این را سال گذشته و پس از دیدن فیلم نوشتم. پراکنده و در چند نوبت نوشته شد. در نتیجه، هم نوشته چندان خوبی نشد و هم آن قدر نوشتهای شخصی شد که جرح و تعدیلهای زیادی بر آن رفت تا به این رسید. چندین بار از این که به نوشته قابل توجهی برسد ناامید شدم و فرصتی هم برای ویرایش متن بلندش نداشتم و با گذشتن زمان زیاد از سر و صدای این فیلم، انگیزهام را هم از دست داده بودم. دیروز و در جستجوی نوشتهای به مناسبت روز تولدم –به دلیل زندگینامهای و شخصی شدن آن- دوباره یادش افتادم و باز هم پس از ویرایش و اصلاحات بسیار، تصمیم گفتم که بفرستمش و از دستش راحت شوم:

فيلم «سخنرانی پادشاه» را ديدم. جدا از هرگونه نقد و نظر سينمايی، تجربه ديدن اين فيلم، براي من –به نسبت بسياری از شما- تجربهای متفاوت بود. دليلاش اينكه لكنت زبان، براي من هم موضوعی بوده كه... البته حالا ديگر نمیتوانم بگويم با آن «دست و پنجه نرم میكنم»؛ میكردم و سالها میشود كه آنقدر برایام عادی شده كه نمیتوانم دقيقا بگويم هنوز وجود دارد يا چقدر وجود دارد! به هرحال اتفاقاتی كه همين چندی پيش و در این همایش اخیر افتاد، من را به همان دوران «دست و پنجه نرم كردن» برد و ديدن اين فيلم، جرقه و انگيزهای شد برای نوشتنشان.
من خاطرات كمی از زندگیام دارم. یعنی خاطرات گذشه، چندان جایی در حافظهام اشغال نكردهاند. (نه لزوما خاطرات كودكی دور، حتی همین چند سال گذشته). اما در هر صورت به قول برتی Bertie (اجازه دارم من هم، حداقل به دلیل همدرد بودن، خودمانی شوم و آخرین پادشاه بریتانیا –یا نقشش- را برتی صدا كنم؟!) «به یاد نمیآورم این كار را نكرده باشم.» از وقتی به یاد دارم لكنت داشتم. حتی به واسطه اسنادی، بسیار پیشتر از آنكه بتوانم به یاد بیاورم یا نیاورم(!) لكنت زبان من در همان اوائل كودكی، پدر و مادرم را نگران كرده بود؛ آن سند جزوه دستنویس دكتر گفتاردرمانیای است كه ظاهرا داییام معرفیاش كرده بوده و در آن توصیههای مختلفی برای درمان من وجود دارد. چندین سال پیش در میان انبوهی از خرت و پرتهای قدیمی یافتماش.
اما با وجود سابقه طولانی، تا همین چند وقت پیش و به ویژه با دیدن این فیلم، نمیدانستم كه این بیماری، درمانهایی فیزیكی هم دارد. درمانهایی كه باید با تمرین بر روی سیستم فیزیكی گفتار انجام شود. در حالی كه همیشه در طول این دوران، مشكل من، یك مشكل روانی و اختلال عصبی یا درونی فرض میشد. برای همین، ناخواسته به مبارزهای یك تنه و شخصی با این معضل دست زدم كه بهبود تقریبا كامل آن را یكی از موفقیتهای خودم میدانستم و مشكلات باقیمانده را، اشكالات ذاتی و غیرقابل درمان سیستم گفتاری و یا ناشی از برخی از اختلالات دیگر (مثل عصبانیت زیاد) فرض میکردم. به این شكل، پرونده «لكنت زبان» برای من بسته شده بود تا اتفاق آن روز كه من را دوباره به دوران كودكی در مدرسه راهنمایی برد و انگار كه بخش تازه و ناشناختهای از خودم را كشف كرده باشم، از خودم متعجب شدم!
