دهه هشتاد كه از مهمترين، پرفرازونشيبترين و تاثيرگذارترين دههها –نه فقط در زندگي من- بود تا چند روز ديگر تمام ميشود. خيلي بعيد است اما اميدوارم «بهترين» دهه عمرم نبوده باشد!
"Baby on mother-board"
پرسش يك گزينهاي
با فرض اين كه «عدالت» لزوما به معناي مساوي بودن و يا توقع پاسخ يكسان داشتن نبوده بلكه انتظار پاسخ و خروجياي مطلوب و متناسب است، به نسبت دادهها و يا به عبارت ديگر آن است كه از هر فردي، مطابق آنچه به او داده شده است انتظار داشته باشيم و ضمنا با توجه به اين خبر كه در روز قيامت، اولين چيزي كه از انسان سوال ميشود نماز است، به نظر ميرسد كه اين سوال هم حتما يكي ديگر از سوالات بعدي خواهد بود (حداقل به زعم و پيشبيني و انتظار بنده):
«پس ما آنان را در سرزميني نشانديم، محصور در ميان آبها و زميناش بيثبات؛ ميزبان هميشگي زمينلرزه. آنگاه شما بر خاكي ساكن بوديد كه ديرينهترين مسكن تمدن بود و جويهايي از نفت، از زير پايتان جاري. هر كدام چه كرديد؟ چه به دست آورديد؟»
و ما حتي زحمت بيرونكشيدن اين نفت و سوداندوزي از آن مال مفت بادآورده را هم به خود نداديم. زحمت را به آنهايي داديم كه به قيمت گزاف به آنها ميفروختيماش.
«ثمّ لتُسألُنّ يومئذٍ عنِ النّعيم» «پس آن روز از نعمات (كه به شما داده شده) بازخواست خواهيد شد» . سوره تكاثر . آيه 8
آييننامه بقا براي آخرالزمان
«اذا زلزلت الارض زلزالها»
چه انسان را يكي از همان حيوانها بدانيم كه البته فقط «نطق» از ديگران متمايزش نكرده است، چه همان مخلوق و تافته جدا بافته دست پروردگار؛ آنچه واضح است اين است كه اين موجود، در طول مدت حضور طولاني و البته نسبتا بسيار كوتاهش (پس از آن كه ميليونها سال، براي ساختهشدن جهان لايتناهياي كه كهكشاني با كره كوچكي در گوشهاي، ميزبان انسان باشد، زمان صرف شد) خود را با طبيعتي كه در آن حاضر بوده، به گونههاي مختلف وفق داده و البته طبيعت اطرافاش را نيز، به ويژه در روندي متناسب با روند دستيابياش به تكنولوژي، تغيير داده است (گرچه اين تغييرات اكثرا خارج از كنترل و ارادهاش بوده و عموما تغييرات لزوما مثبتي هم نبودهاند!)
با اين حال اين انسان همواره مقهور و طعمه برخي رخدادهاي -به نسبت شدتشان، نادرِ- طبيعي شده كه از آنها به خشم و طغيان طبيعت يا خدا و تعبيرات مختلف ديگر ياده كردهاند. در حالي كه همواره مهمترين راه حل در برابر اين مشكلات فرار بوده (و البته هميشه آخرين راهحل براي انساني كه ذاتا يكدنده و لجوج و مغرور و بلندپرواز است) راهحلهاي ديگري نيز پيشبيني و امتحان شدهاند كه معمولا درصد موفقيتشان بيشتر به ميزان شدت آن رويداد طبيعي بستگي داشته است. از پرهيز از ساخت خانه در درههاي سيلخيز، كه مثال خوبي براي مورد «فرار» هستند، تا ساخت بناهايي مستحكم و مقاوم در برابر زلزلهها، كه يكي از چالشبرانگيزترين تلاشها و دغدغههاي بشر بوده است، همه نمونههايي از اين راهحلهاي پيشنهادي و استفادهشده بشر به شمار ميروند.
اما «وفق دادن» واژه كليدي اين متن است؛ ژاپنيها كه به نظر ميرسد زلزله، بخشي از زندگي و فرهنگ و هويتشان شده باشد و يكي از موفقترين و نمونهاي ترين مثالها براي نمايش مقاومت انسان در برابر حوادث طبيعي شدهاند (هر چند اين موفقيت به ناچار برايشان به دست آمده است، چرا كه اگر موفقيتي نبود، الان احتمالا ژاپني هم وجود نميداشت!) به سختي تحت تاثير بزرگترين زلزله ثبت شده در تاريخشان قرار گرفتهاند. اين كه نميگويم «مقهور» اين زلزله شدهاند، به اين دليل است كه شكست را در اين مورد بايد تعريف كرده و يا معيار دقيقي براي آن تعيين كرد. ويرانيهاي بسيار، در برابر مقايسه شدت زلزله كه به راحتي ميتوانست بياباني از اين شهرها به وجود آورد، لزوما نميتواند «مقهور شدن» تلقي شود. حساب ويرانيهاي حاصل از سونامي را هم جدا كردهام.
