اي زلف سركجت همه چين چين پكن پكن!
افتتاح وبلاگهاي جديد «من» در روز تولد «من»!
به مناسبت روز تولدم، طرحي را كه مدتها در فكرش بودم را عملي كردم: راهاندازي وبلاگ جديدي براي نوشتههاي كوتاه روزانه. مدتها فقط درگير نامش بودم. به هرحال اينطور نوشتنهاي بلند و جدي خيلي جواب نميداد. حرفهاي نگفتهي زيادي باقي ميگذاشت. گرچه اين دليل نميشود كه اينجا را تعطيل كنم. يك وبلاگ ديگر هم براي عكسهايم راه انداختهام. اين آدرسها:
وبلاگ»Shortcuts«: http://www.shortcuts.blogfa.com
وبلاگ «حسام با هـ دو چشم»: http://hessam-dot-com.blogspot.com
اما از دوستاني كه از طريق اي-ميل به روز شدن وبلاگم را به آنها اطلاع ميدادم خواهش ميكنم در صورت علاقه به دريافت اين خبر، براي دريافت خبرنامه ثبتنام كنند چون انشاء الله و به احتمال زياد قصد دارم كه از اي-ميل زدن خودداري بورزم! به هرحال اين كار را بكنيد. ارزشش را دارد!!
قرار بود به همين مناسبت بخش لينكهاي برگزيده و مفرح هم راهاندازي شود كه... هنوز كه نشده است. در آينده!
كي به كجا خواهد رسيد؟!
چيزهايي بسياري مانع از آن شدند كه اين مطلب را بنويسم و اتفاقات ديگري دوباره انگيزهي نوشتنش را زنده كردند. آن موانع مهم نيستند و يادم هم نميآيد، اما انگيزهها:
1. فكر ميكنم در همين بلاگ اشارهاي كرده بودم به اينكه سطح نميدانم چهي! جامعهمان چقدر پايين آمده و دست به چه خفتهايي كه نميزنند... نمونهاش بسيار، اما به آن جنجال و بكش-بكش براي به دستآوردن پودر ماشين لباسشويي اشاره كرده بودم. چندي پيش هم جايي خواندم كه مردي براي سرقت دو هزار تومان دست به قتل زده است! خيلي ساده.
2. اين تلنگر اوليه بود: ايران با خفت تمام، به خيال خودش زامبيا را ميبرد. (حالا زامبيا يا هر تيم ديگري كه از سطح نام ما خيلي پايينتر است.1) مساله از پايين آمدن سطح توقع گذشته؛ ما به اين برد افتخار ميكنيم! شايد به راحتي اين مساله كه دو گل از آنها خورديم را فراموش ميكنيم يا ناديده ميگيريم.
ياد مطلبي افتادم كه در روزنامهي «كارگزاران» خواندم. بعد از دو باخت همزمان و چهار بر يك آبيها و قرمزها، نويسنده در مورد اين نوشته بود كه اينها همان تيمهايي هستند كه تا چند سال پيش، تماشاگرانش باخت در فينال، به يك تيم ژاپني، برايشان باور نكردني بود و حالا بايد خوشحالي بازيكنان قرمز را –پس از آنكه تنها گلشان را زدند- ميديديد كه حالا آنها هم 4 بر 1 ميباختند نه چهار بر صفر! عملكرد و ديدگاه اجتماعي اين قضيه را ببينيد. اين مشتي از خروار عملكرد جامعه است. همكارمان در دفتر2، در دفاع از عملكرد علي دايي از قول خود او نقل ميكرد كه ايران به عنوان تيم اول گروه –و با يك يا بدون باخت- بالا آمد و كسي توجهي و تشويق و تحسيني نكرد. جواب دادم: همين كم مانده كه در مرحلهي مقدماتي به سوريه يا امارات، باخت هم بدهيم!
