گاه شرمم می‌آید از زیستن در سرزمینی که سرمایه‌های هنری-فرهنگی‌اش یا مانند استاد شجریان مغضوب‌ند و یا مثل او در کنج خانه‌نشینی و غربت دق‌مرگ می‌شوند...

به یادِ همیشه ماندگار استاد پرویز مشکاتیان

این پوستر را همان سال -فکر می‌کنم- در روزنامه اعتماد دیدم. هنوز التهاب و ناآرامی‌های پس از انتخابات باقی بود. طرحی به یاد ماندنی است. نمی‌دانم طراحش کیست اما هر که هست، من بی‌اجازه این اثرش را استفاده کرده‌ام! خواستم ذکر کپی‌رایت کرده باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ساعت 9:19 AM  توسط حسام دات كام  | 


تسهیلات صلح‌آمیز بانکی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ساعت 9:11 AM  توسط حسام دات كام  | 

داشتم پسورد جی.میل‌م رو عوض می‌کردم. دیدین حتما که اون گوشه تخمین می‌زنه و برآورد می‌کنه که پسورد جدیدت چقدر ضعیف یا قویه؟
 هر چی طولانیش کردم و عدد و رقم قاطیش کردم بزنه «very strong» نشد!

پ.ن. معادل خوب واسه password که «رمز عبور» نباشه چی می‌شه؟... «گذر واژه» هم خیلی شبیه فحش می‌مونه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 1:0 PM  توسط حسام دات كام  | 


حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت/ باری به هر جهت جهان می‌توان گرفت!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 12:43 PM  توسط حسام دات كام  | 


فی الدنیا حسنه و فی الآخرة حسنه

(هر کس که این نخواهد، حقا که آن ندارد/ هر کس که این نخواهد حقا که آن نخواهد)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 12:41 PM  توسط حسام دات كام  | 

«زیبا»۱ (“Biutiful”)، آخرین فیلم آلخاندرو گونزالس اینیاریتو Alejandro González Iñárritu را نمی‌توان بدون یادآوری و توجه به کارهای پیشین او تماشا کرد. او نخستین فیلم بلند سینمایی‌اش را در زادگاه و سرزمین مادری‌اش مکزیک ساخت. دومی را در آمریکا (که فقط یک کشور دیگر نبود؛ با این فیلم «جهانی» شد.) و سپس در Babel با ترکیب داستان‌هایی از چهارگوشه دنیا، داستان خود را به جهانی‌ترین شکل ممکن («بین‌المللی» هم نه! فراتر از آن) به نمایش گذاشت. هر سه فیلم شباهت‌های مضمونی و روایتی و بصری‌ای داشتند که به نظر می‌رسید هر فیلم یک بازخوانی جامع‌تر و فراگیرتر از قبلی است اما حتی اگر نام «سه‌گانه» هم بر آن سه فیلم نباشد، وقتی به نظر می‌رسد که این روند به پایان رسیده (چرا که به ظاهر از این بیشتر جهانی‌شدن ممکن نیست) می‌دانیم که این پروژه تمام‌شده است و در هر صورت منتظر کاری جدید یا متفاوت یا به عبارت بهتر، خارج و فارغ از چارچوب و مسیر فیلم‌های قبلی هستیم. این بار او به اسپانیا آمده است و فیلمش از یک شخصیت و برای یک شخصیت است.

 

