دهه هشتاد كه از مهم­ترين، پرفرازونشيب­ترين و تاثيرگذارترين دهه­ها –نه فقط در زندگي من- بود تا چند روز ديگر تمام مي­شود. خيلي بعيد است اما اميدوارم «بهترين» دهه عمرم نبوده باشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۹ساعت 10:31 PM  توسط حسام دات كام  | 

"Baby on mother-board"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۹ساعت 10:26 PM  توسط حسام دات كام  | 

خدايا چنان كن سرانجام كار
تو مخلوق باشي، ما پروردگار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۹ساعت 1:23 PM  توسط حسام دات كام  | 

آقا جان! عزيز! مهندس! اگه نمي خندم، واسه اين نيست كه نگرفتم. بي مزه‌ست. خنده نداره. پس دوباره تكرارش نكن!! 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۹ساعت 1:22 PM  توسط حسام دات كام  | 

پرسش يك گزينه­اي

   با فرض اين كه «عدالت» لزوما به معناي مساوي بودن و يا توقع پاسخ يكسان داشتن نبوده بلكه انتظار پاسخ و خروجي­اي مطلوب و متناسب است، به نسبت داده­ها و يا به عبارت ديگر آن است كه از هر فردي، مطابق آن­چه به او داده شده است انتظار داشته باشيم و ضمنا با توجه به اين خبر كه در روز قيامت، اولين چيزي كه از انسان سوال مي­شود نماز است، به نظر مي­رسد كه اين سوال هم حتما يكي ديگر از سوالات بعدي خواهد بود (حداقل به زعم و پيش­بيني و انتظار بنده):
   «پس ما آنان را در سرزميني نشانديم، محصور در ميان آب­ها و زمين­اش بي­ثبات؛ ميزبان هميشگي زمين­لرزه. آن­گاه شما بر خاكي ساكن بوديد كه ديرينه­ترين مسكن تمدن بود و جوي­هايي از نفت، از زير پاي­­تان جاري. هر كدام چه كرديد؟ چه به دست آورديد؟»
   و ما حتي زحمت بيرون­كشيدن اين نفت و سوداندوزي از آن مال مفت بادآورده را هم به خود نداديم. زحمت را به آن­هايي داديم كه به قيمت گزاف به آن­ها مي­فروختيم­اش.

«ثمّ لتُسألُنّ يومئذٍ عنِ النّعيم» «پس آن روز از نعمات (كه به شما داده شده) بازخواست خواهيد شد» . سوره تكاثر . آيه 8

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 3:57 PM  توسط حسام دات كام  | 


آيين­نامه بقا براي آخرالزمان

  «اذا زلزلت الارض زلزالها»

