این نوشته با اندک تغییری در شماره اردیبهشت ماهنامه طنز خط‌خطی چاپ شد.

بی.بی.سی. فارسی در اقدامی معلوم‌الحالانه در برنامه‌ای دست به انتخاب شخصیت‌هایی به عنوان بزرگان ایران‌زمین یازیده است که البته هم‌چون همیشه مشخص است سرمنشا این عمل دژخیمانه‌ی آنان از کجا آب می‌خورد. به همین رو و به قصد پاسخی مشت‌دردهانانه و ددمشنانه ابتدا هویت اصلی و پنهان این شخصیت‌ها را در معرض دید همگان افشا نموده تا پرده از پشت پرده این اقدام نرم بی.بی.سی.فارسی برافکنیم و سپس خود دست به انتخابات بزرگان ایران زمین می‌زنیم. برای این کار از بسیاری از شخصیت‌های دست اندر نظر و صاحب کار برای رای‌گیری و انتصاب بزرگترین شخصیت‌های واقعی و راستین ایران دعوت نمودیم تا با همکاری و هم‌فکری این لیست را تهیه کنند. (البته در پایان چون نظر آن‌ها با نظر ما مغایرت داشت آنان را کنار نهادیم و نظر خودمان را عرضه داشتیم. بالاخره ما خودمان مهندس هستیم و در همه امور واردنظر.)

    - کوروش کبیر: پادشاه ستم‌خیز و کشورگشا که پس از هر کشورگشایی با انتشار منشورهایی دست به تحریف تاریخ می‌زد. او خود را پادشاهی عادل می‌دانست در حالی که حتی یک سند هم پیرامون واریز یارانه نقدی به حساب ایرانیان در دوران او وجود ندارد. در توصیف شخصیت او همین بس که امروزه نقل بزم‌های سیاسی و غیرسیاسی ایرانیان لس‌آنجلس‌تبار است و گفته‌های –به اصطلاح- حکیمانه‌اش نقل شبکه‌های مجازی معاند.

    - فردوسی: عمده شهرت او در این است که حق انحصاری نشستن وسط میدان فردوسی را با حمایت لابی غرب به دست آورده و مشخص است که پسر بیسواد همسایه ما هم صبح تا شب وسط یک میدان مهم پایتخت بنشیند حکیم و معروف می‌شود! البته همین شهرت را نیز او حتمن مدیون رسانه‌های غربی است وگرنه چرا حوض وسط میدان ونک به عنوان شخصیت ایران‌زمین انتخاب نشد؟! وی مهم‌ترین اثرش «شاهنامه» را نیز با دزدیدن و کپی-پِیست استتوس‌های پهلوانان ایران باستان همچون رستم و زال و اسفندیار در پروفایل فیسبوک خودش و سپس جمع‌آوری و انتشار آن‌ها خلق کرد.

    - حافظ: فال فروشی بود در قرن هفتم-هشتم قجری همری که عمده درآمدش از فال‌فروشی در چهارراه‌های شیراز را خرج میگساری و بزم‌آرایی و باده گلگون می‌نمود. عده‌ای هم او را یک جاسوس بانفوذ خارجی می‌دانستند که حتی در مذاکرات خود می‌توانسته است سمرقند و بخارا را ببخشد. تربت او امروزه زیارتگه رندان جهان است.

    - ابن سینا: ایرانی ساکن دبی که داروخانه‌های زنجیره‌ای اداره می‌کرد و اعراب امارات به تازگی اسناد محل تولد و کسب او را رو کرده و هویت واقعی‌اش را برملا ساخته‌اند. در حقیقت پزشکی درباری بود که دسترسی بی‌پایان به داروهای گران‌قیمت، بیمه بدون محدودیت و مافیای ناصرخسرو داشت. من هم این همه امکانات داشتم پزشک موفقی می‌شدم.

    - زرتشت: گنجاندن او در بین بزرگان منتخب ایران‌زمین به دستان پشت پرده مافیای پارچه و پرده خیابان زرتشت و جهت تبلیغات برای این راسته صورت گرفته است وگرنه از بین ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر سراغ جرجیس نمی‌روند!