در هر صورت اين زلزله شديد، فاصله چنداني هم با شديدترين زلزلههاي ثبتشده نداشته است و شايد اگر سونامياي در كار نبود، «فاجعه»اي هم به وجود نميآمد و حداقل ابعاد آن تا اين حد وسيع نميشد. طرح دوباره موضوع تكراري كه «ژاپن ميتواند الگويي براي ديگر كشورهاي زلزلهخيز باشد تا حتي از شديدترين زلزلهها نيز با كمترين بحران و مشكل عبور كنند»؛ اما سوال اصلي اين است كه صرف مقياسبندي انجامشده توسط چارلز ريشتر به صورت اعداد صفر تا ده (كه البته مسلما با پشتوانه علمي بالايي انجام شده است) و اين مساله كه شديدترين زلزلههاي پيشبيني شده در اين مقياس، يعني زلزلههاي ده ريشتري، هرگز ثبت نشدهاند آيا دليل بر اين است كه انسان هم زندگياش را با امكان بروز حداقلي اين زلزلهها «وفق» دهد؟ با مشاهده ميزان آسيبپذيري كشور الگوشده ژاپن، در حالي كه يك زلزله ده ريشتري هم ميتوانست فجايع وسيعتري را رقم بزند، آيا نميتوان پيشبيني كرد كه يك زلزله تقريبا 11 ريشتري ميتوانست ژاپن را از نقشه جغرافيايي محو كند؟

زمين لرزيده، خانه و كشتي و خودرو و هواپيماها شسته شدهاند و در آب آتش برپاست. فيلمهاي آخرالزماني هم چنين تصوير هولناكي را خلق نكرده بودند. آن روز، تصوير روز قيامت براي ما دژاوو خواهد شد!؟
گفته شده كه خانهها را با عمر مفيد 25 ساله ميسازند و دانشگاهها را براي برپايي چند صد ساله و پالايشگاهها را براي بيشتر و بيشتر. دركشورهاي حادثهخيز (در اينجا منظور زلزلهخيز) با بالارفتن عمر مفيد ساختمانها، لزوم پيشبيني بروز حوادثي كه احتمال كمتر و ناچيزي براي وقوع دارند هم اهميت بيشتري مييابد. اما ظاهرا سقف شدت اين حوادث هيچگاه از زلزله ده ريشتري فراتر نميرود. با توجه به پيشبيني ناپذير بودن طبيعت و وسعت ويراني و تلفاتي كه يك زلزله 11-12 ريشتري به وجود خواهد رفت، آيا بهتر نيست حتي در برابر تصوير ذهني شهري كه در چند ثانيه با خاك يكسان و خالي از سكنه ميشود، انسان هم تلاش بيشتري براي دستيابي به تكنولوژيهاي ارزان و سهلالوصولي بكند كه خيال او را از زلزلههاي –مثلا- 15 ريشتري هم راحت كند؟ هرچند احتمالش كم باشد. پشتوانه علمي ريشتر چقدر محكم بوده است؟ اين احتمالات چقدر ممكن و ناممكن است؟ طبيعت چقدر پيشبيني ناپذير است؟ آيا هرگونه مقاومت در برابر زلزلههاي آنچناني ممكن است؟
چه دست خداوندگاري را در آفرينش اين جهان موثر بدانيد و چه آن را صرفا پديدهاي طبيعي قلمداد كنيد، آيا آن زلزله خارج از پيشبيني ريشتر، همان «روز قيامت» يا «پايان دنيا» است؟ آيا آن بشر لجوج و يكدنده و مغرور، نميخواهد در برابر آن روز مقاومت كند؟ نميخواهد به جنگ خدايش برود يا براي نبرد نهايي با طبيعت بر سر تصاحب اين زمين آماده شود!؟
يك لحظه فكر كنيد! در اين مملكت، حداقل يك نفر وجود دارد كه شغلش سياهكردنِ –به برداشت خودش- صور قبيحه در مجلات خارجیِ وارد شده است.
