
«شبکه اجتماعی» The Social Network
فیلم با یکی از بهترین آهنگهای یکی از بهترین گروههای مورد علاقهام آغاز (‘Ball and Biscuit’ - The White Stripes) و با آهنگی از یکی دیگر از بهترین گروههای مورد علاقهام (‘Baby You’re a Rich Man’ -The Beatles) پایان مییابد. چه دلايلي از اینها بهتر براي دوستداشتن يك فيلم؟! اما شاید مهمتر اين باشد كه فیلم جدید فیلمساز مورد علاقهام۱، با تیتراژ اولیه شروع میشود! مدتها بود در فیلمهای هالیوودی، گاه حتی عنوان فیلم هم در ابتدا نمیآمد و من دلم لک زده بود برای متن روی تصاویر آغازین فیلم با یک موسیقی، که اولش بنویسد «فیلمی از فلانی» و یا قبلش «فلانی و فلانی در فیلمی از فلانی»! با این دلایل آیا نیازی هست از فرم و ریتم فيلم هم تمجيد كنم كه به طرز عجیبی تند و نفسگیر است و از فیلمنامه و کارگردانی؟ آن هم در فیلمی که هیچ اکشنی نیست و فقط دیالوگ است؟ و آيا بايد به همهی دیگر جزییاتی که یک فیلم عالی و بینظیر را ساخته است هم اشاره كنم؟
اما یک نکتهی فرامتنی هم هست که با دیدن این فیلم به ذهن میرسد: فیلم در مورد یک شخصیت واقعی و زنده است. بر اساس کتابی که نمیدانم چقدر مستند و مطابق با واقعیت است اما میدانم که فیلمنامهنویس در برداشتاش از تخیل و داستانپردازی هم استفاده کرده است. آن هم در حالی که خود بنیانگزاران سایت «فیسبوک»Facebook راضی به ساختهشدن این فیلم نبودهاند (و با این حال نمیدانم آیا رضایتشان براي ساخت اين فيلم کسب شده یا اينكه چطور اين فيلم بدون رضایتشان به نمایش درآمده). شخصیتهای فیلم، آدمهای تکبعدی و اصطلاحا سیاه و سفیدی نیستند. قضاوت در موردشان بسیار مشکل است. همه حق دارند و همه اشتباهاتی داشتهاند. شاید همان جملهی پایانی فیلم توصیفی باشد برای این شخصیتها. آنجا که مرلين دلپيMarilyn Delpy به زاکربرگ Zuckerberg میگوید:«تو آدم عوضیای نیستی. فقط خیلی داري تلاش ميكني كه باشي». شاید جوهرهی این فیلم، همین شخصیتهای پیچیدهی اجتماع باشند که یک شبکهی اجتماعی را شکل دادهاند و ما هم به عنوان بخشی از اجتماع شاهد آن هستیم و در قضاوت خواسته یا ناخواسته دچار سردرگمی میگردیم... اینها که همه شد متن! پس فرامتناش چه بود!؟
آنچه که میخواستم به آن اشاره کنم، بدون اینکه بخواهم آن را درست یا نادرست بدانم، اصطلاحا برخورداری شدید این آدمها (نمونههای واقعیشان البته! نه كاراكترهاي داستان) از «جنبه»ی بالايي است که باعث شده نمايش گوشههایی از رفتار و شخصیتشان را تحمل كنند که ممکن است برداشت مثبتی در مورد آن رفتارها وجود نداشته باشد و آن هم در حالی که ممکن است آن وقايع حتي واقعي هم نباشند. این که با دیدن این فیلم به این برداشت برسیم و یا حتی در ضمیر ناخودآگاهمان نقش ببندد که آدمی که یکی از بزرگترین پدیدههای مجازی دنيا را تاسیس کرده و مدیریت میکند و به عنوان مهمترین شخصیت سال هم انتخاب شده است ممکن است کمی یا حتی بیشتر «نچسب»! باشد (كه تقريبا در مورد همه شخصيتهاي داستان هم صدق ميكند) شايد کمی زیادهروی در ورود به زندگی آدمها و زیادهروی در آزادی بیان و اینجور مباحث هم باشد ولی در هر صورت (گفتم که نمیخواهم وارد بحث و جزییاتاش شوم) قرار دادناش در مقابل و مقايسه با رفتارهای اجتماعی خود ما که میخواهیم همهچیز تر و تمیز و زیبا نمایش داده شود و مثلا برای همه از خوبیهای داشته و نداشتهی تازه در گذشتگان بگوییم يا همهی آن داستانهایی که از ازلِ سینمای ایران در مورد نمایش فلان چهره و فلان حرفه وجود داشته است و امسال هم موارد تازهای از آن بروز کرده و مسلما بعید است که تمامیای هم داشته باشد... نمیدانم! حداقل «تاملبرانگیز» است!