   چه انسان را يكي از همان حيوان­ها بدانيم كه البته فقط «نطق» از ديگران متمايزش نكرده است، چه همان مخلوق و تافته جدا بافته دست پروردگار؛ آن­چه واضح است اين است كه اين موجود، در طول مدت حضور طولاني و البته نسبتا بسيار كوتاهش (پس از آن كه ميليون­ها سال، براي ساخته­شدن جهان لايتناهي­اي كه كهكشاني با كره كوچكي در گوشه­اي، ميزبان انسان باشد، زمان صرف شد) خود را با طبيعتي كه در آن حاضر بوده، به گونه­هاي مختلف وفق داده و البته طبيعت اطراف­اش را نيز، به ويژه در روندي متناسب با روند دستيابي­اش به تكنولوژي، تغيير داده است (گرچه اين تغييرات اكثرا خارج از كنترل و اراده­اش بوده و عموما تغييرات لزوما مثبتي هم نبوده­اند!)
   با اين حال اين انسان همواره مقهور و طعمه برخي رخدادهاي -به نسبت شدت­شان، نادرِ- طبيعي شده كه از آن­ها به خشم و طغيان طبيعت يا خدا و تعبيرات مختلف ديگر ياده كرده­اند. در حالي كه همواره مهم­ترين راه حل در برابر اين مشكلات فرار بوده (و البته هميشه آخرين راه­حل براي انساني كه ذاتا يك­دنده و لجوج و مغرور و بلندپرواز است) راه­حل­هاي ديگري نيز پيش­بيني و امتحان شده­اند كه معمولا درصد موفقيت­شان بيشتر به ميزان شدت آن رويداد طبيعي بستگي داشته است. از پرهيز از ساخت خانه در دره­هاي سيل­خيز، كه مثال خوبي براي مورد «فرار» هستند، تا ساخت بناهايي مستحكم و مقاوم در برابر زلزله­ها، كه يكي از چالش­برانگيزترين تلاش­ها و دغدغه­هاي بشر بوده است، همه نمونه­هايي از اين راه­حل­هاي پيشنهادي و استفاده­شده بشر به شمار مي­روند.
   اما «وفق دادن» واژه كليدي اين متن است؛ ژاپني­ها كه به نظر مي­رسد زلزله، بخشي از زندگي و فرهنگ و هويت­شان شده باشد و يكي از موفق­ترين و نمونه­اي ترين مثال­ها براي نمايش مقاومت انسان در برابر حوادث طبيعي شده­اند (هر چند اين موفقيت به ناچار براي­شان به دست آمده است، چرا كه اگر موفقيتي نبود، الان احتمالا ژاپني هم وجود نمي­داشت!) به سختي تحت تاثير بزرگترين زلزله ثبت شده در تاريخ­شان قرار گرفته­اند. اين كه نمي­گويم «مقهور» اين زلزله شده­اند، به اين دليل است كه شكست را در اين مورد بايد تعريف كرده و يا معيار دقيقي براي آن تعيين كرد. ويراني­هاي بسيار، در برابر مقايسه شدت زلزله كه به راحتي مي­توانست بياباني از اين شهرها به وجود آورد، لزوما نمي­تواند «مقهور شدن» تلقي شود. حساب ويراني­هاي حاصل از سونامي را هم جدا كرده­ام.
   در هر صورت اين زلزله شديد، فاصله چنداني هم با شديد­ترين زلزله­هاي ثبت­شده نداشته است و شايد اگر سونامي­اي در كار نبود، «فاجعه­»اي هم به وجود نمي­آمد و حداقل ابعاد آن تا اين حد وسيع نمي­شد. طرح دوباره موضوع تكراري كه «ژاپن مي­تواند الگويي براي ديگر كشورهاي زلزله­خيز باشد تا حتي از شديدترين زلزله­ها نيز با كمترين بحران و مشكل عبور كنند»؛ اما سوال اصلي اين است كه صرف مقياس­بندي انجام­شده توسط چارلز ريشتر به صورت اعداد صفر تا ده (كه البته مسلما با پشتوانه علمي بالايي انجام شده است) و اين مساله كه شديدترين زلزله­هاي پيش­بيني شده در اين مقياس، يعني زلزله­هاي ده ريشتري، هرگز ثبت نشده­اند آيا دليل بر اين است كه انسان هم زندگي­اش را با امكان بروز حداقلي اين زلزله­ها «وفق» دهد؟ با مشاهده ميزان آسيب­پذيري كشور الگوشده ژاپن، در حالي كه يك زلزله ده ريشتري هم مي­توانست فجايع وسيع­تري را رقم بزند، آيا نمي­توان پيش­بيني كرد كه يك زلزله تقريبا 11 ريشتري مي­توانست ژاپن را از نقشه جغرافيايي محو كند؟


زمين لرزيده،‌ خانه و كشتي و خودرو و هواپيماها شسته شده­اند و در آب آتش برپاست. فيلم­هاي آخرالزماني هم چنين تصوير هولناكي را خلق نكرده بودند. آن روز، تصوير روز قيامت براي ما دژاوو خواهد شد!؟


   گفته شده كه خانه­ها را با عمر مفيد 25 ساله مي­سازند و دانشگاه­ها را براي برپايي چند صد ساله و پالايشگاه­ها را براي بيشتر و بيشتر. دركشورهاي حادثه­خيز (در اين­جا منظور زلزله­خيز) با بالارفتن عمر مفيد ساختمان­ها، لزوم پيش­بيني بروز حوادثي كه احتمال كمتر و ناچيزي براي وقوع دارند هم اهميت بيشتري مي­يابد. اما ظاهرا سقف شدت اين حوادث هيچ­گاه از زلزله ده ريشتري فراتر نمي­رود. با توجه به پيش­بيني ناپذير بودن طبيعت و وسعت ويراني و تلفاتي كه يك زلزله 11-12 ريشتري به وجود خواهد رفت، آيا بهتر نيست حتي در برابر تصوير ذهني شهري كه در چند ثانيه با خاك يكسان و خالي از سكنه مي­شود، انسان هم تلاش بيشتري براي دستيابي به تكنولوژي­هاي ارزان و سهل­الوصولي بكند كه خيال او را از زلزله­هاي –مثلا- 15 ريشتري هم راحت كند؟ هرچند احتمالش كم باشد. پشتوانه علمي ريشتر چقدر محكم بوده است؟ اين احتمالات چقدر ممكن و ناممكن است؟ طبيعت چقدر پيش­بيني ناپذير است؟ آيا هرگونه مقاومت در برابر زلزله­هاي آن­چناني ممكن است؟
   چه دست خداوندگاري را در آفرينش اين جهان موثر بدانيد و چه آن را صرفا پديده­اي طبيعي قلمداد كنيد، آيا آن زلزله خارج از پيش­بيني ريشتر، همان «روز قيامت» يا «پايان دنيا» است؟ آيا آن بشر لجوج و يك­دنده و مغرور، نمي­خواهد در برابر آن روز مقاومت كند؟ نمي­خواهد به جنگ خدايش برود يا براي نبرد نهايي با طبيعت بر سر تصاحب اين زمين آماده شود!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 3:52 PM  توسط حسام دات كام  | 