ده بي سي چل پن جا شص، هفتاد هشتاد نود صد
صبح است و آفتاب تازه بالا آمده. هوا به آن مطلوبيت بهاري خودش نائل شده. در صف تاكسي، اگر دود نباشد، خبري هم از رايحه بهاري و شميم گل و برگي نيست. عطر زنانه بغلدستي كه هست.
سي و سه تا پل، حالا يكي كمتر
داستان عبور متروي اصفهان از چهارباغ و آسيبهاي پل تاريخي «سي و سه پل» از آن، ميرود كه به يك تراژدي ختم شود. اما آيا همين الان هم، اتفاقات رخداده تراژيك نيستند. آيا حتما بايد كل پل فروريخته و با خاك يكسان شود تا آن پايان تمامعيار رقم بخورد؟ نه فقط به عنوان يك اصفهاني، كه اين پل بخشي از زندگي من بوده و هست، به عنوان يك ايراني ميراثدار اين آثار، نگرانم. سوال اين است كه به عنوان يك شهروند عادي، اگر بخواهم به اين قضيه اعتراض كنم، (براي اينكه كاربرد واژه حساسيتزاي «اعتراض»، ايجاد موضع و دردسري نكند به شكل ديگري سوال را مطرح ميكنم) اگر بخواهيم پيگير اين ماجرا باشيم، چه بايد بكنيم؟
- آقا دربست كيلويي چند ايشالا؟
- «سوا» نداريم خانم. درهم «سوار» شويد.
عامل تصادف: دختر جوان و زيباروي چادري، كه باد چادرش را كنار ميزد و شلوار جيناش در بوت بود.
وضعيت: متواري. به دليل وجود حلقهاي در انگشتاش (و يا انگشتاش در حلقهاي!) پيگيري و جستجو بيفايده تلقي شده است.
ميزانِ اندكِ افرادي كه در روزهاي ابري و باراني با خود چتر حمل ميكنند شايد از ميزان اندك آيندهنگري و برنامهريزي در ميان مردم خبر بدهد... گرچه، روز پيش وقتي در ميان آن برف شديد، احدي را در خيابان با چتر نديدم، اين نتيجهگيري بايد متوجه خصلت ديگري در ميان مردم باشد كه نميدانم چيست و يا بايد چه بنمامماش.
نيازي نيست حتما از جزييات پرواز و فرود آپولو 11 كه منجر به اولين سفر انسان به ماه شد خبر داشته باشيد يا تصاويرش را ديده باشيد. كافي است كمي به كليات اين سفر پيچيده و دشوار و منحصر به فرد فكر كنيد تا به اوج عظمت كار مهندسي آن پي ببريد؛ فرستادن چند انسان به ماه و بازگرداندن سالم آنها، در شرايطي كه اولا به دليل هزينههاي مالي و البته جاني، اين تلاش تنها يك بار صورت ميپذيرد (يعني بايد فقط يك بار صورت بپذيرد). «آزمون و خطا» نه، جايي براي كوچكترين خطا و يا عدم پيشبيني هم وجود ندارد. ضمنا فرود بايد بر نقطهاي صورت بگيرد كه دسترسياي به آن وجود نداشته و حتي شرايط بيوزني نيز براي تمرين و يا امتحان قابل بازسازي نيست. سفينه هم بايد تمام شرايط را براي رفتن، فرود و بازگشت و فرود در زمين، در عين سبكي و ايمني و راحتي و حمل تجهيزات و... داشته باشد. نميدانم. شايد هم كار سادهاي باشد. من چون اطلاع و تخصص كافي ندارم، كار را بزرگ ميپندارم و اين كار، فقط به هزينه و زمان احتياج داشته باشد. اما وقتي به اين فكر ميكنم كه تمام اين اتفاقات در سال 1969 رخ دادهاند، خيلي بعيد ميدانم كه كار مشكلي نبوده باشد!... يعني كار «غيرممكن» است! چقدر دقت و انديشه و محاسبات مهندسي، اين را ممكن كرده است؟
البته من اصلا دوست ندارم كه چندين سال ديگر، آمريكاييها پرده از نمايش سينماييوارشان در فريب دادن (و البته سرگرم كردن) مردم در سال 69 ميلادي بردارند و اعتراف كنند كه آن فرود، شويي بيش نبوده كه در يكي از استوديوهاي هاليوود، فيلمبرداري و مستقيما براي مردم سراسر جهان پخش شده است! مطلقا هم اين فرضيه (بيشتر شبيه شوخي) را رد نميكنم.

