پیرو پست پیشین پیرامون روز معمار و بعضی بحث و اشارات پیش‌آمده در شبکات اجتماعی لازم دیدم چند کلامی در حد توضیح و بیان نظر و دیدگاه شخصی و نه برای آغاز یک بحث بنویسم. (البته از آن استقبال می‌کنم اما هم این‌جا کمی سخت است و هم در آن صورت احتمالن شیوه‌ی طرح موضوع متفاوت خواهد بود.)

    خودم چندان روز معمار را جدی نمی‌گیرم یا نمی‌گرفتم. کمی برای فرار از این جو تگ کردن و دسته‌گل‌فرستادن و در نوشابه باز کردن و «آرشیتکت! آرشیتکت!»کردن‌ها! هنوز که هنوز است وقتی از من می‌پرسند کارت چیست می‌گویم «در دانشگاه معماری خوانده‌ام.» آن روزها که دانشجو بودیم پر کردن فرم‌ها راحت‌تر بود. جلوی شغل می‌نوشتم «دانشجو» یا «دانشجوی معماری» و حالا هم با اکراه تمام عبارت «مهندس معمار» را به کار می‌برم. «مهندس» را اول‌ش اضافه می‌کنم که هم به مدرک استدلال شود و هم مهم‌تر: برای این که «معمار» خالی نباشد! علاوه بر نوعی از قداست و بلندمرتبگی که برای این عنوان در نظرم وجود دارد، نوعی فوبیا هم نسبت به آن پیدا کرده‌ام. حالا این که به خودم بگویم «آرشیتکت» که... هه! اگر معمار یا همین آرشیتکت بودن جذابیت و جلوه‌ی خاصی دارد، حتمن مربوط به این‌جا نمی‌شود که ما داریم هنوز برای جا انداختن شغل‌مان و برشمردن ارزش‌ها و اصلن اثبات لزوم وجودش تلاش می‌کنیم و سر و کله می‌زنیم. مال همان اروپایی-آمریکایی‌هاست که معتقدند آرشیتکت‌ها س*کس*ی‌ترین‌ها هستند! ضمن آن‌که وقتی به آن کسی که مثلن گنبد شیخ لطف‌الله را ساخته معمار می‌گویند، من حالا حالاها «دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی معماری در دانشگاه» خواهم ماند. اگر در آینده‌ای دور حداقل ۵۰ سال کار معماری مستمر و مفید و زاینده پشت سرم دیدم، آن‌گاه شاید اجازه‌ی این گستاخی را به خودم بدهم که از جمعی از صاحب‌نظران دعوت کنم تا بررسی کنند آیا صلاحیت آن را دارم که معمار خطاب شوم یا نه. تازه اگر این فوبیا از بین نرفته یا حتی بدتر نشده باشد. به هرحال به دلیل وجود این حساسیت‌هاست که فکر کردم نکند کسی این طور در مورد من فکر کند که طرف روز معمار به خودش گرفته و... نه! گفتم: چندان این روز را جدی نمی‌گرفتم. این طرح نما که پایین تصویرش را گذاشته‌ام همین هفته‌ی پیش آماده شده بود۱و قصد داشتم که روند طراحی‌اش را این‌جا، این طور خلاصه و با کمی طنز نشان دهم و این بهانه‌ای شد. «روز معمار» بهانه‌ی خوبی می‌شود برای یک همدلی و شاید حتی اتحاد صنفی که بتوان مطالبات و فعالیت‌های دیگری را از پی آن طرح کرد. اصراری ندارم حتمن در تقویم بیاید –که اگر بیاید چه بهتر. اما همین‌که در این روز می‌توان به بهانه‌ای حرفی از معماری زد تا شاید این کنجکاوی و در پی آن این آگاهی در جامعه ایجاد شود که معماری بد (معماری بد دیگر چیست؟! وقتی به «ساختمان سازی» بگویند «معماری» نتیجه همین می‌شود!) چطور در زندگی‌شان تاثیر می‌گذارد و چطور معماری می‌تواند در بهبود گوشه‌گوشه‌ی زندگی و لحظه‌لحظه‌اش موثر باشد، خود فرصتی است غنیمت. شاید خیلی از بهبودی‌ها از همین نقطه آغاز شوند. دوستی پرسیده بود اصلن چرا باید روز معمار داشته باشیم. مگر روز نقاش یا مکانیک هم داریم؟ خب اولن روز پزشک و پرستار و کارمند و... هم داریم که در تقویم هم هستند. دو این‌که بالاخره این یک خواسته‌ی صنفی است و معدن‌چیان و مهندسان شیمی هم می‌توانند پیرو ثبت روزشان شوند. ما مخالفتی نداریم! اما سوم و مهم‌تر از همه به دلیل اهمیت دست‌کم‌گرفته‌شده‌ی معماری است. همین تاثیر و تاثرات بین معماری و انسان و جامعه که مثنوی‌ها در باب آن سروده شده اما هنوز ب بسم‌الله آن هم در کشور ما نوشته یا شنیده نشده است. این که به گفته دوست‌مان نسبت میان شیخ‌بهایی و معماری و روز معمار هم چندان روشن نیست هم موضوع مهمی است که تا روز معمار بیشتر جا نیافتاده باید فکری برای‌ش کرد. سخن کوتاه کنم:

این عکس مربوط به یکی از تاق‌های مسجد جامع ساوه است. البته چنین ترکیبی از آجر و نگین‌های گچی (اگر اسم تخصصی‌تری دارد، متاسفانه نمی‌دانم). را می‌توانید در بسیاری از بناهای هم‌دوره‌ی آن هم ببینید اما این تصویر که مدت‌هاست پس‌زمینه‌ی مانیتور من است و به تازگی قاب شد و به دیوار خانه هم آویزان شد، نمونه‌ای از هدف و حسرت من در معماری است. این کار را به معمار، بنّا، آجرچین، عمله یا هر کس دیگری که خالق واقعی آن بوده نسبت بدهیم، برای من حیرت‌آور است در میزان ظرافت و سلیقه و عشق و هنر و خلاقیتی که در آن به کار رفته. با اندک مصالح قابل تامین در دل کویر، شاید معمار حتی نظرات و دیدگاه‌ها و تئوری‌ها و جهان‌بینی‌های‌ش را هم در آن گذاشته، آن‌جا که هر از چندگاهی یکی از این نگین‌ها، واژه «الله» با خط بنایی هستند؛ انگار که تک‌تک ذرات بنای این مسجد ذکرگوی هستند. انگار که نام خدا در لابه‌لای همه اجزای این ساختمان جاری است یا گویی این خداست که این بنا را ساخته و حافظ آن در تک‌تک آجرهای‌ش است. این‌که کمتر دانش منقول و مکتوبی از این معماران به جا مانده دردناک است اما اگر آن‌ها از نیاکان ما بوده‌اند من تا روزی که در جستجو لابه‌لای‌ روح و خونم، ذره‌ای از آن ظرافت و عشق و هنر و سلیقه که شاید به من به ارث رسیده را بیابم، محال است خودم را هم‌کیش آنان بدانم و خودم را «معمار». مطابق یک کلیشه‌ی معمول باید خودم را پیشاپیش مبری بدانم از این نسبت که مدعی‌م نجات در بازگشت به معماری سنتی است (گرچه مطمئن هم نیستم غلط باشد!) اما تا آن روز که یک آپارتمان چهارطبقه معمولی بسازم و دست و دلم نلرزد از این که مبادا خطایی کرده باشم و ساکنین خانه هر روز و هر لحظه از نتیجه‌ی خطای من (که می‌تواند حتی ده‌سانتی‌متر کوچک بودن یک راهرو باشد) در عذاب باشند، معمار نخواهم بود و حتی دانش‌آموخته‌ی معماری هم نخواهم بود. من هنوز دانشجوی معماری‌م.

پ.ن. اصلن معماری چیه بابا! سینما رو بچسب!!


۱- این فقط بخش کوچکی از ماجراست. فقط طرح نماست. طرح اصلی بماند.

برچسب‌ها: معماری, روز معمار, معماری سنتی, دانشجوی معماری
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 6:11 PM  توسط حسام دات كام  |