علم بهتر است يا مرگ؟!
يعني شما واقعا فكر كرديد كه آن بارسالار مزبور در اقصاي غور، وقتي از شترش پرت شد و با گردن به زمين آمد، شروع به سرودن شعر و دوبيتي كرد و سعدي1 هم سر و مر و گنده، واكمن به دست، بالاي سرش ايستاده بود تا رسالهش را پربارتر كند؟! در مورد بقيهي حكايتها هم همينطور. بالاخره يك چيزي ديده يا تصور ميشده و چهار تا هم ميگذاشتهاند رويش و بعد با آب و تاب و نظم مينوشتهاند و…
حكايت معروف ابوريحان بيروني در لحظات مرگ هم از اين قاعده مستثني نبوده است. بنده پژوهشي مستند و علمي در اينباره انجام دادهام تا بدانم آن ماجرايي كه در كتاب دبستان خوانديم در اصل چه بود و در حقيقت به دنبال پاسخ اين سوال بودم كه ابوريحان در آن لحظات چه پرسيد. اين نتيجهي اين تحقيقات است:
روايت اول. روايت اول در كتاب «الكون و المكان في المخرج من يجبجب البنيري و الهزار نكتهي ديگر» آمده است كه ابوالمشعشع خازن حرارتي لامصب از دانشمندان بنام كه دستي هم بر آتش داشت به عيادت ابوريحان رفته بود. بيروني وي را گفت: خازن! سه تا قانون هست، من تا حالا دوتايش را كشف كردهام و آن يكي را اجل، مهلت كشف نخواهد داد. اينها را به اسم من منتشر كن كه «اين دو قانون نيمهكاره به اسم من ثبت شود و بميرم بهتر است يا اين اسحاق نامرد [...] هر سه را به نام خودش بزند و من هم خبر مرگم» سپس به ميز اشاره ميكند كه قوانين را در آنجا گذاشته بود. خازن كه دستي هم بر آتش داشت، به جاي قوانين نسخهي ابوريحان را بر ميدارد. ريحان (دختر يا شايد هم پسر ابو!) قوانين را به داروخانه ميبرد و آنجا به سخرهاش ميگيرند! ايضا خازن را كه نسخهي طبيب را به مجله برده بود! ابوريحان هم از بيدارويي ميميرد و قوانين هم نهايتا به دست اسحاق ميافتد و او سومي را هم كشف و به نام قوانين نيوتون منتشر ميكند. (ميبينيد! اين غربيها همه چيزشان را از ما دارند!)
روايت دوم. اما دومين روايت از كتاب «المقالات و المعاني في الممالك التباني و العلوم و الفصول انهم كيف بما خرجتم لعلكم متقون صدق الله العلي العظيم» نقل شده است به قلم سروانتس! كهابن خالطور ذوالمكافات مه نخشب كه از طبيبان بنام بود و دستي هم بر آتش داشت(!) به عيادت ابوريحان رفت. ابوريحان وي را گفت: اي مه نخشب! اين «بروصطاط» چيست؟2 دكتر گفت سرطان بروصطاط داري! «من بدانم كه دارم از سرطان بروصطاط ميميرم بهتر است يا بهتر است كه ميدانم و بميرم.»3 وی نیز پاسخش بداد كه چون پاسخش مفصل و علمي بود و از حوزه و حوصلهي بحث خارج است از نقل آن چشمپوشي ميكنيم.
روايت سوم. سادهترين روايت در اينباره در رسالهي «الفبريه تيل جانويه، دبي چه كيفي داره» آمده است. ابوالطابلو بالبورد نفاضولين كه از بنگاهداران بنام بود و دستي هم برآتش داشت از خانهي ابوريحان ميگذشت. ابوريحان پرسيد: پژمان!4 ساعت چند است؟ وي به طعنه پاسخ داد: كژخل! ساعت به چه كارت آيد؟! ميخواهي ببيني چند دقيقه ديگر زنده خواهي ماند؟! ابوريحان بر آشفت: «در آن دنيا وقتي براي پركردن فرم پرسيدند ساعت چند است، خودم بدانم و بگويم و بميرم بهتر است يا دو ساعت معطل بشوم كه بروند پروندهام را بيرون بياورند و ببينند و بميرم بهتر است؟!» بعد سكته كرد و مرد!
