بهانه­ي دور هم جمع­شدن با دوستان، در تلاشي براي زنده­سازي برنامه­هاي تماشاي فيلم دسته­جمعي­مان، فرصت نطلبيده­ي تماشاي دوباره­ي inception را داد (كه اين­جا مطابق اكثر نوشته­هاي سينمايي مختلف، «تلقين» را معادل نام­اش به كار برده­ام.) تماشاي دوباره­ي فيلم­ها، كه اجازه مي­دهد با نگاه دقيق­تري به فيلم نگاه كرد و نظر محكم­تر و قابل استنادتري داد، فرصتي است كه مدت­ها است نصيب­ام نشده است به ويژه در مورد فيلم­هايي كه مورد علاقه­ام نباشند. در مورد اين فيلم به هر حال نتيجه­اش تثبيت نظرات­ام بود.

 

پيش از هر چيز و فارغ از بحث بر سر كيفيت و جزييات فيلم، به نظرم اين فيلم بزرگترين ضربه را خودش به خودش وارد كرده است؛ كريستوفر نولان، مخزن عظيمي براي ايده­هايش خلق مي­كند، اما در حالي آن را عرضه مي­كند كه فقط با يك قطره پر شده است! تبليغات فيلم و حتي فصل بلند آغازين­اش به تماشاگران مي­گويد اين فيلمي خواهد بود پر از ايده­هاي خلاقانه و فضاهاي نامتعارف ذهني اما در ادامه، فيلم به يك اكشن سطحي و اگر نگوييم نازل؛ تكراري بدل مي­شود كه اگر فضايش، فضاي ذهني هم نبود، يا حتي كارگردانش يكي از همين هاليوودي­هاي نه چندان مشهور هم بود، بعيد بود تفاوت چنداني در آن ملموس مي­بود. وقتي سكانس­هاي آموزشي اوليه به پايان مي­رسد و وارد جريان اصلي داستان مي­شويم، آن قطاري كه ناگهان وارد خيابان­ها مي­شود آخرين صحنه­اي است كه اين پيام را در خود دارد و تماشاگر را براي ديدن اين­جور فضاها و اتفاقات ذهني نامعمول و شوكه­كننده و جذاب تا انتهاي فيلم تشنه نگاه مي­دارد. در ادامه اگر آن سكانس درگيري­ها در هتل نباشد تا بخشي از آبروي از دست رفته­ي فيلم را بخرد (كه تازه آن هم در اصل داستان حاصل يك كنش فيزيكي خارجي است تا مخلوق يك فعاليت ذهني) آن بخش تعقيب و گريزهاي در برف، خيلي لوس­تر از اين كه هست به نظر خواهد رسيد و اگر ريتم تند فيلم نباشد، فرصت بيشتري براي بيننده خواهد بود كه به اين فكر كند كه در برزخ بر كاب چه گذشت و چطور از آن ساحل سربرآورد و يا احتمالا چهره­پردازي آماتوري-گونه­ي سايتو خيلي بيش از اين­ها توي ذوق خواهد زد و حتما تماشاگران بيشتري خجالت را كنار گذاشته و اين سوال را كه پيشتر فقط هنگام تماشاي فيلم­هاي هندي مطرح مي­كردند مي­پرسند كه چرا از آن همه تيري كه به سمت كاب ­­و يارانش شليك مي­شود، فقط اولي­اش به هدف مي­خورد، آن هم به سينه­ي سايتوي بخت برگشته كه به قول فيلم توريست است و تازه در صندلي جلو نشسته است!1

