فرامتنيها يا «روايت جدايي ما از سينما»

آمار دقيق و تازهاي ندارم اما از آخرين آمارها ميشد حدس زد (به نظرم حتي پيش از اكران فيلم هم ميشد حدس زد) كه «جدايي نادر از سيمين» موفق به شكست «اخراجيها ۳» در گيشه نخواهد شد۱. پيش از شروع فيلم، ليلا از آمار فروش سوال كرد و پرسيد: آيا ركورد را خواهد شكست؟ گفتم نه. به دليل و دلايلي. بالاخره آن فيلم «عامهپسند» است. اين اما يك فيلم «سينمايي» است (نميخواهم از واژهها و صفتهاي مبهم «هنري» يا «روشنفكرانه» و امثال آن استفاده كنم.) كه توانسته توجه توده مردم را هم –به هر دليلي- جلب كند. و بالاخره حمايتهاي رسمي و دولتي از آن فيلم و نام و آوازه قبلياش (فراموش نكنيم كه اين سومين بار است كه فيلمي با عنوان «اخراجيها» اكران شده است.) هم آن را به رقيبي سرسخت تبديل ميكند.
اما در زمان انتظار، چيزهاي بسيار بيشتري براي درگير شدن و فكر كردن، به جاي هيجان بابت ركورد فروش وجود داشت: نيمكتهاي مينيماليستي استيل زيباي داخل فضاي انتظار سينما ملت را نميدانم عوض كردهاند يا همانها را رنگ زدهاند و رويشان يك تشكچه هجو گذاشتهاند! رنگهاي متنوع زرد و قرمز و آبي، شبيه الاكلنگهاي صدها بار رنگ شده پاركهاي قديمي شدهاند. مديريت سينما، در اين چند سال در حد مديريت كلهپزي عمل كرده است! خوشحال بودم كه آن آلونك فروش تنقلات و ذرت مكزيكي را از دم در ورودي جمع كردهاند، به جاي آن در رمپ ورودي، به فجيعترين شكل ممكن، يك اغذيه فروشي راه انداختهاند كه آش رشته مادربزرگ ميفروشد. خوشحال بودم كه آن سازه بادي ركيك روبروي سينما را جمع كردهاند. حالا يك تابلوي نئون مستهجن روي بدنه ساختمان چسبيده: «سينما گالري ملت». انگار كه اگر اين را، درست آنجا روي بدنه و با آن رنگهاي چشمنواز۲ نصب نميكردند، شهروندان فكر ميكردند كه اين ساختمان، مثلا مدرسه ابتدايي شمر بن ذيالجوشن است! خوشحال بوديم كه اين سينما، با آن فضاي خاصاش ميزبان سينماروهاي حرفهايتر و فرهيختهتر است. قديم تابلوي قرمز رنگ «مصرف تنقلات و استعمال دخانيات ممنوع» درست زير پرده، تمام فيلم روي اعصاب بود. خوشحال بوديم كه اينجا حتي نيازي به اين هشدارها هم نيست. اما هر جاي فضاي داخلي سينما كه ميروي، نوعي خوراكي عرضه ميشود. صد رحمت به چيپس و پفك. نديده بودم با ليوان ذرت بخارپز وارد سينما شوند! قديم اگر نواي آرام يك موسيقي ملايم، در مايههاي موسيقي فيلمهاي كلاسيك، پيش از آغاز فيلم پخش نميشد، حداقل خوشحال بوديم كه سكوت است! وارد كه شديم، آهنگ يكي از اين پاپ-فلهايهاي بچهمزلفهاي مجاز! چنان فضايي آفريد كه فكر كردم اشتباهي وارد سالن يكي از كمدي-كيلوييهاي فتحعلي اويسي(!) شدهايم يا منتظر بودم در تيتراژ با عبارت «جواد رضويان در فيلمي از اصغر فرهادي» روبرو شوم! آهنگ كه تمام ميشد، آقاي آپاراتچي يا مسئول سالن يا در اينجا بهتر است بگوييم: دي.جي! آهنگها را جلو ميزد تا به آهنگ ضربدار و اصطلاحا «شاد» بعدي برسد! انگار مديريت سفارش كرده بود كه اين فيلم تلخ است، يك آهنگ شاد برايشان بگذار كه هدف جلب رضايت مشتري است!! خوشحال شديم كه پس از اتمام فيلم، بساط طرب دوباره راه نيافتاد... كف سالن اما در پايان فيلم ديدني بود. نشان ميداد كه ملت فضاحتپرور(!) بين جنگلهاي شمال، پاركينگهاي كنار اتوبان قزوين يا داخل سينما، تفاوتي قائل نشده و با رعايت عدالت ايراني-اسلامي، همه جا را به زبالهها و ديگر پسماندها، به صورت مساوي مزين ميفرمايند! بالاخره وقتي استقبال از فيلمي بالا ميرود، تماشاچيان هم درهم ميآيند، نه سوا! به جاي آنكه آرزو كنيم دوباره سينماها خلوت شوند و در آرامش و تمركز به ديدن فيلمها بنشينيم، آرزو ميكنم سطح فرهنگي هموطنان هر روز بالاتر رود تا تجربه فيلم ديدن با آنها، تلخ و زهرآگين(!) نشود.