كمي دور از شوخي، اين به سطح يك كره ديگر بيشتر شبيه است يا فضايي بازسازيشده با نورهاي استوديويي و دكورهاي نه چندان عظيم؟!
گرچه از آنجايي كه اين موفقيت، همان مشت سنگين و نهايي براي ناك-آوت كردن شوروي در رقابت فضايي جنگ سرد به شمار ميرفت (يا بهتر است به خط پايان اين رقابت تنگاتنگ تشبيهاش كنم) بعيد ميدانم روسها بعد از اين همه سال، سندي علمي و يا گاف بزرگي براي اثبات غيرواقعي بودن آن قدمها بر ماه نيافته باشند. اما همه اين حرفها هم مقدمه است.
روزي كه در مستندي درباره اين سفر بزرگ، صحنههايي از پرتاب آن موشك را ميديدم، عظمت لحظه، مو بر اندامم راست كرد. با تمام وجود خودم را در ميان مردمي احساس كردم كه با هيجان و نگراني، در اطراف آن محل گرد آمده و شاهد غرش و آتشبازي آن كاروان عظيم بودند و پرواز و فرودش را جشن گرفتند. در حالي كه نه تنها از فرهنگ و زبان با آنها بيگانه بودم بلكه اين اتفاق، سالها پيش از وجود من رخ داده بود. مني كه از همان كودكي، شعار و آرزوي مرگ براي بانيان اين پروژه، در دهانام گذاشته ميشد و ميچرخيد.
با كمال افتخار و خودخواهي و بدون جلب و رضايت و حتي بدون اطلاع صاحبان اصلي اين دستاورد، بزرگي و عظمت اين كار بزرگ را چنان ديدم كه آن را به نام بشريت زده و خود را در آن سهيم بدانم و بعد به انسانبودن خودم افتخار كنم.
آيا خداوند هنوز هم –براي آفرينش بشر- به خودش آفرين ميگويد؟
چه ميتوان كرد، وقتي كه اين راهش نيست و راهي ديگر هم نيست؟
فكر نميكنم در حدي باشم كه بخواهم چيزي در معرفي اين شعر بنويسم اما نميتوانم به اين نكته هم اشاره نكنم كه شنيدن اين شعر كه خود استاد با همراهي تار استاد لطفي و ضرب محمد قويحلم دكلمهاش ميكند (در برنامه اي به مناسبت هشتاد سالگي سايه كه در كلن آلمان اجرا و در آلبوم «بال در بال» -هم صوتي و هم تصويري- توسط موسسه آواي شيدا منتشر شده است. اينجا هم مي توانيد تماشا كنيد.) نفوذي خواهد داشت چندين برابر... ديگر نميتوانم و نميدانم چگونه بايد وصف كنم، ميزان ستايشام از اين اثر گرانبها را:
چه فكر ميكني؟
كه بادبان شكسته، زورق به گل نشستهايست زندگي
در اين خراب ريخته
كه رنگ عافيت ازو گريخته
به بن رسيده، راه بستهاي ست زندگي
چه سهمناك بود سيل حادثه
كه همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان زهم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در كبود درههاي آب غرق شد
هوا بد است
تو با كدام باد ميروي؟
چه ابر تيرهاي گرفته سينهي تو را
كه با هزار سال بارش شبانهروز هم
دل تو وا نميشود
تو از هزارههاي دور آمدي
در اين دراز ناي خون فشان
به هر قدم نشان نقش پاي توست
دراين درشتناك ديو لاخ
ز هرطرف، طنين گامهاي رهگشاي توست
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته، نامهي وفاي توست
به گوش بيستون هنوز، صداي تيشههاي توست
چه تازيانهها كه با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها كه از تو گشت سربلند
زهي شكوه قامت بلند عشق
كه استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه كن
هنوز آن بلند دور
آن سپيده، آن شكوفهزار انفجار نور
كهرباي آرزوست
سپيدهاي كه جان آدمي، هماره در هواي اوست
به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار، بيفتي از نشيب راه و باز
رو نهي بدان فراز
چه فكر ميكني؟ جهان چو آبگينهي شكستهايست
كه سرو راست هم، در او شكسته مينمايدت
چنان نشسته كوه در كمين دره هاي اين غروب تنگ
كه راه، بسته مينمايدت
زمان بيكرانه را، تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پاي او دمي ست اين درنگ درد و رنج
به سان رود، كه در نشيب دره سر به سنگ ميزند، رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست، زنده باش
اينكه انتظار داشته باشم رانندگان تاكسي در ماشين، موسيقي اسفنديار منفردزاده و صداي فرهاد گوش كنند (سي.دي. موسيقي فيلم گوزنها ساخته مسعود كيميايي) ممكن است توقع زيادي به نظر برسد (كه به نظرم نيست.) اما ميتوان آرزو داشت كه حداقل تعدادشان كمي بيشتر از 1 در 237،000 ۱باشد. حداقل دو برابر مثلا!
