سياست و مملكت‌داري كشور هر روز دارد پيچيده‌تر و سياه‌تر و... گه‌تر مي‌شود. تحليل و پيش‌بيني و گمانه‌زني براي خود سياست‌مداران و گردن‌كلفت‌ها و تصميم‌گيرنده‌ها و دست‌اندركاران(!) سخت‌تر مي‌شود و نمي‌دانم چرا سياسي‌نويسان استعفا نمي‌دهند و مردم عادي هم كه...

اما حالا كه آب‌ها از آسياب كردان افتاده و دارد در هياهوي هزاران اتفاق هر روزه گم مي‌شود، هنوز جاي گفتن دارد كه اين اتفاقات نشان داد كه «اخلاق» در جامعه ديگر هيچ ردپا و نام و نشاني ندارد. مي‌گويم «جامعه»، چون اين سياست‌مداراني هستند كه نمايندگاني از مردم و جامعه‌ و برخاسته از آن‌اند و در عين‌حال خواه-ناخواه، از سر اجبار يا اختيار و آگاهانه يا ناآگاهانه الگوي رفتار مردم.

اما اين داستان‌ها نشان داد كه در اين مردم «رسوايي» ديگر معنايي ندارد. اگر كسي بخواهد كه دروغگوي رسوا از سمتش كنار رود انگار عجيب‌ترين و دست‌نيافتني‌ترين و توجيه‌ناشدني‌ترين درخواست را كرده. در حالي كه تا چندي پيش رسوايي‌ها با «تكذيب» و «توجيه» پاك مي‌شدند حالا اين فرد با بي‌شرمي دروغ‌هايش را با دروغ‌هايي ديگر (و حتي آشكارتر) مي‌پوشاند. در حالي كه طبع انساني بايد او را از اين بترساند كه حتي اگر يك در هزار هم امكان برملايي اين دروغ در برابر اين جمعيت باشد، نبايد حتي لحظه‌اي به آن فكر كرد (يا شايد من انسان نيستم كه اين‌طور فكر مي‌كنم!؟) او در عين بي‌شرمي قطاري از دروغ را رديف مي‌كند و جايي كه ذره‌اي احترام و شخصيت را نمي‌توان برايش متصور شد، شعور و شخصيت همه‌ي شنوندگان اين دروغ‌ها را هم زير سوال مي‌برد و...

گازمان با قيمت ارزان فروخته مي‌شود؟ نفت‌مان به تاراج مي‌رود؟ درياي خزر را از چنگ‌مان در آوردند؟ تخت‌جمشيد و ديگر آثار نابود مي‌شوند؟ فداي سرمان! دارندگي و برازندگي! به درك! بياييد نقش‌جهان را هم بولدوزر بزنيد و جايش پاساژ بسازيد! ديگر منابع كشور را هم –كه از اول هم مال ما نبوده!- ببريد. اسم آن آب‌ها هم خليج عربي و خليج زهرمار!! چرا بر اين‌ها افسوس بخوريم وقتي بزرگترين خيانتي كه بر ما رفت آموزش همين اخلاق بود در جامعه.

امروز با مهندس اميدي در مورد همين موضوع و رواج بي‌اعتمادي و بي‌مسئوليتي صحبت مي‌كرديم كه خود مفصل بود و اين خاطره را برايش تعريف كردم كه چندي پيش وقتي راهنما زدم كه وارد پيچ بشوم، پيكاني از همان سمت من، مصرانه و در حالي كه چيزي تا ماليدن دو ماشين به هم نمانده بود عبور كرد و البته بعد هم مجبور شد با مشقت خود را از دهانه‌ي آن پيچ در آورد چون اصلا راهش مستقيم بود و حتي قصد پيچيدن هم نداشت و من مانده بودم كه چرا يك ترمز كوچك نزد تا من بپيچم تا خودش هم بي‌دردسر از سمت ديگر من راهش را برود. اين اتفاق بارها برايم افتاده. مثلا در همان روز سه بار! به ليلا گفتم ديگر راهنما نمي‌زنم چون برعكس عمل مي‌كند! كار را سخت‌تر مي‌كند. درحالي كه از سر احترام به راننده‌ي ديگر يا دست‌كم به اجبار قانون راهنما مي‌زني، راننده‌ي ديگري كه در آن خط است سرعتش را دو برابر مي‌كند تا پيش از پيچيدن تو سبقت بگيرد و به مسير مستقيمش ادامه بدهد. گفتم اگر روزگاري هر رفتار خلاف عرف و قانون و شرع انسان‌ها با «طمع و حرص» يا با «نداري و اجبار» يا هر چيز ديگري از اين دست توجيه و ريشه‌يابي مي‌شد، رفتارهاي امروزه‌ي مردم ديگر... من كه درمانده‌ام كه از سر چيست؟ چه توجيهي دارد؟ چرا؟... اين مردم تربيت‌يافته‌ي چه كساني هستند؟ ادب از كه آموخته‌‌اند!؟ نسل بعدي را چگونه تربيت مي‌كنند؟ چه سياست‌مداراني را بر سر كار خواهند گذاشت؟...

به قول مهندس اميدي بزرگترين خيانت به اين ملت تربيت 70 ميليون آخوند بوده است!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۷ساعت 8:39 PM  توسط حسام دات كام  |