را پاك نكند!!
یملیخا تازه از خواب بیدار گشته است. میپرسد: «آه! چندی است كه در خوابیم؟ آیا روزی را به خواب رفتیم؟»
شملیخا پاسخ میدهد: «گمان ندارم چند ساعتی بیشتر بوده باشد.»
زلیخا* میگوید: «به اندیشهام كه بیش از ساعتی نخسبیدیم.»
...
سگ اصحاب كهف، دستان زیر چانه و لب و لوچهاش آویزان با خود میگوید: «نگاه كن!... چهارصدسال خوابیدید. من اینجا نگهبان بودم، همهش بیدار، دم در غار!»
مرد جوان: «سرکار! یک تست الکل از من میگیری!؟»
پلیس: «نتیجه تست الکل شما منفی میباشد.»
جوان رو به دختر همراهش: «بفرما! حالا میآی بریم یا نه!؟»
نتیجهگیری:
عقلانیت؛ داشتنش امری «مطلق» است. نداشتنش؛ «نسبی» است (با درجات بسیار!)
اینا كه ماشینای قیمت-بالا دارند، با اعتماد به نفس بیشتری وسط ترافیك انگشت تو دماغشون میكنند.
هزار آسمان تنهاییام را
پر از ستاره میكنی.
ماه من!
كه در همیشگی مهتابت،
سوسوی ستارهای هم نیست.
حالا راهنما میزنیم و با رعایت قوانین و حقوق دیگران، به آهستگی و با احتیاط، تكههای گوشت را درون قابلمه قرار میدهیم.
گزارشگر: «به نظر شما بوق برای چه كاریه؟»
شهروند: «بوق برای كارهای ضروریه!»
پس هر نفسی كه فرو میرود ممد حیات است و چو بر میآید «عذاب وجدان»
چك و چك
دستهایم میچكند.
عرق نمیكنم...
آری عزیزم!
گرمم است،
اما نه!
ذوب هم نمی شوم.
دارم «آب» می شوم.
نيمسكه عهد دقيانوس طرح قديم!
نانوا در حالي كه چشمانش از حدقه بيرون ميتراوند فرياد پاره ميكند: «اي مرد! اين چيست؟ سِرّ خويش با ما بازگو! آيا گنجي يافتيدن نمودهاي يا كه چه؟! بگو تا پاسبانان را از احوالت باخبر ننمودهام!...»
شمليخا وسط حرفش ميپرد: «شلوغش نكن بابا! اين سكههه مال قبل حذف چهار تا صفره، اشتباهي ته جيبم مونده بود! بدهش بينيم!»
حكم حضور خانم مجرد در لژ خانوادگی رستوران چیست؟
- «حرام است.»
- یعنی بره قاطی مردای مجرد همكف بشینه!؟
- «كراهت دارد.»
- خودم میدونم. كراهت نداشت و جایز بود كه دیگه سوال نمیپرسیدم! اما یه حكم قطعی!
- «جایز است.»
- یعنی وجود یك خانم، آن هم مجرد، تهدیدی برای سلامت خانواده و كششی برای نگاه مردان (حتی یك نظر!) نخواهد بود!؟
- «ااااه... اصلا زن مجرد رستوران براي چه باید برود؟ در كل رفتنش به رستوران حرام است.»
- آها! این شد یه چیزي حالا!
از این دندان بیگناه، پیشتر هم چیزهایی نوشته بودم. این بار اتفاقی دیگر باعث شد تا دوباره داستانش را بازگو كنم، تقريبا با همان مضمون:
«دندان عقل»: كی این اسم را روی بیمصرفترین دندانی گذاشته كه دیرتر از همه میآید و اول از همه باید از شرش خلاص شد!؟! دندان عقل سمت راست فك پایینیام، به شكل غریب و نه البته نادری، به صورت افقی به منصه بروز رسیده است (گرچه هنوز جزء كوچكی از این كوه یخ به ظهور نائل شده) و دكتر چند سالی پیش رای به بركندناش داده بود. این «رای» را «حكم» من باید لازم الاجرايش میكرد كه پس از مدتها كه در دادگاه خاك میخورد، بنا به اضطرار و با چندین فوریت، با نادیده انگاشتن موانع و بهانهها، میرود كه به سرعت به «فرمان» تبدیل شود.
اولین تاثیرش را آن روز گذاشت كه سر دندانام حین جویدن لقمهای نان پرید و مشاهدات شهودی خود بنده و نتایج علمی خانم دكتر هم بر این نكته صحه گذاردند كه فشار دندان عقل نافرمان، در حال تخریب نظم نسبی دندانهای ردیف پایین است و با تنگتركردن عرصه، دندان وسطی، خواسته یا ناخواسته در حال خروج از صف است. این دندانها از ابتدای سربرآوردنشان چندان منظم هم نبودند. شاید در پی دندان بر لثه ساییدنهای مكرر كه بزرگتران هشدار داده بودند كه سبب كج در آمدن دندانها -تا ثریا!- خواهد شد و بنده در دلم به این ادعاها میخندیدم و آن را در زمره همه آن امر و نهیهای بیهوده بزرگترانانه(!) طبقهبندی میكردم.