داشتم فكر ميكردم اگر به جاي سمند، پيكان زير پايش بود، احتمالا سنت قديمي تودوزي را هم ترك نكرده بود و الان زير تلقهاي شفاف روي درها، عكس كيميايي يا وثوقي و غريبيان را هم ميشد ديد. صندلي جلو كه خالي ميشود، ميپرم جلو. گپي بزنيم. تشكر ميكنم ازش بابت موسيقياش. براي بازشدن صحبت ميپرسم: «گوزنها است، نه؟» جواب ميدهد: «آره! اسفندياره» اوه! كار بالا گرفت. طرف «مسعود باز» نيست، «اسفنديار باز» است! همان موقع موبايلاش زنگ ميزند و تا جايي كه پياده ميشوم هنوز حرف ميزند. خداحافظي ميكنم و وسط حرفهاياش براي رفتن به بيمارستاني و رساندن كسي و آوردن ديگري، سري تكان ميدهد.
۱ . گزارش آماري سالانه مركز تحقيقات بيوسوسايولوجيكال گونههاي نادر در سال 1388!

«شبکه اجتماعی» The Social Network
فیلم با یکی از بهترین آهنگهای یکی از بهترین گروههای مورد علاقهام آغاز (‘Ball and Biscuit’ - The White Stripes) و با آهنگی از یکی دیگر از بهترین گروههای مورد علاقهام (‘Baby You’re a Rich Man’ -The Beatles) پایان مییابد. چه دلايلي از اینها بهتر براي دوستداشتن يك فيلم؟! اما شاید مهمتر اين باشد كه فیلم جدید فیلمساز مورد علاقهام۱، با تیتراژ اولیه شروع میشود! مدتها بود در فیلمهای هالیوودی، گاه حتی عنوان فیلم هم در ابتدا نمیآمد و من دلم لک زده بود برای متن روی تصاویر آغازین فیلم با یک موسیقی، که اولش بنویسد «فیلمی از فلانی» و یا قبلش «فلانی و فلانی در فیلمی از فلانی»! با این دلایل آیا نیازی هست از فرم و ریتم فيلم هم تمجيد كنم كه به طرز عجیبی تند و نفسگیر است و از فیلمنامه و کارگردانی؟ آن هم در فیلمی که هیچ اکشنی نیست و فقط دیالوگ است؟ و آيا بايد به همهی دیگر جزییاتی که یک فیلم عالی و بینظیر را ساخته است هم اشاره كنم؟
اما یک نکتهی فرامتنی هم هست که با دیدن این فیلم به ذهن میرسد: فیلم در مورد یک شخصیت واقعی و زنده است. بر اساس کتابی که نمیدانم چقدر مستند و مطابق با واقعیت است اما میدانم که فیلمنامهنویس در برداشتاش از تخیل و داستانپردازی هم استفاده کرده است. آن هم در حالی که خود بنیانگزاران سایت «فیسبوک»Facebook راضی به ساختهشدن این فیلم نبودهاند (و با این حال نمیدانم آیا رضایتشان براي ساخت اين فيلم کسب شده یا اينكه چطور اين فيلم بدون رضایتشان به نمایش درآمده). شخصیتهای فیلم، آدمهای تکبعدی و اصطلاحا سیاه و سفیدی نیستند. قضاوت در موردشان بسیار مشکل است. همه حق دارند و همه اشتباهاتی داشتهاند. شاید همان جملهی پایانی فیلم توصیفی باشد برای این شخصیتها. آنجا که مرلين دلپيMarilyn Delpy به زاکربرگ Zuckerberg میگوید:«تو آدم عوضیای نیستی. فقط خیلی داري تلاش ميكني كه باشي». شاید جوهرهی این فیلم، همین شخصیتهای پیچیدهی اجتماع باشند که یک شبکهی اجتماعی را شکل دادهاند و ما هم به عنوان بخشی از اجتماع شاهد آن هستیم و در قضاوت خواسته یا ناخواسته دچار سردرگمی میگردیم... اینها که همه شد متن! پس فرامتناش چه بود!؟