3. گزارش بيانات رييس جمبور را ميخواندم در سفرش به مالزي. همين طور صفحهي اينترنتي را به پايين ورق ميزدم و با خواندن تيتر و موضوع بعدي مبهوت ميشدم. هنوز به پايان نرسيدهبودم كه در درونم فرياد زدم: «بسه! بسه! آخر بس است!» يك سال اول متحير بوديم و سال بعدي اسباب تفريح و خندهي ما بود و حالا ديگر... نميدانم كي، چند سال ديگر، چه وقتي قرار است به اينجايمان برسد؟ تا كي همين يك نفر بايد اسباب تحقير بينالمللي ايرانيان باشد؟ (موثق بودن و درست بودن اين خبر مهم نيست؛ اما شنيده شده كه چنانچه واضح است خود همجناحيها و همحزبيهاي آقا هم خسته شدهاند و فقط منتظرند تا دورهي 4سالهاش به پايان برسد و... چرا؟ شايد تا كنار رفتني «آبرومند» داشته باشد! گور باباي آبروي كشور كه به فنا رفت!)
4. چپ و راست، بي برنامه و نامنظم و حسابنشده، برق ميرود. وسط مهماني، وسط برنامه، وسط اجرا، وسط مطالعه، وسط كار... و عكسالعمل ما چهار تا بد و بيراه و فحش و متلك بيشتر نيست، كه گاه همان هم نيست! «عادت ميكنيم»! كاري ندارم كه آيا خشكسالي و تحريم و اينها توجيهات مناسبي هستند يا نه. مهم اين است كه اصلا يادمان رفته كه استحقاق ما مردم بيش از اين ها است3. مهم اين است كه حالا حالاها به اينجايمان كه هيچ، به آنجايمان هم نخواهد رسيد!
1 - لازم است به اين جنجالهاي اخير براي يافتن حريفي براي تيم ملي از بين تيمهاي دسته چندمي اسپانيا و اينها اشاره كنم؟!
2 - در حاشيه اينكه اين فرد، نه از آنها است كه هر جا بنشينند بحث سياسي مخالف نظام راه بياندازند اما مسلما موافق هم نيست. ولي طبع خوشبينانه و محافظهكارانهاش، او را از موافقان تندرو هم براي اجتماع خطرناكتر كرده است! گاهي از بعضي اتفاقات چنان توفيقات ملياي با منطق خودش ميتراشد كه...
3 - نژاد برتر كدام است. همه نژادها پستند! اما اينجايي كه ما داريم رويش راه ميرويم (زندگي كه چه عرض كنم؟!) جايي است كه يكي از اولين تمدنهاي جهان در آن شكل گرفته... كم چيزي نيست!
درود بر خسروي آواز ايران
براي اين كمي دير است ولي براي محتواي دردناك و خطرناكي كه ميتواند داشته باشد، خوشبختانه زود! دير شدنش به اين دليل كه بهانهاش كنسرت استاد شجريان بود. از نقد محتوايي و تكنيكي و اينها بگذريم كه نه كار من است و نه... (نه چي؟!) اما آن شب؛ نيمي از بخش اول كه گذشت، برگشتم و به مهدي حمزه كه كنارم بود نگاهي انداختم و او هم نگاه پرمعنياي انداخت و گفت: «هنوز منتظرم برنامه شروع بشود!» همانجا تصنيفي را كه شنيده بوديم با عنوان «فاجعهبارترين تصنيفي كه استاد به عمر ساخته است» مفتخر كردم و بعد1... بخش دوم برنامه خيلي بهتر شده بود. آوازها داشت ميچسبيد. شنيده بودم كه شبهاي پيشين استاد چندباري صدايش گرفته بود... و اين بار هم. استاد سرش را به سويي برد. مشخصا ناراحت بود. اما انگار غرورش اجازه نميداد ليوان آب را بردارد و گلويي تازه كند. آنها كه ميخواهند استاد را از قلهاي كه چشم هم نميبيندش، به خيال خود به زير بكشند، ميگويند استاد جايي گفته: «مردم ايران اگر من آروغ هم بزنم گوش ميدهند!» راست يا دروغ، حقيقت است! اما ناراحتي استاد انگار دروغ بودن اين حرف را تاييد ميكرد. ميدانست كه كسي براي صداي گرفتهاش سرزنشش نخواهد كرد، اما باز انگار... استاد نميتواند در اوج نباشد. ناگهان اشك در چشمانم آمد. به جايگاه او فكر كردم. به جايگاه ملياش و جايگاهاش در زندگي من. اين كه چقدر دوستش دارم. و اينكه چرا اينقدر بيرحم بودم. حالا تصنيفها ضايع بودند كه بودند2. يادمان نرود كه محمدرضا شجريان چقدر براي ما عزيز است. كه چه گنجينهاي است. و يادمان باشد كه اگر چه بيشك جاودانه است اما اين شمع رو به خاموشي است. تا چند وقت ديگر آرزوي رفتن پردردسر و گران به همين كنسرت نچسب در همين سالن كذايي را بايد فراموش كنيم.
