نفهميدم اين نسل سوخته بالاخره كدام است؟ ما كه از وقتي چشم باز كرديم اوضاع گه اندر عقرب‌مان را شناختيم و راه‌هاي سوزش و سازش را. پدرانمان اما نسلي سوخته‌ترند. چه براي سال‌هاي ميان‌سالي و پيري‌شان مي‌انديشيدند و چه شد. اوضاع اصلا آن‌طور كه فكر مي‌كردند پيش نرفت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۶ساعت 12:14 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

مشكل بزرگي كه در دوران «دبيرستان» داشتم اين بود كه مگر اين همه «دانش‌آموز» پشم‌اند كه اسمش را گذاشته‌اند «دبير»ستان؟! البته اين مشكل ريشه در دوران كودكي داشت. آن موقع به «دبستان» فكر مي‌كردم و مي‌پرسيدم از خودم اين «دب» چيست!؟ آن‌موقع مي‌گذاشتم به حساب بي‌سوادي و طفل‌بودن، اما بزرگ و مثلا باسواد هم كه شدم نفهميدم. ولي به هر حال از اين دو مورد كه بگذريم «دانش‌گا» اسم با مسمايي است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۶ساعت 12:14 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

دي‌ي دي ري دي ري دي ديد ديد

دي‌ي دي ري دي ري دي‌ي ديد ديد...

يه زنگ موبايل شنيدم. خوشم اومد - يا خوشم هم نيومده باشه يه روز كامل تو مخم اكو شده بود - اما نمي‌دونستم چه‌جوري براتون بزنمش (با نوشتن). گيرم كه سولفژ بلد بودم. از كجا معلوم كه شما هم بلد باشيد؟

به هر حال مهم نيست. شما حتما مي‌تونيد يه ملودي زنگ موبايل پيدا كنيد كه مثل اين نوشته باشه. فرض كنيد منظورم همان بود. اين همه زنگ. مثلا من كه زنگ موبايلم خيلي خوب با اين مچ (متچ! Match!) مي‌شود. شما هم امتحان كنيد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۶ساعت 12:11 AM  توسط حسام دات كام  | 

 

دیروز اولین سالگرد مرگش بود. هیچ حرف جدیدی نیست... فقط افسوس و حرف­های سال گذشته. 

 

 

این آهنگ را خیلی دوست دارم:

 

Wined and dined

 

Wined and dined, oh it seemed just like a dream!
Girl was so kind.
kind of love I'd never seen
only last summer, it's not so long ago...
just last summer, now musk winds blow...

Chalk underfoot, life I should prove
dancing in heat, our love and you...

Wined and dined, oh it seemed just like a dream!
Girl was so kind.
kind of love I'd never seen
only last summer, it's not so long ago...
just last summer, now musk winds blow...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر ۱۳۸۶ساعت 9:39 AM  توسط حسام دات كام  | 

                               

خدا را شكر كه در «هم‌ميهن» را بستند. حالا ديگر نگران انتخابي سخت از بين دو تا روزنامه‌ي خوب نيستيم. مجبوريم «شرق» بخريم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر ۱۳۸۶ساعت 10:31 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

- نيمه شب بود و نفهميدم چرا بيدار شدم. شايد سنگيني آن نور را حس كردم. چشم كه باز كردم اتاق روشن بود. آرام غلتيدم و سر بالا آوردم و ديدمش. ماه را. قرص كامل. انگار تنها و ساكت، فقط و فقط براي من نصب شده بود! فقط براي آن‌كه آن اتاق را پر از آن نور موهوم كند. «خدايا! اين موقع شب چه وقت اين شوخي شهرستاني‌هاست؟! نگفتي بيدار مي‌شوم و منظره را مي‌بينم و به سرم مي‌زند؟...» خوشبختانه ناتواني خستگي و خواب‌آلودگي، توانايي چشم برگرفتن از آن آسمان روشن نيمه‌شب را به من داد و چشمانم را بستم.

- هنوز سالي از فوت مادربزرگم نمي‌گذشت. پيچيديم توي كوچه و... «خدايا!» جايي خيلي دورتر از انتهاي كوچه، ماه عين... –ماه را اين‌جور مواقع فقط به خودش مي‌توان تشبيه كرد-  عين ماه به ما زل زده بود. قرص كامل. و بزرگ. و زرد... قرمز؟ نارنجي؟ پدر به ماه خيره بود و تعريف مي‌كرد: «ننه شب‌هاي ماه چهارده دستي به صورت ما بچه‌هايش مي‌كشيد و صلوات مي‌فرستاد.»

