اين مطلب پيوستي است بر مطلب پايين. يعني خب بهتر است كه اول آن را بخوانيد بعد اين را. پيوست مي‌شود چون قرار نبود كه جزيي از اين نوشته باشد اما حالا كه مي‌خواستم بنويسمش چرا جدا از اين:

 

هفته‌ي پيش، صبح از خواب بيدار شدم و سريع تلويزيون را روشن كرده و به كانال‌هاي سي.ان.ان و بي.بي.سي رفتم. حدود هفت دقيقه به پايان زمان راي‌گيري انتخابات آمريكا مانده بود و نتايج بلافاصله اعلام شد و هر دو شبكه دقايقي طولاني را به نمايش شادي مردم گذراندند. از مردمي كه يا خيلي ساده از شادي ناشي از انتخاب فرد محبوب‌شان فرياد مي‌كشيدند يا اميد به شعار «تغيير» در آن‌ها شور و شوقي ايجاد كرده‌بود، تا سياهاني كه از خوشحالي انتخاب يكي از هم‌نژادان‌شان اشك مي‌ريختند. بلافاصله اين نكته از ذهنم گذشت كه آيا مي‌شود سال ديگر، ما هم چنين اميدوارانه فرياد خوشحالي هم نه، فقط آهي براي خالي‌كردن دلشوره‌ها و نااميد‌ي‌هايمان بكشيم؟ يا بايد –اين طور كه با چاشني قطعيت(!) پيداست- بايد نااميدوارانه‌تر از پيش به تماشاي سقوط‌مان -در سراشيبي- كه چه عرض كنم، به تماشاي سقوط ‌آزادمان بنشينيم و تمام اميد‌مان را معطوف اين كنيم كه براي اين يارو حكم رياست ابدالدهري نبرند!1

چه اميدي دارم به آينده‌ي اين مملكت كه نه، به آينده‌ي مردمش، كسي مثل من... چه اميدي دارم به آينده‌ام وقتي نيمي از ذهن و تمركز و انرژي‌ام هر روز و هنوز در گير و دار رفتن و ماندن است؟



۱- نمي‌خواهم بحث انتخاباتي راه بياندازم ولي فكر كنم خيلي‌ها با اين موافقند كه رييس‌مان ثابت كرده كه «بد و بدتر» نكته‌ي بسيار مهمي است و در حال حاضر تقريبا هر كسي –حداقل از اين گزينه‌هاي مطرح- بيايد مي‌توان گفت حداقل مي‌تواند جلوي افزايش شيب سقوط‌مان را بگيرد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۷ساعت 8:50 PM  توسط حسام دات كام  | 

نوستالژيك با رايحه‌ي جديد نااميدي 

مسلما اين مطلب بايد خيلي پيش از اين –به دلايلي كه در ادامه خودتان متوجه‌اش خواهيد شد- نوشته مي‌شد. ولي خواهيد ديد كه نوشته‌شدنش در اين زمان خيلي هم بي‌ربط نيست و مهم‌تر از همه اين بود كه بالاخره اين حرف‌ها گفته شوند.

مقدمه: در اين‌ چند سال گذشته، هر بار، در آستانه‌ي آغاز پاييز، در ستايش اين فصل دوست‌داشتني و غريب نوشته‌ام و هنوز نمي‌دانم كه چه سري است كه اين فصل را اين چنين رمزآلود و غم‌آلود و عميق و پر از خاطره مي‌كند. اما بي‌شك يكي از دلايلش هم‌زماني بسياري از اتفاقات منظم و غيرمنظم، خواسته و ناخواسته، پيش‌بيني‌شده و نشده‌ي زندگي‌مان با اين فصل است. از رفتن به مدرسه گرفته تا مثلا براي من آن سفر فراموش‌نشدني و رويايي كه هنوز كه هنوز است وقتي سوز روزهاي اول پاييز مي‌زند زير لباس‌هاي تابستانه، همه‌ي خاطراتش را دوباره تازه مي‌كند. حالا اين مطلب را در حالي مي‌نويسم كه باران پاييزي عزيزي همين بيرون پنجره آرام صدا مي‌‌كند.1