آنچه که میخواستم به آن اشاره کنم، بدون اینکه بخواهم آن را درست یا نادرست بدانم، اصطلاحا برخورداری شدید این آدمها (نمونههای واقعیشان البته! نه كاراكترهاي داستان) از «جنبه»ی بالايي است که باعث شده نمايش گوشههایی از رفتار و شخصیتشان را تحمل كنند که ممکن است برداشت مثبتی در مورد آن رفتارها وجود نداشته باشد و آن هم در حالی که ممکن است آن وقايع حتي واقعي هم نباشند. این که با دیدن این فیلم به این برداشت برسیم و یا حتی در ضمیر ناخودآگاهمان نقش ببندد که آدمی که یکی از بزرگترین پدیدههای مجازی دنيا را تاسیس کرده و مدیریت میکند و به عنوان مهمترین شخصیت سال هم انتخاب شده است ممکن است کمی یا حتی بیشتر «نچسب»! باشد (كه تقريبا در مورد همه شخصيتهاي داستان هم صدق ميكند) شايد کمی زیادهروی در ورود به زندگی آدمها و زیادهروی در آزادی بیان و اینجور مباحث هم باشد ولی در هر صورت (گفتم که نمیخواهم وارد بحث و جزییاتاش شوم) قرار دادناش در مقابل و مقايسه با رفتارهای اجتماعی خود ما که میخواهیم همهچیز تر و تمیز و زیبا نمایش داده شود و مثلا برای همه از خوبیهای داشته و نداشتهی تازه در گذشتگان بگوییم يا همهی آن داستانهایی که از ازلِ سینمای ایران در مورد نمایش فلان چهره و فلان حرفه وجود داشته است و امسال هم موارد تازهای از آن بروز کرده و مسلما بعید است که تمامیای هم داشته باشد... نمیدانم! حداقل «تاملبرانگیز» است!

«داستان اسباببازی۳» Toy Story 3
آیا جایزههای بیشعور اسکار(!) امسال –برای اعادهی حیثیت از آبروی بربادرفته و فراموششدهی اسکار، به ویژه در این سالهای اخیر هم که شده- به سوی دستان خالقان این شاهکار سینمایی و بشری خواهند رفت!؟
بخشی از جذابیت این فیلم، به جذابیتهای سنتی و مستحکم «داستان اسباببازی» مربوط است: اولین اثر بلند پیکسارPixar و اولین اثر سهبعدی والتدیزنی Walt Disney، که گرچه آن را از منجلابی که در آن دوران با آن تولیدات سطحی و گاه حتی سخیف(!)اش در آن فرو رفته بود بیرون کشید اما از طرفی نام والتدیزنی اگر هم کاملا با پیکسار جایگزین نشده باشد، زیر سایهی سنگین آن قرار گرفته است. به جز اینها، به نظرم هنوز «داستان اسباببازی»، اولین اثر این شاهکارسازان، بهترین اثر آنها است. فیلمی که از کارهایی مثل «ماشینها»Cars یا «یافتن نمو» Finding Nemo ، مشخصا چندین سر و گردن بالاتر ایستاده و از شاهکاری مثل «شرکت هیولاها» Monsters Inc. هم، حداقل برای من که بهتر است. اما بعد از دنبالهی ضعیف قبلی؛ «داستان اسباببازی2» (که یک اتفاق معمولی در هالیوود است) آیا انتظار چنین اثری میرفت و آیا فقط به دلیل خاطرات پیشین است که این فیلم به شاهکاری بینظیر تبدیل شده؟ نه.