روايت چهارم. در كتاب پزشكي سال 2007 مقالهاي به قلم آلبرت مارگارين از دانشگاه آزاد واحد كاروليناي سفلي 5 چاپ شده و در آن بيمارياي جديدالكشف معرفي شده است كه نامش را «آنتي فيموس اكسپرشن فوبيا»6 يا «عفاف»! گذاشتهاند. به عنوان مثال ابوريحان كه به اين بيماري مبتلا بوده و دستي بر آتش داشته، چون ميخواسته است مرگي تاثيرگذار داشته باشد به هر كس ميرسيده -يا در حقيقت چون در بستر بوده است؛ هر كس به او ميرسيده- سوالي ميپرسيده و خلاصه دهان همه را آره! بالاخره هم بعد از يكي از همين سوالات بوده است كه صداي ناله و شيون از خانه برآمده است و... خداوند عمر با عزت و مرگ با عزت نصيب همهي بندگانش كناد!
1. از شاعران بنام ايراني كه دستي هم بر آتش داشته است!
2. البته ابوريحان اگرچه خود دانشمندي بنام بود و دستي بر آتش داشت اما پزشكي حوزهي غيرتخصصياش بود.
3. ابوريحان حال خوشي نداشته و يك كمي جملهبندياش... البته منظورش را كه متوجه شديد!!؟!
4. بچهها پژمان صدايش ميكردند.
5. Science of Bachelor Party! دانشجوي رشتهي مهندسي انتخابات كه دستي هم بر آتش دارد.
6. A.F.E.P. (Anti Famous Expression Phobia)
“…but Catholicism for me was 'die now, pay later'”!
Mickey Saux in Woody Allen’s Hannah and Her Sister’s
عنوان: نام آهنگي است از Tom Waits
Complaining about
اولين بار كه پيام دعوت به شركت در اين... در اين نميدانم، رايگيري؟ نظرسنجي؟ چي؟ را دريافت كردم اول از همه اين به ذهنم رسيد كه اگر چرخانندگان گوگل خودشان را براي پاسخ به زحمت بياندازند، آن جواب نامهاي با اين مضمون خواهد بود:
Dear Pollers!
Please stop sending these useless nonsense messages for you are not even allowed to use our program: Google Earth! Yet you are complaining about its content!!
اما فرض كنيم كه ما حق داريم به اين اشتباه ناسهوي اعتراض كنيم –كه داريم. مثلا ما هم ميگوييم كه اين امضاها متعلق به افرادي است كه خارج از ايران از اين برنامه استفاده ميكنند تا حق اعتراضي براي مديران اين شركت نباشد. يك احتمال ديگر كه -در وضعيتي كه اعراب همينجور دنبال خريدن يك چيزي، از سهام بويينگ گرفته تا تيمهاي باشگاهي انگليس هستند- چندان هم ضعيف نيست دريافت اين نامه است:
الايرانيون العزيز
انا صاحب و المالك للشركه المعظمه الغوغل!! شي ميغيد شما؟!
هر چقدر هم كه تحقير شويم و كسي گوش به حرف ما ندهد باز هم دليل نميشود كه ما از جمعآوري يك ميليون امضا كه هيچ، ده ميليون امضا براي جلوگيري از ترويج نام غلط براي خليج فارس دست بكشيم. بالاخره تيري است در تاريكي. (از اين پاراگراف به بعد ديگر دارم حرف جدي ميزنم ها!) اما اين نكات حائز اهميت هستند. يادمان باشد:
اصل مطلب را در ادامهي مطلب بخوانيد!