    - این فیلم را می‌توان با توجه به نبود فیلمنامه‌نویس همیشگی فیلم‌های اینیاریتو نگاه کرد. نام نویسنده فیلمنامه تمامی آثار پیشین او، گیرمو آریاگا Guillermo Arriaga در این فیلم دیده نمی‌شود.۲ اگر پیش از دیدن فیلم این موضوع را بدانید، حتما انتظارتان برای دیدن فیلمی متفاوت (پس از آن سه‌گانه) بالاتر می‌رود. بزرگترین تفاوت شاید شیوه روایت خطی (سکانس فلاش‌فوروارد ابتدای فیلم را می‌توان نادیده گرفت.) بر خلاف روایت‌های منقطع و منحصر به فرد آثار پیشین باشد. گرچه این انتخاب را بیشتر می‌توان به اقتضای موضوع و داستان این فیلم دانست تا غیبت آریاگا. شباهت‌های موضوعی‌ای هم وجود دارد اما این‌جا، موضوع مرگ و زندگی تنها یک شخصیت در میان است و مضمون تکرار‌شده تقابل انسان‌ها، این بار بر محور شخصیت اصلی شکل می‌گیرد. «شخصیت اصلی» عبارتی بود که در فیلم‌های قبلی به راحتی نمی‌شد به یک کاراکتر فیلم نسبت داد.
    - این فیلم را می‌توان از منظر یک فیلم ساده و عادی دید. موضوع متحول شدن یک انسان با فرارسیدن مرگش، موضوعی است که اگر دستمالی‌شده ننامیم‌ش حداقل اصلا تازگی ندارد –مگر به عنوان ابزاری برای پند و اندرز و نصیحت و هشدار. پس تازگی این فیلم از چیست؟ از سادگی شخصیتی که نه آن‌چنان گناهکار بوده که به فکر تطهیر خویش باشد و نه آن‌چنان پرهیزکار که با آرامش به استقبال‌ش برود. مرگ برای او انگار یکی از چالش‌های روزانه و معمول زندگی‌اش است و با آن همان‌طور برخورد می‌کند که با بیماری روانی همسرش، با شب‌ادراری پسرش، با مهاجرانی که فراهم کردن راه امرار معاش آن‌ها، وسیله امرار معاش خودش است و... اما برخورد او با چالش مرگ نیز مثل دیگر جهات زندگی‌اش با خوبی و موفقیت همراه نیست... به همین سادگی! اما از منظر یک فیلم معمولی، این فیلم یک «تراژدی نوین» می‌شود و دیگر چندان ساده نخواهد بود! تلاش روزهای آخر اوزبال (Uxbal با بازی شگفت‌انگیز Javier Bardem) برای –شاید- باقی گذاشتن نامی از خود، به شکستی با پایانی تاریک منتهی می‌شود اما با مرگ و وصل پدرش، گویی که به آرامش و رستگاری‌ای می‌رسد که همه آن‌چه پشت سرش در دنیای فانی باقی گذارده را فراموش می‌کنیم (و می‌کند!) و از این رو به راحتی نمی‌توانیم سرنوشت‌ش را «تراژیک» نام دهیم.
    - این فیلم را می‌توان از منظری اخلاقی تماشا کرد. از این منظر، یادآوری مرگ و نیشگون‌گرفتن مخاطب برای هشدار نزدیکی روز جزا و حساب و توصیه به رسیدگی به حساب پیش از رسیده‌شدن به آن (آن‌طور که در آموزه‌های دینی آشنای ما هست.) اصلی‌ترین پند و پیام فیلم است. شاید تفاسیر اخلاقی دیگری مثل «پرهیز از لقمه حرام» (باز هم مشابه تعالیم مذهبی اسلام) که برکت ندارد هم از پندهای فرعی آن باشد؛ بئا (Bea) به او یادآوری می‌کند که توانایی‌ش در دیدن تازه-درگذشتگان، موهبتی است که بدون هزینه در اختیار او گذاشته شده و او نیز باید بدون هزینه در خدمت مردم‌ش قرار دهد. موضوعی که او رعایت‌اش نمی‌کند و شاید زندگی و مرگ ناآرام‌ش هم به عذاب همین گناه باشد.
    - این فیلم را می‌توان با نگاه نقد اجتماعی دید. مساله فقر در حاشیه یک کلان‌شهر بزرگ و معروف و مساله مهاجرت و مهاجران غیرقانونی، مهم‌ترین مضامین اجتماعی این فیلم هستند که با دیدی سیاه و تلخ و انتقادی به نمایش گذاشته شده‌اند. بحران خانواده و دیگر مشکلات و ناهنجاری‌های نمایش‌داده شده، مسائل و موضوعاتی هستند که شاید این فیلم را دریچه‌ای برای نمایش آنان در جامعه امروز اسپانیا بخواهیم.
    - این فیلم را می‌توان از دید معنایی، در جستجوی استعاره‌ها و نشانه‌ها و تمثیل‌ها برای کشف معانی و لایه‌های پنهان و زیرین‌ش تماشا کرد. نام فیلم (که با غلط املایی نوشته شده است.) شاید اولین تابلوی راهنما و کلید ورود به این نوع نگاه باشد...

-        این فیلم را می‌توان...