یادم نمیآید پس از لذت وافر و غیرمنتظره «Kill Bill»، با فیلم دیگری، لذتی از همان جنس و به همان اندازه (حتی بیشتر) را تجربه کرده باشم. لذت دیدن فیلمی که هم دربارهی سینما و هم در ستایش آن و هم مهمتر از همه، خود سینما است. این فیلم، جوهرهی سینما است که از فشردن آن در یک و نیم ساعت چکیده است. بهترین نمونه برای معرفی و آموزش همهی سینما و ژانرهای مهم آن در کوتاهترین زمان است؛ فضای فیلم، از جایی که با حملهی بچهها به اسباببازیها به یک فیلم ترسناک (هارور) نمونه تبدیل میشود تا سکانسی که اسباببازیها به سمت شعلههای سوزانندهی زبالهها میروند و یک پایان تراژیک تاثیرگزار رقم میخورد۲ و یا جایی که کاراکترهایی مانند آن دلقک زخمخورده و تنها، انگار از دل فیلم-نوآرها ظاهر میشوند، مرتبا تغییر میکند و بیننده را هر بار با استفاده از یکی از شگردهای قدیمی اما همیشه دوستداشتنی سینما مجذوب و مسحور میکند. در کنار شخصیتهای بینظیر و دوستداشتنی و پرخاطرهی قبلی، فیلم از شخصیتهای جدید با پرداختهای خارقالعاده پر شده است. به این نگاه کنید که باربیBarbie و کن Ken و روابطشان چقدر دستمایه ایدهها و جزییات داستانی و شوخی و خنده شده و یا آن عروسک نوزاد که طیفی از مخوفبودن و مرموز بودن (آن پلان بینظیر که روی تاب به ماه خیره شده است خود دریایی از سینمای ناب است!) تا معصومیت یک نوزاد دوستداشتنی را در خود دارد، آنجا که با یاد صاحبش اشک میریزد و یا کودکانه برای عروسک خرس ؟ زبان در میآورد. فیلم از ایدهها، اشباع و سرریز شده. ثانیهای از فیلم برای ایدهپردازیهای سینمایی و طنز هدر نرفته و ایدههای نو و تحسینبرانگیز بر در و دیوار اثر قندیل بستهاند!! فیلمسازان حتی تیتراژ نهایی را هم برای این منظور رها نکردهاند و مفرحترین فضای فیلم را پس از پایاناش پرداختهاند. در جایجای فیلم، از تماشا و پیگیری فیلم باز میمانیم، برای این که به این فکر کنیم که فرآیند ظهور و پردازش این همه ایده چگونه بوده و یا برای این که از جای خود بلند شویم و برای سازندگاناش کلاه از سر بر داریم و دست بزنیم و هورا بکشیم و تعظیم کنیم.
۱ . خيلي دنبال واژهاي بودم كه در فارسي بتواند جايگزين favorite بشود و مجبور نباشم هي بنويسم «مورد علاقه».
۲. گرچه آن تراژدی شکل نمیگیرد اما فرض کنید اگر همانجا فیلم را متوقف کنید، یک اثر تراژیک کامل و بینقص خواهید داشت.
يك تماشاچي براي چه به تماشاي يك مسابقه (نه لزوما ورزشي، ولي چون مسابقات معمولا ورزشي هستند؛ مسابقه ورزشي) ميرود يا مينشيند؟ («ميرود» يعني تماشا در محل و «مينشيند» يعني تماشا از تلويزيون!) نيازي نيست جواب بدهيد! اين را پرسيدم كه به دو انگيزه و دليل مهم تماشاچيها اشاره كنم: يكي لذت هيجان تماشاي اين رقابت و ديگري تشويق و تهييج مسابقهدهنده و ورزشكارِ قاعدتا مورد علاقه.
حالا سوال بعدي: يك مسابقهي دوچرخهسواري يا ماشينسواري را چطور ميشود تماشا كرد يا بهترين راه براي تماشاياش چيست؟ توضيح بدهم كه منظورم مسابقات داخل سالن يا مسابقاتي با يك پيست بسته (كه رقابتكنندگان در آن دور ميزنند مثل فرمول 1 يا ناسكار) هم نيست؛ راليها و تورهاي دوچرخهسواري مثلا. آيا بايد همراه شركتكنندگان شويم؟! اين كه مهارت و تواني در حد خود آنان ميطلبد. ضمن اينكه در اين صورت ظرفيت پذيرش تماشاچيان براي جلوگيري از ايجاد اختلال در مسابقه بسيار محدود خواهد بود.
ما كه مشابه اين اتفاقات را در كشور كمتر داشتهايم و حتي هرگز تجربه نكردهايم اما حتما ديدهايد در تصاوير تلويزيوني، تماشاچياني را كه در مسير مسابقه، دوچرخهسواران يا هر-چيز-ديگر-سواران را تشويق ميكنند. آنهايي را كه بر حسب اتفاق گذرشان به آن مسير خورده يا براي كنجكاوي آمدهاند ببينند اين شلوغي براي چيست را اگر فاكتور بگيريم، بقيه شايد ساعتها كنار جاده ميايستند تا رقابتكنندگان براي لحظهاي از پيش رويشان بگذرند و گاه ماشينها گِل يا برف هم رويشان بپاشند! آنها هم همان لحظه را غنيمت دانسته و شور و نشاطشان را با چگالي بالا خالي ميكنند و بعد احتمالا به خانه ميروند. البته معمولا تعداد كساني كه محل خط پايان را براي تماشاي از نزديك انتخاب كردهاند بيشتر است چون با اين روش حداقل از اينكه در خانه تا پايان مسابقه منتظر بمانند و از نتيجه مطلع شوند بينياز ميشوند.