طرح موضوع: عجيب است. آن هفته كه حامد و هستي مي‌رفتند، هنوز تا شروع پاييز زمان زيادي بود اما هوا يك‌جوري شده بود كه داشتم با خودم مي‌‌گفتم: امسال پاييز خيلي زود دارد مي‌آيد و سرماي سختي شايد داشته باشيم... اگرچه چند روز بعد تابستان هم دوباره برگشت و تا چند هفته‌ي ديگر هم ماند اما با آن هواي شبه‌پاييزي يك برگ خاطره‌ي ديگر به خاطرات روزهاي آغاز پاييز اضافه شد؛ دو نفر از دوستان‌مان (من بهترين دوست ندارم كه بگويم «از بهترين دوستانم». همه‌ي دوستانم بهترين‌شان هستند!) از ايران رفتند تا شايد هميشه در آمريكا بمانند. اين موضوع هم خوراك غروب‌‌هاي پاييز است... اما حالا ديگر سوز پاييز، غروب‌هايش و غم آزاردهنده و در عين‌حال دوست‌داشتني بعدازظهرهاي جمعه‌ي آن فقط نوسالژيك نيستند... حالا از ‌آن‌ها بويي شبيه بوي «نااميدي» مي‌آيد.

تحليل موضوع(!): در كشوري كه مسئولانش به راحتي، اوضاع قمر در عقربش را -براي مردمي كه بسياري براي تامين نيازهاي اوليه‌‌شان جان‌ و سلامتي‌شان را هزينه مي‌كنند- اوضاعي پر از گل و بلبل نشان مي‌دهند. و در كشوري كه... در كشوري كه خب خودتان وضعش را خوب مي‌دانيد! در اين كشور، صحبت از عواملي كه اميد به زندگي و آينده و كيفيت روحي را در پي دارند شايد كمي زياده‌روي باشد. فراموشي اولويت‌ها شايد. و شايد براي خيلي از همان دروغ‌گويان، حتي قابل طرح هم نباشد. اما همان روزها به اين فكر مي‌كردم كه كيفيت روحي-رواني زندگي در كشوري كه بسياري از جوانانش هميشه يك چشم به راه خروجي از آن كشور را دارند، از بسياري جهات پايين خواهد بود. از خانواده‌اي كه اگر چه با ميل و علاقه و افتخار، شرايط بهتر تحصيل و زندگي را براي فرزند‌شان تامين مي‌كنند اما در عين حال مصاحبت و هم‌نشيني با او را هم از دست مي‌دهند بگذريم. من پيش و بيش از هر چيز نگران جمع دوستاني بودم كه عملا از هم پاشيدند.2 اما در حالي كه اين روزها به هر كسي مي‌رسي بعد از سلام و احوال‌پرسي مي‌پرسي «تو كجا مي‌روي؟»، «تو كي ‌مي‌روي؟!» كم‌كم همين تعداد اندك دوستان هم از دست خواهند رفت و آن‌وقت چه كسي جايگزين دوستاني مي‌شود كه نتيجه‌ي سال‌ها با هم درس خواندن و با هم سفر رفتن و با هم زندگي‌كردن بوده‌اند. آن وقت است كه شايد تو هم آن چشم ديگرت را با دو چشم قرضي اضافه به همان در خروج بدوزي چون ديگر اميدي براي ماندن و اميدي براي آينده نمانده است. نه! زياده‌روي نمي‌كنم. هيچ‌وقت اين‌ جمله را كه مثلا «همه‌ي زندگي‌ام دوستانم هستند» يا «اول دوستانم بعد هر چيز ديگر» يا هر چيزي با چنين مضاميني را از من نخواهيد شنيد اما خب همه‌ي زندگي هم كه غذا خوردن نيست. با اين حال كسي بدون آن زنده نخواهد ماند!



1- تاريخ نوشته‌شدن اين مطلب با تاريخ پست آن تفاوت دارد. خالي نمي‌بندم!

2- اگر چه در اين مدت ديدم كه وضعيت چنان هم بد نبود و از طرفي شايد حتي فرصتي پيش آمد تا با بعضي ديگر از دوستان روابط نزديك‌تري برقرار كنم (كه يا تحت تاثير اين اتفاقات بود يا نبود)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۷ساعت 8:47 PM  توسط حسام دات كام  | 

 

سياست و مملكت‌داري كشور هر روز دارد پيچيده‌تر و سياه‌تر و... گه‌تر مي‌شود. تحليل و پيش‌بيني و گمانه‌زني براي خود سياست‌مداران و گردن‌كلفت‌ها و تصميم‌گيرنده‌ها و دست‌اندركاران(!) سخت‌تر مي‌شود و نمي‌دانم چرا سياسي‌نويسان استعفا نمي‌دهند و مردم عادي هم كه...