    - به هر حال این فیلم را نمی‌توان بدون توجه به فیلم‌های قبلی فیلمساز تماشا کرد؛ من دوست دارم فیلم را از منظر تجربه تماشای فیلمی از اینیاریتو ببینم. جدا از این که این فیلم با فیلم‌های قبلی این کارگردان، چه تفاوت‌هایی دارد یا از آن‌ها بهتر یا ضعیف‌تر است، تجربه دیدن فیلمی از آلخاندرو گونزالس اینیاریتو، تجربه‌ای است ناب؛ معجونی سحرآور از زیبایی و زشتی، تلخی و شیرینی و درد و رنج و شادی و... نه مثل خیلی دیگر از تراژدی‌ها و یا فیلم‌های تلخی که برانگیزاننده احساسات بیننده‌اند؛ فیلم‌های او شما را به عمیق تلخی پرتاب نمی‌کند تا در آن دست و پا بزنید. دست شما را می‌گیرد و آرام وارد اقیانوس تجربه بشریت می‌شوید تا شناکنان در انبوهی از رنج نوع بشر غوطه‌ور شوید؛ هم‌دردی کنید و افسوس بخورید. انسان‌هایی از جنس خود و در عین حال از جنس دیگر را همراه شوید، لذات‌شان را زندگی‌کنید و بر اندوه‌شان اشک بریزید. فیلم‌های او، درباره موضوعی هستند که من آن را «رنج نوع بشر» می‌نامم. برای آنان که دغدغه رنج بشر را دارند و برای فرو ریختن این کوه سترگ اندوه، جز دعا و آرزو کار دیگری نمی‌توانند بکنند، پرسه‌زدن در فضای محنت‌بار فیلم‌های اینیاریتو با همراهی همیشگی ساز دردمند و پر از حرف گوستاوو سانتااولایا Gustavo Santaolalla، تجربه‌ای است از کاسته‌شدن سنگینی حمل آن کوه بر شانه‌های دردمندشان و تجربه‌ای است از کاسته‌شدن گناه ناتوانی؛ که اگر یارای کاستن از درد انسان‌مان نیست، لحظه‌ای درنگ، دقیقه‌ای هم‌دردی و ساعتی رنج‌کشیدن از تماشا و قطره‌ای اشک... انگار تجربه‌ای خواهد بود برای حرکت به سوی رستگاری. من این فیلم را با اشتیاق تجربه مجدد این حس دیدم و از اشتیاقم برای دیدن فیلم بعدی‌اش هیچ کم نشده که حالا مشتاق‌ترم.


۱ - یا آن‌گونه که مجله «فیلم» ترجمه کرده: ذیبا
۲ - تنها، اثر ۱۱ دقیقه‌ای او برای مجموعه فیلم‌های کوتاه با موضوع حادثه یازده سپتامبر بود که نام آریاگا را به عنوان نویسنده نداشت. چون داستانی هم وجود نداشت و فیلم مجموعه‌ای از برش‌های صوتی و تصویری بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 2:30 PM  توسط حسام دات كام  | 

اون موقعا ترمز دستی پیکانا سمت چپ راننده بود، کنار صندلی...
حالا تو هی واسه بچه‌های این دور و زمونه بگو اون موقعا صدا وسیمای ایران، اونم تو وفات حضرت فاطمه، شادمهر عقیلی پخش می‌کرد!... باور نمی‌کنن که!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 9:28 AM  توسط حسام دات كام  | 

    تشکر می‌کنم از ‌اصغر فرهادی و فیلم‌ش که نشان دادند «Perfectionism» غیرممکن نیست و به ما دلگرمی دادند.

    نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم یا چگونه ترجمه‌اش کنم اما این همان چیزی است که یا با نام «واقع‌بینی» و «واقع‌گرایی» از آن بر حذرت می‌دارند یا به بهانه‌هایی مثل «زمان‌بر بودن» و غیره، ناممکن می‌دانندش و حتی تهمت «ایده‌آل‌طلبی‌ت» می‌زنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 2:0 PM  توسط حسام دات كام  | 

چند روز پیش که این را نوشتم، عنوان‌ش بود «۲۴ منتشر نشد». گرچه ایده نوشتن آن مربوط به چند ماه پیش بود اما ابتدای نوشته، ابراز امیدواری کرده بودم که بهانه نوشتن و انتشارش، این خبر ناگوار نباشد... که خوشبختانه نشد: شماره جدید «۲۴» دیروز آمد.