- يك شب پاييزي بي‌نظير، كه نيمه‌شب بود! روي تراس، جز ما چند نفر و سكوت، آسمان بود و تنهايي تكه‌ابرهايي و ماه. قرص كامل. در درندشت آسمان تيره، اما روشن. به ماه كه خيره مي‌شدي وهم بود و وهم. «اين لعنتي (اشاره به ماه) حالا كه همه چيز از ماهيتش مي‌دانيم و عكس يادگاري آرمسترانگ روي آن را هم، همه ديده‌ايم هنوز خيال‌انگيز است و هنوز توانايي به چالش كشيدن سلامت عقل را دارد!»

من كه به داستان گرگ‌نمايان شب‌هاي ماه شب چهارده اعتقاد دارم. الان كه سالي دو سه بار ماه را مي‌بينيم. تصور كنيد مردم آن زمان را در آن طبيعت و در آن شب‌ها، كه ماه را مي‌ديدند و در موارد فاجعه‌بار و خسارت‌زا به آن خيره مي‌شدند. حالا شايد دندان‌تيز و گوش‌گرگي نمي‌شدند. اما حتما اگر الان ما را ك...خل مي‌كند، آن‌ها را كم از گرگ و زرافه نمي‌كرده است.

 

مجال ديگري باشد داستان آن شب كه اول بار ماه‌گرفتگي رويت كردم را هم مي‌گويم. داستان شبي كه هفتاد ركعت نماز آيات بر من واجب كرد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر ۱۳۸۶ساعت 10:24 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

در خانمان خرابي خود سعي مي‌كند - چون غنچه هر كه دم ز دل شاد مي‌زند

از دل نمي‌رسد نفس عاشقان به لب – بلبل ز بي‌غمي است كه فرياد مي‌زند

 

صائب

 


اين ‌آلبوم «راز گل» عليرضا افتخاري (پيش از عصر جاهليت) را اگر نشنيده‌ايد بدانيد كه نه دنيا را داريد نه آخرت را. كنكور آخرت ازش سوال مي‌آيد! چون واقعا يك چيز ملكوتي عجيبي دارد...

آن زمان شاهكارها چه بيشتر بودند. (نوستالژي؟)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر ۱۳۸۶ساعت 10:22 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

دو چشمه از ادبيات معاصر كه هر روز به كرات از راديوي فرهنگ‌سازمان مي‌جوشند:

۱- ...جمجمك برگ خزون ، اينه بخت بي‌گناه – غنچه گل‌گل شكره ، شب قضا و قدره – مهر و مهتابو ببين...!

شعر  از استاد علي معلم دامغاني بزرگ و عزيز!

۲- داروگر! قورررررررر....!!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر ۱۳۸۶ساعت 11:30 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

 مقدمه (يادي از شبي كه چشمم نخفت!):

دو سال پيش به يادم آمد. چنين روزهايي بود. شب سوم تير )روز برگزاري مرحله‌ي دوم انتخابات رياست جمهوري( كه تا صبح اعلام نتايج از نگراني و فشار عصبي خواب به چششم نيامد. نگراني از اوضاع مملكت و خودمان نبود كه اول مدت‌هاست از بهبودش قطع اميدكرده‌ام. تا اوضاع مديريت‌ها هم چنين است و اخلاق و فكر مردم تا ريشه پوسيده و كرم‌خورده، چه فرقي مي‌كند از كدام سمت و جناح بر اسب بي‌زين و چموش مملكت و جامعه بپرند؟!

نگراني مني كه عشق اولم سينما است و عزمم در سينماگر شدن جدي، روي كار آمدن شخصي بود كه چهره و سكناتش يادآور كتاب‌سوزان قرون وسطي است و تصور جو فرهنگي –و خصوصا سينمايي- در دولت او، همان كابوسي بود كه آن شب با چشمان بيدار ديدم.

1- كابوسي كه به حقيقت مي‌پيوندد

فيلم از ميانه گذشته بود كه ياد آن خاطره افتادم. (نگراني‌ها و كابوس‌هاي آن روزها در مدتي كوتاه‌تر از دو سال به عادي‌ترين جزييات روزانه تبديل شده‌اند.) آن كابوس بر پرده‌ي سينما بود. اين فيلم به شهادت سيمرغ بلورين جشنواره‌ي دولتي، بهترين فيلم سال گذشته‌ي سينماي ايران است. اگر بگويند جايزه مغرضانه و با هدف به اين فيلم داده شده، اسمش تهمت و اتهام يا گلايه يا پرسش و ترديد نيست، عين واقعيت است. چون روز و چون حقيقت روشن.