يك لحظه فكر كنيد! در اين مملكت، حداقل يك نفر وجود دارد كه شغلش سياه‌كردنِ –به برداشت خودش- صور قبيحه در مجلات خارجیِ وارد شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 9:36 PM  توسط حسام دات كام  | 

ده بي سي چل پن جا شص، هفتاد هشتاد نود صد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 8:3 PM  توسط حسام دات كام  | 

گهي زين به پشت و گهي لاك به پشت.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 1:41 PM  توسط حسام دات كام  | 


صبح است و آفتاب تازه بالا آمده. هوا به آن مطلوبيت بهاري خودش نائل شده. در صف تاكسي، اگر دود نباشد، خبري هم از رايحه بهاري و شميم گل و برگي نيست. عطر زنانه بغل­دستي كه هست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۹ساعت 12:41 PM  توسط حسام دات كام  | 

سي و سه تا پل، حالا يكي كمتر

   داستان عبور متروي اصفهان از چهارباغ و آسيب­هاي پل تاريخي «سي و سه پل» از آن، مي­رود كه به يك تراژدي ختم شود. اما آيا همين الان هم، اتفاقات رخ­داده تراژيك نيستند. آيا حتما بايد كل پل فروريخته و با خاك يكسان شود تا آن پايان تمام­عيار رقم بخورد؟ نه فقط به عنوان يك اصفهاني، كه اين پل بخشي از زندگي من بوده و هست، به عنوان يك ايراني ميراث­دار اين آثار، نگرانم. سوال اين است كه به عنوان يك شهروند عادي، اگر بخواهم به اين قضيه اعتراض كنم، (براي اين­كه كاربرد واژه حساسيت­زاي «اعتراض»، ايجاد موضع و دردسري نكند به شكل ديگري سوال را مطرح مي­كنم) اگر بخواهيم پيگير اين ماجرا باشيم، چه بايد بكنيم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۹ساعت 12:37 PM  توسط حسام دات كام  | 

- آقا دربست كيلويي چند ايشالا؟
- «سوا» نداريم خانم. درهم «سوار» شويد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 12:45 PM  توسط حسام دات كام  | 

عامل تصادف: دختر جوان و زيباروي چادري، كه باد چادرش را كنار مي­زد و شلوار جين­اش در بوت بود.
وضعيت: متواري. به دليل وجود حلقه­اي در انگشت­اش (و يا انگشت­اش در حلقه­اي!) پيگيري و جستجو بي­فايده تلقي شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 12:44 PM  توسط حسام دات كام  | 

خدايا! اين پرويز مشكاتيان ما را، مواظبش باش. هر كجا كه هست، نگذار بد به او بگذرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 10:44 AM  توسط حسام دات كام  | 

 ميزانِ اندكِ افرادي كه در روزهاي ابري و باراني با خود چتر حمل مي­كنند شايد از ميزان اندك آينده­نگري و برنامه­ريزي در ميان مردم خبر بدهد... گرچه، روز پيش وقتي در ميان آن برف شديد، احدي را در خيابان با چتر نديدم، اين نتيجه­گيري بايد متوجه خصلت ديگري در ميان مردم باشد كه نمي­دانم چيست و يا بايد چه بنمامم­اش.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 3:48 PM  توسط حسام دات كام  | 

   نيازي نيست حتما از جزييات پرواز و فرود آپولو 11 كه منجر به اولين سفر انسان به ماه شد خبر داشته باشيد يا تصاويرش را ديده باشيد. كافي است كمي به كليات اين سفر پيچيده و دشوار و منحصر به فرد فكر كنيد تا به اوج عظمت كار مهندسي آن پي ببريد؛ فرستادن چند انسان به ماه و بازگرداندن سالم آن­ها، در شرايطي كه اولا به دليل هزينه­هاي مالي و البته جاني، اين تلاش تنها يك بار صورت مي­پذيرد (يعني بايد فقط يك بار صورت بپذيرد). «آزمون و خطا» نه، جايي براي كوچك­ترين خطا و يا عدم پيش­بيني هم وجود ندارد. ضمنا فرود بايد بر نقطه­اي صورت بگيرد كه دسترسي­اي به آن وجود نداشته و حتي شرايط بي­وزني نيز براي تمرين و يا امتحان قابل بازسازي نيست. سفينه هم بايد تمام شرايط را براي رفتن، فرود و بازگشت و فرود در زمين، در عين سبكي و ايمني و راحتي و حمل تجهيزات و... داشته باشد. نمي­دانم. شايد هم كار ساده­اي باشد. من چون اطلاع و تخصص كافي ندارم، كار را بزرگ مي­پندارم و اين كار، فقط به هزينه و زمان احتياج داشته باشد. اما وقتي به اين فكر مي­كنم كه تمام اين اتفاقات در سال 1969 رخ داده­اند، خيلي بعيد مي­دانم كه كار مشكلي نبوده باشد!... يعني كار «غيرممكن» است! چقدر دقت و انديشه و محاسبات مهندسي، اين را ممكن كرده است؟
   البته من اصلا دوست ندارم كه چندين سال ديگر، آمريكايي­ها پرده از نمايش سينمايي­وار­شان در فريب دادن (و البته سرگرم كردن) مردم در سال 69 ميلادي بردارند و اعتراف كنند كه آن فرود، شويي بيش نبوده كه در يكي از استوديوهاي هاليوود، فيلمبرداري و مستقيما براي مردم سراسر جهان پخش شده است! مطلقا هم اين فرضيه (بيشتر شبيه شوخي) را رد نمي­كنم.