    در شماره دوازدهم (یک سالگی) مجله «۲۴» موضوع پرونده ماه، بررسی مجلات سینمایی بود و در ضمن آن، با نظرخواهی از منتقدان، پنج نشریه اول سینمایی کشور انتخاب شده بودند. از هر نشریه منتخب خواسته شده بود تا مطلبی در این مورد بنویسد. اما از مجله «فیلم» که در صدر این لیست به عنوان بهترین مجله سینمایی کشور قرار گرفت، به جای هر مطلبی، نامه کوتاهی از جهانبخش نورایی آمده بود که «۲۴» هم عینا آن را چاپ کرده بود. شاید نتوانم بگویم «بی‌ادبانه» یا همراه با «بی‌احترامی» بود اما حداقل احترام‌آمیز نبود؛ در جواب همکارانی که قصد تمجید و تقدیر داشتند. متنی پنج خطی بود که این طور آغاز می‌شد: «مجله ۲۴ را زیارت کردم. آن‌قدر عکس و رنگ و لعاب دارد که نویسندگان و نوشته‌هایشان در زیر این رنگین‌کمان پر نقش و نگار، ریز و فشرده و محو شده‌اند. با این وصف فکر نمی‌کنم خواننده جدی تمایلی به خواندن مطالب چنین نشریه‌ای داشته باشد.» و در ادامه دلیل ماندگاری فیلم را این می‌داند که «در آن وزن و وقار آن‌چه خوانده می‌شود از آن‌چه دیده می‌شود بیشتر است.» و اذعان می‌کند که «مجله سنگین و پرمایه سینمایی» قرار نیست جای «پوستر و عکس‌های جذاب و اغواگر سردرسینماها» را بگیرد. («۲۴»، ویژه‌نامه سینما و تلویزیون «همشهری ماه»، شماره ۶۴، دی ۸۹)
    جای پاسخ گفتن من به آقای نورایی نیست. شاید من خواننده جدی نیستم و یا شاید اشتباه می‌کنم که پوستر و عکس و سردر سینما را بخش مهمی از سینما می‌دانم و دوست دارم یک مجله سینمایی هم مثل خود سینما، جذاب و پر زرق و برق و خیره‌کننده هم باشد. مشکلات چاپ و انتشار مجلات در ایران را هم نادیده نمی‌گیرم و می‌دانم که بسیاری به سبب تغذیه‌شدن نشریه «۲۴» از یک منبع دولتی (اگر شهرداری تهران را دولتی بدانیم) چشم دیدن آن را ندارند -گرچه این ادعا در یکی از سرمقاله‌های مجله رد شد. البته به کسانی که این موضوع را بهانه می‌کنند خرده نمی‌گیرم، در عین حال که در سینمای سر تا پا دولتی ما، چنین ایرادی (ایراد!؟) چندان نمی‌تواند بزرگ یا مطرح باشد و در ضمن مهم حاصل و نتیجه این همکاری است.
    همه این‌ها به کنار؛ نکته جالب توجه و در واقع اصل مطلب آن بود که از همان شماره (دقیقا از همان تاریخ به بعد) ناگهان تحولی –هرچند نه چندان بنیادی- در مجله «فیلم» حاصل شد: جنس کاغذ بهتر شد. صفحه‌آرایی داخلی مجله، کمی خوش‌سلیقه‌تر یا به توصیفی «گرافیکی»تر شد. مطالبی که در گوشه‌های صفحه آن از افراد مختلف نظرخواهی شده بود، شیوه جدیدی بود (تقریبا مشابه «۲۴») و در واضح‌ترین تغییر، عکس‌های روی جلد از آن عکس‌های بی‌سلیقه یا بد چیده‌شده سنتی مجله فیلم به عکس‌هایی تنظیم و طراحی و فکرشده (اکثرا استودیویی) تبدیل شد. روی جلد همین شماره اخیر را ببینید و با آن جلد مصیبت‌بار(!) شماره‌ای که مربوط به فیلم «جدایی نادر از سیمین» بود مقایسه‌اش کنید.



اینجا روی جلد شماره‌های اخیر «فیلم» را می‌توانید ببینید. اولین شماره بعد از آن مطلب، با عکس گلزار چاپ شد که روی عکس کار شده بود (گرچه هنوز اصرار طراح به رنگ صورتی را نمی‌فهمم!) پس از آن، هر روز بهتر شدند؛ شماره قبلی با عکس رامبد جوان بود.