گرچه تصویر كودكی من، مثل تصویر كارتونژاپنیهای بچگیمان نبود كه در آن مثلا كل بچههای محله، دنبال پسری كه به فرض مادرش فقیر بود، تا خانه میدویدند و او تمام راه گریه میكرد و خودش را داخل خانه پرت میكرد و پشت سرش در را میبست و... اما به هرحال، شما هم بچه بودید و میدانید بچهها مسخره كردن را دوست دارند و چه سوژهای بهتر از یك همكلاسی الكن!؟ كودكی پیش از مدرسه من دركویت و در مراوده با چند خانواده محدود ایرانی دوست و فامیل در آنجا گذشت كه هیچكدام همسن و همبازی من نبودند (حداقل ثابت نبودند). به مدرسه هم كه آمدم، از همان كلاس اول كه كاملا مسلط به خواندن و نوشتن بودم، زیر نظر بوده و بچهزرنگه كل مدرسه و سوگلی مدیر و معلمان محسوب میشدم و احتمالا به همین دلیل کسی جرات نمیکرد زیاد سر به سرم بگذارد. در واقع من از همان دورانی كه یادم نمیآید(!) به دو دلیل مورد توجه بودم: یكی همین زبانی که میگرفت و دیگری هوش بالا. هیچوقت به صرافت این نیافتادم كه از پدر و مادرم بپرسم از كجا حدس زدهاند یا چه کسی گفته بود یا فکر کرده بود كه من باهوش هستم. (چون خاطرات گنگی دارم از كلاسی كه با پدرم میرفتیم و در آن در مورد بچههای باهوش و خاص، تعلیماتی میدادند.) شاید مثلا همین نكته كه از پنج-شش سالگی، با ورقزدن كتابهای فارسی برادر بزرگم (آن موقع كلاس چهارم و پنجم بود.) خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم، آنها را به فكر انداخته باشد. در هرصورت اگرچه این مورد دوم، یعنی هوش را، در هر جا و مكان و مثلا هر مهمانیای، با طرح معما، مساله ریاضی و یا دعوت به بازی شطرنج، به رخ یا به چالش میكشیدند، آن مورد اول را همه، به شرط ادب یا دلسوزی، نادیده میگرفتند. میماند بچههای شرورتر و آنهایی كه كینه و بغضی را خالی و یا جبران میكردند و یا آنهایی كه دنبال یك تفریح تازه و دمدستی بودند، حتی برای لحظاتی. یكی از آنها را خوب یادم هست: پیمان سوفسطایی. صورت منفوری داشت و خانهشان در كوچه ما بود. به نظرم یك كلاس با من اختلاف داشت یا نداشت اما خیلی مواقع كه اتفاقی یا هدفمند، درمسیر خانه همراه میشدیم، مدام من را مسخره میكرد و همیشه هم از آن سمت گذر راه میرفت كه دستام به او نرسد. زورم كه بهاش نمیرسید اما باز در میرفت! سالها بعد كه معنی فامیلاش را فهمیدم، دركاش كردم. بالاخره كسی كه با چنین فامیلی بزرگ شده باشد، عجیب نیست اگر دچار اختلالات روانی-اجتماعی نشود! و همین که –منی که اسامی افراد مانند اتر از مغزم میپرند(!)- نامش را از دبستان به یاد دارم، نشاندهنده رد عمیقی است که در خاطراتم خندق کنده. (حتی از همکلاسیهای دوران دبستان هم اسم دو-سه نفر را بیشتر به یاد ندارم!)
باز هم نمیخواهم تصویری كلیشهای ترتیب بدهم از كودكیام مانند بچههای فقیر یا معلول یا یتیم فیلمها و كارتونهای قدیم كه از جمع جدا و منزوی و تنها میشدند تا بگویم لكنت زبان، من را به آدم گوشهگیر و منزویای تبدیل كرده بود. با این وجود به عنوان مثال، لكنت زبان، تلفن و صدای زنگاش را به كابوس من تبدیل كرده بود. شاید بخش بزرگی از مشكلاتم با تلفن، دنبالهای و متاثر از همین خاطرات باشد؛ ترس از مجبورشدن به برداشتن تلفنی كه زنگ میخورد و بعد در همان لحظه، قفلشدن حنجره و تلاشی مستاصلانه برای گفتن یك كلمه، در حالی كه صدای آن طرف كه فكر میكند صدا نمیرسد و مدام «الو! الو!» میكند فشار عصبی را مضاعف میكند و گاه حتی او گوشی را میگذارد و...