رشد دندانهای اصلی در یك سكوت كامل خبری اتفاق افتاد. كجیشان آن قدر نبود كه از روبرو به چشم بیاید و فقط خودم كه از مقطع یا همان پلان نگاهشان میكردم میفهمیدم كه هیچ جفتشان در یك راستا آرام نگرفتهاند. از كنگرههای نامنظمی كه بر سیب گاز زده و یا شیرینی پرخامه به جای میگذاشتند هم میشد چنین نتیجهای گرفت. شاید دلیل علمی دیگری، جز لیسیدن لثه بیدندان(!) داشت اما بعید بود پدر و مادر چنین اعتقادی میداشتند، اگر از آنها رسیدگی به این دندانهای رقصان را میخواستم! شاید هم متوجه شده بودند و گوشمالی فرزند و مذمت بر كار انجامشده را بیهوده میدانستند.
به هرحال حكایتهای هولناك كهن و قدیمی كودكی و یا داستانهای رعبانگیز جدید و معاصر با موضوع كشیدن دندان عقل كه همگی پر از خون و خشونت و آب چشم بودند، گامهای من را برای رفتن نزد «دندانعقلكش» (فحش نیست! باید شغلی باشد.) سست و لرزان كه نه، به زمین میزد! توضیح و توجیه من این است كه من فقط دو بار تجربه دندانپزشكی داشتهام؛ یك بار، آن هم پس از معاینه همین دندان فراری، چند دندان را پر كرده بودم و تنها مورد دندانكشیام (این هم ناسزا نیست! حالتی است مفعولی!) به همان كودكی بر میگشت، آن هم شاید از فرط سلامت دندان شیریای كه با پایان یافتن مهلت قانونیاش، مسند خود رها نمیكرد و دندان جدید هم حاضر به تحمل نبوده و به تكیهگاه او حملهور شده بود و دیكتاتور با گازانبر دكتر بركنار شد (خداوند نصیب كند!). آیا به من حق نمیدهید بترسم؟ (حق دادنی نیست. گرفتنی است!) ترسم نریخته است از دندانپزشكی، كه هنوز حتی بارقههایی از ترسم از آمپول را نيز در خود میبینم، از بس كم برخورد داشتهام.
میترسیدم یا نمیترسیدم، ترسم مجاز و موجه و قانونی بود یا نبود، با نوعی سهلانگاری با خود ميگفتم: حالا این نظم نداشته دندانها، كمی هم بر هم بخورد، چه اشكالی دارد؟ من كه نه مجری تلویزیون هستم و نه میخواهم بازیگری كنم. تحملاش میكنم. (اولا حالا شاید قسمت شد. دوم: مگر آدم باید حتما در انظار كثیر عموم باشد كه منظم بودناش واجب شود؟)
اگر خودم را آگاهانه در نادانی و فراموشی فرو برده بودم، ناخودآگاه و كمابیش میدانستم كه آن روز دردناك موعود فرا خواهد رسید، دیر یا دیرتر! چرا از اول این كار را نكردم؟ حالا فشار دندان عقل یاغی را هر لحظه حس میكنم، كه سهلانگاریام در تنبیهاش، گستاخترش كرده و حركت دندانِ فرّار زبانبسته را تندتر و جای خالی وانهاده در قفایاش را هر دم فراختر. (نمیدانم باید خوشحال باشم كه به سمت جلو رفته و تصمیم نگرفته به جای فرار از میان ردیف دندانها به گوشه دنج دهان پناه ببرد!؟) این فشار را هر آن حس میكنم، به ویژه همین چند ساعت پیش كه چنان لبام را گاز گرفتم كه لذت تمام خوردنهای چند هفته اخیر را بر باد داد!!
خدایا! میدانی و من بهتر میدانم كه قدر سلامتیام را نمیدانم. (میدانی كه این كه نوشتم از «ناشكری» و «شكایت» بری است. فقط داستانكی و شرح حالی بود.) پس، از آن معرفت و رفاقتی كه میدانم و میدانی كه زیادش را داری، كمی خرج كن و این نعمت را از ما نگیر اما به نیازمنداناش ببخش!
تولهسگ اصحاب كهف: واق!
سگ اصحاب كهف: چي بابا!؟
- وق واق!
- نه عزيزم! الان نميشه. يه ساعت صبر كن من برم با اينا تو اين غاره تا آبا از آسياب بيافته، زود ميام پيشت.