وقتي به همه­ي اين موارد فكر مي­كنم، حتي اين ايده­ي خطرناك هم به ذهن مي­رسد كه كل اين داستان كه فضاي ذهني بايد با فضاي واقعي مطابقت داشته باشد تا فردي كه در خواب است به خواب بودنش مشكوك نشود2، تنها توجيهي بوده براي اين­كه بيشتر از اين ايده­پردازي نشود! چون يا ايده­اي وجود نداشته است يا تهيه­كنندگان ريسك خرج­كردن پول بيشتر را نپذيرفته­اند و يك اكشن معمولي را به تعقيب و گريز در خيال انسان­هايي كه فضاها در آن­ها نامتعارف­اند و هر اتفاقي ممكن است، ترجيح داده­اند. چرا ايده­اي مثل پله­هاي فريب­دهنده فقط يك بار در طول فيلم (آن هم صورت عين به عين و نه مثلا با صورت يك فريب تازه) به كار مي­رود، آن هم براي راحت شدن از شر دست و پا چلفتي­اي كه با يك مشت ساده هم -مثل بقيه- مي­شود از شرش خلاص شد!؟

با وجود ادعاي ­نولان مبني بر اين كه اين ايده را مدت­ها در ذهن داشته و پرورانده است، فيلمنامه­ي دو ساعت و نيمي هم انگار با مايه­ي يك ايده­ي نه چندان تازه و بر اساس كليشه­هاي تكراري بسط پيدا كرده است. رابطه­ي پسر مايه­داري كه از پدرش محبت مي­خواهد و يا رقابت شركت­هاي بزرگ و كاب ­كه انگار دنيا را از فاجعه­ي اين ابرقدرت انرژي نجات مي­دهد همه از آن مواد اوليه و دست­مالي شده­اي هستند كه هر جاي ديگر ممكن است شما را بعد از پنج دقيقه، از ادامه­ي تماشاي فيلم منصرف كنند. آريادني هم كه گويي فقط اضافه­شده تا دليلي باشد براي توضيح­دادن منطق داستان –براي تماشاگران- كه البته يك حقه­ي متعارف سينمايي است. مشكلي ندارم. اما در ادامه دليلش را نمي­فهمم كه چرا كاب به اين دختربچه­ي تازه­وارد اعتماد مي­كند و پته­ي همه­ي زندگي­اش را پيش او (تماشاگران البته!) روي آب مي­ريزد!

به هرحال اگر همه­ي اين جزييات را با توجيه مخاطب-عام بودن اين فيلم بپذيريم كه البته توجيه جالبي نيست اما قابل قبول است باز هم همان موارد كلي نشان مي­دهد كه اين خانه از پاي­بست ويران بوده است. از نقاط قوت فيلم ريتم تند و نفس­گير و پر از موسيقي آن –بدون اين­كه چندان آزاردهنده باشد- است كه به روند معمول و رايج اكثر فيلم­هاي هاليوودي در سال­هاي اخير تبديل شده (از «شواليه­ي تاريكي» The Dark Knight همين كارگردان، تا «شبكه­ي اجتماعي»The Social Network ) و دي­كاپريويي كه نه تنها ديگر آن بچه مزلّف(!) قبلي نيست، بلكه جذابيت­هاي خاص خودش را يافته و با چند نفر از مهم­ترين فيلمسازان سال­هاي اخير هاليوود كار كرده و حتي چندي پيش كه اتفاقي مصاحبه­اي از دوران «تايتانيك­»اش را مي­ديدم، با خودم گفتم بايد كاملا تجديدنظري در موردش داشته باشيم! در كل همين موضوع اكشن­شدن فيلم و سردستي پيش بردن داستان فيلم است كه در نهايت خستگي را به تن مي­گذارد و افسوس از اين­كه چه فرصتي به باد رفت.