كمي دور از شوخي، اين به سطح يك كره ديگر بيشتر شبيه است يا فضايي بازسازي­شده با نورهاي استوديويي و دكورهاي نه چندان عظيم؟!

گرچه از آن­جايي كه اين موفقيت، همان مشت سنگين و نهايي براي ناك-آوت كردن شوروي در رقابت فضايي جنگ سرد به شمار مي­رفت (يا بهتر است به خط پايان اين رقابت تنگاتنگ تشبيه­اش كنم) بعيد مي­دانم روس­ها بعد از اين همه سال، سندي علمي و يا گاف بزرگي براي اثبات غيرواقعي بودن آن قدم­ها بر ماه نيافته باشند. اما همه اين حرف­ها هم مقدمه است.
   روزي كه در مستندي درباره اين سفر بزرگ، صحنه­هايي از پرتاب آن موشك را مي­ديدم، عظمت لحظه، مو بر اندامم راست كرد. با تمام وجود خودم را در ميان مردمي احساس كردم كه با هيجان و نگراني، در اطراف آن محل گرد آمده و شاهد غرش و آتش­بازي آن كاروان عظيم بودند و پرواز و فرودش را جشن گرفتند. در حالي كه نه تنها از فرهنگ و زبان با آن­ها بيگانه بودم بلكه اين اتفاق، سال­ها پيش از وجود من رخ داده بود. مني كه از همان كودكي، شعار و آرزوي مرگ براي بانيان اين پروژه، در دهان­ام گذاشته مي­شد و مي­چرخيد.

   با كمال افتخار و خودخواهي و بدون جلب و رضايت و حتي بدون اطلاع صاحبان اصلي اين دستاورد، بزرگي و عظمت اين كار بزرگ را چنان ديدم كه آن را به نام بشريت زده و خود را در آن سهيم بدانم و بعد به انسان­بودن خودم افتخار كنم.
   آيا خداوند هنوز هم –براي آفرينش بشر- به خودش آفرين مي­گويد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 3:45 PM  توسط حسام دات كام  | 

چه مي­توان كرد، وقتي كه اين راهش نيست و راهي ديگر هم نيست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 2:46 PM  توسط حسام دات كام  | 

فكر نمي­كنم در حدي باشم كه بخواهم چيزي در معرفي اين شعر بنويسم اما نمي­توانم به اين نكته هم اشاره نكنم كه شنيدن اين شعر كه خود استاد با همراهي تار استاد لطفي و ضرب محمد قوي­حلم دكلمه­اش مي­كند (در برنامه اي به مناسبت هشتاد سالگي سايه كه در كلن آلمان اجرا و در آلبوم «بال در بال» -هم صوتي و هم تصويري- توسط موسسه آواي شيدا منتشر شده است. اينجا هم مي توانيد تماشا كنيد.) نفوذي خواهد داشت چندين برابر... ديگر نمي­توانم و نمي­دانم چگونه بايد وصف كنم، ميزان ستايش­ام از اين اثر گرانبها را:

 
چه فكر مي‌كني؟
كه بادبان شكسته، زورق به گل نشسته‌اي­ست زندگي
در اين خراب ريخته

 كه رنگ عافيت ازو گريخته
به بن رسيده، راه بسته‌اي ست زندگي

چه سهمناك بود سيل حادثه

 كه همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان زهم گسيخت

 ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در كبود دره‌هاي آب غرق شد

هوا بد است

تو با كدام باد مي‌روي؟
چه ابر تيره‌اي گرفته سينه‌ي تو را
كه با هزار سال بارش شبانه‌روز هم

 دل تو وا نمي‌شود‏

تو از هزاره‌هاي دور آمدي

 در اين دراز ناي خون فشان
به هر قدم نشان نقش پاي توست
دراين درشتناك ديو لاخ
ز هرطرف، طنين گام‌هاي رهگشاي توست
بلند و پست اين گشاده دام­گاه ننگ و نام
به خون نوشته، نامه‌ي وفاي توست
به گوش بيستون هنوز، صداي تيشه‌هاي توست


چه تازيانه‌ها كه با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها كه از تو گشت سربلند
زهي شكوه قامت بلند عشق

 كه استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه كن

 هنوز آن بلند دور
آن سپيده، آن شكوفه‌زار انفجار نور

كهرباي آرزوست
سپيده‌اي كه جان آدمي، هماره در هواي اوست

به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن‏

سزد اگر هزار بار، بيفتي از نشيب راه و باز
رو نهي بدان فراز


چه فكر مي‌كني؟ جهان چو آبگينه‌ي شكسته‌اي­ست
كه سرو راست هم، در او شكسته مي‌نمايدت

