هوا را از من بگير. آلودگي­اش را هم!

   يك روز كه هواي تهران، تميز هم نه، كمتر آلوده باشد، تازه مي­فهميم كه در هر روزي كه در آن مي­گذرانيم چه چيزهايي از دست مي­دهيم و تازه خواهيم دانست كه اين شهر چرا اين­قدر زشت و نفرت­برانگيز است (گرچه اين تنها دليل­اش نمي­تواند باشد). بعد از آن همه روزهاي آلوده و تيره و كثافت­بار شهر، حالا كه چند روزي است هوا به مدد بارندگي­هاي پراكنده و مهم­تر از آن بادهاي مداوم، تميز -و يا حداقل آلوده­ي قابل­قبول­تر!- شده، به در و ديوار شهر كه نگاه مي­كنم، انگار همه چيز زيبا است. روزهاي ديگر كه شهر در زير پرده­ي تاريك و تيره­اي پنهان مي­شود، مي­داني كه دماوند و كوه­هاي شمال شهر كه هيچ، حتي همين انتهاي خيابان را اگر نمي­تواني ببيني از آلودگي است اما تا هوا چنين تميز نشود، آن خاطره­ي فراموش­شده به يادمان نمي­آيد. كه حتي همين ساختمان زشت آن سوي خيابان هم در پس پرده­ي سياه، اما نازك­تري است و زير نور بي­رمق و پراكنده­شده­ي خورشيد كه به زحمت از ميان ذرات معلق دود و كثافت خود را به زمين مي­رساند ديده مي­شود و تصوير واقعي در و ديوار شهر، نه از وراي اين مشبك آلودگي­ها، جور ديگري است. هوا كه تميز شود، منظره­ها كه شفاف شوند و نور خورشيد سايه­هاي تيزش را بياندازد آن وقت همه چيز ديدني مي­شود. و آن قدر اين مناظر نادر شده­اند كه متفاوت بودن­شان حتي آن ساختمان­هاي مخروبه­اي كه هنوز متروكه نيستند، حتي جدول­هاي زشت و نامنظم و بدرنگ پياده­رو­ها و حتي نماهاي تنفربرانگيز خيابان­ها را هم زيبا مي­نماياند. اگر تا غروب، هوا هنوز تميز باشد، يادمان مي­آيد كه نور خورشيد موقع غروب چقدر زيبا است. خصوصا اگر روي يك ديوار آجري بيافتد و دلتنگي براي اين نور زيبا، غم دوست­داشتني غروب­ها را سنگين­تر مي­كند. ديشب كه هوا خيلي تميز شده بود محو تماشاي ماه كامل شده بودم كه يادم رفته بود چقدر نوراني است. چقدر سفيد است و چقدر زيبا.

  من حالم از اين شهر به هم مي­خورد. به غايت! اگر هم به توصيه­ي بسياري كه براي مهاجرت به اين شهر سرزنش­ام مي­كنند بتوانم عمل كنم و يا بازگشت بسياري به شهر مادري­شان را الگو قرار دهم، بايد به اصفهان برگردم كه اين روزها اگر گوي سبقت در آلودگي را از تهران نربوده باشد، حداقل رقابت شانه به شانه و نزديكي با آن دارد! اگر فقط و فقط همين يك دليل را براي مهاجرت از كشور، در برابر هزاران دليل براي ماندن داشته باشم، دليل موجه و كافي­اي است؛ فرار از زندگي­اي كه در آن نفس­كشيدن حكم خودكشي را دارد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن ۱۳۸۹ساعت 11:32 AM  توسط حسام دات كام  |