    - مصدق: بزرگترین خدمت او به هموطنانش این بوده که کاری کند که منجر به تعطیلی ۲۹ اسفند شود. آخر مرد حسابی ۲۹ اسفند کی سر کار می‌رود؟

و اما اکنون شخصیت‌ترین‌های واقعی ایران‌زمین به انتصاب ما:

    - نفت: بدون شک می‌توان به عنوان بزرگترین شخصیت و تاثیرگذارترین فرد در تاریخ ایران‌زمین به حساب‌ش آورد. تاثیرپذیری فرهنگ ایرانیان از نفت به حدی است که حتی آن را به سر سفره می‌برند. در عرصه سیاست خارجی نیز این سرمایه ملی در سرتاسر جهان شناخته‌شده و نام‌آور است و کشورهای غربی بسیاری مایل به وارد کردن این دستاورد بزرگ ایرانیان بوده و در صف آن زنبیل می‌نهند و پول خوب و کالای نامرغوبی هم برای‌ش می‌پردازند. شاعر گران‌قدر پارسی در ستایش او گفته است: «ای نفت همه بهانه از توست». تاثیر و نفوذ او حتی به دور‌ترین دوران پیش از باستان و حتی پیش از کشف نفت نیز باز می‌گردد. دورانی که آریاییان اصیل مهاجر به فلات مرکزی وارد شدند و پیر آنان عصا بر زمین کوبید و بویی کشید و گفت: «سرزمین خود را این‌جا بنا می‌کنیم» و چون علت از او جویا شدند، چشمکی زد و گفت: «بعدن می‌فهمید!» در روایت است که حتی کوروش ستم‌گشا نیز قلمرو خودش را بر اساس سرزمین‌هایی که بعدها نفت در آن کشف می‌شد انتخاب می‌کرد وگرنه اگر راست می‌گفت چرا نرفت مثلن تبت را بگشاید!؟

    - صدا و سیما: حضور فیزیکی آن به صورت جعبه جادویی در خانه هر ایرانی از حضور فیزیکی دیوان حافظ -بدون شک- بسیار بیشتر است اما حضور معنوی آن در قلب و جان و اعصاب میلیون‌ها ایرانی، بسیار بانفوذتر، سهمگین‌تر و جان‌فرساتر است. تاثیر آن در فرهنگ ایرانیان –مانند نفت- حتی تا تاثیر بر سفره و غذاهای ایرانی نیز پیشرفته است، به طوری که غذای ملی ایرانیان با الهام از سبک خاص و منحصر به فرد سریال‌های صدا و سیما تهیه شده است: آبگوشت. یکی از دلایل عدم نام‌آوری این شخصیت بزرگ را می‌توان در افتادگی ذاتی‌ش یافت؛ مانند نفت که شخصیتی افتاده دارد و همیشه در زیر زمین یا در بشکه زندگی می‌کند، صدا و سیما نیز خوی پهلوانی دارد و به احدی جز خودش اجازه تقدیر و تشکر از خودش را نمی‌دهد.

    - پیکان: اگرچه استعمار پیر با تحریف تاریخ سعی دارد این عنصر هویتی و ملی ایران را به نام خود مصادره کند اما در هر صورت اسناد بسیار تاریخی‌ای از اصالت این اسطوره ایرانی وجود دارد (این اسناد مانند بسیاری اشیا تاریخی ایران باستان، ‌توسط استعمارگران غربی به یغما رفته اما در موزه‌ها نگهداری نمی‌شود.) در چندین دهه یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین شخصیت‌های ایرانی بود چنان‌چه هر روزه در هر کوی و برزنی قابل مشاهده بود و محبوب‌ترین وسیله برای حمل و نقل عمومی به شمار می‌‌رفت. پس از مبارزه‌ای طولانی، پیکان پیر و خسته اسیر فشارهای نهادهای بین‌المللی تحت نفوذ اجنبی قرار گرفته و به موزه‌ها رانده شد اما حضور افسانه‌ای او در خیابان‌های کشور همچنان به صورت قلب تپنده هزاران پژو روآ و وانت باردو ادامه دارد.