اما درست در همان زماني كه من از قطع شدن ترانههاي غيردرخواستي تحميلي در پوست خود نميگنجيدم (حتي به قيمت آغاز آگهيهاي مستهجن و موهن بيمه و سس و اينها) از رديف عقب ندايي شنيدم مبني بر افسوس بر قطع آلودگيهاي صوتي و آرزو براي ادامه آن برنامه مفرح! خبر خوبي نبود! همچنين از تاخير ورود همسايگان و ديگر زمزمهها از اطراف هم ميشد حدس زد كه حداقل اطراف و اكنافمان با همان تماشاگران غيرحرفهاي پر شده است. اما انگار فيلم، مهلتي براي ابراز وجود، حتي به آنان هم نداد! تمام فيلم سكوت تماشاگران بود. نه تلفني زنگ خورد و نه صحبت و صدايي. فقط اين تماشاگران پشت سري ما كه گمان ميكردند در همه فيلمها بايد چند تا دلقك دنبال الناز شاكردوست بدوند، بهانهاي غير از سوالات شرعي راضيه و يا خودزنيهاي حجت براي خنده نمييافتند!
قبل از فيلم به لحظه اتماماش فكر ميكردم: آيا جمعيت براي فيلم دست خواهند زد؟ فيلم كه تمام شد چنان در بحت و حيرت بودم كه اصلا يادم نبود به چنين چيزي. چند نفر كف زدند. من هم. بيرمق بود. ادامه ندادم. برخلاف بسیاری از فیلمهای دیگر، تماشاگران به سرعت از صندلیها کنده نشده و به سمت درهای خروجی هجوم نبردند. میشد حدس زد که همه مبهوت فیلم شدهاند، تازه پس از دو ساعت فرصتی برای نفسکشیدن یافتهاند یا منتظر جواب نهایی ترمه ماندهاند. بعد يك سليطهاي از ردیف عقب شروع به خندههای دریده کرد. دختره، با سر و وضع چشمنواز و صداي گوشنوازي، اشاره به تماشاگران در سالن میکرد و مدعی بود که فیلم همه را سر کار گذاشته و همه گیج ماندهاند که بالاخره چه شد! در حالی که نفر کناردستیاش -که بالاخره نفهمیدم با هم بودند یا نه- به او میگفت که بار دوم است که به دیدن فیلم آمده اما او همچنان با صدای بلند میخندید و فریاد میزد که این چه فیلمی بود و مردم مبهوت شدهاند و... در این میان آن چند نفر پشت سر ما هم به آرامی و به شوخی به هم گفتند: برویم یک فیلم خندهدار ببینیم!