خيلي بيرحمانه است اما چند ماهي هست كه خودآگاه و ناخودآگاه در حال گوش دادن به كارهاي خوانندگاني به جز استاد شجريان و آهنگسازاني به جز استاد عليزاده و استاد لطفي هستم. بيرحمانه است اما... دردناك است اما... فقط ميتوانيم دعا كنيم كه ديرتر و ديرتر اتفاق بيافتد تا اين چشمه بركت بيشتري بدهد. اما بايد گوشمان را عادت بدهيم كه هميشه نميشود شاهكار شنيد. عادت بدهيم به اين كه بعضي شاهكارها هستند كه –در كمال تعجب- صداي استاد شجريان آنها را خلق نكرده است!
اواسط كنسرت، بعد از يكي از كفزدنهاي بيدليل جمعيتي كه انگار كنسرت آريان آمدهاند كه بعد از هر قطعه دست ميزدند! شخصي فرياد زد: «درود بر خسرو3 آواز ايران» و اينبار واقعا ميخواستم بزنم زير گريه!
1 - خيلي سخت است كه جلوي اين جزيياتي را كه دوست دارم بگويم بگيرم! از مجيد درخشاني عزيز بگويم و از اين گروه جوان نچسب كه انگار استاد گاهي براي اينكه كسي كه جواب آوازش را ميداد در حدش نبود، آوازها را دو در ميكرد و فقط درخشاني را تحويل ميگرفت! از مژگان شجريان كه بعد از عمري ريدن روي جلد آلبومهاي بابا آمده بود كه راهش را در كنسرتهاي بابا ادامه دهد! و بابا هي چپچپ نگاه ميكرد و يواشكي ميگفت: اگر اينقدر غيبت نكرده بودي، حالا حداقل جلد اول مقدماتي را تمام كرده بودي و اينجا نشسته بودي! نزن به سيمها صدايش در ميآيد!
2 - يادمان بيايد تصنيفهاي شاهكار پيشيناش را. تصنيفهاي اين كنسرت يا نشاندهندهي اين هستند كه استاد ديگر مثل دوران جواني تصنيفهاي پرشور نميسازد يا اينكه او اشعاري را به واسطهي متن و محتوا انتخاب و برايشان تصنيفي ميسازد كه ناچار چندان خوب نيستند اما انگار مهم محتواي آنها است. هر دو نظريه از خودم است! دومي را بيشتر ميپسندم!
3 - يا شايد «استاد» آواز ايران. «خسرو» قشنگتر است!
كي جاي خسرو شكيبايي را پر ميكند؟
روز جمعه كه پيامش براي ليلا آمد، فقط سري تكان دادم. بلند شدم. تلويزيون را روشن كردم. چيزي نديدم و بعد فراموش كردم تا شنبه اول صبح كه عكس خسرو شكيبايي جلد اول همه روزنامهها بود. انگار تازه باورم شد كه قضيه جدي است.
دوست داشتني بود. دوست داشتني بود. شكي نيست. پر از خاطره بود و در خيلي از خاطرهها حاضر. مثل بعضيها معتاد بودنش را توي سرش نميزنم و مثل بعضيها نميگويم «بود كه بود!». البته نكتهي خوبي نبود. حالا چه براي درمان دردش چه نه. (پيش از مرگش نميدانستم سرطان دارد.) آن روز كه فرتوت و مفنگي در تلويزيون ديدمش، گفتم كاش نميديدمش و كاش ديگر اينطور نبينمش. (گرچه هميشه لاغر و شكسته و سبزه بود و صدايش خسته.) به هرحال همينطور هم شد. ديگر نديدمش و هميشه همان خسرو شكيبايي جاودان خواهد ماند...
اما الان كه نوبت او نبود! به اين فكر ميكنم كه اين نسل درخشان دارند از بين ميروند و نسل بعدي؟... بازيگران نسل بعدي چه كساني هستند؟... محمدرضا فروتن و حامد بهداد؟!!... باز زنهايشان بهترند اما مثلا گلشيفته فراهاني هم ديگر مثل قبل نيست؟ چرا همه چيز، همه چيز دارد بدتر ميشود؟!