چنان نشسته كوه در كمين دره هاي اين غروب تنگ
كه راه، بسته مي‌نمايدت


زمان بي‌كرانه را، تو با شمار گام عمر ما مسنج‏
به پاي او دمي ست اين درنگ درد و رنج


به سان رود، كه در نشيب دره سر به سنگ مي‌زند، رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست، زنده باش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 2:33 PM  توسط حسام دات كام  | 

نامرديد اگر پيش از مصرف تكان ندهيد!
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 2:4 PM  توسط حسام دات كام  | 

اين­كه انتظار داشته باشم رانندگان تاكسي در ماشين، موسيقي اسفنديار منفردزاده و صداي فرهاد گوش كنند (سي.دي. موسيقي فيلم گوزن­ها ساخته مسعود كيميايي) ممكن است توقع زيادي به نظر برسد (كه به نظرم نيست.) اما مي­توان آرزو داشت كه حداقل تعدادشان كمي بيشتر از 1 در 237،000 ۱باشد. حداقل دو برابر مثلا!

داشتم فكر مي­كردم اگر به جاي سمند، پيكان زير پايش بود، احتمالا سنت قديمي تودوزي را هم ترك نكرده بود و الان زير تلق­هاي شفاف روي درها، عكس كيميايي يا وثوقي و غريبيان را هم مي­شد ديد. صندلي جلو كه خالي مي­شود، مي­پرم جلو. گپي بزنيم. تشكر مي­كنم ازش بابت موسيقي­اش. براي بازشدن صحبت مي­پرسم: «گوزن­ها است، نه؟» جواب مي­دهد: «آره! اسفندياره» اوه! كار بالا گرفت. طرف «مسعود باز» نيست، «اسفنديار باز» است! همان موقع موبايل­اش زنگ مي­زند و تا جايي كه پياده مي­شوم هنوز حرف مي­زند. خداحافظي مي­كنم و وسط حرف­هاي­اش براي رفتن به بيمارستاني و رساندن كسي و آوردن ديگري، سري تكان مي­دهد.



۱ . گزارش آماري سالانه مركز تحقيقات بيوسوسايولوجيكال گونه­هاي نادر در سال 1388!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 11:45 AM  توسط حسام دات كام  | 

«شبکه اجتماعی» The Social Network

   فیلم با یکی از بهترین آهنگ­های یکی از بهترین گروه­های مورد علاقه­ام آغاز (‘Ball and Biscuit’ - The White Stripes) و با آهنگی از یکی دیگر از بهترین گروه­های مورد علاقه­­ام (‘Baby You’re a Rich Man’ -The Beatles) پایان می­یابد. چه دلايلي از این­ها بهتر براي دوست­داشتن يك فيلم؟! اما شاید مهم­تر اين باشد كه فیلم جدید فیلمساز مورد علاقه­ام۱، با تیتراژ اولیه شروع می­شود! مدت­ها بود در فیلم­های هالیوودی، گاه حتی عنوان فیلم هم در ابتدا نمی­آمد و من دلم لک زده بود برای متن روی تصاویر آغازین فیلم با یک موسیقی، که اولش بنویسد «فیلمی از فلانی» و یا قبلش «فلانی و فلانی در فیلمی از فلانی»! با این دلایل آیا نیازی هست از فرم و ریتم فيلم هم تمجيد كنم كه به طرز عجیبی تند و نفس­گیر است و از فیلمنامه و کارگردانی؟ آن هم در فیلمی که هیچ اکشنی نیست و فقط دیالوگ است؟ و آيا بايد به همه­ی دیگر جزییاتی که یک فیلم عالی و بی­نظیر را ساخته است هم اشاره كنم؟

   اما یک نکته­ی فرامتنی هم هست که با دیدن این فیلم به ذهن می­رسد: فیلم در مورد یک شخصیت واقعی و زنده است. بر اساس کتابی که نمی­دانم چقدر مستند و مطابق با واقعیت است اما می­دانم که فیلمنامه­نویس در برداشت­اش از تخیل و داستان­پردازی هم استفاده کرده است. آن هم در حالی که خود بنیان­گزاران سایت «فیسبوک»Facebook  راضی به ساخته­شدن این فیلم نبوده­اند (و با این حال نمی­دانم آیا رضایت­شان براي ساخت اين فيلم کسب شده یا اين­كه چطور اين فيلم بدون رضایت­شان به نمایش درآمده). شخصیت­های فیلم، آدم­های تک­بعدی و اصطلاحا سیاه و سفیدی نیستند. قضاوت در موردشان بسیار مشکل است. همه حق دارند و همه اشتباهاتی داشته­اند. شاید همان جمله­ی پایانی فیلم توصیفی باشد برای این شخصیت­ها. آن­جا که مرلين دلپيMarilyn Delpy  به زاکربرگ Zuckerberg می­گوید:«تو آدم عوضی­ای نیستی. فقط خیلی داري تلاش مي­كني كه باشي». شاید جوهره­ی این فیلم، همین شخصیت­های پیچیده­ی اجتماع باشند که یک شبکه­ی اجتماعی را شکل داده­اند و ما هم به عنوان بخشی از اجتماع شاهد آن هستیم و در قضاوت خواسته یا ناخواسته دچار سردرگمی می­گردیم... این­ها که همه شد متن! پس فرامتن­اش چه بود!؟