    - آلودگی و ترافیک تهران: معروف است که اگر بال‌زدن پروانه‌ای در آمازون ممکن است به توفانی در فلان‌جا منتهی شود، ترافیک تهران حتمن در بزرگ‌ترین وقایع هر روزه تاثیرگذار است. چه بسیار طرح‌های مخرب و زیان‌باری که در ترافیک تهران دیر به مقصد رسیده و لغو شده‌اند و چه بسیار شهروندان بیهوده و فتنه‌گری که در تعطیلات شمال در اثر کمبود آلودگی، جان خود را از دست داده‌اند؛ از این رو نقش آلودگی و ترافیک پایتخت در سازندگی کشور انکار ناپذیر است. در پی کشف اهمیت این پدیده، دولت با افزایش محصولات ایران‌خودرو و سایپا و همچنین تولید بنزین مقرون به صرفه داخلی، در راستای سیاست‌های عدالت محور خود اآلودگی و ترافیک را به دیگر شهرهای کشور نیز توزیع نموده و وعده داده به زودی همه شهرستانی‌ها و روستاییان از این نعمات سازنده برخوردار شوند. در سال‌های گذشته حتی در فصول گرم هم واردات غبار و آلودگی از کشورهای همسایه انجام می‌شود تا شهروندان هوا به هوا نشوند و برای چشیدن طعم آلودگی شش ماه صبر نکنند.

    - اختلاس‌گر میلیونی: نمادی است از پیشرفت روزافزون ایران در عرصه‌های علمی و البته علم اقتصاد. اگر غربیان تمامی علوم و فن‌آوری‌ها را از خود ما ستانده و حالا از ما جلو زده‌اند، عرصه‌ی اختلاس عرصه‌ای است که غربی‌ها هیچ‌گاه، حرفی برای گفتن در آن نداشته‌اند. اختلاس‌گر هم مانند همه شخصیت‌های بزرگ ایرانی مرام و منش پهلوانی و افتاده‌ای دارد و هر بار که مدتی در صدر اخبار قرار می‌گیرد، برای گریز از شهرت و انگشت‌نماشدن دوباره در پس پرده‌ای از ابهام فرو رفته و البته هر بار در بازگشت‌اش دستاوردی سترگ‌تر از خود بروز می‌دهد. تا لحظه تهیه این لیست، آخرین دستاورد این شخصیت بزرگ، اختلاسی است که به دلیل تعدد صفرها، ذکر رقم دقیق آن در این مجال نمی‌گنجد.

    - آقا زاده: این یکی را سفارش کردند بگذاریم ته لیست!

توضیح واضحات: البته قوانین سخت و پاگیر دست ما را بسته بود و شخصیت‌های بزرگی مثل دوبی یا یوآن، تنها به این بهانه که بزرگ‌ترین شخصیت‌های ایرانی باید حتمن ایرانی باشند از فهرست کنار گذاشته شدند اما جا دارد به این وسیله از همه این بزرگان نیز تقدیر ویژه به جا آوریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 1:3 PM  توسط حسام دات كام  | 


روایت معتبر داریم تو جهنم همه‌ش عصر جمعه است.
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 7:49 PM  توسط حسام دات كام  | 

    البته من هم کیفی پیدا می‌کردم با یک میلیارد پول، می‌بردم پس می‌دادم. ۵ میلیارد هم بود همین کار را می‌کردم. اصلن هر چه پول بیشتر درش بود انگیزه‌ام بیشتر بود تا صاحب‌ش را پیدا کنم ببینم آن خرفتی که یک میلیارد را داخل کیف می‌گذارد و بعد توی جوب ولش می‌کند چه شکلی است، همان سامسونت را محکم بکوبم توی مخش!

    ولی کل قضیه به نظرم ترفندی بود از تهیه‌کنندگان «نارنجی پوش» برای فروش فیلم‌شان!