در جریان برگزاری این همایش کذایی اخیر، دنبال کسی بودند تا بیاید و پشت تریبون برود و نقش مجری را ایفا کند (گرچه در ادامه، این مسئولیت، فقط به اعلام موضوع در قالب چند جمله محدود شد). در جریان جستجو و پیشنهاد و طفرهرفتنهای افراد حاضر، نگاهها به سمت من برگشت. من –برخلاف دیگران- مشكل چندانی با حضور در برابر آن جمعیت نداشتم اما سعی كردم تلویحا مشكلام را بهشان یادآوری كنم. در برابر اصرار آن دوستان برای پذیرفتن وظیفه حضور پشت تریبون گفتم: مشكلی ندارم اما فكر میكنم فرد شایستهتری از من برای این كار باشد. اما اگر هم من پشت آن تریبون بروم، شما باید فكری به حال خودتان بكنید كه یك نفر الكن كه تهلهجه اصفهانی دارد از بین شما داوطلب شد!! همین طور هم شد و من که سالها بود با اهمیت اعتماد به نفس روبرو نشده بودم، پس از آن به این فکر میکردم که «اعتماد به نفس» هنوز مشکل بسیاری از مردم هست و انگار ربطی هم به سن و موقعیت ندارد. (این گونه موقعیتها، به صورت قراردادی یا واقعی، آزمونی برای سنجش میزان اعتماد به نفس فرض شدهاند.)
گفتم كه لكنت زبان برای من مشكلی روانی و عصبی تعریف شده بود. همه میپرسیدند حسام از چه چیزی میترسد؟ چه خاطره بدی در بچگی داشته؟ یا سعی میكردند با فرستادن من در برابر جمعیت، ترسم را از صحبت كردن بریزند.۱ برای همین وقتی هم كه سعی كردم با آن مقابله كنم، بیشتر روی این مساله تمركز كردم: «اعتماد به نفس» که همیشه سمبل مبارزه روانی (مبارزه اصلی) با لکنت بود و کمبودش در بسیاری موارد، علت لکنت. وضعیت شخصیتی پارادوكسیال من، كه خجالتی بودن و فرار از جمع را در کنار میل و لذت بردن از نمایش و سرگرمكردن جمع، توامان داشتم؛ در اینجا كمكهایی به من كرد. در دوره دبستان و راهنمایی تكخوان گروه سرود مدرسه شدم، در مسابقات اذان منطقه در اصفهان سوم شدم، سر كلاسها هم قرآن میخواندم (خواندن به صوت، جلوی همان جمع بیست-سی نفره، خود سنگ بزرگی بود. به یاد هم ندارم كه سر صف –و جلوی صد یا دویست نفر- این كار را كرده باشم اما مطمئن هم نیستم نكرده باشم!) یك بار كه یكی از بچههای گروه سرود، بعد از این كه با من در تست صدا برای انتخاب تکخوان گروه شرکت کرد و من برگزیده شدم، بیملاحظه اعتراض كرد كه «این زبونش میگیره» من هم محكم جلویش ایستادم كه «عمرا»! آن موقع و هنوز، خیلیها مثل این كه مثلا میپرسند چرا افتخاری موقع آواز خواندن لهجه ندارد و نمیدانند كه آواز خواندن با حرفزدن فرق دارد(!) متوجه این تفاوت برای گرفتن زبان هم نبودند و همین موضوع اعتماد به نفس من را برای این كارها و برای جواب به او بالا میبرد. (نه این كه در آواز خواندن مشكل كلا مرتفع شود. خیلی كمتر میشود.) اگر این جور کارها را نوعی تمرین اعتماد به نفس بدانیم، کار و تمرین ناآگاهانه برای افزایش آن، بنا بر این خاطرات از مدتهای پیش آغاز شده بود. اما كار آگاهانه بر روی اعتماد به نفس از زمان كنكور شروع شد. آن زمان، هم بازارش داغ بود و هم به آن احتیاج داشتم. تا جایی كه اعتماد به نفس سبب احساس بینیازی از تلاش و گشادی نمیشد، آن را كسب كرده و پرورشاش میدادم! لکنت هم فراموش میشد؛ یا با دوستان هفت ساله سر و كار داشتم و یا كنج خانه بودم و لكنت زبان عادی شده بود. یا اذیت نمیكرد و یا نیاز چندانی به رفعاش نمیدیدم. با ورود به دانشگاه، كار روی جنبههای دیگر اعتماد به نفس شروع شد (كه اكثرا به تضعیفاش انجامید!) بچههای دانشگاه یا آنقدر بزرگ و فهمیده بودند كه دیگر مسخره كردن گرفتن زبان را تفریح مناسبی ندانند یا من آنقدر خوب كنترلاش كرده بودم كه دیگر به چشم نمیآمد. گرچه هنوز برای خواندن و صحبت در برابر جمع، مشكل داشتم (حتی اگر بروز نمیکرد، همیشه حداقل عرقی روی سر و صورتام مینشاند). به هرحال بعد از چند سال، هم توجه به مقوله «اعتماد به نفس» شدتاش را از دست داد و هم حضور در برابر جمع، دیگر آنچنان مظهر اعتماد به نفس نبود. آن روز هم وقتی پشت تریبون، همان چند جمله را میگفتم، بیشتر تمركزم بر حذف كامل لهجه بود تا جلوگیری از گرفتگی زبان! اما پایین كه آمدم اول برای خودم روحیهبخش بود كه هنوز، به نسبت بسیاری دیگر از مردم، آنقدر اعتماد به نفس دارم كه بتوانم آنچنان در برابر جمع قرار بگیرم. اما دوم آنكه من را یاد آن خاطره كودكی انداخت که جز حیرتم نیافزود!