   آن­چه که می­خواستم به آن اشاره کنم، بدون این­که بخواهم آن را درست یا نادرست بدانم، اصطلاحا برخورداری شدید این آدم­ها (نمونه­های واقعی­شان البته! نه كاراكترهاي داستان) از «جنبه»ی بالايي است که باعث شده نمايش گوشه­هایی از رفتار و شخصیت­شان را تحمل كنند که ممکن است برداشت مثبتی در مورد آن رفتارها وجود نداشته باشد و آن هم در حالی که ممکن است آن وقايع حتي واقعي هم نباشند. این که با دیدن این فیلم به این برداشت برسیم و یا حتی در ضمیر ناخودآگاه­مان نقش ببندد که آدمی که یکی از بزرگترین پدیده­های مجازی دنيا را تاسیس کرده و مدیریت می­کند و به عنوان مهم­ترین شخصیت سال هم انتخاب شده است ممکن است کمی یا حتی بیشتر «نچسب»! باشد (كه تقريبا در مورد همه شخصيت­هاي داستان هم صدق مي­كند) شايد کمی زیاده­روی در ورود به زندگی آدم­ها و زیاده­روی در آزادی بیان و این­جور مباحث هم باشد ولی در هر صورت (گفتم که نمی­خواهم وارد بحث و جزییات­اش شوم) قرار دادن­اش در مقابل و مقايسه با رفتارهای اجتماعی خود ما که می­خواهیم همه­چیز تر و تمیز و زیبا نمایش داده شود و مثلا برای همه از خوبی­های داشته و نداشته­ی تازه در گذشت­گان بگوییم يا همه­ی آن داستان­هایی که از ازلِ سینمای ایران در مورد نمایش فلان چهره و فلان حرفه وجود داشته است و امسال هم موارد تازه­ای از آن بروز کرده و مسلما بعید است که تمامی­ای هم داشته باشد... نمی­دانم! حداقل «تامل­برانگیز» است!

«داستان اسباب­بازی۳»  Toy Story 3

   آیا جایزه­های بی­شعور اسکار(!) امسال –برای اعاده­ی حیثیت از آبروی بربادرفته و فراموش­شده­ی اسکار، به ویژه در این سال­های اخیر هم که شده- به سوی دستان خالقان این شاهکار سینمایی و بشری خواهند رفت!؟

   بخشی از جذابیت این فیلم، به جذابیت­های سنتی و مستحکم «داستان اسباب­بازی» مربوط است: اولین اثر بلند پیکسارPixar  و اولین اثر سه­بعدی والت­دیزنی  Walt Disney، که گرچه آن را از منجلابی که در آن دوران با آن تولیدات سطحی و گاه حتی سخیف(!)اش در آن فرو رفته بود بیرون کشید اما از طرفی نام والت­دیزنی اگر هم کاملا با پیکسار جایگزین نشده باشد، زیر سایه­ی سنگین آن قرار گرفته است. به جز این­ها، به نظرم هنوز «داستان اسباب­بازی»، اولین اثر این شاهکارسازان، بهترین اثر آن­ها است. فیلمی که از کارهایی مثل «ماشین­ها»Cars  یا «یافتن نمو» Finding Nemo ، مشخصا چندین سر و گردن بالاتر ایستاده و از شاهکاری مثل «شرکت هیولاها» Monsters Inc. هم، حداقل برای من که بهتر است. اما بعد از دنباله­ی ضعیف قبلی؛ «داستان اسباب­بازی2» (که یک اتفاق معمولی در هالیوود است) آیا انتظار چنین اثری می­رفت و آیا فقط به دلیل خاطرات پیشین است که این فیلم به شاهکاری بی­نظیر تبدیل شده؟ نه.