    (در راستای این خبر)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 2:56 PM  توسط حسام دات كام  | 

    سال گذشته تلاش بسیاری کردم تا ویژه‌نامه‌ای برای اسکار آماده کنم و مجموعه‌ای از نوشته‌های پراکنده‌ام در مورد فیلم‌های –عمدتا اسکاری- که در آن زمان دیده بودم را در فرصتی بنویسم و این‌جا بگذارم. وقت نشد که نشد. با اعطای جایزه به فرهادی، نوشته‌های عجولانه‌ای را به آن مناسبت نوشتم و ویژه‌نامه اسکار دیگر پرید! اما باز ننشستم و سعی کردم نوشته‌ها را جمع و جور کنم و حداقل تا پیش از پایان سال این کار نیمه‌تمام را کامل کنم که باز نشد. تعطیلات عید می‌توانست فرصت خوبی باشد اما نبود! در سال جدید دنبال نوشته‌ای بودم که بتوانم وبلاگ را در سال جدید با آن کلید بزنم و مجموعه‌نظراتی در مورد فیلم‌هایی که اواخر سال پیش دیده بودم بهانه و نوشته‌ی خوبی می‌توانست باشد اما چون دیدم به درازا می‌کشد، منتظر آن نماندم و چندین نوشته در سال جدید منتشر شد و... حالا مشخص است که دیگر باید قطع امید کنم.

    می‌خواستم از رویکرد هم‌زمان چند فیلم به صورت کمابیش نوستالژیک به خود موضوع «سینما» در این سال بنویسم در فیلم‌هایی دوست‌داشتنی و خوب مانند «The Artist» و «Rango» (به دلیل ارجاعات فراوان و ستایش‌گرانه‌اش به سینما) و یا در فیلمی ناامیدکننده و ضعیف مثل «Hogo». از این که «Drive» چقدر غافلگیرانه خوب بود، «MoneyBall» قابل انتظار خوب بود و «Contagion» چقدر قابل انتظار بد! «The Descendants» در اندازه‌ی دیگر آثار الکساندر پین Alexander Payne نبود اما همچنان خوب. می‌خواستم بنویسم که «Midnight In Paris» هیچ چیز خاصی نبود. مثل همه‌ی فیلم‌های وودی آلن Woody Allen و دقیقن به همین دلیل دوست‌داشتنی! (البته همین که وودی آلن خارج از نیویورک فیلم بسازد، اتفاق خارق‌العاده‌ای است. چه برسد که پاریس باشد.) اما به هیچ‌وجه لایق جایزه‌ی بهترین فیلم‌نامه سال هالیوود نبود. به خصوص در رقابت با فیلم ما! و تازه این‌ها فقط فیلم‌های اسکاری بودند که امسال سعی کردم همه را پیش از اسکار ببینم چون به این نتیجه رسیدم که فیلم‌های هالیوودی را باید همان موقع دید وگرنه اکثرن جذابیت‌شان را از دست می‌دهند. می‌خواستم از خیلی فیلم‌های دیگر بگویم اما دیگر از وقت گفتن همه گذشته است اما یک چیز را دلم نمی‌آید ننویسم:

 

    سال گذشته سال اصغر فرهادی و فیلم موفق‌ش بود و چقدر بدشانس بودند آن‌هایی که سال گذشته فیلم ساخته‌بودند و چقدر بخت سیاهی داشتند آن‌هایی که بهترین آثارشان را در این سال ساختند و چقدر غیرمنصفانه‌ است که آثار ماندگاری در چنین مواقعی کاملن قدرنادیده می‌مانند و چه بسا به فراموشی سپرده می‌شوند. سال گذشته یکی از بهترین آثار سینمای ایران در کنار «جدایی نادر از سیمین» اکران شد و در هیاهوی آن فیلم گم شد: «یه حبه قند». هنوز دست نوشته‌ها و چرک‌نویس‌های یادداشت‌های فراوانی که در ستایش و تحلیل‌ش نوشته‌ بودم دم دستم است که مثل خیلی چیزهای دیگر وقت نکردم بنویسم‌شان اما به هر حال کمترین کاری که می‌توانم انجام بدهم یادآوری دوباره این فیلم دوست‌داشتنی است با کارگردانی و فیلمبرداری بی‌نظیر و بسیار فراتر از سینمای ایران. همان‌طور که مثلن فیلمنامه اصغر فرهادی بود و هر دوی این‌ها می‌توانند استانداردهای سینمای ایران را ارتقا بدهند.