براي اين جماعت ظاهرا تشويق ورزشكار محبوبشان به طور كامل بر تماشاي مسابقه برتري دارد. من اين جور مسابقات را پيگيري نميكنم و ورزشكار محبوبي را هم بينشان ندارم اما داشتم فكر ميكردم اگر بخواهم اين كار را بكنم بايد كجا بايستم؟ روي مبل خانه (البته آنجا ديگر نميايستم!) جلوي تلويزيون، يا از نزديك، كنار جاده كه فقط براي لحظهاي شايستهي دريافت عنوان تماشاگر خواهم بود؟
حقيقت اين است كه حتي وقتي خودم را به جاي يكي از طرفداران اين ورزشها قرار ميدهم باز هم نميتوانم لذتي در تماشاي يك مسابقهي يكنواخت چند ساعته تصور كنم. تماشايشان مثل تماشاي مسابقات فوتبال ليگ خليج فارس است كه يا 90 دقيقه صدا را قطع ميكني، كارهايت را مفصل انجام ميدهي و لحظهي آخر، پيش از آنكه گزارشگر پس از خواندن اسامي دستاندركاران و تشكر از آنها اعلام كند كه «ميريم به استوديو» تابلوي نتايج را نگاه ميكني و احتمالا اگر علاقهي بيشتري هم نشان دادي ميتواني با بررسي سريع جزييات مثل درصد مالكيت و تعداد كرنر بفهمي بازي دست كي بوده است يا وسط مسابقه آنقدر از اين كانال به آن كانال دنبال چيزهاي مهيجتر از فوتبال ليگ برتر ايران –كه فراوان است- ميگردي تا لحظهي سوت پايان و يا در اين مورد «خط» پايان برسد. پس جاي من روي مبل نخواهد بود. مجبور خواهم شد كه تشويق ورزشكاران را بيشتر دوست داشته باشم.
گفتم كه بين مسير، خيلي جاي دوستداشتنياي نيست. حداقل من از آن دسته نيستم كه مثلا بطرياي كه دوچرخهسوار از آن آب خورده و پرت كرده كنار جاده و احتمالا خورده توي سرم را يادگاري نگاه دارم و يا بعد از اين كه سر تا پا توسط ماشين رالي گلي شدم با دوستانام عكس دستهجمعي بياندازم. اما اگر همه بخواهند مثل من در خط پايان جمع شوند تا لحظهاي براي قهرمان هورا بكشند و جشن بگيرند، اين قهرمان در طول مسير چطور بايد تشويق شود و از كجا روحيه بگيرد؟ تازه در خط پايان هميشه پذيراي اين ريسك هم هستيم كه ورزشكار مورد علاقهمان نفر اول نباشد و بعد از ساعتها صبر كردن، هم ما بايد ناظر چهرهي شكستخوردهي او شويم و هم او شاهد قيافهي ضدحال طرفداراناش. اين جوري من هم شريك شكست ميشوم و البته در حالت اول هم شايد وقتي عكس قهرمان را به ديوار ميزنم كمي احساس شرم و عذاب وجدان داشته باشم از اينكه سهمي نداشتهام در اين قهرماني.
فكر كنم اين قضيه، زيادي و بيخود دارد وقتم را ميگيرد. فكر ميكنم در اينجا ترجيح ميدهم از دست سرنوشت استفاده كنم. اگر روزي قرار شد در چنين مسابقاتي تماشاچي شوم، نقشه را بر ميدارم و از خانهام، خطي عمود بر مسير مسابقه –كه احتمالا نزديكترين مسير را نشان ميدهد- رسم ميكنم و سپس از آن راه ميروم و كنار پيست ميايستم. شايد جو گير شدم و مثل آنهايي كه چند قدمي را هم در كنار دوچرخهسواري ميدوند، با او همراه شدم و گپي هم زديم با هم. اگر ورزشكار محبوبي باشد و همهي طرفداراناش از اين روش استفاده كرده باشند با توجه به احتمال بالاي پراكندگي مناسب آنها در سطح شهر و حومه، او در مسيري مسابقه خواهد داد كه مثل يك استاديوم، تماشاگران هميشه كنارش حضور دارند و... ديگر بقيهاش با خود او است كه چقدر آماده باشد. دست سرنوشت اگر يارم باشد، خانهي ما نزديك خط پايان خواهد بود.