   یادم نمی­آید پس از لذت وافر و غیرمنتظره «Kill Bill»، با فیلم دیگری، لذتی از همان جنس و به همان اندازه (حتی بیشتر) را تجربه کرده باشم. لذت دیدن فیلمی که هم درباره­ی سینما و هم در ستایش آن و هم مهم­تر از همه، خود سینما است. این فیلم، جوهره­ی سینما است که از فشردن آن در یک و نیم ساعت چکیده است. بهترین نمونه برای معرفی و آموزش همه­ی سینما و ژانرهای مهم آن در کوتاه­ترین زمان است؛ فضای فیلم، از جایی که با حمله­ی بچه­ها به اسباب­بازی­ها به یک فیلم ترسناک (هارور) نمونه تبدیل می­شود تا سکانسی که اسباب­بازی­ها به سمت شعله­های سوزاننده­ی زباله­ها می­روند و یک پایان تراژیک تاثیرگزار رقم می­خورد۲ و یا جایی که کاراکترهایی مانند آن دلقک زخم­خورده و تنها، انگار از دل فیلم-نوآرها ظاهر می­شوند، مرتبا تغییر می­کند و بیننده را هر بار با استفاده از یکی از شگردهای قدیمی اما همیشه دوست­داشتنی سینما مجذوب و مسحور می­کند. در کنار شخصیت­های بی­نظیر و دوست­داشتنی و پرخاطره­ی قبلی، فیلم از شخصیت­های جدید با پرداخت­های خارق­العاده پر شده است. به این نگاه کنید که باربیBarbie  و کن Ken و روابط­شان چقدر دستمایه ایده­ها و جزییات داستانی و شوخی و خنده شده و یا آن عروسک نوزاد که طیفی از مخوف­بودن و مرموز بودن (آن پلان بی­نظیر که روی تاب به ماه خیره شده است خود دریایی از سینمای ناب است!) تا معصومیت یک نوزاد دوست­داشتنی را در خود دارد، آن­جا که با یاد صاحبش اشک می­ریزد و یا کودکانه برای عروسک خرس ؟ زبان در می­آورد. فیلم از ایده­ها، اشباع و سرریز شده. ثانیه­ای از فیلم برای ایده­پردازی­های سینمایی و طنز هدر نرفته و ایده­های نو و تحسین­برانگیز بر در و دیوار اثر قندیل بسته­اند!! فیلمسازان حتی تیتراژ نهایی را هم برای این منظور رها نکرده­اند و مفرح­ترین فضای فیلم را پس از پایان­اش پرداخته­اند. در جای­جای فیلم، از تماشا و پیگیری فیلم باز می­مانیم، برای این که به این فکر کنیم که فرآیند ظهور و پردازش این همه ایده چگونه بوده و یا برای این که از جای خود بلند شویم و برای سازندگان­اش کلاه از سر بر داریم و دست بزنیم و هورا بکشیم و تعظیم کنیم.


۱ . خيلي دنبال واژه­اي بودم كه در فارسي بتواند جايگزين favorite بشود و مجبور نباشم هي بنويسم «مورد علاقه».

۲. گرچه آن تراژدی شکل نمی­گیرد اما فرض کنید اگر همان­جا فیلم را متوقف کنید، یک اثر تراژیک کامل و بی­نقص خواهید داشت.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 10:36 AM  توسط حسام دات كام  | 

   يك تماشاچي براي چه به تماشاي يك مسابقه (نه لزوما ورزشي، ولي چون مسابقات معمولا ورزشي هستند؛ مسابقه ورزشي) مي­رود يا مي­نشيند؟ («مي­رود» يعني تماشا در محل و «مي­نشيند» يعني تماشا از تلويزيون!) نيازي نيست جواب بدهيد! اين را پرسيدم كه به دو انگيزه و دليل مهم تماشاچي­ها اشاره كنم: يكي لذت هيجان تماشاي اين رقابت و ديگري تشويق و تهييج مسابقه­دهنده و ورزشكارِ قاعدتا مورد علاقه.

   حالا سوال بعدي: يك مسابقه­ي دوچرخه­سواري يا ماشين­سواري را چطور مي­شود تماشا كرد يا بهترين راه براي تماشاي­اش چيست؟ توضيح بدهم كه منظورم مسابقات داخل سالن يا مسابقاتي با يك پيست بسته (كه رقابت­كنندگان در آن دور مي­زنند مثل فرمول 1 يا ناسكار) هم نيست؛ رالي­ها و تورهاي دوچرخه­سواري مثلا. آيا بايد همراه شركت­كنندگان شويم؟! اين كه مهارت و تواني در حد خود آنان مي­طلبد. ضمن اين­كه در اين صورت ظرفيت پذيرش تماشاچيان براي جلوگيري از ايجاد اختلال در مسابقه بسيار محدود خواهد بود.

   ما كه مشابه اين اتفاقات را در كشور كمتر داشته­ايم و حتي هرگز تجربه نكرده­ايم اما حتما ديده­ايد در تصاوير تلويزيوني، تماشاچياني را كه در مسير مسابقه، دوچرخه­سواران يا هر-چيز-ديگر-سواران را تشويق مي­كنند. آن­هايي را كه بر حسب اتفاق گذرشان به آن مسير خورده يا براي كنجكاوي آمده­اند ببينند اين شلوغي براي چيست را اگر فاكتور بگيريم، بقيه شايد ساعت­ها كنار جاده مي­ايستند تا رقابت­كنندگان براي لحظه­اي از پيش روي­شان بگذرند و گاه ماشين­ها گِل يا برف هم روي­شان بپاشند! آن­ها هم همان لحظه را غنيمت دانسته و شور و نشاط­شان را با چگالي بالا خالي مي­كنند و بعد احتمالا به خانه مي­روند. البته معمولا تعداد كساني كه محل خط پايان را براي تماشاي از نزديك انتخاب كرده­اند بيشتر است چون با اين روش حداقل از اين­كه در خانه تا پايان مسابقه منتظر بمانند و از نتيجه مطلع شوند بي­نياز مي­شوند.