    همه‌ی این‌ها را برای قدردانی از رضا میرکریمی نوشتم و البته برای سعید پورصمیمی برای شخصیت بی‌نظیری که خلق کرد.

 
    منبع این عکس: سایت رسمی «یه حبه قند»

 


برچسب‌ها: یه حبه قند, رضا میرکریمی
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 5:15 PM  توسط حسام دات كام  | 

پیرو پست پیشین پیرامون روز معمار و بعضی بحث و اشارات پیش‌آمده در شبکات اجتماعی لازم دیدم چند کلامی در حد توضیح و بیان نظر و دیدگاه شخصی و نه برای آغاز یک بحث بنویسم. (البته از آن استقبال می‌کنم اما هم این‌جا کمی سخت است و هم در آن صورت احتمالن شیوه‌ی طرح موضوع متفاوت خواهد بود.)

    خودم چندان روز معمار را جدی نمی‌گیرم یا نمی‌گرفتم. کمی برای فرار از این جو تگ کردن و دسته‌گل‌فرستادن و در نوشابه باز کردن و «آرشیتکت! آرشیتکت!»کردن‌ها! هنوز که هنوز است وقتی از من می‌پرسند کارت چیست می‌گویم «در دانشگاه معماری خوانده‌ام.» آن روزها که دانشجو بودیم پر کردن فرم‌ها راحت‌تر بود. جلوی شغل می‌نوشتم «دانشجو» یا «دانشجوی معماری» و حالا هم با اکراه تمام عبارت «مهندس معمار» را به کار می‌برم. «مهندس» را اول‌ش اضافه می‌کنم که هم به مدرک استدلال شود و هم مهم‌تر: برای این که «معمار» خالی نباشد! علاوه بر نوعی از قداست و بلندمرتبگی که برای این عنوان در نظرم وجود دارد، نوعی فوبیا هم نسبت به آن پیدا کرده‌ام. حالا این که به خودم بگویم «آرشیتکت» که... هه! اگر معمار یا همین آرشیتکت بودن جذابیت و جلوه‌ی خاصی دارد، حتمن مربوط به این‌جا نمی‌شود که ما داریم هنوز برای جا انداختن شغل‌مان و برشمردن ارزش‌ها و اصلن اثبات لزوم وجودش تلاش می‌کنیم و سر و کله می‌زنیم. مال همان اروپایی-آمریکایی‌هاست که معتقدند آرشیتکت‌ها س*کس*ی‌ترین‌ها هستند! ضمن آن‌که وقتی به آن کسی که مثلن گنبد شیخ لطف‌الله را ساخته معمار می‌گویند، من حالا حالاها «دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی معماری در دانشگاه» خواهم ماند. اگر در آینده‌ای دور حداقل ۵۰ سال کار معماری مستمر و مفید و زاینده پشت سرم دیدم، آن‌گاه شاید اجازه‌ی این گستاخی را به خودم بدهم که از جمعی از صاحب‌نظران دعوت کنم تا بررسی کنند آیا صلاحیت آن را دارم که معمار خطاب شوم یا نه. تازه اگر این فوبیا از بین نرفته یا حتی بدتر نشده باشد. به هرحال به دلیل وجود این حساسیت‌هاست که فکر کردم نکند کسی این طور در مورد من فکر کند که طرف روز معمار به خودش گرفته و... نه! گفتم: چندان این روز را جدی نمی‌گرفتم. این طرح نما که پایین تصویرش را گذاشته‌ام همین هفته‌ی پیش آماده شده بود۱و قصد داشتم که روند طراحی‌اش را این‌جا، این طور خلاصه و با کمی طنز نشان دهم و این بهانه‌ای شد. «روز معمار» بهانه‌ی خوبی می‌شود برای یک همدلی و شاید حتی اتحاد صنفی که بتوان مطالبات و فعالیت‌های دیگری را از پی آن طرح کرد. اصراری ندارم حتمن در تقویم بیاید –که اگر بیاید چه بهتر. اما همین‌که در این روز می‌توان به بهانه‌ای حرفی از معماری زد تا شاید این کنجکاوی و در پی آن این آگاهی در جامعه ایجاد شود که معماری بد (معماری بد دیگر چیست؟! وقتی به «ساختمان سازی» بگویند «معماری» نتیجه همین می‌شود!) چطور در زندگی‌شان تاثیر می‌گذارد و چطور معماری می‌تواند در بهبود گوشه‌گوشه‌ی زندگی و لحظه‌لحظه‌اش موثر باشد، خود فرصتی است غنیمت. شاید خیلی از بهبودی‌ها از همین نقطه آغاز شوند. دوستی پرسیده بود اصلن چرا باید روز معمار داشته باشیم. مگر روز نقاش یا مکانیک هم داریم؟ خب اولن روز پزشک و پرستار و کارمند و... هم داریم که در تقویم هم هستند. دو این‌که بالاخره این یک خواسته‌ی صنفی است و معدن‌چیان و مهندسان شیمی هم می‌توانند پیرو ثبت روزشان شوند. ما مخالفتی نداریم! اما سوم و مهم‌تر از همه به دلیل اهمیت دست‌کم‌گرفته‌شده‌ی معماری است. همین تاثیر و تاثرات بین معماری و انسان و جامعه که مثنوی‌ها در باب آن سروده شده اما هنوز ب بسم‌الله آن هم در کشور ما نوشته یا شنیده نشده است. این که به گفته دوست‌مان نسبت میان شیخ‌بهایی و معماری و روز معمار هم چندان روشن نیست هم موضوع مهمی است که تا روز معمار بیشتر جا نیافتاده باید فکری برای‌ش کرد. سخن کوتاه کنم:

این عکس مربوط به یکی از تاق‌های مسجد جامع ساوه است. البته چنین ترکیبی از آجر و نگین‌های گچی (اگر اسم تخصصی‌تری دارد، متاسفانه نمی‌دانم). را می‌توانید در بسیاری از بناهای هم‌دوره‌ی آن هم ببینید اما این تصویر که مدت‌هاست پس‌زمینه‌ی مانیتور من است و به تازگی قاب شد و به دیوار خانه هم آویزان شد، نمونه‌ای از هدف و حسرت من در معماری است. این کار را به معمار، بنّا، آجرچین، عمله یا هر کس دیگری که خالق واقعی آن بوده نسبت بدهیم، برای من حیرت‌آور است در میزان ظرافت و سلیقه و عشق و هنر و خلاقیتی که در آن به کار رفته. با اندک مصالح قابل تامین در دل کویر، شاید معمار حتی نظرات و دیدگاه‌ها و تئوری‌ها و جهان‌بینی‌های‌ش را هم در آن گذاشته، آن‌جا که هر از چندگاهی یکی از این نگین‌ها، واژه «الله» با خط بنایی هستند؛ انگار که تک‌تک ذرات بنای این مسجد ذکرگوی هستند. انگار که نام خدا در لابه‌لای همه اجزای این ساختمان جاری است یا گویی این خداست که این بنا را ساخته و حافظ آن در تک‌تک آجرهای‌ش است. این‌که کمتر دانش منقول و مکتوبی از این معماران به جا مانده دردناک است اما اگر آن‌ها از نیاکان ما بوده‌اند من تا روزی که در جستجو لابه‌لای‌ روح و خونم، ذره‌ای از آن ظرافت و عشق و هنر و سلیقه که شاید به من به ارث رسیده را بیابم، محال است خودم را هم‌کیش آنان بدانم و خودم را «معمار». مطابق یک کلیشه‌ی معمول باید خودم را پیشاپیش مبری بدانم از این نسبت که مدعی‌م نجات در بازگشت به معماری سنتی است (گرچه مطمئن هم نیستم غلط باشد!) اما تا آن روز که یک آپارتمان چهارطبقه معمولی بسازم و دست و دلم نلرزد از این که مبادا خطایی کرده باشم و ساکنین خانه هر روز و هر لحظه از نتیجه‌ی خطای من (که می‌تواند حتی ده‌سانتی‌متر کوچک بودن یک راهرو باشد) در عذاب باشند، معمار نخواهم بود و حتی دانش‌آموخته‌ی معماری هم نخواهم بود. من هنوز دانشجوی معماری‌م.