    شاید بعضی این رقابت را رقابتی نابرابر بدانند (به واسطه همان سوبسیدهایی که «۲۴» به این راحتی نمی‌تواند منکرش باشد!) اما در هر صورت پذیرفتن رقیب و ایجاد فضای رقابت، به جای تخریب و کینه‌ورزی یا کتمان و نپذیرفتن رقیب، می‌دانیم که به نفع هر دو طرف است. با خود حساسیت و کیفیت می‌آورد. من هنوز به سنت قدیم مجله «فیلم» می‌خرم. گرچه حجم مطالبی که از آن می‌خوانم اصلا قابل مقایسه با میزانی که از «۲۴» خوانده می‌شود نیست. از زمانی که با مجموعه‌ای از نقد... که چه عرض کنم، مدیحه‌سرایی‌هایی برای بعضی فیلمسازان و فیلم‌های بی‌ارزش سینمای ایران روبرو شدم (که انگار بیشتر برای تعارف و حفظ مناسبات و ارتباطات مجله با سینماگران اتفاق می‌افتد) نوشته حمیدرضا صدر بر «حکم» کیمیایی آخرین نقد فیلمی بود که از این مجله خواندم. در همین شماره اخیر، نقدهای فیلم «Biutiful» را کسانی نوشته‌اند که متوجه بسیاری نکات کلیدی فیلم نشده‌اند. تحلیل فیلمنامه‌ای هم دارد که در آن فیلم فقط سکانس به سکانس تحریر شده است و...
    من دوست دارم مجله‌ای بخرم که هر روز بهتر شود یا حداقل بدتر نشود. می‌خواهم مجله «فیلم» را بیشتر ورق بزنم و بیشتر بخوانم. اگر خواندنی بود، مثل «۲۴» از گوشه گوشه روزم، زمان برای خواندنش می‌خریدم اما با این چند مثالی که آوردم، حرف‌های آقای نورایی در مورد «محتوای‌» مجله، برایم بی‌معنی است. (مسلما منکر کیفیت محتوای مجله هم نیستم اما اولا جای زیادی برای بهتر شدن دارد و دوم در حال حاضر اصلا در سطح ادعای این آقا نیست.)

حالا خودم شک کرده‌ام که بالاخره بهانه نوشتن این مطلب، آیا جلد خوب این شماره «فیلم» بود، منتشر نشدن یا شدن «۲۴» بود (با آن جلد مزخرف این شماره‌اش!) یا خشم من از همین پرونده سبکی که برای آخرین ساخته اینیاریتو ترتیب داده‌اند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 1:5 PM  توسط حسام دات كام  | 

    زمین چمن استادیوم آزادی شده «نیازمندی‌های همشهری»! سه چهار ردیف آگهی جاندار اون پشت گذاشتند، موندم اگه مثل استادیوم‌های انگلیس بود چی‌کار می‌کردند؟ حتما تماشاچی‌های چند ردیف اول باید می‌گرفتند دست‌شون! (تازه حالا روی اینا، صدا و سیما هم اسکی می‌کنه بماند!) آخه تو این مملکت هیچ قانونی غیر از «تا می‌تونی ازش پول در بیار» وجود نداره!؟ یعنی هیچ محدودیتی جز «تا جا داره» و «تا نترکیده» نیست!؟ اینا رو حتما باید تو قرآن یا رساله نوشته باشند آخه!؟


پ.ن.۱. یه لحظه رفتم کانال ۳، بازی پرسپولیس و نفت آبادان بود، این وضع رو دیدم، اون قدر خنده هیستریک کردم خانم داشت زنگ می‌زد آمبولانس بیاد! دو تا پارچه توری مزخرف رو با نخ بسته بودند پشت دروازه با یه وضع اسفناکی! انگار لحظه آخر اسپانسر اومده یه پولی گذاشته کف دست باغبون ورزشگاه، گفته برو اینا رو ببند اون‌جا!
پ.ن.۲. رو لباس نفت آبادان، زیر یقه‌شون نوشته «زمزم». روی پیرهن، جای همیشگی آگهی‌ها: موسسه مالی مور و ملخ! پشت پیرهن‌شون، جای اسم بازیکنا، یه زمینه سفید خورده و نوشته هواپیمایی فلان و اون زیر یه جمله‌ای در وصف نفت آبادان و اینا...! آقای مدیر تیم! پیشونیشون هم جا داره لوگو بزنی ها! (یعنی اصلا الزامی نیست که اسم‌ بازیکن هم نوشته بشه؟)
پ.ن.۳. آقای فردوسی‌پور این هفته تو برنامه‌ش بی‌هوا سوال کنه: مثلا آگهی اون سمت پشت دروازه فلان تیم چی بود؟ ببینم چند درصد جواب می‌دند. آخه مسئولان فوتبالی معلوم نیست چه گلی لگد می‌کنند، تو اسپانسر بدبخت که داری پول می‌دی اون پشت برات آگهی بذارن که همون یه ذره‌ش هم نور می‌افته توش دیده نمی‌شه، مگه پول از سر راه آوردی!؟ یک صدهزارمیلیونیم اون رو بدی، تو انقلاب تراکت پخش کنند، به خدا بیشتر داره واسه‌ت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:10 AM  توسط حسام دات كام  | 

    قدیم، دیکتاتورها مجسمه‌ای سوار بر اسب داشتند که موقع انقلاب، سرنگونی آن مجسمه، نمادی از سقوط دیکتاتور می‌شد. حالا حتی قذافی هم از این‌ها ندارد! آخرین‌شان صدام بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:13 AM  توسط حسام دات كام  |