اما حالا كه آب‌ها از آسياب كردان افتاده و دارد در هياهوي هزاران اتفاق هر روزه گم مي‌شود، هنوز جاي گفتن دارد كه اين اتفاقات نشان داد كه «اخلاق» در جامعه ديگر هيچ ردپا و نام و نشاني ندارد. مي‌گويم «جامعه»، چون اين سياست‌مداراني هستند كه نمايندگاني از مردم و جامعه‌ و برخاسته از آن‌اند و در عين‌حال خواه-ناخواه، از سر اجبار يا اختيار و آگاهانه يا ناآگاهانه الگوي رفتار مردم.

اما اين داستان‌ها نشان داد كه در اين مردم «رسوايي» ديگر معنايي ندارد. اگر كسي بخواهد كه دروغگوي رسوا از سمتش كنار رود انگار عجيب‌ترين و دست‌نيافتني‌ترين و توجيه‌ناشدني‌ترين درخواست را كرده. در حالي كه تا چندي پيش رسوايي‌ها با «تكذيب» و «توجيه» پاك مي‌شدند حالا اين فرد با بي‌شرمي دروغ‌هايش را با دروغ‌هايي ديگر (و حتي آشكارتر) مي‌پوشاند. در حالي كه طبع انساني بايد او را از اين بترساند كه حتي اگر يك در هزار هم امكان برملايي اين دروغ در برابر اين جمعيت باشد، نبايد حتي لحظه‌اي به آن فكر كرد (يا شايد من انسان نيستم كه اين‌طور فكر مي‌كنم!؟) او در عين بي‌شرمي قطاري از دروغ را رديف مي‌كند و جايي كه ذره‌اي احترام و شخصيت را نمي‌توان برايش متصور شد، شعور و شخصيت همه‌ي شنوندگان اين دروغ‌ها را هم زير سوال مي‌برد و...

گازمان با قيمت ارزان فروخته مي‌شود؟ نفت‌مان به تاراج مي‌رود؟ درياي خزر را از چنگ‌مان در آوردند؟ تخت‌جمشيد و ديگر آثار نابود مي‌شوند؟ فداي سرمان! دارندگي و برازندگي! به درك! بياييد نقش‌جهان را هم بولدوزر بزنيد و جايش پاساژ بسازيد! ديگر منابع كشور را هم –كه از اول هم مال ما نبوده!- ببريد. اسم آن آب‌ها هم خليج عربي و خليج زهرمار!! چرا بر اين‌ها افسوس بخوريم وقتي بزرگترين خيانتي كه بر ما رفت آموزش همين اخلاق بود در جامعه.

امروز با مهندس اميدي در مورد همين موضوع و رواج بي‌اعتمادي و بي‌مسئوليتي صحبت مي‌كرديم كه خود مفصل بود و اين خاطره را برايش تعريف كردم كه چندي پيش وقتي راهنما زدم كه وارد پيچ بشوم، پيكاني از همان سمت من، مصرانه و در حالي كه چيزي تا ماليدن دو ماشين به هم نمانده بود عبور كرد و البته بعد هم مجبور شد با مشقت خود را از دهانه‌ي آن پيچ در آورد چون اصلا راهش مستقيم بود و حتي قصد پيچيدن هم نداشت و من مانده بودم كه چرا يك ترمز كوچك نزد تا من بپيچم تا خودش هم بي‌دردسر از سمت ديگر من راهش را برود. اين اتفاق بارها برايم افتاده. مثلا در همان روز سه بار! به ليلا گفتم ديگر راهنما نمي‌زنم چون برعكس عمل مي‌كند! كار را سخت‌تر مي‌كند. درحالي كه از سر احترام به راننده‌ي ديگر يا دست‌كم به اجبار قانون راهنما مي‌زني، راننده‌ي ديگري كه در آن خط است سرعتش را دو برابر مي‌كند تا پيش از پيچيدن تو سبقت بگيرد و به مسير مستقيمش ادامه بدهد. گفتم اگر روزگاري هر رفتار خلاف عرف و قانون و شرع انسان‌ها با «طمع و حرص» يا با «نداري و اجبار» يا هر چيز ديگري از اين دست توجيه و ريشه‌يابي مي‌شد، رفتارهاي امروزه‌ي مردم ديگر... من كه درمانده‌ام كه از سر چيست؟ چه توجيهي دارد؟ چرا؟... اين مردم تربيت‌يافته‌ي چه كساني هستند؟ ادب از كه آموخته‌‌اند!؟ نسل بعدي را چگونه تربيت مي‌كنند؟ چه سياست‌مداراني را بر سر كار خواهند گذاشت؟...

به قول مهندس اميدي بزرگترين خيانت به اين ملت تربيت 70 ميليون آخوند بوده است!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۷ساعت 8:39 PM  توسط حسام دات كام  |