پ.ن. اصلن معماری چیه بابا! سینما رو بچسب!!


۱- این فقط بخش کوچکی از ماجراست. فقط طرح نماست. طرح اصلی بماند.

برچسب‌ها: معماری, روز معمار, معماری سنتی, دانشجوی معماری
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 6:11 PM  توسط حسام دات كام  | 

    به مناسبت روز «معمار» که در روایتی گفته شده امروز است و البته خود معمار جماعت خودشان را خیلی در این روز تحویل می‌گیرند اما آحاد جامعه آن را جزو روزهای هفته هم حساب نیاورده و حتی حمله به فیضیه قم را در تقویم‌ها می‌آورند اما این روز را نه، پستی مناسبتی آماده نموده‌ام پیرامون افسانه ازلی-ابدی معمار و کارفرما که بدون هیچ توضیحی به صورت بصری به سمع شما می‌رسد:

    کارفرما برای آپارتمان پنج‌طبقه (شامل یک واحد دوبلکس، یک واحد همکف، یک طبقه پارکینگ و زیرزمین استخر) طرح و نمایی می‌خواست که در کل شهرک راه‌آهن و حتی منطقه ۲۲ تک و نمونه باشد. بعد از کار بسیار، ایده این بود که نیمی از طبقه سوم به صورت حیاط اختصاصی واحد دوبلکس (مالک) طراحی شود و یکی از چند گزینه برای طرح اولیه نما هم این بود:

    البته از آن‌جایی که کمابیش از احوالات و سلایق کارفرما مطلع شده و متوجه بودیم که این نما بسیار پرهزینه خواهد بود، همان زمان این گزینه را که به سلیقه خودمان هم نزدیک‌تر بود به عنوان فاز صفر ارائه دادیم:

    سرتان را درد نیاورم. بالاخره کارفرما حرف دل خودش را زد: نمای «رومن» می‌خواهد و ستون دوست دارد. این هم طرح نهایی که فعلن مراحل جواز را طی می‌کند.

در کل دوره‌ی حرفه‌ای و اصلن در تمام عمر هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم که به طراحی چنین چیزی دست ببرم!... البته خدایی بد هم نشدها!


برچسب‌ها: معمار, معماری, کارفرما, روز معمار
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 4:47 PM  توسط حسام دات كام  | 

    خواب دیدم مخفف اسم ژان-لوک گدار می‌شه JPG. چه باحال! بیدار شدم دیدم نه نمی‌شه. دوباره خوابیدم.

    دکتر مثلن خیر سرش یه آرام بخش خیلی ضعیف داد که شبی نصفش رو بخورم، راحت بخوابم. فقط پنج-شیش روز خوردم، الان یه هفته بیشتره نخوردم اثرش هنوز نپریده. همون هفته اول، یه شب خوابام مانگا شده بود! تمام شب داشتم کارتون ژاپنی می‌دیدم. هیش کدوم کاراکترها من نبودم. رکوردی بود برای خودم در زمینه‌ی خوابای بی‌سر و ته.
    خلاصه اگه کسی دنبال راه ارزون و بی‌دردسر و کم‌خطر واسه های‌شدنه، اسم قرصه رو بهش بگم!

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:52 AM  توسط حسام دات كام  |