...

روي «ادامه‌ي مطلب» (لينك زير) كليك كنيد و دنباله را بخوانيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر ۱۳۸۶ساعت 11:24 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

 1- پارك وي: آقاي جيراني! من هنوز اعتقاد دارم!

«پارك‌وي» را هم ديدم و هنوز هم معتقدم كه جيراني بالاخره روزي يكي از بهترين شاهكارهاي سينماي ايران را خواهد ساخت. بنابراين بار ديگر با اشتياقي بيش از پيش به ديدن فيلم بعديش خواهم رفت و باز نااميد نخواهم شد و باز در تمام فيلم به اين فكر خواهم كرد كه اين فيلم كارگرداني عالي دارد كه خوش سليقه است و جزييات را ديده و شعور سينمايي دارد و مي‌داند چه مي‌كند و فيلمش هم خوش‌ساخت است... اما هر بار نمي‌فهمم چه چيز، فيلم را آشغال و بي‌سر و ته و مزخرف مي‌كند!

دو توصيه از سر استيصال:

- توصيه‌ي اول: آقاي جيراني تو رو خدا به مرگ سر ننه‌ت قسمت مي‌دهم! دست از فيلم‌ساختن در مورد بيماران رواني غيرتي و آدم‌كش بردار. (تو كه بعيد مي‌دانم تا حالا حتي يك بچه دبستاني آي-كيو پايين هم ديده باشي، چه برسد به بيماران رواني خفن! وگرنه ديوانه‌هاي فيلمت اين‌قدر باورناپذير نبودند.)

دليل براي توصيه‌ي اول: چرا «صورتي» بهترين فيلمت است؟ چون آدم‌هايش رواني نيستند و موضوع هم در مورد خانواده و ازدواج و طلاق است.

- توصيه‌ي دوم: ...

اول دليلش! : آقاي جيراني كه مولف اصطلاح «سينماي بدنه» هستي و سنگ گيشه و اجتماع و مخاطب به سينه مي‌زني. در جامعه‌اي كه رييس‌جمهورشان عشق‌شان است، چون لباس چرك دارد و عريضه مي‌گيرد و عين مردم كوچه‌بازار حرف مي‌زند و سياست‌مداري مي‌كند، تو برو پرشياي فيلم «سالاد فصل» را بكن پونتياك قرمز اصفهان-14! و آدم‌ها و موضوعات فيلمت يكي عجيب‌تر از ديگري.

خود توصيه: ...نيازي هست بگويم؟!

 

2- اون‌جاي آدم خايه‌مال!

اين هم اشاره‌اي موردي به یادداشت روز «هم میهن» امروز دارد، نوشته‌ي نيما حسني‌نسب در مورد كيميايي. و اشاره‌اي كلي به همه‌ي دستمال به دستان، به خصوص نويسندگان مجله‌ي «فيلم» كه همين حسني‌نسب سردسته‌شان است. به خصوص از زماني كه چپ و راست نقد مثبت به «حكم» بستند، كه فقط دل استاد۱ را به دست بياورند! و اي كاش از هرچيز نداشته‌ي فيلم‌ها تعريف مي‌‌كردند، جز ساختار و تكنيك سينمايي فيلم‌هايش كه خودش هم منكرش است.

من نمي‌دانم اگر به قول خودش از اين‌جا تا قم فيلم گرفته، دليل مي‌شود كه فيلم‌ساز خوبي است و سينما مي‌داند. آقاي حسني‌نسب، كيميايي كه هيچ، خود من تا حالا هزاران بار از اول عمر تا الان رفتم خلا! پس پسماندهاي من و ايشان هم خيلي باارزش است؟! (معذرت مي‌خواهم بابت لحن! طبق معمول مثال بهتري به ذهن ناپاك نجسم نرسيد!!)

خلاصه اين بحث سر دراز هفتاد من مثنوي كاغذ است! جمع‌بندي بحث همان كه گفتم: اون‌جاي هرچي آدم خايه‌ماله!!

 



1- خداييش! به كيارستمي، مهرجويي، بيضايي مي‌گويند «استاد». اين‌كه ارزني سينما نمي‌داند هم...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر ۱۳۸۶ساعت 11:44 PM  توسط حسام دات كام  |