ماتريكس و فرمانروايي مستدامش بر سينما

از همان آغاز فيلم، حتي در اوج صحنه­هاي نفس­گيري مثل همان سكانس درگيري در هتل، جابه­جا «ماتريكس» The Matrix به ياد مي­آيد. نه تنها شباهت­هاي اساسي در موضوع اصلي داستان مانند دو دنيا: يك دنياي ذهني و يك دنياي واقعي و رفت و برگشت­هاي مكرر بين اين دو فضا و حتي شباهت­هايي در شيوه­ي روايت داستان به صورت معرفي اين دو دنيا و سپس درگيرشدن با ماجراي اصلي و البته پرداخت­هاي تكنيكي-بصري، خواسته يا ناخواسته ياد اين شاهكار بي­بديل سينما را زنده مي­كند، بلكه تاكيد دوباره­اي مي­كند بر اين كه «ماتريكس» آن­چنان قلمروي سينما را از جنبه­هاي مختلف گشوده و گسترده است كه فيلم­ها و فيلمسازان جديد، سال­ها بايد در اين وادي طي طريق كنند بلكه به مرزهاي اين پهنه­ي عظيم برسند كه عبور از آن مرزها و كشورگشايي­هاي جديد در مرحله­ي بعدي آن باشد. بله! «آواتار» Avatar هم ساخته شده است كه فقط يك دستاورد تكنيكي دارد در باورپذيرتر نمودن موجودات خيالي­اش. همين! باقي همان روايت كليشه­اي كهنه­ي هاليوود است. در ضمن فراموش نكنيد و البته باور كنيد(!) كه «ماتريكس» در سال 1999 ساخته شد. يعني 12 سال پيش و هنوز تازه است. مثل روز اولش.

مقايسه­ي ناگزير «تلقين» و «شاتر آيلند»

همزماني اكران اين دو فيلم و البته شباهت­هاي بيش از حدي كه گاه تعجب­برانگيز مي­نمايد (باز هم دو دنيا، يكي واقعي و ديگري ذهني و نقش­هاي مشابهي كه نه تنها بازيگر هر دو يكي است، بلكه در جزييات حيرت­آوري هم مشابه هم هستند. هر دو از نظر حرفه­اي و رواني تحت فشار و هر دو درگير يك خاطره از مرگ يا كشتن همسرشان، بسته به خوانش­هاي مختلف از داستان­ها به ويژه در مورد «شاتر آيلند» Shutter Island) مقايسه­ي ميان اين دو فيلم را اجتناب­ناپذير مي­كند. مقايسه كردن اين فيلم با فيلم فوق­العاده­ي اسكورسيزي از كارگردانان محبوبم، براي كاستن از ارزش­هاي آن شايد چندان پسند نباشد اما مثلا وقتي همين موسيقي فيلم «تلقين» كه چند پاراگراف پيشتر از آن تعريف كردم را با ساندترك soundtrack فوق­العاده و خلاق «شاتر آيلند» (كه بخش بزرگي از بار دراماتيك فيلم را هم بر دوش دارد) مقايسه مي­كنم، حتي آن هم از چشم­ام مي­افتد!



1 . اصلا اهل اين جور گيردادن به فيلم­ها، در مواردي كه حتي آشكارترين گاف­ها هم وجود داشته باشد –به شرط جور بودن منطق و نظام كلي فيلم- نيستم اما آن گريم را در بزرگترين بيگ-پروداكشن­هاي داخلي خودمان، مثلا همين مختارنامه­ ­هم ببينيد هزاران فغان برخواهيد آورد، براي هاليوودي كه همين چند سال پيش بنجامين باتن را چهره­پردازي كرده بود كه ديگر خيلي ننگ­آور است! آن هم در حالي كه سايتو پير شده و كاب فقط كمي شكسته! در مورد برزخ هم، لحظه­اي فكر كنيد كه پرداختن حداقلي به سرگرداني كاب در برزخ كه ديگر حد و مرزي هم براي مطابقت با فيزيك دنياي واقعي نخواهد داشت جذاب­تر مي­بود يا اين آتش­بازي­هاي لوس در برف!؟

2 - در تجارب شما، آيا در خواب­هايي كه وقتي ناگهان از آن مي­پريد –معمولا با خوشحالي- متوجه مي­شويد كه خواب بوده­ايد، همه چيز سر جاي خودش است؟ حالا فرض كنيد فيلمساز اين ايده­ي توجيه كننده را كنار گذاشته و با ذهن كاملا آزاد دست به خلاقيت در داستان­پردازي و خلق فضاي بصري مي­زد. چه مي­شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 4:18 PM  توسط حسام دات كام  |