در دبستان اولین كاغذ دیواریام را درست كردم. هیچكس از دوستان و همكلاسیها، چه در دبستان و چه راهنمایی و دبیرستان، پایه این جور كارها نبود؛ پایه كارهای شبهژورنالیستی یا اجرای برنامه و اینجور چیزها، در مراسم و مناسبتها. بعد از دبستان روزنامه دیواریای وجود نداشت و من هم به صرافتاش نیافتادم. مسلما استقبالی نمیشد. دوره راهنمایی و دبیرستان تیزهوشان، هر روز صبح، مراسم صبحگاهی بود و باید برنامهای اجرا میشد حدود 15دقیقه. هر بار نوبت یك كلاس بود. اول یك نفر میآمد و برنامه را معرفی میكرد كه همان موقع هم به نظرم کار مزخرفی میآمد . برنامه ربع ساعتی كه دیگر معرفی ندارد!۲ اما بالاخره رسم بود. قرآن و بعد هم با مطالبی سرگرمی یا مثلا حدیث و حكایت و پندی ادامه و اتمام مییافت. الان دیگر کار –به قول معروف امروزی- خزی به نظر میرسد! در كلاس ما، یادم نمیآید كسی پایه اینجور كارها بوده باشد و من كه خیلی جاها به عنوان مبصر و نماینده انتخاب میشدم۳، اگر هم علاقه شخصیام نبود، باید این كار را انجام میدادم. جزییات آن برنامهها بماند اما هنوز هم نمیتوانم بفهمم كه من چرا و به چه جراتی(!) میرفتم آن بالا و كل برنامه را اجرا میكردم. معرفی میكردم و بعد از قرآن هم اگر كسی از بچهها نبود، مطلبی، چیزی، میخواندم. شاید اندكی دچار گرفتگی میشدم اما اگر فاجعه بزرگی رخ داده بود، حتما الان یادم بود! برای خودم جالب است كه در این مواقع جا نمیزدم و آن كار را میكردم. جراتاش را بعدا كسب كردم! پس آن موقع بر چه اساس دست به این كار میزدم؟! انگار که همه این چیزهایی که در مورد تربیت و ساختهشدن شخصیتام گفتم پوچ بوده! انگار از اول همینطور بودهام. انگار که همه همان شکلی هستند که به دنیا آمدهاند و برایشان مقدر بوده...
۱ - دورترين خاطرهاي كه از اين اتفاقات دارم مربوط به يك جشن مناسبتي بود. مجري مراسم از بچهها خواست براي آمدن روي صحنه، براي يك مسابقه، داوطلب شوند. من به تشويق پدرم دست بلند كردم. تقريبا دست همه بچهها بلند بود و مجري، انگار اصلا من را نميديد. پدرم هم گفت: ولش كن! كاري نداشته باش! برو بالا! با اكراه پذيرفتم و آن بالا هم وقتي مجري گفت: چه كسي به تو گفت بيايي؟ نگفتم بابام. گفتم خودت گفتي! جالب اين كه برنده آن مسابقه هم شدم! (گرچه اصرار پدرم، لزوما به اين مساله مربوط نبود اما فكر كنم بيربط هم نبوده باشد).
۲ - آن زمان، برنامههای شبکههای تلویزیونی، این طوری ۲۴ساعته نبود و یک مجریای در زمان آغاز برنامههای صبحگاهی یا عصرگاهی ابتدا معرفی برنامه میکرد و ساعت آغاز پخش برنامهها را اعلام. خیلی هم عجیب نبود که ما هم به پیروی از برنامهها و مجریان تلویزیونی، یک برنامه ۱۵دقیقهای را هم ابتدا اعلام برنامه کنیم!
۳ - هيچوقت نفهميدم من چه عنصر كاريزماتيكي(!؟) داشتم كه با وجودي كه نه شاگرد اول و نه حتي بچه درسخوان تيزهوشان بودم و هيكلام هم از خيليها ريزهميزهتر بود، خیلی جاها به مبصري و نمایندگی انتخاب ميشدم!