انتقاد -پاسخ سرخود!- از فيلم

بنا بود به تكرار تعريف و تمجيدها نپردازم اما مگر مي­شود از فيلم صحبت كرد و چيزي جز ستايش بر آن نوشت؟ در اين ميانه اما اصغر فرهادي آن قدر گوهر نايابي است كه بيشتر از فيلم، از او به عنوان سازنده­اش تقدير مي­شود (نه! خيلي هم طبيعي نيست. دقت كنيد در مورد بقيه فيلم­ها مي­گوييم: فيلم خوبي است اما اسم اين فيلم كه مي­آيد معمولا همه اولين جمله­شان نام اصغر فرهادي را هم در خود دارد!)


نه اين كه خواسته باشم، ذره­بين به دست به دنبال نواقص فيلم بگردم و براي متفاوت بودن هم كه شده، نقطه­ضعفي براي آن پيدا كنم. اما چه از نگاه يك منتقد، چه تنها از سر كنجكاوي، ايده وسوسه­كننده­اي است، يافتن كاستي­هايي در اين فيلم. در هر صورت به دو نكته­اي كه در مورد اين فيلم، ذهنم را مشغول كرد اشاره مي­كنم:

اولي خيلي سليقه­اي بوده و قابل طرح نيست. فقط اشاره­اي مي­كنم، شايد براي تفريح و شوخي! به نظرم پيمان معادي به خصوص با آن ريش­اش يك جوري بود! فيزيك صورت خاصي دارد كه حضورش احساس مي­شود! نمي­دانم. حس مبهم و گنگ و ضعيفي است اما اگر بخواهم به زبان شفاف­تري صحبت كنم: ريش­اش با كار در بانك و شخصيت­اش جور نبود. كلا به كارمند بانك نمي­آمد. گرچه در فيلم چندان تاكيدي به شغل او نمي­شود و در واقع تنها اشاره كوچكي به آن مي­شود. به هر حال بعد از اين دو فيلم (با درباره الي...) آن­قدر دوست­داشتني است كه حيف­ام مي­آيد بگويم اگر بازيگري ديگري بود شايد بهتر مي­شد.

اما موضوع دوم يك گره داستاني مهم بود: زماني كه راضيه، قضيه تصادف را مطرح كرد براي لحظه­اي جا خوردم. اول به نظرم رسيد اين مساله از سر ناچاري و براي جمع و جور كردن داستاني كه خيلي گسترده و پيچيده شده بود اضافه شده. كمي ساختگي به نظر مي­رسيد. با انگيزه­ها و شخصيت راضيه هم جور نبود كه تا آن زمان اين قضيه را پنهان كند. البته پس از لحظاتي و به ويژه با ادامه داستان (مي­شود توجيه كرد كه بيشتر، حساسيت راضيه نسبت به پول حرام بوده كه او را به گفتن اين مساله واداشته.) و با ديدن پتانسيل­هايي كه با اين اتفاق به داستان اضافه شد، آن را پذيرفته و باور كردم. اما هنوز دارم فكر مي­كنم چطور در يك روايت سوم­شخصي سينمايي، اين راوي ناموجود به خود اجازه مي­دهد با حذف بخشي از اتفاقات در روند قصه دخالت كند؟ شايد يك پاسخ براي اين سوال اين است كه اين راوي از نوع «داناي كل» نيست. راوي­اي است كه فقط آن­چه شخصيت­ها مي­دانند را مي­داند. با مروري بر فيلمي كه تا كنون فقط يك بار ديدم­اش- لحظه­اي از فيلم را به ياد نمي­­آورم كه در خلوت يك نفر بگذرد. هميشه حداقل دو نفر در لحظات مختلف داستان حاضر هستند و آگاهي راوي سوم شخص از آگاهي آن شخص يا اشخاص ديگر مي­آيد. حتي وقتي نادر به تنهايي با بازپرس صحبت مي­كند يا پله­ها و صحنه حادثه را چك مي­كند، بلافاصله با حضور دخترش، اين اتفاق، به همان اتفاق مشترك تبديل ­مي­شود. بنابراين راوي داستان، داناي كل نيست. فقط يك ناظر بيروني است. از تصادف هم خبر ندارد چون راضيه آن را مطرح نكرده و يا مهم ندانسته و پيرمرد هم كه صحبت نمي­كند.
حالا خودم يا شما، اين­ها را بگذاريد به حساب اين­كه ترسيدم از چنين فيلمي ايرادي بگيرم و خودم جواب انتقادم را دادم! اما فكر مي­كنم اين باز هم تاكيدي است بر اين كه فيلمنامه اين فيلم، «مو لاي درزش نمي­رود!»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 3:48 PM  توسط حسام دات كام  |