   براي اين جماعت ظاهرا تشويق ورزشكار محبوب­شان به طور كامل بر تماشاي مسابقه برتري دارد. من اين جور مسابقات را پي­گيري نمي­كنم و ورزشكار محبوبي را هم بين­شان ندارم اما داشتم فكر مي­كردم اگر بخواهم اين كار را بكنم بايد كجا بايستم؟ روي مبل خانه (البته آن­جا ديگر نمي­ايستم!) جلوي تلويزيون، يا از نزديك، كنار جاده كه فقط براي لحظه­اي شايسته­ي دريافت عنوان تماشاگر خواهم بود؟

   حقيقت اين است كه حتي وقتي خودم را به جاي يكي از طرفداران اين ورزش­ها قرار مي­دهم باز هم نمي­توانم لذتي در تماشاي يك مسابقه­ي يكنواخت چند ساعته تصور كنم. تماشاي­شان مثل تماشاي مسابقات فوتبال ليگ خليج فارس است كه يا 90 دقيقه صدا را قطع مي­كني، كارهايت را مفصل انجام مي­دهي و لحظه­ي آخر، پيش از آن­كه گزارشگر پس از خواندن اسامي دست­اندركاران و تشكر از آن­ها اعلام كند كه «مي­ريم به استوديو» تابلوي نتايج را نگاه مي­كني و احتمالا اگر علاقه­ي بيشتري هم نشان دادي مي­تواني با بررسي سريع جزييات مثل درصد مالكيت و تعداد كرنر بفهمي بازي دست كي بوده است يا وسط مسابقه آن­قدر از اين كانال به آن كانال دنبال چيزهاي مهيج­تر از فوتبال ليگ برتر ايران –كه فراوان است- مي­گردي تا لحظه­ي سوت پايان و يا در اين مورد «خط» پايان برسد. پس جاي من روي مبل نخواهد بود. مجبور خواهم شد كه تشويق ورزشكاران را بيشتر دوست داشته باشم.

  گفتم كه بين مسير، خيلي جاي دوست­داشتني­اي نيست. حداقل من از آن دسته نيستم كه مثلا بطري­اي كه دوچرخه­سوار از آن آب خورده و پرت كرده كنار جاده و احتمالا خورده توي سرم را يادگاري نگاه دارم و يا بعد از اين كه سر تا پا توسط ماشين رالي گلي شدم با دوستان­ام عكس دسته­جمعي بياندازم. اما اگر همه بخواهند مثل من در خط پايان جمع شوند تا لحظه­اي براي قهرمان هورا بكشند و جشن بگيرند، اين قهرمان در طول مسير چطور بايد تشويق شود و از كجا روحيه بگيرد؟ تازه در خط پايان هميشه پذيراي اين ريسك هم هستيم كه ورزشكار مورد علاقه­مان نفر اول نباشد و بعد از ساعت­ها صبر كردن، هم ما بايد ناظر چهره­ي شكست­خورده­ي او شويم و هم او شاهد قيافه­ي ضدحال طرفداران­اش. اين جوري من هم شريك شكست مي­شوم و البته در حالت اول هم شايد وقتي عكس قهرمان را به ديوار مي­زنم كمي احساس شرم و عذاب وجدان داشته باشم از اين­كه سهمي نداشته­ام در اين قهرماني.

   فكر كنم اين قضيه، زيادي و بي­خود دارد وقتم را مي­گيرد. فكر مي­كنم در اين­جا ترجيح مي­دهم از دست سرنوشت استفاده كنم. اگر روزي قرار شد در چنين مسابقاتي تماشاچي شوم، نقشه را بر مي­دارم و از خانه­ام، خطي عمود بر مسير مسابقه –كه احتمالا نزديك­ترين مسير را نشان مي­دهد- رسم مي­كنم و سپس از آن راه مي­روم و كنار پيست مي­ايستم. شايد جو گير شدم و مثل آن­هايي كه چند قدمي را هم در كنار دوچرخه­سواري مي­دوند، با او همراه شدم و گپي هم زديم با هم. اگر ورزشكار محبوبي باشد و همه­ي طرفداران­اش از اين روش استفاده كرده باشند با توجه به احتمال بالاي پراكندگي مناسب آن­ها در سطح شهر و حومه، او در مسيري مسابقه خواهد داد كه مثل يك استاديوم، تماشاگران هميشه كنارش حضور دارند و... ديگر بقيه­اش با خود او است كه چقدر آماده باشد. دست سرنوشت اگر يارم باشد، خانه­ي ما نزديك خط پايان خواهد بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند ۱۳۸۹ساعت 3:14 PM  توسط حسام دات كام  |