«داستان اسباببازی۳» Toy Story 3
آیا جایزههای بیشعور اسکار(!) امسال –برای اعادهی حیثیت از آبروی بربادرفته و فراموششدهی اسکار، به ویژه در این سالهای اخیر هم که شده- به سوی دستان خالقان این شاهکار سینمایی و بشری خواهند رفت!؟
بخشی از جذابیت این فیلم، به جذابیتهای سنتی و مستحکم «داستان اسباببازی» مربوط است: اولین اثر بلند پیکسارPixar و اولین اثر سهبعدی والتدیزنی Walt Disney، که گرچه آن را از منجلابی که در آن دوران با آن تولیدات سطحی و گاه حتی سخیف(!)اش در آن فرو رفته بود بیرون کشید اما از طرفی نام والتدیزنی اگر هم کاملا با پیکسار جایگزین نشده باشد، زیر سایهی سنگین آن قرار گرفته است. به جز اینها، به نظرم هنوز «داستان اسباببازی»، اولین اثر این شاهکارسازان، بهترین اثر آنها است. فیلمی که از کارهایی مثل «ماشینها»Cars یا «یافتن نمو» Finding Nemo ، مشخصا چندین سر و گردن بالاتر ایستاده و از شاهکاری مثل «شرکت هیولاها» Monsters Inc. هم، حداقل برای من که بهتر است. اما بعد از دنبالهی ضعیف قبلی؛ «داستان اسباببازی2» (که یک اتفاق معمولی در هالیوود است) آیا انتظار چنین اثری میرفت و آیا فقط به دلیل خاطرات پیشین است که این فیلم به شاهکاری بینظیر تبدیل شده؟ نه.
یادم نمیآید پس از لذت وافر و غیرمنتظره «Kill Bill»، با فیلم دیگری، لذتی از همان جنس و به همان اندازه (حتی بیشتر) را تجربه کرده باشم. لذت دیدن فیلمی که هم دربارهی سینما و هم در ستایش آن و هم مهمتر از همه، خود سینما است. این فیلم، جوهرهی سینما است که از فشردن آن در یک و نیم ساعت چکیده است. بهترین نمونه برای معرفی و آموزش همهی سینما و ژانرهای مهم آن در کوتاهترین زمان است؛ فضای فیلم، از جایی که با حملهی بچهها به اسباببازیها به یک فیلم ترسناک (هارور) نمونه تبدیل میشود تا سکانسی که اسباببازیها به سمت شعلههای سوزانندهی زبالهها میروند و یک پایان تراژیک تاثیرگزار رقم میخورد۲ و یا جایی که کاراکترهایی مانند آن دلقک زخمخورده و تنها، انگار از دل فیلم-نوآرها ظاهر میشوند، مرتبا تغییر میکند و بیننده را هر بار با استفاده از یکی از شگردهای قدیمی اما همیشه دوستداشتنی سینما مجذوب و مسحور میکند. در کنار شخصیتهای بینظیر و دوستداشتنی و پرخاطرهی قبلی، فیلم از شخصیتهای جدید با پرداختهای خارقالعاده پر شده است. به این نگاه کنید که باربیBarbie و کن Ken و روابطشان چقدر دستمایه ایدهها و جزییات داستانی و شوخی و خنده شده و یا آن عروسک نوزاد که طیفی از مخوفبودن و مرموز بودن (آن پلان بینظیر که روی تاب به ماه خیره شده است خود دریایی از سینمای ناب است!) تا معصومیت یک نوزاد دوستداشتنی را در خود دارد، آنجا که با یاد صاحبش اشک میریزد و یا کودکانه برای عروسک خرس ؟ زبان در میآورد. فیلم از ایدهها، اشباع و سرریز شده. ثانیهای از فیلم برای ایدهپردازیهای سینمایی و طنز هدر نرفته و ایدههای نو و تحسینبرانگیز بر در و دیوار اثر قندیل بستهاند!! فیلمسازان حتی تیتراژ نهایی را هم برای این منظور رها نکردهاند و مفرحترین فضای فیلم را پس از پایاناش پرداختهاند. در جایجای فیلم، از تماشا و پیگیری فیلم باز میمانیم، برای این که به این فکر کنیم که فرآیند ظهور و پردازش این همه ایده چگونه بوده و یا برای این که از جای خود بلند شویم و برای سازندگاناش کلاه از سر بر داریم و دست بزنیم و هورا بکشیم و تعظیم کنیم.
۱ . خيلي دنبال واژهاي بودم كه در فارسي بتواند جايگزين favorite بشود و مجبور نباشم هي بنويسم «مورد علاقه».
۲. گرچه آن تراژدی شکل نمیگیرد اما فرض کنید اگر همانجا فیلم را متوقف کنید، یک اثر تراژیک کامل و بینقص خواهید داشت.