پیش از شروع فیلم، وقتی منتظر باز شدن درها بودیم به لیلا میگفتم: نمیدانم چرا من که زمانی حتی فیلمهای ایرج قادری را چندین بار در سینما میدیدم، میل به سینما رفتن را از دست دادهام. در سال و به خصوص ماههای گذشته، چندین فیلم را که مشتاق بودهام ببینم از دست دادهام. اما براي بخش اعظمشان حتي اشتياقي نداشتم. براي فيلم فيلمسازاني كه خوب يا بد، تعقيبشان ميكردم و بازيگراني كه معمولا در فيلمهاي نسبتا بهتر ظاهر ميشوند. مشغله و کار دلیل نیست. کمبود انگیزه و ناامیدیهای پیاپی از دیدن فیلمهای نازل اخیر، اشتیاقام به دیدن فیلم ايراني را نازل کرده وگرنه جور کردن چند ساعت وقت برای یک بار سینما رفتن در ماه و یا حتی در هر چند ماه، کار ناممکنی نیست. برای دیدن همین فیلم هم انگار سراغ سینما رفتن کار سختی بود برایام. پیشتر همیشه دور و بر سینما بودیم (دوره دانشجویی) و به قول معروف راه دستمان بود. حالا حتی فکر نمیکنم بخواهم دوباره به دیدن همين فيلم بيايم. (این را البته پیش از فیلم میگفتم!) ناهنجاریهای جورواجور جامعه ما، حداقل من، که به آنها حساس شده و به راحتی نمیتوانم تحملشان کنم را، از حضور در محیطهای شلوغ اجتماعی گریزان کرده است. این هم دلیل دیگر و شاید حتی مهمتر. برای چه باید دیدن فیلمی که میتواند نظر هر مرید سینهچاک مهرجویی به او عوض کند را در حالی تحمل کنم که یک خانواده در ردیف عقب مدام تخمه میشکنند و در تمامي مدت بلند بلند صحبت میکنند و اصلا معلوم نیست چرا آن همه پول دادهاند تا از پارک به این تاریکی بیایند. (اشاره به آخرین تجربه سینما رفتنام: «طهران، تهران»)
در سکوت و با سرعت از سالن بیرون آمدیم، پیش از آن که اعصابم بیشتر له شود! بماند که آن دختره، تا دم پارکینگ با ما همراه بود! بیرون سالن، بدون اشاره به او، از لیلا پرسیدم: فهمیدی چرا اخراجیها بیشتر فروش میکند؟ سری تکان داد! اما بلافاصله سعي كردم فراموشش کنم و فورا گفتم: ولی مطمئنم که جیغ جیغ این يارو دلیل نمیشود. فکر میکنم بیشتر تماشاگران راضی بودند. گفتم همین که چنین استقبالی از این فیلم شده است، خود بهترین دلیل است. نشان میدهد که اگر خوراک خوبی وجود داشته باشد استقبال هم از آن خواهد شد. البته –گرچه نميتوان به درستي گفت كه تبليغاتي، دست كم منسجم و هدفمند براي فيلم صورت گرفته است- هياهوي بسياري هم پيرامون فيلم بود و به قول معروف، حسابي هم اسم در كرده است و دور از انتظار نيست كه استقبال زيادي از آن بشود. اما باز هم، همين كه حساسيت در مردم، نسبت به يك پديده در درجه اول فرهنگي وجود دارد و آن هم تا اين حد، براي من بسيار اميدواركننده است. در هر صورت، با تمام آن ناهنجاريها و بريدن از اين جامعه، هنوز دوست دارم و اميدوارم كه روزي برسد كه بتوانم با اشتياق، در شلوغترين مكانها حضور پيدا كنم و با هموطنان و همزبانان فرهيخته خودم دمخور شوم.
۱ - اين مربوط به زمان نوشتن اوليه اين متن بود. الان آمار هم نشان ميدهد كه چنين اتفاقي، به خصوص با نحوه توزيع سينماهاي نمايشدهنده، نخواهد افتاد.
۲ - اي واي! ياد نورپردازيهاي عروسيوار سينما آزادي افتادم كه شبها شبيه نقاشي بچههايي ميشود كه تازه بابا برايشان آبرنگ خريده است! آن هم خودش مرثيه ديگري لازم دارد.
پ.ن. به سايت پرديس سينما گالري ملت ميروم. ميخواهم از ساعت سانسهاي نمايش فيلم باخبر شوم. در صفحه «مشخصات فيلم جدايي نادر از سيمين» آمده: «خلاصه داستان: روايت جدايي نادر از سيمين»!!! كسي گوشي رزرو تلفني را در هيچ ساعتي از شبانهروز برنميدارد و بخش فروش اينترنتي سايت هم مشكل دارد و اصلا بالا نميآيد. در بهترين حالت، پيشتر از اين كار ميكرده و به دليل شلوغي و استقبال از فيلم، استثنائا از رزرو و پيشفروش خبري نيست. اگر شلوغ نباشد، بنده به عنوان يك نفر كه ميخواهم به ديدن فيلمي بروم، مرض دارم از قبل بليت را بخرم يا رزرو كنم!؟ نميتوانم به عنوان يك نفر كه ميخواهم فيلم ببينم، مثل گاو، سر به زير بيايم و بليت را 5 دقيقه قبل بخرم وبروم در سالن بنشينم؟!... من كه شعار «هدف جلب رضايت مشتري است» را در اين سينما نديدهام. پس چندان جاي اعتراضي هم ندارد. مديران سينما هم مثل هر انساني، اول آسايش و آرامش خود را مقدم ميشمارند. قانون نانوشته وطني هم، بر اين امر صحه گذارده و آنان را از كوچكترين انديشه براي آسايش مشتري بر حذر ميدارد. من هم به عنوان يك شهروند اين وطن، اعتراضي ندارم. فقط نقل ماجرايي بود!...